fanfiction Dark Power ep 18.3

این قسمت رو دوست دارم ،

یکم احساسات عجیب غریب میاره سراغتون …

پوسترم چطوره ؟ پوسترمم دوست دارم خخخ

خبببب ، به فصل سوم رسیدیم . 

Daer Enemy

دشمن عزیز !

چه حسی بهتون میده ؟؟؟

 

 

دونه های ریز برف همراه سوز سرد اغازین زمستونی پایین می اومدن و درست جلوی پاش مینشستن .

عجیب بود که اون زمستون نرسیده کوله باره سنگینی از سرما به شهر بخشیده بود .

براش لذت بخش بود هرباری که اون سوز سرد به حریم گرمش تجاوز می کرد .

سرشو خم کردو نزدیک یقه ی کت چرمیش که رسید نفس گرمش رو بیرون داد .

رُی از سرما دستهاش رو تا انتها داخل هر دو جیبش فرو کرد : اوهههه خدای من … بهت نگفتم ؟ بهت نگفتم این بیرون یخ می زنیم ؟ بیا برگردیم .

سهون دست به سینه به قدم زدن تو برف ادامه داد : منم بهت گفتم اگه خیلی نگرانی که سرمابخوری مجبور نیستی باهام بیای .

رُی هوای گرم دهانش رو با حرص بیرون داد و درحالی که دندون هاش رو روی هم فشار می داد طوری که فقط خودش بشنوه زمزمه کرد : لعنت به تو اوه سهون ، لجبازتر از تو به عمرم ندیدم .

بلند ادامه داد : من کی گفتم نمی خوام باهات بیام ؟ من فقط دارم میگم این کشوره لعنتی خیلی سرده .. مطمئنن وقت بهتری هم برای …

مشغول غرغر کردن بود که با دیدن سهون که ناگهانی مسیرش رو عوض کرد حرفش رو خورد : هی هی سهون کجا ؟

سهون داخل کوچه ی باریکی پیچید . کوچه ای که به لطف دیوار های بلندش دونه های برف به سختی داخلش نفوذ می کردن .

سهون به انتهای کوچه ی باریک اشاره کرد : باره کوچیکی اونجاست .

رُی با تعجب سمته سهون برگشت : می خوای مست کنی ؟ فردا باید …

سهون پرید وسط حرفش : می دونم ، می دونم … حواسم هست .

و وارد بار کوچیک انتهای کوچه شد و رُی هم پشت سرش وارد شد .

سهون چهره ای متشابه داشت اما رُی خارجی بودنش رو فریاد می زد .

سهون میز کوچیکی گوشه ی بار برای نشستن انتخاب کرد و رُی هم بی توجه به نگاه مردم ، رو به روی سهون و درست پشت به افرادی که تو بار بودن نشست .

-کره ای ها ، فکر نمی کردم تا این حد خیره سر باشن .

اروم تر ادامه داد : چشم ازم نمیگیرن .

سهون نیشخند زدو بی توجه به حرفهای رُی کت مشکیش رو دراورد .

زیرش فقطو فقط یک رکابی سفید با طرحهای رنگی شلوغ پوشیده بود که به خوبی خالکوبی بازوهاش رو نشون می داد .

رُی با دیدن تن سهون لبخند کجی رو لباش نشست : ای خودنما .

سهون کتش رو پشت صندلی گذاشت و به صندلی تکیه زد .

ترکیب اون رکابی با طرحهای شلوغ ، در کنار خالکوبی های دَرهَم روی بازوهاش و پرسینگ نقره ای رنگی که گوشه ی لبای سرخش خودنمایی می کرد ، همراه موهایی که از انتها کوتاه شده بودن سهون رو تو ذهن هرکسی یک خلافکار به تمام معنی جلوه میداد .

رُی هم به صندلی تکیه زدو بی هیچ حرفی مشغول تماشای پسر رو به روش شد .

سهون با چشمهاش بار رو زیرو رو می کرد و به نوشیدنی های پشت پیشخوان نگاه می کرد تا یکی رو سفارش بده که متوجه نگاه خیره ی رُی شد .

بدون اینکه سمتش برگرده و نگاهش کنه زمزمه کرد : بس کن رُی ، قرار نیست به مردم اینجا اطمینان بدی گی هستی .

-تو اینکارو برام می کنی .

سهون با هنگ برگشت و بهش نگاه کرد . چشمهاش رو ریز کرد : منظورت چیه ؟

رُی روی میز خم شد و به خوده سهون اشاره کرد : تو زیادی جذابی ، و وقتی اینطوری جلوی من میشینی هر کسی که باشه هرچقدر هم ناشی حدس میزنه اینجا چه خبره …

سهون هوفی کشید و از جاش بلند شد .

-هی هی باز کجا ؟

رُی با چشم سهون رو میپایید که تا جلوی پیشخوان پیش رفت و با دست به مشروب خاصی اشاره کرد .

براش مهم نبود سهون چی سفارش میده ، همینکه می تونست سرتاپاش رو اینطور تماشا کنه براش کافی بود .

داشت از تماشای استایل متفاوت سهون لذت می برد که ذهنش به تمام اتفاقات گذشته فلش بک …

به دوماهی که گذشت …

روزهای بد زیادی که گذرونده بود و روزهای بدتری که گذرونده بودن !

رُی کم کم داشت بین افکار و خاطراتش غرق میشد که سهون با مشروب تو دستش و دو تا گیلاس جلوی رُی نشست : به چی انقدر عمیق فکر می کنی ؟

-به تو ، به خودم ، به خودمون .

سهون کج خندید : طوری حرف نزن حس کنم تو دوران نامزدیم هستم ! بگو ببینم چه مرگته .

رُی سرشو به دو طرف تکون داد : مهم نیست . ببینم چی گرفتی ؟

سهون شیشه ی مشروب رو سمته رُی برگردوند : قبلا امتحان کردم ، مزه اش خوبه ، زیادم مستی نداره .

رُی با سر تایید کردو اجازه داد سهون گیلاسش رو براش پر کنه .

مشخص بود رُی تو فکره و از اون واضح تر بیخیالی سهون بود .

فردا روز شروع عملیات بود و تنها کسی که باید اهمیت می داد حتی کَکِش نمیگزید !

___

سوهو دست به سینه ایستاده بود و چشمهاش رو بسته بود .

کریس هم جایی کنارش تنش رو به دیوار تکیه زده بود .

سکوت عجیبی خونه رو پر کرده بود . هیچکس حرفی برای گفتن نداشت … همه منتظر بودن . منتظر چیزی که خودشون هم نمی دونستن چیه !

صدای زنگ در شنیده شد . بکهیون اولین کسی بود که به صدای در واکنش داد : میرم ببینم کیه .

بکیهون از جمع خارج شد و 9 نفر باقی مونده تو جمع باز هم به حریم تلخ خودشون برگشتن .

خونه همچنان غرق همون سکوت تکراری و ازار دهنده بود که صدای بکی توجه همه رو جلب کرد : بچه ها ؟

نگاه همه سمته بکیهون برگشت . تمین در حالی که پشت ویلچر مینهو ایستاده بود وارد شد .

چقدر عجیب بود ، چقدر دردناک بود …

چه مزخرف اکسو داشت از دست می رفت .

کای با دیدن مینهو لبخند قشنگی زدو جلو رفت : مینهویا …

جلوی ویلچر مینهو زانو زد و دستهاش رو گرفت : ممنونم که اومدی ، اما لازم نبود خودتو به زحمت بندازی …

مینهو سرش به دو طرف تکون داد : همه چیز رو شنیدم … نمی تونستم دست رو دست بذارم .

کای سری به نشانه ی تشکر تکون دادو به تمین نگاه کرد که از شدت شرمساری حتی سرش رو هم بلند نمی کرد .

مینهو خودش دست به چرخ ویلچر برد و جلوتر رفت و کنار کریس و سوهو ایستاد : حالش چطوره ؟

کریس فقط آه کشید و سرش رو به دو طرف تکون داد .

سوهو زمزمه کرد : اصلا خوب نیست . داره از دست میره . حتی داره کنترل قدرتش رو هم از دست میده . غمی که وجودش رو پر کرده برای خشمش حکم هیزم داره .

نفش عمیقی کشید : ما باید برای هر اتفاقی اماده باشیم … نمی تونیم لوهان رو هم از دست بدیم .

مینهو چرخ ویلچرش رو حرکت داد و سمته اسانسوری که گوشه ی خونه بود حرکت کرد : من میرم پیشش .

با این حرفش هر کسی بلند شد تا به یک روشی مانع مینهو بشه اما مینهو بدون اینکه لحظه ای تامل کنه وارد اسانسور شد : بهم فرصت بدید . خواهش می کنم .

مینهو دکمه ی اسانسور رو زد . لی سمتش دوید و خواست مانعش بشه که صدای تمین تو سرش پیچید : خواهش می کنم ، بذارید مینهو بره … ما مقصر همه چیز بودیم . اجازه بدید تلاشمون رو بکنیم .

لی عقب ایستاد و  چن درحالی که دستهاش تو جیبش بود ایستاد : ما نگفتیم شما مقصر نبودین ! اما حال لوهان الان اصلا مساعد نیست . نمی خوایم اتفاق بدتری برای مینهو بیفته ، و لوهان .

در حالی که بچه ها طبقه ی بالا سره رفتن و نرفتن مینهو بحث می کردن ، مینهو با ویلچرش سالنی که انتهاش به اتاق تمرین می رسید رو طی می کرد .

حال مینهو از هر کسی که تو اون خونه بود بدتر بود ، حتی از لوهانی که شنیده بود تقریبا از دست رفته !

مینهو خودشو مقصر همه چیز میدونست ، هرچند که بود !

مینهو با کمک سهون ، به خاطر سهون تونسته بود ازادیشو پس بگیره و به زندگی برگرده و سهون …

مینهو همون روزی که از قرنتینه فراری داده شده بود تمام توانش رو به کار برده بود تا حلقه ی امریکا کاری برای نجات سهون انجام بدن … اما …

هیچکس به اندازه ی سهون برای نجات جونش مَرد نبود ، انقدری که عشق و زندگیشو بذاره و برای نجات کس دیگه ای از جونش مایه بذاره …

مینهو به اتاق تمرین رسید .

به سختی از روی ویلچرش بلند شد و به سمته دره ورودی اتاق تمرین رفت .

توقع داشت دره اتاق تمرین بسته باشه اما .. چند قدمی که جلو رفت متوجه دره شیشه ای اتاق شد به سادگی باز گذاشته شده …

دستش رو به درو دیوار گرفت و وارد فضای بزرگ اتاق تمرین شد . هیچ چیزی عوض نشده بود .

هنوزم اون زمین بزرگ خاکی درست مثل قدیم بود .

نگاهش به اطراف بود که صدایی شنید : ه.همتون .. همتون می دونستین چقدر عاشقشم … می دونستین بدون سهون نمی تونم … بهتون گفتم … گفتم سهون نمی تونه … ولی شما .. ولی شما بی رحمایِ عوضی و خودخواه …

نگاه مینهو به جسم ظریفی افتاد که وسط زمین تمرین رو زمین نشسته بودو زانوهاش رو تو بغلش گرفته بود . صدای هق هق ارومش از اون فاصله هم به خوبی شنیده میشد .

هیچ دیواری اطرافش نبود تا بهش تکیه بده وقتی اولین قدمش رو به سمته لوهان برداشت : من … من خیلی متاسفم لوهانا ..

چند ثانیه ای گذشت و مینهو حس کرد لوهان از گریه دست کشید و سرشو بلند کرد . انگار صداشو شناخته بود . مینهو منتظر هر واکنشی از لوهان بود به جز اینکه فقط بپرسه : چی ؟

مینهو با تردید جملشو تکرار کرد : من خیلی متاسفم لوهان شی …

لوهان سرشو به سمته مینهو برگردوند و مینهو تونست نیمرخش رو ببینه …

چند لحظه ای گذشت و لوهان از جاش بلند شد . به ارومی سمته مینهو برگشت و مینهو تونست چهره ی لوهان رو بعد از مدتها ببینه .

یک جفت چشم سرخ و خیس ، گونه هایی که به سطح استخون رسیده بود و پوستی که کاملا رنگ باخته بود .

لوهان اخم کرد : ح.حرفتو تکرار کن ..

و یک قدم به سمته مینهو جلو اومد .

مینهو بیشتر از هر چیز دیگه ای از این ارامش ترسناک لوهان وحشت کرده بود : متاسفم ، من متاس…

هنوز جملشو تموم نکرده بود که لوهان با خشمگین ترین لحن ممکن فریاد کشید : مگه سهون مُرده که تو برام متاسف شدی ؟؟؟ هاااااااااا ؟؟؟

مینهو با ترس سعی کرد یک قدم به عقب برداره …

لوهان قدم دیگه ای به جلو برداشت : با توام ، لال شدی ؟؟؟ میگم مگه سهون مرده که میگی متاسفی ؟؟؟

مینهو سرشو به دو طرف تکون داد : نه .. نه اصلا .. من اصلا همچین منظو…

که با اولین نگاه به اطرافش … تازه متوجه منظور سوهو شد :

” اصلا خوب نیست . داره از دست میره . حتی داره کنترل قدرتش رو هم از دست میده . غمی که وجودش رو پر کرده برای خشمش حکم هیزم داره . “

تکه سنگهایی به سایزهای متفاوت اطراف لوهان رو هوا ایستاده بود . فقط کافی بود لوهان یک دستش رو حرکت بده تا مینهو زیر تموم اون تکه های سنگ دفن بشه !

به سختی یک قدم به سمته عقب برداشت و دستش رو جلو برد : لوهانا .. باور کن اصلا منظور بدی نداشتم ..

لوهان سرجاش ایستاد ، نگاه درستی به سرتاپای مینهو انداخت که جلوش قدعَلم کرد بود !

مینهو جلوش ایستاده بود ؟ چطور .. چطور ممکن بود همه چیز برای همه خوب پیش بره و برای لوهان …

چشمهاش دوباره تر شده بود : چ.چطور تونستی ؟ ها ؟ چطور تونستی کسی که برای نجات جونت خودشو به کشتن داد رو اونجا تنها بذاری و برگردی ؟ چطور وجدانت اجازه داد ؟

لوهان سئوال اخرش رو فریاد کشید .

لوهان با یک دستش اشکی که از گوشه ی چشمش پایین افتاد رو پاک کرد : سهون به خاطر تویه لعنتی داره اون گوشه ی دنیا زجر می کشه و تو جلوی من ایستادی و میگی متاسفی ؟

لوهان دوباره از خشم فریاد کشید : من حتی نمی دونم سهون الان زنده اس یا نه و تو … تو چطور جرعت می کنی جلوی چشمم اینطور با افتخار بایستی ؟

مینهو می تونست سنگهایی که اطراف لوهان منتظرن تا با یک حرکت به سمتش روونه بشن رو ببینه که با گذشت هر لحظه تعدادشون بیشتر میشد .

سرشو تکون داد : خواهش می کنم لوهانا .. منو ببخش … من تمام تلاشم رو کردم ..

لوهان دندون هاش رو روی هم فشرد و قدم دیگه ای به سمته منیهو برداشت : تو تلاش کردی ؟ هه … البته که تلاش کردی ! اما فقط برای نجات خودتت .. اصلا وقتی پاتو از اونجا گذاشتی بیرون لحظه ای شد که برگردی و بهش نگاه کنی ؟ لحظه ای شد که برگردی و صداش کنی ؟

لوهان با خشم سره مینهو داد کشید : تو هرگز تلاشی برای نجات سهون کردی ؟؟؟

در حالی که صورتش با گذر زمان خیس میشد سرشو به دو طرف تکون داد : تسلیم شدن .. همه تسلیم شدن … هیچکس قرار نیست سهونه منو برگردونه می فهمی ؟ می فهمییییییییی ؟؟؟

-لوهانا .. من …

-هیچی نگو .. هیچی نگو .. تو نمی تونی بفهمی … تو هر روز تو بغل تمین چشم باز می کنی ، هر شب لمسش می کنی و من … من حتی …

بغض سنگینش حرف لوهان رو به زبونش نرسیده خفه کرد : بوی عطرش از خونه رفته .. سهونه من رفته .. سهونه من رفته …

لوهان دو زانو رو زمین افتاد … قطرات اشکش تنها همدم های ترحم کننده ای بودن که جلوی پاش مینشستن و تنهاش نمیذاشتن …

و مینهو … اینبار فقط یک چیز میدید ، تکه های خرد شده ی لوهان که رو زمین ریخته بود و فقط … فقط یک نفر بود که می تونست تکه هاش رو کنار هم برگردونه . کسی که به نظر قصد برگشت نداشت !

___

برگشت به مبلی که جلوی تلوزیون هتل بود نگاه کرد . به اون چهره ی سرد که درست دو ماه بود هیچ حسی توش دیده نمیشد . البته به غیر از روزهایی که نیشخند یخ زده ای رو لباش مینشست .

رُی اه خفه ای کشید و کنار سهون رو مبل نشست : برای فردا اماده ای ؟

-من قرار نیست کاری بکنم . تو مقر می مونم تا عملیات تموم بشه . همینکه اسیر ها برسن کار من شروع میشه .

-منظورت چیه ؟

سهون نفس عمیقی کشید و بیشتر خودش رو توی مبل فرو کرد : من فقط قراره مهارشون کنم . از ژنرال شنیدم که میگفت ، ظاهرا اونها هم قدرت دارن . من قراره مهارشون کنم . فقط همین .

-فکر می کردم تو عملیات فردا هستی !

-نه ، انجام عملیات با شماست . من مقر رو ترک نمی کنم .

رُی سری تکون دادو به نیم رخ سهون خیر شد که بی حس تلوزیون تماشا می کرد .

چقدر ناامید کننده بود . چقدر ازارش می داد .

حق با دکتر میلر بود …

فش بک »

بوآ : می دونی از دکتر میلر چی شنیدم ؟ هه . می گفت سهون همینکه وارد ارتش ژنرال اسمیت بشه تبدیل به یک ماشین ادم کشی میشه . یک رباط . می دونی این یعنی چی ؟

رُی : نمی فهمم ، نمی فهمم منظورت چیه . درست حرف بزن …

بوآ : مطمئن باش سهون یک بار دیگه دچار پرش ذهنی خواهد شد . به محض اینکه وارد ارتش ژنرال اسمیت بشه اخرین ذره ی خاطراتش رو هم از یاد میبره . سهون دوران ورود به مقر ، اموزش تحت نظر کاپیتان مک و حتی تک تک دردهایی که کشید رو به یاد خواهد داشت اما .. فرار از اینجا … دلیلش برای حضور در اینجا … سهون دیگه یک جاسوس کره ای نخواهد بود . سهون به طور قطع به یکی از ادم کش های ژنرال اسمیت تبدیل میشه که دیگه هیچ حسی نخواد داشت . سهون واقعی ، سهونی که منو تو میشناسیم به زودی میمیره و به جاش ، سهونی به دنیا میاد که احتمالا هیچ هدفی جز ادمکشی برای اربابش که ژنرال اسمیت باشه نداره …

پایان فلش بک «

حقیقتا حق با بوآ بود . سهون حالا فقطو فقط یک ماشین ادمکشی شده بود . با قدرتش با راحتی ادم میکشت ، بدون اینکه حتی براش مهم باشه ایا دلیل درستی برای کشتنشون داره یا نه ؟

 

 

اینم از این ، تناقض و تفاوت رو حس کردین ؟ 

 

فقط یک چیزی می خوام بهتون بگم دوستای عزیزم  و اینکه متاسفانه الان زیاد تو شرایط روحی خوبی نیستم و به شدتتتتتت به نظراتتون نیاز دارم که انگیزه بده بهم ، فرقی نمی کنه انتقادی یا هر چی …

دوستای سایلنت ریدر هم لطف کنن یک دستی به نظرات بزنن خوشحال میشم خخخ 

می دوستمتون ^_^

Print Friendly

37 Responses

  1. آقا تو این قسمت مثل خر عر زدم واسه لوهانم حالا گذشته از این حرفا این اولین قسمتی بود که دلم برای ری سوخت و جالب تر هیچ‌ حسی به سهون نداشتم!

  2. خدااااای من حال لوهان دااااغوووونهههههه کههههه دلم کباب شد طفلکیی چقد دیالوگاش دردناک بود ????
    سهون قبل پرش زمانی ذهنش هم خودشو باخت حالا لوهان با دیدن این وضع سهون بدتر زجر میکشه حالا تنها کسی که داره درد میکشه لوهانه ?

  3. آخی رسیدم چقدر عقب بودم اول بگم پوسترای این فیکو دوست دارم مخصوصا این چند قسمت… متوجه شدم چه اتفاقی افتاده راستش خندم گرفته بود چون دقیقا پایان این قسمت گفته بودی شرایط روحی خوبی نداری واین که با نظرات بهت انگیزه بدیم بعد دقیقا همین قسمت جوری شد که با خوندن نظرات تو خودتو میزدی و حرص می خوردی…ممنون بابت وقتی که میزاری.

  4. اوپس. وات د هل؟
    عرررررر. سهوووووونم.
    عررررررررررر. لوهانم.
    وای سهون کلا یه ادم دیگه شد. یعتی در حدی تغییر کرده که رُی اینجوری عزا گرفته. خیلی اوضاع ناجوریه.
    وای دلم واسه لوهان ریش شد. بچم. خیلی غم انگیز بود. خییییلی. حس کردم قلبم داره از شدت غم لوهان فشرده میشه.
    همه چیز دست به دست هم داد تا سرنوشت هونهان به ظالمانه ترین شکل ممکن رقم بخوره.
    به امید روزای بهتر برای هونهان.
    الان رُی و سهون واسه ماموریت اومدن کره! میخوان کیا رو بکشن‌؟ حلواااای من…
    الان فقط دو ماه از آزاد شدن کینه و گیر افتادن سهون گذشته! و اون عوضیا کار خودشونو کردن.
    عالی بود. مرررررسی. خسته نباشی.
    فایتینگ

  5. سلام عزیزم
    اول از همه باید بگم دشمن عزیز من یکی رو که یاد جودی انداخت!خخخ
    خیلیییییییییییی قسمت عجیبی بود میدونی تو یکی از هنرمند ترین آدمایی هستی که میشناسم. این مهارت بالایی میخواد که با یه قسمت کلی حس مختلف به خواننده منتقل بشه. تو تک تک لحظه ها میتونستم از عصبانیت منفجر بشم، پتانسیل اینو داشتم که اشک بریزم و حتی میتونستم اونقدر ناامید بشم که هیچی از روال داستان نفهمم. این احساسات عمیق برای یه قسمت اونم باهم کمیابه. و دوست داشتنی !!
    سهون …. با اینکه یه ماشین آدم کشی وصفش میکنن ولی… نمیدونم چرا باورم نمیشه!! هه… سهونم از دست رفت… چطور امکان داره…
    پوسترت عالیههههههههههههههههههههه هااااااااا فوق العاده…
    من هنوزم به دیالوگ بوآ و ری که نصفه ول شده امید دارم به کمکی که ری میتونه به سهون بکنه… به بوآ تا حدودی.. به عذاب وجدانش البته! و به تنها چیزی که نمیخوام امیدوار باشم کمک یکی دیگه از اکسوئه! اصلا نمیخوام به این بخش فکر کنم حاضرم با فکر از دست رفتن سهون عر بزنم اونا حتی تصورم نکنم!!!
    میدونی راستش دقیق نمیدونم اگه من جای لوهان بودم چی کار میکردم! واقعا نمیتونم تصور کنم کسی رو انقدر عاشقانه بپرستم و دریه چشم به هم زدن از دستش بدم و کسی که تا حدودی میشه مقصر دونستش جلوم سبز بشه!! واقعا نمیدونم چی کار میکنم… احتمالا میمیرم! چون نه قدرت آروم نگه داشتن خودمو دارم. نه جرات ناراحت کردن بقیه. نه علاقه ای به گریه کردن جلوی آدمی که میتونه مقصر باشه!! پس مرگ بهترین گزینست!!خخخ
    نمیتونم توصیف کنم چه قددددددددددر حسای لوهان تو عمق وجودم فرو رفته. هی بچه! نمیتونم بهت بگم چه قددددددددددددددددر الان حسای مختلف تو وجودم هست… شاید به خاطر اینه که زمانی خوندمش که خودم همینطوری یه دلیلی قانع کننده واسه شکسته شدن بغضم داشتم… وای باورم نمیشه دارم اشک میریزم!!!!!!
    فقط میتونم بگم عاشقتم! همیشه تو زمانایی که نیاز دارم یکی باشه و نیست، زمانایی که فشار روم خیلیییییی زیاده آپ میکنی! ببینم نویسنده سایت شدی که منو آروم کنی؟!
    نمیدونم دیگه چه جوری بگم که این قسمت عالی بود. خیلی دوسش داشتم و افتخار میکنم که با نویسنده ای مثل تو آشنا شدم
    از اینکه گفتی حال روحی خوبی نداری دلم لرزید! من آدم جو گیری نیستم که الکی بقیه برام مهم باشن ولی تو به طرز عجیبی برام مهمی! اصلا نمیدونم چرا فقط یه حسه که از وقتی اولین چیزی که تو سایت آپ کردی رو خوندم به سراغم اومد و هر لحظه پررنگ تر شد!! فقط میدونم که دلم میخواد خوب باشی….
    فکر کنم اگه ولم کنن تا صبح حرف داشته باشم بنویسم اینجا! ولی اینو میدونم که تو دلیلی نداری که حسای عجیب غریب منو بخونی. پس بیشتر از این سرتو درد نمیارم
    متشکر بابت این قسمت
    موفق باشی
    دوستت دارم
    لحظه هات رنگی smile
    پ ن:این نیز بگذرد… پس خوب باش !

    • می خوام بدونی که نظراتت رو خیلی خیلی دوست دارم ! و خودتو بیشتر …
      و ازت ممنونم که همونطور که من روت یک حساب جدا از بقیه باز کردم تو هم همینکارو کردی ! خخخ
      راستش این قسمت رو به همین خاطر خیلی دوست دارم که احساسات متفاوتی توش هست ! سردی و بی خیالی که سهون داره در کنار رنج و دردی که لوهان داره ! ادمهایی که روزهای زیادی به عنوان عشق و علاقه ی همدیگه کنار هم بودن حالا کاملا در دو ردیف مقابل هم قرار دارن !
      و خب این قسمت یک مشکل کوچیک بین خواننده ها به وجود اومده که قصد دارم خیلی زود برطرفش کنم !
      چون ظاهرا اون چیزی که مد نظر منه نویسنده بوده رو متوجه نشدن ! و البته فکر می کنم تو هم متوجهش نشدی و خب این ضعف قلمم رو می رسونه .
      البتههههههههه
      همین نکته که ظاهرا هیچکس متوجهش نشده همه رو قسمت بعد به شدت شگفت زده و هیجان زده خواهد کرد !
      بازم ازت ممنونم عزیزم . خیلی زیاد …

  6. چقدر عالی بود دلم برای هونهان خیلی سوخت سهونی که به یه ماشین ادم کشی تبدیل شده لوهانی که از غم سهون پوست و استخون شده و اکسوی که قراره توسط سهون از بین بره این وسط ایا معجزه ای اتفاق میفته ایا عشق لوهان میتونه از قلب سهون گذر کنه و به حافظه اش رخنه کنه
    ممنون عزیزم بازم غافلگیر شدیم و این تفاوت رو دوست دارم خسته نباشی بووووووووووووووووووووووووووووس

  7. جیغغغغغغ فصل سه عررررررررررررر جیغغغ ?????????

    عه….؟؟؟؟ ??سهون چرا همچین شده.??.. خالکوبی…؟؟?? با روی دوس شده? .. یعنی هونهان فرت??
    حیوونی لوهانکم چرا عذاب میکشه ??? دلم ریش شد براش ?? ولی چرا حلقه آمریکا نمیده کمک ??
    دستگاه آدم کشی…؟ ??سهونی مهربونه..!! ?اسمیت عوضییی ببین با بچه چکار کرده ????

    بابت این قسمت هم بسیار مرسی ???دستتون درد نکنه عالی بود ???مث قسمت های قبلی..!??? بسیار سپاس ???? خدافظ دوست عزیز?????

  8. عررررررر تو این دوماه سر سهون چی اومده سهون که همیشه واسه هر چیزی یه نقشه ای داشت نهههههههه من سهون بی حسو ندوست من سهوووونی خودمو میخااااام گفتیم شاید ری هون بشه کمکش کنه پ چیییییی شد

    ابجی گلم همه تو زندگی یه وقتایی پیش میاد که تحت تاثیر قرار میگیرند که به شدت تو روحیشون تاثیر میذاره اما ناامید نشو ووقوی باش مطمعن باش موقتیه و تموم میشه

  9. خوندم?????
    عررررر سهون ادم کش میشود?????
    اصلا سهون برمیگرده؟؟؟؟؟
    اعضا خبر داشتن که مینهو بدون سهون داره میاد؟؟؟؟
    خدایا چه داستانیه حتما الان یکی دیگه برا نجات سهون میره سهون میاد اون میمونه یکی میره اونو نجات بده اون میاد باز اون یکی نمیاد????
    منتظر قسمت بعد هستم و توروخدا انقدر سهونه منو بدون حس نشون نده
    به خدا شاید بهش بگن پوکر فیس ولی جلو دوربین پوکیر فیسه
    همه ی اعضا اعتراف کردن سهونم جزو اعضای شلوغ و شوخ طبع گروهه
    عررررررررررررررررررر اخ جون ابن طوری ری هون نداریم مرسیییییی
    منتظر قسمت بعد هستم اونی???

  10. واییییییییییی جیغغغغغغغغغغغغغغ این قسمت خیلی عالی بود قیافه ی سهون هم که نگووووو من که به فنا رفتم .
    ببینم ماشین آدمکشی؟ اونم سهون؟مگه میشه آخهههههه؟؟ سهونی من خیلی مهربونه چطور ممکنه؟
    وایییییییی بی صبرانه منتظر قسمت جدیدم .
    خسته نباشییییییییی.
    فایتینگ^_^

  11. چقدر سهون وحشتناک شده ولی بازم احساس میکنم نقشه داره
    نمیدونم چرا !!! شاید برای اینکه از اول با نقشه وارد شد و
    برای همه چی برنامه ریزی کرده بود
    دلم برای لوهانی سوخت
    پوسترم عالی بود مرسی گلم

  12. واییییییییییییی الان نمیتونم بخونم ولی با پوستره روحم شاد و یادم گرامی باد
    سهوننننن
    بعد اینکه خوندم یه صفحه برات نظر میزارم سارا جون
    نمیدونم گفته بودم که اسم منم سارا هس
    خخخخخ چه افتخاری امیدوارم زودتر حالت ردیف و گوگولی مگولی بشه عزیرم
    مطمئن باش کسایی تو سراسر این کشور هستن که نمیخوان نویسنده ی محبوب و دوست داشتنیشون حالش بد باشه
    دوستت دارم هم اسمم???

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *