قسمت اولو باز میزارم آگه نخوندید برید بخونید 

اگه هم خوندید لطفا متنی که بالایه فیک قرار دادمو بخونین heart 

ام.کی :
دلام و علیکم و برکاااتففف?✋ خواهران و برادران مومن.

یه مشکلی واسه قالب پیش اومده بود که هیچ جوره حل نمیشد… برای همین سایتو به سه روز قبل بازگشته و با عرض پیوزش تمام پستایی که تو این سه روز گذاشته بودیم رتتو =’|

ماهم باز قسمت اول رو میزاریم.
.
یه سوال که همه جنابالیون بپرسیدن بودید این بود که چرا کیونگرا عمل کرده؟
خیلی اتفاق و مریضیه بدیه.
اما این بیماری به دلیل از کار افتادن هورمون های جنـ.ـسی مردونه یا زنونست.
که یکی از عواملش تغییر جنــ.سیته
این بیماری سره همون چهارده مال اول نوزادی ایجاد میشه که شبکه جـنـ..سی انسان تشکیل میشه.
اینم ازین^^
و بگم این فیک خیلی قراره شگفت زدتون کنه⊙﹏⊙
کلا ام.کی بی سورپرایز نمیشهⓧ○ⓞ
هرکی منو بشناسه میدونه⊙♡⊙

نظراتونم برام مهمه چوت میخوام از این مطمعن شم که جذب شدید یا نه؟
و یا اینکه قلم من برای شما‌‌‌ قابل درک هست؟
چون فیک چیزیه که آدم باید بتونه تصورش کنه.
و من سعی میکنم بیشتر بجا اینکه به توصیفات مکان و .. بپردازم حس کاراکتر و حسه داستان و منتقل کنم.
به هرحال میدونم که هیچوقت بازم اون داستانی نمیشه که میخوام و تو فکرمه.
اما تمام تلاشمو میکنم تا اینجور باشه.
ممنون میشم اگر که دوست داشتید به دوستاتونم بگید.
یه نگاهی بندازن..
و من الله توفیق تا قسمت بعد.

……………………………………………………….

……………………………………………………….

 

+عاخه…عاخه من…خوشم نمیاد پسر بشم…مامان…تروخداا

درد اون بغض توی صداش قلب مادربیچاره اش روفشرد.
از نگاهش میشد فهمید که چه حسه بدی داره. اون یه مادره و تحمل درد و رنج بچش براش عذاب آور بود.
و این تنها راهش نجات دخترش بود.

صورت دخترش ولمس کرد:این تنها راه زندگیته.
دخترشو به آغوش کشید :تنها راهیه که بچم پیشم بمونه..
نزاشت اشکشو دخترش ببینه.
از سیاست های این زن بود نباید بچت فکرش مشغوله غم و غصه‌ی تو باشه.
اشکشو آروم پاک کرد و بازبه صورت قشنگ دخترش نگاه کرد: دختروپسرفرق زیادی ندارن.مهم
اینه که توهستی عشق مامان.

دیگ اشکاش امونش نمیداد. چطور میتونست اینهمه مدت که دختری کرده. اینهمه مدت که آیندش و به عنوان یه زن برنامه ریزی کرده رو باهم نابود کنه؟
چطور میتونست از اون لحظه به بعد پسر خونه باشه؟
مادرشومحکم بغل کرد:اما من همیشه دخترتم.

مادرش هم متقابلا بغلش کرد.
دست لرزونش رو روی کمرش کشید و نوازشش کرد :توهمیشه بچه ی خودمی .
از خدا کمک خواست. طلب کمک کرد تا بهش صبر بده. به همشون به خودش به بچش به شوهرش.
انگار که خدا هم ندای زخمی دله این مادرو شنید.
قدرتش رو جمع کرد و لب تر کرد : از امروز باید شروع کنیم.

کیونگرا از بغلش بیرون اومد و با چشمای خیسش نگاهش کرد.

کیسه‌ای که هنگام ورودش آورده بود رو از روی پاتختی برداشت.
چند بسته قرص بود.
-این….اینا قرصاتن..بایدهرهشت ساعت یباربخوریشون عزیزم…برای عملت آمادت میکنن! من نمیدونم دقیقا برای چیه.. اما گفت برای کنترل هورمونهاست که از الان باید شروع شه.. تو بختر از من ازین چیزا میدونی..

خم شد و بطری آب معدنیه پایین تخت رو برداشت.
کیونگرا همیشه قبل از خواب یه بطری کنار تختش میگذاشت چون حوصله نداشت که تا آشپزخونه بره و آب بخوره.

دستشو روی پای دخترش کشید : بیا … بیا این بطریو بگیر.

کیونگرا بطری و گرفت. بیشتر از اینچیزا درک میکرد که باید شروع کنه. اون دختر خیلی شجاعی بود.
دختر شجاع باباش که هرموقع زمین میخوره یا ناراحته باز باید قوی باشه.

مادرش قوطی رو تکون داد و یدونه قرص کفه دستش افتاد.
با مکث اما آروم قرص رو توی دهن کیونگرا گذاشت.

-بخور

بغض کیونگرا شدیدترشد.
برای جلوگیری از گریه سریع آب و پشتش خورد و قورص تلخ رو قورت داد.
بزورتونست با اون تنگیه بغض گلوش قورتش بده.

+ینی حتی ممکنه برام عین مردا آلـ.ـت مردونه بزارن؟
صداش گرفته بود. مادرش که تمام مدت دستشو گرفته بود و نوازش میکرد بهش نگاه کرد.
تاحالا حتی کیونگرا رو مرد تصور نکرده بود.
کیونگراهم هیچ رفتار پسرونه ای نداشت.
اینحرفا برای مادش سخت بود چه آرزوها که برای دخترش نداشت.
دختر کیوتو خوشگلش که توجه هر پسریرو به زیباییه ذاتیو طبیعیش جلب میکرد.
باز به چشمای درشت و براقش به مژه‌های صاف و سیاهش که مثله خطه چشم دور چشماش کشیده بود.
صورت گردو لبای درشتش که شبیه شوهرش بود. دماغ گرد و چونه‌ی تو رفته.
اون حالا نمیدونست‌ قراره چیا بشه؟
چجور بایدتمام اونطرز فکراو خیال بافی هارو برعکس کنه.
دختری که میخواست توی لباس عروسی ببینه و دست تو دست شوهرش موقع ورود.
حالا باید سره محراب منتظر می‌ایستاد.
حتی اینکه کیونگرا یروز بخواد با یه زن ازدواج کنه هم براش مسخره بود اما دکتر گفت با داروها میل جنـ.ـسیـ.ـش میتونه تغییر کنه.
الان دیگه باید جلو همه آقا صداش میزد.
بقیه باید اونو به عنوان پسر خونواده میدیدن.
دیگران هم برای خودشون معذلی بودن.
سعی کرد فکر راجع به این مساعل و به زمان دیگ بسپره و ناراحتیش رونشون نده ، شونه ای بالا انداخت: به اون میگن تغییر جنـ.ـسیـ.ـت دیگه

کیونگرا اونهمه غمروتوی چشما و لحن مادرش رو به خوبی حس میکرد هیفدع ساله دخترع این زنه و میدونه مادرش چجور آدمیه و نمیخواد کسی غم و دردش رو بدونه پس به روش نیورد
سعی کرد یجوری ازغم مامانش کم کنه…

چشماش پر از اشک بود اما باز خندید. سرشو انداخت پایین و بغض رو قورت داد
دست مادرش رو گرفت : خب خب.. پس خرج افتاده رو دستتون شدید. لباس جدید،‌ اتاق جدید، وسایل جدید … به به … اوه راستی باید باباهم باشه ایندفه.( الکی خندید) خرید دیگ مردونست

مادرش هم سعی کرد بغضشو‌ از بین ببره درهر حال اونا چاره ی دیگه ای نداشتن !
کیونگراهمه ی‌تلاششو کرده‌ بود.
از دوره ی مشاوره گرفته تا هورمون درمانیها همرو طی کرد
ولی فایده نداشت.
اون باید عمل میشد.
پس چه بهتر که قبولش میکردن. درهرحال اون بچشون بود ،نه؟
چه پسر…چه دختر

+آیگوو..کیونگرا..باشههه… بدودوش بگیر ببینم… تا یه ساعت دیگه آماده ایستادی
اینجا ها… نمیخوام خرید واسه شاهپسرم دیر بشه^^

مادرش فهمید حالا کار سخت چیه.
همیشه کاره سخت و کارای آماده کردن و بزرگ کردن بچه میدونست.
اما تازه فهمید که دلداری و مخفی کردن غم از همه اینا سخت تره.

کیونگرا به شوخی دستشو‌ کنار سرش گذاشتو گفت: بله کاپیتان
وبعد‌ با خنده (هرچند دروغین) سمت
در اتاقش رفت و بازش کرد تا از اتاق خارج شد‌ به دیوار تکیه کرد.

درست حدس میزد مادرش فقط منتظر بود تا تنها بشه.
هق هق‌ای خفه مادرش اونهم به گریه انداخت.
لبش رو گاز گرفت و به سمت حموم راهشو سر گرفت.
.
.
.
حالا چهارماه تموم شده بود و
در این مدت کم پیش روانشناسش با رفتارهای مردونه وتمام کارهای
مردونه آشنا شده بود.
دکتر هان خیای با ملاحظه و خوب اونرو آماده میکرد.
و کیونگرا تازه فهمید مردا چه موجوداتین و چجور باید مثلشون رفتار کرد.
خودش خوشش اومده بود و کنجکاو بود بیشتر بدونه.
قرص های کاهش دهنده هورمون های جنسیش رو مرتب میخورد.
و میتونست تاثیرانش هم حس کنه این ماه عادت. ماهانه نشده بود.
بعد از کلی کلنجار جلوی آینه دل از اون موهای‌پر کلاغیو لختش کنده بود ویه مدل پسرونه زده بود که به سختی ازش خوشش اومد.
همش سعی میکرد صداش رومردونه کنه امانمیتونست.
و خودش هم دوست داشت که مردونه حرف بزنه برای همین دکترش بهش پیشنهاد داد تا تارهای صوتیش رو عمل کنه تاصدای کلفتی داشته باشه.
تصادفا تونستن کاری کنن تاعمل برداشت سیـ.نه وعمل تارهای صوتی توی یکروز باشه.
گرچه خیلی طولانی شد و خانواده ی بیچارش جون به لب شدن.
و بالخره بعد از دوماه دیگه میتونست حرف بزنه.
خودش هم صدای خودشرو نمیشناختو حالا یکی ازدلایل خنده
خودشو مادر‌ش بود.
دکترش گفت با تغییر تارها دکتر جراح متوجه شده که میتونه یروز حتی خیلی قشنگ آواز بخونه.
و کیونگراهم گاهی ادای پدرش رو درمیورد و آهنگای مورد علاقش رو براش میخوند تا حال پدره درمونده و نگرانش رو جا بیاره.
شاید به روی خودش نمیورد اما کیونگرا میدونست بیشتر از همه پدرش عذاب میکشه.
اونروز که تونست حرف بزنه و بخونه اومد. وقتی پدرش از سره کار اومد کیونگرا به استقبال رفت و با شنیدن صداش و موهای کوتاهه دخترش تا چند دیقه همونطور دم در متعجب بهش نگاه کرد.
پدرش هنوز این موضوع رو باور نمیکرد.
اونروز حاله پدرش اصلا روبه راه نبود شام هم نخورد و فردا صبحش
پدرش سعی کرد باش مردونه صحبت کنه.

اما هنوز ‌گاهی که ناگهانی دخترش روتوی اون ریخت پسرنما میدید قلبش درد میگرفت اون دختر کوچولوی بابایی بود همیشه باربیو پرنسس باباش بود حالا باید باهاش مثل یه مرد رفتار میکرد.
پدرش گاهی بین حرف تا مدتی بهش نگاه میکرد و کیونگرا هم چیزی نمیگفت. میخواست پدرش خودش این موضوع رو قبول کنه.
.
.
.
دو هفته گذشت و کیونگرا آماده ی عمل بود. پدرش کارا و پرداختای قبل از عملو‌ انجام میداد وکیونگرا روی‌ تخت بیمارستان منتظر بود تا‌هرچه زودتر عملرو شروع کنن.
کمی استرس قبل ازعمل داشت. اما باز هم بچه ی امیدواری بود.
به خودش تلقین میکرد که کنجکاوه
پسر باشه پس تحمل کمی براش آسونتر میشد.
همه چیز از همین تلقین کنجکاوی شروع شد
آخرین قرص و خورد.همون قرصی که بایدچند دقیقه قبل از عملش میخورد.

نفس عمیقی کشید وسعی کرد دستای لرزونشو از دید مادرش پنهان کنه.

+مامان..من…ازپس همه چی تا حالا‌ بر اومدم… از پس اینیکیم بر میام… مگه نه؟؟

مادرش دستاشو روی موهای کوتاه کیونگرا کشید ونوازشش کرد
-معلومه که از پسش برمیای!! فقط میان یه موزکوچولو برات بزارن
گونه های کیونگرا رنگ سرخی به خودش گرفت.
خیلی وقت بود با مامانش سره این مساعل شوخی میکردن : مامااان میگم…وای حسه بدیه … ازین به بعد هی شلوارم جلوعه… اوفف.. خجالت میکشم
مادرش به علامت نمیدونم شونه بالا انداخت اما نتونست جوابش روبده چون در زده شدو کمی بعد پرستار داخل اومد :آماده ای؟

کیونگرا سرشو تکون داد.

مامانش سرشرو بوسید : آفرین پسره قویه من.
هردو باهم ریز خندیدن .
کیونگرا صداش و صاف کرد : اهم مامان اینجور با من حرف نزن فردا میگن بچه سوسوله.

مامانش: بشین برو.. هرجور بخوام میگم

کیونگرا خندید و سوار ویلچری که براش اوردن‌ شد : هنوز که چیزی نشده که ویلچر‌سوارم کردید.
پرستار خندید: کاش من الان جاتو رو ویلچر بودم کسی منو میبرد.
خندید و به کیونگرا چشمک زد:من کمی تنبلم.
کیونگرا پاشد : شما بشینید من برونم.
یهو پرستار با چشمای گرد نشوندم فقط اگ بخوای من اخراج شم.
باخنده کیونگرا رو برد.
اینا همش سرگرمی اییه که یک پرستار باید انجام میداد تا استرس ‌عمل رو کم کنه.
توی اتاق عمل خیلی شلوغ‌‌ بود. صدای دستگاه یه طرف صدای پچ‌ پچ دکترو پرستارا یه طرف
کیونگرا بزاغ دهنشو به سختی قورت داد و به کمک پرستار روی تخت نشست.
قبلش کمکش کرده بودن و لبلساشو عوض کردع بود.
روی تخت دراز کشید. همون لحظه خجالت کشید .
دکتر جراح و بقیه همراهانش بهش نگاه کردن.
دلش شور رفت. انگار توی این فیلمای ایکس من بود که انگار میخواستن روی مورگان عمل انجام بدن.

دکتر با لحن آرامش بخشی پرسید:
-آماده ای کیونگرا شی؟
لحن دکتر حواسش رو جمع کرد.
اونقدر قوه ی تخیلش قوی بود که واقعا حواسش پرت شده بود.
کیونگرا‌ سرشو‌ به نشونه ی مثبت تکون داد.
و این علامت، مثله گفتن عدد‌ سه توی مسابقات دو بود!
!
همه یهو دست به کار شدن. یکی دست کیونگرا رو الکل زد سرمی به دستش زد و دیگری تو سرم ماده ی
بیهوش کننده ریخت.
دکتر عینکشو‌ روی‌ صورتش جا‌به جا‌ کرد و‌ بهش گفت:
-تا پنج دیقه ی دیگه این دارو اثرمیکنه و ما‌ شش دیقه دیگه عملو شروع میکنیم …حالا..سعی کن با
آرامش چشماتو ببندیو به هیچ چیز فکر نکنی… یا شاید میتونی به چیزای خوب فکر کنی نه؟؟
کیونگرا : مثلا چی؟
دکتر وو: مثلا یه اسم قشنگ برای وقتی که پسر شدی!!

اوه…این ایده کیونگرارو جذب‌کرد!! نفس عمیقی کشیدو چشماشو بست. تواون مدت کمی که داشت
توی ذهنش دنبال اسم پسرونه ای میگشت که تومایه های‌ اسم خودش باشه..یه چیزی مثله..مثله؟
….
حین عمل‌ بود. کیونگرا توی خواب عمیقی بود .
خدا میدونه چه خوابایی میدید.
تا‌ حالا تونسته بودن غده ی هورمونهای جنسی زنونه روبردارن ودیگ کمکم باید به فکر برداشتن
رحم میوفتادن.
وقتی دستگاه وکیومرو روشن کردن کار نکرد.
بعد از نیم ساعت تاخیر هنوزهم درست نشد
پرستار : بهتره برم به خونوادش بگم عمل عقب افتاده.
دکتر: نه نه… رحم باشه که چیزی نیست حالا..
پرستار:آخه تخمدانش هم تقریبا پشت رحمشه
دکتر: آره اما‌ داروهای تشکیل تستسترون نمیزاره تخمگزاری کنه. نگران نباشین.بهتره شروع کنیم به
برداشتن واژ/گان‌ وبلندکردن مجاری ادرار. آلـ.ـت تنـ.اسلی اهدایی هم که آمادست…نه؟
پرستارزیاد دلش راضی نبود به اونکار نمیتونست خود سرهم کاری بکنه :بله…آمادست
….
.
.
*یکسال بعد
“هیییییی….دوکیونگسو “

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)