دلام بر همه ک.یریوسان عزیز *-*

قیسمت جیدید کنجکاو آوردم *-*

از آنجا که هم من کمی ( ) تشیف دارم و هم میدونم طول میکشه *-*

پیشنهاد دادن وقتی نظرات شما و لایک هاتون *-* به هشتاد رسید *-*
من آپ کنم *-* که دیگر باقیش هم با خودتان *-*
وووووعععع *-* چه عیده شیرینی *-*

-“کیوووووونگسووووو…”

صدای مادرش برای چهارمین بار بلند شد.

کیونگسو بازهم غرر زد و پتو رو روی سرش کشید.
تکونی به خودش داد و دست و پاهاش رو کشید.
با اینکه دیشب زودتر از شبهای قبل خوابیده بود اما هنوزهم نای بلند شدن نداشت.

آروم پتو رو از روی صورتش پایین داد :” لعنتی ، چه‌ صبح مزخرفیه…”

با دلخوری و حرص پتو رو کنار زد و از جاش بلند شد.

اینکه اول صبح خودت روزت رو چطور و با چه حالتی شروع کنی ، خیلی مهمه .
چون تا آخر روز به همون شکل خوب ، یا مزخرف پیش میرفت .

درست مثل روزی که برای جونگین شیرین و لذت بخش بود و برای کیونگسو کسل آور.

……..
کراوات فرمش رو سریع و بی قاعده گره زد و کت و کیفش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.

مادرش با دیدنش اخم بین ابروهاش افتاد :” دیر شد بچه..”

-“باشه مامان… باشه.. دارم میرم…”

همزمان که کتش رو میپوشید.
سمت میز آماده ی صبحانه رفت به محض ازاد شدن دستش لیوان آب پرتقالش رو‌ سر رفت و ساندویچش رو‌ برداشت.

دم در مادرش متوقفش کرد :” هی.. این میوه هارم ببر..”
مادرش زیپ کیفش رو باز کرد و ظرف کوچیکی رو داخلش گذاشت.

-” مامان.. این ظرف و این کارا واس بچه کوچولوهاست..”

مادرش زیپش رو بست‌ و سر تکون داد :” آره ماله بچه هاست ، و توهم هنوز بچه ای.. با این رفتار های اخیرت نه مثل بچه هجده ساله بلکه مثل نوجوون های تازه به بلوغ رسیده رفتار میکنی… عصاب خودترو کنترل کناا…”

کیونگسو که حال بحث کردن با مادرش رو نداشت سری تکون داد و بیرون رفت.

مادرش منتظر بود که شاید بغلش کنه یا یک‌‌بوسه‌، یا حتی خدانگهداری.

براحتی تغییر شخصیت رو توی رفتار بچه اش تشخیص میداد و حتی با دکتر روانشناسش درمیون گذاشته بود که با جواب ” این موضوع عادیه ، و‌بیشتر بخاطر تغییر هورمون هاشه و ممکنه یه مدت توی بروز رفتار گنگ و گیج باشه .. خودش کم کم خودش رو پیدا میکنه ” مواجه شده بود.
به هرحال اون مادر بود.

کیونگسو سر کوچه منتظر مینی بوس بود و سعی میکرد تا سنگی که داخل کفشش رفته رو در بیاره.
بالاخره درووردش و به سمتی پرتش کرد صدای تقی که اومد حواسش رو جلب کرد.
سنگ به سطل زباله بزرگ سر کوچه خورده بود.
به سطل نگاه کرد و به سمتش رفت. ظرف خوراکی رو از کیفش دروورد و باز کرد و تمام محتویاتش رو بیرون ریخت.

بی فکر و بی احساس ، بدون توجه به اینکه مادرش از پنج صبح بیدار شده و میوه هارو شسته ، پوست کنده ، به ابعاد کوچیک دروورده و اونتو چیده.
ولی کیونگسو حس میکرد که با اینکار بزرگ جلوه داده میشه. حتی فکرش رو نمیکرد ، حس میکرد.
چون اگر‌حتی یکم هم فکر میکرد شاید‌ به یاد زحمت مادرش میوفتاد و از انجامش پشیمون میشد.

و چه بسا زود که واقعا ازین کار پشیمون هم میشه.

……………….
اتوبوس تاخیر داشت و ترافیک اول صبح سئول ، پس در نتیجه تاخیر کیونگسو سر کلاس.
با سرعت به سمت کلاسش میدوید تا رسید دست دراز کرد و به امید اینکه معلم نرسیده باشه دررو محکم باز کرد.

با دیدن معلمش جا خورد :”معذرت میخوام… دیر شد”

معلم وقت سوال/جواب یا توضیح رو نداشت پس فقط به سمت کلاس اشاره کرد تا که کیونگسو بشینه.

کیونگسو از بین نگاهای دانش آموزها گذشت و سمت میزش رفت.

جونگده واسش دست تکون داد و کیونگسو متقابلا سری تکون داد.
با نگاه کردن به اطراف و برگه هایی که پخش میشد دلشوره ای گرفت ، نشست و به جونگده نگاه کرد .

جونگده بهش اطمینان داد که حتما بهش جوابهارو میرسونه.

امتحان شروع شد و مدت زمانی نگذشت که خرخونهای کلاس مشخص شدن بعد از سه نفر که دست بالا کردن و جمله ی “من تموم کردم رو گفتن”
پسر میز جلوی کیونگسوهم دست بلند کرد و معلم بهش سری تکون داد.

پسر که انگار آسوده شده ، با خیال راحت به صندلیش تکیه داد و به اطراف نگاه کرد.

درحالی که کیونگسو در به در دنبال جواب سوال های K,O,R,T,V بود و حتی از جواب بقیه سوال ها مطمئن نبود.
جونگده باز با انگشتهاش گزینه چهار سوال V رو نشون داد.
سریع تیک زد.

معلم روش رو‌برگردوند. کیونگسو محتاطانه گردنش رو دراز کرد تا از نفر جلویی مخفیانه کمک بگیره‌ اما با برگشتن معلم تکون شدیدی خورد که جونگین متوجه شد.

فهمید که اون پسر میخواست تقلب کنه. خندید.
به ژیومین و کریستال که بغل دستی هاش بودن نگاه انداخت ، حواس اونا کاملت جمع جواب دادن بود.
برگش رو آروم برداشت و بالا اورد.

کیونگسو که هنوز بخاطر دور زدن سریع معلم قلبش به شدت میتپید ناگهان نگاهش به برگه پسر افتاد.
احساس کرد چقدر خوش شانسه که پسر برگه اش رو اونطور چک میکنه و خبر نداشت که از عمد بود.
سریع جواب هارو نگاه کرد و اونهایی رو هم که شک داشت درست کرد‌‌، مطمئنا کسی که با خیال راحت تموم کرده امکان اشتباه کردن براش خیلی کمه.
با اشاره جواب هارو به جونگده رسوند.

جونگده با خوشحالی نوشت و هردو همزمان دست هاشون رو بالا بردن.

جونگین که متوجه قضیه شد لبخندی زد و برگه رو روی میر گزاشت و دست ژیومین بالا رفت .
معلم سری تکون داد : پنج دقیقه پایانیه.

چن از پشت به پسر جلوییش نگاه میکرد ، متوجه شده بود که موهای پشت سرش رو کوتاه کرده چون تا همین دیروز درازای موهاش به اندازه بند انگشتش با یقه اش فاصله داشت و امروز این فاصله بیشتر شده بود.
حتی باز بند انگشتش رو جلو برد و اندازه گرفت که پوست انگشتش یک لحظه با گردنش برخورد کرد.
سریع دستش رو عقب کشید ، ژیومین دستی به گردنش کشید و با تعجب برگشت و به عقب نگاه کرد.
کای هم به او نگاه میکرد.

معلم که متوجه تکون اوندو بود بلند پرسید : “اتفاقی افتاده آقایون کیم ؟”

هرسه سری به علامت منفی تکون دادن.
کیونگسو نفس راحتی کشید که به دلیل تقلب یا چیزی گرفته نشدن.

امتحان تموم شد ، برگه ها جمع شد ، زنگ تفریح خورد و معلم از کلاس بیرون رفت.

کریستال از جاش بلند شد :” از استرس گشنه ام شده ، شما چیزی میخورید بیارم؟”
کای از جیبش مقداری پول دروورد و به کریستال داد : “آب”
سری تکون داد و به ژیومین نگاه کرد.

ژیومین به ساندویچ خونگی توی دستش اشاره کرد.
کریستال چیز دیگه ای نگفت و از کلاس بیرون رفت.

کیونگسو به ساندویچ توی دست ژیومین نگاه کرد، یاد ظرف خوراکی خودش افتاد.
احساس بدی بهش دست داد.
ای کاش… که اونکار رو نمیکرد.
قبلا دختر بدی نبود.
با فکر به دختر لبخندی روی لبش نشست ، گاهی یادش میرفت.
ولی اون واقعا قبلا یه دختر بود.
مثل اونی که پای تخته است و جوراب بلند سفید پاش کرده و موهاش رو با کش دم اسبی بسته یا مثل اونی که روی میزش نشسته و با دوستهاش صحبت میکنه و موهاش رو پشت گوشش میزنه و پاهاش رو تکون میده.

با صدایی از افکارش بیرون اومد.
” خواهش‌میکنم “
با تعجب سر چرخوند و به پسر روبه روش که برگشته بود و برعکس رو صندلی نشسته بود، جوری که دو تا پاهاش دو طرف صندلی بود و دستهاش رو به تکیه گاه صندلی تکیه زده بود ، نگاه کرد.

میدونست منظورش رو نگرفته لبخند زد :،” خواهش میکنم که امتحانت رو خوب دادی “

کیونگسو که تازه موضوع دستش اومده بود ابروهاش رو بالا داد.
اون پسر از قصد برگه رو نگه داشت.

جونگده بهشون نگاه کرد : ” فکر نمیکردم بچه باحالی باشی”

جونگین نگاهش رو به او داد : ” میزان باحال بودن با تقلب رسوندن سنجیده میشه ؟”

جونگده با شوخی جواب داد : ” یکی از گزینه های دستگاه باحال سنج ، میزان تقلبه “

جونگین خندید و سرش رو به دستهاش تکیه داد و به کیونگسو نگاه کرد .
کیونگسو میدونست اون پسر منتظر چیه :”خب.. در ازاش چی میخوای؟”

جونگین با حالتی که انگار انتظار این حرف کیونگسو رو نداشت نگاهش کرد :” به من میاد چیزی بخوام؟.. فقط خوشحال شدم که امتحانت رو قبول میشی”
و خندید.

کیونگسو نیشخندی زد و ژیومین که شنیدار مکالمه بود و ساکت مونده بود به جونگین نگاه کرد : ” انقدر از خودا مطمئنی؟ “
جونگین که هنوز خودش میخندید جواب داد: “دارم شوخی میکنم”
و باز به کیونگسو نگاه کرد:” به دل نگیر.”

کیونگسو سری تکون داد.
از شانس خوبش طرف پسر خوبی از آب درومده بود.
پسری که آروم و با ملاحظه رفتار میکرد و حس خوبی به کیونگسو میداد.

جونگین دستش رو سمت کیونگسو دراز کرد :”به هرحال.. من جونگینم.. “

کیونگسو طبق آداب دست داد : ” کیونگرا..”
یه لحظه با شنیدن اسم خودش جا خورد و سریع گفت :” نه.. زبونم پرید… کیونگسو.. دو کیونگسو..”

جونگین کمی جا خورده بود اما به روی خودش نیوورد.
جونگده که قبلا هم این اشتباه رو از کیونگسو دیده بود تو فکر فرو رفت ولی جونگین با او هم دست داد و خودشون رو بهم معرفی کردن.
جونگده انتظار داشت تا بتونه به ژیومین هم معرفی بشه، اما انگار او علاقه ای به این موضوع نداشت.
.
.
.
چند روزی گذشت و در اینمدت کیونگسو موفق نشده بود که سمت لب تاپش نره، چندباری دیگه مکالمه ی سـ.کـ.س چت داشت اما انگار براش دیگ زیاد جذابیتی نداشت.
احساس میکرد دوست داره چیزهای جدید تجربه کنه.
چندتا فیلم دیده بود. جوون هایی که پارتی میرن ، سفر میرن و …

دیگه دختر نبود که مادرش نگران اتفاق های عجیب باشه.
پس به نظر خودش میتونست چون الان یک پسره براحتی هرکاری بکنه.
ولی با مخالفت مادرش مواجه شد.
و بحث و دعوا که به جاهای باریک و زخم زبونها میرسید.
– ” تو اصلا حق نداری برای من تصمیم گیری کنی… همونطور که همه میرن.. منهم میرم.. میخوای چیکار کنی؟ دیگ دخترهم که نیستم..‌هیچ کاریم نمیتونی بکنی.. تو… “
کشیده ای که تو صورتش خورد اونرو سرجاش میخکوب کرد .

مادرش با قلبی درد گرفته و بغض خفه کننده ای بهش نگاه کرد :” من مادرتم بی همه چیز… خیلی حق ها دارم.. فک کردی فقط دخترها ممکنه بلا سرشون بیاد یا بدزدنشون ؟.. تو رو با یه انگشت بلند میکنن و معلوم نی چه بلایی سرت بیارن.. احمق فکر کردی چی داره؟ چندتا بچه بی فکر جمع شن دور هم و معلوم نی حتی چی میخورن.. میخوای مشروب بخوری.. ؟”
مادرش با عصبانیت در کمد رو باز کرد و شیشه وودکارو روی میز گذاشت‌:”همینجا.. با خودم بخور.. میخوای برقصی ؟ باهم میریم جشن میگیریم.. ولی.. جایی .. که نه نمیشناسمشون.. نه معلومه کی هستن.. تا وقتی که هنوز تو خونه ی منی نمیزارم بری.. تو هنوز بالغ هم نشدی..”
مادرس انگشتش رو روی میز میزد و با تهدید و ناراحتی این حرفهارو برای بار چندم تو بحث امروز به فرزندش گوشزد کرد.

اما چه فایده که به گوش دره و اونیکی دروازه.
…………
روز بعد

به درخواست جونگده روی صندلی های اطراف زمین فوتبال نشسته بودن و تمرین تیم یوز پلنگ (تیم دوندگان که ژیومین کاپیتانه) رو به همراه کریستال و کای و چند نفر دیگه که طرفدار تیم بودن، نگاه کنن.

– “دلم یه چیز جدید میخواد “
کای که ردیف عقب کیونگسو نشسته بود و به مکالمه گوش میداد : “خب مثلا چی؟ یه بازی جدید ؟ یه کتاب جدید؟ چی میخوای؟”
کیونگسو بهش نگاه کرد و با تمسخر نیشخندی زد :” تو چقد بچه ای.. اینا چین؟..”
باز به صندلی تکیه داد: “دلم یه هیجان جدید میخواد”
جونگده : ” بیا بریم شهربازی .. چندتا چیز باحال اوردن.. “
کیونگسو کمی فکر کرد : ” اینارو دوس ندارم.. هه.. مامانمم نمیزاره.. “
جونگده یه پس گردنی بهش زد که با نگاه تیز کیونگسو مواجه شد اما اعتنایی نکرد : ” تقصیر خودته.. از اول دست گذاشتی رو چیزی که میدونی سرش مخالفت میشه.. باس آروم آروم پیش رفت.. ننه منم بود قبول نمیکرد سیلی که هیچی چندتا لگد هم میخوردم. “
کیونگسو از حرف جونگده خنده اش گرفت و به طرف دیگه نگاه کرد.
بازهم کای نتونست خنده اش رو ببینه ولی او هم به حرف جونگده خندید.

کیونگسو سرش رو خاروند :” منکه نرفتم تاحالا.. باید خودم بفهمم دیگ.. اون خودش رفته… منم کنجکاوم بدونم …”

– “تو چقد کنجکاوی..!”

کیونگسو سرش رو سمت جونگین چرخوند : “منظورت چیه ؟”

کای به زمین نگاه کرد :” درباره پسر مدیر کنجکاوی… درباره ناهار های هر روز کنجکاوی… درباره شخصیت خسته کننده من کنجکاوی.. درباره ی اینکه چرا بهار فصل جفتگیریه کنجکاوی..”

کریستال خندید :” کلا بهش میاد فضول باشه.”
کیونگسو ‌بهش نگاه کرد : “من کنجکاوم.. به این میگن کنجکاوی.. دوست دارم درباره خیلی چیزا بدونم.. فکر نکنم مشکلی باشه “

کریستال سر به معنای نه تکون داد : ” معلومه که نه… “

جونگین :” میتونی وارد تیم بشی.. هیجان انگیز هم هست…”

کیونگسو چشمهاش رو از بی حوصلگی چرخوند : “آههه.. تو خیلی خسته کننده ای.. “

جونگده که تمام حواسش به مسابقه تمرینی بود ناگهان با هیجان ازجاش بلند شد و داد زد که همه رو ترسوند.
– ” هوراااااا… ژیومین برد. “

 

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)