fanfiction Dark Power ep 13.2

هونهان خوندین ؟؟؟

کمبود هونهانتون رفع شد ؟؟؟

حالتون جا اومد ؟؟؟

مطمئن ؟؟؟

پس پیش به سوی قسمت های خطری … هاهاها

دوستان توجه کنین از این قسمت به بعد اسم روی (roy) رو ، رُی می نویسم .

چون کنار کلمات دیگه ممکنه بد خونده بشه اینطوری بهتره .

راستی می دونستین 13 عدد مورد علاقمه ؟

ربطی نداشت خخخ بفرمایید برای قسمت 13 :

بعد دریافت نتیجه ی پاک سازی ذهنی ، و قبولی در تست قدرت ، به جایی فرستاده شد تا به صورت رسمی به سرباز امریکایی تبدیل بشه .

اما هیچ چیز اونطور که سهون تصور می کرد شکل اداری نداشت !

جایی که سهون فرستاده شده بود سالن بزرگ و بخار گرفته ای بود که هر پنج قدم اتاقی توش تعبیه شده بود . اتاق هایی که به لطف درب های بازشون کاملا داخلشون مشخص بود .

با دقت به سردر اتاقها ، جلوی اتاق 312 ایستاد و به داخلش خیره شد . دختر جوونی رو صندلیه فلزی که کنار تخت فلزی قرار داشت نشسته بودو وسایلی که کنارش بود رو استریل می کرد .

سهون تقه ای به در زد و دختر به سمتش برگشت .  دختر موکوتاهی با چشمهای درشت بود که بهش لبخند میزد : اوه سهون ؟ بیا تو ..

سهون بی حس فقط سری تکون دادو وارد شد . دختر به تخت کنارش اشاره کرد : تو اولین ورودی این ماهی ؟ همون اوه سهونی که اسمت سرزبونا افتاده !؟

سهون فقط چشمهاش بست و رو تخت دراز کشید : نمی دونم !

دختر خندید : مشکلی نیست . کاری که من اینجا می کنم بیشتر گوش دادن به حرف سرباز های کم حرفه ! همه اینجا سره حرفهای دلشون رو باز می کنن . تو هم مثل بقیه . نترس . هرگز حرفی از دره این اتاق بیرون نمیره .

سهون با چشمهای بسته نیشخند زد : من از دری که همیشه بازه هیچ انتظاری برای محفوظ نگهداشتن حرفام ندارم !

دختر لبخندی زدو استین دست راست سهونو تا بازوش بالا زد : باید حدس می زدم . تو این دو سال اخیر تو اولین کسی هستی که به حریف پنجمش رسیده ! کاپیتان مک معمولا قدر ترین ها رو برای تست قدرت ورودی ها انتخاب می کنه و اکثریت قبل نفر دوم از دست رفتن ، ولی اینکه تو پنج نفرشونو زدی … کاملا از بازوهات مشخصه !

دختر بلند خندید و سهون گوشه ی یک چشمشو باز کرد : همیشه انقدر هیزبازی در میاری ؟ نمی تونی فقط کارتو بکنی دختر جون ؟

دختر سرنگی از کنارش برداشت : بیخیال باش ، کسایی مثل تو کم اینجاها پیداشون میشه ! تو مثل نمونه می مونی ! نمیشه همینطوری ولت کرد .

سهون پوزخندی به خودش زد و تو دلش زمزمه کرد : اما ظاهرا من خیلی راحت تر از این حرفا رها شدم !

سوزش خفیف سرنگ تو دستش رشته ی افکارشو پاره کردو باعث شد سهون چشمهاشو با تعجب باز کنه : داری چیکار می کنی ؟

دختر سرنگو بیرون کشید : بی حسی موضعی ، جاسازی سنسور تو استخون بازوی سربازها برای اینکه تو هر منطقه از جهان که هستن قابل شناسایی باشن خیلی بیشتر از این حرفا درد داره ! اگه بی حس نشه بعید می دونم دووم بیاری ! پس غر نزن ! کمتر از ده ثانیه بی حس میشه !

چشمهای سهون با تعجب به سقف خیره مونده بود ! سنسور ؟ برای تشخیص موقعیت سربازا ؟ این دیگه چه کوفتی بود ! اگه قرار بود سهون هر قبرستونی که میره با سنسورش به امریکایی ها خبر بده ، بهتر بود دستش از کتف قطع بشه !

دختر صداش کرد : هی اوه سهون ، به چی انقدر دقیق فکر می کنی ؟

سهون سرشو برگردوند ، دنبال راهی برای بیرون اوردن سنسور می گشت اما چون نمی تونست به صراحت بپرسه پس معکوسشو پرسید : چطور میشه این سنسورو تو استخون گذاشت ؟

دختر بی خیال سرشو تکون داد : اصلا کار سختی نیست ، تراشه ای که تو استخون بازوی سرباز ها جاسازی میشه کمتر از یک نانو متر طول و عرض داره ! بعد جاسازی تنها ردی که از حضورش می مونه یک نقطه ی سرخه که اونم بعد از حداکثر پنج روز محو میشه !

سهون چشمهاشو ریز کرد : و چطور میشه از کار انداختش ؟

دختر خندید : نمی فهمم منظورت چیه !؟

سهون سری به دو طرف تکون داد : مهم نیست ! فراموشش کن .

دختر سرنگ بزرگتری برداشت و تنظیمش کرد و دستی به بازوی سهون زد : چیزی حس می کنی ؟

-اگه داری به بازوم دست می زنی باید بگم نه !

دختر خندید : خوبه . الان چیزی حس نمی کنی . ولی همینکه تاثیر بی حسی بعد از نیم ساعت بره دردش شروع میشه ، ولی سعی کن تاجایی که میشه مسکن نخوری ، سعی کن با دردش کنار بیای . ممکنه دردش تا چند روز طول بکشه اما زودتر از چیزی که تصورشو بکنی خوب میشه .

سهون اه کشیدو خندید : به لطف کاپیتان مک و پنج تا رفیقش تو این چند روز انقدری درد کشیدم که فکر نمی کنم حتی نیم ساعت اینده هم چیزی از دردش حالیم بشه .

دختر تمام حواسشو به کار داده بود : می تونم یک سئوال ازت بپرسم ؟

سهون چشمهاشو بسته بود : بپرس .

-چرا ؟ چرا کشورتو ترک کردی و اومدی اینجا ؟ این روزهایی که اینطور میگذرونی فقط حکم دست گرمی دارن ، تو روزهایی خیلی سخت تر از این رو قراره بگذرونی !

سهون چشمهاشو باز کرد و به سقف دوخت ! چه سئوال جالبی ! سهون دقیقا برای چی اینجا بود ؟

-نمی دونم ! فکر می کنم در حقم ظلم شده باشه …

-ظلم بزرگی بوده … کی می دونه … شاید روزی که برگردی کشورت کسی منتظرت نمونده باشه … شایدم منتظرت باشن ولی تو هرگز برنگردی … تاحالا به این چیزا فکر کردی ؟

سهون چشمهاشو بست و بغضشو فرو داد : فکر می کنم کسی که باعث و بانی اینجا بودنمه … قدرت تفکرمم ازم گرفته باشه .

___

بازوی دست راستش با یک باند و گردنش با یک باند دیگه بسته شده بود . درد بازوش خیلی بیشتر از درد تتوی روی گردنش بود اما به هر حال هردوش ازار دهنده بود . سنسوری که حالا توی بازوش بود و تتویی که حالا روی گردنش نوشته شده بود . تتویی که اسم و اطلاعات نظامیش رو روی گردنش حک کرده بود .

سهون دره اتاق رو باز کردو همونطور که سرش پایین بود وارد شد . به محض اینکه دره اتاق بسته شد صدای رُی تو سرش پیچید : سهون !

و بلافاصله رُی رو دید که جلوش ایستاده بود و با تعجب سرتاپاشو دید می زد : خدایا … اونا باهات چیکار کردن ؟

سهون نیشخند زد : تموم شد . من عضو رسمی شدم .

نگاه رُی روی باند دور گردنش خیره موند : چیزی نیست که بشه بابتش بهت تبریک گفت .

سهون نگاهی به اتاق خالی انداخت و سمته تختش راه افتاد : بقیه کجان ؟ راستی … دیشب ، ماموریت بودین ؟

رُی سر تکون داده : اره . بقیه یک سری کار اداری داشتن و تا فردا نمیان . رفتن شهر .

سهون رو تختش نشستو کتشو در اورد و با زیر پوش سفیدی که تنش بود رو تختش دراز کشید . دستی به بازوی راستش کشید اما همینکه دستش به باند دور بازوش خورد چشمهاش از درد بسته شد .

رُی رو تخت خودش بی حرکت به سهون نگاه می کرد .

اروم زمزمه کرد : خیلی درد داره . می دونم . ولی بالاخره تموم میشه .

سهون به پهلوی چپش چرخید و به روی پشت کرد : واقعا اینطوره ؟ ولی برای من … همه چیز تموم نشدی به نظر میاد .

-صورتت خیلی داغون شده !

-الان به نظرت … واقعا وقت این حرفاست ؟ من واقعا درد دارم لعنتی !

رُی رو تخت سهون نشست : می خوای برات مسکن بیارم ؟

-ترجیح میدم ساکت بشی و بذاری بخوابم .

-می دونستی من ازت بزرگترم ؟

باور کن رُی … اندازه ی سره سوزن برام مهم نیست !

رُی رو سهون خم شد و کنار گوشش زمزمه کرد : ولی برای من مهمه !

سهون نیشخند زد : اینم برام مهم نیست !

رُی دستشو رو شونه ی سهون گذاشتو به سمته خودش برگردوند : تو چته ؟

سهون اخم غلیظی به ابروهاش داد : من چمه ؟ تو چته ؟ از کی تاحالا انقدر پاپیچ من شدی ؟ ها ؟ اگه نبود بچه ها انقدر حوصلتو سر می بره برو و به جای من دستور های اون کاپیتان مک و که حتی …

رُی پرید وسط حرفش : سهون ! بس کن .

سهون چشم غره ای بهش رفت و خواست دوباره پشتش رو به رُی بکنه که رُی شونه اش رو نگه داشت : می خوام تنتو ببینم .

-چی ؟

-می خوام ببینمت چه بلایی سرت اوردن .

سهون با جدیت لباسشو بالا زد : یه مشت کبودی دیدن نداره !

سهون لباسشو بالا زد و رُی با دیدن تن سهون کُپ کرد ! با تعجب بهش خیره شده بود : چ.چند نفر ؟

-خودت چی فکر می کنی ؟

-سه ؟

سهون پوزخند زد : پس خیلی خوب موندم ! من پنج نفرشونو زدم . نفر پنجمم شانس اورد وگرنه …

با حس دست رُی که رو تنش حرکت می کرد حرفش رو قطع کردو سرشو بلند کرد : یااا داری چیکار می کنی ؟

رُی به تن سهون ذل زده بود : ظاهرا به من رحم کردی . چطوری … پ.پنج نفر ؟

سهون دست رُی رو از روی تنش پس زد : از دختری که امروز دیدم هیز تری .

رُی به چشمهای سهون ذل زد : من گ.ی ام !

سهون با چشمهای گرد بهش خیره شد : چ.چی ؟

رُی جدی به نظر می رسید : شنیدی چی گفتم .

سهون با خنده ی مسخره ای لباسشو درست کرد : خب … فکر نکنم به من ربطی داشته باشه .

رُی خواست چیزی بگه که سهون به رُی پشت کرد : مهم نیست . ساکت شو ، فقط ساکت شو بذار قبل اینکه اون کاپیتان مک احمق احضارم کنه یکم چشم رو هم بذارم …

رُی بی اینکه چیزی بگه کنار سهون دراز کشیدو دستهاشو از پشت دور کمرش حلقه کرد . اما همینکه سهون خواست برگرده و چیزی بهش بگه و حتی بهش تشر بزنه رُی حلقه ی دستهاشو محکم تر کرد : باشه ! ساکت میشم . مگه نمی خواستی بخوابی ؟ حالا خواب .

سهون با لحن عصبانی با حالتی مثل داد گفت : رُی ! همین الان برگرد رو تختت ! درسته که تمام تنم درد می کنه اما دلیل نمیشه نتونم از رو این تخت پرتت کنم پایین !

رُی لبهاشو رو بانده دوره گردنه سهون گذاشت : اینکارو نکن … اینکارو باهام نکن اوه سهون …

سهون عصبی شده بود : تمومش کن . من اون چیزی نیستم که فکر می کنی .

رُی چشمهاشو بست : مهم نیست .

نیشخند زد : باور کن سهون … اندازه ی سر سوزن برام مهم نیست .

___

چانی با چشمهای گردی به لوهان خیره شده بود . لوهان دستهاشو رو صورتش گذاشته بودو به ارومی اشک می ریخت و چانی در سکوت عجیبی بُهت زده شده بود .

درسته که چان موجود شوخ طبعی بودو به شدت هم دهن لق و مردم ازار بود اما بین بچه ها تنها کسی بود که میشد به قلب مهربونش اطمینان کرد ، به اینکه چانی هرگز لوهانو به خاطر اینکه از خاطرات سهون کپی داره سرزنش نمی کنه ! کاری که بقیه مطمئنن باهاش می کردن !

چانی پلک زد : داری میگی … داری میگی حافظه ی مینهو قبل دزدیده شدن پاک نشده ؟ و سهون با دونستن اینکه تو خاطرات مینهو بوده رفته ماموریت ؟؟؟ ولی اخه چطور …

لوهان سرشو بین دستاش گرفت : باور کن چان .. من از وقتی فهمیدم قضیه چیه حتی یک لحظه هم نتونستم پلک رو هم بذارم ! می دونی اگه سهون لو بره .. می دونی چه بلایی سرش میاد ؟

-مهم نیست لوهان ! اصلا مهم نیست که تو از خاطرات سهون کپی داری یا اینکه اون تمینه احمقه بیشعور به خاطر احساساته بچگانش ذهن مینهو رو قبل رفتن پاک نکرده ، هرجور شده باید اینو به بچه ها بگیم ، اگه جونه سهون در خطر باشه این ماموریت لعنتی همین الان باید تموم بشه . قبل اینکه سهون شروع کنه باید از اونجا بکشیمش بیرون . مطمئن باش به محض اینکه سهون شناسایی بشه کارش تمومه . اونا زنده نمیذارنش ! به هیچ وجه !

___

جلوی میز کار بوآ ایستاده بود . بوآ سرشو بلند کرد و نیشخند زد : اومدی معامله رو صاف کنی ؟

-می خوام برام کاری انجام بدی .

بوآ پرونده ی جلوش رو بست : آ آ ! تا وقتی حسابت صاف نشه از کار بعدی خبری نیست .

-حسابمو یک جا صاف می کنم ، نگران نباش . این یک معامله ی دو سر برده !

-بگو ، بگو ببینم چی می خوای .

-یکم دست کاری تو اطلاعات ! همین !

بوآ چشمهاشو ریز کرد : منظورت چیه ؟

سهون دست به سینه بهش خیره شد : می خوام اطلاعاتو برام عوض کنی . مطمئنن برات کار سختی نیست به همه بگی من یک جاسوس کره ای ام .

بوآ با وحشت از جاش بلند شد : چی داری میگی ؟ معلوم هست چت شده ؟ ببینمت ؟ نکنه … نکنه …

بوآ جلوی سهون ایستاد و با شدت دستشو زیره چونه ی سهون گذاشتو سرشو بلند کرد : باهات چیکار کردن ها ؟

سهون با خنده دسته بوآ رو پس زد : باهام کاری نکردن من می خوام باهاشون یک کارایی بکنم . بگو ببینم . می تونی یا نه ؟

بوآ نفس عمیقی کشید : نمی فهمم .. اصلا نمی فهمم … چرا بهم نمیگی نقشت چیه لعنتی ؟

-می خوام خودشون با دست خودشون منو بفرستن تو قرنتینه .

بوآ نیشخند زد : دیوونه شدی ؟ می خوای بمیری ؟

سهون سرشو به دو طرف تکون داد : اینکه ذهنمو دیده باشی دلیل نمیشه منو شناخته باشی . فقط کاری که میگم برام بکن . دوبله سوبله از خجالتت در میام .

و قبل اینکه جواب بوآ رو بشنوه با چشمک اتاق رو ترک کرد .

به عقیده ی سهون این نقشه باید می گرفت . سهون نمی تونست با وجود سنسوری که تو بازوش داره سرخود برای نجات مینهو وارد منطقه قرنتینه بشه چون مطمئنن گیر می افتاد . می خواست اونا خودشون سهونو به قرنتینه بفرستن . و خب .. همه چیز تا حدودی درست به نظر می رسید . البته فقط تا حدودی !

___

دنبال کاپیتان مک تو اون سالن بلند و سیاه راه می رفت :

-اسلحه اف 219 ، چند ماه پیش به تولید انبوه رسید . کاربرد های زیادی داره ولی مهمترینش اینه که کارش شلیک گلوله نیست ! در واقع این اسلحه یک صدایی بسیار بلند که تو بازه ی شنوایی انسان نیست رو تولید می کنه و باعث میشه ذهن کنترل اعصاب رو از دست بده ! یک جورایی کسی رو که تحت شلیک این گلوله باشه رو به مدت یک روز فلج می کنه !

سهون با حالت عجیبی به اسلحه نگاه می کرد : چطور ازش استفاده می کنن ؟ کسی که شلیک می کنه …

کاپیتان مک پرید وسط حرفش و به گوشی های عجیبی که پایین هر اطلحه اویزون بود اشاره کرد : از اینا استفاده می کنن .

سهون دیگه چیزی نپرسید و دنبال کاپیتان مک حرکت کرد : اسلحه ی پِ هاش 13 . این یک اسلحه ی خاصه . به همین دلیل عدد 13 رو بهش دادیم . گلوله ای که این اسلحه پرتاب می کنه درجا طرف رو می کشه . حتی اگه به انگشت کوچیکه ی پاش خورده باشه !

کاپیتان مک جلوی اسلحه ی کوچیکی ایستاد و نیشخند زد : این بیشتر از همه مورد علاقمه . اسلحه ار تی مخصوص پرتاب بمب های شیمیایی استفاده میشه . این بمب ها خیلی کوچیکن و اندازه ی بند انگشتن اما تاثیری که دارن برای بیهوش کردن یا خفه کردن یا حتی شیمیایی کردن 100 نفر در یک محدوده ی بزرگ و بی دروپیکر کافیه !

سهون سری تکون دادو دنبال کاپیتان مک از سالن خارج شد . براش جالب بود ! تکنولوژی به این حد پیشرفته … و همچنان هر کشوری برای خودش مرز مشخص داشت !

 

اینم از این . چطور بود ؟ زیاد بود نه ؟ 

دوستان عزیزم لازم می دونم چند تا نکته ی خیلی خیلیییی مهم رو بهتون بگم . می دونم همیشه حرفهای اخرم خستتون می کنه اما باور کنید خیلی مهمه ! پس اصلا الکی و فرمالیته در نظر نگیریدشون . 

اولین نکته ! راجب قسمت های بعده !!! تو قسمتهای قبل هم گفتم که ماجرای اصلی داره شروع میشه و شما قراره حسابی گیج بشید ! و البته سورپرایز . 

و حرفهای اخر هر قسمت و البته پوستر هایی که براتون میذارم یه جورایی خیلی مهمن چون حکم سرنخ دارن !

بریم سراغ نکته ی دوم . همینطور که تو تیزر فیک هم گفتم ، این فیک پنج فصل داره . (البته ممکنه بکنمش چهار فصل ) ، حرفهای لوهان تو تیزر مربوط به فصل چهارمه ! و حرفهایی که خودم قبل شروع فصل دوم بهتون گفتم که نظرتون رو راجب فصل دوم بدونم هم تو فصل دوم و سوم اتفاق می افتن . 

و خوبه بدونید که از فصل سوم جریان فیک خیلی پرتحرک میشه و در ضمن همه ی اعضای اکسو هم درش هستند . فقطو فقط فصل دومه که انقدر فضای خشکی داره .

و نکته ی سوم ، خیلی رو طرح کلی داستان کار کردم که کلیشه ای و تکراری از اب در نیاد و همونطور که می خواستم پر از اتفاقات سورپرایز کننده باشه پس مطمئن باشید فیک قرار نیست بی هدف پیش بره ! اخر داستان کاملا مشخصه و ایده ای که من برای داستان دارم قراره تیکه تیکه مثل پازل کامل بشه پس به صبوریتون نیاز دارم . 

حتی ممکنه سئوالاتی که الان دارید تو فصل سوم و چهارم جواب داده بشه . به همین خاطر سعی می کنم سریع اپ کنم که موضوع داستان از دستتون در نره .

 

پس شما هم لطف کنید با نظرات قشنگتون و حدسهای بامزه تون بهم دلگرمی بدین .

ببخشید خیلی خیلی حرف زدم ولی قبل پیچیده شدن داستان لازم دونستم بهتون دلگرمی بدم که پیچیدگی داستان عادیه و نگران نباشید . خخخخ افسار داستان از دستم در نمیره .

Print Friendly

29 Responses

  1. وای عزیزم تو چقدر تو اپ منظمی به دختر خالم پیشنهاد دادم بخونتش
    دختر خالم عشقش اکسو و بکهیون راستش اون منو با اکسو اشنا کرد امیدوارم از این فیک خوشش بیاد یعنی مجبوره خخخخخخخ
    وای سهونم چرا اینکارو کرد؟

    • سن سهون تو فیک20 ساله ، و به عنوان سربازی که به مقر سربازهای امریکایی فرستاده شده خیلی کمه . یعنی در حالت عادی اگه کسی قرار باشه از کشوری به کشور دیگه اعزام بشه باید حدود 25-28 سال سن داشته باشه . هانت هم برای همین دو سال به سن سهون اضافه کرد تا به عنوان ورودی جدید کمتر دست بندازنش و در عین حال دسته کم نگیرنش . :heartme:

  2. هوراااااااااااااااااااااااااااااااا بلاخره تموم کردم باور نمیشد این چند قسمت عقب افتاده رو بتونم بخونم حالا منم به همگی رسیدم هوراااااااا
    خوب این قسمت هم عالی بود خدا کنه سهون از دست روی جون سالم در ببره هرچند احساسش به عشق نزدیکتر تا هوس ولی خوب بچمون صاحب داره که خیلی هم بیقرارشه
    کمی نگرانم چه بلایی سر سهون میاد اونا تو قرنطینه میبرنش اما ایا بیرون امدنش هم راحته با اون سنسور لعنتی که تو بازوش کردن
    راستی چرا گردنشو تاتو کردن بدون اجازه چه بلای سر سربازاشون میارن انگاری بردن
    ممنون عزیزم دوست دارم بووووووووووووووووووووس :heartme:

  3. داستانتو از فصل اول خوندم و یهو نظر گذاشتم :myheart: :myheart:
    فقط میتونم بگم دیگه اتفاق نبود تو داستانت بیوفته!!! :chebedunam: :chebedunam: :chebedunam:
    قدرت تخیل و داستان نویسیت از پهنا تو حلق لی سومان :nish: :nish: :nish: کفم برید باووو :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
    همشم حرص خوردممممممم :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: از اون خل بازی تمین و کار احمقانش تا کتک خوردن سهونو و اینکه تو استخون بازوش سنسور جاسازی کردن تا رد یابیش کنن
    حس میکنم موهام سفید شد 10 سال پیر شدم سر این دوتا فصل:daqun: :daqun: :daqun: :daqun: خدا فصلای بعدیو بخیر کنه :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: ولی من میدونممممم سهون لو میره مطمئنم :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat: تو که هر بلایی خواستی داری سر سهون میاری لاقل نکشش بزار پایان شاهنامه خوش باشه :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: من برم بقیه عرمو بزنم :mazlum: :mazlum: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

  4. حرفای آخر هر قسمت یه جورایی هم مایوس کننده اس و هم
    دلگرم کننده . درسته که فضا خشک و سرده ولی جالبه
    ممنون مثل همیشه عالی بود :heartme:

  5. عررررررر :khande: :khande: :khande: روی عاشق سهون شده :khande: :khande: خب چیه مگه روی ادم نیست مگه کیه که عاشق پیشیه جذابمون نشه من هنوز نگران این کاپتانه هستم نکنه به سهونی تجاوز کنه عررررررر لولو بیا سهونتو وردار ببر :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:
    راستی یکی یه بیوگرافیه کوتاه از روی بگه من درست نمیشناسمش

  6. سلام و علیکم…میبینم ری از سهون خوشش اومده..میدونم خیلی بده ما من از زوجشون خوشم میاد بشرطی که واقعی باشه و از رو نقشه نباشه..فکر میکنم اینطوری اگه لوهان رو بعدا ببینه زودتر عاشقش میشه..مرسی از داستان ولی لطفا یکم بیشتر بنویس اما همین که خیلی تند تند میزاری عالیه..از انتظار متنفرن..مرسی و فایتینگ‌..ها…هیچ رقمه راجب بوآ کنجکاو نیستم..نمیدونم چرا..

  7. روی چه غلطی کرررررررررد????????
    لوهانم داره ذره ذره آب میشه????
    تیکه آخر حرفای سهون خیلی باحال بود????
    حالا گیرم که اعضای اکسو هم بفهمن که اوضاع از چه قراره.بعدش چی؟???
    مرسی وخسته نباشی❤❤❤❤❤

  8. این واکنشی که یول نشون داد دقیقا اونی بود که از لو انتظار داشتم..
    و روی..کلا سکوت اختیار میکنم در موردش.. :heeey:
    اون پرستاره دیگه چه دل خوشی داره به سهون میگه بیا با من درد دل کن..انگار بجا مقر ارتش آمریکا تو تاکسی نشسته:||
    من شخصا امیدوارم کاپیتان مکو با همین اسحله ار تیه محبوبش بپوکونن..مرتیکه :heeey:
    ممنون آجی که تند تند میزاری :myheart:

  9. باعث خوشحالیه که اینقدر با برنامه و تفکر قبلی این داستانو نوشتی..بزار بهت بگم منم باور دارم این داستان قراره تو لیست فن فیکای محبوبم ثبت بشهsmileفقط امیدوارم زود به زود اپ کنی و توی این موضوع مثل الان خوش قول باشی..چون اپ کردن با فاصله زمانی زیاد اشتیاق خواننده رو برای ادامه داستان کم میکنه و ممکنه احساس قبلی رو منتقل نکنه..و میدونم که اینا رو میدونیsmile فایتینگ

  10. سلام عزیزم
    باور کن میدونستم روی گیه و به طرز عجیبی ازش خوشم میاد نمیدونم چرا واقعا
    ازشخصیت چان خیلییییییی خوشم میاد همیشه همینقدر باشعوره و نکته جالبش اینه که هیچ وقت این کاراکترش تکراری نمیشه . من که واقعا عاشقشمsmile
    باید بگم از سنسوری که اون دختره گذاشت توبازوی سهون خیلی شوکه شدم ولی…حقیقت اینه که از نقشه ای که سهون کشید خیلی بیشتر ازاون تعجب کردم.اگه لوهان میدونست قراره چی کار کنه مطمئنممممم دووم نمیاور. سهون بیچاره یه جورایی دلم میخواد تمینو خفه کنم ولی از طرفی میفهمم که دوست داشتن میتونه باعث این بشه که فقط جلوی دماغمونو ببینیم!
    هی یه سوال بچه های اکسو از اتفاقا و شرایط سهون خبردارن؟ مثلا یه چیزی مثل فرابینی؟ یا اون جاسوسه؟
    اووووف خیلی حرف زدم(و مشکل اینه که این بار دومه که همه ی اینارو تایپ میکنم دستم پکید واقعا..)
    ببینم تو واقعا قسمتات کوتاهن یا من انقدر دوسش دارم وبرام جذابه احساس میکنم زود تموم میشه؟!
    وات اور!
    خیلی فوق العاده بوداین قسمت واقعاعالی بود و لذت بخش
    تشکر
    موفق باشی
    لحظه هات رنگی عزیزم smile

  11. این روی چی میگه این وسط :heeey: بزنم لهش کنم :qorqor:
    لووو به چان گفتتتتت :charkhesh:
    بوآ چی میخواد؟ :wooo:
    آرههه تند تند آپ کن ما تو خماری نمونیم :nish:
    مرسی عالیییی بود :kissme:

  12. وایییییییی عالی بود مرسییییی :bunny: :bunny: :yehetohorat: :yehetohorat: :myheart: :myheart:
    من واقعا دارم عاشق این فیک میشم :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:
    و رُی … :qorqor: :qorqor: این رُی رو اعصابمه اونم بدجور :qorqor: :qorqor: می خوام به لوهان بگم بیاد تیکه تیکش کنه :nish: تو رو خدا ببین با سهونی من چی کار میکنه. :qorqor:
    من یه خورده نگران شدم واسه سهون از این که میخواد به قرنطینه بره.هدفش چیه ؟ آخه چطوری میتونه اینجوری مینهو رو نجات بده؟ :huh: :huh: و خب شما هم آخر این قسمت گفتین که همه چی ” تا حدودی ” درست به نظر می رسید. خب این دو کلمه ی ” تا حدودی” خیلی شک برانگیزه. :wooo: :wooo: :wooo:
    نویسنده ی گلم فیکت واقعا عالیه :myheart: :myheart: :like: :like: :like: :like: :like:
    بازم ممنونم :rose: :rose: :rose: :rose: :rose: :rose:
    خسته نباشیییی :byebye: :byebye: :byebye: :byebye:

  13. حلوای من!!کامنتم پرید!!! :aaaa: :aaaa: :aaar:
    اینهمه تایپ کرد!! :mazlum: :daqun:
    خیییییلی خووووب بوووود .مرررررسی. :yehetohorat: :yeees: :like:
    خسته نباشی!! :myheart:
    لوهان به چانی گفت قضیه رووو!!! :charkhesh: حالا چی میشه؟؟؟ :mazlum: ؟وای خیلی خیلی کنجکاوم! :gijiviji: !یعنی به بقیه میگن جریان و؟؟؟ :becharkh: :cry:
    آقا،این معامله ی سهون و بوآ چی بوده،که بوآ انقد واسه تسویه حساب کردن هوله؟؟؟؟؟؟ :huh: :wooo: :chebedunam: :heeey:
    اییییییییییش!! :qorqor: روی!!! :heeey: چقد خودشو به سهون میچسبونه!!! :dislike: پرررروووو!!! :charkhesh: حالا سهون پسش میزنه،واسش دردسر درست نکنه!!؟؟ :gerye: هیییییی :nanahat: سهون طفلک!!! :aaar:
    دیالوگای سهون ،اونجایی که رفت سنسور بذار تو بازوش خیلی دردناک بودن!!!! :cry: :cry:
    به امید روزای بهتر!!! :rose: :heartme: :gerye:
    مررررررسی ازتوضیحاتت گلی. خداقوت. :like: :myheart:
    منتظر ادامش هستم. :rose:
    فایتینگ :yehet: :rose:

  14. جیغغغغغغغ آخ جون فصل سوم همه ی اکسو هست :yehetohorat:
    نگو روی عاشق سهون شده :huh:
    سهون پوکر بی فکر قاتل اعصاب خرد کن ژداب :qorqor: :heeey: آخه این چه فکرایی که تو می کنی بچه :heeey: :qorqor:
    اومدیو بردنت تو قرنطینه اونوقت چجوری می خوای در بری از اونجا :qorqor: :heeey:
    وای من عاشق اون اسلحه ها شدم :myheart: خیلی توپن :like: :yeees:
    چانیول جدی ایز مای استایل :yehet:
    بچه چه جدی بودن بهش میاد :yehet:
    هر فصل حداقل چند قسمته؟
    دختره هیز چشم چرون….. :qorqor: این بچه خودش صاحب داره :qorqor: صاحابشم تو کره اس درگیر مسائل مرگ و زندگی :heeey:
    جریان پرتحرک ایز مای استایل :yehet:
    مرسیییییییی :bunny:

  15. ینی الان میگن به همشون بعد بگنن که کاری از دستشون بر نمیاد sad
    هعی سهون T_T
    من هر قسمت این فیک گریه هرو میکنن ولی ازت از این بابابت ممنونم چون خالی میشم smile ^_^
    میدونی فیکت خیلی خوبه من هروقت وقت میگنم دوباره میخونمش خیییلییی قشنگ امیدوارم نویسنده ی موفقی بشی ؛)
    عالی بود مرسی خسته نباشی ●_●

    • گریه نکنی جانه ما ! :mazlum:
      به دو دلیل !
      یک : بنده عذاب وجدان میگیرم ! :mazlum:
      دو : هنوز زوده :nish: (یعنی هنوز به قسمت های گریه دار نرسیدیم !)
      :heartme:

  16. من همچنان نگرانم به سهون تجاوز نشه اونجا بس که همیشه در اوج خوشبختی تخریب شدیم
    نکنه یه وخ عاشق بشه تو اون خراب شده!!!این وحشتناکتره
    کن بوآ همچنان رو اعصابه دختره ی مرموز
    لوهانو که نمیخوای بفرستی برا نجات سهون؟؟تجاوز میشه بهش اونجا -____-
    سهون که از اونجا بیاد بیرون سنسور هر جا بره لوش میده که
    خسته نباشی عالی بود مثل همیشه منتظر قسمت بعدی هسدم :heartme:

  17. واییییییییییییییییی….
    من نمیدونم چی بگممممم…
    خیلی خوبه..
    تازه حرف هایی هم که آخرش میزنی منو بیشتر تشویق میکنه که منتظر قسمت بعدی باشمممم…
    :like: :like: :like: :like:

  18. اوووف اصن این دردای سهون انگار به من منتقل شد همه جام یهو درد گرفت سر خوندنش
    سهون قراره خیانت کنه به لوهان نه؟ :gerye:
    مررسییی عالی بود :kissme:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *