چند درصد امکان داره زندگی همونطور که شما می خواید پیش بره ؟؟؟

اگه جوابتون بیشتر از 40 درصده من این درصد رو براتون جابه جا می کنم.

دنبال سربازی وارد سالن بزرگی شد با دیوار های بلند و سقف طوسی رنگ . همه چیز به شکل دوست نداشتنی تیره  بود . بوی تعفن میداد . حتی گاهی بی خون هم توش حس می شد . فضای سردی داشت اما هر کسی که اونجا بود تنش مثل اتیش می سوخت !

سرباز جلوش ایستاد : کمی صبر کنی کاپیتان خودشونو می رسن .

و بی تعمل سالن رو ترک کرد .

با رفتن سرباز سهون نگاهی به اطرافش انداخت . تشک هایی که با فاصله های زیادی از هم گذاشته شده بود ، که روی هر کدوم دو نفری با هم در حال مبارزه بودن . گاهی دخترا با هم و پسرا با هم و گاهی هم پسرا و دختر ها با هم ! چه ناعادلانه !

تو ذهنش با خودش حرف می زد که صدای محکم و کلفت کپیتان مک سهون رو به خودش اورد : برات جالبه ؟

سهون با دیدن کاپیتان مک جلوش سلام نظامی داد و خبردار ایستاد .

کاپیتان مک بعد از ازاد کردنش به سمته انتهای سالن راه افتاد : چقدر تو کار با اسلحه خوبی ؟

سهون فلش بکی به گذشته زدو با دیدن یک پس زمینه ی سیاه به خودش خندید ” هیچی ! “

-صدامو نشنیدی ؟

-خ.خوبم قربان .

کاپیتان مک رو به روی دیواری که روش هدفهایی مشخص شده بود ایستاد و اسلحه ای از روی میز کنارش برداشت و بعد از تنظیم کردنش دسته سهون داد :

-از هدف شماره هفت شروع کن . تا رسیدن به هدف بیستو دو و زدن همشون فقط 15 ثانیه وقت داری .

نگاهی به ساعتش انداخت : وقتی گفتم شروع ، می تونی شروع کنی .

کاپیتان مک سرش پایین بودو ساعتش رو تنظیم می کرد و سهون با هدف های جلوش نگاه می کرد ! هدفها تقریبا با فاصله ی زیادی از هم و حتی از سهون چیده شده بودن ! و سهون … به هیچ وجه نباید خطا می زد .

نگاهشو سریع تا اخرین هدف دور داد و چشمهاشو بست . سعی داشت همه چیز رو بریا خودش محاسبه کنه .

کاپیتان مک مهم نبود ، سهون نباید از باور خودش شکست می خورد !

اگه قدرت داشت ، اگه قدرتمند بود ، اگه قرار بود جون کسی رو نجات بده ، ضعف و شکست معنی نداشت .

در چند ثانیه ای که کاپیتان مک با ساعتش درگیر بود محاسبات سهون تموم شده بود : فاصله تا هدف 10 متر ، فاصله ی هر هدف تا هدف بعد دو متر ، مدت زمان 15 ثانیه ! یعنی برای هر هدف فقط یک ثانیه ! هر چقدرم که پاهاش رو کش می داد نمیشد فاصله ی  دو متر بین هدف ها رو طی کرد ، پس یا باید می دوید یا باید راه می رفت . دویدن ضربان قلبش رو بالا می برد و می تونست دستش رو بلرزونه پس باید راه می رفت . پس میشد نیم ثانیه حرکت و نیم ثانیه شلیک .

به خودش خندید ! چطور باید تو نیم ثانیه راه می رفت و تو نیم ثانیه با تمرکز هدف رو دقیق میزد ؟

به اسلحه ی تو دستش نگاه کردو نفس عمیقی کشید . اسلحه رو محکم نگهداشت و با هدف گیری منتظر فرمان کاپیتان مک موند .

ذهنش همچنان درگیر تحقق واژه ی توانستن بود که صدای کاپیتان مک تو سرش پیچید : شروع !

یک نگاه دقیق و شلیک . دو قدم بلند و هدف گیری و شلیک … تا رسیدن به هدف بیستو دوم نفهمید که اصلا به هدف زد یا نه ! بلکه فقط درگیر محاسبه بود تا راس 15 ثانیه هدف اخر رو زده باشه .

وقتی هدف اخر رو زد ایستاد و به کاپیتان مک که فاصله ی زیادی ازش داشت ذل زد که هنوز به ساعش نگاه می کرد !

یعنی هنوز زمان داشت ؟ امکان نداشت سهون زودتر از 15 ثانیه 15 هدف رو زده باشه !

اما در کمال ناباوری بعد از حدود 3 ثانیه کاپیتان مک پایان 15 ثانیه رو اعلام کرد .

هرچند به هیچ وجه باعث خوشحالی سهون نبود ! احتمالا با این عجله زدن نشانه ی نزدن بود !

اما از جلو … هدفها چیز های جالب تری برای گفتن داشتن . سهون در کمال تعجب همه رو زده بود ! درسته زیاد وسط نزده بود اما زده بود !

لبخند گرمی رو لبهای خودش نشسته بود اما چشمهای کاپیتان مک حرفهای دیگه ای داشت .

کاپیتان مک دستی به جیبش برد و نگاهی زیرکانه به سهون انداخت : تو کشور خودت میانگین زمانت چقدر بود ؟

سهون با هنگ به کاپیتان مک نگاه می کرد ! سهون هیچی برای گفتن نداشت . کاپیتان مک وقتی جوابی از سهون نگرفت سری تکون داد : میشه حدس زد . دنبالم بیا .

پسر سیاه پوست اما باریکی بود . به نظر می رسید که تازه وارد باشه . زور زیادی برای مبارزه میذاشت اما حرکات خیلی راحت قابل دفع بود . دلش می خواست بهش اسون بگیره و زور زیادی سرش به خرج نده اما خودش اینطور نمی خواست . ضربات پسر که با خشم و حرص سمتش میومدن واقعا عصبی به نظر می رسید ! نگران بود اگه نزنه بدجوری بخوره ! بعد از حدود یک ساعت واخرین مشت محکم و حریفش با صورت رو زمین افتاد . پسر باریک نفس نفس می زدو انگار حقیقتا بریده بود !

سهون کنارش ایستادو به خودش خندید . خواست دستشو سمته حریفش ببره تا کمکش کنه که بلند شه که کسی محکم مچ دستش رو گرفت : هنوز تموم نشده !

سهون و البته حریفش هر دو با تعجب به کاپیتان مک نگاه می کردن .

کاپیتان مک مچ سهونو رها کرد : اون باخته . همین الان مجازات میشه . بخشش در کار نیست !

سهون همچنان متعجب ایستاده بود .

کاپیتان مک اینبار داد زد : مگه با تو نیستم ؟ بزنش .

سهون نگاهی به حریفش انداخت ، زیره چشمش بدجوری کبود شده بودو از شکستگی ابروش خون می رفت ! سهون همینجوریش هم زیادی بهش سخت گرفته بود .

-م.من نمی تونم …

کاپیتان مک پوزخند زدو اسلحه ای از کمربندش بیرون کشیدو سمته سره سهون گرفت : هفته  اولت تموم نشده بچه جون . فکر کردی چون کارت خوبه بخشش و گذشتی برای نافرمانی از مافوقت نصیبت میشه ؟ فرمان فرمان مافوقته ! بلندش . کن . و . بزنش .

کاپیتان مک کلماتش رو با فاصله و محکم ادا می کرد . اما سهون بی تحرک به سره اسلحه خیره شده بود . نگاه افراد اونجا رو روی خودش حس می کرد .

کاپیتان مک اینبار بلند تر داد زد : همین حالاااااا .

سهون خم شدو بازوی حرفش رو گرفت و به بیرون تشک هلش داد : من اینکارو نمی کنم قربان .

کاپیتان مک اسلحه رو روی سره سهون فشار داد : فقط یکبار دیگه بهت فرصت میدم تصمیم بگیری . بار چهارم مطمئنن توانایی تصمیم نخواهی داشت .

سهون بی حرکت همچنان به کاپیتان مک ذل زده بود . براش مهم نبود چه اتفاقی می افته .. باور داشت حق نداره برای هدف خودش هم که شده به کسی درد بده ! این نقض قوانینی بود که براش خودش گذاشته بود .

چشمهاشو بسته بود اما می تونست پچ پچی که پشت سرش میشد رو به وضوح بشنوه .

-یک ….

-دو …

-سه !

صدای فریاد بلند سهون تو سالن پیچید !

سهون در حالی که دستشو به شکمش گرفته بود رو تشک افتاد ..

نگاه همه به چاقویی که تو دستهای کاپیتان مک خونی شده بود خیره شده بود .

کاپیتان مک چاقو رو به کمربندش برگردوند و اسلحه ی دیگه ای که تو دست دیگه اش داشت هم سره جاش گذاشت : شکست تو از حریفت بزرگتر بود . تو هنوز برای ماموریت رفتن خیلی بچه ای پسر جون . فکر می کردم می تونی با بقیه بری … ولی تو هنوز فرق فرمان مافوقتو با جیغ مامانت از هم تشخیص نمیدی .

خم شدو دمه گوش سهونی که دستش با دستش جلوی خون ریزیشو گرفته بود با پوزخند زمزمه کرد : من مامانت نیستم بچه جون …

از جلوی سهون کنار رفت و رو به همه داد زد : اگه نخواست زنده بمونه کاریش نداشته باشین !

همین که کاپیتان مک چند قدمی از سهون فاصله گرفت همه با دو خودشون رو بهش رسوندن .

سهون حقیقتا چاقو خورده بود و به شدت ازش خون می رفت !

از درد به خودش می پیچید و زیره لب چیزی می گفت … اه می کشید و چشمهاشو رو هم فشار می داد که رو دست کسی بلند شدو سرش به سینه ی کسی تکیه گرفت . متوجه نبود چه اتفاقی داره می افته . اون درد لعنتی بدجوری اَمونش رو بریده بود .

___

-رُی تو نمی تونی …

-خفه شو .. برام مهم نیست … سهون مال من میشه .

-پس خودش چی ؟ این بیچاره باید پاسخوگوی حماقت تو باشه ؟ می دونی اگه به گوشه کاپیتان مکه روانی برسه که سرباز زیر دستش با یکی …

رُی دستهاشو مشت کردو داد زد : گفتم خفه شوووووووووووو …. برام مهم نیست می فهمی ؟ اگه اخرین روز عمرم هم باشه .. نگهش می دارم … حتی اگه …

صدای ناله ی کسی باعث شد سکوت کنه .

سهون بود که از درد ناله می کرد ، دستشو رو پهلوش گذاشته بودو آه می کشید .

رُی با سرعت از جاش بلند شدو خودشو به کنار سهون رسوند : هی هی سهون .. صدامو میشنوی ؟ حالت خوبه ؟ خیلی درد داری ؟ می خوای دکتر خبر کنم ؟

تام با اخم سرشو انداخت پایین : اَمون بده رُی … بذار به هوش بیاد . اون اصلا نمی فهمه تو چی میگی .

رُی با عصبانیت داد زد : درد داره لعنتی … می فهمی ؟ من مثل تو نمی تونم بشینم و درد کشیدنشو تماشا کنم .

-تو چی ؟ می فهمی این بچه چاقو خورده ؟ نکنه توقع داری وقتی چشم باز می کنه برات بخنده ؟ سهون نمی تونه مسکن بخوره پس بذار با دردش کنار بیاد .

رُی دستهاشو مشت کردو از کنار تخت سهون کنار رفت . تو عرض اتاق راه می رفتو سرشو بین دستهاش فشار می داد . با خودش حرف می زدو گاهی هم به کاپیتان مک فحش های رکیکی می داد .

-نگفتی ؟

-چی ؟

تام نیشخند زد : تو سالن تمرین چیکار می کردی ؟ پرستار گفت تو رسوندیش درمانگاه . 

رُی خواست چیزی بگه که تام دست به سینه خندید : بذار حدس بزنم . پسربازمون داشته مورد جدیدشو دید میزده ! نه ؟

رُی با خشم سمته تام رفتو یقشو گرفتو بلندش کرد : سهون فرق داره . باهاش درست حرف بزن …

-چه فرقی ؟ سهونم یک کیس مناسب واسه کردنه ! غیر از اینه ؟

رُی مشتشو بلند کرد تا تو صورت تام فرود بیارتش که : ب.بس کن رُی …

زمزمه ی اروم سهون تو گوشش باعث شد نگاهشو سمته سهون برگردونه .

با ضرب یقیه ی تام رو ول کردو خودشو کنار تخت سهون رسوند : بهتری ؟

سهون با لکنت و زمزمه وار حرف می زد : ک.کیس م.مناسب ؟

رُی جدی بود : باور نکن . اینا فقط یک مشت چرنده … من …

سهون پرید وسط حرفش : ی.یک مشت چ.چرند … ا.اره … خ.خیلی چرنده …

تام بالای سره سهون ایستاد : متاسفم .

-ن.نباش …

تام : نباید خلاف دستور کاپیتان مک عمل می کردی . انقدری که کاپیتان مک عاشق خون ریختنه گرگ های وحشی نیستن .

سهون نیشخند بی رمقی زد : ن.نمی خوام م.مثل اون ب.باشم . ا.اطاعت ازش ی.یعنی خ.خودش بودن .

رُ ی دستشو رو گونه ی سهون کشید : قلب مهربونت اینجا کارساز نیست . تا وقتی از اینجا بری بیرون تو قاب اینه نگهش داره .

سهون اه عمیقی کشید و دستشو رو پهلوش گذاشت و از درد چشمهاشو بست .

دردش به شدت ازار دهنده بود اما حرفهای تام رو شنیده بود … باید با دردش کنار میومد .

صدای رُی باعث شد به خودش بیاد . همچنان سئوالش رو تکرار می کرد : دردت خیلی شدیده ؟ می خوای دکتر صدا کنم ؟

سهون دستشو رو دست رُی که کنارش بود گذاشت : چ.چیزی نیست …

سهون لبخند بی رمقی زد . اما حقیقت چیز دیگه ای بود . اخرین ذرات نور تو قلبش به شدت کم سو شده بود .

رُی ، کسی که سهون امیدوار بود بشه بهش اطمینان کرد فقط تنشو می خواست ، کاپیتان مک ، درست همونقدر که بوآ می گفت وحشی و روانی بود ، حتی از پسری که چند روز پیش هم سراغش اومده بود خبری نبود …

سهون حس فضانوردی رو داشت که با کمترین میزان اکسیژن باقی مونده از سفینه اش رها شده و تو فضا گم شده ! درست همونقدر درمونده و ناامید …

سکوت اتاق داشت سهون رو دوباره به خواب می کشید که دره اتاق با شدت خیلی زیادی باز شد . تعداد زیادی سرباز مسلح با هم وارد اتاق شدن و اسلحه هاشون رو به سمته کسایی که تو اتاق بودن گرفتن . بی تاخیر بوآ پشت سرشون دیده شد که سرباز هارو کنار می زد وارد میشد .

رُی و تام با تعجب جلوشون ایستاده بودن .

تام خیلی عصبی به نظر می رسید : اینجا چه خبره ؟

بوآ سرباز ها رو رد کردو جلوشون ایستاد . با چشم دنبال سهون گشت اما بر خلاف تصورش … سهون رو زخمی بی جون رو تخت دید . چاره ای نبود .

به سهون اشاره کرد : خودشه . دستگیرش کنین .

رُی خواست جلوی سرباز ها رو بگیره که بوآ مانعش شد : اون جاسوس کره ای شناسایی شده . باید بره قرنتینه ، نمی تونی مانع کارمون بشی .

رُی از خشم قرمز شده بود : می فهمی چی میگی ؟ امکان نداره …

سهون چشمهاشو بسته بودو نفس عمیق می کشید . اما تو ذهنش می خندید !

دو نفر به شدت و بی توجه به زخم پهلوش بازوهاشو گرفتنو از رو تخت بلندش کردن و باعث شدن ناخواسته صدای ناله ی سهون تو اتاق شنیده بشه .

سربازی که بازوی سمته راستش رو نگهداشته بود با بیسیم اعلام کرد : اوه سهون ، جاسوس شناسایی شده ی کره ی جنوبی دستگیر شد .

رُی خودشو به سربازها رسوند و سعی کرد بازوهاشونو از سهون جدا کنه که صدای فریاد بوآ تو گوشش پیچید : تمومش کن . من دستور دارم ببرمش .

عجیب بود ! سهون بی هیچ حسی به چشمهای رُی ذل زده بود !

دستهای رُی کم کم بی حس شدو از بازوی سرباز ها پایین افتاد : امکان نداره .. دروغه … مگه نه ؟ تو جاسوس نیستی …

سهون نیشخند سردی زد و اروم زمزمه کرد : کی می دونه !

رُی بی حرکت خشک شده بود . قبل اینکه بتونه واکنشی بده سرباز ها سهونو به بیرون اتاق حل می دادن .

تام تمام مدت با دهن باز بی حرکت ایستاده بود .خیره نگاه می کرد به اینکه چطور سهونو دوره کردن و از اتاق می برنش …

سرباز ها یکی یکی اتاق رو ترک می کردن که رُی خودش رو به بوآ رسوند : بهم بگو ، بهم بگو اینجا چه خبره ؟ امکان نداره … سهون … سهون نمی تونه جاسوس باشه …

بوآ دستهاش رو پشتش قفل کرد : ما می دونستیم سهون جاسوسه … فقط می خواستیم بهش فرصت بدیم تا خودش ثابت کنه که هست !

بوآ پوزخند بی رحمی رو لبهاش داشت که رُی بازوش رو نگه داشت : داری عین سگ دروغ میگی ! امکان نداره … سهون اگه جاسوس بود هرگز برای رسیدن به اینجا انقدر درد نمی کشید . اون همه چیز رو تا امروز تحمل کرد . اگه جاسوس بود همون لحظه ی اول کارشو کرده بودو می رفت … ولی سهون …

بوآ بازوشو از دسته رُی بیرون کشید : منم قبول دارم اون بازیگره محشریه .

سرشو کنار گوش رُی خم کردو اروم طوری که فقط رُی بشنوه زمزمه کرد : بهتره بذاری پسره خوشمزه ای که تور کردی بره وگرنه ممکنه تو رو هم با خودش پایین بکشه .

و با لبخند شیطنت امیزی دنبال سرباز هایی که تقریبا سالن رو ترک کرده بودن راه افتاد .

هرچند .. سهون در کمال ناباوری ، با اینکه تو مشت یکسری سرباز وحشی گیر افتاده بود و مطمئن بود راه فراری نمونده ، با اینکه درد پهلوش مثل چی ازار دهنده بود و امونش رو بریده بود … قدمهاش رو با غرور و شجاعت برمیداشت .

پوزخند شیطنت امیزی رو لبهاش داشت و تو دلش قهقه می زد .

برعکس تصوره همه سهون نقشه های جالبی تو ذهنش داشت .

و به لطف ملاقات روز قبلش با اون پسری که براش اطلاعات اورده بود … قرار بود همه چیز خیلی تمیز تموم بشه و سهون ، شاید ، زودتر از موعد مقرر اون مکان نفرین شده رو ترک کنه …

اینم از قسمت چهاردهم . امیدوارم مورد قبول بوده باشه . ^_^

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)