به نظرتون ملاقات سهون و اکسو ، کِی و چطور اتفاق خواهد افتاد ؟؟؟

کم کم خودتون رو برای نبرد بزرگ اماده کنین ! 

اینم قسمت بیستم از فیک قدرت تاریک :

-اون حالش خوب میشه چان ، من مطمئنم . دیدی که لی گفت زخمش عمیق نی…

-لوهان ؟

چانیول با چشمهای خیسش به لوهانی که کنارش نشسته بودو دستش رو روی شونه اش گذاشته بود نگاه کرد .

لوهان لبخند تلخی زد : هوم ؟

چانیول سرش رو پایین انداخت : چطوری .. چطوری تحمل می کنی ؟ بدون سهون … بدون کسی که عاشقشی .. چطور طاقت میاری ؟

لبخند لوهان از رو لبهاش پایین ریخت ، دستش رو از روی شونه ی چان برداشت : تحمل نمیکنم … به دردش عادت کردم . به نبودش عادت کردم … به تنها شدنم … هرچند بهش قول دادم اینکارو نکنم !

چانیول بیشتر زانوهاش رو تو بغلش فشرد : اگه اتفاقی برای بکهیون بیفته ، من … من نمی دونم باید چیکار کنم لوهانا … من … من نمی تونم …

لوهان دستهاش رو دور شونه های خمیده ی چان حلقه کردو به اغوش خودش کشید : بکیهون اینجاست چان ، هیچ اتفاق بدی براش نمی افته ، ما همدیگرو داریم ، مطمئن باش مراقب همدیگه می مونیم …

چانیول اروم سرشو به شونه های لوهان تکیه داد و نفس عمیقی کشید ..

لوهان حرفهای قشنگی به چانیول می زد اما .. اما خودش … کسی بود برای خودش هم از همین حرفهای قشنگ بزنه ؟

لوهان فقط ظاهر حفظ می کرد ، دیگه زمانی نبود که بخواد تو خودش باشه و به حال خودش زار بزنه ، باید تکه های شکسته اش رو برای خودش نگه میداشت و ظاهر خوب و محکمه خودش رو به بقیه نشون میداد … دردهاش فقط برای خودش بود … گریه هاش از این به بعد فقط باید تو خودش ریخته میشد … تا روزی که شاید کسی که باعث همه ی دردهاش بود برگرده … و شاید لوهان انتقام شیرینی از باعث و بانی دوست داشتنیش بگیره ! انتقامی مثل یک اغوش محکم که هرگز راه خروجی براش نباشه …

___

دو تخت جدا از هم ، یکی خواب ، یکی بیدار ، یکی خسته از فعالیت روزانه ، یکی خسته از تمام زندگی ….

سهون سرشو به سمته تخت کنارش ، که رُی با بازوی باند پیچی شده اش به خواب رفته بود برگردوند و بهش خیره شد . فهمیدنش کار سختی نبود که بفهمه رُی عاشقشه…

اما برای سهون … این کلمه هیچ معنای خاصی نداشت ! نمی دونست چرا باید عاشق بشه ؟ چرا باید زندگیشو درگیر ادم دیگه ای بکنه ؟ اصلا چرا باید ادمی رو بخواد !

تنها چیزی که از کل زندگی دستگیرش شده بود یک چیز بود !

باید برای خودش زندگی کنه ! برای خودش بجنگه و در اخر فقط برای خودش بمیره !

 

نگاهش رو از رُی گرفت و به دیوار رو به روش داد . هنوز هم اصرار رُی برای یک اتاق با یک تخت مشترک رو به یاد داشت ، در حالی که خودش فقط با یک جمله ی ساده به مسئله خاتمه داد بود : من تخت تک نفره رو ترجیح میدم ، می تونی برای خودت یک اتاق با یک تخت دو نفره بگیری . هزینه اش رو دولت امریکا میده !

و نگاه پر افسوس رُی !

لبخند سردی رو لبش نشست . براش مثل بازی بود ! از رُی جاذبه و از سهون دافعه !

هر بار سهون به رُی یاداوری می کرد که علاقه ای به معشوقه بودن نداره اما رُی کاملا در خیالات خودش زندگی می کرد ! پسر درشت هیکل امریکایی که روز اول اشنایی سهون رو به باد کتک گرفته بود حالا ادعای عاشقی می کرد !

نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو روی هم گذاشت . چقدر زجر اور بود که توانایی خوابیدن رو از دست داده بود ، نه رویایی بود نه کابوسی ، سهون فقط از زندگی خسته شده بود ! دلیلی برای ادامه نمیدید ! هدفی وجود نداشت ، مقصدی دیده نمیشد …

با نفس عمیق دیگه ای سعی کرد ذهنش رو سرجمع کنه …

همه چیز یک معادله ی کثیف بود ! یک معادله ، که سهون نمی دونست تنها جواب خودشه !

___

خونه یک ویرونه ی محض بود ! دیوار های ترک خورده ، شیشه های شکسته ، قطرات خون و بوی مرگ …

لوهان به سالن برگشت و به اخرین مبل سالمی که بچه ها تو سالن گذاشته بودن نگاه کرد .

کریس کنار تائو نشسته بود و سعی می کرد حالش رو بهتر کنه .

چه صحنه ی جذابی ! و در عین حال چقدر ازار دهنده !

سهون کجا بود لوهانشو با اون شوخی های مسخره اش خوشحال کنه ؟

بغضش رو فرو داد و نفس عمیقی کشید و رو به روی اون مبل سه نفره روی زمین نشست و به دیوار پشت سرش تکیه زد : بقیه کجان ؟

کریس سرشو بلند کرد و دستش رو دور شونه ی تائو انداخت و به خودش فشرد : سوهو و لی برای تهیه ی غذا رفتن بیرون . بقیه خوابن .

تائو حرف کریس رو ادامه داد : چانیول هم از کنار بکیهون تکون نمی خوره !

لوهان لبخند تلخی زد که کریس مانع شروع افکار تلخش شد : تو خوبی ؟ رنگت پریده ! چند روزه چیزی نخوردی ؟

لوهان سری به دو طرف تکون داد : چیزی نیست … درد دردو خنثی نمی کنه اما باعث میشه تسلیم بشی … ما به محض اینکه حال بکی بهتر بشه باید از اینجا بریم .

تائو : کجا ؟ جایی برای رفتن هست ؟ مطمئنن تحت نظریم !

کریس نفس عمیقی کشید : باید نقشه کشید . ما مدت ها نجنگیدیم و فراموش کردیم جنگ بچه بازی نیست ! قدرت های ما باید در ورای بزرگ تری استفاده بشن . مثل کاری که چانیول کرد . در غیر این صورت شکست می خوریم ! این فقط یک شروع بود ! و بکهیون قربانی حماقت ما …

لبهای لوهان به سختی از هم باز شد : خ.خانواده ام .. سهون … و حالا اکسو …

دستهاش رو بالا اوردو به دستهاش خیره شد : این قدرت لعنتی داره همه چیزم رو ازم میگیره و من … من چه کاری می تونم انجام بدم در حالی که جهانی در برابرم ایستادن ؟

کریس لبخند تلخی زد : تو قدرت داری لوهان ! اگه همین قدرت اخرین دارایی تو هم باشه … مطمئن باش برای نجات جونت کافیه .

لوهان با بغض زمزمه کرد : ایا این قدرت … برای نجات عشقمم کافیه ؟

___

درمانگاه ! حس جالبی بهش می داد … یک حس اشنا !

میشد اسمش رو جنون گذاشت وقتی از دیدن اون میزان زجرو درد لذت می برد . سرباز هایی که تو سالن ها رو تخت های خشک از درد می نالیدن و بعضی از شدت خونریزی بیهوش میشدن .

پرستاری متوقفش کرد : شما کی هستین اقا ؟ چی می خواین ؟

سهون به دختر باریک اندامی که از خودش به مقدار زیادی کوتاه تر بود نگاه کرد : دنبال ژنرال اسمیت می گردم ، اینجاس ؟

دختر نگاهی به سرتاپای سهون که لباس نظامیش به جذابی رو تنش نشسته بود انداخت : چیکارش داری ؟ هر کسی نمی تونه ..

-بهش بگو اوه سهون برای دیدنش اومده . خودش می فهمه …

دختر تاملی کرد و به ارومی قدمی به عقب برداشت : همینجا بمون . اگه به هوش باشه شاید بتونی ببینیش .

سهون سری تکون داد و دختر ازش دور شد . با رفتن دختر لبخند خبیثانه ای رو لبش نشست .

خوب بود که ژنرال اسمیت بزرگ هم درد می کشید !

سهون یک صندلی گوشه ی سالن درمانگاه پیدا کردو روش نشست ، براش حکم مُسَکِن روحی داشت ، هرباری که کسی رو در حال درد کشیدن میدید !

دلیل تمام درد ها و زجر هایی که طی سه ماه گذشته کشیده بود براش مهم نبود … بالاخره یکی باید تاوانش رو میداد ؟!

نگاهش رو به اطراف داد و همه جا رو از نظر گذروند .

بدن یک سرباز از شدت سوختگی به مرز نابودی رسیده بود و سرباز دیگه ای بود که بدنش به شکل ترسناکی سیاه شده بود !

اما سربازی که تمام بدنش باند پیچی بود به نظر وضع بدتری داشت !

نگاهش همچنان به کندوکاو ادامه میداد که صدای دخترِ پرستار رو شنید : کی هستی ؟

سهون برگشتو به دختر نگاه کرد . دختر جمله اش رو کامل کرد : اصلا حال خوبی نداره ، اما می خواد ببینتت . کی هستی که حاضر شده …

سهون پوزخند سردی زدو از جاش بلند شد . دختر رو پس زد و به سمته انتهای سالن ، سمتی که دختر ازش اومده بود حرکت کرد : من برگ برنده ی اون مرد ام ! اگه دلیلی برای ادامه ی زندگی داشته باشه اون منم …

با قدمهای بلندش از دختر دور شد و دختر بیش از اون نشنید ..

اما سهون همچنان با خودش زمزمه می کرد : و اگه دلیلی هم برای مرگش داشته باشه باز هم اون منم …

جلوی دره اتاق ایستاد . تقه ی سریعی به در زدو بی وقفه در رو باز کردو وارد شد .

فکرشم نمیکرد روزی برسه که یکی از کله گنده های سیستم امنیتی امریکا رو اونطور رو یکی از تخت های درمانگاهه کوچیکی تو کره ی جنوبی ببینه .

دلش یک قهقه ی بلند می خواست اما به سختی سکوت کردو با چهره ای جدی جلو رفت : قربان .

اسمیت چشم های بسته اش رو به سختی باز کرد . سوختگی صورتش واقعا دیدنیش کرده بود .

لبخند مزحکی با دیدن سهون زد : خ.خوشحالم برای دیدنم اومدی !

سهون با شنیدن صدای اسمیت خشکید . نگاهی به باند روی گردنش انداخت و ممکن ترین احتمالات رو در نظر گرفت . یک صدای به شدت گرفته و بم که به سختی شنیده میشد .

اسمیت با دیدن چهره ی سهون تصوراتش رو تایید کرد : حنجره ام … به زودی از کار می افته !

سهون نگاهی به چشمهای اسمیت انداخت و در دلش لبخند زد . دلنشین بود هرگز نشنیدن دوباره ی اون صدا !

-برای کار مهمی اومدم قربان .

اسمیت سری به نشانه ی تایید تکون دادو سهون ادامه داد : گذارشات عملیات رو صبح شخصا از مقر دریافت کردم . شکست بی سابقه ای بوده قربان ! جای تبریک داره !

اسمیت به سختی نفس عمیقی کشید : زبونت هر روز نیشدار تر میشه ! امیدوارم زهرش رو برای دشمنانت هم نگهداری !

سهون لبخند کجی زدو مطمئن تر از همیشه به چشمهای اسمیت خیره شد : برای اون روز لحظه شماری می کنم !

اسمیت با همون صدای نفرت انگیزش پرسید : چی می خوای ؟

سهون دستهاش رو از پشتش ازاد کرد و قدمی به جلو برداشت و از زاویه ی نزدیک تری به پوست زغال شده ی ژنرال خیره شد : اجازه بده سَرکرده ات برات بجنگه ! من می تونم کاری که تو شروع کردی رو تموم کنم . در این صورت هیچکس شکست بزرگت رو نخواد دید . پیروزی بزرگ به اسم تو تموم میشه . عملیات رو به من واگذار کن .

اسمیت بی وقفه و محکم و در عین حال عصبی جواب داد : نه ! پا از حدت فراتر نذار سرباز !

کلمه ی سرباز به محض خروج از دهن ژنرال اسمیت به هزاران تکه تبدیل شد و ترکش مانند به وجود سهون نشست و ذهنش رو از چیزی که بود کدر تر کرد !

سهون قدم بعدی رو به جلو برداشت : من سرباز تو نیستم ! من بیشتر حکم فرمانده ات رو دارم ! اینطور نیست ؟

اسمیت اخم تلخی بین ابروهای باقی مونده اش انداخت : شرقی ها … راه هرگز نباید برات باز میشد … تو یک طماع کثیفی اوه سهون !

سهون خندید … ناگهان هر خنده ی خبیثانه ای که در گلوش نگهداشته بود ازاد شد و اسمیت فقط به اون خنده های بلند گوش داد .

سهون به سختی خنده اش رو کنترل کرد : محض رضای خدا مرد … ببین کی حرف از طمع میزنه !

به جلو خم شدو درست کنار گوش اسمیت در حالی که به چشمهاش خیره شده بود زمزمه کرد : طماع من نیستم بیچاره ! طماع تویی که برای داشتن یکم قدرت بیشتر خودتو به این روز انداختی ! خودتو دیدی ؟ چنان کریه و بدریخت شدی که به سختی میشه بهت نگاه کرد ! حالا که ظاهر قشنگت سوخته دیدن باطنت اصلا سخت نیست !

اسمیت دستش رو مشت کرد : یکم قدرت بیشتر ؟ قدرت اون بچه ها من رو صاحب جهان می کنه ، باطن زشت برای کسی مهم نیست وقتی قدرتی بیشتر از همه ی جهان در دستهام باشه .

سهون عقب کشید و نیشخند زد : من ! من می تونستم تمام نیازت رو تامین کنم ! اما تو طمع کردی و حالا اینجایی …

سهون به ارومی زمزمه کرد : بیش از این حماقت نکن . کار رو به من بسپار .

-تو نمی تونی از پسشون بربیای …

سهون لبخند خبیثی زد و مشتش رو بالا اورد و بهش خیره شد : من بیشتر از تمام درجات روی لباس رسمیت و بیشتر از تمام هوادار ها و سربازانت در همین لحظه قدرت دارم !

در کنارتم و کشتنش برام کمتر از یک هزارم ثانیه زمانبره ، مطمئن باش انقدر ترسناک و قدرتمند هستم که بعد از تو جانشینت باشم !

مشتش رو پایین اوردو لبخند زد : در ضمن چهره ی خیلی جذاب تری نسبت به الان تو دارم . مطمئن باش … اگه همین حالا قدرتت رو به من واگذار نکنی اخرین ذرات باقی مونده ات هم از دست میره . دیوونگی نکن .. اکسو رو به من بسپار …

اسمیت لحظه ای چشمهاش رو بست و نفس سختی فرو داد : می خوای چیکار کنی ؟

___

به سهون که با جدیت سرش رو توی یک مشت نقشه و کاغذ فرو کرده بود خیره شد و نیشخند زد : د.داری باهام شوخی می کنی مگه نه ؟

سهون بدون اینکه سرشو از رو برگه ها بلند کنه جواب داد : نه ! اسمیت کارو به من سپرده .

-چطور .. چطور ممکنه ؟ فکر می کردم اون نمی خواد تو توی هیچ عملیاتی باشی ! چطور راضیش کردی ؟ چطور راضی شد ؟ ها ؟؟؟

سهون سرشو بلند کردو با تعجب به رُی خیره شد : فکر می کردم از این قضیه خوشحال بشی ! این عالیه که عملیاتو به من سپرده !

رُی عصبی خندید : این اصلا عالی نیست سهون ! من تو اون جهنم دره بودم ، تو نمی فهمی اونا چه قدرتی دارن !

سهون به صندلیش تکیه زدو دست به سینه به رُی خیره شد : صادق باش . اگه توانایی هام رو باور نداری راه های زیادی برای اثباتش دارم ! هرچند برام مهم نیست باور می کنی یا نه !

دستهاشو رو میز گذاشت و زمزمه کرد : ادم از یه جایی به بعد فقط میشکنه و خرد می کنه ، درست از جایی که دیگه جای سالمی برای شکستن براش نمونده باشه !

باور کن ، من شکسته تر از چیزی ام که بتونم شکست بخورم !

 

 

 

ها ها ها … 

من سهونه فصل سه رو خیلی دوست دارم ! شما چی ؟؟؟

چیزی تا رخداد مهم فیک نمونده … یکم صبوری لازمه + یک تخیله اماده !

در ضمن ازتون بابت نظرات عالیتون خیلی خیلی ممنونم .

تا قسمت بعد مراقب خودتون باشین .

می دوستمون ^_^

(راستی دعا کنین برای اپ قسمت بعد نت داشته باشم !!!)

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)