هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 1.1

سلام به همگی . با تشکر از استقبالتون از تیزر فیک علمی تخیلی ، جنایی ، رمانتیکه قدرت تاریک ، با قسمت اول این فیک چند فصلی اومدم . دوستانی که تیزر رو نخوندن حتما بخونن . 

به درخواست دوستانی که خواسته بودن عکس شخصیت های جدید گذاشته بشه . تصمیم گرفتم عکس شخصیت های جدید هر فصل رو اول هر فصل بذارم . 

چوی مینهو

اونیو 

تمین

با شخصیت های دیگه هم به موقع اشنا میشید .

2050/6/4

چهار نفر . درست چهارنفربودن که مراقبش بودن فرار نکنه . دو نفر دستاشو گرفته بودنو یک نفر جلوتر و یک نفر عقب تر همراهش راه می اومدن تا مطمئن شن فرار نمی کنه  . با اینکه تنه رنجورو دردمندش حسو حال نداشت و قدرت تشخیصش رو تا حدودی از دست داده بود اما همینکه تونسته بود تشخیص بده کجاستو چه اتفاقی داره براش می افته جای امیدواری داشت . بالاخره اون سالن طولانی و تیره به پایان رسید و دره بزرگ نقره ای رنگ باز شد . برای ورود به اتاق ذهن باید چند پله رو پایین می اومد اما “چوی مینهو” ناتوان تر از این حرفا بود ! مرد ها به سختی همون چند پله رو هم کشون کشون تنش رو همراهی کردن و بالاخره رو تخته فلزی بزرگ خوابوندنش .

کسانی که همراهیش می کردن از اتاق خارج شدن جز یک نفر . مرده همراه چوی مینهو جلوی رییس ” اقای اسمیت ” و افراده مورد اعتمادش ایستاد : امری هست قربان ؟ اقای اسمیت بی توجه به مرد به پسری که رو تخت بی حس افتاده بود خیره شد : مطمئنین … خودشه ؟

مرد نگاهی به پسر انداختو پوزخند زد : بله قربان . خودشه . چوی مینهو .

اقای اسمیت همچنان به مینهو خیره بود . شَک کرده بود . پرسید : چوی مینهو … از همون افراده ؟ ادمایی که میگن قدرت های شکست ناپذیر دارنو برامون خطر سازن ؟

مرد خندید : اینطوری نگاش نکنید قربان . اون الان سه هفته اس که دستگیر شده . اگه روز اول می دیدینش قطعا دستور مرگشو صادر می کردین ! تازه اون خیلی دووم اورده ! ما قدرتشو ازش گرفتیم . زیر شکنجه ازش اعتراف گرفتیم و در اخر اطلاعاته ذهنشو برداشتیم و ذهنشو از هر فکری تهی کردیم . اون الان نباید زنده می موند اما به دلیل نامعلومی هنوز زنده اس !

اقای اسمیت خندید : واقعا ؟ هه پس انقدرا هم قدرتمند نیستن ! درسته ؟

مرد نیخشند زد و اقای اسمیت از حس پیروزی خندید . مردی که همراه مینهو وارد شده بودو همراهان اقای اسمیت از اتاق ذهن خارج شدن . حالا فقط اقای اسمیت مونده بودو پزشکی که بالای سره مینهو ایستاده بود .

اقای اسمیت بعد از مطمئن شدن از خروج کامل افرادش رو به دکتر کرد : دکتر میلر ؟ چیزهایی که خواسته بودم برام اماده کردید ؟ میلر نیشخند زد : طبق دستورتون ژنرال . میلر نگاهی به مینهوی بیچاره انداخت : چوی مینهو باید خوشحال باشه از اینکه به زودی به ارتش تحت فرمان شما می پیونده قربان . اسمیت صندلی از گوشه ی اتاق برداشتو رو به روی تخت مینهو نشست : اطلاعات ذهنیش …. می خوام ببینمشون . دکتر میلر صفحه ی نوری جلوشو تنظیم کرد : همین الان . و به سمته کشوی کناری رفت . دره کشو رو باز کرد . پس از کنار زدنه کتابها و کاغذهای تو کشو به گاو صندوق مستطیلی شکل کوچیک رسید . جعبه رو بیرن کشید و روی میز گذاشت . سنسور روی جعبه بعد از تشخیص چشمی دکتر میلر با صدای تق مانندی باز شدو به صورت خودکار مموری کوچیکی ازش خارج شد که حاوی اطلاعات محرمانه ی ذهنه چوی مینهو بود . اقای میلر مموری رو بیرون کشید و وسایل رو سره جاش گذاشت . مموری ریز رو وارد دستگاه  نوری جلوش کرد و تنظیمات لازم رو انجام داد : تمام این اطلاعات و خاطرات اطلاعاتی بودن که برای تحقیقات لازم بودن . همشونو اینجا طبق خواستتون نگه داشتم . اقای اسمیت سرش تکون داد : چی ازشون دستگیرت شد ؟ میلر خندید : اطلاعات خیلی جالب . هه مطمئنم شما هم با دیدنشون متعجب میشین .

-راجب افرد اصلیه چی ؟ همون اعضای اکسو !؟

میلر سر تکون داد : و البته راجب اکسو .

تصویری نوری بعده چند لحظه جلوی چشمای اقای اسمیت شکل گرفت که فراتر از حد تصورش بود !

تصاویر … خاطرات … اطلاعات … هر چیزی که تو ذهن چوی مینهو بود جلوی چشمای اسمیت دوره میشد ..

تصویر نوری بعد چند ساعت بسته شد . اقای اسمیت همچنان با دهن باز تو هنگ مونده بود . نگاهشو به مینهو دوخت : چطور … چطور همچین چیزی از انسان ها برمیاد ؟ اون قدرت ها … اونها بی نهایت قدرتمندن . اونا حقیقتن برای ارتش ما و البته تمام جهان خطر جدی محسوب میشن !

میلر سر تکون داد : به  خاطر همینه که اونا باید به ارتش شما بپیوندن .

اسمیت چشماشو ریز کرد : مگه نگفتی قدرتش ازش گرفته شده ؟ تا خطرناک نباشه ؟ پس حالا که قدرتی نداره به چه دردم می خوره ؟

میلر نیشخند زد : ظاهرا با دقت خاطرات چوی منیهو رو ندیدید سرورم . چیزی توش بود که جوابتون رو داد .

میلر دوباره خاطرات مینهو رو جلوی چشمهای اسمیت ورق زد . خاطرات شیرین مینهو کنار تمین . رو لحظه ای که مینهو تمین رو از پشت بقل کرده بودو می خندید ایستاد : دقت کنید قربان . دلیل اینکه این خاطرات رو به عنوان اطلاعات اصلی نگه داشتم همین بود . به گردنبندهایی که تو گردن هردوشون هست نگاه کنید . و البته به مهره های سیاهی که تو اون زنجیرها هست دقت کنید .

اسمیت هوفی کشید :  چوی مینهو گ.ی بوده . عجیب نیست که با طرفش گردنبنده کاپلی بندازن . میلر خندید : درسته . اما این عجیبه که این گردنبد کاپلی ها تو گردن همه دوستان مینهو هست ؟

اسمیت چشماشو ریز کرد : منظورت چیه ؟

میلر یکی یکی خاطرت مینهو رو با افراد گروه خودش و البته افراد اکسو چک کرد . میلر رو عکسی که مینهو و تمین کنار دو نفر دیگه گرفته بودن ایستاد : تیمن و مینهو با دونفر از اعضای اکسو . همینطور که می دونید افرادی که قدرت دارن برای جلوگیری از خطرات احتمالی و نابودی خودشون و قدرتشون به صورت گروهی در کنار هم زندگی می کنن . اکسو به عنوان اصلی ترین و البته بزرگترین این گروه ها گروه شاینی که مینهو جزوشون بوده رو تحت تعلیم قرار داده و درواقع قدرت مینهو و اعضای شاینی تحت تعلیم اعضای اکسو شکل گرفته . حالا به چیزی که تو گردن هرچهار نفر هست دقت کنید . این دقیقا همون گردنبند هایی هست که ما فکر می کنیم کاپلی هستن و عادی ! در حالی که طبق خاطرات مینهو این گردنبند ها تو گردن همه ی اعضای اکسو هم هست . این دو نفری که کنار مینهو و تمین می بینید طبق خاطرات ظاهرا اوه سهون و کیم جونگین هستن . چیزی که من تو خاطرات دیدم این بود که سهون و کیم جونگین که کای صداش می کنن رابطه ی کاپلی مثل تمین و مینهو ندارن اما از این گردبند ها استفاده می کنن . پس قطعا این گردنند ها عادی و معمولی نیستن !

اسمیت از شنیدن این همه اطلاعات ناگهانی که برای مغز کوچیکش ازار دهنده بود خسته شده بود : که چی ؟ اون گردنبندها معمولی نیستن درست … چه ربطی به قدرت اونها دارن ؟

میلر صفحه ی نوری خاطرات رو بست و صفحه ی جدایی باز کرد . عکس خاصی رو به اسمیت نشون داد : این مهره های سیاه همون مهره هایی هستن که تو تصاویر بهتون نشون دادم . طبق تحقیقاتی که تا همین امروز داشتم فهمیدم که این مهره های از جنس سنگ های قیمتی یا حداقل اون چیزهایی که نشون میدن نیستن ! اونها نوعی از فلزات خاص هستن که هر چیزی که بهشون القا بشه رو تا ابد در خودشون نگه می دارن حتی اگه عامل القا کننده ازشون گرفته بشه .

اسمیت سره بی موشو خاروند : منظورتو نمی فهمم !؟

میلر که از نادانیه ژنرال اول به نقطه ی جوش رسیده بود اه کشید : خورده های اهن رو روی کاغذ در نظر بگیرید . اگه اهن ربایی از زیر کاغذ بهشون نزدیک بشه و میدان مغناطیسی رو بهشون القا کنه اون خورده های فلز طرح میدان مغناطیسی به خودشون می گیرن و به محض دور شدن اهن ربا ازشون به حالت اول برمیگردن . اما … اگه اون خورده های فلز از جنس این مهره های سیاه باشن تا ابد حالت میدان مغناطیسی که فقط لحظه ی بهشون القا شده بود رو نگه میدارن !

اسمیت نیشخند زد : پس اونها قدرتشون رو ذخیره می کنن .. و قدرتمندن حتی پس از مرگشون … درسته ؟

میلر سری تکون داد : کاملا درسته . و نکته ی جلب اینجاست که … چوی مینهو روزی که دستگیر شد گردنبندی همراهش نداشت !

اسمیت از صندلیش بلند شدو سمته مینهو قدم برداشت : درسته . نبایدم همراهش میاورد ! پس … به خاطر همینه که بعد تمام اون شکنجه ها و دردها هنوزم زنده اس !؟

میلر دوباره سر تکون داد : دقیقا و من مطمئنم اون مهره ی سیاه که مطعلق به چوی مینهو بوده دسته یکی از اعضای گروهشه .

اسمیت خندید و سر تکون داد : عالیه . نظرم عوض شد . امروز … روزه مرگ این پسر نیست .

میلر با تعجب به اقای اسمیت ذل زد : منظورتون چیه قربان ؟ اسمیت دستی رو گونه ی مینهو کشید : این پسر … شاینی و اکسو و البته بقیه ی قدرتهای دنیا رو بهمون میده .

-منظورتونو نمی فهمم !؟

-شاینی … البته امیدوارم … خوده اکسو اینطوری بیاد تو چنگمون . اونا دیر یا زود قطعا برای نجات یکی از اعضاشون میان .

میلر نیشخند زدو سری تکون داد و به چهره ی خسته و درمونده ی چوی مینهو خیره شد .

 

2050/6/4

تمین برای هزارمین بار طول اتاقو طی کرد که کای بالاخره دستشو گرفت : یااااا . بس کن . مطمئنم اتفاقی براش نمی افته .

تمین با عصبانیت دستشو از تو دسته کای بیرون کشید : چجوری اروم باشم ؟ ها ؟ الان سه هفته شده که مینهوی منو دزیدن بردن امریکا و هیچکس هیچ غلطی نمی کنه .

کریس هوفی کشید : ما نمی تونیم بیگدار به اب بزنیم . باید تمام جوانبو در نظر بگیریم . شاید مینهو تله باشه . ما نمیتونیم …

تمین پرید وسط حرفه کریس . با عصبانیت داد زد : اگه تائو جای مینهو بود بازم همینارو می گفتی ؟ کریس نگاهی به تائو انداختو سرشو تکون داد : اره . همینکارو می کردم . سوهو بلند شدو دسته تمینو گرفت : مطمئن باش ما مینهو رو تو اون شرایط ول نمی کنیم . حتما نجاتش می دیدم . تو هم اروم باش و صبر کن . ما اول باید مطمئن شیم که دزدیدن مینهو تله نیست .

اونیو بالاخره بلند شد : برنامتون چیه ؟ ما باید چیکار کنیم ؟ شما خودتون ما رو تعلیم دادین که تو شرایط سخت درست عمل کنیم . حالا بهمون بگید باید چیکار کنیم .

شیو دستی لای موهاش کشید : ما خودمون همه چیزو درست می کنیم . شما فقط اروم باشید و صبور . ما خودمون دست به کار میشیم . مطمئنن اگه به کمکتون نیاز بود خبرتون می کنیم .

ببخشید اگه غلط املایی داشت . در ضمن ماجرای اصلی از قسمت بعد شروع میشه . از دستش ندین . 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 34 نظر 22 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

ازاون گردنیندا دوس
عشقم نگه میدارن؟یا ضربان قلب؟

Roza
مهمان
Bhr.iam
مهمان

شروعش که خیلى باحال و ناب بود، دلم میخواد بدونم قدرت هرکس چیه، مرسى خسته نباشى

Alice
مهمان

شروعش که عالی بود :heartme: :heartme:
من زودتر برم بقیشو بخونم ، خیلی هیجان داررمم :yehetohorat:
دستت درد نکنه :cheshmak:
راستی کاپلاش کیان ؟ :gijiviji:

فاطی
مهمان

واو!!
فوق العاده بود
خلاقیتت واقعا عالیه و باید بگم کاملا کافی واسه اینکه بشه بهت گفت یه نویسنده حرفه ای
موفق باشی
لحظه هات رنگی

ATENA
مهمان

vaaaaaaaaaaaay kheyly khob bod :yehetohorat: :yehetohorat: agha mn fek kardam daram film mibinm :smile: kheyly jaleb bod :like: :like:

هانا
مهمان

خیلی عالییییی بود مرسی :myheart: :myheart:
از این سبک داستان ها خیلی خوشم میاد :myheart: :like: :like:
راستی منم متولد 78 هستم :nish:
خب دوست خوبم بازم ممنونم به خاطر فیک قشنگی که می نویسی. :myheart: :myheart:
خسته نباشی :rose: :rose: :rose:

yasamin_m
مهمان

عالی بوددد💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜

Melika
مهمان

وای عالی عالی :bunny: :bunny:
همه جیگرام ک جمعن :heartme: :heartme:
منتظر قسمت بعدم :nish: :nish:
دستت درد نکنه :kissme: :kissme:

krishunhan :|
مهمان

کم بوووووووود من بیشتر میخواممممممم :charkhesh:
انگار داشتم فیلم می دیدم :charkhesh:
مینهورو پس بدین یالا :aaar: :qorqor:
ووووی عشقولیام همه هستننننن :gerye: کریس…تاعو :cry: :aaar:
مشتاق ادامه شم مخســــــــــی :nish:

rosha
مهمان

اوووووووووووووووو :becharkh: :becharkh: :becharkh: :becharkh:
خعلی باحاال بووووووووووووووودددددددددددد :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
منتظر پارت بعدی هستم :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat:
خسته نباشی اونی :kissme: :kissme: :kissme:

Naghme
مهمان

این سبک داستانها واقعا ورژن فیک مورد علاقمه😍به نظر میاد فکر زیادی پشت هر قسمت داستان باشه و این دقیقا همون دلیلیه که باعث میشه بخوام دنبالش کنم..ممنون خیلی زیبا بود

LILIA
مهمان

عالی بود..
غالی بود…
واقعا این مدلی خیلی میدوستممممم…
:like: :like:

Raha
مهمان

خیلی عالی بود اینجور فیکها رو خیلی دوست دارم *___* فایتینگ

wpDiscuz