سلامممم به همگی …

با سرعت بفرمایید ادامه که می خوام عملیات رو استارت بزنم .

در ضمن یکسری توضیحات هم مرتبط با سئوالات و البته حدسهایی که زدین دارم که مطمئنن براتون جالبه .

با تشکر فراوان از دوستان عزیزم که تا اینجا همراه بودید و صبوری کردید ، بالاخرهههه دارم موضوع اصلی رو شروع می کنم !!!

و چند نکته ی خیلی خیلی مهم دارم !

اول از همه راجب سئوالی که چند نفری پرسیده بودن و البته خیلی هم مهم بود و ممنونم که یاداوری کردن براتون روشنش کنم .

همونطور که تو قسمت اول فیک خوندید قضیه ی چوی مینهو اینه که توسط امریکایی ها در حالی که تو سفر بوده دزدیده شده ! همه تصور می کردن خاطرات مینهو پاک شده در حالی که اینطور نبوده و خاطراتش توسط امریکایی ها لو رفته . 

و اما نکته اش ! 

شخصیت هایی که تو قسمت اول داشتیم رو به خاطر بیارید ! 

ژنرال اسمیت که مینهو رو برای ارتش خودش می خواست و دکتر میلر که خاطرات مینهو رو از ذهنش بیرون کشیده بود و اونها رو طبق خواسته ی ژنرال اسمیت طبقه بندی کرده بود ! 

به همین دلیل تنها کسانی که چهره ی سهون رو تو خاطرت مینهو دیدن همین دو نفر بودن که در حال حاضر تو داستان نیستن ! ( البته به زودی پیداشون میشه )

پس طبیعیه که همه سهون رو به عنوان یک سرباز عادی انتقالی ببینن ! 

نکته ی دوم راجب لوهان و خاطرات سهون ! 

حافظه ی کوتاه مدت سهون حاوی خاطرات روزمره اش کاملا توسط اعضای اکسو پاک شده !

سهون هیچ چیزی از گذشتش به یاد نداره و خواب ها یا کابوس هایی که می بینه همه در واقع نوعی واکنش ذهنش به گذشته اس . به خاطراتی که تو حافظه ی بلند مدتش از لوهان داره ! 

سهون اصلا شخصیتی که تو خواب یا کابوس می بینه رو نمیشناسه و هر چیزی که می بینه فقط یک واکنش ذهنیه همین .

و اخرین نکته : 

به همه خوندن تیزر رو برای بار دوم و یا شاید هم اول پیشنهاد می کنم !

وقتی بخونیدش خودتون متوجه میشید دلیلم چی بوده !

می دونم حرفام خیلی طولانی شد اما لازم بود اینها رو بگم چون ماجرا قراره پیچیده بشه و شما هم قراره گیج بشید ! 

بفرمایید برای قسمت یازدهم : 

-گاردتو ببند پسره ی احمقققققققققققق !

دستهاشو غریزی جلوی صورتش گرفت اما صدای فریاد های کاپیتان مک و ضربه های ممتدی که بی تعویق رو تن و صورتش فرود می اومد تمرکزشو ازش گرفته بود .

ذهنش قدرت تشخیص رو از دست داده بود و بهش اجازه می داد به تعداد دلخواه از هر سمتی ضربه بخوره !

وقتی ضربه ی محکم پنجمین حریفش به قفسه ی سینش اصابت کرد سنگینی باور نکردنی به جون نفسهاش افتاد و بی اینکه به چیزی فکر کنه بی قدرت رو زمین افتاد .

بی توجه به مزه ی تلخ خونی که دهنشو پر کرده بود به سختی نفس می کشید .

چشمهاش به سختی می دید اما دید که حریفش بی اینکه حتی نگاهی بهش بندازه ازش دور شد و گوشهاش صدای قدمهای محکم و سنگینی رو شنید که بهش نزدیک میشدن .

دستش رو قفسه ی سینش بودو به سختی نفس می کشید . درد ناجوری که تو سینه اس حس می کرد عادی نبود .

اما کاپیتان مک بی توجه به همه چیز بالا سرش ایستاد و پاشو رو دستش که روی سینه اش بود گذاشتو و فشار داد : هم اتاقی های احمقی داشتی . وقتی گفتن وضعیت جسمی خوبی داری و به خوبی رو در رو می جنگی نباید باور می کردم . تو فقط یک بچه ی بی دستو پایی .

فشار زیادی رو سینه اش حس می کرد اما حقیقتا توان هیچ واکنشی نداشت . فقط چشمهاش رو محکم از درد بسته بود و به سختی هوای محدودی رو فرو می داد …

کاپیتان مک بالاخره با ضرب پاش رو از روی سینه ی سهون برداشت و با نیشخند از تشک تمرین بیرون رفت و به دنبالش چهار کتک خورده ی دربو داغون که زور راه می رفتن و یک نفر نصفه داغون  و سه نفر اخری هم که برای تستش اومده بودن از سالن خارج شدن .

و در پایان …

یک سکوت مرگبار تو خلوتگاهی که فقط پسر از دست رفته ای وسطش رها شده بود !

به نظر می رسید حتی ذرات هوا بی حرکت ایستادن و تماشاش می کنن . به صدای نفس نفس زدن های نیمه نیمه اش گوش میدن و بهش نیشخند میزنن …

 

وقتی چشم باز کرد … هیچ چیز عوض نشده بود ! تو هیچ درمانگاهی نبود ! همونطور که تو زمین تمرین از هوش رفته بود همونجا هم به هوش اومده بود !

باید قهقه می زد از میزان نگرانی که دیگران نسبت بهش ابراز می کردن !

اما حقیقت همین بود ! سهون وارد یک میدون جنگ واقعی شده بود !

میدون جنگی که فقط خودش بود در برابر همه چیز !

 

به سختی دستشو تکیه گاه تنش کرد و بی اینکه به روی خودش بیاره تا چه حد به مرز نابودی نزدیک شده از جاش بلند شد . لنگ زدن پاهاش ، درد قفسه ی سینه اش ، زخم هایی که رو صورتش خشک شده بودن …

حالا که به خاطر می اورد … کتک هایی که از روی خورده بود به نظر فقط نوازش بودن !

هر چند همین چند ساعت قبل ، قبل اینکه از هوش بره درست با پنج نفر مبارزه ی تن به تن کرده بود و اخرش این شده بود ! به یاد نداشت ازشون شکست خورده باشه ، بلکه به خوبی مقاومت کرده بودو ایستاده بود و مبارزه کرده بود اما …

در اخر ، به حدی از درد و ناتوانی رسیده بود که ترجیح داده بودن رهاش کنن !!!

چشمهای پر اشکش با نیشخندی که به لبهاش اومد بار سبک کرد .

می تونست جاری شدن اشک گرمی رو حس کنه که خونمردگی ها رو میشوره و پایین میاد .. می تونست حس کنه چیزی که از قلبش نشعت میگیره و از چشمهاش جاری میشه سَبُکش می کنه !

چیزی رو از قلبش پاک می کنه و بیرون میریزه … چیزی مثل امید ، چیزی مثل انسانیت ، چیزی مثل اخرین باقی مانده های اوه سهون !

نگاهش به پنجره ی درمانگاه خیره مونده بود . که پرستار نخ بخیه رو جدا کرد : ممکنه ردش باقی بمونه اما خیلی زود دردش اروم میگیره .

سهون سری تکون دادو بدون گفتن حتی یک کلمه لباس خونی شده اش رو پوشید و از درمانگاه خارج شد .

حس می کرد به هر قدمش وزنه ای به زمین می کوبه . انگار وزنه ای به غدد اشکی چشمهاش بسته شده بود ، وزنه ای هم به قلبش ، سنگین شده بود .

چیزی درست نبود ، در واقع هیچ چیز درست نبود ! نه جایی که سهون درش ایستاده بود نه احساس تیره ای که به وجودش نشسته بود .

می تونست حس کنه گذشته از زخم های صورتش که چهره اش رو چند سالی بزرگتر نشون میده چین هایی که به پیشونیش انداخته پیر ترش کرده ! اما این بین … چیزی هم درونش به تلخی خورد شده بود ! چیزی مثل احساس های نرم و لطیفی که روزی متعلق به اوه سهون بودن !

دنیا باید به اوه سهون جدیدی سلام می داد ، کسی که به غیر از ظاهر سردش قلب خشکیده و دردمندی تو سینه اش می تپید ، و برای همیشه با اوه سهونی که خیلی ها به لبخند جاودانه و قلب نرمش میشخناختنش خداحافظی می کرد .

همه چیز داشت به ارامی تغییر می کرد . ورق به سادگی برمیگشت و چهره ی جدیدی از همه چیز در اینه ی ذهن اوه سهون بازتاب می کرد . تمام چیزهایی که به غیر انتخاب و خواست خودش اتفاق افتاده بودن … همه چیز … همه چیز داشت با سرسختی وجود اوه سهون رو تغییر می داد …

دره اتاق رو باز کردو وارد شد . اتاق خالی بود !

هیچکس …

هیچکس نبود حالشو ازش بپرسه . ازش بپرسه ” خیلی درد داری ؟ ، می خوای برات دکتر خبر کنیم ؟ مطمئنی جاییت نشکسته ؟ اصلا درمانگاه رفتی ؟ “

نیشخند زد . به ارومی رو تختش خوابید و نگاهش رو به سقف دوخت .

انقدر بی ارزش بود ؟ ساده تر از گذر باد ؟ حتی به یاد نداشت پرستار درمانگاه هم ازش دلیل زخمهاش رو پرسیده باشه ! حتی وقتی زخمهاشو بخیه می زد ازش نپرسید مُسَکِن می خوای ؟!

ساق دستش رو روی چشمهاش گذاشت . براش سخت بود نفس عمیقی بکشه اما … باید تحمل می کرد . پروسه ی قوی شدن به شدت قرار بود سخت و طاقت فرسا باشه …

وقتی دره اتاقش با شدت باز شد حتی سرشو بلند نکرد . هر کی بود براش مهم نبود . می اومد ، کارشو می کرد و می رفت ! همین .

-ا.اوه س.سهون ؟

با شنیدن اسمش که کسی در عین نفس نفس زدن صداش می کرد دستش رو از روی چشمهاش برداشت و پسری که جلوش ایستاده بود خیره شد .

هرگز پسرو ندیده بود : کی هستی ؟ چی می خوای ؟

پسر دستشو به زانوهاش زدو نفس عمیقی کشید : لعنت به تو . معلوم هست کدوم گوری اخه ؟ می دونی چقدر دنبالت گشتم ؟

-نمی فهمم چی میگی . تو کی هستی ؟ منو از کجا میشناسی ؟

پسر صاف ایستاد و بعد از راحت شدن تنفسش یک نگاه اجمالی به ظاهر داغون سهون انداخت .

می دونست چه اتفاقاتی افتاده و چه اتفاقاتی قراره بیفته پس قضیه رو بزرگتر نکرد و بی خیال کاغذی رو از جیبش بیرون کشید و دست سهون داد : این نامه رو بچه ها برات فرستادن . طبق نقشه عمل کن . باید تا کمتر از دو هفته برگردی .

و لبخند گرمی به سهون تحویل داد … لبخندی که روزنه ی باریکی از امید رو تو دل تاریک سهون روشن کرد : چرا ؟ چرا باید طبق این عمل کنم ؟

-مگه برای نجات چوی مینهو اینجا نیستی ؟ مینهو باید قبل برگشت ژنرال اسمیت از قرنتینه فراری داده بشه . با برگشت ژنرال دیگه شرایط تحت کنترل نیست . می فهمی چی میگم ؟

سهون سری کج کردو کاغذو باز کرد . نقشه ی منطقه ی قرنتینه و یک سری اطلاعات سری بهش داده شده بود .

-این منطقه قرنیتنه اس ، چطور می تونم برم اینجا ؟ برای فراری دادن چوی مینهو مشکلی ندارم ، از پسش برمیام اما ورود به محل قرنتینه … فکر نمی کنم بتونم !

پسر دست به سینه پوزخند زد : نمی دونم ! شنیده بودم نخبشونی !

سهون کاغذو تا کردو تو جیبش گذاشت . لحظه ای مکث کردو برای لحظه ای چشمش رو با تعجب باز کرد : نخبه ؟ برای کیا ؟ از کیا شنیدی ؟ کی بهت گفته من …

پسر سری تکون داد و لبخند ساده ای زد : مشکلی نیست . فقط دو هفته ی دیگه تحمل کن . همه چی تمومه . باشه ؟

و قبل اینکه منتظر حرف دیگه ای بمونه سمت در رفت اما همینکه به در رسید ایستاد : بازم میام سراغت سهونا . باشه ؟

پسر با لبخندی از اتاق خارج شدو سهونو با همه ی سئوالات ومعماهای تلخی که ذهنشو درگیر کرده بودن تنها گذاشت . اما اون روزنه ی امید … هنوزم می درخشید ! پس کسایی اون بیرون بودن که حواسشون بهش باشه !

لبخند بی معنی زدو کاغذودوباره باز کرد ” شنیده بودم نخبشونی ! ” نمی دونست نسبت به حرف پسر چه حسی داشته باشه ! از حس اعتماد به نفسی که بهش داده بود شاد باشه یا بترسه ! حس رباط های برنامه ریزی شده بهش دست داده بود ! اگه اون نخبه بود و فرستاده شده بود تا چوی مینهو رو نجات بده … چرا هنوز اسمش سهون بود ؟ چرا اسمشو نذاشته بودن موش ازمایشگاهی ؟ طعمه ؟ یا مامور !؟

چشمهاشو ریز کرد و سعی کرد ذهنش رو برای فقط یک خاطره ی کوچیک زیرو رو کنه اما … همه چیز سیاهو تهی بود !

کاغذو مچاله کردو زمین انداخت . سرشو بین دستهاش گرفت و چشمهاشو فشرد … از این وضعیت متنفر بود … متنفر ..

از این احساسات پوچ و مبهم که ناگهانی بهش هجوم می اوردن … از تمام سئوالاتی که نه تنها پاسخی براشون نداشت بلکه فکر کردن و دنبال جوابشون گشتن هم شکنجه اش می داد .

بی توجه به سردرد ازار دهنده اش کاغذو از زمین برداشت و تو کوله اش چوپوند و دوباره خودشو رو تختش پرت کرد . پتوشو مچاله شده تو بغلش کشید و زانوهاشو تو شکمش فرو کرد و سرشو تا انتها خم کرد . درست مثل یک بچه ی ترسیده تو خودش جمع شده بود و از درد سرش تو سکوت اتاق به خودش غر می زد …

” مشکلی نیست . فقط دو هفته ی دیگه تحمل کن . همه چی تمومه . باشه ؟ “

لبخند می زد . یک لبخنده حقیقی . دستهاش رو دور لیوان بزرگ قهوه گذاشته بودو از گرمای لیوان لذت می برد . همه چیز گرم و دوست داشتنی بود . خبری از درد نبود . هیچی …

همه چیز روشن بود ، فضای کافه صمیمی بود . سرش رو بلند کردو گوش سپرد به نسیمی که پرده ی پنجره ی کنارش رو به شکل روح بخشی نوازش می کرد …

حرکت موهای لخت و بلندش رو تو باد دوست داشت .

لحظه ای چشمهاشو بست و نفس عیمقی کشید که صدای زنگ دربه ورودیه کافه باعث شد چشمهاشو باز کنه .

زمانی که سرش به سمته در برگشت ، پسر زیبایی رو دید که با چشمهایی درشت و موهایی خرمایی رنگ بهش لبخند می زدو با هر قدمش سمتش می اومد .

ناخوداگاه لبخندش عمیق تر شد و طوری به پسر چشم دوخت که انگار مدت هاست منتظرشه !

پسر جلوش نشست و بدون گفتن چیزی دستهاشو زیر چونه اش زدو به سهون خیره شد .

سهون هم متقابلا دستهاشو زیر چونه اش زدو به پسر ذل زد .

پسر خندید : دوست دارم !

درست لحظه ای که صدای پسر تو سره سهون پیچید … نور سیاهی رو از پشت سره پسر دید که کافه رو میدره و سمتشون میاد .

فضای روشن و گرم کافه هر لحظه بیشتر توسط تاریکی دریده میشد و از بین می رفت !

لبخند سهون محو شد اما پسر هنوزم می خندید . بلند می خندید ، قهقه می زد ! اون لبخنده ساده به یک قهقه ی ترسناک تبدیل شده بود . درست مثل ادمی که طعمشو قورت داده و از سیری بیش از حد به مرز جنون رسیده !

سهون با ترس از صندلیش بلند شد که تاریکی پسر رو هم بلعید و سهون .. همینکه تاریکی بهش رسید از ارتفاعی بلندی به پایین سقوط کرد و…

وقتی چشمهاش با وحشت باز شد …

به سادگی متوجه شد … همه چیز .. اون فضای گرم و روشن … حسه شیرینه اون لبخند .. نسیم خنک و دلپذیری که موهاشو نوازش می کرد … در واقع پرتگاه لغزنده ای بوده و درست وقتی سهون می تونست ارامش بگیره … زیره پاش خالی شد … همه چیز به تلخی .. یکباره ازش گرفته شد ، تک تک احساسات شیرینی که می تونست تجربه کنه … تک تک دوستت دارم هایی که می تونست بشنوه … درست عین حقیقیت !!!

به لطف سردردی که بغلش کرده بود چشمهاشو باز کردو نگاهی به اتاق انداخت که به ارومی روشن میشد . همین که نگاهش چرخید جسم روی رو رویِ تخت کنارش دید متوجه شد همه ی هم اتاقی هاش برگشتن … درسته زندگی در جریان بود … هرچند ذهنش از تحرک ایستاده بود !

به ارومی از تختش پایین اومد ، به نظر می رسید از یک صبح تا شبی که خواب بوده دردهای تنش فرصت داشتن بیشتر خودنمایی کنن ! چون تمات تنش به شکل وحشتناکی خشک و دردمند شده بود .

قبل اینکه کسی از هم اتاقی هاش بیدار بشه دوش سبکی گرفت و لباس مرتبی پوشید . به زخم های صورتش رسید و مطمئن شد بدون لنگی پا یا حتی مشکل تنفسی از اتاق خارج میشه ! هرچند قابل رفع نبودن اما سهون در واقع تمرین کرده بود طوری رفتار کنه که مشکلات جسمیش به چشم نیان !

پوتین هاش رو پوشید و دستی به موهای کوتاه و سیاهش کشید . نمی خواست ظاهره بدی داشته باشه هرچقدر هم که درون داغونی داشت !

وقتی از اتاق خارج شد خوشید بالا زده بود و نوید زندگی تازه ای رو می داد . اما در واقع سهون هیچ انگیزه ای برای ادامه نداشت .. هرچند دلش می خواست دو هفته ی باقی مونده هر چه سریعتر تموم بشه و برگرده … برگرده به جایی که حتی نمی دونست کجاست ! بین ادمهایی که نمی دونست کی هستن ! به شخصیتی که ظاهرا از دست رفته بود !

قدمهاش محکم و منظم بودن . قبل اینکه اون کاپیتان مک احمق سراغشو بگیره و دوباره گوشت تنشو ورز بده باید کاری که به خاطرش اومده بود رو استارت می زد .

جلوی در ایستاد و مطمئن شد ظاهر درستی داره .

نگاهشو به سنسور تشخیص دوخت و اسمشو زمزمه کرد : اوه سهون .

سنسور بعد از تشخیص چشم سهون یک صدای ضبط شده پخش کرد : لطفا صبر کنید .

سهون چند لحظه ای صبر کرد و بالاخره در با صدای تقی باز شد .

به ارومی در رو باز کردو وارد شد و مطمئن شد در پشت سرش بسته بشه .

بوآ با دیدن سهون و البته چهره ی جذابش که حالا به شکل باور نکردنی داغون شده بود متعجب شد : فکر نمی کردم بیای سراغم !

سهون لبخندی زدو رو صندلی خشکی که جلوی میز بوآ بود نشست : با در نظر گرفتن تمام چیزهایی که راجب کاپیتان مک بهم گفتی وضعم اینه ! خیلی خوب موندم مگه نه ؟

بوآ ، نگاهی به سرتاپای سهون انداخت و خیلی خشک سر تکون داد : نه ! خیلی زود داری از پا در میای .

سهون دستهاشو مشت کرد : زود ؟ اونها 5 نفر بودن لعنتی ! مشخص بود بی رحم زاده شدن . نتیجه ی شکست نخوردن همیشه پیروزی نیست !

بوآ برگه های جلوش رو مرتب کرد : من هر فکری که تو ذهنت بوده رو دیدم ! خیلی خوب می تونم بگم تو الان چه فکری تو سرت داری . چرا حرفتو نمی زنی ؟ چیکارم داری ؟

سهون به پشتی صندلی تکیه زد و دست هاشو رو سینه اش گره کرد : یک سئوال می پرسم و حرفمو می زنم . تو زمینه کیی بازی می کنی ؟!

بوآ نیشخند زد : از چی حرف می زنی ؟ می خوای برات جاسوسی کنم ؟

سهون سری به معنای نفی تکون داد : تو تو ذهن من نیستی ! شاید تفکراتمو دیده باشی اما چیزی که الان تو سرمه .. نه تو می تونی بخونیش نه اون دستگاهای مسخرت ! پس خیلی ساده جوابمو بده ، تو زمین کیی بازی می کنی ؟

بوآ دستهاشو رو میز گره کرد : خیلی زوده ، هنوز برای انتقام از کاپیتان مک زوده ! اگه منظورت اینه باید بگم …

-کاپیتان مک ؟… اون احمقه بی عرضه برام در حد یک پشه هم ارزش نداره ، حوصله ندارم خودمو به خاطرش به دردسر بندازم . من اینجا نیومدم که از یک مشت غول بیابونی کتک بخورم . کار مهمتری دارم . اهل معامله هم هستم ! البته اگه باشی . فقط … باید بدونم برای کی بازی می کنی ؟

بوآ نگاهشو از سهون گرفت : بازیکن ذخیره ام ! ولی اعتماد زیادی پشتم خوابیده !

سهون نیشخند زدو از جاش بلند شد : مشکل حل شد .

مسیره دربه خروجی رو گرفت چون فهمیده بود کن بوآ قرار نیست مهره ی بازیش باشه .

اما همینکه به در رسیدو خواست در رو باز کنه صدایی متوقفش کرد : چقدر ؟ چقدر برای این معامله میذاری وسط ؟

سهون نیشخندی زدو برگشت : هر قدر برام کار کنی ، همونقدر دست مزد میگیری .

 

خواهش شماره یک : اصلا خیال نکنید این فیک یک ماجرای کلیشه ای و تکراری براتون تعریف می کنه پس لطفا اصلا ذهنتون رو سمته موضوعات و اتفاقات تکراری نبرید !

خواهش شماره دو : حرفهایی که اخر هر قسمت می زنم رو جدی بگیرید ! 

 

با تشکر فراوون از نظرات قشنگتون قسمت بعدی دارای پارت +18 می باشد . 

راجب شرایطشم که قبلا توضیح دادم براتون .

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)