هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Curious ep5

دلام و علیکم و برکاااتففف 💦✋

میدونم 😶 دیر شد -.-
متاسفم.. خیلی متاسفم…💔
اما واقعا خیلی اتفاقات زیادی افتاد که نتونستم آپ کنم :(
این قسمت رو هم بخونید..

و لطفا نظر بزارید👽

ولی منو نزنید 😐😂👐

قسمت پنجم
طبق معمول روزهای فصل بهار .
زنگ ساعتش با آهنگ انرژی بخش «once upon a time» از یکی از آهنگساز های معروفش “یانی ” تنظیم شده بود.

آوای زیبا و نازک ویالون و نت های ظریف و ریتمیک پیانو فضای اتاقش رو پر کرده بود و او رو تشویق میکرد تا چشماش رو برای آغاز یک روز جدید باز کنه و ازش لذت ببره.

بعد از خمیازه ای ، مثل همیشه کشش بدنش از نوک پاهاش شروع شد تا به نوک انگشتای دستش رسید و با یک ناله بلند از سر رفع خستگی تموم شد.
…………
شیر آب رو باز کرد و یک دوش صبحگاهی و ساده فقط برای سرحال اومدن گرفت.
ریشهای جوونه زده اش رو اصلاح کرد و مسواک اول صبحش رو‌هم فراموش نکرد.
……..
درحالی که با حوله تنش رو خشک میکرد به تقویم روی میزش نگاه کرد و بعد به ساعت.
دوشنبه ها روز خوبی بود.
گوشه ی لبش و ابروی راستش طبق عادتش از بچگی ، زمانی که خوشحال بود، بالا میرفت.

و ساعت هفت و ربع بود.
زمان مشخصی که مادرش برای صبحانه صداش میزد.
از آینه به خودش نگاه کرد و با تو دلش شمرد : “یک…دو….سه…”

“جووونگین… پسرم… صبحونه آماده است… “

لبخندی به خودش زد ،درست همون جمله همیشگی ، دقیقا سر ساعت همیشگی.

قدمی به عقب برداشت و سمت کمدش رفت.

زندگی جونگین خیلی متفاوت بود.
خیلی متفاوت تر از زندگی کیونگسو.
جوری که اگه روزی این دو باهم دوست بشن اتفاق عجیب و شگفت انگیزیه.
زندگی جونگین ، دقیقه به دقیقه اش برنامه ریزی داشت.
نه فقط خودش بلکه کل خونواده اش از آقای خونه که پدرش باشه گرفته تا رییس خونه ، مادرش ، دو خواهر بزرگترش و خودش.
زندگی که کای هر لحظش رو میپرستید.
برعکس خیلی از جوونهایی که تازه هجده ساله شدن و عاشق عیش و نوش هستند.
کای اهل جستجو ، ریسک ، خطر ، یاد گرفتن بود اما ، به نحوه خودش.
به طرز قابل قبولی که یک جامعه ی سالم انتظار داشت.

ریسکش سیگار یا مواد و مسابقه هایی که جونشو به خطر مینداخت نبود ، بلکه اسکی بازی ، پرش از ارتفاع ، مسابقه های ورزشی و… بود.
پسری که ناخواسته بخاطر رفتار مودبانه و عشقی که به مردم و زندگی داشت ، مورد توجه بقیه قرار میگرفت.
بدون هیچ تظاهری زیبا ، آروم ، بی دغدغه ، مودب و شوخ طبع بود.
با هدف مشخصی زندگی میکرد.
عشق..

دکمه ی آخر کت مدرسه اش رو بست و جلوی آینه شونه ای به موهاش کشید و دوتا پیس کوچیک از عطر فصل بهاره اش زیر گردنش که پشتش دو دستش رو روش کشید تا روی لباسش هم پخشش کنه.
با لذت دستش رو بویید و لبخندی زد.

کیفی که از دیشب آماده شده بود رو برداشت و به طبقه ی پایین رفت.

صحنه ای که کای براش جون میداد.
صحنه ای که اون رو خوشحال میکرد که از یک عشق واقعی به وجود اومده.
پدرش از پشت مادرش رو که در حال ظرف شستن بود رو بغل کرده بود و در گوشش حرفهایی میزد که باعث میشد زن زیبا با خجالت بخنده.

رو نوک انگشتهاش بهشون نزدیک شد و از پشت هردوشون رو بغل کرد.
البته حجم اونقدر زیاد بود که دستش فقط تا پهلوی مادرش برسه.

خانم و آقای کیم بعد از پرش کوچیکی از تعجب بلافاصله خندیدند.

-“صبح بخیر ای خونواده ی زیبا”

پدرش اخرین زور خودش رو زد اون حلقه ی عاشقانه رو شکوند و سمت پسرش برگشت با کشیدن دستش رو موهاش و لبخند مردونه اش جواب پسرش رو داد.

و مادرش هم آروم سر پسرش رو پایین کشید و بوسه ی مادرانه اش رو به پیشونیش زد : صبح بخیر عسلم.

برعکس خیلی از پسرای دیگه کای ازینکه مادرش اورو عسل ، عشق ، پسر مامان ، پسر کوچولو صدا کنه ، هیچ بدش نمیومد.
بلکه با این جملات ذوق میکرد و عشق میکرد که مادری هست که این نوازش ها و توصیفات رو براش انجام بده.

متقابلا گونه ی مادرش رو بوسید.

………………

(مدرسه)
دوچرخه اش رو توی پارکینگ قفل زد.
هرچقدر هم که انتظار نداشت کسی اون رو بدزده یا هرچیز دیگه ای.
اما برای جونگین محکم کاری و محافظه کار بودن توی زندگی الزامی بود.
مثل همه ی بچه های دیگه وارد ساختمون مدرسه شد.
دیگه توی این هفته به خوبی مدرسه اش رو یاد گرفته بود و معلومه که بخاطر همون صفات شخصیتی دوستهایی پیدا کرده بود.

مثل همیشه طی راهش درست و دقیق به اطراف نگاه میکرد.
از تابلوهای مدرسع گرفته تا برد بزرگ وسط راهرو که برنامه های جدید اون روز رو بخونه. به بقیه ی دانش آموزها و به معلم هایی که رد میشدن.
بعضی ها جمعی از دانش آموزها دورشون جمع بودن و بعضی ها اونقدر جدی یا عجیب به نظر میرسیدن که انگار کسی دوس نداره سمتشون بره.
طبق روال عادی. همیشه معلم هایی که سر کلاس درس کمتر میدادن یا شوخ طبع بودن و جوون برای دانش‌ آموزا جذاب و خوب و بهترین بودن و بقیه اَخخخ بودن.. پوفف پوفففف
جونگین با خودش خندید و سمت کلاسش رفت.

وارد کلاس شد.
جو امروز با شیش روز قبل متفاوت بود.
همه یا سرشون تو کتاب بود یا درحال نوشتن تقلب توی برگه ، روی میز یا توی موبایل هاشون بودن.
چون دقیقا همین امروز یکی از همون دبیرهایی که به نظر بقیه اَخخ بود امتحان اقتصاد تعین کرده بود.
به سمت میزش رفت، ژیومین داشت در حال ورق زدن کتابش متوجهش شد و بهش سلام کرد.
-“سلام پسر”
جونگین لبخندی زد و کیفش رو پشت صندلیش انداخت :”سلام”
-“آماده ای دیگه؟”
جونگین نشست و باز به جنب و جوش بقیه نگاه کرد‌، دستی روی موهاش کشید : “فک کنم”
“اوه… جونگیننن… سلااام…”
هردوشون سمت دختری برگشتن که به سمتشون میومد.
جونگین بازهم لبخندی زد ” سلام کریستال”
کریستال نزدیکتر شد و با هردوشون دست داد.
” من استرس دارم… دیشب تا دوازده درس خوندم.. شما چی ؟”

ژیومین کتابش رو بالا اورد‌: “دو دور برای من بسه، حالا نمرش هرچی بشه.”
جونگین با حرکت سر حرف ژیومین رو تایید کرد “منم همینطور”

“خوشبحال شما پسرا که انقدر استرستون کمه و راحتید، ما دخترا که اصلا نمیتونیم استرسمون رو کنترل کنیم”
کای که مطالعه زیادی درباره شخصیت ها و تفاوت های جنسیتی داشت سریع اضافه کرد : “به خاطر هورمون هاتونه”
کریستال سرجاش که جلوی کای بود نشست و برگشت‌
نگاهشو بی حوصله چرخوند و موهای جلوی صورتشو فوت کرد تا کنار بره، اما موفق نشد: “از هورمون هم شانس نیووردیم”
جونگین دستش رو بالا برد و اون تیکه مورو کنار زد‌ :”در عوض شما دخترا خصوصیات خوبی دارید که ما پسرا نداریم” و به صندلیش تکیه داد.
کریستال بهش لبخندی زد.
ژیومین :”خوشم میا حق هیچ طرف ، نه دختر نه پسر رو ضایع نمیکنه.”
هرسه باهم خندیدن.
در کلاس باز شد و معلم وارد نشده شروع کرد : سلام ،همگی سرجاهاشون بشینن.‌یک خودکار و یک چرک نویس فقط روی میز باشه.

چه خواسته چه ناخواسته همه اطاعت کردن و حاضر شدن.

معلم برگه ها رو روی میز میزد تا مرتبشون کنه و باز در با شدت باز شد.

ناخودآگاه اون صدا که توجه هرکسی رو جلب میکرد به گوش رسید : “معذرت میخوام.. دیر شد”

جونگین به صاحب صدا نگاه کرد.
به پسری که چهره رنگ پریده و حالت آشفته ای داشت.
طبق چیزی که جونگین به یاد میاورد چند روزی بود که این پسر رو همین جور میدید ، و به این ترتیب حس کنجکاوی جونگین تا حدودی برانگیخته شد.

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)

*-*M.K 62 نظر 9 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
tina
مهمان
اوه سهون
مهمان

خواننده جدید میباشم
فیکت عالیست
شما خیلی خوف میباشید
پس مرگ من لطفا اپ کنید دیگر
ای باباااااااااااا بیبی چرا نمی آپی ؟من چشم انتظار م
خیلی منتظر کایسو ام!!!!!!! :nish:

honey
مهمان

وااااااااای خدااااااا چه باحال همه جا کای منحرفه دی او بچه مثبت اینجا برعکسه … عاخییییی جونگین گوگولی :bunny: خیلیییییییی خوب بود قسمت بعد کی آپ میشه؟

ghazal
مهمان

:charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
,وای بالاخره هههههه
این کای چقد مثبته :haha:

niloofar
مهمان

خخخ اولین باره جونگین رو توی فیک ها انقدر منظم و با ادب میبینم

maryam_Drv
مهمان

منم همینطور :like: سابقه نداشته :khande:

Nastaran
مهمان

عالی بود لطفآزودتر آپ کن مرسی

Atousa
مهمان

اوه کیونگی بود نه :nish: :yeees:
خودش یود :charkhesh:
مرسی ک اپش کردی :kissme:

Mahboobe
مهمان

وای چرا اینجا تمومش کردی؟؟؟؟ :charkhesh: :aaar:
موندم تو خماری :mazlum:
جون من قسمت های بعدی رو زودتر آپ کن :daqun: :heartme: :haha:

Setayesh
مهمان

کای وارد میشود هورررررررررراااااااااا

Kaira
مهمان

من تازه این داستانو پیدا کردم ولی واقعا دوسش دارم…😍
خیلی خیلی خسته نباشید…💕
واقعا قشنگه…

shanay
مهمان

او او چینگو بدجایی تمومش کردی موندم تو خماری :becharkh: تند تند بآپش به جا حساسش رسید :nish: موفق باشی :like:

مهشید
مهمان

وااااای تورو خدا زود زود آپش کن مرسیییییییییییی

rijina
مهمان

تند تند آپش کن تو رو خداااااااااااااااا………
خیلی خودش و موضوعشو دوست دارم………. :heartme: :heartme:

m.b
مهمان

خواهرررررررر مردیم از دوریییییت
خوش برگشتییییی :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny:
مرسییییییی زودتر ادامشو بذاللللللل

kiana.m
مهمان

خدا رو شکر ک اومدی بالاخره..برگشتتو تبریک میگم :bunny:
واهاااای چقد زندگی کای باحالهههه :charkhesh: :charkhesh:
بچه م راجع به کیونگ کنجکاو شده :haha:
عالی بود مثل همیشه..منتظر قسمت بعدمممم :yehetohorat: :yehetohorat:

hn
مهمان

کیونگ وارد میشود …
چی جونگین باحالی بود …
ممنون … خوش برگشتی …

kai
مهمان

:aaar: :aaar: :aaar: بالاخره اومدی من برای برگشتت کلی از سوهوی مقدس کمک گرفتم :khande: :khande: خدایییی فیک به این خوبی نخونده بودم یه سبک باحالیه اصلا :yehetohorat: ولی ببخشید میگما وقتی داشتی این قسمتو تایپ میکردی نوشتی چرک نویس :khande: :khande: :khande: خدایی اشتباهاتتم باحاله اخه دیگه این نشون میده نویسنده هم خیلی خفنه :nish: :nish: منتظر بقیش هستماااااا دوباره نری یه وقت :byebye: :byebye:

wpDiscuz