ها ها ها ها … 

نویسنده ی خبیثتون اومد ! ^_^

بپرین ادامه ببینین کی به کیه ! ها ها ها

خب خب خب .. به قسمت پنجم از فصل دوم خوش اومدین .

طبق قرارمون این قسمت پارت +18 داره 

و هر کسی خودش تصمیم میگیره که بخونتش یا نه !

پس خودتون به اندازه ای که از خودتون شناخت دارین تصمیم بگیرین . 

پارت +18 خیلی باز نیست ! یعنی اصلا به +21 نمی رسه .

ولی باز هم هر کسی که فکر می کنه دوست نداره یا دلش نمی خواد وجهه ی متفاوتی از بیاس هاش تو ذهنش ایجاد بشه نخونتش . 

دوستانی که می خوان این قسمت رو با +18 اش بخونن لینکی که پایین گذاشتم رو دانلود کنن .

ohsehun40-42 (2)

و دوستانی هم که نمی خوان پارت +18 رو بخونن ، قسمت دوازدهم طبق روال براشون پایین اپ شده .

سهون همچنان دستهاش رو دور گردنش محکم کرده بودو پیشونیش رو به پیشونی خودش می فشرد . به هیچ وجه زمان مناسبی برای هر عمل اضافی نبود ! باید با تمام وجود از اخرین فرصتی که بهش داده شده بود لذت می برد اما …

زمزمه ی اخرین فرصت تو هر لحظه ای که اونطور می گذشت … کنترل همه چیز رو ازش گرفته بود . اشکهاش … لرزش تنش … حتی لبهایی که نمی دونستن بخندن .. حرف بزنن .. ببوسن .. یا فقط از شدت درد قلب صاحبشون فریاد بکشن !

لوهان در حالی که نفس نفس می زد زمزمه کرد : س.سهونا …

سهون محکم تر تن لوهانو تو بغلش فشرد و سرشو تو گودی گردنش فرو کرد . توان گفتن کوچکترین کلمه رو از دست داده بود . چنان درد قلبش سنگینی می کرد … که شدت اشکهاش لوهان رو ترسونده بود .

-سهونا … لطفا ..

سهون به ارومی چشمهاشو باز کرد و چشمهای خیس و سرخش رو به چهره ی گل انداخته ی لوهان دوخت : اخرین بار نیست … مگه نه ؟ بهم بگو … من … به همه ی این روزا برمیگردم … بهم بگو … بگو برمیگردم …

لوهان لبخند زد . ضعیف و ناتوان شدنش رو بیشتر از هر موقع احساس می کرد ، درست در لحظه ای که قطره ی داغی از گوشه ی چشمش رو تن برهنه ی سهون افتاد : قرارمون این نبود … قرار بود خیلی بیشتر از اینا بهت خوشبگذره …

سهون چشمهاشو رو هم فشرد و قطره ی دیگه ای هم جلوی چشمهای لوهانش پایین ریخت : قرارمون این نبود … به خدا نبود … قرار نبود اینجوری تمومش کنیم .. تو گفتی تا تو هستی تنها نمیشم … گفتی نباید از چیزی بترسم … پس چرا … چرا حالا که دارمت … اینطوری از ترس می لرزم ؟ چرا .. چرا حتی خودمم حرف از رفتن می زنم وقتی می دونم بدون تو دووم نمیارم ؟ ها ؟ قرارمون این نبود لعنتی …

سهون دستشو بلند کرد و مشت ارومی به سینه ی برهنه ی لوهان زد . دست دومش … و ضربه های لرزونی که به سینه ی لوهان کوبیده میشد : این قرارمون نبود … به خدا نبود …

هنوز دستهاش رو سینه ی لوهان بود که سرش پایین افتاد و هق هق گریه هاش بلند شد .

لوهان مچ دستهای سهونو گرفت . نگاه خیسش کنار صدای بغض دارش … هیچ چیز شبیه شب فوق العاده ای نبود که تصور می کردن …

صدای اه های شهوت انگیز از سره لذت نبود که تو اتاق می پیچید ، بلکه فقطو فقط صدای هق هق های بلندی بود که به نظر تموم نشدنی می اومدن …

نگاه های خمار اتشین نبود که بینشون ردو بدل میشد .. بلکه بیشتر چشمهای خیس بود که به خداحافظی نشسته بود …

خبری از لمس های دوست داشتنی و تحریک کننده نبود … همه چیز فقط در اغوش کشیدنهایی بود که با ترسه از دست دادن های همیشگی شکل گرفته بودن !

حتی بوسه ها هم … بیشتر از اینکه بوسه های شیرینه سرگرم کننده برای یک شب پر تحرک باشه .. لمسهای بی شرمانه ای بود که حس مالکیت القا می کرد … برای جسمهایی که خیلی زود مُهر جدایی بهشون زده میشد …

لوهان درحالی که اشک می ریخت بوسه های ریزی به دستهای استخونیه سهون زد : چرا باهام اینکارو می کنی ؟ من از کابوسهام نمی ترسم که اشکهاتو برام تداعی می کنن … ولی تو .. وقتی اینطوری جلوی چشمهام گریه می کنی … بخند … برام بخند … می ترسم خنده هاتو فراموش کنم … می ترسم یادم بره چطور با خندهات دیوونم می کردی … برام بخند … اینطوری که اشکهاتو تو ذهنم هک می کنی … احساس گناه تنهام نمیذاره … عذاب وجدان ولم نمی کنه .. هر لحظه زجه می زنم که گذاشتم بری … هر لحظه خورد میشم وقتی یادم میاد اینطوری گذاشتم جلوی چشمهام گریه کنی … منی که بهت قول لبخند دادم … برام بخند سهونا … اینطوری برام گریه نکن … گریه نکن عوضی … اینطوری جلوی چشمهام اب نشو …

با خاموش شدن صفحه ی نوری سرشو رو زانوهاش گذاشت و اجازه داد اخرین ذرات وجودش … درست مثل اخرین ذرات وجود سهونش اب بشن و با اشکهاش وجودشو ترک کنن …

 … همه قلبش به شکل عذاب اوری سنگین شده بود … وجودش می لرزید … وجدانش به تنش خنجر می زد … وقتی به یاد می اورد … تک تک لحظاتی که سهونش جلوی چشمهاش اغوششو التماس می کرد … تک تک لحظاتی که سهونش با ترس از دست دادنش اشک می ریخت …

از شدت درد و غم خم شده بودو به سطح تختش رسیده بود . هنوزم اخرین ذرات عطر تن سهون رو میشد روی تختش حس کرد … در حالی که لوهان همون اخرین ذرات رو هم تنفس می کرد و حس زندگی می گرفت … به این فکر می کرد اشک های اون شب سهون تو توالت در حالی که رو زمین نشسته بودو زجه میزد چقدر معقولانه بود ! در حالی که می دونست همه چیز به زودی به هیچ تبدیل میشه و تنها بازماندهای عشقشون تبدیل به یک مشت خاطرات میشه …

صبح شده بود … حدود 4 ساعتی میشد که خمیده رو تخت سهون اشک می ریخت و صدای سهون تو سرش زنگ می زد : دوستت دارم لوهانا …

خورشید به ارومی بالا زده بودو افکاره لوهانو هم روشن تر کرده بود … خاطراتش رنگ گرفته بودن … خاطرات اخرین شبی که با سهون بود … اخرین بوسه هایی که ازش گرفته بود … اخرین عطری که از اغوشش استشمام کرده بود …

هنوزم دیالوگ های اخرین روز رو با خودش تکرار می کرد که ذهنش به خونه ی بچه های شاینی فلش بک زد … زمانی که سهون کنار تمین یکی یکی پله های خونه رو پایین می اومد و رنگ پریده اش بدیهی شده بود .

اونشب … اخرین شبی که کنار سهونش داشت ، چقدر براش عجیب و در عین حال دردناک گذشته بود .

با اینکه اون شب هم سپری شده بود اما هنوزم دلیل منزوی شدن سهون به محض رسیدن به خونه و البته چهره ی اندوهگینش موقع خروج از خونه ی بچه های شاینی رو درک نکرده بود !؟

خیلی دلش می خواست بدونه اون شب چه حرفهایی بین سهونو تمین گذشته … اما حیف که سهون هرگز فرصت نکرد براش تعریف کنه …

هرچند ! لوهان حالا خودش تمام خاطرات سهونو تو مشتش داشت !

به سرعت از جاش بلند شد و مموری کوچیکشو از جعبه ی فلزی نقره ای رنگ بیرون کشیدو تو صفحه ی نوری جاساز کرد …

لوهان حتی تصورش رو هم نمی کرد چه چیزی قراره از چشم سهون ببینه و قراره چه درد سنگینی از روایت اون شب نصیبش بشه …

-اینا نقشه های محل قرنتینه اس .

سهون برگه ها رو جلوی خودش ردیف کرد : تنها منطقه ی قرنتینه همینه ؟

-اره . فقط همینه . ولی چرا بهم نمیگی این نقشه ها رو برای چی می خوای ؟

سهون بی توجه به سئوال بوآ پرسید : چه کسایی رو به منطقه ی قرنتینه می برن ؟

بوا دستهاشو به میز تکیه داد : منطقه ی قرنتینه جایی نیست که اکثر ادما فکر می کنن ، منطقه ی قرنتینه مخصوص ادمهایی نیست که بیماری های خاص یا اینجور چیز ها داشته باشن . بلکه فقط مال افرادیه که ذهنشون به خواست سازمان عمل نکنه ! قرنتینه یه جورایی اونها رو شستشوی مغزی میده ! اکثر ادمهایی که وارد منطقه ی قرنتینه میشن با یک شخصیت سرکش وارد و با یک شخصیت صد در صد تابع خارج میشن !

سهون نیشخند زد : و چه کسایی اینکارو با ادمهای قرنتینه می کنن ؟

بوآ اخم کرد : اوه سهون ! من مامور اطلاعاتی نیستم ! من فقط اینجا وظیفه دارم اطلاعات ذهنی مامورا و سرباز ها رو در بیارم .

سهون سری به نشونه ی تایید تکون داد و نقشه ها رو تو کت نظامیش جاساز کرد : خیلی خب . اگه نیازی به کمکت داشتم برمیگردم .

و با قدمهای محکمی سمته در راه افتاد که بوآ مانع خروجش شد : کاری که خواستی رو برات کردم . تو نمی خوای به قولت عمل کنی ؟ این یک معامله بود اوه سهون .

سهون بدون اینکه برگرده سری تکون داد : نترس . خیلی زود باهات بی حساب میشم  .

و قبل اینکه فرصتی برای حرف زدن به بوآ بده از اتاقش خارج شد .

سالن های کم نور و نقره ای رنگ رو پشت سر میگذاشت و به حال خودش افسوس می خورد . تقریبا هیچ نقشه ی قابل اطمینانی تو سرش نداشت . در واقع دست تنها بودنش همه چیز رو براش خیلی خیلی سخت کرده بود . مخصوصا که به بوآ هم هیچ اعتمادی نداشت . حتی گرفتن نقشه های قرنتینه رو هم ریسک می دونست . در حقیقت پایان ماموریت اولین و اخرین هدفی بود که تو سرش دور می خورد .

 

نگاهش به زمین فلزیه زیره پاش بود که یک جفت پوتین جلوش دید . وقتی سرشو بلند کرد سربازی رو دید که جلوش خبردار ایستاده .

-اوه سهون ؟

-چی می خوای ؟

-کاپیتان مک دنبالتون می گردن . می خوان همین الان تو اتاقشون باشید .

سهون سری تکون داد : همین الان .

با رفتن سرباز سهون هم مسیرش رو به سمته اتاقه کاپیتان مک تغییر داد . هنوز هم با یاداوری بلاهایی که خودشو براشون اماده نکرده بود به لرزه می افتاد هرچند هنوزم تو سرد نگه داشتن چهره اش کاملا موفق بود و به نظر غیر ممکن بود حرفی از چهره ی خشک و بی حسش درز کنه . سهون هنوز هم گاوصندوق بود !

پشت دره اتاقه کاپیتان مک ایستاد و نگاهشو به سنسور دربه ورودی داد : اوه سهون  .

در با صدای تق کوتاهی باز شد و سهون برای اولین بار وارد اون اتاق سرد شد . اتاقی که حکم استارت برای کابوسهای تلخش محسوب میشد .

کاپیتان مک پشت میزش لم داده بود و از صفحه ی نوری که جلوش بود اطلاعاتی می خوند که با ورود سهون نیم نگاهی بهش داد .

-نتیجه ی پاک سازی ذهنیت رسید . وقتشه شروع کنیم .

سهون نفس عمیقی کشید : بله قربان .

نگاهش درست مثل همه ی سرباز های نظامی قاعدتا باید به جلوش می بود اما ناخواسته چشمهاش تا روی صفحه ی نوری چرخید . با دیدن صفحه ی نوری و اطلاعاتی که براش تازگی داشتن ذهنش جرقه ی بی رمقی زد .

همه ی اطلاعات شخصیتی ، جسمی ، و تمام اطلاعاتی که از دوره های اموزشی نظامیش تو صفحه ی نوری ثبت شده بود براش جدید بودن ! به نظر می رسید سهونی که تو اتاق ایستاده با تمام تفاصیری که ازش نوشته شده غریبه اس !

البته … خیلی وقت بود اوه سهون از خاطرات سهون رفته بود !

دستهاش مشت شده بودن … نگاهش از خشم و ترس و میلرزید . قلبش بالای هزار ضربان داشت . صدای ترسیده ی سهون تو سرش میپیچید و روانیش می کرد .

همه چیز مثل یک رمان ترسناک برای ورق خورده بود . در واقع اون رمان بی رحم اخرین ذرات ارامشش رو هم ازش گرفته بود .

” سهون با چشمای گرد و متعجب به تمین خیره شده بود : خ.خدای من … تمین هیونگ .. تو .. تو چیکار کردی ؟

تمین با چشمای خیسش به سهون خیره شده بودو دستاشو تو دستاش فشار می داد : تو رو خدا سهون . به کسی نگو . بذار حالا که این حقیقت لعنتی رو بهت گفتم … بین خودمون بمونه . من واقعا پشیمونم … روزی که خبر دزدیده شدن مینهو رو شنیدم .. دیوونه شدم . از اون روز منتظرم هر لحظه به اینجا ، به بچه های اکسو … حمله بشه . یا یه بلایی سره حلقه های قدرتی بیاد که تو خاطراته مینهو بوده بیاد . عذاب وجان داره می کشتم سهون . تو رو خدا .. تو رو خدا بذار بین خودمون بمونه … من به قدر کافی عذاب میکشم … “

لوهان حقیقتا نمی دونست باید چیکار کنه . لوهانی که عادت نداشت برای چیزی تردید کنه حالا مردد شده بود . همه چیز مثل اواری که رو منطق و احساسات ریخته باشه وجودشو به تخریب کشده بود .

سهونش در حالی اغوششو ترک کرده بود که جایی تو هزار فرسخی براش دام پهن شده بود ، حتی خودش هم اینو می دونست اما بازم … بازم رفته بود ! به یک امید واهی پناهگاه امن و گرمش رو کنار لوهانش ترک کرده بود و رفته بود . سهون چرا رفته بود ؟ چرا چیزی نگفته بود ؟ چرا نگفته بود چیزی که ازش می ترسه مرگه ؟ چرا نگفته بود می ترسه وقتی برمیگرده روحی همراه جسمش نباشه ؟ چرا نگفته بود ندای غریبی داره تو گوشاش داد می زنه دیگه هرگز به اغوش لوهانش برنمی گرده ؟ چرا بدون اینکه اینا رو بگه رفته بود ؟

لوهان با زانو وسط اتاق زمین افتاد . سرشو بین دستهاش فشرد … نه راه پس براش مونده بود نه راه پیش …

سهون کیلومتر ها ازش دور افتاده بود و دستهای خودش هم بسته بودن !

لوهان حق حرف زدن نداشت ! قبل هر اتفاقی اولین کسی که مجازات میشد لوهان بود !

در واقع فقط و فقط در پاسخ یک سئوال : لوهان اجازه ی سهون رو برای کپی خاطراتش داشت ؟

بدتر از این ، شومین به اجازه ی کی اطلاعات ذهن سهونو کپی کرده بود ؟؟؟

” لوهان دستشو بین موهای پیشونی سهون کشید و کنارشون زد : چرا باهام حرف نمی زنی ؟ چرا بهم نمیگی چی انقدر ازارت میده ؟

سهون سرشو به دو طرف تکون داد . دماغشو بالا کشید : من … فقط می ترسم … همین …

لوهان لبخند زد : از چی می ترسی ؟ تو قوی سهون . دلیلی برای ترس نداری …

سهون دستاشو دور کمر لوهان حلقه کردو اونو محکم تو اغوشش کشید : از رفتن و شکست خوردن نمی ترسم … از اینکه تو رو از دست بدم می ترسم … می ترسم تنها شم لوهان ..

لوهان محکم سهونو به خودش فشار داد : هیششششش عزیزممممم . من همیشه کنارتم . “

لوهان چشمهاشو رو هم فشرد و اجازه داد قطرات داغ اشکش چشمهاش رها کنن …

چه خیال باطلی … سهون به وضوح به وجود لوهان چنگ انداخته بود و لوهان به سادگی سهونو دو دستی تسلیم سرنوشت کرده بود تا براش بِبُره و بدوزه …

سهون حالا بدون اینکه حتی به یاد داشته باشه چه گذشته ی تلخی پشت سر گذاشته به جلو حرکت می کرد …

درست مثل ادم چشم بسته ای که برای رسیدن به انتهای دره میدوه !

 

اینم از این . 

در ضمن یک معذرت خواهی از کسایی که پارت +18 رو خوندن !

شاید در باورتون نباشه ولی نوشتن این پارت واقعا برام سخت بود ! در اصل این قسمت رو من از زمانی که فیک رو شروع کردم خالی گذاشته بودم و همین امروز نوشتمش ! به همین خاطر اگه خوب نشده و مورد قبولتون نبوده به بزرگی خودتون ببخشید . همینطور اگه غلط املایی داره !

با اینکه به شخصه از این مدل فیک ها و داستان ها زیاد خوندم اما هیچ توانایی در نوشتنشون ندارم ! به حدی که می خواستم یکی از نویسنده های دیگه این پارت رو برام بنویسه که متاسفانه دوست عزیزم هم به دلیل مشکلاتی نتونست .

به هر حال اگه خیلی کلیشه ای یا در سطح خیلی مبتدی نوشتم ببخشید .

در ضمن این نکته رو هم بگم که نظراتتون رو خیلی خیلی دوست دارم .

ازتون ممنونم . 

 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)