سلام به همگی ، با قسمت دوم از فصل اول فیک قدرت تاریک اومدم . 

هونهان وارد میشود !!! از دستش ندین . :yeees: 

 شب شده بود که سهون کلید انداختو وارد شد . کای هم  مثله همیشه خندون پشت سرش وارد شدو به محض اینکه پاش به خونه رسید خودشو رو مبل پرتاب کرد . سهون پلاستیک های دستشو رو اپن اشپزخونه گذاشتو وقتی کسی رو ندید با صدای بلندی : سلامممممممممم ؟ کسی خونه نیست ؟؟؟ شام خریدماااااااااا ؟!

کای خندید : خخخ بیا سهونی . خودمون همشو می خوریم . سهون سرشو خاروند : اینطوری که نمیشه . بعدشم اگه الان بشینم اینا رو باهات بخورم مطمئنن بچه ها کلمو می کنن ! کای صاف نشست : پس بگرد پیداشون کن که حسابی کشنمه !

سهون لباساشو عوض کردو سمته اتاقک کوچیکه گوشه ی خونه رفتو درشو باز کرد و توش ایستاد . دستشو رو صفحه ای رو دیوار کشید که صفحه کنار رفتو چند دکمه دیده شد . سهون رو دکمه ای نقطه ی سیاهی روش بود دست گذاشت . دره اتاقک بسته شدو به طبق ی پایین خونه هدایت شد .

سهون پس از ایستادن اتاقک در رو باز کردو خارج شد . نگاهی به سالن سفید رنگ جلوش انداخت : سلاممممم ؟ بچه هاااااااااا ؟ کجاییننننننننننن ؟ سالن رو طی کرد که به اولین اتاق رسید . دره سیاه رنگو باز کردو به اتاق فرمان رسید . رو صندلی که پشت میز تعبیه شده بود نشست و صفحه ی سیاهه جلوشو که به اتاق دیگه ای راه داشت رو کنار زد . با کنار زده شدنه صفحه بچه ها رو دید که تو اتاقی اون پشت نشستن . اتاقی که مخصوص بود . پر از رایانه ها و سیستم ای مجهز و پیشرفته .

بکی و لی پشته صفحات نوری شسته بودن و سخت مشغول بودنو بچه های دیگه هم کلشونو بهم چسبونده بودنو هنرنمایی بکی و لی و تماشا می کردن . سهون دریچه ی صدا رو باز کرد . نیشخند زدو از پشته بلند گویی که به اتاقه تاریک ختم میشد پخخخخخخخخخ کرد ! ناخواسته همه بچه ها با هم جیغ کشیدنو بکی بلند تر از همشون !

نگاه همه به سمته اتاق فرمان برگشتو چانی با دیدنه سهون فحش داغونی رو داد زد ! سهون خندید : بپرین رفقا . شام خریدم . هر کی تا دو دقیقه دیگه بالا نباشه شام بهش نمی رسه چون احتمالا منو کای  همرو خوردیم ! در ضمن نصف غذای چانیول خان هم مال من . به حساب فحش دو ثانیه قبل ! و با یک چشمک به رفقاش از پشت صندلی بلند شدو برگشت بالا . وارد اشپز خونه شد . غذا ها رو تو 12 تا بشقاب جا می کرد که کای جلوش ایستاد : پایین بودن ؟

سهون سر تکون داد : اره . تهدید کردم اگه تا دو دقیقه ی دیگه نیان بالا همشونو خودمون بخوریم . کای خندید : خخ ای کاش نیان .

سهون و کای میز 12 نفره رو چیده بودن که یکی یکی بچه ها اومد بالا . سوهو و لی هم اخر . همه سره میز نشسته بودن . که نگاهه سهون دور میز گشت : هی …. کریس و لو کجان پس ؟ غذاشون سرد میشه .

لی صداشو صاف کرد : پایینن هنوز . میان الان . و نگاه زیر چشمی به سوهو انداخت . کای خندید و زد به پهلوی سهون : ظاهرا غذاشون سهم ماست رفیق . سهون ریز خندید : ایول پسر .

کای اولین لقمه رو گذاشت تو دهنش و با دهن پرش پرسید : راستی شما پایین چیکار می کردین ؟

تائو نگاهی به بقیه انداخت : کار هر شبمون . هک سیستم جاسوسی امریکا .

سهون : و اینبار ؟

بکی کج خندید : رمزو شکستیم . ولی هنوزم … یکم کار داره .

چانی سر تکون داد : اره . بکی و لی از سره شب دارن روش کار می کنن . ولی قطعا موفق میشیم .

 کای سر تکون داد : هرچی زود تر بهتر . می ترسم ما یک کاری نکنیم تمین و بقیه خودشون دست به کار شن .

چن اخم کرد : اینجوری گند زده میشه به همه چی . نباید اینطوری بشه . ما برنامه داریم . که با سقورمه ی سوهو تو پهلوش ادامه ی حرفشو خورد .

همون موقع دره اسانسور کوچیک گوشه ی خونه باز شدو کریس و لوهان ازش خارج شدن . چهره ی کریس عادی بود اما چهره ی لوهان … یکم تو هم !

کریس و لوهان به جمع اضافه شدن . لوهان رو به روی سهون نشست . سهون با یک لبخند عریض بهش سلام کرد و توقع رفتار متقابلی داشت اما لوهان لبخند اجباری رو به لباش بخشید و ساده سلام کرد ! جو ناخواسته سنگین شده بود . رفتا ر سرد لوهان با سهون به هیچ وجه طبیعی نبود ! چیزی نگذشت که چانی و بکی بحثو عوض کردنو حالو هوای بچه ها رو عوض کردن .

 

سهون و دی او کنار شیومینو چن رو مبل جلوی تلوزیون نشسته بودنو بقیه هم تو اشپز خونه سرشون به کاری مشغول کرده بودن و کریس و بکی هم تو اتاق کریس مشغول بودن که سهون هوفی کشید : پس بقیه کجا موندن ؟ فیلم ترسناک دسته جمعی میچسبه .

که صدای جدی چن زد تو ذوقش : دیگه وقت فیلم دیدن نیست سهونا . گروه تو خطره . انگار تو اصلا حواست نیست . سهون اخم کرد : برعکس حواسم هست هیونگ . جو سنگنه سره شام بس نبود ؟ اینطوری پیش بره یک افسردگی می افته تو بغلمون و کلا کارایی مخ صفر . خوشت میاد مخت کار نکنه ؟ چن از لحن حرف زدن سهون ریز خندید : اوکی تسلیم . سهون دوباره به مبلش تکیه زد . اینبار جدی پرسید : بچه ها ؟ همه نگاهشون به سمته سهون برگشت . سهون چشماشو ریز کرد : امروز … خبر تازه ای شده بود ؟ اخه … حس می کنم یکم … سهون مصنوعی خندید : لوهان از سره شب باهام حرف نزده ! می دونین ؟

چن نگاهی به شیو و دی او انداخت . دی او دستشو پشت سهون گذاشت : نمی دونم گفتنش درسته یا نه ولی به یک چیزایی رسیدیم که خوشایند نبود همون قضیه حاله هممونو گرفته سهونا . سهون سرشو برگردوند : چی مثلا ؟

شیو هوفی کشید : بکی و لی امروز رمزو شکستن و تونستن وارد لیست افراد دستگیر شده بشن . اسم مینهو جزوشون بود …

سهون با چشمای گرد به بچه ها خیره شد : جدی میگین ؟ پس چرا هیچکس هیچی نمیگه ؟ چرا به تمینو بقیه خبر نمیدین که حالش خوبه ؟

در او با صدای ارومی زمزمه کرد : چون خوب نیست !

سهون پکر شد . نگاهه لرزونشو به دی او دوخت : منظورت چیه خوب نیست ؟ چه بلایی سره مینهواومده ؟

شیو سرشو تکون داد : نمی دونیم . واقعا نمی دونیم . مشکلمونم همینه . یکی باید بره و خبر بگیره .

سهون کاملا جدی بود : یکی باید بره ؟ چطور ؟ چطور وقتی هنوز مطمئن نیستیم چی به چیه می خوایم اعضا رو بفرستیم ؟

چن دستشو جلوی دهنش گذاشت : هیشششش اروم سهونا . سوهو گفته بود تا قطعی نشده چیزی نگیم اما حالا که گفتیم سوتی نده دیگه . سهون کلافه به نظر می رسید : اخه من درک نمی کنم .

شیو لبخند ارامش بخشی زد : هنوز قطعی نیست سهونا . هنوز نمی دونیم کی بره و کجا بره . تا وقتی اطلاعات کامل نشه هیچکس هیچ جا نمیره .

سهون نفس عمیقی کشیدو به مبلش تکیه زد . دیگه حواسش به فیلم نبود . حواسش به هیچی نبود . فقطو فقط حواسش به اینده ای بود که قرار بود برای خودشو دوستاش رقم بخوره … اینده ای که نباید بد نوشته میشد !

لوهان رو تختش نشسته بودو کتابی که تو دستش بود رو می خوند و اهنگی که از هدفوناش بخش می شد رو زمزمه می کرد که در اتاق باز شدو سهون وارد شد . انقدر غرق در کتاب یا شایدم غرق در فکر بود که حتی متوجه ورودش نشد . سهون هم در سکوت قدمهاشو برداشتو رو تخت کناره تخت لوهان نشست . زانو هاشو تو بغلش گرفتو پتوی خنکی رو روی خودش کشید . غرق در افکاری بود که نمی دونست تهش می خواد به چی برسه . اون یازده نفر … یازده نفری که باهاشون زندگی می کرد تمام زندگیش بودن . اونا بودن که سهون اواره رو که به خاطر قدرت عجیبش و رفتار غیره قابل تحملش از همه جا رونده شده بود قبول کردن و کاری کردن بتونه قدرتشون مهار و در عینه حال بهش جهت بده . سهونی که نه پدری داشت نه مادری که بهشون تکیه کنه . فقط برادری داشت که ترکش کرده بود و به خوش گذرونی هاش رسیده بود و سهون حتی از زنده بودنش هم مطمئن نبود … البته زیاد هم مهم نبود . از چهار سال قبل که سهونه  16 ساله از تو خیابون توسط چند تا پسر تقریبا همسن خودش جمع شده بود ، زندگیش تغییر کرد بود . سهون حالا با کسانی زندگی می کرد که مثل خودش بودن . می فهمیدنش و کمکش می کردن بهتر باشه .

بالاخره نگاهشو از دیوار گرفتو به لوهانه کنارش داد . حتی دیدن چهرش هم براش ارامش بخش بود . اون چشما در ترکیب با اون پوست سفیدو چهره ی گرم نا خوداگاه اونو به لبخند واردار می کرد . از جاش بلند شدو رو تخت لوهان نشست که لوهان هم نگاهشو از کتابش گرفتو سرشو بلند کرد . هدفوناشو دراورد و با یک لبخند ملیح زمزمه کرد : اومدی ؟

سهن سر تکون داد : خیلی وقته رو تختم نشستم ولی تو حواست نبود .

-هه خب بهم می گفتی اومدی . و کتابه تو دستشو جمع کرد .

سهون کناره لوهان نشستو به سرتختی تکیه زد : کار امروز خوب بود ؟

لوهان نیشخند زد : خودت که دیدی . کارگاهو سپردم به کایو اومدم پیش بچه ها .

-منم خونه رو پرسیدم . همه چی خوب بود ؟

نگاه لوهان پکر شد . لبخند زورکی زد : شنیدی که . بکی و لی رمزو شکستن . اسم مینهو هم خوشبختانه یا بدبختانه جزو افراد دستگیری بوده .

سهون باید جوری وانمود می کرد انگار چیزی نمی دونه : چیزی راجب شرایطش نفهمیدید ؟

لوهان سر تکون داد : چرا . وضعیتش جوری که اونجا نوشته شده بود جز اسرا است و زنده …

سهون لبخند زد : خوبه . همینکه زنده اس خوبه . ولی .. به تمینو بقیه گفتید ؟

لوهان دستی به موهاش کشید . به نظر کلافه می رسید : سهونا ؟ میشه خواهش کنم این بحثو تموم کنی ؟

سهون لبخند کمرنگی زد و دستشو رو پای لوهان گذاشت : البته لوهانی . فقط می خواستم بدونم . ببخش اگه …

که لوهان پرسید وسط حرفش . بغض تو صداش واضح بود : حالم اصلا خوب نیست سهون .

نگاهه نگرانه سهون رو صورتش نشست : لوهانا ؟ اگه چیزی شده بهم بگو . من گوش خوبیم . لوهان لبخند تلخی زد : اره . همیشه بودی . ولی درد من یک چیز دیگه اس . ای کاش می تونستم بگم … ای کاش می تونستم عوضش کنم …

سهون دستای سرد لوهانو تو دستاش گرفتو جلوش نشست . سرشو خم کردو تو چشماش ذل زد : نذار چیزی رو قلبت سنگینی کنه . بهم بگو . می دونی که دهنه من از گاوصندوقم چفت تره . بگو بذار سبک شی .

لوهان سری تکون داد . خیلی سعی کرد بغضشو فرو بده : بچه ها میگن … یکی باید بره اونجا . یکی باید نفوذی شه و بره امریکا و تو دستگاه جاسوسیشون نفوذ کنه تا بتونیم مینهو رو برگردونیم … می دونی … امروز لی چیزایی پیدا کرد که اصلا خوشایند نبود . از شکنجه ی جاسوسای ورودی گرفته تا … وای سهون تصورشم دیوونم می کنه .

سهون نگاهه مطمئنشو به لوهان دوخته بود : مطمئن باش بچه ها فکر همه جا رو می کنن . نمیذارن به کسی اسیب برسه . اینم مطمئن باش که اگه … اگه اون یک نفر تو باشی … حتی شده جلوی بچه ها واستم نمیذارم تو او یک نفر باشی .

لوهان دستاشو از دستای سهون بیرون کشیدو با خشم و عصبانیتی که تو صورتش بودو اشکایی که ناخواسته می ریختن سره سهون داد زد : اگه اون یک نفر تو باشی من چیکار کنم لعنتییییییییییی ؟؟؟

سهون در یک لحظه هنگ شد اما خیلی زود جاشو با یک لبخند عوض کرد : خوشحال میشم اگه من جای تو و بقیه باشم . و برای اینکه جو رو عوض کنه خنده کنان گفت : مخصوصا که ازتون باهوش ترم . پس قطعا موفق برمیگردم .

لوهان سر تکون داد: جدی ام سهون . بچه ها … گزینه ی بچه ها برای اعزام .. فقط تویی .

لبخنده سهون محو شد . چشماش می لرزید : جدی میگی ؟

لوهان چشماشو بستو سرشو به دو طرف تکون داد : تصورشم روانیم می کنه سهونا … هیچ تضمینی برای برگشت نیست … من نمی تونم حتی …

سهون دستشو رو لبای داغ لوهان گذاشت : هیشششش . هیچی نگو . هنوز هیچی قطعی نیست پس نگران اینده ای نباش که ممکنه هرگز اتفاق نیفته . هرچند اگه تصمیم قطعی هم همین باشه چاره ای نیست . ولی تو منو خوب میشناسی . شاید بهتر از هر کسی تو دنیا … پس خوب می دونی اگه بدونم از پسه کاری بر نمیام شروع نمی کنم و اگرم شروع کنم پس قطعا با موفقیت تمومش می کنم . به سهون کوچولوت اطمینان کن . و با یک لبخنده گرم به نگاهه تره لوهان اطمینان داد .

اما لوهان فقط چشماشو بست و سکوت کرد . سهون هم ادامه نداد . حال سهونم حالا دیگه تعریفی نداشت !

برق خاموش شدو سهون کناره لوهان دراز کشید : امشب پیش تو می خوابم .

اما لوهان فقط شب به خیر ساده ای گفتو پشتشو به سهون کردو چشماشو بست . به امید اینکه اون شب براش زود بگذره … که دستای سهون از پشت دور کمرش حلقه شدو تنه لوهانو به تنه خودش چسبوند . سرشو به گردنش نزدیک کرد و بوسه ی داغی رو گردنش گذاشت و اروم زمزمه کرد : نگران هیچی نباش اهو کوچولو . به سهونت اطمینان کن . مطمئن باش نمیذارم هیچ اتفاق بدی برای هیچکس بیفته نه تو نه من … پس با خیال راحت بخواب . و بدون تمرکز رو بغض گلوش و فکرای مبهم ذهنش چشماشو بست و سعی کرد با تنفس اون عطر گرم اروم بگیره …

اون شب … یک شبه خنک تابستونی بود که برای لوهان زیادی داغ بود . یه چیزی تو مایه های جهنم ! بغض گلوش با زنگ صدای سهون تو گوشش بیش از حد براش غیره قابل تحمل بود . چون لوهان حقیقتو می دونستو سهون نه ! اینکه سهون باید بره و باید مینهو رو برگردونه … و اینکه … هیچ تضمینی برای برگشت نیست و تمام تلاش بچه ها این شده بود که قبل اینکه چیزی از ماموریت به سهون بگن مطمئن شن که می تونن امنیتشو تضمین کنن … در حالی که این کار بدون داشتن یکسری اطلاعات کامل غیره ممکن به نظر می رسید . و این بین از همه دردناک تر تصور برنگشتن سهون بود … پسری که با اومدنش چهره ی گروه تغییر کرده بود و قطعا با رفتنش هم … چهره ی گروه تغییر می کرد . پسری که به دلیل قدرتش و البته هوش متمایزی که داشت تحت تعلیم اعضا قرار گرفته بود … و پسری که … لوهان عاشقش بود . کسی که ارامشش بود و بهش امید برای ادامه دادن می داد .

صبح شده بود که چشماشو به زور باز کرد . گلوش هنوز از شدت بغض شب قبل می سوخت . دستی به صورتش کشیدو با تکیه به دستش نشست . نگاهی به اتاق طلایی رنگ انداخت و تخت خالی خودشو سهون . نفس گرمشو به زور بیرون داد و نگاهی به ساعت انداخت : ساعت ده شده . حتما رفته .

یک نفس عمیق کشیدو بوی عطره سهونو که تو اتاق پیچیده بود تو ریه هاش کشیدو بلند شد تا روزشو شروع کنه .

با خروج از اتاق با بچه ها مواجه شد که سره میز نشسته بودن و حین خوردن چیزهایی از تو تبلت بکی می خوندن .

-سلام .

نگاه بچه ها به سمته لوهان برگشت . سوهو لبخند زد : سلام لولو . خوب خوابیدی ؟ لوهان بی حس اه کشید : بد نبود . همین که تونستم چشمامو ببندم .. جای شکر داشت .

چانی لبخند مهربونی زد : تحمل کن لوهان هیونگ . وضع هممون همینه .

لوهان کنار چانی نشست و وقتی میزو تقریبا خالی دید پرسید : بچه ها رفتن ؟

لی سر تکون داد : اره . کای و سهون صبح زود رفتن . کای گفت امروزم به جای تو تو کارگاه می مونه .  تائو هم رفته پیش مربیش ولی قبل ظهر برمیگرده . شیو هم با چن رفت جزوه هاشو از اون دختر شاسکوله تو دانشگاشون بگیره . کریسو بکی و دی او هم که خوابن هنوز . راستی  دیشب سهون … چیزی نگفت ؟

لوهان بی حس سرشو رو میز گذاشت و زمزمه کرد : اون چیزی نگفت من گفتم .

اما قبل اینکه بتونه حرفشو تموم کنه سوهو با عصبانیت سرش داد زد : تو بهش چی گفتی لوهان ؟ مگه قرار نبود چیزی نفهمه ؟

لوهان سرشو بلند کرد : تا کی ؟ اونکه بالاخره باید بفهمه . اونکه بالاخره میره . مخفی کاری که چی ؟

سوهو با حرص دستشو تو موهاش فرو کرد : می دونی اگه کسی ازش بشنوه … لوهان با صدایی شبیه داد گفت : سهون دهن لق نیست . تنها کسیه که حرف از دهنش درز نمی کنه . نترس .

سوهو هوفی کشید : من فقط نگرانشم لوهانا . نمی خوام الکی نگران بشه .

لوهان نیشخند زد : الکی ؟ اگه اون بره و هویتش معلوم بشه تو زنده موندنشو تضمین می کنی ؟ مگه غیر اینه که اونا مارو می خوان ؟ ما و قدرتامونو ؟ چه تضمینی هست که اگه بفهمن سهونم جزً ماست نکشنش ؟

سوهو از جاش بلند شدو سمته لوهان قدم برداشت . جلوش رو زمین زانو زدو دستاشو گرفت : منم مثل توام لوهان . منم نگرانشم . اما مطمئن باش ما همه ی تلاشمون رو می کنیم که اتفاقی برای سهون نیفته . همینکه می دونیم قبل رفتن مینهو به سفر و دستگیریش ذهنو خاطرات پاک شده خودش خیلی خوبه . اونا حتی با برسی ذهن مینهو هم نمی تونن نشونه ای از وجود سهون پیدا کنن . لوهان نفس سختی فرو داد . دستشو تو موهاش کشیدو سرشو با بی حوصلگی روی میز گذاشت : من هیچی نمی دونم … فقط این حس لعنتی برنگشتنه سهون روانیم می کنه .

لی خم شدو دسته لوهانو که روی میز بود گرفت : نگران نباش لوهان . ما نمیذاریم اتفاقی براش بیفته . مطمئن باش . تا زمانی که از کاری که می خوایم بکنیم مطمئن نشیم سهونو هیچ جا نمی فرستیم . به رفقات اطمینان کن . باشه ؟

لوهان سرشو بین دستاش پنهون کرد . دماغشو کشید بالا : فهمیدم .

        ساعت نزدیکای هفت شب بود که کریس بالاخره تماسشو تموم کرد و با یک لبخنده گشاد برگشت پیش بچه ها : عالی شد . همون چیزی که می خواستیم .

شیو دست از ناخون خوردن برداشت : چی گفتن ؟

کریس خودشو رو مبل ول کرد : با حلقه توی امریکا تماس گرفتم . اونا کسی رو دارن که برامون اطلاعات بیاره .

چن مدادشو لای کتاب گذاشتو بستش : این که عالیه . فقط … قابل اعتماده ؟ امریکایی ها استاد ادم خریدنن . نمیشه تضمین کرد که جاسوسای حلقه رو نخریده باشن .

کریس کج خندید : ولی من تضمین می کنم . حلقه ی بچه های امریکایی هم دقیقا مثل مان . اونها هم قدرت دارن و از فاش شدن و لو رفتن قدرتهاشون می ترسن . مخصوصا  اونها که تو خوده امریکا هم هستنو احتمال دستگری و لو رفتنشو بیشتره .

بکی همونطور که زبونش بیرون بود و حریفشو تو بازی می زد برای لحظه ای سرشو بلند کردو گفت : خب پس حله . حالا اطلاعات چجوری بهمون می رسه ؟

کریس : خیلی راحت . اونا با یک خط خصوصی اینترنت اطلاعاتو می فرستن . و در ضمن وقتی ازشون راجب سازمان جاسوسی امریکا و سازماشون پرسیدم گفتن اونجا جاسوس دارن . و این محشره . یعنی اطلاعاته مینهو خیلی راحت به دستمون می رسه . و سهون … البته اگه بره . صدای لوهان نگاها رو برگردوند : سهون هیچ جا نمیره .

لوهان پشت سر تائو ایستاد : سهون جایی نمیره . اگه قرار باشه کسی بره اون منم .

تائو برگشت سمته لوهان : ما قبلا هم راجب حرف زدیم هیونگ . سهون …

لوهان پرید وسط حرفش : من نمی تونم اجازه بدم سهون بره . از روی احساس نمیگم . از روی عقلم میگم . سهون از همه ی ما کمتر سن داره . و تجربه هم هیچی . هیچ وقت مجبور نبوده با کسی بجنگه که مجبور باشه استفاده از قدرتشو دفاعی یاد بگیره . ولی من هم تجربه ی جنگ داشتم هم تجربه ی مبارزات سختو . برای همینه که می خوام من بجاش برم .

لی نفس عمیقی از سره بی حوصلگی کشید : ما همه ی اینها رو می دونیم لوهان . اما بحث این نیست . بحث اینه که تو یک عضو رسمی گروه و حلقه ای . اونها ممکنه اطلاعات کاملی از اعضای گروه و حلقه داشته باشن پس ما هیچ گزینه ای جز سهونه تازه وارد که اسمش هنوز جز لیست حلقه نیست نداریم .

لوهان اخم کرد با لحن دعوایی گفت : شما سر یک لیست با زندگی سهون ریسک می کنین ؟ شما حتی …

چن نیشخند زد و پرید وسط حرفش : تو هنوزم داری از روی احساستت نسبت به سهون تصمیم میگیری . باور داشته باش لوهان قدرت سهون دست کمی از قدرت ما نداره . حق با توئه . سهون تا به حال مبارزه ی دفاعی نداشته به خاطر همینه که هیچ کدوم از ما تا به حال قدرت واقعیشو ندیدیم . اما اینو بدون قدرت سنجهای ما هم خطا نمی کنن .

چانی با حرص دستی بین موهاش کشید : منطقی فکر کنین رفقا . مینهو بین امریکایی هایه که می خوان هرجور شده ی شیره ی قدرتشو بکشن بیرون و ما هم فرصت کافی برای بحثو جدل نداریم . من هم قبول دارم سهون بی تجربه استو مثل بچه دبستانی ها شیطنت می کنه اما حالا که عضوی از گروهه و به حلقه ی ما پیوسته پس باید یکم ریسکه کارو قبول کنه . کاری که سهون می خواد بکنه یعنی نجات مینهو که به معنای نجات تمام اعضای حلقه ی قدرت دنیاست و این کم نیست .

لوهان نفسشو با حرص بیرون داد : چرا متوجه نیستین . این کار برای …

که سوهو پرید وسط حرفش : تمومش کن لوهان . کریس رابط لازم رو برای به دست اوردن اطلاعات از امریکا پیدا کرده . قط کافیه یک سری اطلاعات غلط وارد سیستم کنیمو سهونو به عنوان یک عضو از بین امریکایی ها بفرستیم اونجا . حالا هراطلاعاتی که بخوایم رو داریم . فقط مونده خوده سهون که اموزش های لازمو ببینه و بره . و مطمئنم سهون علاوه بر اینکه خودش سالم برمیگرده می تونه مینهو رو هم برگردونه . حق با چانیه . ما باید منطقی باشیم . ما هر چی بیشتر معطل کنیم بیشتر احتمال از دست دادن مینهو رو داریم و احتمال اینکه بچه های شاینی خودشون دست به کار بشن که این از همش بدتره !

لوهان دیگه حرفی برای گفتن نداشت . حرفای سوهو دهنشو بسته بود . فقط سرشو انداخت پایین و اه کشید .

چطور بود ؟ نظر فراموش نشه . :hiii:  :nish: 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)