این قسمت رو دوست دارم ،

یکم احساسات عجیب غریب میاره سراغتون …

پوسترم چطوره ؟ پوسترمم دوست دارم خخخ

خبببب ، به فصل سوم رسیدیم . 

Daer Enemy

دشمن عزیز !

چه حسی بهتون میده ؟؟؟

 

 

دونه های ریز برف همراه سوز سرد اغازین زمستونی پایین می اومدن و درست جلوی پاش مینشستن .

عجیب بود که اون زمستون نرسیده کوله باره سنگینی از سرما به شهر بخشیده بود .

براش لذت بخش بود هرباری که اون سوز سرد به حریم گرمش تجاوز می کرد .

سرشو خم کردو نزدیک یقه ی کت چرمیش که رسید نفس گرمش رو بیرون داد .

رُی از سرما دستهاش رو تا انتها داخل هر دو جیبش فرو کرد : اوهههه خدای من … بهت نگفتم ؟ بهت نگفتم این بیرون یخ می زنیم ؟ بیا برگردیم .

سهون دست به سینه به قدم زدن تو برف ادامه داد : منم بهت گفتم اگه خیلی نگرانی که سرمابخوری مجبور نیستی باهام بیای .

رُی هوای گرم دهانش رو با حرص بیرون داد و درحالی که دندون هاش رو روی هم فشار می داد طوری که فقط خودش بشنوه زمزمه کرد : لعنت به تو اوه سهون ، لجبازتر از تو به عمرم ندیدم .

بلند ادامه داد : من کی گفتم نمی خوام باهات بیام ؟ من فقط دارم میگم این کشوره لعنتی خیلی سرده .. مطمئنن وقت بهتری هم برای …

مشغول غرغر کردن بود که با دیدن سهون که ناگهانی مسیرش رو عوض کرد حرفش رو خورد : هی هی سهون کجا ؟

سهون داخل کوچه ی باریکی پیچید . کوچه ای که به لطف دیوار های بلندش دونه های برف به سختی داخلش نفوذ می کردن .

سهون به انتهای کوچه ی باریک اشاره کرد : باره کوچیکی اونجاست .

رُی با تعجب سمته سهون برگشت : می خوای مست کنی ؟ فردا باید …

سهون پرید وسط حرفش : می دونم ، می دونم … حواسم هست .

و وارد بار کوچیک انتهای کوچه شد و رُی هم پشت سرش وارد شد .

سهون چهره ای متشابه داشت اما رُی خارجی بودنش رو فریاد می زد .

سهون میز کوچیکی گوشه ی بار برای نشستن انتخاب کرد و رُی هم بی توجه به نگاه مردم ، رو به روی سهون و درست پشت به افرادی که تو بار بودن نشست .

-کره ای ها ، فکر نمی کردم تا این حد خیره سر باشن .

اروم تر ادامه داد : چشم ازم نمیگیرن .

سهون نیشخند زدو بی توجه به حرفهای رُی کت مشکیش رو دراورد .

زیرش فقطو فقط یک رکابی سفید با طرحهای رنگی شلوغ پوشیده بود که به خوبی خالکوبی بازوهاش رو نشون می داد .

رُی با دیدن تن سهون لبخند کجی رو لباش نشست : ای خودنما .

سهون کتش رو پشت صندلی گذاشت و به صندلی تکیه زد .

ترکیب اون رکابی با طرحهای شلوغ ، در کنار خالکوبی های دَرهَم روی بازوهاش و پرسینگ نقره ای رنگی که گوشه ی لبای سرخش خودنمایی می کرد ، همراه موهایی که از انتها کوتاه شده بودن سهون رو تو ذهن هرکسی یک خلافکار به تمام معنی جلوه میداد .

رُی هم به صندلی تکیه زدو بی هیچ حرفی مشغول تماشای پسر رو به روش شد .

سهون با چشمهاش بار رو زیرو رو می کرد و به نوشیدنی های پشت پیشخوان نگاه می کرد تا یکی رو سفارش بده که متوجه نگاه خیره ی رُی شد .

بدون اینکه سمتش برگرده و نگاهش کنه زمزمه کرد : بس کن رُی ، قرار نیست به مردم اینجا اطمینان بدی گی هستی .

-تو اینکارو برام می کنی .

سهون با هنگ برگشت و بهش نگاه کرد . چشمهاش رو ریز کرد : منظورت چیه ؟

رُی روی میز خم شد و به خوده سهون اشاره کرد : تو زیادی جذابی ، و وقتی اینطوری جلوی من میشینی هر کسی که باشه هرچقدر هم ناشی حدس میزنه اینجا چه خبره …

سهون هوفی کشید و از جاش بلند شد .

-هی هی باز کجا ؟

رُی با چشم سهون رو میپایید که تا جلوی پیشخوان پیش رفت و با دست به مشروب خاصی اشاره کرد .

براش مهم نبود سهون چی سفارش میده ، همینکه می تونست سرتاپاش رو اینطور تماشا کنه براش کافی بود .

داشت از تماشای استایل متفاوت سهون لذت می برد که ذهنش به تمام اتفاقات گذشته فلش بک …

به دوماهی که گذشت …

روزهای بد زیادی که گذرونده بود و روزهای بدتری که گذرونده بودن !

رُی کم کم داشت بین افکار و خاطراتش غرق میشد که سهون با مشروب تو دستش و دو تا گیلاس جلوی رُی نشست : به چی انقدر عمیق فکر می کنی ؟

-به تو ، به خودم ، به خودمون .

سهون کج خندید : طوری حرف نزن حس کنم تو دوران نامزدیم هستم ! بگو ببینم چه مرگته .

رُی سرشو به دو طرف تکون داد : مهم نیست . ببینم چی گرفتی ؟

سهون شیشه ی مشروب رو سمته رُی برگردوند : قبلا امتحان کردم ، مزه اش خوبه ، زیادم مستی نداره .

رُی با سر تایید کردو اجازه داد سهون گیلاسش رو براش پر کنه .

مشخص بود رُی تو فکره و از اون واضح تر بیخیالی سهون بود .

فردا روز شروع عملیات بود و تنها کسی که باید اهمیت می داد حتی کَکِش نمیگزید !

___

سوهو دست به سینه ایستاده بود و چشمهاش رو بسته بود .

کریس هم جایی کنارش تنش رو به دیوار تکیه زده بود .

سکوت عجیبی خونه رو پر کرده بود . هیچکس حرفی برای گفتن نداشت … همه منتظر بودن . منتظر چیزی که خودشون هم نمی دونستن چیه !

صدای زنگ در شنیده شد . بکهیون اولین کسی بود که به صدای در واکنش داد : میرم ببینم کیه .

بکیهون از جمع خارج شد و 9 نفر باقی مونده تو جمع باز هم به حریم تلخ خودشون برگشتن .

خونه همچنان غرق همون سکوت تکراری و ازار دهنده بود که صدای بکی توجه همه رو جلب کرد : بچه ها ؟

نگاه همه سمته بکیهون برگشت . تمین در حالی که پشت ویلچر مینهو ایستاده بود وارد شد .

چقدر عجیب بود ، چقدر دردناک بود …

چه مزخرف اکسو داشت از دست می رفت .

کای با دیدن مینهو لبخند قشنگی زدو جلو رفت : مینهویا …

جلوی ویلچر مینهو زانو زد و دستهاش رو گرفت : ممنونم که اومدی ، اما لازم نبود خودتو به زحمت بندازی …

مینهو سرش به دو طرف تکون داد : همه چیز رو شنیدم … نمی تونستم دست رو دست بذارم .

کای سری به نشانه ی تشکر تکون دادو به تمین نگاه کرد که از شدت شرمساری حتی سرش رو هم بلند نمی کرد .

مینهو خودش دست به چرخ ویلچر برد و جلوتر رفت و کنار کریس و سوهو ایستاد : حالش چطوره ؟

کریس فقط آه کشید و سرش رو به دو طرف تکون داد .

سوهو زمزمه کرد : اصلا خوب نیست . داره از دست میره . حتی داره کنترل قدرتش رو هم از دست میده . غمی که وجودش رو پر کرده برای خشمش حکم هیزم داره .

نفش عمیقی کشید : ما باید برای هر اتفاقی اماده باشیم … نمی تونیم لوهان رو هم از دست بدیم .

مینهو چرخ ویلچرش رو حرکت داد و سمته اسانسوری که گوشه ی خونه بود حرکت کرد : من میرم پیشش .

با این حرفش هر کسی بلند شد تا به یک روشی مانع مینهو بشه اما مینهو بدون اینکه لحظه ای تامل کنه وارد اسانسور شد : بهم فرصت بدید . خواهش می کنم .

مینهو دکمه ی اسانسور رو زد . لی سمتش دوید و خواست مانعش بشه که صدای تمین تو سرش پیچید : خواهش می کنم ، بذارید مینهو بره … ما مقصر همه چیز بودیم . اجازه بدید تلاشمون رو بکنیم .

لی عقب ایستاد و  چن درحالی که دستهاش تو جیبش بود ایستاد : ما نگفتیم شما مقصر نبودین ! اما حال لوهان الان اصلا مساعد نیست . نمی خوایم اتفاق بدتری برای مینهو بیفته ، و لوهان .

در حالی که بچه ها طبقه ی بالا سره رفتن و نرفتن مینهو بحث می کردن ، مینهو با ویلچرش سالنی که انتهاش به اتاق تمرین می رسید رو طی می کرد .

حال مینهو از هر کسی که تو اون خونه بود بدتر بود ، حتی از لوهانی که شنیده بود تقریبا از دست رفته !

مینهو خودشو مقصر همه چیز میدونست ، هرچند که بود !

مینهو با کمک سهون ، به خاطر سهون تونسته بود ازادیشو پس بگیره و به زندگی برگرده و سهون …

مینهو همون روزی که از قرنتینه فراری داده شده بود تمام توانش رو به کار برده بود تا حلقه ی امریکا کاری برای نجات سهون انجام بدن … اما …

هیچکس به اندازه ی سهون برای نجات جونش مَرد نبود ، انقدری که عشق و زندگیشو بذاره و برای نجات کس دیگه ای از جونش مایه بذاره …

مینهو به اتاق تمرین رسید .

به سختی از روی ویلچرش بلند شد و به سمته دره ورودی اتاق تمرین رفت .

توقع داشت دره اتاق تمرین بسته باشه اما .. چند قدمی که جلو رفت متوجه دره شیشه ای اتاق شد به سادگی باز گذاشته شده …

دستش رو به درو دیوار گرفت و وارد فضای بزرگ اتاق تمرین شد . هیچ چیزی عوض نشده بود .

هنوزم اون زمین بزرگ خاکی درست مثل قدیم بود .

نگاهش به اطراف بود که صدایی شنید : ه.همتون .. همتون می دونستین چقدر عاشقشم … می دونستین بدون سهون نمی تونم … بهتون گفتم … گفتم سهون نمی تونه … ولی شما .. ولی شما بی رحمایِ عوضی و خودخواه …

نگاه مینهو به جسم ظریفی افتاد که وسط زمین تمرین رو زمین نشسته بودو زانوهاش رو تو بغلش گرفته بود . صدای هق هق ارومش از اون فاصله هم به خوبی شنیده میشد .

هیچ دیواری اطرافش نبود تا بهش تکیه بده وقتی اولین قدمش رو به سمته لوهان برداشت : من … من خیلی متاسفم لوهانا ..

چند ثانیه ای گذشت و مینهو حس کرد لوهان از گریه دست کشید و سرشو بلند کرد . انگار صداشو شناخته بود . مینهو منتظر هر واکنشی از لوهان بود به جز اینکه فقط بپرسه : چی ؟

مینهو با تردید جملشو تکرار کرد : من خیلی متاسفم لوهان شی …

لوهان سرشو به سمته مینهو برگردوند و مینهو تونست نیمرخش رو ببینه …

چند لحظه ای گذشت و لوهان از جاش بلند شد . به ارومی سمته مینهو برگشت و مینهو تونست چهره ی لوهان رو بعد از مدتها ببینه .

یک جفت چشم سرخ و خیس ، گونه هایی که به سطح استخون رسیده بود و پوستی که کاملا رنگ باخته بود .

لوهان اخم کرد : ح.حرفتو تکرار کن ..

و یک قدم به سمته مینهو جلو اومد .

مینهو بیشتر از هر چیز دیگه ای از این ارامش ترسناک لوهان وحشت کرده بود : متاسفم ، من متاس…

هنوز جملشو تموم نکرده بود که لوهان با خشمگین ترین لحن ممکن فریاد کشید : مگه سهون مُرده که تو برام متاسف شدی ؟؟؟ هاااااااااا ؟؟؟

مینهو با ترس سعی کرد یک قدم به عقب برداره …

لوهان قدم دیگه ای به جلو برداشت : با توام ، لال شدی ؟؟؟ میگم مگه سهون مرده که میگی متاسفی ؟؟؟

مینهو سرشو به دو طرف تکون داد : نه .. نه اصلا .. من اصلا همچین منظو…

که با اولین نگاه به اطرافش … تازه متوجه منظور سوهو شد :

” اصلا خوب نیست . داره از دست میره . حتی داره کنترل قدرتش رو هم از دست میده . غمی که وجودش رو پر کرده برای خشمش حکم هیزم داره . “

تکه سنگهایی به سایزهای متفاوت اطراف لوهان رو هوا ایستاده بود . فقط کافی بود لوهان یک دستش رو حرکت بده تا مینهو زیر تموم اون تکه های سنگ دفن بشه !

به سختی یک قدم به سمته عقب برداشت و دستش رو جلو برد : لوهانا .. باور کن اصلا منظور بدی نداشتم ..

لوهان سرجاش ایستاد ، نگاه درستی به سرتاپای مینهو انداخت که جلوش قدعَلم کرد بود !

مینهو جلوش ایستاده بود ؟ چطور .. چطور ممکن بود همه چیز برای همه خوب پیش بره و برای لوهان …

چشمهاش دوباره تر شده بود : چ.چطور تونستی ؟ ها ؟ چطور تونستی کسی که برای نجات جونت خودشو به کشتن داد رو اونجا تنها بذاری و برگردی ؟ چطور وجدانت اجازه داد ؟

لوهان سئوال اخرش رو فریاد کشید .

لوهان با یک دستش اشکی که از گوشه ی چشمش پایین افتاد رو پاک کرد : سهون به خاطر تویه لعنتی داره اون گوشه ی دنیا زجر می کشه و تو جلوی من ایستادی و میگی متاسفی ؟

لوهان دوباره از خشم فریاد کشید : من حتی نمی دونم سهون الان زنده اس یا نه و تو … تو چطور جرعت می کنی جلوی چشمم اینطور با افتخار بایستی ؟

مینهو می تونست سنگهایی که اطراف لوهان منتظرن تا با یک حرکت به سمتش روونه بشن رو ببینه که با گذشت هر لحظه تعدادشون بیشتر میشد .

سرشو تکون داد : خواهش می کنم لوهانا .. منو ببخش … من تمام تلاشم رو کردم ..

لوهان دندون هاش رو روی هم فشرد و قدم دیگه ای به سمته منیهو برداشت : تو تلاش کردی ؟ هه … البته که تلاش کردی ! اما فقط برای نجات خودتت .. اصلا وقتی پاتو از اونجا گذاشتی بیرون لحظه ای شد که برگردی و بهش نگاه کنی ؟ لحظه ای شد که برگردی و صداش کنی ؟

لوهان با خشم سره مینهو داد کشید : تو هرگز تلاشی برای نجات سهون کردی ؟؟؟

در حالی که صورتش با گذر زمان خیس میشد سرشو به دو طرف تکون داد : تسلیم شدن .. همه تسلیم شدن … هیچکس قرار نیست سهونه منو برگردونه می فهمی ؟ می فهمییییییییی ؟؟؟

-لوهانا .. من …

-هیچی نگو .. هیچی نگو .. تو نمی تونی بفهمی … تو هر روز تو بغل تمین چشم باز می کنی ، هر شب لمسش می کنی و من … من حتی …

بغض سنگینش حرف لوهان رو به زبونش نرسیده خفه کرد : بوی عطرش از خونه رفته .. سهونه من رفته .. سهونه من رفته …

لوهان دو زانو رو زمین افتاد … قطرات اشکش تنها همدم های ترحم کننده ای بودن که جلوی پاش مینشستن و تنهاش نمیذاشتن …

و مینهو … اینبار فقط یک چیز میدید ، تکه های خرد شده ی لوهان که رو زمین ریخته بود و فقط … فقط یک نفر بود که می تونست تکه هاش رو کنار هم برگردونه . کسی که به نظر قصد برگشت نداشت !

___

برگشت به مبلی که جلوی تلوزیون هتل بود نگاه کرد . به اون چهره ی سرد که درست دو ماه بود هیچ حسی توش دیده نمیشد . البته به غیر از روزهایی که نیشخند یخ زده ای رو لباش مینشست .

رُی اه خفه ای کشید و کنار سهون رو مبل نشست : برای فردا اماده ای ؟

-من قرار نیست کاری بکنم . تو مقر می مونم تا عملیات تموم بشه . همینکه اسیر ها برسن کار من شروع میشه .

-منظورت چیه ؟

سهون نفس عمیقی کشید و بیشتر خودش رو توی مبل فرو کرد : من فقط قراره مهارشون کنم . از ژنرال شنیدم که میگفت ، ظاهرا اونها هم قدرت دارن . من قراره مهارشون کنم . فقط همین .

-فکر می کردم تو عملیات فردا هستی !

-نه ، انجام عملیات با شماست . من مقر رو ترک نمی کنم .

رُی سری تکون دادو به نیم رخ سهون خیر شد که بی حس تلوزیون تماشا می کرد .

چقدر ناامید کننده بود . چقدر ازارش می داد .

حق با دکتر میلر بود …

فش بک »

بوآ : می دونی از دکتر میلر چی شنیدم ؟ هه . می گفت سهون همینکه وارد ارتش ژنرال اسمیت بشه تبدیل به یک ماشین ادم کشی میشه . یک رباط . می دونی این یعنی چی ؟

رُی : نمی فهمم ، نمی فهمم منظورت چیه . درست حرف بزن …

بوآ : مطمئن باش سهون یک بار دیگه دچار پرش ذهنی خواهد شد . به محض اینکه وارد ارتش ژنرال اسمیت بشه اخرین ذره ی خاطراتش رو هم از یاد میبره . سهون دوران ورود به مقر ، اموزش تحت نظر کاپیتان مک و حتی تک تک دردهایی که کشید رو به یاد خواهد داشت اما .. فرار از اینجا … دلیلش برای حضور در اینجا … سهون دیگه یک جاسوس کره ای نخواهد بود . سهون به طور قطع به یکی از ادم کش های ژنرال اسمیت تبدیل میشه که دیگه هیچ حسی نخواد داشت . سهون واقعی ، سهونی که منو تو میشناسیم به زودی میمیره و به جاش ، سهونی به دنیا میاد که احتمالا هیچ هدفی جز ادمکشی برای اربابش که ژنرال اسمیت باشه نداره …

پایان فلش بک «

حقیقتا حق با بوآ بود . سهون حالا فقطو فقط یک ماشین ادمکشی شده بود . با قدرتش با راحتی ادم میکشت ، بدون اینکه حتی براش مهم باشه ایا دلیل درستی برای کشتنشون داره یا نه ؟

 

 

اینم از این ، تناقض و تفاوت رو حس کردین ؟ 

 

فقط یک چیزی می خوام بهتون بگم دوستای عزیزم  و اینکه متاسفانه الان زیاد تو شرایط روحی خوبی نیستم و به شدتتتتتت به نظراتتون نیاز دارم که انگیزه بده بهم ، فرقی نمی کنه انتقادی یا هر چی …

دوستای سایلنت ریدر هم لطف کنن یک دستی به نظرات بزنن خوشحال میشم خخخ 

می دوستمتون ^_^

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)