fanfiction Dark Power ep 14.2

چند درصد امکان داره زندگی همونطور که شما می خواید پیش بره ؟؟؟

اگه جوابتون بیشتر از 40 درصده من این درصد رو براتون جابه جا می کنم.

دنبال سربازی وارد سالن بزرگی شد با دیوار های بلند و سقف طوسی رنگ . همه چیز به شکل دوست نداشتنی تیره  بود . بوی تعفن میداد . حتی گاهی بی خون هم توش حس می شد . فضای سردی داشت اما هر کسی که اونجا بود تنش مثل اتیش می سوخت !

سرباز جلوش ایستاد : کمی صبر کنی کاپیتان خودشونو می رسن .

و بی تعمل سالن رو ترک کرد .

با رفتن سرباز سهون نگاهی به اطرافش انداخت . تشک هایی که با فاصله های زیادی از هم گذاشته شده بود ، که روی هر کدوم دو نفری با هم در حال مبارزه بودن . گاهی دخترا با هم و پسرا با هم و گاهی هم پسرا و دختر ها با هم ! چه ناعادلانه !

تو ذهنش با خودش حرف می زد که صدای محکم و کلفت کپیتان مک سهون رو به خودش اورد : برات جالبه ؟

سهون با دیدن کاپیتان مک جلوش سلام نظامی داد و خبردار ایستاد .

کاپیتان مک بعد از ازاد کردنش به سمته انتهای سالن راه افتاد : چقدر تو کار با اسلحه خوبی ؟

سهون فلش بکی به گذشته زدو با دیدن یک پس زمینه ی سیاه به خودش خندید ” هیچی ! “

-صدامو نشنیدی ؟

-خ.خوبم قربان .

کاپیتان مک رو به روی دیواری که روش هدفهایی مشخص شده بود ایستاد و اسلحه ای از روی میز کنارش برداشت و بعد از تنظیم کردنش دسته سهون داد :

-از هدف شماره هفت شروع کن . تا رسیدن به هدف بیستو دو و زدن همشون فقط 15 ثانیه وقت داری .

نگاهی به ساعتش انداخت : وقتی گفتم شروع ، می تونی شروع کنی .

کاپیتان مک سرش پایین بودو ساعتش رو تنظیم می کرد و سهون با هدف های جلوش نگاه می کرد ! هدفها تقریبا با فاصله ی زیادی از هم و حتی از سهون چیده شده بودن ! و سهون … به هیچ وجه نباید خطا می زد .

نگاهشو سریع تا اخرین هدف دور داد و چشمهاشو بست . سعی داشت همه چیز رو بریا خودش محاسبه کنه .

کاپیتان مک مهم نبود ، سهون نباید از باور خودش شکست می خورد !

اگه قدرت داشت ، اگه قدرتمند بود ، اگه قرار بود جون کسی رو نجات بده ، ضعف و شکست معنی نداشت .

در چند ثانیه ای که کاپیتان مک با ساعتش درگیر بود محاسبات سهون تموم شده بود : فاصله تا هدف 10 متر ، فاصله ی هر هدف تا هدف بعد دو متر ، مدت زمان 15 ثانیه ! یعنی برای هر هدف فقط یک ثانیه ! هر چقدرم که پاهاش رو کش می داد نمیشد فاصله ی  دو متر بین هدف ها رو طی کرد ، پس یا باید می دوید یا باید راه می رفت . دویدن ضربان قلبش رو بالا می برد و می تونست دستش رو بلرزونه پس باید راه می رفت . پس میشد نیم ثانیه حرکت و نیم ثانیه شلیک .

به خودش خندید ! چطور باید تو نیم ثانیه راه می رفت و تو نیم ثانیه با تمرکز هدف رو دقیق میزد ؟

به اسلحه ی تو دستش نگاه کردو نفس عمیقی کشید . اسلحه رو محکم نگهداشت و با هدف گیری منتظر فرمان کاپیتان مک موند .

ذهنش همچنان درگیر تحقق واژه ی توانستن بود که صدای کاپیتان مک تو سرش پیچید : شروع !

یک نگاه دقیق و شلیک . دو قدم بلند و هدف گیری و شلیک … تا رسیدن به هدف بیستو دوم نفهمید که اصلا به هدف زد یا نه ! بلکه فقط درگیر محاسبه بود تا راس 15 ثانیه هدف اخر رو زده باشه .

وقتی هدف اخر رو زد ایستاد و به کاپیتان مک که فاصله ی زیادی ازش داشت ذل زد که هنوز به ساعش نگاه می کرد !

یعنی هنوز زمان داشت ؟ امکان نداشت سهون زودتر از 15 ثانیه 15 هدف رو زده باشه !

اما در کمال ناباوری بعد از حدود 3 ثانیه کاپیتان مک پایان 15 ثانیه رو اعلام کرد .

هرچند به هیچ وجه باعث خوشحالی سهون نبود ! احتمالا با این عجله زدن نشانه ی نزدن بود !

اما از جلو … هدفها چیز های جالب تری برای گفتن داشتن . سهون در کمال تعجب همه رو زده بود ! درسته زیاد وسط نزده بود اما زده بود !

لبخند گرمی رو لبهای خودش نشسته بود اما چشمهای کاپیتان مک حرفهای دیگه ای داشت .

کاپیتان مک دستی به جیبش برد و نگاهی زیرکانه به سهون انداخت : تو کشور خودت میانگین زمانت چقدر بود ؟

سهون با هنگ به کاپیتان مک نگاه می کرد ! سهون هیچی برای گفتن نداشت . کاپیتان مک وقتی جوابی از سهون نگرفت سری تکون داد : میشه حدس زد . دنبالم بیا .

پسر سیاه پوست اما باریکی بود . به نظر می رسید که تازه وارد باشه . زور زیادی برای مبارزه میذاشت اما حرکات خیلی راحت قابل دفع بود . دلش می خواست بهش اسون بگیره و زور زیادی سرش به خرج نده اما خودش اینطور نمی خواست . ضربات پسر که با خشم و حرص سمتش میومدن واقعا عصبی به نظر می رسید ! نگران بود اگه نزنه بدجوری بخوره ! بعد از حدود یک ساعت واخرین مشت محکم و حریفش با صورت رو زمین افتاد . پسر باریک نفس نفس می زدو انگار حقیقتا بریده بود !

سهون کنارش ایستادو به خودش خندید . خواست دستشو سمته حریفش ببره تا کمکش کنه که بلند شه که کسی محکم مچ دستش رو گرفت : هنوز تموم نشده !

سهون و البته حریفش هر دو با تعجب به کاپیتان مک نگاه می کردن .

کاپیتان مک مچ سهونو رها کرد : اون باخته . همین الان مجازات میشه . بخشش در کار نیست !

سهون همچنان متعجب ایستاده بود .

کاپیتان مک اینبار داد زد : مگه با تو نیستم ؟ بزنش .

سهون نگاهی به حریفش انداخت ، زیره چشمش بدجوری کبود شده بودو از شکستگی ابروش خون می رفت ! سهون همینجوریش هم زیادی بهش سخت گرفته بود .

-م.من نمی تونم …

کاپیتان مک پوزخند زدو اسلحه ای از کمربندش بیرون کشیدو سمته سره سهون گرفت : هفته  اولت تموم نشده بچه جون . فکر کردی چون کارت خوبه بخشش و گذشتی برای نافرمانی از مافوقت نصیبت میشه ؟ فرمان فرمان مافوقته ! بلندش . کن . و . بزنش .

کاپیتان مک کلماتش رو با فاصله و محکم ادا می کرد . اما سهون بی تحرک به سره اسلحه خیره شده بود . نگاه افراد اونجا رو روی خودش حس می کرد .

کاپیتان مک اینبار بلند تر داد زد : همین حالاااااا .

سهون خم شدو بازوی حرفش رو گرفت و به بیرون تشک هلش داد : من اینکارو نمی کنم قربان .

کاپیتان مک اسلحه رو روی سره سهون فشار داد : فقط یکبار دیگه بهت فرصت میدم تصمیم بگیری . بار چهارم مطمئنن توانایی تصمیم نخواهی داشت .

سهون بی حرکت همچنان به کاپیتان مک ذل زده بود . براش مهم نبود چه اتفاقی می افته .. باور داشت حق نداره برای هدف خودش هم که شده به کسی درد بده ! این نقض قوانینی بود که براش خودش گذاشته بود .

چشمهاشو بسته بود اما می تونست پچ پچی که پشت سرش میشد رو به وضوح بشنوه .

-یک ….

-دو …

-سه !

صدای فریاد بلند سهون تو سالن پیچید !

سهون در حالی که دستشو به شکمش گرفته بود رو تشک افتاد ..

نگاه همه به چاقویی که تو دستهای کاپیتان مک خونی شده بود خیره شده بود .

کاپیتان مک چاقو رو به کمربندش برگردوند و اسلحه ی دیگه ای که تو دست دیگه اش داشت هم سره جاش گذاشت : شکست تو از حریفت بزرگتر بود . تو هنوز برای ماموریت رفتن خیلی بچه ای پسر جون . فکر می کردم می تونی با بقیه بری … ولی تو هنوز فرق فرمان مافوقتو با جیغ مامانت از هم تشخیص نمیدی .

خم شدو دمه گوش سهونی که دستش با دستش جلوی خون ریزیشو گرفته بود با پوزخند زمزمه کرد : من مامانت نیستم بچه جون …

از جلوی سهون کنار رفت و رو به همه داد زد : اگه نخواست زنده بمونه کاریش نداشته باشین !

همین که کاپیتان مک چند قدمی از سهون فاصله گرفت همه با دو خودشون رو بهش رسوندن .

سهون حقیقتا چاقو خورده بود و به شدت ازش خون می رفت !

از درد به خودش می پیچید و زیره لب چیزی می گفت … اه می کشید و چشمهاشو رو هم فشار می داد که رو دست کسی بلند شدو سرش به سینه ی کسی تکیه گرفت . متوجه نبود چه اتفاقی داره می افته . اون درد لعنتی بدجوری اَمونش رو بریده بود .

___

-رُی تو نمی تونی …

-خفه شو .. برام مهم نیست … سهون مال من میشه .

-پس خودش چی ؟ این بیچاره باید پاسخوگوی حماقت تو باشه ؟ می دونی اگه به گوشه کاپیتان مکه روانی برسه که سرباز زیر دستش با یکی …

رُی دستهاشو مشت کردو داد زد : گفتم خفه شوووووووووووو …. برام مهم نیست می فهمی ؟ اگه اخرین روز عمرم هم باشه .. نگهش می دارم … حتی اگه …

صدای ناله ی کسی باعث شد سکوت کنه .

سهون بود که از درد ناله می کرد ، دستشو رو پهلوش گذاشته بودو آه می کشید .

رُی با سرعت از جاش بلند شدو خودشو به کنار سهون رسوند : هی هی سهون .. صدامو میشنوی ؟ حالت خوبه ؟ خیلی درد داری ؟ می خوای دکتر خبر کنم ؟

تام با اخم سرشو انداخت پایین : اَمون بده رُی … بذار به هوش بیاد . اون اصلا نمی فهمه تو چی میگی .

رُی با عصبانیت داد زد : درد داره لعنتی … می فهمی ؟ من مثل تو نمی تونم بشینم و درد کشیدنشو تماشا کنم .

-تو چی ؟ می فهمی این بچه چاقو خورده ؟ نکنه توقع داری وقتی چشم باز می کنه برات بخنده ؟ سهون نمی تونه مسکن بخوره پس بذار با دردش کنار بیاد .

رُی دستهاشو مشت کردو از کنار تخت سهون کنار رفت . تو عرض اتاق راه می رفتو سرشو بین دستهاش فشار می داد . با خودش حرف می زدو گاهی هم به کاپیتان مک فحش های رکیکی می داد .

-نگفتی ؟

-چی ؟

تام نیشخند زد : تو سالن تمرین چیکار می کردی ؟ پرستار گفت تو رسوندیش درمانگاه . 

رُی خواست چیزی بگه که تام دست به سینه خندید : بذار حدس بزنم . پسربازمون داشته مورد جدیدشو دید میزده ! نه ؟

رُی با خشم سمته تام رفتو یقشو گرفتو بلندش کرد : سهون فرق داره . باهاش درست حرف بزن …

-چه فرقی ؟ سهونم یک کیس مناسب واسه کردنه ! غیر از اینه ؟

رُی مشتشو بلند کرد تا تو صورت تام فرود بیارتش که : ب.بس کن رُی …

زمزمه ی اروم سهون تو گوشش باعث شد نگاهشو سمته سهون برگردونه .

با ضرب یقیه ی تام رو ول کردو خودشو کنار تخت سهون رسوند : بهتری ؟

سهون با لکنت و زمزمه وار حرف می زد : ک.کیس م.مناسب ؟

رُی جدی بود : باور نکن . اینا فقط یک مشت چرنده … من …

سهون پرید وسط حرفش : ی.یک مشت چ.چرند … ا.اره … خ.خیلی چرنده …

تام بالای سره سهون ایستاد : متاسفم .

-ن.نباش …

تام : نباید خلاف دستور کاپیتان مک عمل می کردی . انقدری که کاپیتان مک عاشق خون ریختنه گرگ های وحشی نیستن .

سهون نیشخند بی رمقی زد : ن.نمی خوام م.مثل اون ب.باشم . ا.اطاعت ازش ی.یعنی خ.خودش بودن .

رُ ی دستشو رو گونه ی سهون کشید : قلب مهربونت اینجا کارساز نیست . تا وقتی از اینجا بری بیرون تو قاب اینه نگهش داره .

سهون اه عمیقی کشید و دستشو رو پهلوش گذاشت و از درد چشمهاشو بست .

دردش به شدت ازار دهنده بود اما حرفهای تام رو شنیده بود … باید با دردش کنار میومد .

صدای رُی باعث شد به خودش بیاد . همچنان سئوالش رو تکرار می کرد : دردت خیلی شدیده ؟ می خوای دکتر صدا کنم ؟

سهون دستشو رو دست رُی که کنارش بود گذاشت : چ.چیزی نیست …

سهون لبخند بی رمقی زد . اما حقیقت چیز دیگه ای بود . اخرین ذرات نور تو قلبش به شدت کم سو شده بود .

رُی ، کسی که سهون امیدوار بود بشه بهش اطمینان کرد فقط تنشو می خواست ، کاپیتان مک ، درست همونقدر که بوآ می گفت وحشی و روانی بود ، حتی از پسری که چند روز پیش هم سراغش اومده بود خبری نبود …

سهون حس فضانوردی رو داشت که با کمترین میزان اکسیژن باقی مونده از سفینه اش رها شده و تو فضا گم شده ! درست همونقدر درمونده و ناامید …

سکوت اتاق داشت سهون رو دوباره به خواب می کشید که دره اتاق با شدت خیلی زیادی باز شد . تعداد زیادی سرباز مسلح با هم وارد اتاق شدن و اسلحه هاشون رو به سمته کسایی که تو اتاق بودن گرفتن . بی تاخیر بوآ پشت سرشون دیده شد که سرباز هارو کنار می زد وارد میشد .

رُی و تام با تعجب جلوشون ایستاده بودن .

تام خیلی عصبی به نظر می رسید : اینجا چه خبره ؟

بوآ سرباز ها رو رد کردو جلوشون ایستاد . با چشم دنبال سهون گشت اما بر خلاف تصورش … سهون رو زخمی بی جون رو تخت دید . چاره ای نبود .

به سهون اشاره کرد : خودشه . دستگیرش کنین .

رُی خواست جلوی سرباز ها رو بگیره که بوآ مانعش شد : اون جاسوس کره ای شناسایی شده . باید بره قرنتینه ، نمی تونی مانع کارمون بشی .

رُی از خشم قرمز شده بود : می فهمی چی میگی ؟ امکان نداره …

سهون چشمهاشو بسته بودو نفس عمیق می کشید . اما تو ذهنش می خندید !

دو نفر به شدت و بی توجه به زخم پهلوش بازوهاشو گرفتنو از رو تخت بلندش کردن و باعث شدن ناخواسته صدای ناله ی سهون تو اتاق شنیده بشه .

سربازی که بازوی سمته راستش رو نگهداشته بود با بیسیم اعلام کرد : اوه سهون ، جاسوس شناسایی شده ی کره ی جنوبی دستگیر شد .

رُی خودشو به سربازها رسوند و سعی کرد بازوهاشونو از سهون جدا کنه که صدای فریاد بوآ تو گوشش پیچید : تمومش کن . من دستور دارم ببرمش .

عجیب بود ! سهون بی هیچ حسی به چشمهای رُی ذل زده بود !

دستهای رُی کم کم بی حس شدو از بازوی سرباز ها پایین افتاد : امکان نداره .. دروغه … مگه نه ؟ تو جاسوس نیستی …

سهون نیشخند سردی زد و اروم زمزمه کرد : کی می دونه !

رُی بی حرکت خشک شده بود . قبل اینکه بتونه واکنشی بده سرباز ها سهونو به بیرون اتاق حل می دادن .

تام تمام مدت با دهن باز بی حرکت ایستاده بود .خیره نگاه می کرد به اینکه چطور سهونو دوره کردن و از اتاق می برنش …

سرباز ها یکی یکی اتاق رو ترک می کردن که رُی خودش رو به بوآ رسوند : بهم بگو ، بهم بگو اینجا چه خبره ؟ امکان نداره … سهون … سهون نمی تونه جاسوس باشه …

بوآ دستهاش رو پشتش قفل کرد : ما می دونستیم سهون جاسوسه … فقط می خواستیم بهش فرصت بدیم تا خودش ثابت کنه که هست !

بوآ پوزخند بی رحمی رو لبهاش داشت که رُی بازوش رو نگه داشت : داری عین سگ دروغ میگی ! امکان نداره … سهون اگه جاسوس بود هرگز برای رسیدن به اینجا انقدر درد نمی کشید . اون همه چیز رو تا امروز تحمل کرد . اگه جاسوس بود همون لحظه ی اول کارشو کرده بودو می رفت … ولی سهون …

بوآ بازوشو از دسته رُی بیرون کشید : منم قبول دارم اون بازیگره محشریه .

سرشو کنار گوش رُی خم کردو اروم طوری که فقط رُی بشنوه زمزمه کرد : بهتره بذاری پسره خوشمزه ای که تور کردی بره وگرنه ممکنه تو رو هم با خودش پایین بکشه .

و با لبخند شیطنت امیزی دنبال سرباز هایی که تقریبا سالن رو ترک کرده بودن راه افتاد .

هرچند .. سهون در کمال ناباوری ، با اینکه تو مشت یکسری سرباز وحشی گیر افتاده بود و مطمئن بود راه فراری نمونده ، با اینکه درد پهلوش مثل چی ازار دهنده بود و امونش رو بریده بود … قدمهاش رو با غرور و شجاعت برمیداشت .

پوزخند شیطنت امیزی رو لبهاش داشت و تو دلش قهقه می زد .

برعکس تصوره همه سهون نقشه های جالبی تو ذهنش داشت .

و به لطف ملاقات روز قبلش با اون پسری که براش اطلاعات اورده بود … قرار بود همه چیز خیلی تمیز تموم بشه و سهون ، شاید ، زودتر از موعد مقرر اون مکان نفرین شده رو ترک کنه …

اینم از قسمت چهاردهم . امیدوارم مورد قبول بوده باشه . ^_^

Print Friendly

42 Responses

  1. درصد جا بهجا شه؟
    شاید نا امیدی کوتاه مدت باشع
    ولی طولانی مدت تو زندگی من خود به خود خنثی میشه
    من ذهنمو اینطوری طراحی کردم
    اتفاقات بد بعداز یه مدت پاک میشن

  2. عاشق نقشه های شیطانی سهونیم و نیشخنداش :nish:
    خودمونیم این مک چقدر رو اعصابه :qorqor:
    ری خیلی بامزه اس و در عین حال کنه
    مرررررسی گلم عالی بود :heartme:

  3. عرررررر ابجی چرررا اینقد خوب می نویسی تا حالا هیچ فیکی به این هیجانی نخونده بوووودم :bunny: :bunny: :bunny:
    اول اینکه با پوستر کلی عررررر زدم بدبخت روی حق داره عاشق سهون بشه با اینکه فیک هونهانه ولی خییییلی عجیب دوست دارم سهون با روی باشه :nish: :nish: :nish: :nish: :nish:
    اخرشم نفهمیدیم معامله بوا وسهون چی بود :huh: :huh:

  4. عالی بود عزیزم خوشخالم سهون از این دو مرحله جون سالم بدر برد
    هم از جراحتش هم از دست روی
    ممنون خسته نباشی بووووووووووووووووووووووووووووووس :heartme:

  5. ?????
    تو چیکار کردی من????
    تو چیکار کردی????
    کاپیتان مک بی پدر و مادر? روی بچه چاقو بلند میکنه بی همه چیز?
    اعصاب نداشته این مک ماکارون برا ما?
    تازه دستش خوب شده بودا ببین حالا پهلوش صدمه دید?
    کلا چه بد موقع اومدن اینا خوب مگه نمیبینن درد داره برداشتن بیشتر فشارش میدن?
    وای آجی عکسی مکسی از این روی نداری؟ فکر کنم عاشقش شدم?
    من از قبل هونهان شیپ نمی کردم ولی با این فیک نظرم به هونهان عوض شد ولی حالا با ورود روی دوست دارم سهون و روی یه چند قسمتی باهم باشن چون میدونم کاپل اصلی این فیک هونهانه و سهون هم ماله لولوئه اما خیلی دوست دارم یه چند قسمت مخصوص روی و سهون باشه ? که البته با این نقشه ای که سهون تو سرش داره فکر کنم این کار نشدنیه?
    ممنون?

    • عععهه :charkhesh: فوق العاده بود :charkhesh: یکم بیشتر لزوم فوق العاده :becharkh: این کاپیتان مک رو اعصابم لی لی میره ولی :heeey: از روی هم زیاد خوشم نمیاد :haha: میخواد آرمانهایک هونهان رو بهم بریزه :mazlum: سهونی……جیغغغغغغ :charkhesh: راسی یه سوال ..؟ این کسی که واس سهون اطلاعات میاره رو تو قسمت های بعدی میفهمیم کیه عایا..؟ :huh: مرسییی عالی بود و خداحافظ :hiii:

    • عععهه :charkhesh: فوق العاده بود :charkhesh: یکم بیشتر از فوق العاده :becharkh: این کاپیتان مک رو اعصابم لی لی میره ولی :heeey: از روی هم زیاد خوشم نمیاد :haha: میخواد آرمانهایک هونهان رو بهم بریزه :mazlum: سهونی……جیغغغغغغ :charkhesh: راسی یه سوال ..؟ این کسی که واس سهون اطلاعات میاره رو تو قسمت های بعدی میفهمیم کیه عایا..؟ :huh: مرسییی عالی بود و خداحافظ :hiii:

      • کسی که با سهون در ارتباطه همون جاسوس حلقه ی قدرت امریکاست که تو مقر سرباز های امریکاییه و از سهون برای اکسو خبر می بره و دستورات بچه ها و اطلاعات رو از طرف اونها به سهون می رسونه . بچه ی خوبیه خیالت راحت :nish:

  6. من که شک دارم داستان به این راحتیا تموم شه :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji:
    اون چیزی که از تو و افکارت دیدم عمرا سهون بدبختو ول کنی :nish: :nish:
    کل اکسو میریزن اونجا فک کنم تا سهونو بکشن بیرون :khande:
    دیه به هیچی اعتماد ندارم والا :heeey: :heeey:
    ولی ری بیچاره چه شوک زده شد وقتی فهمید سهون جاسوسه :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande:

  7. احححححح این ری همش رو اعصابمه
    کاپیتان مک خیلی وحشیه سهون که کارش تموم شد باید دخلشو بیاره
    بوا چه بد موقع نقشه رو اجرا کرد سهون زخمیه خب …شکنجشم کنن دیگه زنده نمیمونه که.
    دلم از همه بیشتر برا لوهان میسوزه طفلکی سهونش به چه روزی افتاده… اگه بفهمه نابود میشه…خسته نباشی عالی بود.

  8. وایییییییییی…
    خدایا خودت به این سهون کمک کن…
    چرا زدششششششش…
    عرررررررذرذ.مرض داره انگار…
    لوهاااان کجایی که سهونتو دارن صاحاب میشننننن….
    :like: :like: :like:

  9. سلام من خداننده جدید این فیک قشنگیه مننونم
    از بقیه دوستان یه سوالی دارم ایا برا شماهم سایت اوه سهون فنز باز نمیشه یا فقط برا منه؟

  10. عالیییییییییییییییییی بود
    خسته نباشی
    منتظر قسمت بعدی هستم :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :rose: :rose: :rose: :rose: :rose: :rose: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

  11. سلام. :hiii: عالی بود. خسته نباشی :myheart: :write: :myheart:
    سهون همه ی هدفا رو زد. بابا دمش گرم :like: :yeees:
    وای کاپیتان مک، چقد وحشیه. :gijiviji: : :gerye:
    بوا، چقد زود دست بکارشد. ایول :yeees: :bunny:
    روی، چقد واسه سهون بال بال میزنه. :nish: راس راسی دوسش داره؟ :gijiviji: حرفای تام مشکوک بودا. کیس مناسب! عجب… :huh:
    منتظر ادامش هستم. :rose: :
    فایتینگ :yehet: :write: :myheart:

  12. واییییییی داستان داره جالب میشه :charkhesh: :charkhesh:
    عاشق اون تیکه آخرش بودم ، اون حرفش به روی ، نحوه ی قدم برداشتناش و پوزخند روی لبش :heartme:
    اصلا معرکه بود :yehetohorat: :myheart: :myheart:

    • کاپیتان مک خر است
      روی تعطیل است
      بوآ نامعلوم است
      سهونم خیلی خوب است..عاخییی مهربووننن..نه خوشم اومد هنوز انسانیت حالیشه..
      مرسی :myheart:

  13. کاپیتان مک بیشعور عوضی دلم میخواد با تریلی هیجده چرخ از روش رد شم
    گرفته سهونمو چیکار کرده :qorqor:
    سهون باهوشم الهی فداش بشم که انقدر درد داره :gerye:
    قطعا به این زودی ها از اون مکان نفرین شده ی لعنتی بیرون نمیاد وگرنه که داستان هیجان انگیز نمیشه :nish:
    اونی یه سوال فیک دیگه ای نمیذاری؟ :huh:
    فقط رو یه دونه تمرکز میکنی؟ :wooo:
    اخه دلم میخواد فیکایی بیشتر با این سبک بخونم که انگار تو فهمیدی من چجوری فیک دوس دارم :nish:
    اما من پیچیده تر و احساسی ترو بیشتر میپسندم :write:
    فیک های پر ابهام میدوستم :becharkh:
    خسته نباشی و یه تسلیت هم بگم بابت باز شدن مدرسه ها :aaar:
    امیدوارم با باز شدن مدرسه ها وقفه ای تو اپ فیکت نداشته باشی که باید جنازمو تحویل بگیرن :haha:
    دختر خالم هم دیوونه ی این فیک شده و خیلی هوشتو تحسین میکنه :daqun:
    چقدر حرفیدم خسته نباشی و شبت هم بخیر :kissme: :heartme:

    • این فیک فصلاش زیاده و خیلی هم پرکاره ، فیک تو این مایه ها حتی طنزو رمانتیک هم دارم که بخوام اپ کنم ولی تا قدرت تاریک تموم نشه از فیک بعدی خبری نیست .
      چون واقعا ازم وقت میگیره و نیاز به تمرکز داره که همونطور که می خوام از اب دربیاد .
      ولی ممکنه وان شات بذارم . :write:
      خوشحام دختر خاله جونت فیکو دوست داره . :yeees:
      برای اپ فیک تو دوران مدرسه هم یک پست مخصوص میذارم و راجبش بهتون توضیح میدم عزیزم . :kissme: :hiii:

  14. F.M:
    سلام عزیزم
    آقاااا من شدید دارم عاشق ری میشم!!! نمیدونم حس هونهان دوستیم کجا رفته واقعا…
    میدونی یکی از نقطه های قوت فیکت هیجان بالاشه واینکه نمیتونی چیزی رو پیش بینی کنی این عالیه تبریکککککک smile
    این قسمت فوق العاده بود.اون قسمتی که مک چاقو زد به سهون عالیییییییی بود واقعا هنگ کرده بودم و روی…خدااااااا دوسش دارم واقعاااااااا
    دیالوگ بوآ جالب بود
    بازم مثل همیشه فوق العاده نوشته بودی بسیییی لذت بردم
    متشکر
    موفق باشی
    لحظه هات رنگی smile

    • مشکلی نیست که به رُی علاقه مند بشی ، حالا حالاها باهاش کار داریم :yehet:
      در کل یکی از بزرگترین هدف هایی که تو این فیک دارم اینه که به شدت هیجان زده تون کنم . :yeees:
      و دوم اینکه کسی نتونه ادامشو حدس بزنه ، البته حدس هم بزنه ممکنه زیاد درست از اب در نیاد :aaaa: :haha:
      فکر کنم موفقم نه ؟ :huh: :write: :haha:
      ممنون از نظرات قشنگت عزیزم . :heartme: :myheart:

  15. سلام. من زیاد اهل فیک خوندن نیستم یهویی پام به این سایت باز شد و اولین فیکی دیدنم همین فیک و همین قسمت بود. راستش خیلی جذاب بنظر میرسید.سه خط اول رو که خوندم فهمیدم این از اون فیکاییه ارزش خوندن داره.میخواستم ببینم توی تلگرام کانال دارید تا بتونم فیک رو راحت تر دنبال کنم؟؟؟

    • خوشحالم برات جذاب بوده عزیزم .
      به شخصه تو تلگرام کانال ندارم ولی کانال سایت هست که نویسنده ها به محض اپ کردن هاشون توش اطلاع میدن .
      ای دی نویسنده ها و کانال های خودشون هم توش گذاشته میشه معمولا . می تونی تو چارت کنار سایت لینکش رو پیدا کنی .
      اگر هم خواستی قسمت های قبل فیک رو داشته باشی می تونی رو اسم فیک که تو چارت کنار سایت هست کلیک کنی . :heartme:

  16. وایییییییییییییییییییییی اونی چرا انقدر من تورو دوس دارم؟
    واقعا چرا؟
    چون تو بی نظیریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
    من بخونمش بعد سوالامو بگم عشقم بابت اپ های منظمت متشکر
    دمت گرم و خسته نباشی :kissme:

  17. واااااای من این مک مخصوصااااا این روی رو میکشمممممم-______-
    سهون مال لولومه :qorqor: پسره پرو :heeey:
    نقشه ای که سهون کشیده میگیره :gijiviji: :huh:
    ممنووووون عالی بود :kissme:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *