هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 15.2

چشم ها …  

چشمهایی هستند که همیشه می بینند ، همیشه تماشا می کنند .

حتی اگه شما اون چشمها رو نبینید ، این باور رو به خودتون بدید که شما تحت هر شرایطی زیر نظر افراد خاصی قرار دارید .

لباس می پوشید و زیر لب با خودش حرف می زد .

نمی تونست اجازه بده کنترل همه چیز انقدر راحت از دستش در بیاد . نمی خواست با جون سهونش بازی بشه . نباید .

با خودش نقشه می کشید و برنامه می ریخت که دره اتاق به ارومی باز شدو چانیول خودش رو داخل اتاق پرتاب کرد و سریع در رو بست . نفس نفس می زدو دستشو به زانوش زده بود .

لوهان نگاهشو از اینه گرفتو به چان داد : هی چانیولا … چی شده ؟ مگه اومدی دزدی ؟

چانی سرشو بلند کردو خواست چیزی بگه که با دیدن لوهان که حاضر جلوی اینه ایستاده بود حرفشو خورد : کجا داری میری ؟

-خونه ی بچه های شاینی .

چانی جلو اومدو دستشو رو شونه ی لوهان گذاشت : یاااا می خوای چیکار کنی ؟ نکنه ..

لوهان دسته چان رو پس زد : باید با اونیو حرف بزنم . اون قدرتشو داره خودشو به ذهن سهون برسونه . من نمی تونم منتظر بمونم که اون جاسوس لعنتی برام خبر بیاره . اگه سهون در خطر باشه نمی تونم همینطوری بشینم اینجا .

نگاه چانیول ناامید به نظر می رسید : فکر میکنی کار دیگه ای میشه کرد ؟ جز صبر کردن ؟ باید سهونو باور کنیم …

لوهان نیشخند زد : باور من نه سهونو نجات میده نه خودمو ، فقط برای اون لعنتی ها زمان میخره که عشقمو سلاخی کنن .

لوهان تنه ای به چان زدو با عصبانیت از اتاق بیرون زد . چانیول هم پشت سرش از اتاق خارج شد . اما وقتی به حال رسید و لوهان رو دید که جلوتر از خودش به کریس که وسط حال ایستاده و با تلفن حرف می زنه ذل زده ، ایستاد .

-ا.امکان نداره … م.ممکن نیست .. داری میگی سهون …

زمزمه ی اسم سهون تو خونه باعث شد هر کسی اون ساعت از روز خونه بود خودش رو به کریس برسونه .

همه منتظر حرف دیگه از از کریس بودن که کریس ناگهانی با چشمهای درشت شده و صورت برافروخته از عصبانیت داد زد : داری با من شوخی می کنی مگه نه ؟؟؟ مثله بچه ی ادم بهم بگو ببینم چی تو سره اون سهونه احمق میگذره .

همه با چشم های گرد قیافه های ترسیده به کریس ذل زده بودن که کریس خیلی وحشت زده فریاد کشید : چیییییییییییییی ؟؟؟ اون پسره ی بیشعور پاشده رفته قرنتینه چه گوهیییییییی بخوره اخه ؟؟؟ می خواد مخشو بده اونا براش بشورن بذارن تو دکورشون ؟؟؟

با این جمله ی کریس چانیول یک طرف و بکهیون یک طرف دیگه از خنده منفجر شدن . اما لوهان و سوهو همچنان با جدیت چرت و پرتهایی که کریس بلغور می کرد رو گوش می دادن .

کریس بعد از یکم تحمل دیگه ، وقتی حسابی از عصبانیت قرمز شده بود تلفن رو قطع کردو تو دستهاش فشرد : پسره ی احمقه بیشعوره ک.ص مغززززززززززززززز ! نه خو اخه ریدن تا ین حدددددددددددددد ؟؟؟

چانیول دیگه از شدت خنده نمی تونست خودش رو از سطح زمین جمع کنه ! و بکی هم به حد خودزنی رسیده بود که لوهان با حرص دستی به موهاش کشید : فقط … بهم … بگو .. خودشو… به کشتن … نداده !

لوهان کلماتش رو جدی و کلمه کلمه ادا می کرد . می ترسید اگه یکسره حرف بزنه هر چیزی که اطرافش هست رو تحت قدرتش از هم بپاشونه !

کریس با عصبانیت سمته لوهان برگشت : به کشتن داده چیه ، پسره با پای خودش رفته تو قرنتینه ! فکر کرده می تونه از اون تو خودشو … نه خو اخه من چی بگم به این احمقه نفهمممممممم ؟؟؟

لوهان با هنگ موهاشو تو دستش کشید : سهون ؟ الان ؟ تو قرنتینه اس ؟ داری باهام شوخی می کنی مگه نه ؟

سوهو دستشو رو میز کوبید : اگه قرار بود سهونو بُکُشم ، همینجا خفش می کردم راحت تر نبود ؟ من الان حرصمو باید سره کی خالی کنم ها ؟؟؟

بکی رو زمین چهارزانو نشسته بودو همچنان می خندید : روزی که سهون گفت من عاشق لوهان هیونگم شدم شما باید باور می کردین این بچه خیلی خل تر از این حرفاس . حالا هم نگران نشین . سهون از پسش بر میاد . سهون بی کله هم قابل تحمله نه ؟ فوقش با سره بریده برمیگرده دیگه ها ؟

صدای فریاد لوهان و کریس و سوهو همزمان کل خونه رو برد رو هوا : بکیهونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن … خفه شوووووووووووووووووووو

___

چشمهاش رو بسته بود و بی توجه به هر چیز ازار دهنده ای که اطرافش بود نقشه هایی که کشیده بود ، فضای که درش بود و نقشه های قرنتینه رو دوره می کرد .

خب ! همه چیز تقریبا درست به نظر می رسید جز موارد ازار دهنده ای که هر باری که چشمهاش رو باز می کرد باهاشون مواجه میشد ! و مهم تر از همه درد وحشتناکی که تو تنش داشت . درد قفسه ی سینش که همچنان خفیف گاهی تنفسش رو سخت می کرد و زخم پهلوش که مطمئنن هنوز هیچ بهبودی پیدا نکرده بود . چرا همه چیز سعی داشت پیشرفت نقشه اش رو کند کنه ؟

نور سفید و شدید اتاق ، دیوار های بلندی فلزی ، بوی شدید مواد استریل کننده ، و از همه وحشتناک تر دستبندهایی که محکم هر دو دستش رو به هم متصل کرده بود .

باز هم چشمهاش رو بست . هر چی میگذشت عوامل بیرونی بیشتر ازارش می داد . انگار همه چیز برای افراد قرنتینه زجر اور طراحی شده بود !

نگاهش رو دور اتاق چرخوند . جز یک تخت فلزی که روش نشسته بود هیچ وسیله ی دیگه ای تو اتاق نبود ! حتی در ورود و خروج هم طوری طراحی شده بود که با دیوار یکی بود و تا زمانی که باز نمیشد احتمالا تشخیصش ممکن نبود !

اما … همه چیز هنوزم طبق نقشه پیش می رفت !

فقط باید تا موعد مقرر صبر می کرد … و صبر می کرد …

___

-اتاق 97 قرنتینه ، تکرار می کنم اتاق 97 قرنتینه ، از دوربین مدار بسته اش وضعیته وخیم جسمی گزارش شده . تکرار می کنم . اتاق 97 قرنتینه ..

صدا مدام تو گوش سرباز های نگهبانی منطقه قرنتینه تکرار می شد . اما هیچکس حق ترک پستش رو نداشت . سالن ها همچنان خلوت بود و به نظر می رسید اتاق 97 قرنتینه ، اتاق اوه سهون جاسوس کره ای که همون روز دستگیر شده بود هم وضع متفاوتی نداره !

اما چیزی نگذشت که پسری که رو پوش سفید دکترها رو تنش داشت به همراه سرباز گنده ای وارد سالن بلند و بالای محل قرنتینه شد .

سرباز جلوتر از دکتر جلوی دره اتاق ایستاد و رمزو ورود رو زد و کارت رو کشید و با باز شدن در هر دو پشت سر هم وارد شدن .

وضعیت کسی که تو اتاق 97 قرنتینه بود به شکل باور نکردنی داغون بود . پسر بیچاره رو زمین سرد افتاده بود و لباس گشادی که تنش کرده بودن از خون سرخ شده بود . از شدت درد به خودش میپیچید و ناله می کرد .

دکتر به سمتش دوید و سریع تنه مچاله شده اش رو سمته خودش برگردوند . لباس تنش رو بالا زدو به زخم پهلوش نگاهی انداخت که به لطف خونریزی شدیدش اصلا قابل مشاهده نبود !

کیفش رو کنارش باز کردو سریع سرنگی ازش بیرون کشید و به سربازی که کنارش ایستاده بود و مثل سنگ به صحنه ی جلوش خیره شده بود اشاره کرد : بیا کمکم کن . سرباز با تردید کنار پسر رو زمین نشست .  

دکتر: دستهاشو بگیر ، می خوام بهش امپول بزنم نباید تکون بخوره .

سرباز طبق خواسته ی دکتر محکم هر دو دست پسری که رو زمین افتاده بود رو گرفت . دکتر نگاهی به چشمهای پسر بیچاره انداخت که از درد خیس شده بود .

سرنگ رو تکونی داد و نیشخند عجیبی زد !

دکتر خیلی سریع خم شدو سرنگ رو تو گردن سربازی که دستهای پسر رو گرفته بود پایین اورد . همین که سرباز خواست واکنشی نشون بده پسر مچ دستهاش رو محکم گرفت و با زانوش تو شکمش کوبید . و چیزی نگذشت که سرباز بی هوش رو زمین اتاق قرنتینه افتاد .

سهون از جاش بلند شدو نگاهی به سرباز انداخت : چقدر طول میکشه تا به هوش بیاد ؟

پسری که لباس دکتر هارو تنش کرده بود با خیال راحت دستی به موهاش کشید : یک ساعت ! فکر می کنم برات کافیه .

سهون لبخند خبیثانه ای زد : البته . راستی … چطور نقش بازی می کنم ؟

پسر خندید : می تونم به شجاعت بگم اگه بازیگر میشدی حتما اسکار می گرفتی !

سهون لبخند بامزه ای به خودش زدو مشغول در اوردن لباس سرباز شد : بگو ببینم . به اونا … به همونا … گفتی دارم عملیات رو زودتر تموم می کنم ؟

پسر لبخند کجی زد : نشد ! یعنی نذاشتن بگم .

-منظورت چیه ؟

-تو خیلی براشون مهمی ! وقتی بهشون گفتم خودت با پای خودت اومدی قرنتینه به حدی جیغ جیغ کردن که فرصت حرف زدن بهم ندادن .

سهون لبخند شادی زد و لباس سرباز رو تنش کردو لباس خودش رو به سرباز پوشوند . و در اخرین لحظه از تو جیب لباس خودش بسته ی خون رو به پسر برگردوند : خیلی کارساز بود . دستت طلا .

پسر هم از جاش بلند شد : قبل اینکه از اتاق بریم بگو ببینم مطمئنی دوربین اینجا چیزی نمیگیره ؟

سهون لباسشو مرتب کردو کلاه لبه داری که سرباز رو سرش داشت رو سرش کرد : اینجایی که من خودمو انداختم دقیقا تنها نقطه کوره اتاقه که دوربین نمیتونه بگیره . خیالت راحت محاسباتم دقیقه !

-باید باور می کردم وقتی بهم گفتن تو نخبه ای !

سهون لبخند تلخی زد : دیگه برام مهم نیست . من بعد از این ماموریت دم به هیچ تله ای نمیدم .

با حالت مسخره ای ادا دراورد : حتی اگه نخبشون باشم .

سهون به کمک پسری که جاسوس حلقه ی امریکا بود سرباز رو که لباس خودش رو تنش کرده بود رو تخت خوابوند . حالا همه چیز جا به جا شده بود !

پسر قرنتینه شده ی اتاق 97 همچنان رو تختش بود و سرباز و دکتر بعد از انجام درمان از اتاق خارج میشدن .

اما کی باور می کرد ؟ اوه سهونی که باید روی اون تخت باشه حالا داره اتاقش رو ترک می کنه ؟ و هیچکس هم نمی فهمه که سربازی که داره همراه دکتر خارج میشه سرباز نیست !؟ … چه نقشه ی معرکه ای !

دره اتاق بسته شد و سهون سعی می کرد با قدمهایی بلند و بدون لنگ زدن کنار اون پسر راه بیاد . همونطور که سعی می کرد سرش پایین باشه تا جلب توجه نکنه به ارومی و زمزمه وار پرسید : راستی من حتی اسمتم نمی دونم ، تو هر بار فقط میای و یک مشت حرف و اطلاعات تحویلم میدی و میری .

پسر نیشخند زد : و تو هم هربار منو متعجب می کنی . تو منو سَم صدا کن . بگو ببینم . اتاقش کجاست ؟

سهون سرشو گردوند و نگاهی به شماره اتاق کنارش انداخت : طبقه ی بالاست .چوی مینهو … اون یک قرنتینه ایه ساده نیست .

سَم سهون رو سمته اسانسور می برد : می دونم ، اونم مثل ماست . مثل من و تو …

سَم بعد از کشیدن کارت وارد اسانسور شد . سهون هم کنارش ایستاد : مطمئن نیستم … من چیزی به خاطر ندارم .

سَم لبخند تلخی زد : اینم می دونم . ولی باور کن لازم بود . تو باید فراموش می کردی .

-به چه قیمتی ؟ من نمی دونم کی ام ! من فقط یک اسم از خودم دارم . که حتی مطمئن نیستم واقعیه یا جعلی !

-می ارزید . شنیدم خودت خواسته بودی . خواسته بودی کسی که عازم این ماموریت میشه خودت باشی . به جای عشقت !

کلمه ای که از زبون سَم نشعت گرفت به سرسختی تو ذهنش طنین انداخت . “عشقت ” .

نگاه سهون به ارومی لرزید . سمته سَم برگشت : تو .. چی گفتی ؟

سَم با لبخند به سهون که انگار به شدت بُهت زده شده بود لبخند زد : به زودی می تونی ببینیش . عشقتو .

دره اسانسور باز شد . و سَم از اسانسور خارج شد . اما سهون همچنان سره جاش خشک شده بود . لبهاش به سختی از هم باز شد : ع.عشقم ؟

سَم با چهره ی رنگ پریده ای برگشت و بهش نگاه کرد : محض رضای خدا سهون ، الان وقت این حرفا نیست . باید تمومش کنیم لعنتی بجنب .

سهون سعی کرد خودش رو جمعو جور کنه ، هرچند جز چهار حرف ناقابل ذهنش چیزی براش کمک بهش نداشت ” عشقم

دنبال سَم راه افتاد . اینبار هم حین عبور از سالن های بلند و سفید سرش پایین بود با این فرق که اینبار دسته خودش نبود . نگاهش به زمین خیره مونده بود ! یعنی کسی اون بیرون وجود داشت که عاشقش باشه ؟

لبخند کجی رو لباش نشست . خیلی دلش می خواست اون دخترو هر چه زودتر ببینه !!! در واقع خیلی دلش می خواست هر چه سرعتر به زندگی عادی خودش برگرده …

سَم تا انتهای سالن بلند رو طی کرد و جلوی اخرین در که از همه بزرگتر بود ایستاد : اینجاست ؟

سهون سری به نشانه ی تایید تکون داد : خودشه . با کارتت میشه وارد شد ؟

-به ریسکش می ارزه ؟

-نمی دونییییی ؟؟؟ خدایا من فکر می کردم ..

سَم قبل اینکه سهون بیشتر جیغ جیغ کنه کارت رو زد و با روشن شدن چراغ سبز لبخند زد و نفس راحتی کشید . بعد زدن رمز در با صدای تقی به سمته بالا باز شد .

اما !

مثل همیشه … هیچ چیز مثل توقعات سهون پیش نمی رفت !

اتاق چوی مینهو اصلا مثل اتاق خودش نبود ! اتاق چوی مینهو بیشتر شبیه یک اتاق بازجویی بود که با اتاق عمل بیمارستان میکس شده بود !

فضای سردو تاریکش درست مثل یک اتاق شکنجه بودو لوازمی که بهش وصل بود تداعی اتاق عمل می کرد .

سَم با دهن باز خیره مونده بود : لعنتی … تو نقشه هیچ چیزی راجب این خرتو پرتا گفته شده بود ؟

اما سهون فقط و فقط به تختی که گوشه ی اتاق بود خیره شده بود . به کسی که روی تخت خوابیده بود .

به اون چهره … به اون سیستم هایی که بهش وصل بود و به مانیتور هایی که کناره تختش بود .

قدمهاش رو اروم به سمته تخت برداشت .

-خدایاااا سهون برگرد . داری چه غلطی می کنی ؟

سهون کنار تخت مینهو ایستاد و با صدای مصمم سَم مواجه شد : اینجا دوربین داره لعنتیییی داری به کشتنمون میدی . بیا بریم . ما نباید …

-س.سَم ؟

صدای لرزونه سهون سَم رو به اون سمت کشید : می فهمی میگم باید …

سهون با دستش به مانتیوره کنار تخت اشاره کرد : این … این …

نگاه سَم با دیدنه مانیتور خشکید .

-وای … خ.خدایا … این ..

سهون لرزش دستهاش رو حس می کرد . لرزش قلبش رو هم .

اون مانیتور برای سنجش وضعیت سلامتی مینهو اونجا نبود . اون مانیتور اونجا بود تا هرکسی که وارد اتاق میشه رو مطمئن کنه که مینهو طبق برنامه پیش میره !

در واقع برای اطمینان از اینکه چوی مینهو در حال حاضر هیچ ، هیچ قدرتی جز تنفس نداره !

سَم هم می لرزید . دستش رو روی شونه ی سهون فشرد : باید بریم . همین حالا . اگه ما هم گیر بیفتم روزگارمون بهتر از مینهو نمیشه .

اما سهون خیره به چهره ی بی جون مینهو بی حرکت ایستاده بود .

سَم شونه اش رو محکم تر کشید : بیا بریم سهون . خواهش می …

-نمی تونم . نمی تونیم … نباید همینطوری رهاش کنیم .

-می خوای خودتو بکشی ؟ اینجا دوربین داره احمققق ! اگه بهمون شک کنن جفتمون مُردیم .

سهون با خشم سمته سَم برگشت : من اومدم اینجا که مینهو رو از اینجا ببرم ، نه اینکه فقط کتک بخورم و بازیچه ی یک پسره گی بشم ! من قرار نیست بدون مینهو جایی برم .

سَم از خشم می لرزید : خیلی خب .. خیلی خب … فقط بهم بگو باید چیکار کنم …

سهون با دست های مشت شده اش به مانیتور خیره شد و نگاهی به تک تک سیستم هایی که به مینهو وصل بود انداخت .

هیچ راهی برای تشخیص بودو نبود سیستم ها به چشم نمیومد ، یعنی حتی اگه سیستمی از مینهو قطع میشد سیم ها انقدر پیچ در پیچ بود که کسی متوجه نبودش نشه !

البته به جز دوربین مداربسته ای که درست رو به روی تختش نصب شده بود و ممکن بود حرکات اونها رو همون لحظه هم ضبط کرده باشه .

نگاه گنگ سهون رو سیستم ها میدوید : احتمالن قدرتش رو ازش گرفتن ، ولی هنوز زنده اس . بگرد و سیستمی که هوشیاریشو ازش میگیره پیدا کن . سرنگی سرومی چیزی .. ممکنه از شوکر های الکتریکی استفاده کرده باشن …

-می خوای چیکار کنی سهون ؟

-نقشه دارم . فقط کاری که میگم بکن .

-می دونی داری زمان از دست میدی ؟ تو فقط سی دقیقه دیگه وقت داری . قبله اینکه ..

-سسسسم ! پیداش کن . اون لعنتی رو پیدا کن !

 

 

 

اینم از قسمت پانزدهم . شرمنده این قسمت با یک روز تاخیر گذاشته شد ، اینترنته و هزارو یک دردسر -_-

و …

یک خبر تقریبا خوب ! چیزی تا پایان فصل دوم نمونده پس خودتون رو اماده کنید . 

در رابطه با فصل سوم و شرایط اپ تو طول مدارس هم تو قسمت بعد باهاتون صحبت می کنم . 

 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 25 نظر 1 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sahar
مهمان

اوه چی شدددددد گفتیم تموم میشه نجات پیدا می کننن نکنه همش نقشه کاپیتانه هست حالا دیگه به همه چیز شک کردم حتی روی

Narsis69
مهمان

. وااااااو. دمت گرم. خیلی هیجان انگیز بود. عالی بود.
خخخخ، چانبک دیووونه.
سهون، الهی. اونجا که فهمید، یه عشقی داره، که اون بیرون منتظرشه خیلی غم انگیز بود. 😢😢😢
بیچاره لوهان. دیگه نمیدونه باید چکار کنه که سهونش و نجات بده.
خیییلی خووووب بود. واقعا خدا قوت. دست مریزاد گلم.
ای ول. به فصل سوم نزدیک میشویییییم😁😉
منتظر ادامش هستم.
فایتینگ🌹🌹🌹

فرناز
مهمان

اوووووف چه لحظات پر استرسی
مرسی گلم عالی بود

LILIA
مهمان

وایییییی
عررررررررر…
سهون برگرد بیا چرا خل بازی در میاری…

Hunhan lover
مهمان

کریس 😑😑تو اوج داستان داشت خندم در میآورد..😆😆 حیوونی لوهانم😢😢😭 یعنی بگم استرس من از این دوتا بیشتر بود باور میکردین..؟😲😲سهون جان عشقت دختر نیست..😅😂😂مرسی عالی بود دستتون طلا 😘😘خدافظ🙃🙃

تینا
مهمان
S_yoona
مهمان
Sama
مهمان

عالیییییییییی بود
خسته نباشی
منتظر قسمت بعدی هستم

fj-baeky
مهمان

خیلی قشنگ بود خدا کنه لوهان برای کمک به سهون نره و سهون هم عملیات رو با موفقیت تمام کنه و سالم برگرده
وقتی بفهمه عشقش پسره نه دختر و خودشم گ.یه چه حالی میشه خوشحالم لوهان اون مموری رو داره
ممنون عزیزم مثل همیشه عالی بود دوست دارم بوووووووووووووووووووس

ZaHrA
مهمان

مرسییی مثل همیشه عالی
راستی اون ردیابه هنوز تو بازوی سهونه؟
اگه هست پس اونا نمیفهمن سهون از جاش تکون خورده؟

monir
مهمان

فدات شم که قبل مدرس ها اپ کردی
جییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغ خیلی عالی بود لحظه به لحظه به هیجان داستان اضافه میشه
ولی فک کنم لحظه اخر یه زد حالی بهمون بزنی نزاری نقشه سهون درست تموم شه :/
عکس العمل سهون راجب کلمه عشق خیلی باحال بود مخصوصا وقتی گفت میخواد ببینه اون دختر کیه
عرررر فک کنم لوهانو ببینه کپ کنه البته اگه قبلش لوهان کلشو نکنه ^ــــــــ^

اوه سهون
مهمان

یا مولا چقدر این قسمت هیجانی بود من دارم جون میدم برا قسمت بعد مرگ من قسمتا بیشتر باشن
سهوووووووووووووووووووووووووونم مغز فندقی من این طوری که شما لو میری گلم دوربین همه چیو تمام حرفاتو ضبط کرد
راستی این یارو دکتره همون جاسوسه بود که نامه رو به سهون داده بود
راستی الان سربازه بهوش بیاد تکلیف چیه؟ میره همرو لو میده دیگه
ایا این کار درستیست که یه ملت و نصف شب بذارید تو خماری؟ نه من از شما میپرسم
میسی دستت دلد نوکونه

wpDiscuz