تصمیماتی هستن که هرچقدر هم مهم و حیاتی ، اما در لحظه گرفته میشن .

گاهی عاقبت این تصمیم ها تا اخر عمر رهاتون نمی کنن …

با عرض تسلیت برای شروع رسمی مدارس ! 

اولا : این قسمت زیاده برین حالشو ببرین ، دوما : قسمت اینده قسمت اخر از فصل دوم خواهد بود .

یک کوچولو صحبت اضافه هم دارم راجب اپ تو طول مدارس که اخر میگم . 

بفرمایید قسمت نهم از فصل دوم :

با صداهایی که تو سرش میپیچید چشم باز کرد : هی هی با توام !

چشمهاش رو گردوند و با دیدن اتاق قرنتینه سریع نشست و دستی به گردنش کشید . سوزشش طبیعی نبود .

اما خیلی زود خودشو جمعو جور کردو بلند شد : اینجا چه خبره ؟

دکتر پوزخندی زد : از من می پرسی ؟ تو یک سرباز احمقی ! تو یهو قش کردی و افتادی و حالا از من می پرسی چی شده ؟؟؟ تو حتی تو درمان این مریض بدبخت هیچ کمکی بهم نکردی .

سرباز با ترس و تعجب برگشت به مریضی که بالا لباس خونی رو تخت سفید رنگ و فلزیه اتاق قرنتینه خوابیده بود خیره شد . خواست چیزی بگه که دکتر هوفی کشید : خدای من ! اینجا اتاق 97 قرنتینه اس ! ببینم تو اصلا می دونی چرا اومدی اینجا ؟ ایششش فراموشش کن . بیا بریم . لطف می کنم و به مافوقت چیزی نمی گم . بیا بریم . کارمون تمومه . در واقع کارم !

سرباز با حالتی ادغام شده از تعجب و گیجی دنبال دکتر از اتاق خارج شد .

سهون با اطمینان از خروج سَم و سرباز چشمهاش رو باز کرد . باید خدا رو شکر می کرد که قدرت سَم دسترسی به ذهن مخاطبش بود ! در غیر این صورت بعید بود سرباز بیچاره دروغ های سَم رو باور کنه !

سهون به ارومی اه کشید . هیچ چیز … هیچ چیز خوب نبود . نه حال جسمیش … نه حال روحیش … نه وضع ذهنش خوب بود نه وضع قلبش …

سهون مثل یک سره کاموا بود که بین تمام رشته های کاموا به سختی طنیده شده بود ! هیچ چیز مشخص نبود . برای مخمصه ای که توش بود .. نه راه خروجی وجود داشت نه راه فراری ..

اما سهون هنوز دو چیز رو داشت ! اول : خودش و ذهنش ! و دوم : سَم و قدرتش !

حرفهای سَم هنوز هم برای دغدغه های پرپیچ و خم ذهنش حکم اب روان و خنک رو داشت

” من قدرت این رو دارم که به ذهن هر کسی نفوذ کنم . تو تو قرنتینه بمون و هوای خودت رو داشته باش . من مینهو رو اماده می کنم . با حلقه قدرت امریکا برای فرار هماهنگ می کنم . اونا هوامون رو دارن . برای نجات میان . کافیه مینهو رو بگیریم . رفتن کاری نداره . من تو رو سالم برمیگردونم . “

___

اون چشمهای به ظاهر بی روح … کم نبود زمانهایی که قلبش رو می سوزوند .

اون لبهای سرخ … که لبخندِ روشون روحش رو قلقلک می داد …

اون گونه های تخت … که با هر نوای خنده به شکل بچگونه و دوستداشتنی زیر چشمهاش خودنمایی می کردن …

فاصله … فاصله فقط یک کف دست بود …

عطر تنش رو حس می کرد …

گرمای حضورش رو حس می کرد …

صدای محکمش رو شنید : چقدر دلت برام تنگ شده بود ؟

-زیباتر شدی …

-تو هم منلی شدی هیونگ !

و خندید .

چقدر بیرحمانه هربار عاشقش می کرد … چرا انقدر فوق العاده بود ؟

چرا انقدر براش خوب بود ؟ چرا انقدر خواستنی بود ؟

-می مونی ؟

-نه … هنوز سئوالات زیادی هست که باید به جوابهاشون برسی !

-نمی فهمم !

-منم !

-پس چطور … واستا ببینم .. دستم میندازی مگه نه ؟

-نه . تصمیم من نیست . نوشته شده .

-کی نوشته ؟

-کسی که می نویسه ! سرنوشت !

خندید . باز هم خندید و لوهان باز هم فراموش کرد .

دستهای سرد سهون جلو اومد … دستهاش از روی گردنش تا زیر گوشهاش خزید و موهای روی گردنش رو به نوازش دعوت کرد .

سرش رو جلو برد : دلم برای نفسهات تنگ شده بود .

لبخندش از انتهای قلبش نشعت گرفته بود : تو دیوونه ای …

تو چند میلی متری لبهاش ایستاد : برام نفس بکش …

باز هم خندید : من همیشه نفس می کشم سهون !

-نفس بکش … برام نفس بکش .. دلم به حدی هواتو کرده که به حس حضور نفسهات تو هوای خودم محتاج شدم … می فهمی ؟

-خل شدی . می فهمم .

داشت می خندید که لبهای سهون رو لبهاش نشست و لبخندش رو عمیق تر کرد .

حسش می کرد . دستهای سهون رو دور تنش حس می کرد . گرمایی که به وجودش تزریق می شد رو حس میکرد . حس می کرد وقتی زندگیش شیرین میشد …

مثل هوا اروم و ازاد و سبک پیش می رفت … سهون لوهان رو دیوونه می کرد …

لبخندش رو حس می کرد … کشیده شدن گونه هاش رو حس می کرد …

لعنتی !

چرا ؟

الان نباید چشمهاش باز میشدن . هیچکس حق نداشت اون ارامش رو ازش بگیره ، حتی اگه همه چیز فقط در حد یک رویای شیرین بود .

چشمهاش همونطور که باز شدن خیره باقی موندن . به تخت خالی خودش ، به اتاقی که دیگه صدای چرتو پرتهای سهون توش شنیده نمیشد .

قطره اشکی از گوشه ی چشمش رو بالشت سهون افتاد . خیلی نامردی بود … خیلی …

___

ذهنش درگیر شده بود . چیزی درست نبود .

هه البته گذشته از همه ی چیزهای نادرستی که باهاشون کنار اومده بود این یکی یکم ناجور درست نبود ! نمیشد باهاش کنار اومد .

یک چیز می لنگید ! باز هم با توقعاتش جور نبود !

زانو هاش رو محکمتر تو بغل گرفت … سرش رو روی زانوهاش فیکس کرد .

خیالات و تصوراتش سایه ی ترسی رو شجاعتش کشیده بود .

تو خودش بود ، بین اقیانوس افکارش به تلخی شناور بود که دره اتاقش باز شد .

سه روز گذشته بود و به نظر می رسید به صفحات اخر اون کابوس رسیده !

نیشخند سَم از نگاه سهون دور نموند . سَم با ویلچر وارد شدو اون رو تا جلوی تخت کشید : بشین . باید ببریم .

سهون با چهره ای اشفته و از هم گسیخته خودش رو تا روی ویلچر کشید .

به محض نشستن سَم دستبند های فلزی رو که به صندلی وصل بود به دستهاش زدو پاهاش رو هم بست .

دو سربازی که پشت سره سَم بودن باید باور می کردن همه چیز حقیقته ! سهون حقیقتن از اینکه دستگیر شده و کارش به قرنتینه رسیده ناراحته و حالا هم پس از پیشرفت بیماری که داشت برای ازمایشات و بقیه ی برنامه ها اماده اس ، حتی اگه در واقعیت چنین نبود !

سَم خیلی سعی می کرد عادی جلوه کنه . سهون چطور می تونست انقدر خوب نقش کسی رو بازی کنه که انگار حقیقتن یک موجود شکست خورده اس ؟!

سَم پشت ویلچر ایستاده بود و سهون رو به سمته جلو می برد و به طور معمول دو سرباز هم پشت سرش بودن که مشکلی پیش نیاد .

سَم طوری که سرباز ها بشنون گفت : اتاق 102 ، باید قبل رفتن بهش رسیدگی کنم .

دو سرباز سری تکون دادن و هیچکس نیشخند سهون رو ندید . حس خاصی بود .

سهون برای استفاده از قدرتش لحظه شماری می کرد … !

سَم جلوی اتاق 102 ایستاد . کارت رو زد و رمز رو وارد کرد . پشت ویلچر رفت و خواست وارد بشه که سربازی دستش رو روی شونه اش گذاشت : قربان ؟

سَم با تعجب برگشت سمته سرباز ها : نکنه می خواید این رو این بیرون تنها بذارین ؟ انگار فراموش کردین این هنوز پاکسازی نشده .

سرباز جدی و بی حس حرف می زد : یکی مون بیرون می مونه قربان .

سَم نیشخند زد : هه انگار یادت رفته اونی که تو این اتاقه زده یکی رو کشته ! می خوای منو فقط با یکی بفرستی تو ؟ جفتتون باهام میاین تو و اینم میاریم که مشکلی پیش نیاد ؟ اوکیه ؟ نمی خوام دردسر درست بشه . مگه اینکه شما تنتون بخاره .

سرباز به نظر قانع شده بود . چیزی نگفت و فقط سری تکون داد . سَم با سهون و دو سرباز هم پشت سرشون وارد شدن . به محض بسته شدن در سَم ویلچر سهون رو سمته سرباز ها برگردوند و خودش هم پشتش ایستاد .

یکی از سرباز ها که متعجب شده بود خواست چیزی بگه اما … قبل اینکه به حرف بیاد …

هر دو سرباز در یک لحظه کبود شدن و با صدای خس خس مانندی که مشخص بود نفسهاشون بند اومده بود زمین افتادن .

سهون مشتهاشو باز کرد : مشکل حل شد بریم !

سَم با وحشت و تعجب خشکش زده بود : تو … تو چیکار کردی ؟

سهون لبخند کجی زد : دستهامو باز نمی کنی ؟

سَم جلوی سهون ایستاد : من گفتم دوربین این اتاق خرابه که راحت بی هوششون کنی . تو … تو ک.کُشتیشون ؟

سهون چشمک زد : بهش میگن خفگی !

سَم دستهای سهون رو باز کرد و مشغول باز کردن پاهاش شد : چ.چطور تونستی ؟ اخه …

-قدرتم باده ! به راحتی هوا رو کنترل می کنم . برام کاری نداره هوا رو از ریه ی کسی بیرون بکشم ! یا هوای همین اتاق رو خالی کنم ! یا حتی …

سَم صداشو صاف کرد : ب.باشه .. فهمیدم … نمی خواد بیشتر از این توضیح بدی !

سهون اروم خندید و بلند شد : ترسیدی ؟

سَم کج خندید : فقط باورم شد ! که چرا اعزامیشون تو بودی . تو فقط 20 سالته !

سهون لباسهای سرباز رو از تنش دراورد و تنش کرد : تو باور کن . من هنوزم باور نمی کنم . هنوزم دلیلی قانعم نکرده .

سَم لبخند تلخی زد : باور نکردی وقتی گفتم که ازشون شنیدم تو به خاطر عشقت اینکارو کردی ؟

سهون نیشخند زدو کلاه سرباز رو روی سرش گذاشت : نه باور نکردم … هرچقدر هم که به خودم فشار اوردم … هیچ ردی از هیچ احساسی تو خودم ندیدم . چطور ممکنه من تا سر حد جونم عاشق کسی باشم و هیچ ردی از احساسش تو خودم نبینم ؟

سَم با سر تایید کرد و چیزی نگفت . سَم از چیزی خبر نداشت ، سهون هم …

اما قلبش … قلبش در حالی که سهون از هیچی خبری نداشت اخرین تصاویر مبهم رو برای خودش جایی تو اعماق احساساتش دفن کرده بود . جایی بین رویاها و کابوس ها … جایی در انتهای اخرین ذرات وجود اوه سهون !

سهون کنار سَم به ارومی قدم برمیداشت و زمزمه می کرد : تونستی به ذهن مینهو نفوذ کنی ؟

سَم لبخندی از سره شادی زد : البته . اون حالا همه چیز رو می دونه . اون برای رفتن اماده اس .

-رفتن ؟

سَم نگاه پر امید و گرمی به سهون انداخت : اره . رفتن . امروز میریم .

چشمهای سهون برق زد . گونه های یخ زده اش رنگ گرفت : برمیگردیم ؟

سَم می تونست حس کنه سهون چقدر خوشحال شده : مینهو برای رفتن حاضره . حلقه ی امریکا هم تا یک ساعت دیگه روی پشت بوم منتظره ! تنها کاری که باید بکنیم اینه که مینهو رو از قرنتینه بکشیم بیرون خودمون رو درست سره وقت به پشت بوم برسونیم .

همه چیز تموم میشه و ما برای همیشه از اینجا میریم . به محض خروج از اینجا هم ، همینکه مطمئن بشیم مسیر پرواز شما به کره ی جنوبی امن خواهد بود شما به خونه برمیگردین .

سهون لبخند از ته دلی زدو قدمهاش رو محکم تر برداشت .

این دفتر طلسم شده ی لعنتی بالاخره به صفحه ی اخر رسیده بود . سهون می تونست اروم بگیره و باور کنه سرنوشت داره به نفعش رقم می خوره … سرنوشت … !

جلوی دره اتاق مینهو ایستادند . سَم کارت رو کشید و رمز رو وارد کرد .

در براشون باز شدو هردوشون وارد شدن . هیچ چیزی تغییر نکرده بود . سیستم ها همچنان علایم تکراری رو نشون می دادن و مینهو همچنان بی حس رو تخت افتاده بود .

سهون با دیدنش ایستاد : سَم ؟ تو مطمئنی ..

سَم بی توجه به سهون بالای سره مینهو ایستاد و بهش خیره شد .

سَم چشمهاش رو بست و چیزی زیره لب مزمزه کرد و مینهو جلوی چشمهای سهون بیدار شد .

سهون کنار سم ایستاد . سَم هم چشمهاش رو باز کردو با دیدن چشمهای بازه مینهو لبخند زد : حالت چطوره ؟

مینهو نگاهش رو سمته سَم برگردوند اما با دیدن سهون خشکید !

به نظر می رسید مینهو بعد از تموم اون زجر ها و دردها ، بعد تموم اون ازمایشات و

داروهای مختلف … بعد از بی جون شدنش … هنوز هم چهره ی بشاش و با مزه ی دونگسنگش رو به یاد داره …

نگاهش رو از سهون نمی گرفت : س.سهونا …

سهون با شنیدن اسمش از دهن منیهو هنگ کرد و نگاهش لرزید : چطور … منو از کجا میشناسی ؟

مینهو نیشخند زد و نگاهش رو از سهون گرفت . درسته که خیلی بیچاره و از دست رفته به نظر می رسید اما هنوزم ذهنش به اندازه ی روز اول قدرتمند بود .

رو به سَم پرسید : دوربین ها سالمن . همین حالا هم مارو می بینن . به محض اینکه از اتاق خارج بشیم می افتن دنبالمون .

سهون : این ریسکه کارو بالا می بره . پیشنهاد می کنم اول دوربین اتاق رو از کار بندازیم . اگه فکر کنن دوربین خراب شده مدتی طول میکشه تا کسی رو خبر کنن تا برای تعمیر بیاد و همین کارشون برامون زمان میخره . ما فرصت بیشتری پیدا می کنیم که خودمون رو به پشت بوم برسونیم .

سَم : می تونی از کار بندازیش ؟ بدون اینکه سمتش بری یا بهش دست بزنی ؟

سهون نگاهش رو به اطراف چرخوند : می تونم بدون تماس از کار بندازمش اما باید ببینمش . نمی تونم وقتی پشتم بهشه روش کاری انجام بدم .

مینهو به سهون لبخند زد : دلم .. برات تنگ شده بود … سهونا ..

سهون لبخند بی مزه ای زد که البته فقط عکس العملی به حرف مینهو بود . سهون حتی یک درصد هم به مخیله اش نمی رسید قبلا مینهو رو دیده باشه !

سَم دستشو تو جیب های لباس سفیدش فرو کرد : یک کاریش بکن ! نمی تونی تو دوربین ذل بزنی !

سهون کج خندید : نمی تونی مینهو رو یکم معاینه ی شخصی بکنی ؟ منم پشتمو می کنم که چیزی نبینم ! نظرت ؟

سهون خودش با خودش ریز می خندید و مینهو و سَم هنگ کرده بهش نگاه می کردن !؟

سَم صداشو صاف کرد : یک کاریش می کنم !

و بالای سره مینهو واستاد و احمقانه بهش خندید ! روش خم شدو وانمود کرد داره معاینش می کنه ، با حرص زمزمه کرد : وقتی از اینجا رفتیم یادم بنداز سهون کوچولوتونو یک گوشمالی درستو حسابی بدم .

مینهو لبخند بی رمقی زد : سهون کوچولو مثل همیشه اس ، این خوبه …

سهون روش به دوربین روبه روی تخت مینهو بود . نگاهش رو بهش دوخت و روش تمرکز کرد . اصلا کار سختی نبود .

دستش رو شیب دار نگهداشت و وقتی مطمئن شد حجم لازم از هوا رو داره او رو با ضرب و محکم زیر دوربین کشید و با خاموش شدن چراغ دوربین مطمئن شد جریان تندو تیز هوایی که از زیره دوربین رد کرده با موفقیت سیمش رو بریده .

لبخند بچگونه ای به موفقیتش زد و برگشت سمته سَم : معاینتون تموم نشد دکتر ؟

سَم به سرعت از روی مینهو بلند شد و لباسش رو مرتب کرد : دفعه ی اخرت باشه همچین ایده ای میدی !

سهون خندید و گونه هاش مثل همیشه باعث شد چشمهاش ریز بشن .

سَم و البته مینهو ، می تونستن راحت بگن سهون با حس طنین ازادی تا چه حد اروم و خوشحاله …

سم برگشت سمته مینهو و خواست دستش رو بگیره تا بلندش کنه و روی ویلچر گوشه ی اتاق بشونتش که مینهو مانعش شد :میشه سهون … کمکم کنی ؟

سهون با تردید جلو رفت و دسته مینهو رو گرفت و سَم ویلچر رو جلو اورد .

مینهو حالا که دوباره سهون رو از جلو می دید احساس فوق العاده خوبی داشت . هرچند سهون اصلا مینهو رو به یاد نداشت . اما همین حس حضورش … براش بوی خونه رو تداعی می کرد .

دستش رو دور گردن سهون انداخت و به کمک سهون که کمرش رو محکم گرفته بود از تخت پایین اومد و روی ولیچر نشست .

به سهون که جلوی ویلچرش ایستاده بودو لباسش رو درست می کرد خیره شد . چطور همه چیز انقدر تغییر کرده بود ؟ چطور ارامشی که هردوشن کنار عزیزترین کساشون داشتم اینطور به برزخ کشیده شده بود ؟

-سهونا ؟

سهون سرشو بلند کردو به چشمهای گرم مینهو خیره شد : هوم ؟

-ممنونم . ممنونم که بخاطر من اومدی .

سهون با لبخند سری تکون داد و بلند شد : فرصت برای تشکر زیاد داری . ما امروز از اینجا میریم .

 

سَم پشت ویلچر مینهو ایستاده بودو راه می بردش . سهون هم مدام نگاهش به اطرافش بود . کوچکترین حرکت مشکوک اطرافش می تونست نشانه ی یک شکست بزرگ باشه !

سَم طبق نقشه به سالن های بزرگ و طویل و تیره رسید که مدت ها بود استفاده نمیشد . اتاقها دیزاین های قدیمی داشت و همه چیز خاک رفته بود .

سَم سریعتر قدم برمیداشت و سهون هم به دنبالشون سریعتر می رفت : تایم تموم شده . یک ساعت گذشته و مطمئنن متوجه نبود مینهو شدن . در ضمن فقط چند دقیقه تا موعد مقرر روی پشت بوم مونده . باید بجنبیم سَم .

سَم سری تکون دادو سریعتر حرکت کرد : چیزی نمونده . این قسمت از ساختمون مدتهاست استفاده نمیشه . یکم جلوتر ورودی پشت بومه . باید به مینهو کمک کنیم تا بلند شه .

سهون لبخند بامزه ای زد : خوشحالم داره تموم میشه …

چند متری جلوتر در اواسط اون سالن عریض و طویل نردبون بلندی بود .

مینهو هنگ کرد : یااا نمی خواین که من از این برم بالا ؟

سهون کنار ویلچر مینهو ایستاد : کمکت می کنم .. م.مینهو شی …

مینهو با شنیدن اسمش از زبون سهون لبخند قشنگی زد . حس معرکه ای بود که حس حضور سهون تمام دردها و رنجهاش رو از یادش می برد ، درست مثل همیشه ، حضور سهون براش باعث شادی و مسرت بود .

سَم لباس سفیدی که رویِ لباسش پوشیده بود تا شبیه دکتر ها به نظر بیاد رو دراورد و زمین انداخت . خودش جلوتر از پله ها بالا رفت : من دره ورودی رو باز می کنم . تو مینهو رو بیار .

سهون سری تکون داد و سَم از پله های قدیمی و فلزی اون نردبون داغون بالا رفت .

سهون جلوی ویلچر مینهو زانو زد : حاضری مینهو شی ؟

مینهو لبخند زد : قبلا مینهو هیونگ یا حتی مینهویا صدام می کردی . مینهو شی خیلی رسمیه .

سهون کج خندید : باید فرصت بدی بهش عادت کنم .

سهون پشت به مینهو نشست و خم شد تا مینهو رو کولش بشینه .

مینهو به محض اینکه رو جسم ظریف سهون قرار گرفت ارامشی که مدتها بود ازش گرفته شده بود رو به دست اورد . اون حس اشنا براش بی نهایت عزیز بود : مطمئنم لوهان بهت افتخار می کنه سهونا .

سهون که مشغول بلند کردن مینهو بود با شنیدن اون اسم درست کنار گوشش از حرکت ایستاد . مردمک سیاه چشمهاش لرزید و قلبش محکم به سینه اش کوبید .

با حس گنگیه عجیبی به مینهو خیره شد : ک.کی ؟

مینهو سرشو به شونه ی سهون تکیه زد : برمیگردیم . مطمئنم به حدی دلش برات تنگ شده که …

سهون نمی تونست تحمل کنه . نمود اون اسم وزنه ی بیش از حد سنگینی به وجودش انداخته بود : ف.فقط بهم بگو این ..(خواست اسمشو به زبون بیاره اما نتونست ) این … ک.کیه ؟ ها ؟

با من من حرف می زد . انگار ترسیده بود .

مینهو با تعجب بهش نگاه می کرد : فکر نمی کنم چیزی به یاد داشته باشی . سَم می گفت تو همه چیزو …

با خشم تکرار کرد : ف.فقط بهم بگو ک.کیه .

مینهو خواست چیزی بگه که صدای سَم از بالای سرشون شنیده شد : سهونننن ؟ داری چه غلطی می کنی ؟ بجنب پسر بجنب …

سهون سرشو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید . نمی خواست بیشتر چیزی بپرسه ، تپش قلبش چنان محکمو رو اعصاب شده بود که مطمئنن مینهو هم حسش می کرد .

سهون دستشو محکم دور پاهای مینهو حلقه کرد : منو محکم بگیر .

مینهو دستهاش رو محکم تر به کمر سهون گره زد . همینکه سهون پاش رو اولین پله ی نردبون گذاشت و دستهاش رو به نرده گرفت مینهو تونست لرزش دستهاش رو ببینه . کنار گوشش زمزمه کرد : اروم باش سهون . به قلبت ایمان داشته باش . اون حقیقتو بهت میگه .

سهون دندون هاش رو روی هم فشار می داد و به سختی بین نفسهای محکمش زمزمه می کرد : این قلب لعنتیه من … هیچ حرفی برای گفتن … بهم نداره .. خفه شده می فهمی ؟ خفه !

مینهو لبخند تلخی زد که سهون ندید : مشکلی نیست . تو بهش ایمان داشته باش . هر چی هم که بشه راه قلبت از ذهنت جداس . ذهنت هرچقدر بهت نهیب زد تو قلبتو باور داشته باش .

سهون به خودش نیشخند زد . نفس نفس می زد اما حس بدی که به وجودش نشسته بودو هم طعمه خشم بود سهون رو قوی تر می کرد : برام مهم نیست .. الان هیچ چیز برام مهم نیست … فقط می خوام از این جهنم دره برم بیرون … فقط می خوام برگردم …

سهون به هر سختی بود مینهو رو به بالای پشت بوم رسوند .

هوای خنک و ازاد بالای پشت بوم حس ازادی بهش القا می کرد . چشمهاش رو بست و خواست نفسی تازه کنه که اون اسم … اون اسم جایی درست پشت پلکهاش لنگر انداخته بود به نظر رفتنی هم نمیومد .

سَم سمتش اومد . لبخند عریضی رو لبهاش بود : هلیکوپتر داره میاد . باید هرچه سرعتر بریم .

مینهو رو زمین ایستاد و به کمک و سهون و سَم به سمته محل فرود هلیکوپتر راه افتاد .

چیزی نگذشت که صدای بالگرد هاش شنیده شد و هوای فضای اطراف رو به جریان کشید .

هلیکوپتر مشکی رنگ پایین اومد ….

هنوزم در باورش نبود اما همه چیز حقیقتا داشت تموم میشد !

به همین سادگی … !؟

هلیکوپتر روی زمین ننشست ، قبل اینکه رادار های اطراف شناساییش کنن و بهش برسن باید برمیگشت . سَم سمته هلیکوپتر دوید و دره هلیکوپتر که باز شد سهون چند نفرو دید که خم شدن تا دستش رو بگیرن و تو هلیکوپتر بکشنش .

اما سم ایستاد و به سهونو مینهو اشاره کرد که اروم سمته هلیکوپتر می اومدن .

سم برگشت عقب و مینهو رو تا جلوی درب رسوند . کمکش کرد تا سوار هلیکوپتر بشه . خودش هم سوار هلیکوپتر شد و دستش رو دراز کرد تا دسته سهون رو بگیره و بالا بکشه …

اما سهون لحظه ای مکث کرد …

برگشتو به پشت سرش ، سمته راستش که مسیر اومدنشون به سمته هلیکوپتر بود نگاه کرد …

به کابوسش .. به دردهاش ..

خواست پاش رو بلند کنه و توی هلیکوپتر بذاره که صدایی ، صدای پر همهمه ی بالگردِ هلیکوپتر رو شکست : اوه سهونننن !

سهون برگشت و با دیدن بوآ و پشت سرش …

و تعداد زیادی سرباز که از هر سمت وارد پشت بام میشدن خشکید .

صدای فریاد سَم رو شنید که با صدای بلند تیر اندازی به سمته هلیکوپتر ادغام شد .

نگاهش لحظه ای به سمته مینهو برگشت و وقتی ترس رو توی چهره اش دید چیزی تو وجود فروریخت …

چوی مینهو چی داشت ؟ چی تو وجودش داشت که اینطور سهون رو به اشوب دعوت می کرد ؟

دسته سَم رو رها کرد : ببرش ، مینهو رو از اینجا ببر ، من سرشون رو گرم می کنم ، مینهو رو از اینجا ببر ، من تنهایی هم می تونم از پسشو بر بیام .

سَم مچه دست سهون رو نگهداشت : دیوونه شدی ؟ من بهشون قول دادم … نمی تونم ولت کنم … بیا لعنتی ما می تونی بریم . بیا …

گلوله ای که سمته دستشون شلیک شد باعث شد سَم به اجبار دسته سهون رو رها کنه .

صدای فریاد سهون برای اخرین بار تو گوش سَم پیچید : ببرش سَممممم ، ببرشششششش …

خواست هیچکش نبود وقتی دره هلیکوپتر بسته شدو هلیکوپتر به سمته بالا حرکت کرد ، اجباری بود که عقل دستورشو صادر کرده بود …

وقتی سهون برگشت براش جالب بود که بوآ با پوزخند سردی رو لبش بهش خیره شده بود : کیس مورد علاقه ی من چطوره ؟ شاید در باورت نباشه اگه بگم هنوزم هم برای شناخت بیشترت مشتاقم .

سهون دستهاشو مشت کرد . باید باور می کرد سرنوشت هرگز به خواستش رقم نخواهد خورد .

باید باور می کرد همه چیز فقط ارامش قبل از طوفان بود …

سکوت قبل از نبرد …

اون سالن های ساکت ، اون دوربین های از کار افتاده ، اون سربازهای ساده لوح …

-می دونم که می دونستی ! منم مشکلی ندارم ! حتی می خوام بیشتر هم نشونت بدم !

سهون پوزخند زد و منتظر ایستاد . هلیکوپتر باید می رفت و جریان هوا رو با خودش می برد و تا سهون بتونه شروع کنه . باید می جنگید . چیزی که اول براش اومده بود .

سهون برای کتک خوردن ، فریب خوردن یا حتی معشوقه ی یک پسره گی شدن اینجا نبود . 

سهون از اول هم برای جنگیدن اومده بود . برای پیروزی … از روز اول هم می دونست روزش می رسه … روزی که باید برای بقا بجنگه ، بقای خودش و کسانی که حتی به اندازه ی یک صدا هم ازشون به خاطر نداشت …

با دور شدن صدای هلیکوپتر سهون می تونست قسم بخوره سرباز های بیشتری وارد پشت بوم شدن .

لعنت … سهون بهشون زمان داده بود !

خواست قدمی برداره که چشمش به کسی خورد که از بین سرباز ها جلو می اومد .

اون چهره رو خیلی خوب میشناخت . اون اخم ، اون لباس ، و بهتر از همه چاقویی که تو اون کمربنده مشکی جا خوش کرده بود .

-قدرتت چیه ؟

سهون نیشخند زد و سکوت کرد .

کاپیتان مک ادامسی که تو دهنش داشت رو تف کردو سیگاری از جیبش بیرون کشید .

با فندک روشنش کرد : از روز اول هم اشتباه کردی بچه ، اینجا جهنم بود و خودت با پای خودت اومدی توش . منم نگهبان همین جهنمم . حرف بزن باید ببرمت پیش ژنرال .

لبخند سهون از رو لبش فرو ریخت . درست جلوی چشمه ی بوآ و کاپیتان مک .

با سیگاره گوشه ی لبش نیشخند زد : ژنرال اسمیت به خاطر تو دو هفته زودتر از ماموریت برگشته . حرف بزن . نمی خوام معطلشون کنم .

سهون دستهاش رو مشت کرد : تو هیچی راجب من نمی دونی .

با خشم زمزمه کرد : کاپیتان مک !

کاپیتان مک پوزخند زد : زنده می خوانت ، وگرنه مطمئن باش تاحالا بیش از صد بار مرده بودی .

سهون چشمهاش رو دور داد و خندید : مرده ام هم گیرتون بیاد باید خداتون رو شکر کنین .

 

اینم یک خماریه توپ ! ها ها ها …

روز اول مدرسه چطور بود ؟

امیدوارم یک سال تحصیلی عالی و پر از موفقیت داشته باشین ، و خوندن فن فیکشن ها از درس و مشق نندازتتون ! 

گذشته از همه ی اینا بنده امسال سال چهارمم ، رشتمم ریاضی و تا دلتون بخواد سنگین و پرکار ! به همین دلیل یک سری تصمیمات برای اپ دارم .  

اول از همه اینکه از این به بعد تعداد اپ از سه قسمت در هفته میشه دو قسمت که به احتمال 99 درصد فقط هم در روزهای شنبه و چهارشنبه اپ می کنم . 

دوم اینکه چون امسال کنکور دارم و خیلیییی وقته ازادم کمه، ایشاا… اگر خدا بخواد فیک رو قبل از شروع امتحانات دی ماه تموم می کنم که هم شما هم خودم با خیال راحت بریم سره خونه زندگیمون . خخخ 

بعد از تموم شدن این فیک هم فیک دیگه ای رو تا بعد از اتمام کنکور شروع نمی کنم ! مگر اینکه خیلی دلم تنگ شه و با یک وان شاتی بیام ، در غیر این صورت بعید می دونم کلا در دنیای مجازی یافت بشم ^_^ 

و

اخرین نکته اخر هم یک سورپرایزیه ! که الان می خوام فاش کنم !

از اونجایی که رُی خان و کاپل رُی-هون به شدت پرطرفدار شده دلم نیومد امیدهاتون رو ناامید کنم ، و از همین تریبون مژده ی حضور این کاپل جذاب رو در فصل های اینده مخصوصا فصل 3 میدم ! 

(در ضمن از این به بعد روند داستان سریع میشه ، فقط فصل دوم بود که تعداد قسمت هاش تقریبا بالا بود)

هیچی دیگه برین حالشو ببرین همچین نویسنده ی خوبی دارین به فکرتونه ^__^

 

 

 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)