دلام *~*

بالاخره قسمت جدید نوشدم :joy:


هوراا:clap:🏻:clap:🏻

ایندفه میدونم معذرتم بخوام بخشیده نمیشم =|:broken_heart:

اما واقعا شرمنده =]:sweat_drops:

امیدوارم از قسمت جیدید خوشتون بیاد -.-

 

-” هنوز با مامانت قهرین؟ “
جونگده درحالی که کفش ورزشیش رو میپوشید از کیونگسو پرسید.

– “میشه درباره اون حرف نزنیم ؟”

-“تو فعلا کلتو از کمد درار.. کسی جز من اینجا نیست”

کیونگسو نیم نگاهی به جونگده انداخت.
همیشه موقع رفتن به رحتکن و پوشیدن لباس ورزشی، به بهانه اینکه خجالت میکشه دیگران اورو بدون لباس ببینن ، جونگده رو مجبور میکرد که بعد از آخرین نفری که از رختکن بیرون میاد . برن و لباسهاشون رو عوض کنن.

بلکه دلیل اصلی او سریع اغ.وا شدن بی دلیل او توسط پسرهای خوشتیپ بود.
و تنها کسی که میتونست خودش رو در برابرش کنترل کنه، جونگده بود.
که هیچ معنیه دیگری جز بهترین دوست برای کیونگسو نداشت.

باشه ای گفت و شلوار مدرسه اش رو دروورد تا عوض کنه.

شلوارش رو مرتب تا کرد و توی کمد گذاشت و وقتی شلوار ورزشیش رو در میوورد صدای در اومد که باعث شد از تعجب لرزه ای بکنه و به عقب بره.
به در که نگاه کرد ، کسی نبود اما صدای جکنگده رو شنید که سلام کرد.
وقتی برگشت تا نگاهش کنه جونگده رو دید که با پسر دیگه ای که حوله دور کمرشه دست میده.
در مرحله اول متوجه شد اون صدا ، صدای در حموم عمومی رختکن پسرها بوده و بعد از کمی دقت فهمید که اون پسر جونگینه.
از اول نتونست کامل بشناستش. چون فکر نمیکرد جونگین هم اونقدر بدن قشنگ و مردونه ای داشته باشه.

شاید نه به جذابیت و ورزیدگی بدن هایی که تا الان دیده بود. ولی از همون پشت بی نقص و زیبا بود.
باریک بود اما مردونه. پوستش خیلی صاف به نظر میرسید.
وقتی جونگین به سمتش برگشت ، تونست رد کمرنگ شیش تیکه ی عضلانی رو روی شکمش بببنه و بعد باز شونه های پهن که مثل یه دیوار محکم به نظر میرسیدن.

-“سلام”

سلام جونگین باعث شد نگاهش از بدنش به سمت صورتش بچرخه.
لبخند همیشگیش چشمهاش رو حلالی شکل میکرد و خط فک تیزش که قطره ی آب ازش چکید . موهای مرطوب قهوه ای که روی پیشونیش ریخته شده بود.

لعنتی، بازهم گر گرفته بود. انتظار همچنین واکنشی ، حداقل دربرابر جونگین نداشت.

جونگده که مثل جونگین منتظر جواب کیونگسو بود، سرفه ای ظاهری کرد تاکیونگسو خودشو جمع و جور کنه چون فکر میکرد دوستش به حدی خجالتزده شده که نمیتونه درست حسابی جواب بده

و اما جونگین چون فکر میکرد که کیونگسو زیاد ازش خوشش نمیاد، جوابش رو نمیده و متاسفانه یا خوشبختانه متوجه معنی اون نگاه کیونگسو نشد.
سعی کرد سربه سرش بزاره.
– “اگه شلوارت رو نپوشی، پسرای بی جنبه ای که الان از حموم در بیان اذیتت میکننا..”
از کنارش رد شد و آروم زمزمه کرد :” آخه زیادی تپل سفیدن.”

کیونگسو طی یک عکس العمل طبیعی قرمز شد و سریع خم شد تا شلوارش رو پاش کنه.
جونگین با نیشخند به جونگده نگاه کرد که هردو باهم خندیدن.
کیونگسو با دلخوری به جونگده نگاه کرد :” هردوتاتون حالمو بهم میزنین”
کفش ورزشیش رو برداشت و با پای برهنه سمت سالن ورزش رفت.
جونگده که هنوز به واکنش شدید کیونگسو میخندید به جونگین گفت که کیونگسو خجالتیه و نباید سربه سرش گذاشت و بعد دنبالش رفت و جونگین رو تنها گذاشت.

کیونگسو روی یکی از صندلی ها نشسته بود و بند کفشهاش رو میبست.
انتظار نداشت که الان هم توسط یک پسر اونطوری توصیف بشه.
جونگده به کمرش زد :”حداقل فرار نمیکردی” و بازهم بی دلیل خندید.
کیونگسو با آرنجش به پاش کوبید که بازهم جونگده ی سرخوش بعد از گفتن اخی سربه سرش گذاشت :” حتی مث دخترا ، با آرنج میزنی “
ایندفعه کیونگسو لنگه کفش باقی مونده رو به حالت تهاجمی بالا اورد :” اینطور میخوای ؟!؟”
جونگده جمع شد :” اوهه.. باشه باشه غلط کردم .” اما هنوزهم ریز ریز خندیدن ها ادامه داشت.

وقتی بستن کفش پای دیگشم تموم شد ، جونگده دوباره پرسید : “نگفتی با مامانت هنوز قهرین؟”
-” آخه بتوچه؟، که اینهمه میپرسی..”
– “خو احمق بگو اره یا نه تا توضیح بدم.. به درک که نمیگی.. تیم یوز پلنگ برای اردوی ورزشی ، فردا از صبح تا نه شب میرن اردو. چند نفری و برای کمک و غیره میبرن که من خودمو تورو معرفی کردم. جونگین هم میاد و جانگمین.”

-” چی؟ چرا منو ثبت نام کردی؟”

-” هی میگی دلم یه چیز تازه میخوا.. اینم تازه.. آب و هوات عوض میشه.. چون اردو مدرسه ای هم هس مامانت اجازه میده صد در صد.”

– ” بیام چیکار ؟ خر حمالی دونده جونهااات ؟ بعد چرا هرجا میریم جونگینم هس؟”

– ” چون رفیق ژیومینه.. و اینکه خر حمالی نی… یه کوله پشتمونه.. اونا میدوون منو توام پشتشون.. ابی خواستن بشون میدیم.. بقیه وسایلم توی ونه”

– ” نه بابا.. اگر شد من میتونم بار اضافه هم حمل کنماا… “
و با اکراه به طرف دیگه ای نگاه کرد.

-” آآآ.. کیونگسو.. بیا بریم… مطمئن باش بد نمیگذره .. شنیدم که اون اطراف خیلی قشنگه.. جونگینم هس .. بش میخندیم “

نگاهشو باز سمت جونگده برگردوند. میدونست که اون همیشه دوست داشته به ژیومین نزدیک تر بشه.
و با اینکه مخالف بود که جونگده مث پروانه دور ژیومین بگرده اما چاره ای جز تحمل دو

ست ساده و بی ریاش نداشت.
پس اوکی رو داد.

……………………

اجازه گرفتن از مادرش برای این اردو کار سختی نبود و حالا با کمال نارضایتی کنار دوست مشتاقش توی یه ون که بخاطر جاده خاکی به طرز عذاب آوری تکون تکون میخورد و باعث میشد سرش به پنجره بخوره، نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد.
تنها دلیلش برای غر نزدن منظره ی سبز و چشم نوازی بود که میدید.

ماشین متوقف شد و همگی پیاده شدن.
دونده ها خودشونو گرم میکردن و جونگده به کیونگسو کمک میکرد تا کوله پشتی رو روی کولش بندازه.
از اول راه با جونگین و جانگمین حرف خاصی جز سلام نزدن و ازین وضعیت فعلا راضی بود.
پیاده دنبال تیم به سمت بالای کوه راه افتادن.
ضرب قدمهاش با
صدای یک ، دو ، سه مربی منطبق کرده بود و سعی میکرد به سنگینی کوله فکر نکنه.
با خودش فکر کرد که چطور همچین کیف سنگینی رو به یک دختر میدن!
بازهم سرنوشت تغییر یافته اش رو فراموش کرده بود.
صدای ناظم اونو از افکار خسته اش در آورد.
– “دو کیونگسو… خیلی عقبی.. تکونی به خودت بده مرد”

میتونست قسم بخوره که اولش چند ثانیه فقط فکر کرد تا منظور آقای اوه از کلمه ی مرد رو بفهمه و تا یادش افتاد کمی دیر شده بود.
جونگین کوله ی روی شونه شو درآورد و توی دستش گرفت: ” بیا.. یکم من میگیرمش.. خسته شدی..”
دست جونگین رو گرفت : “نه .. خودم میارم.”
– “مشکلی نیست.. منم خسته شدم میدم دست تو .”
لبخند مهربونی زد و سرش رو به نشونه ی بزن بریم تکون داد و جلوتر از کیونگسو راه افتاد.
-” اوففف اصا موندم چرا اومدم؟ فقط داریم یه جاده خاکی رو تو این یخبندون بالا میریم.. که چی؟ “
-” اطراف خیلی قشنگه که..”
-” آخه کجاش.. وقتی از خستگی نفس نفس میزنی… از چی میخوای لذت ببری؟”
جونگین صبر کرد و به کیونگسو نگاه کرد :” میدونم خسته ای.. هرجا یه زیبایی و یه زشتی داره.. بیخیال بدیهاش.. نگاه اون پایین چه درختایین.. نفس بکش ببین چه هواییه.. الان سخته ولی همین راه یه عالمه به سلامتیت کمک میکنه.. بیا.. تا اینجا اومدیم.. بیا تا تهش بریم..”

شاید عجیب باشه اما همین چند جمله ی پر از انرژی و حس قشنگ به کیونگسو اراده ای دوباره داد.
حرفهای جونگین هرچند ساده اما قابل قبول بود.
نفس عمیقی کشید و راه افتاد حتی از جونگین جلو زد.

وقتی کم کم به جونگده رسیدن که با وجود خستگی، با اصرار و تلاش فراوون قدم بر میداشت.
کیونگسو کمی کولیش رو گرفت و بالا داد تا سبک تر بشه و راحت تر راه برن.
جونگده ازش تشکر کرد
جونگین که شاهد این کمک کردن بود خوشحال شد و بالاخره تونستن توی دو ساعت ، پنج کیلومتر رو طی کنن.
اواخر راه جون توی تن هیچکس نمونده بود محض شنیدن استراحت همه روی زمین ولو شدن. جونگده نشست و بین نفس نفس زدن خندید :”لعنتش کنن.. هوففف.. پدرم درومد..”
کیونگسو خودش رو روی کولی انداخت :” من دیگه گو ه بخورم .. به حرف تو گوش کنم”

جونگین بلند خندید و پاشد و سمت جانگمین رفت و کمکش کرد چند قدم آخرو بالا بیاد.
جانگمین که نشست . جونگین با خنده سمتشون برگشت :” پنج کیلومتر دیگ مونده آقایون”

آقای اوه که از سرزندگیه جونگین خوشش اومده بود گفت :” تنها کسی که اصلا غر نزد و از همه سرحال تره جونگین، تو بودی. زیاد کوه نوردی میکنی ؟”
– “تقریبا ماهی دو یا سه بار اگر پدرم وقت کنن..”
ناظم خطاب به همه بلند گفت :” چه عالی.. چیزهای خوب هم از دوستامون یاااد بگیریم .”

کیونگسو که فقط به جونگده لعنت میفرستاد سرشو بالا اورد :” هرکی تشنشه بیاد آب بخوره..”
خیلی ها سمت کیف راه افتادن. کیونگسو نشست و شروع کرد به تقسیم کردن آبها.. و به هرکدوم حوله میداد تا عرقشون رو پاک کنن که سرما نخورن.
بعد از اینکه کمی حالشون جا اومد ساندویچ هاشون رو به همراه جانگمین بینشون پخش کرد و جونگده و جونگین هم به دونده ها کمک کردن تا گرم بمونن.

تا نزدیک ژیومین شدن جونگده سریع پیشی گرفت و سوییشرت رو دور شونه هاش انداخت .
ژیومین چشمش به سنگ پشت پای جونگده افتاد. که اگر عقب میرفت حتما زمین میخورد.
دستش رو گرفت و جلو کشیدش.
-“جونگده مواظب باش.”

جونگده با حیرت به ژیومین زل زد.
ژیومین متقابلا نگاهش کرد. براش سوال پیش اومد که چرا اینجور نگاه میکنه :”چیشده ؟”
جونگده با همون حالت نگاه پرسید :” تو مگه اسم منو میدونستی !!؟”
ژیومین با تعجب نیشخندی زد :” ههه.. خب معلومه میشناسمت .”
-:” آخه..آخه ما به هم معرفی نشدیم ..!”
ژیومین تقریبا قهقهه ای زد :” واقعا خنگی… ما همکلاسی هستیما.. و فقط یه جونگده هست که هرجا تیممون هست اونم اونجاست.. “
جونگین که به اون دو تا رسیده بود دستشو روی کمر جونگده کشید :” این پسر یه طرفدار بزرگه…”
ژیومین چشمهای درشتش رو از جونگین گرفت و باز به جونگده نگاه کرد و سر تکون داد :” آره.. میدونم. “
جونگده باز محو کشیدگی و حالت چشمهای ژیومین شده بود که جونگین به کمرش زد :” حالا کمک کیونگسو کن تا ساندویچارو پخش کنه.”
جونگده به خود

ش

اومد :” اوه باشه.. ” و اونجارو ترک کرد

ژیومین به جونگین نگاه کرد :” ولی خیلی خنگه … “
جونگین برگشت و به جونگده که به سمت کیونگسو میرفت نگاه کرد :” من اینطور فکر نمیکنم..”.

سه ساعت بعد بالاخره پنج کیلومتر آخر طی شد و هنوزهم تا بالای کوه راه بود که بقیه اش خوشبختانه جاده ای برای دویدن نبود.

کیونگسو بزور درحالی که به دست جونگده چسبیده بود و به شدت نفس نفس میزد تونست خودشو به تخت سنگی برسونه و روش بشینه.

جونگین هم دیگ خسته به نظر میرسید.

آقای اوه درحالی که روی زمین مینشست برای شوخی گفت :” خب همین راه و باید تا پایین بدویید.. “
و طبق انتظار با مخالفت همه مواجه شد. خندید و گفت :” فعلا نه.. اینجا آتش راه میندازیم و خودمون رو گرم میکنیم. چایی میخوریم و بعدش لباس های گرمتون رو میپوشین و ایندفعه وسایل توی کوله پشتی ها بین همه تقسیم میشه و بعد از غروب میریم پایین.”
این بار کسی مخالفت نکرد.

کیونگسو کولی رو از پشتش انداخت و بلند شد تا زیر پایی رو در بیاره.
جونگده کمکش کرد و دو زیرپایی بزرگ و پهن کردن.
آقای اوه و جونگین هم آتیش درست کردن.
هوا سردتر شده بود و ژیومین از سرما متنفر بود سریع خودش رو به آتیش رسوند. این صحنه که از چشمهای جونگده دور نموند، پاشد و پتو رو برداشت و باز دور ژیومین انداخت :” همینطور بزار دورت باشه”
-” وووییی مرسیی…”

کیونگسو از سرما زیر کاپشنش کز کرده بود و به جونگده نگاه میکرد .
جونگین از کولیه کنار او، چایی رو دروورد :” بیا کنار آتیش”
کیونگسو پاشد :” منو بزور اورده .. یه پتوهم دورم ننداخت… پاچه خوار…”
جونگین با دقت بیشتری بهش نگاه کرد. سوییشرتش رو تا زانو پایین کشیده بود و با وجود کاپشن پشمی دورش بازهم مثل جوجه به خودش میلرزید و سرش رو پایین اورده بود تا مقدار بیشتری زیر کاپشن بره.
پتوی داخل کوله پشتیو درآورد و روی کیونگسو انداخت.
کیونگسو جا خورد و بسمتش برگشت. با یه سنجاق جلوی پتو رو بهم بست :” بیا .. من انداختم… “
عین همیشه لبخندی زد و طرف آتیش به حرکت افتاد.
کیونگسو انتظار این رو هم نداشت، دیر بود ، جونگین رفته بود اما باز زیر لب گفت :” مرسی”

تو فصل پاییز خورشید خیلی زود غروب میکنه. شاید یکی از دلایلی که میگن پاییز فصل تنهایی و غمه بخاطر اینه که گرمای خورشید خیلی زود از بین میره.

آقای اوه دوربینش رو دروورد :” بچه هاا.. الان فقط به خورشید نگاه کنید.. من هم فیلم میگیرم تا بعدا به تنبلا بفهمونم چه چیزی رو که از دست دادند. “
کیونگسو دقیقا پشت به اون منظره ایستاده بود. جونگده هم گوشیش رو درآورد.
لیوان چاییش رو روی زمین گذاشت و برگشت ؛با منظره ای روبرو شد که برای لحظه ای نفس کشیدن رو از یادش برد.
بین بریدگی دو تپه ی روبرو خورشید رو میشد دید که تا نصفه زیر زمین سیاه رفته و تشعشعات نوری به رنگهای زرد و نارنجی و قرمز تا مسافت های طولانی رو رنگ آمیزی کرده بود.
انعکاس اون منظره ی فوق العاده توی چشمهای درشتش به خوبی نمایان بود.
با صدایی که از کنارش شنید، لذت به تمام بدنش رخنه کرد :” الان حست رو بگو… از زیبایی تعریف کن.. الان بگو چقدر زیباست.. دیدی حداقل انقدر ارزششو داشت.”

جونگین که قصدش یاد دادن مثبت نگری به کیونگسو بود ، با افتخار به منظره ی روبروش خیره بود.
از جز جزء اجزای صورت کیونگسو میشد غرق شدن در زیبایی رو حس کرد ،به جونگین نگاه کرد.
جونگینی که نظر کیونگسو، بیشترین درخشش و گرما رو در اون لحظه داشت.
طوری که نتونست جلوی خودش رو از زیبایی اون چهره بگیره :” خیلی زیباست”
جونگین با شنیدن این جمله از موفقیت خودش لبخند مفتخری زد و به کیونگسو نگاه کرد.
متوجه شد که که کیونگسو هم متقابلا به او نگاه میکرده.
جونگین تونست متوجه انعکاس اون غروب زیبا توی چشمهای درشت کیونگسو بشه.
برای چند لحظه بیشتر به چشمهاش نگاه کرد.
صدای فلش زدن دوربین تمرکزشون رو از زیبایی هم بهم ریخت.
هردو برگشتن و به جونگده نگاه کردن.

جونگده دوربین رو پایین اورد و به عکس نگاه کرد و بعد به کیونگسو و جونگین و دوباره به عکس :” واو … چه عکسه قشنگی… “

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)