fanfiction Dark Power ep 11.2

سلامممم به همگی …

با سرعت بفرمایید ادامه که می خوام عملیات رو استارت بزنم .

در ضمن یکسری توضیحات هم مرتبط با سئوالات و البته حدسهایی که زدین دارم که مطمئنن براتون جالبه .

با تشکر فراوان از دوستان عزیزم که تا اینجا همراه بودید و صبوری کردید ، بالاخرهههه دارم موضوع اصلی رو شروع می کنم !!!

و چند نکته ی خیلی خیلی مهم دارم !

اول از همه راجب سئوالی که چند نفری پرسیده بودن و البته خیلی هم مهم بود و ممنونم که یاداوری کردن براتون روشنش کنم .

همونطور که تو قسمت اول فیک خوندید قضیه ی چوی مینهو اینه که توسط امریکایی ها در حالی که تو سفر بوده دزدیده شده ! همه تصور می کردن خاطرات مینهو پاک شده در حالی که اینطور نبوده و خاطراتش توسط امریکایی ها لو رفته . 

و اما نکته اش ! 

شخصیت هایی که تو قسمت اول داشتیم رو به خاطر بیارید ! 

ژنرال اسمیت که مینهو رو برای ارتش خودش می خواست و دکتر میلر که خاطرات مینهو رو از ذهنش بیرون کشیده بود و اونها رو طبق خواسته ی ژنرال اسمیت طبقه بندی کرده بود ! 

به همین دلیل تنها کسانی که چهره ی سهون رو تو خاطرت مینهو دیدن همین دو نفر بودن که در حال حاضر تو داستان نیستن ! ( البته به زودی پیداشون میشه )

پس طبیعیه که همه سهون رو به عنوان یک سرباز عادی انتقالی ببینن ! 

نکته ی دوم راجب لوهان و خاطرات سهون ! 

حافظه ی کوتاه مدت سهون حاوی خاطرات روزمره اش کاملا توسط اعضای اکسو پاک شده !

سهون هیچ چیزی از گذشتش به یاد نداره و خواب ها یا کابوس هایی که می بینه همه در واقع نوعی واکنش ذهنش به گذشته اس . به خاطراتی که تو حافظه ی بلند مدتش از لوهان داره ! 

سهون اصلا شخصیتی که تو خواب یا کابوس می بینه رو نمیشناسه و هر چیزی که می بینه فقط یک واکنش ذهنیه همین .

و اخرین نکته : 

به همه خوندن تیزر رو برای بار دوم و یا شاید هم اول پیشنهاد می کنم !

وقتی بخونیدش خودتون متوجه میشید دلیلم چی بوده !

می دونم حرفام خیلی طولانی شد اما لازم بود اینها رو بگم چون ماجرا قراره پیچیده بشه و شما هم قراره گیج بشید ! 

بفرمایید برای قسمت یازدهم : 

-گاردتو ببند پسره ی احمقققققققققققق !

دستهاشو غریزی جلوی صورتش گرفت اما صدای فریاد های کاپیتان مک و ضربه های ممتدی که بی تعویق رو تن و صورتش فرود می اومد تمرکزشو ازش گرفته بود .

ذهنش قدرت تشخیص رو از دست داده بود و بهش اجازه می داد به تعداد دلخواه از هر سمتی ضربه بخوره !

وقتی ضربه ی محکم پنجمین حریفش به قفسه ی سینش اصابت کرد سنگینی باور نکردنی به جون نفسهاش افتاد و بی اینکه به چیزی فکر کنه بی قدرت رو زمین افتاد .

بی توجه به مزه ی تلخ خونی که دهنشو پر کرده بود به سختی نفس می کشید .

چشمهاش به سختی می دید اما دید که حریفش بی اینکه حتی نگاهی بهش بندازه ازش دور شد و گوشهاش صدای قدمهای محکم و سنگینی رو شنید که بهش نزدیک میشدن .

دستش رو قفسه ی سینش بودو به سختی نفس می کشید . درد ناجوری که تو سینه اس حس می کرد عادی نبود .

اما کاپیتان مک بی توجه به همه چیز بالا سرش ایستاد و پاشو رو دستش که روی سینه اش بود گذاشتو و فشار داد : هم اتاقی های احمقی داشتی . وقتی گفتن وضعیت جسمی خوبی داری و به خوبی رو در رو می جنگی نباید باور می کردم . تو فقط یک بچه ی بی دستو پایی .

فشار زیادی رو سینه اش حس می کرد اما حقیقتا توان هیچ واکنشی نداشت . فقط چشمهاش رو محکم از درد بسته بود و به سختی هوای محدودی رو فرو می داد …

کاپیتان مک بالاخره با ضرب پاش رو از روی سینه ی سهون برداشت و با نیشخند از تشک تمرین بیرون رفت و به دنبالش چهار کتک خورده ی دربو داغون که زور راه می رفتن و یک نفر نصفه داغون  و سه نفر اخری هم که برای تستش اومده بودن از سالن خارج شدن .

و در پایان …

یک سکوت مرگبار تو خلوتگاهی که فقط پسر از دست رفته ای وسطش رها شده بود !

به نظر می رسید حتی ذرات هوا بی حرکت ایستادن و تماشاش می کنن . به صدای نفس نفس زدن های نیمه نیمه اش گوش میدن و بهش نیشخند میزنن …

 

وقتی چشم باز کرد … هیچ چیز عوض نشده بود ! تو هیچ درمانگاهی نبود ! همونطور که تو زمین تمرین از هوش رفته بود همونجا هم به هوش اومده بود !

باید قهقه می زد از میزان نگرانی که دیگران نسبت بهش ابراز می کردن !

اما حقیقت همین بود ! سهون وارد یک میدون جنگ واقعی شده بود !

میدون جنگی که فقط خودش بود در برابر همه چیز !

 

به سختی دستشو تکیه گاه تنش کرد و بی اینکه به روی خودش بیاره تا چه حد به مرز نابودی نزدیک شده از جاش بلند شد . لنگ زدن پاهاش ، درد قفسه ی سینه اش ، زخم هایی که رو صورتش خشک شده بودن …

حالا که به خاطر می اورد … کتک هایی که از روی خورده بود به نظر فقط نوازش بودن !

هر چند همین چند ساعت قبل ، قبل اینکه از هوش بره درست با پنج نفر مبارزه ی تن به تن کرده بود و اخرش این شده بود ! به یاد نداشت ازشون شکست خورده باشه ، بلکه به خوبی مقاومت کرده بودو ایستاده بود و مبارزه کرده بود اما …

در اخر ، به حدی از درد و ناتوانی رسیده بود که ترجیح داده بودن رهاش کنن !!!

چشمهای پر اشکش با نیشخندی که به لبهاش اومد بار سبک کرد .

می تونست جاری شدن اشک گرمی رو حس کنه که خونمردگی ها رو میشوره و پایین میاد .. می تونست حس کنه چیزی که از قلبش نشعت میگیره و از چشمهاش جاری میشه سَبُکش می کنه !

چیزی رو از قلبش پاک می کنه و بیرون میریزه … چیزی مثل امید ، چیزی مثل انسانیت ، چیزی مثل اخرین باقی مانده های اوه سهون !

نگاهش به پنجره ی درمانگاه خیره مونده بود . که پرستار نخ بخیه رو جدا کرد : ممکنه ردش باقی بمونه اما خیلی زود دردش اروم میگیره .

سهون سری تکون دادو بدون گفتن حتی یک کلمه لباس خونی شده اش رو پوشید و از درمانگاه خارج شد .

حس می کرد به هر قدمش وزنه ای به زمین می کوبه . انگار وزنه ای به غدد اشکی چشمهاش بسته شده بود ، وزنه ای هم به قلبش ، سنگین شده بود .

چیزی درست نبود ، در واقع هیچ چیز درست نبود ! نه جایی که سهون درش ایستاده بود نه احساس تیره ای که به وجودش نشسته بود .

می تونست حس کنه گذشته از زخم های صورتش که چهره اش رو چند سالی بزرگتر نشون میده چین هایی که به پیشونیش انداخته پیر ترش کرده ! اما این بین … چیزی هم درونش به تلخی خورد شده بود ! چیزی مثل احساس های نرم و لطیفی که روزی متعلق به اوه سهون بودن !

دنیا باید به اوه سهون جدیدی سلام می داد ، کسی که به غیر از ظاهر سردش قلب خشکیده و دردمندی تو سینه اش می تپید ، و برای همیشه با اوه سهونی که خیلی ها به لبخند جاودانه و قلب نرمش میشخناختنش خداحافظی می کرد .

همه چیز داشت به ارامی تغییر می کرد . ورق به سادگی برمیگشت و چهره ی جدیدی از همه چیز در اینه ی ذهن اوه سهون بازتاب می کرد . تمام چیزهایی که به غیر انتخاب و خواست خودش اتفاق افتاده بودن … همه چیز … همه چیز داشت با سرسختی وجود اوه سهون رو تغییر می داد …

دره اتاق رو باز کردو وارد شد . اتاق خالی بود !

هیچکس …

هیچکس نبود حالشو ازش بپرسه . ازش بپرسه ” خیلی درد داری ؟ ، می خوای برات دکتر خبر کنیم ؟ مطمئنی جاییت نشکسته ؟ اصلا درمانگاه رفتی ؟ “

نیشخند زد . به ارومی رو تختش خوابید و نگاهش رو به سقف دوخت .

انقدر بی ارزش بود ؟ ساده تر از گذر باد ؟ حتی به یاد نداشت پرستار درمانگاه هم ازش دلیل زخمهاش رو پرسیده باشه ! حتی وقتی زخمهاشو بخیه می زد ازش نپرسید مُسَکِن می خوای ؟!

ساق دستش رو روی چشمهاش گذاشت . براش سخت بود نفس عمیقی بکشه اما … باید تحمل می کرد . پروسه ی قوی شدن به شدت قرار بود سخت و طاقت فرسا باشه …

وقتی دره اتاقش با شدت باز شد حتی سرشو بلند نکرد . هر کی بود براش مهم نبود . می اومد ، کارشو می کرد و می رفت ! همین .

-ا.اوه س.سهون ؟

با شنیدن اسمش که کسی در عین نفس نفس زدن صداش می کرد دستش رو از روی چشمهاش برداشت و پسری که جلوش ایستاده بود خیره شد .

هرگز پسرو ندیده بود : کی هستی ؟ چی می خوای ؟

پسر دستشو به زانوهاش زدو نفس عمیقی کشید : لعنت به تو . معلوم هست کدوم گوری اخه ؟ می دونی چقدر دنبالت گشتم ؟

-نمی فهمم چی میگی . تو کی هستی ؟ منو از کجا میشناسی ؟

پسر صاف ایستاد و بعد از راحت شدن تنفسش یک نگاه اجمالی به ظاهر داغون سهون انداخت .

می دونست چه اتفاقاتی افتاده و چه اتفاقاتی قراره بیفته پس قضیه رو بزرگتر نکرد و بی خیال کاغذی رو از جیبش بیرون کشید و دست سهون داد : این نامه رو بچه ها برات فرستادن . طبق نقشه عمل کن . باید تا کمتر از دو هفته برگردی .

و لبخند گرمی به سهون تحویل داد … لبخندی که روزنه ی باریکی از امید رو تو دل تاریک سهون روشن کرد : چرا ؟ چرا باید طبق این عمل کنم ؟

-مگه برای نجات چوی مینهو اینجا نیستی ؟ مینهو باید قبل برگشت ژنرال اسمیت از قرنتینه فراری داده بشه . با برگشت ژنرال دیگه شرایط تحت کنترل نیست . می فهمی چی میگم ؟

سهون سری کج کردو کاغذو باز کرد . نقشه ی منطقه ی قرنتینه و یک سری اطلاعات سری بهش داده شده بود .

-این منطقه قرنیتنه اس ، چطور می تونم برم اینجا ؟ برای فراری دادن چوی مینهو مشکلی ندارم ، از پسش برمیام اما ورود به محل قرنتینه … فکر نمی کنم بتونم !

پسر دست به سینه پوزخند زد : نمی دونم ! شنیده بودم نخبشونی !

سهون کاغذو تا کردو تو جیبش گذاشت . لحظه ای مکث کردو برای لحظه ای چشمش رو با تعجب باز کرد : نخبه ؟ برای کیا ؟ از کیا شنیدی ؟ کی بهت گفته من …

پسر سری تکون داد و لبخند ساده ای زد : مشکلی نیست . فقط دو هفته ی دیگه تحمل کن . همه چی تمومه . باشه ؟

و قبل اینکه منتظر حرف دیگه ای بمونه سمت در رفت اما همینکه به در رسید ایستاد : بازم میام سراغت سهونا . باشه ؟

پسر با لبخندی از اتاق خارج شدو سهونو با همه ی سئوالات ومعماهای تلخی که ذهنشو درگیر کرده بودن تنها گذاشت . اما اون روزنه ی امید … هنوزم می درخشید ! پس کسایی اون بیرون بودن که حواسشون بهش باشه !

لبخند بی معنی زدو کاغذودوباره باز کرد ” شنیده بودم نخبشونی ! ” نمی دونست نسبت به حرف پسر چه حسی داشته باشه ! از حس اعتماد به نفسی که بهش داده بود شاد باشه یا بترسه ! حس رباط های برنامه ریزی شده بهش دست داده بود ! اگه اون نخبه بود و فرستاده شده بود تا چوی مینهو رو نجات بده … چرا هنوز اسمش سهون بود ؟ چرا اسمشو نذاشته بودن موش ازمایشگاهی ؟ طعمه ؟ یا مامور !؟

چشمهاشو ریز کرد و سعی کرد ذهنش رو برای فقط یک خاطره ی کوچیک زیرو رو کنه اما … همه چیز سیاهو تهی بود !

کاغذو مچاله کردو زمین انداخت . سرشو بین دستهاش گرفت و چشمهاشو فشرد … از این وضعیت متنفر بود … متنفر ..

از این احساسات پوچ و مبهم که ناگهانی بهش هجوم می اوردن … از تمام سئوالاتی که نه تنها پاسخی براشون نداشت بلکه فکر کردن و دنبال جوابشون گشتن هم شکنجه اش می داد .

بی توجه به سردرد ازار دهنده اش کاغذو از زمین برداشت و تو کوله اش چوپوند و دوباره خودشو رو تختش پرت کرد . پتوشو مچاله شده تو بغلش کشید و زانوهاشو تو شکمش فرو کرد و سرشو تا انتها خم کرد . درست مثل یک بچه ی ترسیده تو خودش جمع شده بود و از درد سرش تو سکوت اتاق به خودش غر می زد …

” مشکلی نیست . فقط دو هفته ی دیگه تحمل کن . همه چی تمومه . باشه ؟ “

لبخند می زد . یک لبخنده حقیقی . دستهاش رو دور لیوان بزرگ قهوه گذاشته بودو از گرمای لیوان لذت می برد . همه چیز گرم و دوست داشتنی بود . خبری از درد نبود . هیچی …

همه چیز روشن بود ، فضای کافه صمیمی بود . سرش رو بلند کردو گوش سپرد به نسیمی که پرده ی پنجره ی کنارش رو به شکل روح بخشی نوازش می کرد …

حرکت موهای لخت و بلندش رو تو باد دوست داشت .

لحظه ای چشمهاشو بست و نفس عیمقی کشید که صدای زنگ دربه ورودیه کافه باعث شد چشمهاشو باز کنه .

زمانی که سرش به سمته در برگشت ، پسر زیبایی رو دید که با چشمهایی درشت و موهایی خرمایی رنگ بهش لبخند می زدو با هر قدمش سمتش می اومد .

ناخوداگاه لبخندش عمیق تر شد و طوری به پسر چشم دوخت که انگار مدت هاست منتظرشه !

پسر جلوش نشست و بدون گفتن چیزی دستهاشو زیر چونه اش زدو به سهون خیره شد .

سهون هم متقابلا دستهاشو زیر چونه اش زدو به پسر ذل زد .

پسر خندید : دوست دارم !

درست لحظه ای که صدای پسر تو سره سهون پیچید … نور سیاهی رو از پشت سره پسر دید که کافه رو میدره و سمتشون میاد .

فضای روشن و گرم کافه هر لحظه بیشتر توسط تاریکی دریده میشد و از بین می رفت !

لبخند سهون محو شد اما پسر هنوزم می خندید . بلند می خندید ، قهقه می زد ! اون لبخنده ساده به یک قهقه ی ترسناک تبدیل شده بود . درست مثل ادمی که طعمشو قورت داده و از سیری بیش از حد به مرز جنون رسیده !

سهون با ترس از صندلیش بلند شد که تاریکی پسر رو هم بلعید و سهون .. همینکه تاریکی بهش رسید از ارتفاعی بلندی به پایین سقوط کرد و…

وقتی چشمهاش با وحشت باز شد …

به سادگی متوجه شد … همه چیز .. اون فضای گرم و روشن … حسه شیرینه اون لبخند .. نسیم خنک و دلپذیری که موهاشو نوازش می کرد … در واقع پرتگاه لغزنده ای بوده و درست وقتی سهون می تونست ارامش بگیره … زیره پاش خالی شد … همه چیز به تلخی .. یکباره ازش گرفته شد ، تک تک احساسات شیرینی که می تونست تجربه کنه … تک تک دوستت دارم هایی که می تونست بشنوه … درست عین حقیقیت !!!

به لطف سردردی که بغلش کرده بود چشمهاشو باز کردو نگاهی به اتاق انداخت که به ارومی روشن میشد . همین که نگاهش چرخید جسم روی رو رویِ تخت کنارش دید متوجه شد همه ی هم اتاقی هاش برگشتن … درسته زندگی در جریان بود … هرچند ذهنش از تحرک ایستاده بود !

به ارومی از تختش پایین اومد ، به نظر می رسید از یک صبح تا شبی که خواب بوده دردهای تنش فرصت داشتن بیشتر خودنمایی کنن ! چون تمات تنش به شکل وحشتناکی خشک و دردمند شده بود .

قبل اینکه کسی از هم اتاقی هاش بیدار بشه دوش سبکی گرفت و لباس مرتبی پوشید . به زخم های صورتش رسید و مطمئن شد بدون لنگی پا یا حتی مشکل تنفسی از اتاق خارج میشه ! هرچند قابل رفع نبودن اما سهون در واقع تمرین کرده بود طوری رفتار کنه که مشکلات جسمیش به چشم نیان !

پوتین هاش رو پوشید و دستی به موهای کوتاه و سیاهش کشید . نمی خواست ظاهره بدی داشته باشه هرچقدر هم که درون داغونی داشت !

وقتی از اتاق خارج شد خوشید بالا زده بود و نوید زندگی تازه ای رو می داد . اما در واقع سهون هیچ انگیزه ای برای ادامه نداشت .. هرچند دلش می خواست دو هفته ی باقی مونده هر چه سریعتر تموم بشه و برگرده … برگرده به جایی که حتی نمی دونست کجاست ! بین ادمهایی که نمی دونست کی هستن ! به شخصیتی که ظاهرا از دست رفته بود !

قدمهاش محکم و منظم بودن . قبل اینکه اون کاپیتان مک احمق سراغشو بگیره و دوباره گوشت تنشو ورز بده باید کاری که به خاطرش اومده بود رو استارت می زد .

جلوی در ایستاد و مطمئن شد ظاهر درستی داره .

نگاهشو به سنسور تشخیص دوخت و اسمشو زمزمه کرد : اوه سهون .

سنسور بعد از تشخیص چشم سهون یک صدای ضبط شده پخش کرد : لطفا صبر کنید .

سهون چند لحظه ای صبر کرد و بالاخره در با صدای تقی باز شد .

به ارومی در رو باز کردو وارد شد و مطمئن شد در پشت سرش بسته بشه .

بوآ با دیدن سهون و البته چهره ی جذابش که حالا به شکل باور نکردنی داغون شده بود متعجب شد : فکر نمی کردم بیای سراغم !

سهون لبخندی زدو رو صندلی خشکی که جلوی میز بوآ بود نشست : با در نظر گرفتن تمام چیزهایی که راجب کاپیتان مک بهم گفتی وضعم اینه ! خیلی خوب موندم مگه نه ؟

بوآ ، نگاهی به سرتاپای سهون انداخت و خیلی خشک سر تکون داد : نه ! خیلی زود داری از پا در میای .

سهون دستهاشو مشت کرد : زود ؟ اونها 5 نفر بودن لعنتی ! مشخص بود بی رحم زاده شدن . نتیجه ی شکست نخوردن همیشه پیروزی نیست !

بوآ برگه های جلوش رو مرتب کرد : من هر فکری که تو ذهنت بوده رو دیدم ! خیلی خوب می تونم بگم تو الان چه فکری تو سرت داری . چرا حرفتو نمی زنی ؟ چیکارم داری ؟

سهون به پشتی صندلی تکیه زد و دست هاشو رو سینه اش گره کرد : یک سئوال می پرسم و حرفمو می زنم . تو زمینه کیی بازی می کنی ؟!

بوآ نیشخند زد : از چی حرف می زنی ؟ می خوای برات جاسوسی کنم ؟

سهون سری به معنای نفی تکون داد : تو تو ذهن من نیستی ! شاید تفکراتمو دیده باشی اما چیزی که الان تو سرمه .. نه تو می تونی بخونیش نه اون دستگاهای مسخرت ! پس خیلی ساده جوابمو بده ، تو زمین کیی بازی می کنی ؟

بوآ دستهاشو رو میز گره کرد : خیلی زوده ، هنوز برای انتقام از کاپیتان مک زوده ! اگه منظورت اینه باید بگم …

-کاپیتان مک ؟… اون احمقه بی عرضه برام در حد یک پشه هم ارزش نداره ، حوصله ندارم خودمو به خاطرش به دردسر بندازم . من اینجا نیومدم که از یک مشت غول بیابونی کتک بخورم . کار مهمتری دارم . اهل معامله هم هستم ! البته اگه باشی . فقط … باید بدونم برای کی بازی می کنی ؟

بوآ نگاهشو از سهون گرفت : بازیکن ذخیره ام ! ولی اعتماد زیادی پشتم خوابیده !

سهون نیشخند زدو از جاش بلند شد : مشکل حل شد .

مسیره دربه خروجی رو گرفت چون فهمیده بود کن بوآ قرار نیست مهره ی بازیش باشه .

اما همینکه به در رسیدو خواست در رو باز کنه صدایی متوقفش کرد : چقدر ؟ چقدر برای این معامله میذاری وسط ؟

سهون نیشخندی زدو برگشت : هر قدر برام کار کنی ، همونقدر دست مزد میگیری .

 

خواهش شماره یک : اصلا خیال نکنید این فیک یک ماجرای کلیشه ای و تکراری براتون تعریف می کنه پس لطفا اصلا ذهنتون رو سمته موضوعات و اتفاقات تکراری نبرید !

خواهش شماره دو : حرفهایی که اخر هر قسمت می زنم رو جدی بگیرید ! 

 

با تشکر فراوون از نظرات قشنگتون قسمت بعدی دارای پارت +18 می باشد . 

راجب شرایطشم که قبلا توضیح دادم براتون .

Print Friendly

48 Responses

  1. بوآ حس خنثی بودن بهم میده انگار الکی داره بهم استرس میده از یه ورم میترسم الکی نباشه و یوهو بیاد خراب شه وسط
    سهون یه وخ برگشت قلب لوهانو نشکنه؟؟طفلک لوهانی گناه داره سهونم که اینجا داره تبدیل میشه به یه تیکه سنگ
    نکنه دستمزدش برقراریه رابطس -_____-
    خسته نباشی عالی بود :heartme:

  2. عزیزم دلم! یه چیزیه میخوام بگم هی یادم میره، تو فیک گفتی حافظه کوتاه مدت سهون پاک شده و بلند مدتش مونده بخاطر همین کسی رو یادش نمی یاد. ولی این از نظر علمی غیرممکنه!
    در حافظه کوتاه مدت فقط چند ثانیه اخیری که شخص تجربه کرده ثبت میشه و بعد از چند ثانیه به حافظه بلند مدت منتقل میشه در واقع در حافظه کوتاه مدت مغز بیش از هفت قطعه اطلاعات (در حدچند ثانیه) ثبت نمیشه. بنابراین اگه سهون حافظه کوتاه مدتش پاک شده باشه فقط باید چند ثانیه قبل از پاک شدن رو فراموش میکرده نه همه خاطراتشو!!!! پس از نظر علمی درستش اینه که سهون حافظه بلند مدتشو از دست داده و چیزهایی که می بینه بازتاب خاطراتشه.
    میتونی اگه دوست داری نظرمو پاک کنی. به هر حال من این کامنتو برای عمومی شدن نذاشتم برای اطلاع خودت گذاشتم عزیز دلم. ناراحت نشی یه وقت! همیشه گفتم داستان فیکت واقعا عالیه. :heartme:

    • من با اطلاعات محدودی که داشتم نوشتمش .
      و از اونجایی که فیک قراره تخیلی باشه فکر نکنم مشکلی داشته باشه اگه در واقعیت اینطور نباشه نه ؟ خخخ
      ممنون از نظرت عزیزم .

  3. +18 ؟
    خدایی من هنو نمیدونم کی با کیه
    سهونم داره مخش تراشیده میشه از بس فک کرد
    خب دستمزد اوهوم پس بوآ میشه جاسوس سهون
    اوکی خیلی خوفه دختره کمکش میکنه
    خواب سهون :cry:
    اقا از خوابگاه اکسو خبری نی؟
    میسیییی

  4. اییییی خدااااا???? ای وای ?????نگو که این معامله و این دختره و سهون و مثبت هیجده بهم مربوطن???? قسمت بعد مثبت هیجده داره اونم با این دختره؟؟؟????? نگو نگوووووو???????
    اخه چراااااا???? سهون مظلومم???? پسرم???? هونهانمممممم??????? این دوتا مرغ عشقو از هم جدا کردی چرااااا??????
    اجی دستت درد نکنه که مرتب اپ میکنی و سر قولت هستی ❤❤❤ فقط خواهشا قسمت بعد زیاد دق نده منو ??? کارشو بکنه بره طولش نده ????? اگه با این دخترس??? بوس موس و اینا هم نداشته باشه????? فقط کارشو بکنه و بره???????
    ببخشید اینقد نظرم طولانی شد?
    بازم سفارش میکنم تو قسمت بعد زیاد دقمون ?? ???

  5. عررررررر سهون چه خوابی دید دل من که لرزید چه برسه به سهونی فکنم یه اتفاق بد قراره بیفته :mazlum: :mazlum: :mazlum:
    ولی ابجی خدایییی این فیک عجب هیجانی داره هیچیو نمیشه حدس زد :becharkh: :becharkh: :becharkh:

    • تو فصل یک هم گفتم ، حافظه ی کوتاه مدتش رو پاک کردن اما اطلاعات ماموریت رو تو حافظه ی بلند مدتش داره .
      در کل حافظه ی بلند مدت قابل دسترسی نیست پس مشکلی هم نداره .
      فقط خاطرات روزمره که تو حافظه ی کوتاه مدت بودن پاک شده .
      ممنون از نظرت عزیزم . :heartme:

  6. مرررررسی. خیلی خووووووب بووووود. مرررررسی. خسته نباشی :yehet: :myheart: :write:
    سهون خیلی گناه داره. چقد تنهاس بچم. :gerye: :gerye:
    سهون از یه طرف رقت انگیزه، از یه طرف هم تحسین برانگیز. اینکه با تمام تنهایی و سختیایی که داره تحمل میکنه، خودشو نمیزاره. ولی اوه سهون قبلی پررررر! کاملا داره عوض میشه. :cry:
    حس میکنم اگه بعدا بفهمه چجوری وبخاطر کیا، مجبور شده اینهمه سختی و تحمل کنه، از همشون متنفر بشه! :gerye:
    وایییی. بوآ؟ قسمت +۱۸؟ عرررررر :wooo: :haha:
    منتظر ادامش هستم :write: :myheart:
    فایتینگ :rose:

  7. مرسییییییی واقعا عالی بود مثل همیشه :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:
    واقعا از این قسمت خیلی خوشم اومد موضوع فیک طوریه که خواننده رو شدیدا به خودش جذب میکنه .قلمت واقعا زیباست. :myheart: :myheart: :myheart: :write: :write: :write:
    بیصبرانه منتظر قسمت جدیدم. :yehetohorat: :yehetohorat:
    واقعا خسته نباشییییییی
    فایتینگ :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat:

  8. خیلییییی قشنگ بووووود مرسییییییی???
    +18؟؟؟؟؟یا خداااا کی باکییییییی؟؟؟؟عررررر سهون با بوآ؟؟؟؟امکان نداره????

  9. یا ابوالفضلo_______o
    نکنه منظور سهون از دست مزد……اون باشه ها؟ :daqun:
    ای خدا زدن بچه رو لت و پار کردن :qorqor:
    کاپیتان مک…. :qorqor:
    وای یه وقت این اسمیته نیاد گند بزنه به همه چی :daqun:
    آقاااا این بچه سینش درد می کنه دررررددددد یکی رسیدگی کنه :qorqor: :qorqor:
    من اصلا از این مکالمه ی سهون و بوآ خوشم نمیاد احساس می کنم سهونی دارم لوهان خیانت می کنه :gerye: یکی رسیدگی کنه :qorqor:
    پنج نفرررررر پنج نفرررررررر O____________O
    آقاااااااا روی یه مشت زد تو سینه سهون هنوز بچه درد سینه داره نفسش درست در نمیاد تازه میگه مشت روی در مقایسه با این پنج نفر مثل پره قو بوده :mazlum: یکی رسیدگی کنهههههههه :qorqor:
    ریالا من حرفی دیگه واسه گفتن ندارم فقط …..
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    یکی رسیدگی کنههههههه :qorqor:
    .
    .
    .
    ممنون :aaaa:

  10. سلام عزیزم
    میدونی احساسات سهون برام خیلی دردناکه اینکه آدم چیزایی رو بدونه در عین اینکه به یادشون نمیاره سخته.سخت و وحشتناک
    راستش دلم میخواد از قوی بودن سهون یاد بگیرم! هرچند اینم میدونم که آدمایی که بقیه بهشون میگن قوی اونایین که هیچ وقت ضعفشونو نشون نمیدن.دقیقا مثل سهون!
    میدونم اینو قبلا هم گفتم ولی خوابای سهون …حس خواباش درواقع شدیدددددددبهم منتقل میشه.واقعا جای تحسین داره نوشتنت
    امممم یه چیز دیگه اینکه اومدن اون جاسوس اکسو تو اوج اون ناامیدی و فشار واقعا ایده ی خوبی بود،میدونی داستانایی که همششششش ناامیدی و تلخی باشن و دوست ندارم حتی یه رگه ی امیدم میتونه نجات بخش باشه و دوست داشتنی!
    خوب طبق قرار هر دفعم بهت میگم که دیالوگات عالین.میدونی به نظر من هر دیالوگی نمیتونه احساس شخصیتو خوب منتقل کنه واسه همینه که از دیدن داستان تو که انقدر خوب تونسته تو قالب دیالوگاش احساس و حالت کاراکتراشو واسه خواننده قابل تصور کنه هیجان زدم ! smile
    دیگه همین خیلی حرف زدم
    متشکر بابت فیکت که تو هر شرایطی بهم یه انرژی دوباره میده و همینطور خودت که دوست داشتنی هستی برام
    موفق باشی
    لحظه هات رنگی عزیزم

  11. چقدر خوف بود
    از این کاپیتان مک احمق بدم میاد عشقمو داغون کرد
    مرتیکه ی چربنزانزیتنربییصصفهحجذطسسی
    اون یارو دیگه کی بود ؟ دیگه چه کسی جز مینهو و سهون تو اون خراب شدن
    اجی مارو با یه دنیا سوال ول میکنی میری
    ایا این کار درستیست؟
    خاک تو گورم نگفتم بوا عاشق سهون میشه فکر کنم دست مزد کارشم اهم اهم با سهونه
    الهی بمیرم برای خودم و این روزو نبینم
    خسته نباشی اونی منتظر اپ بعدیم :kissme:

    • تو فصل یک ، اگه یادت باشه امریکایی ها یک جاسوس اینجا تو سازمان داشتن که قرار بود بین سهون و اکسو رابط اطلاعاتی باشه … ایشون همون اقاست !
      موجود بی ازاریه خیالت راحت :nish:

  12. اممممم سلام :hiii: اونی من تازه دارم شروع به خوندن فیکت میکنم اما تیرز کجاست من پیداش نمیکنم :aaaa: میشه جواب بدی. تا تیرزو نخونم که نمیشه عرررررررررر : :gerye: جان من بگو :gerye:

    • دستمزد؟؟ :becharkh:
      +18 قسمت بعد که به دست مزد بوآ ربطی نداره؟؟ داره؟؟ وای لوهانم :charkhesh:
      دو هفته؟؟ آخیش..پس جریان اونقدرا که فکر میکردم کند نیست :nish:
      در مورد بوآ…نمیدونم سهون چرا انقد راحت میخواد بهش اعتماد کنه.. :becharkh:
      امیدوارم بلایی سرش نیاد..
      هنوزم نفهمیدم ورودی اول ماه چرا به این دلیل انقد فلک زده س ..
      مرسی آجی :myheart:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *