هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 19.3

به نظرتون جنگی که یک طرفش سربازهای امریکایی و یک طرفش ادمهایی با قدرت های ماورائی باشن نتیجه اش چی میشه ؟!

اینم از قسمت دوم از فصل سوم : 

ساعت چهار صبح روز یکشنبه بود . جز خودشون دو نفر کس دیگه ای تو اتاق نبود . رُی کمرش رو محکم تر کرد و به کنار دستش نگاه کرد که سهون روی سکوی اتاق نشسته ، خم شده بود و بند پوتین هاش رو محکم می کرد .

با لبخند سمتش رفت و از پشت دستهاش رو دور کمرش محکم کرد : برام ارزوی موفقیت کن .

سهون : ارزوی موفقیت من دلیل نمیشه که تو موفق بشی !

رُی خندید و بدون هیچ فکری که حرف سهون چه معنی می تونه داشته باشه گردن برهنش رو بوسید : البته … من به هرحال موفق برمیگردم .

سهون سرشو بلند کرد و باعث شد لبهای رُی تا روی گونش بخزن : اما من برات ارزوی موفقیت می کنم . مطمئنم جایی بالاخره کارساز میشه !

سهون سری تکون داد : شاید .

لبخند رُی رو لبش ماسید . دستهاش رو دور شونه های سهون حلقه کرد و کنارش رو سکو نشست . به چشمهای مشکی رنگش خیره شد که بی هیچ احساسی بهش ذل زده بودن !

رُی اروم ، طوری که فقط سهون بشنوه زمزمه کرد : من فقط به یک دلیل برات ارزوی موفقیت می کنم ، فقطو فقط به این خاطر که مطمئن بشی هواتو دارم . مطمئن باش هربار برگردی و پشت سرت رو نگاه کنی من رو پشتت می بینی . من پشتت رو خالی نمی کنم .

سهون لبخند بی حسی زد : خوبه . خوشحالم .

رُی بوسه ی کوتاهی رو لبهای سرخ سهون زد : شب میبینمت.

___

کم کم تبدیل به عادت شده بود ، به سادگی روی زمین خاکی پاهاش رو تو شکمش گوله کرده بود و سرش رو روی دستش گذاشته بودو به خواب رفته بود .

دیگه هیچ چیزی براش مهم نبود … هیچ انگیزه ای برای ادامه نداشت …

هر صبح از رویاهای شیرینش با سهون بیدار میشد و هر شب با کابوس نبودش به خواب می رفت …

چه دلیلی می تونست انقدر قانع کننده باشه که لوهان از زندگی نباتیش (نبات = گیاه) دست بکشه ؟

چه اتفاقی می تونست انقدر خوب باشه که لبهای خشکیده ی لوهان رو به لبخند باز کنه ؟

با صدای ناله ی بلند کسی چشم باز کرد ! اون صدا باعث شده بود قلبش با شدت به سینه اش بکوبه .

نمی تونست بفهمه اون صدا از درون سر خودش ، از بین رویاهاش شنیده شده بود یا صدای جایی این بیرون منعکس شده بود ؟!

نگاه ترسیده اش رو تو زمین تمرین می گردوند که صدایی بلند تر و وحشتناک تر تکرار شد !

بی تامل بلند شدو نشست ، سعی کرد بهتر گوش بده …

صداهای عجیبی شنیده میشد … صداهایی که اصلا عادی نبودن …

خواست از جاش بلند شه که کای رو جلوی چشمهاش دید که همون لحظه به اتاق تمرین تلپورت کرده بود !

کای نفس نفس می زدو در کمال ناباوری وضع به شدت نامرتبی داشت ، لوهان خواست چیزی بگه که کای خیلی سریع سمتش دوید و دستش رو گرفت : باید از اینجا بریم لوهانا … بهمون حمله کردن … عجله کن …

لوهان با چشمهایی گرد شده و چهره ای وحشت کرده خشکش زد . دست کای رو نگهداشت و مانع حرکتش شد : چ.چی ؟ از چی حرف می زنی ؟ کی حمله کرده ؟

کای : محض رضای خدا لوهان ، باید بریم ، اون امریکایی های کثیف ریختن اینجا ، تا وقتی بچه ها سرشون رو گرم می کنن ما باید بریم … اونا هم خودشون …

لوهان : بریم ؟ کجا بریم ؟ پس بچه ها چی ؟

کای : نگران نباش لوهان اونا خودشون از پس این امریکایی ها برمیان ، ولی تو نباید اینجا بمونی …

لوهان اخم کرد : چرا ؟ نکنه فکر کردی میذارم همه چیزمو برای بار دوم ازم بگیرن ؟

کای با چشم های گرد شده سکوت کرده بود .

لوهان : من بی اینکه حتی فرصت داشته باشم برای نجات سهون تلاش کنم از دستش دادم ، نمیذارم این اتفاق تکرار بشه… قرار نیست مهمترین دارایی های زندگیم رو بی تلاش از دست بدم …

کای : ولی بالا …

لوهان : نه کای ! نه !

کای توقع نداشت لوهان همچین واکنشی داشته باشه اما به نظر می رسید لوهان هنوز برای تسلیم شدن به اندازه ی کافی ضعیف نشده !

حالا که سهون نبود ، اکسو ، اکسو نباید از دست می رفت !

لوهان خیلی سریع از اتاق تمرین خارج شد : دنبالم بیا کایا .

برخلاف تصور کای لوهان مسیر عکس خروج رو در پیش گرفت و از پله هایی که کنار سالن تمرین تعبیه شده بودن بالا رفت .

کای : لوهانننن ! هیچ معلوم هست چیکار می کنی ؟

لوهان به سرعت از پله ها بالا می رفت : فقط بیا کای …

در میانه ی پله ها اتاقک محافظ بود که دیدش به اتاق تمرین برمیگشت ، کای همیشه فکر می کرد این اخره مسیره راه پله اس و ادامه ی پله ها به جایی نمی رسه در حالی که اشتباه می کرد !

لوهان تا انتهای پله ها رو بالا رفت و در کمال تعجب سر سالن دیگه ای دراورد !

کای کنارش ایستاد و با دیدن سالنی که اتاقهای خودشون توش تعبیه شده بود متعجب شد !

لوهان : اونا دقیقا کجان ؟

کای : تعدادشون خیلی زیاده ! برای دستگیریمون اومدن ، اونا خودمون رو می خوان !

-تو اشپز خونه هم هستن ؟

کای سرشو به دو طرف تکون داد : نه ، هیچکس از حال خارج نشده .

لوهان سری تکون داد : خوبه ، تو برو پیش بچه ها ، من دست پر میام .

لوهان خواست سمته اشپز خونه بره که کای دستش رو گرفت : لوهانا … لطفا .. اونا مسلح اومدن ، مراقب باش .

لوهان سری تکون دادو خیلی سریع خودش رو به اشپز خونه رسوند ، لوهان سابقه جنگیدن رو داشت و خیلی خوب می دونست جنگ مسلح و رو در رو یعنی چی !

لوهان تمام قفسه ها رو باز کرد و هر تعداد که چاقو تو کابینت ها بود رو بیرون کشید و تحت قدرتش همشون رو روی هوا نگهداشت .

درسته که لوهان شکسته بود اما دلیل نمیشد بخواد شکست بخوره !

با قدمهای تندی از اشپز خونه خارج شد ، و درست پشت سر همه بیرون اومد !

باور کردنی نبود … مدت ها بود همچین صحنه هایی ندیده بود … سرباز هایی که زیره قدرت بچه ها خرد میشدن و اسلحه هایی که برعکس طرفشون گرفته میشد !

قبل اینکه پا توی حال خونه بذاره دستهاش رو بالای اورد و می تونست تک تک چاقو ها رو ببینه که به دنبال دستش بالا ایستادن .

اولین سربازی رو که دید چاقویی رو سمتش پرتاب کرد و سرباز رو زمین افتاد ، و همینطور سرباز های بعدی ، تنش و استرسی که تو خونه حس میشد از همیشه بدتر بود ، یک نفر از سمتی در حالی که لباسش اتیش گرفته بود به بیرون فرار می کرد و یکی دیگه مثل قابل یخی وسط خونه خشک شده بود !

اما چیزی که جای تعجب داشت تعداد سرباز هایی بودن که به نظر تموم نشدنی میومدن … سرباز هایی که از فضای سفید پوشه جنگل درها و پنجره ها رو میشکستن و وارد خونه میشدن …

سربازی که جلوش بود اسلحه ای سمتش گرفته بود اما قبل هر واکنشی چاقویی تو گردنش فرو شد و رو زمین افتاد ، درست همون لحظه دستی رو شونه اش نشست .

کای : لوهانا ، اینا خیلی زیادن ، باید از اینجا بریم ، بیشتر از این موندن اصلا به صلاح نیست …

لوهان نگاهی به اطرافش انداخت ، حق با کای بود .

لوهان : تائو ، پیداش کن . بیارش پیشه من .

کای سری تکون داد و در لحظه از جلوی چشمهای لوهان ناپدید شد …

لوهان چشمهاش رو تو خونه گردوند و چشمش به لی افتاد و که با سربازی تن به تن درگیر شده بود . خودشو به لی رسوند و پشت سرباز قرار گرفت و با یک حرکت دست گردنش رو شکست .

لی با دیدن لوهان لبخند زد : فکر نمی کردم بیای .

-نمیذارم اخرین داراییم رو از چنگم در بیارم .

و چاقوی دیگه ای به سمته سربازی که رو به روی کریس ایستاده بود پرتاب کرد .

لبخند گرم کریس به چشمهای سردش واقعا امیدوار کننده بود . لوهان هم لبخند متقابلی زد و نیروی دوباره ای گرفت …

همون لحظه کای همراه تائو کنار لوهان برگشت .

تائو با دیدن لوهان لبخند عریضی زد .

لوهان : تائویا .. می تونی زمان رو تا وقتی که کامل از منطقه خارج بشیم برامون نگهداری ؟

تائو سرش رو به دو طرف تکون داد : من تلاشمو کردم ! بارها … ولی این فضا بیش از حد پر جمعیت شده ! تنها برای چند دقیقه می تونم زمان رو برای همه ی این ادم ها نگهدارم ! تازه اون بیرون با ون های بزرگی منتظر ایستادن که بریزن تو ، من هر سوراخ سومبه ای که فکرشو بکنی برای فرار گشتم ولی هیچ …  بکهیوننننننننننننن !

همه ی بچه ها با طنین صدای شلیک و فریاد تائو به سمته صدا برگشتن ، و بکهیون جلوی چشم همه رو زمین افتاد .

همه به نوعی می خواستن خودشون رو به بکی برسونن … و این به نظر بزرگترین اشتباه همشون بود !

سوهو زودتر همه خودش رو به سرباز و بکهیون رسوند و قبل اینکه دست سرباز به بک بخوره پشت سرش ایستادو در حالی که از خشم می لرزید دستهاش رو حرکت داد و در یک ان تمام اب بدن سرباز رو بیرون کشید و سرباز مث یک تکه چوب خشک شده رو زمین افتاد .

سوهو کنار بکهیون رو زمین نشست و دستش رو زیر سرش گذاشت و اسم لی رو صدا زد ..

تنها کسی که تو اون لحظه می تونست به بک کمک کنه لی بود .

اما لی به شدت با سربازی درگیر شده بود و به نظر می رسید نمی تونه از پسش بربیاد ، لوهان ، کای و تائویی که کنارش ایستاده بودن رو رها کرد و خودش رو به لی رسوند و سربازی که باهاش درگیر شده بود عقب کشید .

لوهان : لییی برو پیش بک زود باش ، زود باش ..

چیزی فرق نکرده بود ! حالا لوهان به جای لی با سرباز درشت هیکلی که جلوش بود درگیر شده بود . به نیشخند عجیبی که رو لبهای پسر بود خیر شده و با حرکت دستش چاقوهایی که تو تن هر سربازی فرو شده بود رو بیرون کشید و کنار خودش نگهداشت ، سرباز یک قدم عقب تر ایستاد و پوزخند مسخره اش رو لبهاش ماسید . در عوض لوهان کسی بود که با لبخندش به سرباز نوید مرگ میداد . قبل اینکه سرباز دست به اسلحه اش ببره تمام چاقو تو تنش فرو رفته و بیرون کشیده شده بود .

سرباز رو زمین افتاد و لبخند لوهان هم از روی لبهاش پاک شد ، خواست قدمی به جلو برداره و خودشو به بکهیون برسونه تا از حالش باخبر بشه که چان رو جلوش دید که پشت بهش ، رو به بکهیون که رو زمین افتاده بود ایستاده بود . هیچ حرکتی نمی کرد .

حال چانیول عجیب بود ! اینکه سمته بک نمی رفت ، اینکه صداش نمی زد ، اینکه عصبی نبود !

لوهان دستشو رو شونه ی چان گذاشت اما قبل اینکه لحظه ای بگذره دستش رو به شدت عقب کشید ! بدن چانیول به حدی داغ بود که به نظر می رسید میتونه دست لوهان رو ذوب می کنه : چ.چانیولا …

سره چانیول سمته لوهان برگشتو لوهان بالاخره تونست چانیول رو ببینه .. چشمهاش … چشمهای درشتش که مثل دو گوی اتشین سرخ شده بود ..

لوهان با ترس قدمی به عقب برداشت …

قطره ی درشت اشکی از گوشه ی چشمش پایین افتاد و همونطور که نگاهش به لوهان بود دستش رو بلند کرد و لوهان به شعله هایی که از دست چان بلند میشد ذل زد ، خواست چیزی بگه که چانیول گلوله ی درشت اتشی سمته لوهان پرتاب کرد و لوهان ناخوداگاه سرشو دزدید و گلوله ی اتش به سرباز پشت سرش خورد که برای کشتنش منتظر ایستاده بود !

سرباز در حالی ک می سوخت پشت سره لوهان زمین خورد و لوهان نفس ارومی کشید ، برگشت اما … اما پشت سرش هیچ اثری از چانیول نبود .

نگاهش به سمته بکهیون چرخید که بی جون رو زمین افتاده بود … نفس عمیقی کشید و سعی کرد از رسیدن سرباز ها به سمتش جلوگیری کنه ..

می تونست بچه ها رو هر طرف از خونه ببینه که چطور قدرت نمایی می کردن ، درسته که حس غرور قشنگی داشت ، جنگیدن برای همدیگه … اما کلمه ی جنگ ! اصلا چیزی نبود که بشه باهاش حس خوبی پیدا کرد …

 قدمهاش رو به سمته سربازی برمیداشت و هر تکه ی خرده شده ای از شیشه که تو خونه بود رو با دستهاش بلند می کرد ، که لحظه ای …

لحظه ای هر کسی که تو خونه بود از حرکت ایستاد ، کار تائو نبود .. کار تصویر وحشتناک انفجار هایی بود که بیرون خونه یکی یکی پشت سره هم اتفاق می افتادن ..

بین ذرات سفید برف که جنگل بیرون خونه رو سفید کرده بودن ، رنگ سرخ اتش و پشت سرشون دود های سیاه حقیقتا خیره کننده بود ..

-چانیول !

هیچ کدوم از اعضای اکسو نیازی به فکر کردن نداشتن ، دلیل رخداد ها مشخص بود … !

صدای انفجار های ممتد فضا رو بیش از حد ترسناک کرده بود ، هرچند خروج سرباز ها از منطقه به چشم قابل دیدن بود و این خبر خوبی بود !

با گذر لحظه ها سرباز هایی که وارد خونه شده بودن یکی یکی با فرمان عقب نشینی از خونه خارج شدن ، حالا اطراف تمام خونه شعله های بزرگ اتش به وضوح دیده میشد ، به نظر می رسید خشم چانیول دیوار محافظی برای هر کسی که تو خونه بود کشیده بود ، و این اول از همه برای عشقش .. !

لوهان قدمی به عقب برداشت ، بچه ها از تکاپو ایستاده بودن و فقطو فقط به شعله های زبانه کشیده ی بیرون از خونه نگاه می کردن .

صدای لی شکننده ی اون سکوت سرسام اور بود : زخمش عمقی نیست ، به زودی خوب میشه …

کریس نفس عمیقی کشید و رو زمین نشست : به نظر می رسه چانیول اینطور فکر نمی کنه !

شیومین خودش رو کنار بکهیون رسوند و به صورتش که بی رنگ شده بود نگاه کرد : مشکلی نداره ، چان جون هممون رو نجات داد … همین کافیه …

___

رُی در حالی که از درد بازوش به خودش میپیچید ناله کرد ، هرچند چهره ی سرد سهون هیچ واکنشی به اه و ناله های رُی نشون نمیداد .

با حس پخش شدن ماده ضدعفونی کننده روی زخمش تقریبا چشمهاش رو محکم روی هم فشرد .

سهون بازوی رُی رو محکم تو دستش گرفت : اروم بگیر رُی ، قطعه قطعه نشدی !

رُی با خشم به سهون ذل زد : یک لحظه بیشتر تو اون جهنم لعنتی می موندم مطمئن باش تیکه تیکه هم میشدم ! به نظر می رسه قدرتشون خیلی بیشتر از برنامه ریزی ماست !

سهون نفس عمیقی کشید و باند رو دور بازوی رُی پیچید : از ژنرال خواستم من رو هم همراه شما بفرسته ، اما مخالفت کرد ، نمی خواد من تو هیچ عملیاتی باشم ! امروز فقط تو مقر موندم ، کار خاصی انجام ندادم ، حتی ژنرال رو هم ندیدم ، تو از برنامه چیزی می دونی ؟

رُی از درد اه خفیفی کشید : ژنرال با ما تو عملیات بود ، نمی دونم حالش چطوره ! هر کسی که تو عملیات زخمی شده بود فرستاده شد درمانگاه ، احتمالا باید جزء زخمی ها فرستاده باشنش !

سهون باند رو محکم کردو با تعجب به رُی ذل زد : جزء زخمی ها ! می خوای بگی ژنرال همراه سرباز ها جنگید ؟

رُی نیشخند زد : دلت خوشه !؟ تو ون نشسته بود و عملیات رو کنترل می کرد ، ونش رو منفجر کردن !

نگاه سهون اروم گرفت و لبخند سردی گوشه ی لبش جا خوش کرد : زنده اس ؟

رُی سری به دو طرف تکون داد : چیزی نمی دونم ! ولی … تو چرا لبخند می زنی ؟ بمیره خوشحال میشی ؟

-خوشحال نه … اما دیگه مانعی برای حضور تو عملیات نخواهم داشت !

رُی چشمهاش رو ریز کرد و به پشتی مبل هتل تکیه زد : چرا انقدر اصرار داری تو عملیات باشی ؟ چیزی عایدت نمیشه ، من تضمین می کنم .

سهون نیشخند رو لبش رو حفظ کرد : مطمئنی چیزی عایدم نمیشه ؟ من یکی مثل اونهام !

-منظورتو نمی فهمم !

فلش بک » (دو ماه قبل ، ادامه ی صحبت های بوآ و رُی در فصل دوم )

رُی : هنوزم چیزی هست که بهم نگفته باشی ؟

بوآ : یک چیزایی دزدیم !

-از چی حرف می زنی ؟

-مطمئنن سرنوشت پر پیچو خمی پیش روی سهون هست ، من حقیقتا به خاطر اتفاقی که افتاده متاسفم ، دلم نمی خواد همه چیز از چیزی که هست بدتر بشه ، می خوام تو برام جبرانش کنی .

-چی دزدیدی بوآ ؟

-چیزی که دزدیدم مهم نیست ، چیزی که ازش گیرم اومد مهمه !

رُی دستی بین موهاش کشید : نمی تونی ادموار حرف بزنی نه ؟

بوآ : تا حالا اسم اکسو رو شنیدی ؟

رُی : چی هست ؟ گروهه ؟ خواننده ؟

-شوخی نمی کنم رُی ، اونا بچه هایی ان که سازمان معتقده قدرت های فراطبیعی دارن ، سازمان طی عملیاتی یکی از افرادی که به این گروه نزدیک بود رو دزدید و ازش اطلاعات کشید ، ژنرال اسمیت برای این فرد نقشه داشت ، مطمئن بود انقدر برای اکسو مهم هست که یکی از اعضای اکسو رو بکشونه اینجا ، و خب ، درست زد تو هدف ! یکی از اکسو اومد !

-نمی فهمم ، نمی فهمم از چی حرف می زنی …

-از سهون حرف می زنم ، سهون همون عضو اکسوئه که برای نجات چوی مینهو اینجا بود ، من اطلاعات رو دزدیدم رُی ، خودمم باورم نمیشد اما حقیقت همینه ….

نگاه رُی بی حس به بوآ خیره مونده بود : می خوای بگی سهون … قدرت فراطبیعی داره ؟

-دارم میگم سهون عضو اکسو بوده ، اما از اونجایی که پرش خاطرات داره و چیزی به یاد نمیاره مطمئنن حافظش رو قبل اینکه به ماموریت بیاد پاک کردن .. سهون چیزی به یاد نداره …

-اونا یک سهون جدید برای اهداف خودشون ساختن ؟

-این مهم نیست .. مهم اینه که سهون یک روز بالاخره در کنار ژنرال اسمیت جلوی تمام اون افراد می ایسته … این مهمه رُی !!! این اتفاق نباید بیفته … در این صورت مطمئن باش خیلی سریعتر از چیزی که فکرشو بکنی سهونو از دست میدی ، همینکه سهون به یاد بیاره کی بوده یعنی تو جفت شیش به گذشته ی سهون باختی .

بوآ ادامه داد : من ذهن سهون رو دیدم ، من می تونم بگم سهون چه شخصیتی داره ، سهون به قدری درد و زجر تحمل کرده که مطمئن باش همین که حس کنه اغوش گرمی به اسم دوست یا خانواده داره به همه چیز پشت پا می زنه ، هرچقدرم که سهون سردو بی احساس باشه ، مطمئن باش روزی که بفهمه می تونه زندگی کنه ، زندگی و ارامش رو به همه ی کثافت کاری های ژنرال اسمیت ترجیح میده .

پایان فلش بک «

اینم از این ،

اما همه چیز به همین سادگی نمی مونه …

در ضمن هونهان هم به زودی به صحنه میاد … ها ها ها …

با تشکر ویژه بابت نظرات قسمت قبل باید بگم هرباری که از صفحه ی نظرات سایت خارج میشدم فرقونی از هندوانه هایی که زیر بغلم داده بودین همراهم بود خخخ 

همه ی نظرات هم جواب داده شد ! 

تا قسمت بعد مراقب خودتون باشین ، می دوستمتون . ^_^

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 35 نظر 14 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

چرا ری بوسیدش هاااننن؟/
عاورین چانبک عیز فاعکینگ ریل

Aziilu
مهمان
ری چرااااا سهونو بوسید؟روی به شدت رو اعصابمه حالا هرچقدم کمکه سهون باشه یه حسی بهم میگه کمکش خالصانه نیست داره همراه بوا به سهون خیانت میکنه اونا میگن نباید کنار ژنرال باشه بعد میگن نباید گذشتشو به یاد بیاره؟ینی چی اگه واقعا ضلاح سهونو میخوان باید کمکش کنن برگرده پیش اکسو بخاطر همین دوستی ظاهریش با سهون اعصابمو خورد میکنه لوهان داره اونور جون میده سهون تبدیل شده به یه ربات اونوخ این شهوتیه هرزه دنبال بدن سهونه اححححح بیچاره اکسو 😞ایووول چان خوشم اومد عجب غیرتی داره این پسرررررر دوسش دارم چانیو 😍 خسته نباشی خیلی باحال توصیف… Read more »
فرناز
مهمان

واقعا توصیف صحنه ها عالی بود
از عکس العمل لولو و چان خوشم اومد
امیدوارم ری به خاطر خودش جلوی سهونو نگیره
مثل همیشه عالی بود مررررسی گلم

Roza
مهمان

Vay man asheqe in fakeam az taraf daraye paro pa qorsesh shodam nemidoni chan saate ye band daram az qesmate aval in fake ro mikhonam man asheqe injor fakeam
Ba baqiyeye fake ha motefavete
Bi sabrane montazere qesmate baadam😍😍😍😍😍😍🤗🤗🤗🤗

LILIA
مهمان

واااااااایییییییییییییی…
زبونم بند اومده اصا…..
نمیتونم هیچی بگممممممممم…
لوهان رو خیلی دوس داشتم.خیلی خوب عمل کرد…
حالااگه با خود سهون رو به رو شن چیییی؟؟؟؟؟اونوقت میخان چیکار کنن؟
عررررررررررررررر…
چه هیجان انگیز….
خیلی خوشم اومد…

lulu
مهمان

سلام هورا لوهان آدم شد چقدر قشنگ فایتینگ چینگو

فاطي
مهمان
سلام عزیزم :) وفاجعه درحال آغازه!!! یه استرس عجیبی کل بدنمو گرفته.با تصور اینکه اکسو ثانیه به ثانیه به چیزی که قراره- احتمالا- ببینن نزدیک تر میشن تنم میلرزه! میگم احتمالا واسه اینکه یه جورایی خیلی نمیتونم روبرو شدن سهون مستقیما با اکسو رو تصور کنم میدونی احساس میکنم حرفای بوآ یه جوری به اینجا ختم میشد…. نمیدونم به هرحال من که میترسم اگه قرار باشه لولو سهونو اونجوری ببینه.معلوم نیست چه بلایی سرش میاد :( هرچند که فک میکنم این اتفاق نمیفته. یا شایدم دارم اشتباه فک میکنم؟! ری… عزیزم چه قدر شخصیتش نسبت به اولین روز ملاقاتش با… Read more »
فاطي
مهمان

وای چه قدر حرف زدمااااا!! ببخشید

sahar
مهمان

عرررررررر وقتی جنگ این پارته اونقدر خفن بوود دیگه ببین جنگ بعدی که سهونم هست چه شودددد عررررررر
خیلی کنجکاو شدم روی برای حفظ عشقش به سهون چکار میخاد بکنه
ولی ابجی من نفهمیدم که بوا چی دزدیده تا قسمت بعد طبیعیه

اوه سهون
مهمان

عرررررررررررررررررررررررررررررر جیغغغغغغغغغغغغغ😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
من از کجاش بگم؟؟؟؟؟😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
از قلمت متنفرممممممممم😍😍😍😍😍
اصلا دیگه این فیکو نمیخونم چقدر خوبه لامصب😘😘😘😘😘😘😘😘
فقط سارا جونی میتونم بگم تو نویسنده ی بسیار کاملی هستی و هیچ عیب و نقصی نداری و به راحتی میتونی یه نویسنده ی حرفه ای و درجه یک باشی و مطمئن باش همه جا حمایتت میکنم😘

monir
مهمان

واهااااااااییییییییییییییییی خیلی توپ بود دمت جیز
تو این جنگ که سهون نبود ولی دفعه بعد سهونم بیار
اونوقت میشن کل اکسو مقابل سهون
یادمه گفته بودی قدرت کل اعضا رو جمع کنی میشه قدرت سهون تنها
پس جنگشون خییییلی باحال میشه
وای فرض کن تو اون جنگ لوهان و سهون همو ببینن
عرررررررررر منتظر قسمت بعدیم زود اپش کن ^ ^

Sama
مهمان

عالیییییییییی بود
ممنون
خسته نباشی
کلی انرژی گرفتم
ممنون

arnika
مهمان

عالیییییی بود .خیلیییییی قشنگ بود .صحنه های مبارزشون حرف نداشت .به تصویر کشیدن قدرت هاشون عالی بود .فوق العاده بود .

Narsis69
مهمان
واااااو. عالی بود. معرکه بود. خیلی خوب بود. دمت گرم. خسته نباشی. صحنه ی مبارزه ها عالی بود. ولی میشد بیشتر فضا سازی کنی. قدرتای اکسو رو خیلی جالب توضیح داده بودی. لوهان، معرکه بود. وااااای. واسه چان مردم. عالی بود. عزیزم، غیرتیه چقد. جانم.یعنی حال کردم با کاری که چان کرد. چقد قدرتش معرکه اس. البته بخاطر عصبانیتش بود واسه اتفاقی که واسه بکی افتاد. عرررررر. بکی. باز خوبه لی هستش. خخخخ. قالب یخ. جوووون. شیومین عالیه. کاش قدرتای بقیه رو هم تو جنگ نشون بدی. بنظر خیلی باحال و جذاب میشه. میگم، اگه سهون بره واسه جنگ، چی… Read more »
Naghme
مهمان

خیلیی خوب بوود…یه جورایی بعد یه سری اتفاقات تلخ و مداوم, این یه هیجان جدید بود..فکر کنم این فصل مورد علاقم باشه,یه تشکر دیگه هم بخاطر اینکه توی آپ داستان مسئولیت پذیرانه عمل میکنی,داستان داره جذابتر میشه و من بیصبرانه منتظر لوهانی هستم ک قراره یه سهون جدید ببینه^^

عسل
مهمان

اجیییییی عالیییییییییییییی بوددر عالییییییی😍😍😍😍😍
ممنون که این قسمت و گذاشتی💋💋💋 واقعا قشنگ مینویسی 😍🔫😍 بشدت منتظر هونهانم هستمممممممم😍😍😍😍😍اصلا وقتی گفتی هونهانش نزدیکه ذوق مرگ شدم😁😁😁😍
منتظر قسمت بعدم 😄😍

Alice
مهمان

مرسی فوق العاده بود ، نمیدونم چرا ولی از این قسمت خیلی خوشم اومد

Mohadese
مهمان

خب باید بگم که مثه نود و پنج درصد مواقع عالی بود
خیلی خوب بود به نظرم
جنگ خوب توصیف شده بود
البته معتقدم می تونست خفن تر هم باشه
و به جای یه قسمت دو قسمت طول بکشه
چون خب واقعا هیجان اوره
ولی بازم خیلی خوب بود
مرسییییی
بابته این که قسمت قبل به نظرا جواب دادیم ممنون
ادم مطمئن میشه که نظرش خونده شده و بهش بها دادن
بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم
بای بای

هانا
مهمان

جیغغغغغغغغغغغ واییییییییییییییی این قسمت محشرررررررررر بود محشرررررررررررررررر. به خصوص جنگ اکسو با آمریکایی ها.
ببینم چی شد؟؟؟؟؟ رُی لب سهونی رو بوسید؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟؟مگه میشه؟؟ مگه داریم؟؟؟ من الان یه کم با این موضوع مشکل دارم ..
بیچاره بکهیونم.
این قسمتو واقعا دوس داشتم .خیلی ممنوووووون.
خسته نباشیییییی^_^

rani
مهمان

اوخ چان عصبانی
خیلی خوب بود
میگم عصبانی نشو ولی ری میخواد حقیقت اینکه اکسو خانواده ی سهونه رو بهش بگه یا قایم کنه ازش؟
یا اینکه خود سهون کشفش میکنه؟
خیلی منتظر هونهانم امیدوارم برخوردشون خوب باشه و سهون لوهانو دور نکنه از خودش
ممنون بابت این قسمت

wpDiscuz