fanfiction Dark Power ep 12.2

ها ها ها ها … 

نویسنده ی خبیثتون اومد ! ^_^

بپرین ادامه ببینین کی به کیه ! ها ها ها

خب خب خب .. به قسمت پنجم از فصل دوم خوش اومدین .

طبق قرارمون این قسمت پارت +18 داره 

و هر کسی خودش تصمیم میگیره که بخونتش یا نه !

پس خودتون به اندازه ای که از خودتون شناخت دارین تصمیم بگیرین . 

پارت +18 خیلی باز نیست ! یعنی اصلا به +21 نمی رسه .

ولی باز هم هر کسی که فکر می کنه دوست نداره یا دلش نمی خواد وجهه ی متفاوتی از بیاس هاش تو ذهنش ایجاد بشه نخونتش . 

دوستانی که می خوان این قسمت رو با +18 اش بخونن لینکی که پایین گذاشتم رو دانلود کنن .

ohsehun40-42 (2)

و دوستانی هم که نمی خوان پارت +18 رو بخونن ، قسمت دوازدهم طبق روال براشون پایین اپ شده .

سهون همچنان دستهاش رو دور گردنش محکم کرده بودو پیشونیش رو به پیشونی خودش می فشرد . به هیچ وجه زمان مناسبی برای هر عمل اضافی نبود ! باید با تمام وجود از اخرین فرصتی که بهش داده شده بود لذت می برد اما …

زمزمه ی اخرین فرصت تو هر لحظه ای که اونطور می گذشت … کنترل همه چیز رو ازش گرفته بود . اشکهاش … لرزش تنش … حتی لبهایی که نمی دونستن بخندن .. حرف بزنن .. ببوسن .. یا فقط از شدت درد قلب صاحبشون فریاد بکشن !

لوهان در حالی که نفس نفس می زد زمزمه کرد : س.سهونا …

سهون محکم تر تن لوهانو تو بغلش فشرد و سرشو تو گودی گردنش فرو کرد . توان گفتن کوچکترین کلمه رو از دست داده بود . چنان درد قلبش سنگینی می کرد … که شدت اشکهاش لوهان رو ترسونده بود .

-سهونا … لطفا ..

سهون به ارومی چشمهاشو باز کرد و چشمهای خیس و سرخش رو به چهره ی گل انداخته ی لوهان دوخت : اخرین بار نیست … مگه نه ؟ بهم بگو … من … به همه ی این روزا برمیگردم … بهم بگو … بگو برمیگردم …

لوهان لبخند زد . ضعیف و ناتوان شدنش رو بیشتر از هر موقع احساس می کرد ، درست در لحظه ای که قطره ی داغی از گوشه ی چشمش رو تن برهنه ی سهون افتاد : قرارمون این نبود … قرار بود خیلی بیشتر از اینا بهت خوشبگذره …

سهون چشمهاشو رو هم فشرد و قطره ی دیگه ای هم جلوی چشمهای لوهانش پایین ریخت : قرارمون این نبود … به خدا نبود … قرار نبود اینجوری تمومش کنیم .. تو گفتی تا تو هستی تنها نمیشم … گفتی نباید از چیزی بترسم … پس چرا … چرا حالا که دارمت … اینطوری از ترس می لرزم ؟ چرا .. چرا حتی خودمم حرف از رفتن می زنم وقتی می دونم بدون تو دووم نمیارم ؟ ها ؟ قرارمون این نبود لعنتی …

سهون دستشو بلند کرد و مشت ارومی به سینه ی برهنه ی لوهان زد . دست دومش … و ضربه های لرزونی که به سینه ی لوهان کوبیده میشد : این قرارمون نبود … به خدا نبود …

هنوز دستهاش رو سینه ی لوهان بود که سرش پایین افتاد و هق هق گریه هاش بلند شد .

لوهان مچ دستهای سهونو گرفت . نگاه خیسش کنار صدای بغض دارش … هیچ چیز شبیه شب فوق العاده ای نبود که تصور می کردن …

صدای اه های شهوت انگیز از سره لذت نبود که تو اتاق می پیچید ، بلکه فقطو فقط صدای هق هق های بلندی بود که به نظر تموم نشدنی می اومدن …

نگاه های خمار اتشین نبود که بینشون ردو بدل میشد .. بلکه بیشتر چشمهای خیس بود که به خداحافظی نشسته بود …

خبری از لمس های دوست داشتنی و تحریک کننده نبود … همه چیز فقط در اغوش کشیدنهایی بود که با ترسه از دست دادن های همیشگی شکل گرفته بودن !

حتی بوسه ها هم … بیشتر از اینکه بوسه های شیرینه سرگرم کننده برای یک شب پر تحرک باشه .. لمسهای بی شرمانه ای بود که حس مالکیت القا می کرد … برای جسمهایی که خیلی زود مُهر جدایی بهشون زده میشد …

لوهان درحالی که اشک می ریخت بوسه های ریزی به دستهای استخونیه سهون زد : چرا باهام اینکارو می کنی ؟ من از کابوسهام نمی ترسم که اشکهاتو برام تداعی می کنن … ولی تو .. وقتی اینطوری جلوی چشمهام گریه می کنی … بخند … برام بخند … می ترسم خنده هاتو فراموش کنم … می ترسم یادم بره چطور با خندهات دیوونم می کردی … برام بخند … اینطوری که اشکهاتو تو ذهنم هک می کنی … احساس گناه تنهام نمیذاره … عذاب وجدان ولم نمی کنه .. هر لحظه زجه می زنم که گذاشتم بری … هر لحظه خورد میشم وقتی یادم میاد اینطوری گذاشتم جلوی چشمهام گریه کنی … منی که بهت قول لبخند دادم … برام بخند سهونا … اینطوری برام گریه نکن … گریه نکن عوضی … اینطوری جلوی چشمهام اب نشو …

با خاموش شدن صفحه ی نوری سرشو رو زانوهاش گذاشت و اجازه داد اخرین ذرات وجودش … درست مثل اخرین ذرات وجود سهونش اب بشن و با اشکهاش وجودشو ترک کنن …

 … همه قلبش به شکل عذاب اوری سنگین شده بود … وجودش می لرزید … وجدانش به تنش خنجر می زد … وقتی به یاد می اورد … تک تک لحظاتی که سهونش جلوی چشمهاش اغوششو التماس می کرد … تک تک لحظاتی که سهونش با ترس از دست دادنش اشک می ریخت …

از شدت درد و غم خم شده بودو به سطح تختش رسیده بود . هنوزم اخرین ذرات عطر تن سهون رو میشد روی تختش حس کرد … در حالی که لوهان همون اخرین ذرات رو هم تنفس می کرد و حس زندگی می گرفت … به این فکر می کرد اشک های اون شب سهون تو توالت در حالی که رو زمین نشسته بودو زجه میزد چقدر معقولانه بود ! در حالی که می دونست همه چیز به زودی به هیچ تبدیل میشه و تنها بازماندهای عشقشون تبدیل به یک مشت خاطرات میشه …

صبح شده بود … حدود 4 ساعتی میشد که خمیده رو تخت سهون اشک می ریخت و صدای سهون تو سرش زنگ می زد : دوستت دارم لوهانا …

خورشید به ارومی بالا زده بودو افکاره لوهانو هم روشن تر کرده بود … خاطراتش رنگ گرفته بودن … خاطرات اخرین شبی که با سهون بود … اخرین بوسه هایی که ازش گرفته بود … اخرین عطری که از اغوشش استشمام کرده بود …

هنوزم دیالوگ های اخرین روز رو با خودش تکرار می کرد که ذهنش به خونه ی بچه های شاینی فلش بک زد … زمانی که سهون کنار تمین یکی یکی پله های خونه رو پایین می اومد و رنگ پریده اش بدیهی شده بود .

اونشب … اخرین شبی که کنار سهونش داشت ، چقدر براش عجیب و در عین حال دردناک گذشته بود .

با اینکه اون شب هم سپری شده بود اما هنوزم دلیل منزوی شدن سهون به محض رسیدن به خونه و البته چهره ی اندوهگینش موقع خروج از خونه ی بچه های شاینی رو درک نکرده بود !؟

خیلی دلش می خواست بدونه اون شب چه حرفهایی بین سهونو تمین گذشته … اما حیف که سهون هرگز فرصت نکرد براش تعریف کنه …

هرچند ! لوهان حالا خودش تمام خاطرات سهونو تو مشتش داشت !

به سرعت از جاش بلند شد و مموری کوچیکشو از جعبه ی فلزی نقره ای رنگ بیرون کشیدو تو صفحه ی نوری جاساز کرد …

لوهان حتی تصورش رو هم نمی کرد چه چیزی قراره از چشم سهون ببینه و قراره چه درد سنگینی از روایت اون شب نصیبش بشه …

-اینا نقشه های محل قرنتینه اس .

سهون برگه ها رو جلوی خودش ردیف کرد : تنها منطقه ی قرنتینه همینه ؟

-اره . فقط همینه . ولی چرا بهم نمیگی این نقشه ها رو برای چی می خوای ؟

سهون بی توجه به سئوال بوآ پرسید : چه کسایی رو به منطقه ی قرنتینه می برن ؟

بوا دستهاشو به میز تکیه داد : منطقه ی قرنتینه جایی نیست که اکثر ادما فکر می کنن ، منطقه ی قرنتینه مخصوص ادمهایی نیست که بیماری های خاص یا اینجور چیز ها داشته باشن . بلکه فقط مال افرادیه که ذهنشون به خواست سازمان عمل نکنه ! قرنتینه یه جورایی اونها رو شستشوی مغزی میده ! اکثر ادمهایی که وارد منطقه ی قرنتینه میشن با یک شخصیت سرکش وارد و با یک شخصیت صد در صد تابع خارج میشن !

سهون نیشخند زد : و چه کسایی اینکارو با ادمهای قرنتینه می کنن ؟

بوآ اخم کرد : اوه سهون ! من مامور اطلاعاتی نیستم ! من فقط اینجا وظیفه دارم اطلاعات ذهنی مامورا و سرباز ها رو در بیارم .

سهون سری به نشونه ی تایید تکون داد و نقشه ها رو تو کت نظامیش جاساز کرد : خیلی خب . اگه نیازی به کمکت داشتم برمیگردم .

و با قدمهای محکمی سمته در راه افتاد که بوآ مانع خروجش شد : کاری که خواستی رو برات کردم . تو نمی خوای به قولت عمل کنی ؟ این یک معامله بود اوه سهون .

سهون بدون اینکه برگرده سری تکون داد : نترس . خیلی زود باهات بی حساب میشم  .

و قبل اینکه فرصتی برای حرف زدن به بوآ بده از اتاقش خارج شد .

سالن های کم نور و نقره ای رنگ رو پشت سر میگذاشت و به حال خودش افسوس می خورد . تقریبا هیچ نقشه ی قابل اطمینانی تو سرش نداشت . در واقع دست تنها بودنش همه چیز رو براش خیلی خیلی سخت کرده بود . مخصوصا که به بوآ هم هیچ اعتمادی نداشت . حتی گرفتن نقشه های قرنتینه رو هم ریسک می دونست . در حقیقت پایان ماموریت اولین و اخرین هدفی بود که تو سرش دور می خورد .

 

نگاهش به زمین فلزیه زیره پاش بود که یک جفت پوتین جلوش دید . وقتی سرشو بلند کرد سربازی رو دید که جلوش خبردار ایستاده .

-اوه سهون ؟

-چی می خوای ؟

-کاپیتان مک دنبالتون می گردن . می خوان همین الان تو اتاقشون باشید .

سهون سری تکون داد : همین الان .

با رفتن سرباز سهون هم مسیرش رو به سمته اتاقه کاپیتان مک تغییر داد . هنوز هم با یاداوری بلاهایی که خودشو براشون اماده نکرده بود به لرزه می افتاد هرچند هنوزم تو سرد نگه داشتن چهره اش کاملا موفق بود و به نظر غیر ممکن بود حرفی از چهره ی خشک و بی حسش درز کنه . سهون هنوز هم گاوصندوق بود !

پشت دره اتاقه کاپیتان مک ایستاد و نگاهشو به سنسور دربه ورودی داد : اوه سهون  .

در با صدای تق کوتاهی باز شد و سهون برای اولین بار وارد اون اتاق سرد شد . اتاقی که حکم استارت برای کابوسهای تلخش محسوب میشد .

کاپیتان مک پشت میزش لم داده بود و از صفحه ی نوری که جلوش بود اطلاعاتی می خوند که با ورود سهون نیم نگاهی بهش داد .

-نتیجه ی پاک سازی ذهنیت رسید . وقتشه شروع کنیم .

سهون نفس عمیقی کشید : بله قربان .

نگاهش درست مثل همه ی سرباز های نظامی قاعدتا باید به جلوش می بود اما ناخواسته چشمهاش تا روی صفحه ی نوری چرخید . با دیدن صفحه ی نوری و اطلاعاتی که براش تازگی داشتن ذهنش جرقه ی بی رمقی زد .

همه ی اطلاعات شخصیتی ، جسمی ، و تمام اطلاعاتی که از دوره های اموزشی نظامیش تو صفحه ی نوری ثبت شده بود براش جدید بودن ! به نظر می رسید سهونی که تو اتاق ایستاده با تمام تفاصیری که ازش نوشته شده غریبه اس !

البته … خیلی وقت بود اوه سهون از خاطرات سهون رفته بود !

دستهاش مشت شده بودن … نگاهش از خشم و ترس و میلرزید . قلبش بالای هزار ضربان داشت . صدای ترسیده ی سهون تو سرش میپیچید و روانیش می کرد .

همه چیز مثل یک رمان ترسناک برای ورق خورده بود . در واقع اون رمان بی رحم اخرین ذرات ارامشش رو هم ازش گرفته بود .

” سهون با چشمای گرد و متعجب به تمین خیره شده بود : خ.خدای من … تمین هیونگ .. تو .. تو چیکار کردی ؟

تمین با چشمای خیسش به سهون خیره شده بودو دستاشو تو دستاش فشار می داد : تو رو خدا سهون . به کسی نگو . بذار حالا که این حقیقت لعنتی رو بهت گفتم … بین خودمون بمونه . من واقعا پشیمونم … روزی که خبر دزدیده شدن مینهو رو شنیدم .. دیوونه شدم . از اون روز منتظرم هر لحظه به اینجا ، به بچه های اکسو … حمله بشه . یا یه بلایی سره حلقه های قدرتی بیاد که تو خاطراته مینهو بوده بیاد . عذاب وجان داره می کشتم سهون . تو رو خدا .. تو رو خدا بذار بین خودمون بمونه … من به قدر کافی عذاب میکشم … “

لوهان حقیقتا نمی دونست باید چیکار کنه . لوهانی که عادت نداشت برای چیزی تردید کنه حالا مردد شده بود . همه چیز مثل اواری که رو منطق و احساسات ریخته باشه وجودشو به تخریب کشده بود .

سهونش در حالی اغوششو ترک کرده بود که جایی تو هزار فرسخی براش دام پهن شده بود ، حتی خودش هم اینو می دونست اما بازم … بازم رفته بود ! به یک امید واهی پناهگاه امن و گرمش رو کنار لوهانش ترک کرده بود و رفته بود . سهون چرا رفته بود ؟ چرا چیزی نگفته بود ؟ چرا نگفته بود چیزی که ازش می ترسه مرگه ؟ چرا نگفته بود می ترسه وقتی برمیگرده روحی همراه جسمش نباشه ؟ چرا نگفته بود ندای غریبی داره تو گوشاش داد می زنه دیگه هرگز به اغوش لوهانش برنمی گرده ؟ چرا بدون اینکه اینا رو بگه رفته بود ؟

لوهان با زانو وسط اتاق زمین افتاد . سرشو بین دستهاش فشرد … نه راه پس براش مونده بود نه راه پیش …

سهون کیلومتر ها ازش دور افتاده بود و دستهای خودش هم بسته بودن !

لوهان حق حرف زدن نداشت ! قبل هر اتفاقی اولین کسی که مجازات میشد لوهان بود !

در واقع فقط و فقط در پاسخ یک سئوال : لوهان اجازه ی سهون رو برای کپی خاطراتش داشت ؟

بدتر از این ، شومین به اجازه ی کی اطلاعات ذهن سهونو کپی کرده بود ؟؟؟

” لوهان دستشو بین موهای پیشونی سهون کشید و کنارشون زد : چرا باهام حرف نمی زنی ؟ چرا بهم نمیگی چی انقدر ازارت میده ؟

سهون سرشو به دو طرف تکون داد . دماغشو بالا کشید : من … فقط می ترسم … همین …

لوهان لبخند زد : از چی می ترسی ؟ تو قوی سهون . دلیلی برای ترس نداری …

سهون دستاشو دور کمر لوهان حلقه کردو اونو محکم تو اغوشش کشید : از رفتن و شکست خوردن نمی ترسم … از اینکه تو رو از دست بدم می ترسم … می ترسم تنها شم لوهان ..

لوهان محکم سهونو به خودش فشار داد : هیششششش عزیزممممم . من همیشه کنارتم . “

لوهان چشمهاشو رو هم فشرد و اجازه داد قطرات داغ اشکش چشمهاش رها کنن …

چه خیال باطلی … سهون به وضوح به وجود لوهان چنگ انداخته بود و لوهان به سادگی سهونو دو دستی تسلیم سرنوشت کرده بود تا براش بِبُره و بدوزه …

سهون حالا بدون اینکه حتی به یاد داشته باشه چه گذشته ی تلخی پشت سر گذاشته به جلو حرکت می کرد …

درست مثل ادم چشم بسته ای که برای رسیدن به انتهای دره میدوه !

 

اینم از این . 

در ضمن یک معذرت خواهی از کسایی که پارت +18 رو خوندن !

شاید در باورتون نباشه ولی نوشتن این پارت واقعا برام سخت بود ! در اصل این قسمت رو من از زمانی که فیک رو شروع کردم خالی گذاشته بودم و همین امروز نوشتمش ! به همین خاطر اگه خوب نشده و مورد قبولتون نبوده به بزرگی خودتون ببخشید . همینطور اگه غلط املایی داره !

با اینکه به شخصه از این مدل فیک ها و داستان ها زیاد خوندم اما هیچ توانایی در نوشتنشون ندارم ! به حدی که می خواستم یکی از نویسنده های دیگه این پارت رو برام بنویسه که متاسفانه دوست عزیزم هم به دلیل مشکلاتی نتونست .

به هر حال اگه خیلی کلیشه ای یا در سطح خیلی مبتدی نوشتم ببخشید .

در ضمن این نکته رو هم بگم که نظراتتون رو خیلی خیلی دوست دارم .

ازتون ممنونم . 

 

Print Friendly

33 Responses

  1. قشنگ بود حالا لوهان بیشتر از سهون زجر میکشه تا وقتی ماموریت تموم بشه پوست و استخون میشه
    ممنون عزیزم دوست دارم بووووووووووووووووووووووووووووس :heartme:

  2. مرسیییییییی خیلی عالی بود :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:
    من الان واسه سهون خیلی ناراحتم :gerye: :gerye: یعنی ممکنه بفهمن سهون کیه؟ اگه بفهمن با سهون چی کار می کنن؟ :gerye: :gerye: :gerye: تازه دلم میخواد بدونم سهون در ازای نقشه هایی که از بوآ گرفته بهش چی می ده؟ :chebedunam: :chebedunam:
    به این کاپیتان مک هم خیلی مشکوکم :qorqor: :qorqor: فکر کنم افکار پلیدی تو سرش داره :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor:
    بازم ممنونم نویسنده ی گلم. :rose: :rose: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:
    خسته نباشی :byebye: :byebye: :byebye:

  3. عالییییییی بودددددد…
    لوانننن فهمیددددد…
    حالا چیکار میخاد بکنهههههههههً..
    سهوننننننن حالا چیکارش میکنن این یاروها….
    :like: :like: :like:

  4. سلوووووم ابجی چقد که سر این پارت من عرررررر زدم :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:
    منم فک میکردم این کاپتان مک میخاااد به سهونی تجاوز کنه موندم توخماری یهنی معامله بوا با سهون چیه :mazlum: :mazlum: :mazlum:
    راستی ابجی وقتی خودت اینقد خوب احساساتو بیان میکنی پ چرررا بدی یکی دیگه بیانشون کنه اتفاقا شب اخر هونهان یکی از قشنگ ترین قسمتاش بود فقطم به خاطر هانهوووووون بودنش بود :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like: :like:

  5. من فک میکردم این یارو کاپیتانه میخواد تجاوز کنه به سهونی :khande: منحرفم خودتی :yehet:
    ولی ناموسا هونهانش .. اوپس یعنی هانهونش خیلی خوب بود :cheshmak:
    ممنون :nish:

  6. این قسمتم مثل همیشه عالی بود ، دستت درد نکنه :like:
    یعنی دارم میمیرم که بفهمم معامله سهون و بوا چی بوده :gijiviji:
    از همون قسمتی که لوهان گفت خاطرات سهونو میخواد ، منتظر این بودم که لوهان صحبتای بین سهون و تمین رو بفهمه ، پس الان وقتش بود ، خیلی دوست داشتم عکس العملش رو بفهمم :haha:
    از این کاپیتانم متنفرم ، خیلی رو مخه :qorqor:
    خیلی دوست دارم زودتر قسمت بعدی رو بخونم ، لطفا سریعتر بزارش ، مرسی :kissme:

  7. سلام. :hiii:
    من از اون خواننده های منحرفی بودم که پی دی اف و دانلود کردم و خوندم!! :haha: :haha: :nish:
    خییییییییلی خوووووب بوددددد.مرررررسی.خسته نباشی. :like: :myheart:
    خیلی غم انگیز بود،خییییییلی .بخصوص اون خاطرات شب آخرشون.بیچاره سهوووون.چه غم بزرگی تو دلش بود. :gerye: :gerye: :aaar:
    وای لوهان خاطرات سهون و تماشا کرد!! :gerye: حالا همه چی و میدونه!! :becharkh: یعنی همینجوری دست میذاره رو دست؟؟؟ :huh: :charkhesh:
    خیلی هیجان زده شدم!!! :charkhesh: :heeey:
    اوه …بوآ،چه معامله ایی با سهون کرده؟؟ :becharkh:
    ووووی.از این کاپیتان مک میترسم!!! :gerye: به سهونی کاری نداشته باشه؟؟!! :gijiviji: :gerye:
    منتظر ادامش هستم. :yehet:
    فایتینگ :like: :myheart: :byebye:

  8. سلام نویسنده ی خبیث عزیزم!!
    هرچند که من قبول ندارم خبیثی ولی خوب به احترام همون چند ماهی که ازم بزرگتری حرفتو تاییدمیکنم ؛)
    احساسات لوهان فوق العاده دردناک بود انقدر خوب حالت آدمای داستانتو توصیف میکنی که با کوچکترین حس ناراحت کننده ای میتونم گریه کنم.خیلی دوست داشتم بتونم مثل تو شخصیتای داستانامو به تصویر بکشم ولی خوب یه نویسنده ی خوب مثل تو کلی تلاش کرده تا شده یه نویسنده خوب!
    هنوزم خیلی واسه آینده ی سهون نگرانم
    بیچاره لوهان کاملا آچمز شده …
    واقعا عالی بود این قسمت خدا میدونه که چه قدرررر دوست دارم فیکتو و از اون بیشتر خودتو smile
    متشکر
    موفق باشی
    لحظه هات رنگی عزیزم

  9. ذهن کثیف به من میگنا :khande: فک میکردم کاپیتان مک میخواد به سهون تجاوز کنه
    هونهانش خیلی غمگین بود اشکم دراومد ولی شوکه شدم اخه چرا جدیدا همه تو اوج احساسات هونهانیمون هانهون میکارن وسط هرچند هونهان و هانهون هر دو استایلمن ولی خب هونهان یه دنیای دیگس :kissme:
    به هر حال عالی بود خسته نباشی ولی خدایی سهون داره اونجا مررررررد میشه ها پیش بچه ها خیلی گوگول بود :khande:
    براش دعا میکنم سالم برگرده به اغوش لوهانیش :kissme:

  10. وایییییییییییییییییییییی عالی بودددددددددددد :yehetohorat:
    میدونی خیلی خوش حالم که اون قسمت سهون با اون دختر نبود :yehetohorat:
    الهی هونهان چه شب غمگینی داشتن برعکس :aaar:
    عررررر لوهان فهمید :gerye:
    سهون صاف رفت تو دره :gerye:
    البته فکر کنم هنوز سر دره اس :gerye:
    این اخلاق سهون ایز مای استایل :yehet:
    پسرم باکلاس شده :yehet:
    البته باکلاس بودا باکلاس تر شده :yehet:
    اه. ….کاپتان مک کارو زندگی نداره :heeey:
    اعصابمو میریزه بهم :heeey:

  11. واییییییی چه حساس شد
    سهونم
    راستی مگه بوا متوجه پرش ناگهانی خاطرات سهون نشد پس چرا هیچی نمیگه
    یه چیز مهم دیگه مگه تنها هدف سهون نجات مینهو و پس گرفتن اطلاعات نیس
    پس وقتی می خوان ذهنشو کنترل کنن میفهمن که این تنها چیزی که تو ذهنشه جاسوسی برای کره و نجات مینهوعه
    لو میره که
    خسته نباشی عشقم :heartme:

  12. بالاخره لو فهمید..ولی حدس میزدم بدون توجه به هیچی بره به بقیه بگه..ولی انگار با یه لوهانه همزمان شیدا و منطقی طرفیم
    من چون فایلو دانلود نکردم تا چند دیقه هنگ بودم چی به چیه فکر میکردم سهون یادش اومده شب آخرو با لوهان..امیدوار شدم :heeey:
    ینی بوآ چی میخواد؟؟ :becharkh: تازه سهون قبولم کرده.. :becharkh:
    واای چرا زود دست بکار نمیشه خووو :charkhesh:
    راستی حرف بوآ شد اینو بگم که تا قبل از معرفیش تو این فیک نمیدونستم فامیلش کوان تلفظ میشه فک میکردم نونه..یه عمریم نون یوری تو ذهنم بود عاخه اون کی بعد ان به نظر نمیومد باید تلفظ شه :nish:
    در هر حال منو از گمراهی در آوردی ممنونتم :nish:
    و باز ممنون که منظم آپ میکنی و ذوقمونو نگه میداری :myheart:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *