هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 10.2

قبل اینکه برید ادامه بهتون دو پیشنهاد میدم . 

اول : حدس هاتون برای شخصیت بوآ رو یک زیرو رو بکنید .

دوم : برنده ی مبارزه رو دوباره حدس بزنید !

حالا بفرمایید برای قسمت سوم از فصل دوم .

دوستانی که این قسمت منتظر پارت +18 بودن : 

من نگفتم پارت +18 تو حلق شماست ! گفتم بهتون نزدیکه !

خخخخ پس لطفا تا رسیدن بهش صبور باشید .

اینم از قسمت دهم :

سینه اش … درد سینه اش درست مثل سنگی بود که روی قفسه ی سینه اش جا خوش کرده و نمیذاره نفس بکشه .. انقدر سنگین و دردناک که چشمهای خسته اشو مجبور به باز شدن کرد … وقتی روی تختش نشست تمام تنش کوفته شده بود . صورت و مچه دستش به شدت درد می کرد اما قرار نبود نه حالا و نه هیچ وقت دیگه ای به روی خودش بیاره .

بی سرو صدا سمته سرویس بهداشتی رفت . وارد شد و درو پست سرش بست . دستهاشو به دستشویی جلوش تکیه زد و بی توجه به درد سینه اش نفش عمیقی کشید ، اما وقتی نگاهش به اینه افتاد … کبودی های صورتش … از اون بادمجونی که زیره چشمش نشسته بود تا گوشه ی لبش که به شدت باز شده بود … به خودش نیشخند زد و زمزمه کرد : چه شروع فوق العاده ای اوه سهون !

دستو صورتشو با احتیاط شست و بی توجه به زخمهایی که باید تمیز می شدن از سرویس بهداشتی خارج شد .

به محض خروجش با روی مواجه شد که دقیقا جلوی دره دستشویی ایستاده بود . وضع روی هم تعریفی نداشت .

خواست از کنارش بی خیال عبور کنه که روی بازوشو نگه داشت : شروع خوبی بود !

سهون با تعجب بهش نگاه کرد .

-شنیدم چی گفتی من گوشهای تیزی دارم .

سهون دستشو از بازوی روی بیرون کشید : شروع خوب ؟ تو به چی میگی شروع خوب ؟

روی تنشو بی حس به دیوار تکیه زدو یکی یکی دکمه های لباسش رو باز کرد : به صورتم نگاه نکن که سالم مونده !

کامل جلوی لباسش رو باز کرد و تموم کبودی های تنشو نشون داد : برنده نبودی ولی بازنده هم نبودی !

سهون خیره به کبودی های تنش نیشخند زد : مشکلی نیست ، تو هم فاتحه ی صورتمو خوندی !

روی دستش رو جلو برد : اینجا به معنی واقعیه کلمه میدون جنگه اوه سهون ، این رسمه ماست . امکان نداره تازه واردی بیاد و هم اتاقی هاش تستش نکنن ! این اولین امتحان ورودی بود . ما هرگز به کسی که همین اول شکستو بپذیره اعتماد نمی کنیم .

لبخند زد : ولی تو اینکاره به نظر میای پسر . و بهش چشمک زد .

سهون لبخند زدو با روی دست داد : رسم مزخرفی دارین ! ولی به هر حال … خوشحالم بهتون ثابت شد من مثل بقیه نیستم . من برای کم اوردن اینجا نیستم !

روی تخت نشسته بودو کاغذ هایی که بهش داده شده بود رو می خوند .

مایکل هم اتاقی که هیکل درشت اما چهره ی معصومی داشت کنارش نشست : تمرین های روزانه واقعا خسته کننده ان . ولی ظاهرا تو بهشون عادت داشتی اوه سهون !

سهون سرشو از رو برگه ها بلند کرد . تو ذهنش به خودش خندید .

” من چیزی یادم نمیاد ! “

سری تکون داد : اره . البته احتمالاش زیاده به زودی برای منم خسته کننده بشه .

روی سرش پایین بودو بند های پوتینش رو درست می کرد : امروز باید برای تست قدرت و تست ذهنی بری اماده ای ؟

سهون به ارومی خندید : تو دیروز اماده ام کردی !

بیلی که پسری سیاه پوست با موهای فرفری بود با ارنجش به پهلوی روی زد : خخخ فکرشم نکن تا روز اخر یادش بره . انقدر به روت میاره تا جونت در بیاد !

سهون خندید : پس چی ؟ نمی بینی با صورت خوشگلم چیکار کرده ؟

روی اخم کرد : جمع کن ببینم بچه فوفول . نکنه هنوزم کتک می خوای ؟

سهون چشمک خنده داری به روی زد : بقیه ی کتک کاری رو بذار واسه وقتی برگشتم .

مایکل دستشو پشت گردن سهون گذاشت : گذشته از شوخی … تو اولین ورودی این ماهی !

با این حرف مایکل همگی لبخندشون رو خوردن .

تام که پسر ریزه و مو بوری بود اخمی به ابروهای باریکش داد : نمی خوایم بترسونیمت ولی ..

صدای تقه ی محکمی که به در خورد همه رو به خودشون اورد .

با ورود مرد درشت هیکل و چهارشونه ای که لباس نظامی تنش بود همگی بلند شدن و ایستادن . بعد از سلام نظامی ، چشمهای مرد تو اتاق شروع به دویدن کرد و خیلی زود رو سهون ایستاد : اوه سهون . بیرون !

سهون بی تردید فقط اطاعت کرد اما ته دلش چیزی لرزید .

حین خروج از اتاق … تونست نگاه گنگ هم اتاقی هاش رو روی خودش ببینه . ولی بی توجه ادامه داد و از اتاق خارج شد . به محض خروج مرد دره اتاق رو محکم بست و رو به سهون ایستاد .

-اوه سهون ؟

-بله قربان .

-منو میشناسی ؟

-خیر قربان .

مرد راه افتاد و سهون پشت سرش شروع به حرکت کرد .

-خیلی جالبه . تو اولین ورودی این ماهی و هنوز هیچکس فرق تو رو با بقیه برات روشن نکرده ؟

-خیر قربان .

مرد خندید و سهون بیشتر لرزید . شروعش به قول روی شروع خوبی بود اما به نظر می رسید هیچ چیز قرار نیست خوب ادامه پیدا کنه !

مرد یکی یکی سالن های تاریک رو در سکوت طی می کرد .

نوع خاصی از شکنجه هست که خیلی هم پرکاربرده ! شکنجه ای به نام تفکر ! اون مرد سکوت کرده بودو به ذهن سهون فرصت می داد با توجه به حرفهایی که راجب اولین ورودی ماه شنیده برای خودش تصویر های دوست نداشتنی بسازه ! و ترفند خوبی هم بود ! چون سهون دقیقا همین کار رو می کرد ! با خودش فکر می کرد و بیشترو بیشتر می ترسید .

مرد بالاخره جلوی دری ایستاد : بیو در کار نیست . همه اینجا منو به اسم کاپیتان مک میشناسن . مسئول اولین ورودی های هر ماه !

و نیشخندی به سهون زد که خیلی معناها پشتش داشت اما سهون بی خبر از همه چیز فقط اطاعت کرد .

-بله قربان .

کاپیتان مک دره اتاق رو باز کردو وارد شد . اتاقی نقره ای رنگ و مجهز به جدید ترین وسایلی که سهون به عمرش ندیده بود !

به غیر از خودشو سهون کسی تو اتاق نبود . به تخت نقره ای رنگی که وسط اتاق بود اشاره کرد : بخواب !

سهون بی اینکه حس خاصی بروز بده سمته تخت رفتو روش دراز کشید . کاپیتان مک با قدمهای ارومی بهش نزدیک شد : تا چند دقیقه ی دیگه هر چی تو اون مخ کوچولوت باشه لو میره بچه جون . بگو ببینم چیزی هست بخوای بگی ؟

نیشخند زد : مثل اینکه تو برای دولت کره جاسوسی می کنی !؟

سهون در لحظه خشکش زد اما خیلی زود به خودش اومد ! فهمید همه چیز فقط یک طرفند برای دیدن واکنش سهون و لو رفتنشه پس خیلی جدی با صدایی محکم گفت : خیر قربان .

در همون لحظه کسی دره اتاق رو باز کردو وارد شد : قربان ؟

کاپیتان مک برگشت و به کسی که وارد شده بود نگاه کرد : کارتو شروع کن . میرم پروندشو بگیرم .

-بله قربان .

و با قدمهای محکمی از اتاق خارج شد .

متاسفانه سهون به دلیل زاویه ی به دردنخوری که تخت فلزی داشت نمی تونست کسی رو که وارد شده بود ببینه . اما می تونست صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش رو بشنوه که به سمتش میاد و دوباره ازش دور میشه .

به زبان کره ای شروع به صحبت کرد : وقتی اسمتو تو لیست دیدم … باور نکردم خودت باشی . ولی پروندت … خودت بودی !

سهون با تعجب از رو تخت بلند شدو نگاهشو به دختری داد که پشت بهش ایستاده بودو رو میزی که گوشه ی اتاق بود کارهایی انجام می داد .

-منو … میشناسی ؟ کی هستی ؟

دختر نیشخند صدا داری زدو برگشت سمتش : حتی صدامم فراموش کردی !

سهون با دیدن دختر متعجب شد و در اخر لبخند زد : کن بوآ ! پس کار خطرناکت این بود ؟

بوآ لبخند زدو به سمتش اومد : اینطوری مخ می زنی ؟ تو مقر سربازهای امریکایی ؟

-چند وقته اینکاره ای ؟

-مدت هاست که مغز ادمها رو پرو خالی می کنم ! من متجاوز افکار تلخ شیرینشونم . ولی تو .. انگار شانس اصلا باهات یار نیست !

سهون اخمی به ابروهاش داد : منظورت چیه ؟

-کاپیتان مک ، ورودی اوله ماه . جفت شیش باخت دادی !

-نمی فهمم . از اول ورودم همه همینو بهم میگن ولی …

بوآ دستشو رو لبای سهون گذاشت : تو هیچی نمی دونی سهونا ، اون یک ادم معمولی نیست . همه اونو به وحشی بودنش میشناسن . اون یک وحشیه هوس بازه که به هیچکس رحم نداره . همه می دونن اولین ورودیه هر ماه تحت تعلیم این بشر قرار میگیره . به خاطر همینه همه سعی داشتن یک جوری بهت بفهمونن یا شایدم به خاطرش مسخره ات کنن .

سهون نیشخند زد : خوب حالا این ادم عوضیه و روانی . باید باهاش چیکار کنم ؟

بوآ لبخند تلخی زدو دستشو رو کبودی زیره چشم سهون کشید : تاحالا که کتک هارو خوردی ! فقط باید تحملش کنی . فقط یادت باشه . هرگز . هرگز تسلیمش نشو . اون مثله گرگ گرسنه ای می مونه که ادمهایی که تسلیمش میشن رو راحت تر میبلعه .

سهون پوزخند زد : پس بالاخره بلعیده میشم !

قبل اینکه بوآ بتونه جوابی به سهون بده در باز شدو کاپیتان مک وارد شد و سهون به سره جاش رو تخت خوابیدو بوآ هم سمته میزش برگشت .

کاپیتان مک جلو اومد و نگاهی گنگی بهشون انداخت . پرونده رو باز کرد و نگاهی بهش انداخت .

-تحلیل اطلاعات ذهنیش چقدر طول می کشه ؟

بوآ همونطور که مشغول اماده کردن دستگاه ها بود گفت : کمتر از یک ساعت .

بوآ بعد این حرف جلو اومدو بالای سره سهون ایستاد . دست بندی رو که سنسور به نظر می رسید رو روی نبض دستش بست و سنسور دیگه ای رو روی گیجگاهش نصب کرد و با لبخند ارامش بخشی ازش دور شد .

لبخند بوآ گرم بود اما به نظر می رسید فقط برای اروم کردن سهونه ! بوآ کسی بود که همه چیزو می دونست پس ممکن بود اون لبخند … فقط لبخندی از سره ترحم برای پسر بیچاره ای باشه که به زودی قراره اخرین یادگاری های بازمانده از سهون واقعی رو هم از دست بده !

با روشن شدن سیستم و روشن شدن مانیتور ها … چشمهای سهون ناخواسته بسته شدن و قبل اینکه فرصت کنه به چیزی فکر کنه همه چیز جلوی چشمهای کاپیتان مک و کن بوآ شروع به ورق خوردن کرد .

کاپیتان مک بی اینکه متوجه نکته ی خاصی بشه خاطرات ذهن سهون رو تماشا می کرد . حتی متوجه پرش زمان تو خاطرات پسر بیچاره نشد ، که بعد از ترک شدن توسط برادرش و بعد کارتون خواب شدنش ، چطور ناگهانی سر از مقر سرباز ها در اورد !!!

اما بوآ … همه چیز برای بوآ فرق می کرد . اون سالها همین کارو با هزاران سرباز نظامی و ادمیزاد غیر نظامی کرده بود و بهتر از هر کسی حتی بهتر از کاپیتان مکِ احمق می فهمید پرش خاطرات چه معنی داره ! لو رفتنی که هیچ کس براش برنامه ای نداشت !

حدود 45 دقیقه ی بعد ، بوآ سنسور ها رو از پسری که بی حس رو تخت افتاده بود جدا کرد : تا 15 دقیقه ی دیگه نتیجه رو بهتون تحویل میدم قربان .

کاپیتان مک سری تکون داد : بیرون منتظر می مونم .

و با قدمهای سنگینی خارج شد . با خروج کاپیتان مک ، بوآ برگشتو نگاه گنگی به پسری که رو تخت خوبیده بود انداخت . مطمئنن سرجمع کردن خاطرات نصفه نیمه ی سهون کمتر از چند دقیقه زمان می برد ، اما بوآ کار مهمتری داشت !

قدمهاش لرزون و سرش به شدت گیج می رفت که به اتاقش برگشت . با ورودش همه ی بچه هایی که تو اتاق بودن جلوش صف کشیدن .

روی جلوتر از همه به سمتش اومد و شونه اش رو گرفت : هی هی پسر چت شده ؟

روی با ترس و تعجب به رنگ و روی پریده ی سهون خیره شده بود . سهون بازوی روی رو محکم گرفت و به سختی روی تخت نشست .

روی رو به روش رو زمین زانو زد : هی سهون . با توام . میگم چت شده ؟

مایکل کنار سهون رو تخت نشست : بگو ببینم . اون مکِ عوضی که باهات کاری نکرد ها ؟

سهون دستشو تو هوا تکون دادو چشمهاشو محکم بست : سرم … سرم درد می کنه … فقط … فقط می خوام بخوابم .

روی دستهای سهون رو تو دستهاش گرفت و بی توجه به دستهای یخ زده اش کمکش کرد رو تخت بخوابه . پتوی نازکی روش کشید و با حالت ترحم برانگیزی به کبودی های صورتش تو تضاد بی رنگی صورتش خیره شد .

سهون که انگار نگاه خیره ای رو رویِ خودش حس کرده بود لبخند خشکی زد : بهم اینطوری ذل نزن . چیزیم نیست … از اثرات اون تست لعنتیه . یکم استراحت کنم خوب میشم .

روی لبخند اروم و بی صدایی زد و از تخت دور شد .

تاریکی محض … یک تاریکی ترسناک و عظیم که پرحجم به نظر می رسید . جایی در ارتفاعه اون حجم تاریک ایستاده بود و ارتفاع ترسش رو بیشتر می کرد . مخصوصا که هیچ تکیه گاهی زیره پاش یا حتی اطرافش نمی دید . دستهاشو بی هدف تو تاریکی برای پیدا کردن کوچکترین پناهگاه تکون می داد که ناگهان نور سفیدی از رو به روش به چشم خورد . باریکه ی نور اطرافش رو کمی روشن کرد و تونست جاده ی اسفالتی که توش بود رو ببینه . همه چیز در واقع یک تونل بین راهی بود . ناخواسته شروع به دویدن به سمته نور کرد . حس می کرد چیزی پشت سرش هست که داره دنبالش می کنه و این باعث میشد هر لحظه سرعتش رو بیشترو بیشتر کنه … اما اون تونل لعنتی به نظر بی پایان می رسید . نفس نفس می زد و از درد پاهاش می لرزید اما انگار رسیدنی در کار نبود . لحظه ای ایستاد و دستهاشو به زانو هاش گرفت . به لظف درد شدید سینه اش کم کم داشت توانایی تنفس رو از دست می داد .

به سختی نفس عمیقی ته ریه هاش کشید اما لحظه ای که سرش رو بلند کرد …

جسم کسی رو در چند متری خودش دید . پسر زیبایی بود . اما چشمهاش … چشمهاش پر اشک بود . سهون با دیدن جسم پسر که حضور داشت و بهش یاداوری می کرد تو اون تونل تنها نیست اروم شده بود اما اون اشکها … نمی دونست چرا اما با دیدن اشک های پسر ترسیده بود ! خواست سمت پسر بره که دستی از پشت سر رو شونش نشست !

کسی که دنبالش بود بهش رسیده بود ! گرفته بودش …

با ترس و وحشت چشمهاشو باز کرد …

بدنش می لرزید . عرق سردی تموم بدنش رو پوشونده بود . می تونست خیسی صورتش و خیسی بالشت زیر سرش رو احساس کنه و در اخر … دستی که روی شونش نشسته بود .

بیلی محکم تکونش می داد : هی هی سهون . نترس … نترس … فقط به کابوس بود ! نترس … چیزی نیست …

نگاه ترسیده ی سهون شروع به کاوش کرد … روی رو دید که با ترس و نگرانی سمتش میاد . و مایکل که با تعجب کنار تام ایستاده بود . بیلی از کنارش بلند شدو روی کنارش نشست : حالت خوبه ؟ می خوای دکتر خبر کنم ؟

سهون دست یخ زده اش رو روی دست روی گذاشت : چ.چیزی نیست …

تام یک قدم جلوتر اومد : چیزی نمونده کاپیتان مک برای تست قدرت بیاد سراغت . بلند شو . باید یه چیزی بخوری .

سهون لحظه ای چشمهاشو بست .

درد قفسه ی سینه اش با دردی که تو خواب میکشید مو نمیزد …

اه سختی کشید ، هنوز هم به خاطر اون کابوس لعنتی می لرزید .

اما … اون پسر کی بود ؟ اون چشمها … اون کی بود ؟ کی بود که به نظر اشنا میومد و انقدر غریبه بود ؟؟؟

 

حدستون راجب بوآ درست از اب درومد یا غافلگیر شدین ؟ 

امیدوارم از این قسمت خوشتون اومده باشه چون من برای اینکه به تایم اپم برسم مهمونی رو زودتر از موعد ترک کردم  خخخخ. ^_^ 

پس شما هم لطف کنین و با نظراتتون دلگرمم کنین .

و در ضمن یادتون نره که سورپرایزی ها و غافلگیری های زیادی براتون دارم . 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 42 نظر 17 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

با اینکه قسمت قبل نطر ندادم ولی حدسم درست بود
سهونی بچم
روی ه مشد اسم؟؟میخونمش اول نمیفهمم روی رو میگه فک میکنم رویه رو میگه

Bhr.iam
مهمان

وقتى که صداى لوهانو میشنوه یا میبینتش خیلی حس بدى بهم دست میده، امیدوارم سهون بتونه از پس کاپیتان مک بر بیاد. مرسى خسته نباشى :heartme:

fj-baeky
مهمان

عالی بود عزیزم دوست دارم بووووووووووووووووووووووس :kissme: :heartme:

Elena Salvatore
نویسنده

من درک نمی کنم کلا خاطراتشو دیلیت کردن؟؟ بعله.:/
و لابد لوهانم تلاش خواهد کرد تا حافظه شو برگردونه. بعدش سهون همه چیزو به یاد میاره بجز لوهان :nish: :heeey:

rani
مهمان
حدس میزدم بوآ مال همین شرکته باشه اقا یه حسی بهم میگه عاشق سهون میشه خب لوهان که خاطرات سهونو داره پس میشه بهش برگردونه دیگه این سهون زود تر بره مینهو رو ازاد کنه تا دق نکردیم کاپیتان مک خنگ:| ازش خیلی میترسم راجب صحنه ی +18نظری ندارم ولی میترسم بین بوآ و سهون یا کاپیتانه باشه هوس بازه دیگه؟ورودی های اولو هم بدبخت میکنه هیچی دیگه بریم بمیریم این پرش ذهنی هم که بگم واقعا دست سوهو خان درد نکنه-___-یه چی میزاشتن شک نکنن خو حس خوبی ندارم شاید مینهو بمیره شاید ازاد شه شاید بوآ خودشو بخاطر… Read more »
lulu
مهمان

سلام وای چقدر خوبه حافظه یه سهون هنوز قیافه یه لوهانو داره ممنون جیگر

mahtab
مهمان

حس مشکوکی دارم به این بوآ😒
یعنی چیکار می خواست بکنه ؟
خودش گفت که این کار چند دقیقه زمان نمیبره :chebedunam:
این کاپیتانه چه اسمی داره یاد مک دونالت افتادم😆
سهون تازه شروع بدبختیاشه 😈 عذاب دادن ایز مای استایل😈
آخی لولو بچه دلش پیش سهونه تو خوابش هم میاد😊
من که میگم روی عاشق سهون شد رفت رفتارش یجوریه یجور خاص😞
من از همین الان دارم واسه آینده این داستان خیال بافی می کنم 😆😆
راستی یه سوال چند روز در هفته آپ میکنی؟

فرناز
مهمان

وااااااوووو عالی بود مرسی عزیزم

Hunhan lover
مهمان

واییییییییییییییی :bunny: مرسی مرسی مرسی :hiii: :hiii:

hn
مهمان

من مطمءنم این وحشیا بچمو تو اون جنم دره میکشن …
خداییش سهون گناه داشت …

فاطی
مهمان
سلام عزیزم شخصیت بوآ خیلی مرموزه و من واقعا و جدا عاشق شخصیتای مرموزم حتی شده منفی! خیلی برام جالبه شخصیتی که از سهون نشون دادی.یه کاراکتر قوی که با کتک و این جور چیزا ذره ای از ابهتش کم نمیشه خییییلی جذابه واقعا خیلی مشتاقم بدونم این پارت +۱۸ بین کیا اتفاق میفته.شاید اون فرمانده عوضی سهونو گیر بیاره!! وای چه وحشتناک یه چیزی که تو فیکت خیلیییییی توجهمو جلب میکنه رویاها و کابوساست.خیلی خوب اون قسمتارو مینویسی.کاملا همون حسی رو بهم منتقل میکنه که تو اوج گرمای تب موقع خواب دارم.به نظرم کابوس یه همچین حسی رو باید… Read more »
sahar
مهمان

من که نفسم بنده هیچی نگم بهتره
راستی گفتی اون کاپتان مک یه هوس بازه نکنه با ورودیای اول ماه …….ای وا خاک بسرم نکنه +18مربوط به همینه
عرررررر سهوووووونی :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:

Aziilu
مهمان

خسته نباشی عالی بود
از دوستای جدیدش خوشم اومد فقط امیدوارم بعدا توزرد از اب در نیان
درمورد کن بوآ حدسم درست بود ولی امیدوارم حدسم درمورد اتفاقی که قراره برا سهون بیوفته اشتباه باشه جون انجل سوهو روحو روانمونو داغون نکن یه فیک پیدا شده داریم باهاش حال میکنیم الان بیای بزنی به سهون تجاوز یا ازار جنسی کنن حالمون خراب میشه به ما هونهان شیپرا رحم کنید هرجا به یکیشون تجاوز میشه :nanahat:
مرسی مثل همیشه عالی بود :heartme:

sama
مهمان

خیلی این قسمت رو دوست داشتم
ممنون
خسته نباشی
امیدوارم زودتر قسمت بعد رو بزاری :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :myheart: :myheart: :myheart: :rose: :rose: :rose: :rose: :rose:

aida
مهمان

عرررررررر حدسم در مورد نتیجه مبارزه درس بود😎😎
درمورد بو آ هم صد در صد مطمئن بودن که تو این دم ودستگاه این سازمان باشه ولی بازم یه احتمالی هس که اون جاسوس باشه ولی اکان نبودش هم هس چون یه کاری میخاس بکنه تو این15 مین و پس چه طور خاطرات اون عضو شاینی لو رفت؟؟؟؟؟آهان بوا میتونه بعد از اونماجرل وارد داستان شده باشه…
واااااااااااای.مخم پوکید😣
عاقا قسمت… کی با کی میتونه باشه😒😒😒
اگه بگی خعلی خوبه.
مرسی وخسته نباشی.عالی بود.الان ساعت 7 صبحه ومن قبل از اینکه آماده شم برم کلاس دارم میخونمش😅
بازم میگم خسته نباشی😊😊

aida
مهمان

البته یچیز دیگه این ماجرای ورودی اول ماه چیه؟؟
راستی امکانش هس که شیو یه تیکه از خاطرات لو وهونی وبرای سهون گذاشته باشه؟؟؟؟

Naghme
مهمان

خیلی عالی بود…حدسم درباره بوآ تقریبا درست دراومد البته هنوز نمیتونم بگم شخصیتش تا چ اندازه مثبت یا منفیه…ولی حس خوبی بهش ندارم اصلا:/
فقط یه سوال..مگه اینا از طریق اون خاطراتی که لو رفته بود چهره و هویت سهونو شناسایی نکردن؟؟چطوره که الان به هیچی مشکوک نیستن و دارن خیلی عادی استخدامش میکنن؟؟

wpDiscuz