بفرمایید ادامه برای قسمت اخر از فصل دوم …

پوستر صلاح شد !

خب خب خب … 

این قسمت موزیک داریم !

لطف کنید دانلودش کنین و از جایی که گفتم پخشش کنین . 

ohsehun40-42 (2)

بفرمایید برای قسمت اخر از فصل دوم : 

بوآ ، جلوش ژنرال اسمت و دکتر میلر ایستاده بودن .

نگاه هر سه شون به مانیتور بود .  دکتر میلر مانیتور رو خاموش کرد : حدسهایی می زدم ، اما این پسر … چطور انقدر احمق بودن که برگ برنده شون رو برامون بفرستن ؟ مطمئنن خودشون هم می دونستن این پسر چه قدرتهایی داره .

بوآ حرفی نمی زد و حتی گوش هم نمیداد و فقط به سهون که زخمی رو تخت فلزی افتاده بود نگاه می کرد .

هنوز هم اون صحنه ها جلوی چشمش بود …

فلش بک »

چیزی به چشم دیده نمیشد . جز جریانات هوا چیزی حس نمیشد .

تنها چیزی که به چشم می اومد سرباز هایی بودن که قبل اینکه دست به ماشه ببرن گردنشون شکسته یا یکی از شریانات اصلی بدنشون بریده میشد و به شدت زمین می خوردن .

بعضی ها هم کبود شده و بی نفس رو زمین می افتادن .

بعضی ها هم فقط با یک طنین فریاد با شتاب به سمتی پرتاب میشدن و بوآ …

بوآ فقط با ترس و وحشت به صحنه های جلوش نگاه می کرد .

حتی به کاپیتان مکی که با شتاب به سمتی پرتاب شده بودو و بعد از اصابت سرش به دیوار پشت بوم حرکتی نمی کرد .

پایان فلش بک «

ژنرال اسمیت پوزخند خبیثانه ای رو لبش داشت : برام مهم نیست . مهم اینه که این پسر حالا تو دست ماست !

بوآ صداشو صاف کرد : متاسفم قربان اما چوی مینهو و سَم والترز رو از دست دادیم . براشون …

ژنرال اسمیت حرق بوآ رو قطع کرد : اونا حقیقتا نسبت به دارایی که الان تو این اتاق هست بی ارزش بودن . چوی مینهو که فقط به درد موش ازمایشگاهی شدن می خورد و سَم والترز .. براش از اول هم برنامه ای نبود ، حلقه ی امریکا فعلا هدفم نیست . من اکسو رو می خوام . چوی مینهو فقط طعمه بود و سَم والترز وسیله ای برای حذف این مهره ی سوخته . من حالا الماسی دارم که باهاش می تونم سخت ترین فولاد ها نفوذ کنم …

صدای قهقه ی ژنرال اسمیت بین چهار دیواری اتاق پیچید و صدای قدمهاش تا بالای سره اوه سهون رسید .

به صورت بی رنگش خیره شد و سرتاپاش رو برانداز کرد : به ارتش من خوش اومدی پسر .

دستی به موهای سیاهه سهون کشید و با پوزخندش که ظاهرا قصد ترک جاش رو نداشت از اتاق خارج شد .

دکتر میلر بعد از رفتن ژنرال اسمیت سمته بوآ برگشت : باید فاتحه ی این پسر رو خوند . تو ارتش ژنرال اسمیت تبدیل به ماشین ادم کُشی میشه .

بوآ دستهاش رو پشتش گذاشته بودو چیزی از اعتماد به نفسش کم نشده بود : من اطلاعات اوه سهون رو بعد از تشخیص پرش ذهنیش بهتون دادم چون فکر می کردم مورد جالبیه و میشه ازش اطلاعات خوبی گرفت . شما کسی بودین که تشخیص دادین اوه سهون واقعا کیه و ژنرال اسمیت رو باخبر کردین . من از هیچی خبر نداشتم ، این شما بودین که ذهن چوی مینهو رو دیده بودین . فکر می کنم اگه بلایی سره این پسر بیاد من مقصرش نیستم .

دکتر میلر سعی می کرد جلوی خشمش رو بگیره : زبون به دندون بگیر قبل اینکه بیرون بکشمش . من هر کاری که دلم می خواد می کنم .

بوآ به دکتر میلر نیشخند زد : خوب نقش بازی می کنین قربان ! اما من از شما بازیگر ترم ! طوری نقش بازی نکنید انگار دلتون براش سوخته . شما این پسرو تو قبری دفن کردین که خودتون با دست خودتون براش کنده بودین …

___

بالای سرش ایستاده بود . نگاهش به چشمهای بسته اش خیره مونده بود . براش قابل تصور نبود اینده ای که بیرون از اون اتاق منتظر این پسر بود . اما کاری ازش ساخته نبود .

می دونست حالا حالاها بیداری در کار نیست پس از اتاق خارج شد . سالن های بلند رو یکی یکی طی کرد و در اخر به سالنی رسید که می دونست میتونه رُی رو توش پیدا کنه .

وارد اون فضای سرد اما گُر گرفته شد . بین تمام سرباز هایی که اونجا بودن پیدا کردنش سخت بود اما می دونست دقیقا باید دنبال چی بگرده .

پسر شکسته ای که احتمالا خشم و عصبانیتش رو سره کیسه بکسی خالی می کرد . و حدسش دقیقا درست از اب درومد !

رُی کیسه بکس بی تقصیری رو گوشه ی سالن تمرین به باد کتک گرفته بود . از همون فاصله می تونست مشتهاش رو ببینه که با حرص به کیسه بکس مشت می زدن . و البته رد قرمزه خونی که از اثر حضور دستش باقی می موند .

جلوتر رفت و کنارش ایستاد : باید باهات حرف بزنم .

رُی به خوبی اون صدارو تشخیص داده بود : چه حرفی داری باهام بزنی ؟

لحظه ای از مشت زدن دست کشید . با غضب بهش ذل زد : خبره مرگشو برام اوردی ؟

برای چند لحظه ای به چشمهای بوآ خیره شد و زمزمه کرد : چشمهای لعنتیت .. این چشمهای نفرت انگیزت داد میزنن عذاب وجدان داره بیچاره ات می کنه .

برگشت سمته کیسه بکس و محکم تر از قبل بهش مشت زد .

بوآ آه کشید : درسته …

رُی با وحشت خشکش زد . برگشت سمتش و در حالی که چشمهاش می لرزید به بوآ زل زد : چ.چی ؟ چی درسته ؟ سهون … سهونم …

بوآ قبل اینکه رُی جلوی چشمش سکته بزنه حرفش رو زد : درسته ، من عذاب وجدان دارم ، اما سهون حالش خوبه .

رُی احساساتش رو خفه کرد و نفس عمیقی کشید و برگشت تا به کارش ادامه بده .

بوآ : البته … فعلا .

رُی برگشتو به کیسه بکس تکیه زد : حرفتو مثل ادم بزن ، داری میری رو اعصابم . چه بلایی سره سهون اوردین ؟

بوآ دستهاش رو پشتش گره کرد : چقدر راجب اوه سهون می دونی ؟

رُی نیشخند زد : می تونم قسم بخورم جاسوس نیست .

بوآ هم نیشخند متقابلی زد : اتفاقا ! می تونم قسم بخورم اوه سهون جاسوسه .

رُی اخم کرد : امکان نداره .

-چشمهاش … گول مظلومیت چشمهاش رو خوردی ؟ نمی تونم بگم عشق کورت کرده بود ، اما ظاهرا تو سهون رو هرگز درست ندیدی ! هرگز از خودت نپرسیدی سهون چطور پنج نفر از قوی ترین سرباز های زیر دست کاپیتان مک رو با شکستگی های شدید روونه ی درمانگاه کرد ؟

رُی تکیه اش رو از کیسه بکس گرفت : سهون روز اول با من مبارزه تن به تن کرد …

بوآ پرید وسط حرفش : کبودی های تنت الان کاملا خوب شدن ؟ بعد از حدود دو هفته ؟ تنت دیگه درد نداره ؟

رُی چیزی برای گفتن نداشت ، هنوز هم تنش درد داشت اما با این حال نمی خواست باور کنه : پس چطور اون شب …

بوآ دوباره مانع تموم شدن حرف رُی شد : سهون معاینه شده . درست حدود دو هفته اس مشکل تنفسی ، درست از شب ورودش هرچند حالا دیگه مضمن شده . ظاهرا تو بدجوری بهش درد داده بودی . سهون هم کنار کشیده . فهمیدنش ساده اس .

چیزی تو وجود رُی به تلخی فرو ریخت : چی می خوای بگی ؟

بوآ نفس عمیقی کشید : اوه سهون … برات مهمه ؟

رُی دندون هاش رو روی هم فشرد : خودت می دونی لعنتی … خودت می دونی چقدر می خوامش پس فقط حرفتو بزن ، می دونی حاضرم هر کاری براش بکنم .

بوآ نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی نگاهش نمی کنه و تحت نظر نیست اروم زمزمه کرد : باهام بیا . می خوام چشمهات رو باز کنم .

بوآ سرش رو پایین انداخت و از سالن تمرین خارج شد و رُی هم همراهش از سالن خارج شد …

 

رُی با چشمهای گشاد شده به بوآ خیره شده بود : امکان ندره …داری باهام شوخی می کنی نه ؟

-فکر کن رُی ، تو خودت سهون رو دیدی ، تنها چیزی که از مبارزه با اون پنج نفر نصیبش شده بود کبودی های تنش بود در حالی که چهار نفر از اون پنج نفر با شکستگی از سالن تمرین بیرون رفتن . در ضمن من تمام چیزی که برات تعریف کردم رو به چشم دیدم می فهمی ؟ سهون یک پسر معمولی نیست .

-با همه ی این حرفا ، هیچ چیزی تغییر نمی کنه ، هنوزم سهون برام مهمه . من واقعا …

-پس کمکش کن .

رُی لحظه ای سکوت کرد : چطور ؟

-من کمکت می کنم . سهون نباید برای ژنرال اسمیت یک اسباب بازی جدید بشه .

___

اهنگ رو پخش کنید

چشمهاش رو به ارومی باز کرد …

اون نور سفید رنگ در کنار دیوار های نقره ای و بلند … به شدت اشنا بود .

خواست گردنش رو حرکت بده اما متوجه فلزی شد که سرش رو ثابت نگهداشته بود .

خواست لااقل دستش رو بالا بیاره تا گردنش رو ماساژ بده اما …

-تو شکست خوردی .

چشمهاش رو بست و دوباره باز کرد . صدا رو نمیشناخت .

چیزی نگذشت که مردی رو بالای سرش دید : تو شکست خوردی اوه سهون .

سهون چشمهاش رو دوباره بست : م.من کجام ؟

-تا حالا شطرنج بازی کردی ؟

-نگاهش رو به مرد دوخت : چ.چی ؟

مرد زمزمه کرد : در بازی شطرنج مهره های زیادی هستن ، با جایگاه ها و حرکت های مختلف … اما برد و باخت رو فقط یک مهره تایین می کنه …

سهون به سختی لبخند کجی زد . تمام اجزای صورتش درد می کرد : اگه این بازی شطرنج باشه … مطمئن باش تو شاه نیستی .

-البته …

با پوزخند ادامه داد : اما تو … خودت چی فکر می کنی ؟ کدوم مهره ای ؟ کدوم حرکت ؟

سهون چشمهاش رو بست و اه کشید : مهم نیست .. در هر حال … هیچ مهره ای انقدر قدرتمند نخواهد بود که منو از صفحه ی زندگی بیرون کنه …

مرد لبخند زدو جلوتر اومد و بهش خیره شد : قدرت ؟ تو فکر می کنی چقدر قدرت داری ؟

سهون چشمهاش رو باز کرد . به چشمهای مرد خیره شد : به قدری هست که دشمنانم رو شکست بده .

-دوستانت رو چی ؟

سهون لرزید : چ.چی ؟

-قدرتت … به قدری هست که دوستانت رو هم شکست بده ؟

-دوستان من هرگز در برابرم نمی ایستن ، اگه دوستانی حقیقی باشن .

مرد پوزخندی زد که خیلی زود تبدیل به قهقه شد : دوستان حقیقی ؟ اگه تو دوست حقیقی اونها نباشی چی ؟ دوستانت قطعا در برابرت می ایستن .

-من اعتماد کسی رو پایمال نمی کنم .

-البته … تو در جایگاهی نیستی که اعتمادی بهت بشه !

سهون اخم کرد : از چی حرف می زنی ؟

مرد از کنار تخت سهون کنار رفت و تنها چیزی که سهون میشنید زمزمه بود : از سرباز .

از مهره ی سرباز حرف می زنم … مهره ای که مهم نیست طرف کی باشه … سیاه باشه یا سفید ، در هر صورت اولین مهره ای خواهد بود که باهاش بازی میشه و از بازی حذف میشه … درست مثل تو .. تو دقیقا ، یک سربازی !

تو برای هیچکس مهم نیستی اوه سهون .

تو سربازی بودی که ممکنه بود به شاه برسه ، حتی شاه رو هم بیرون کنه اما .. تو فقط به عنوان یک مهره ی بیخود استفاده شدی …

تو قربانی شدی ، تو قربانی بازی قدرت شدی …

سهون از خشم می لرزید . دستهاش رو مشت کرد و فریاد کشید : من سرباز نیستممممم …

قبل اینکه جمله اش رو ببنده فریاد مرد سهون رو به سکوت محکوم کرد : تو مدتهاست از بازی حذف شدی …

دوستانت .. دوستانت تو رو تبدیل به یک بازیچه کردن ..

خودت رو ببین … دوستانت کجان ؟ کسانی که قرار بود پشتت باشن کجان ؟ اگه همین حالا چاقویی زیره گلوت بذارم کسی هست که براش مهم باشی ؟ کسی برای نجاتت میاد ؟ اصلا … کسی هست که برات اشک بریزه .. شایدم …

نه ! تو مدت هاست پشت سر گذاشته شدی !

مرد بالای سره سهون برگشت . به مردمک چشمهای خیسش خیره شد که به ارومی می لرزیدن :

تو شکست خوردی ، متاسفم سرباز … .

نیشخند زدو نگاهشو از سهون گرفت ، خواست سیستمی که به سهون وصل شده بود رو روشن کنه که صدای بغض داره سهون متوقفش کرد : پادشاه !

دکتر میلر سرش رو سمته سهون برگردوند و به اولین قطره ای که از گوشه ی چشمش رو صورتش افتاد نگاه کرد : من پادشاهم ! تو هر چقدر توان داری بریز تو بازوهات و منو پایمال کن ، به دوستانم بگو سرم رو جلوی چشمهات ببرن و تا هر وقتی که زمان داری بهم زجر بده ،

اما … مطمئن باش در اخرین لحظه از اخرین روز هم که شده ، پادشاهی که به صفحه ی شطرنج حکمرانی خواهد کرد و تک تک رقیبانش رو با بی رحمی از صفحه ی روزگار محو خواهد کرد من خواهم بود .

-چطور ؟ چطور انقدر مطمئنی ؟

پوزخندی کنار لبهای یخ زده ی سهون نشست ، چشمانش به بی حس ترین شی جهان تبدیل شده بود : فکر کن … اگر حق با تو باشه که هست ! من به بی رحم ترین شکل بازیچه شدم ، پس مطمئن باش بهتر از هر کسی بازیچه کردن رو یاد گرفتم ! من فیجع ترین درد ها رو حس کردم ، پس عالی ترین طریقه های شکنجه دادن رو بلدم ! من اولین قربانی بودم ، پس دیگه هرگز قربانی نخواهم شد ، بلکه کسی که قربانی می کنه منم ! من اولین کسی بودم که از بازی حذف شدم ، سخت نیست که یادبگیرم چطور باید تا اخرین لحظه در بازی طاقت بیارم . من بیشتر از هر کسی تو این قصه ضربه خوردم و طاقت اوردم … بهت اطمینان میدم … هر سربازی که به اندازه ی من زجر بکشه و طاب بیاره … حتما قدرت این رو داره که روزی شاه بشه .

-اما تو شکست خوردی و این بازی قرار نیست دوباره از نو شروع بشه !

سهون چشمهاش رو بست و دستهاش رو مشت کرد : من شروع می کنم ! من دوباره شروع می کنم .

 

 

پایان فصل دوم 

welcome to the show 

دوستان غیرتی من ها ها ها .. 

من خودم هونهان شیپر سه اتیشه (!) ام !

اصلا نگران نباشید ! حضور رُی قرار نیست چیزی رو خراب کنه ! تازه داسی جذاب ترم میشه … پس لطفا صبور باشین و به نویسندتون اطمینان کنین .

قسمت اول از فصل سوم هم شنبه اپ میشه . با حضور همه ی بچه های اکسو + کلی اتفاق خفن !!! 

و … یک سهونه متفاوت !

( جا داره بگم تفاوت را با من تجربه کنید ! خخخخخ )

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)