fanfiction Dark Power ep 20.3

به نظرتون ملاقات سهون و اکسو ، کِی و چطور اتفاق خواهد افتاد ؟؟؟

کم کم خودتون رو برای نبرد بزرگ اماده کنین ! 

اینم قسمت بیستم از فیک قدرت تاریک :

-اون حالش خوب میشه چان ، من مطمئنم . دیدی که لی گفت زخمش عمیق نی…

-لوهان ؟

چانیول با چشمهای خیسش به لوهانی که کنارش نشسته بودو دستش رو روی شونه اش گذاشته بود نگاه کرد .

لوهان لبخند تلخی زد : هوم ؟

چانیول سرش رو پایین انداخت : چطوری .. چطوری تحمل می کنی ؟ بدون سهون … بدون کسی که عاشقشی .. چطور طاقت میاری ؟

لبخند لوهان از رو لبهاش پایین ریخت ، دستش رو از روی شونه ی چان برداشت : تحمل نمیکنم … به دردش عادت کردم . به نبودش عادت کردم … به تنها شدنم … هرچند بهش قول دادم اینکارو نکنم !

چانیول بیشتر زانوهاش رو تو بغلش فشرد : اگه اتفاقی برای بکهیون بیفته ، من … من نمی دونم باید چیکار کنم لوهانا … من … من نمی تونم …

لوهان دستهاش رو دور شونه های خمیده ی چان حلقه کردو به اغوش خودش کشید : بکیهون اینجاست چان ، هیچ اتفاق بدی براش نمی افته ، ما همدیگرو داریم ، مطمئن باش مراقب همدیگه می مونیم …

چانیول اروم سرشو به شونه های لوهان تکیه داد و نفس عمیقی کشید ..

لوهان حرفهای قشنگی به چانیول می زد اما .. اما خودش … کسی بود برای خودش هم از همین حرفهای قشنگ بزنه ؟

لوهان فقط ظاهر حفظ می کرد ، دیگه زمانی نبود که بخواد تو خودش باشه و به حال خودش زار بزنه ، باید تکه های شکسته اش رو برای خودش نگه میداشت و ظاهر خوب و محکمه خودش رو به بقیه نشون میداد … دردهاش فقط برای خودش بود … گریه هاش از این به بعد فقط باید تو خودش ریخته میشد … تا روزی که شاید کسی که باعث همه ی دردهاش بود برگرده … و شاید لوهان انتقام شیرینی از باعث و بانی دوست داشتنیش بگیره ! انتقامی مثل یک اغوش محکم که هرگز راه خروجی براش نباشه …

___

دو تخت جدا از هم ، یکی خواب ، یکی بیدار ، یکی خسته از فعالیت روزانه ، یکی خسته از تمام زندگی ….

سهون سرشو به سمته تخت کنارش ، که رُی با بازوی باند پیچی شده اش به خواب رفته بود برگردوند و بهش خیره شد . فهمیدنش کار سختی نبود که بفهمه رُی عاشقشه…

اما برای سهون … این کلمه هیچ معنای خاصی نداشت ! نمی دونست چرا باید عاشق بشه ؟ چرا باید زندگیشو درگیر ادم دیگه ای بکنه ؟ اصلا چرا باید ادمی رو بخواد !

تنها چیزی که از کل زندگی دستگیرش شده بود یک چیز بود !

باید برای خودش زندگی کنه ! برای خودش بجنگه و در اخر فقط برای خودش بمیره !

 

نگاهش رو از رُی گرفت و به دیوار رو به روش داد . هنوز هم اصرار رُی برای یک اتاق با یک تخت مشترک رو به یاد داشت ، در حالی که خودش فقط با یک جمله ی ساده به مسئله خاتمه داد بود : من تخت تک نفره رو ترجیح میدم ، می تونی برای خودت یک اتاق با یک تخت دو نفره بگیری . هزینه اش رو دولت امریکا میده !

و نگاه پر افسوس رُی !

لبخند سردی رو لبش نشست . براش مثل بازی بود ! از رُی جاذبه و از سهون دافعه !

هر بار سهون به رُی یاداوری می کرد که علاقه ای به معشوقه بودن نداره اما رُی کاملا در خیالات خودش زندگی می کرد ! پسر درشت هیکل امریکایی که روز اول اشنایی سهون رو به باد کتک گرفته بود حالا ادعای عاشقی می کرد !

نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو روی هم گذاشت . چقدر زجر اور بود که توانایی خوابیدن رو از دست داده بود ، نه رویایی بود نه کابوسی ، سهون فقط از زندگی خسته شده بود ! دلیلی برای ادامه نمیدید ! هدفی وجود نداشت ، مقصدی دیده نمیشد …

با نفس عمیق دیگه ای سعی کرد ذهنش رو سرجمع کنه …

همه چیز یک معادله ی کثیف بود ! یک معادله ، که سهون نمی دونست تنها جواب خودشه !

___

خونه یک ویرونه ی محض بود ! دیوار های ترک خورده ، شیشه های شکسته ، قطرات خون و بوی مرگ …

لوهان به سالن برگشت و به اخرین مبل سالمی که بچه ها تو سالن گذاشته بودن نگاه کرد .

کریس کنار تائو نشسته بود و سعی می کرد حالش رو بهتر کنه .

چه صحنه ی جذابی ! و در عین حال چقدر ازار دهنده !

سهون کجا بود لوهانشو با اون شوخی های مسخره اش خوشحال کنه ؟

بغضش رو فرو داد و نفس عمیقی کشید و رو به روی اون مبل سه نفره روی زمین نشست و به دیوار پشت سرش تکیه زد : بقیه کجان ؟

کریس سرشو بلند کرد و دستش رو دور شونه ی تائو انداخت و به خودش فشرد : سوهو و لی برای تهیه ی غذا رفتن بیرون . بقیه خوابن .

تائو حرف کریس رو ادامه داد : چانیول هم از کنار بکیهون تکون نمی خوره !

لوهان لبخند تلخی زد که کریس مانع شروع افکار تلخش شد : تو خوبی ؟ رنگت پریده ! چند روزه چیزی نخوردی ؟

لوهان سری به دو طرف تکون داد : چیزی نیست … درد دردو خنثی نمی کنه اما باعث میشه تسلیم بشی … ما به محض اینکه حال بکی بهتر بشه باید از اینجا بریم .

تائو : کجا ؟ جایی برای رفتن هست ؟ مطمئنن تحت نظریم !

کریس نفس عمیقی کشید : باید نقشه کشید . ما مدت ها نجنگیدیم و فراموش کردیم جنگ بچه بازی نیست ! قدرت های ما باید در ورای بزرگ تری استفاده بشن . مثل کاری که چانیول کرد . در غیر این صورت شکست می خوریم ! این فقط یک شروع بود ! و بکهیون قربانی حماقت ما …

لبهای لوهان به سختی از هم باز شد : خ.خانواده ام .. سهون … و حالا اکسو …

دستهاش رو بالا اوردو به دستهاش خیره شد : این قدرت لعنتی داره همه چیزم رو ازم میگیره و من … من چه کاری می تونم انجام بدم در حالی که جهانی در برابرم ایستادن ؟

کریس لبخند تلخی زد : تو قدرت داری لوهان ! اگه همین قدرت اخرین دارایی تو هم باشه … مطمئن باش برای نجات جونت کافیه .

لوهان با بغض زمزمه کرد : ایا این قدرت … برای نجات عشقمم کافیه ؟

___

درمانگاه ! حس جالبی بهش می داد … یک حس اشنا !

میشد اسمش رو جنون گذاشت وقتی از دیدن اون میزان زجرو درد لذت می برد . سرباز هایی که تو سالن ها رو تخت های خشک از درد می نالیدن و بعضی از شدت خونریزی بیهوش میشدن .

پرستاری متوقفش کرد : شما کی هستین اقا ؟ چی می خواین ؟

سهون به دختر باریک اندامی که از خودش به مقدار زیادی کوتاه تر بود نگاه کرد : دنبال ژنرال اسمیت می گردم ، اینجاس ؟

دختر نگاهی به سرتاپای سهون که لباس نظامیش به جذابی رو تنش نشسته بود انداخت : چیکارش داری ؟ هر کسی نمی تونه ..

-بهش بگو اوه سهون برای دیدنش اومده . خودش می فهمه …

دختر تاملی کرد و به ارومی قدمی به عقب برداشت : همینجا بمون . اگه به هوش باشه شاید بتونی ببینیش .

سهون سری تکون داد و دختر ازش دور شد . با رفتن دختر لبخند خبیثانه ای رو لبش نشست .

خوب بود که ژنرال اسمیت بزرگ هم درد می کشید !

سهون یک صندلی گوشه ی سالن درمانگاه پیدا کردو روش نشست ، براش حکم مُسَکِن روحی داشت ، هرباری که کسی رو در حال درد کشیدن میدید !

دلیل تمام درد ها و زجر هایی که طی سه ماه گذشته کشیده بود براش مهم نبود … بالاخره یکی باید تاوانش رو میداد ؟!

نگاهش رو به اطراف داد و همه جا رو از نظر گذروند .

بدن یک سرباز از شدت سوختگی به مرز نابودی رسیده بود و سرباز دیگه ای بود که بدنش به شکل ترسناکی سیاه شده بود !

اما سربازی که تمام بدنش باند پیچی بود به نظر وضع بدتری داشت !

نگاهش همچنان به کندوکاو ادامه میداد که صدای دخترِ پرستار رو شنید : کی هستی ؟

سهون برگشتو به دختر نگاه کرد . دختر جمله اش رو کامل کرد : اصلا حال خوبی نداره ، اما می خواد ببینتت . کی هستی که حاضر شده …

سهون پوزخند سردی زدو از جاش بلند شد . دختر رو پس زد و به سمته انتهای سالن ، سمتی که دختر ازش اومده بود حرکت کرد : من برگ برنده ی اون مرد ام ! اگه دلیلی برای ادامه ی زندگی داشته باشه اون منم …

با قدمهای بلندش از دختر دور شد و دختر بیش از اون نشنید ..

اما سهون همچنان با خودش زمزمه می کرد : و اگه دلیلی هم برای مرگش داشته باشه باز هم اون منم …

جلوی دره اتاق ایستاد . تقه ی سریعی به در زدو بی وقفه در رو باز کردو وارد شد .

فکرشم نمیکرد روزی برسه که یکی از کله گنده های سیستم امنیتی امریکا رو اونطور رو یکی از تخت های درمانگاهه کوچیکی تو کره ی جنوبی ببینه .

دلش یک قهقه ی بلند می خواست اما به سختی سکوت کردو با چهره ای جدی جلو رفت : قربان .

اسمیت چشم های بسته اش رو به سختی باز کرد . سوختگی صورتش واقعا دیدنیش کرده بود .

لبخند مزحکی با دیدن سهون زد : خ.خوشحالم برای دیدنم اومدی !

سهون با شنیدن صدای اسمیت خشکید . نگاهی به باند روی گردنش انداخت و ممکن ترین احتمالات رو در نظر گرفت . یک صدای به شدت گرفته و بم که به سختی شنیده میشد .

اسمیت با دیدن چهره ی سهون تصوراتش رو تایید کرد : حنجره ام … به زودی از کار می افته !

سهون نگاهی به چشمهای اسمیت انداخت و در دلش لبخند زد . دلنشین بود هرگز نشنیدن دوباره ی اون صدا !

-برای کار مهمی اومدم قربان .

اسمیت سری به نشانه ی تایید تکون دادو سهون ادامه داد : گذارشات عملیات رو صبح شخصا از مقر دریافت کردم . شکست بی سابقه ای بوده قربان ! جای تبریک داره !

اسمیت به سختی نفس عمیقی کشید : زبونت هر روز نیشدار تر میشه ! امیدوارم زهرش رو برای دشمنانت هم نگهداری !

سهون لبخند کجی زدو مطمئن تر از همیشه به چشمهای اسمیت خیره شد : برای اون روز لحظه شماری می کنم !

اسمیت با همون صدای نفرت انگیزش پرسید : چی می خوای ؟

سهون دستهاش رو از پشتش ازاد کرد و قدمی به جلو برداشت و از زاویه ی نزدیک تری به پوست زغال شده ی ژنرال خیره شد : اجازه بده سَرکرده ات برات بجنگه ! من می تونم کاری که تو شروع کردی رو تموم کنم . در این صورت هیچکس شکست بزرگت رو نخواد دید . پیروزی بزرگ به اسم تو تموم میشه . عملیات رو به من واگذار کن .

اسمیت بی وقفه و محکم و در عین حال عصبی جواب داد : نه ! پا از حدت فراتر نذار سرباز !

کلمه ی سرباز به محض خروج از دهن ژنرال اسمیت به هزاران تکه تبدیل شد و ترکش مانند به وجود سهون نشست و ذهنش رو از چیزی که بود کدر تر کرد !

سهون قدم بعدی رو به جلو برداشت : من سرباز تو نیستم ! من بیشتر حکم فرمانده ات رو دارم ! اینطور نیست ؟

اسمیت اخم تلخی بین ابروهای باقی مونده اش انداخت : شرقی ها … راه هرگز نباید برات باز میشد … تو یک طماع کثیفی اوه سهون !

سهون خندید … ناگهان هر خنده ی خبیثانه ای که در گلوش نگهداشته بود ازاد شد و اسمیت فقط به اون خنده های بلند گوش داد .

سهون به سختی خنده اش رو کنترل کرد : محض رضای خدا مرد … ببین کی حرف از طمع میزنه !

به جلو خم شدو درست کنار گوش اسمیت در حالی که به چشمهاش خیره شده بود زمزمه کرد : طماع من نیستم بیچاره ! طماع تویی که برای داشتن یکم قدرت بیشتر خودتو به این روز انداختی ! خودتو دیدی ؟ چنان کریه و بدریخت شدی که به سختی میشه بهت نگاه کرد ! حالا که ظاهر قشنگت سوخته دیدن باطنت اصلا سخت نیست !

اسمیت دستش رو مشت کرد : یکم قدرت بیشتر ؟ قدرت اون بچه ها من رو صاحب جهان می کنه ، باطن زشت برای کسی مهم نیست وقتی قدرتی بیشتر از همه ی جهان در دستهام باشه .

سهون عقب کشید و نیشخند زد : من ! من می تونستم تمام نیازت رو تامین کنم ! اما تو طمع کردی و حالا اینجایی …

سهون به ارومی زمزمه کرد : بیش از این حماقت نکن . کار رو به من بسپار .

-تو نمی تونی از پسشون بربیای …

سهون لبخند خبیثی زد و مشتش رو بالا اورد و بهش خیره شد : من بیشتر از تمام درجات روی لباس رسمیت و بیشتر از تمام هوادار ها و سربازانت در همین لحظه قدرت دارم !

در کنارتم و کشتنش برام کمتر از یک هزارم ثانیه زمانبره ، مطمئن باش انقدر ترسناک و قدرتمند هستم که بعد از تو جانشینت باشم !

مشتش رو پایین اوردو لبخند زد : در ضمن چهره ی خیلی جذاب تری نسبت به الان تو دارم . مطمئن باش … اگه همین حالا قدرتت رو به من واگذار نکنی اخرین ذرات باقی مونده ات هم از دست میره . دیوونگی نکن .. اکسو رو به من بسپار …

اسمیت لحظه ای چشمهاش رو بست و نفس سختی فرو داد : می خوای چیکار کنی ؟

___

به سهون که با جدیت سرش رو توی یک مشت نقشه و کاغذ فرو کرده بود خیره شد و نیشخند زد : د.داری باهام شوخی می کنی مگه نه ؟

سهون بدون اینکه سرشو از رو برگه ها بلند کنه جواب داد : نه ! اسمیت کارو به من سپرده .

-چطور .. چطور ممکنه ؟ فکر می کردم اون نمی خواد تو توی هیچ عملیاتی باشی ! چطور راضیش کردی ؟ چطور راضی شد ؟ ها ؟؟؟

سهون سرشو بلند کردو با تعجب به رُی خیره شد : فکر می کردم از این قضیه خوشحال بشی ! این عالیه که عملیاتو به من سپرده !

رُی عصبی خندید : این اصلا عالی نیست سهون ! من تو اون جهنم دره بودم ، تو نمی فهمی اونا چه قدرتی دارن !

سهون به صندلیش تکیه زدو دست به سینه به رُی خیره شد : صادق باش . اگه توانایی هام رو باور نداری راه های زیادی برای اثباتش دارم ! هرچند برام مهم نیست باور می کنی یا نه !

دستهاشو رو میز گذاشت و زمزمه کرد : ادم از یه جایی به بعد فقط میشکنه و خرد می کنه ، درست از جایی که دیگه جای سالمی برای شکستن براش نمونده باشه !

باور کن ، من شکسته تر از چیزی ام که بتونم شکست بخورم !

 

 

 

ها ها ها … 

من سهونه فصل سه رو خیلی دوست دارم ! شما چی ؟؟؟

چیزی تا رخداد مهم فیک نمونده … یکم صبوری لازمه + یک تخیله اماده !

در ضمن ازتون بابت نظرات عالیتون خیلی خیلی ممنونم .

تا قسمت بعد مراقب خودتون باشین .

می دوستمون ^_^

(راستی دعا کنین برای اپ قسمت بعد نت داشته باشم !!!)

Print Friendly

25 Responses

  1. واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی…
    این خیلی عالیه….
    دختره بد چرااااااا اینقدر خوب مینویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    لحظه دیدار باید خیلی خفن باشه حتما دیگه…
    به نظرم که اکسو اگه سهون رو ببینن اولش کاملا هنگ میکنن…
    بعدش هم نمیدونم ترجیح میدم صبر کنم ببینم چی میشه…
    سهون خیلی قشنگ تهدید کرد .حقش بود.ژنرال بی مصرف…..

  2. من واقعا از قلمت خوشم میاد خیلی خوب حس آدمی که به ته خط رسیده رو توصیف میکنی ?
    وای حالا باید منتظره قسمت بعدی باشم. آجی زودتر بزار از کنجکاوی میمیرم خب ??

  3. سلام عزیزم smile
    وای خدا عمق حسای لوهان منو میکشه آخررررر. خیلییییییی خوب مینویسیشااااا شدید اصن حسای شخصیتات تا ته ته وجودم رسوخ میکنهههههه هاااااا !!!
    من هنوزم امیدوارم به درست شدن سهون! اصن دیالوگایی که به اسمیت گفت یه حس عجیبی بهم داد. یه چیزایی عادی به نظر نمیاد! نمیدونم چرا برای اولین بار هیچ حدس خاصی نمیتونم بزنم اصن هنگ کردم کاملا ولی یه حسی بم میگه یه چیزایی عادی نیست!
    آخ دلم خنک شد اسمیت پوکیدددددداز اون قهقهه هایی که سهون زد صد بار تو ذهنم شکل گرفت. ولی فقط تو ذهنم! خدایی من تو شرایط بدی فیکتو میخونم خودم در تعجبم که چه جوری تا اینجا ادامش دادم هنوز سالمم! خخخخ و موندم که تو چجوری با این مشغله کاریت میرسی آپش کنی! من واقعا بهت افتخار میکنما جدی میگم من که دارم میپکم تو دیگه درچه حالی! واقعا چه جوری آپ میکنی سارا؟! اینم یکی از دلایلی که بهت میگم فوق العاده ای smile)
    واکنش چان عالی بود دختر. واقعا دوسش داشتم خیلیییییی باشعوره این چانیول من.
    هعیییییی خدا بخیر کنه. از اینکه هیچ گونه حدسی راجع به آیندشون نمیتونم الان بزنم عصبیم!! خخخ
    تو یه خلاء ناجوری به سر میبرم.فک کنم امشب خوابم نبره! اصولا فکرم شبا مشغول میشه… و وقتی مشغول شه خوابشو میبینم! فک کنم امشب خواب فیکتو میبینم… خخخ اگه دیدم بهت میگم تهش چی شد!!!! میدونم میدونم دیوونه شدم!!
    ببخشید که اصلا تو شرایط جالبی نیستم و نمیتونم درست کامنت بذارم اصن از این کامنتم خوشم نیومده! قول میدم دفعه بعد جبران کنم( البته سعی میکنم!) توام دعا کن فردا امتحانمو خوب بدم sad
    هعییییی همین دیگه زیادی حرف زدم.
    متشکر بابت این قسمت فوق العاده
    موفق باشی
    دوستت دارم
    لحظه هات رنگی smile

  4. عالی بود عزیزم
    بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم لحظه دیدار سهون با اکسو و لوهان چگونه است ؟
    ممنون عزیزم دوست دارم بوووووووووووووووووووووووووووووس

  5. قلمت عاااااااااااااااااااااااالیههههههههههه مرسی من تازه این فیکو تموم کردم
    خیییییییلییی خووووووبهههههههههههههه

  6. مرسیییییییی خیلی عالی بود قلمت واقعا فوق العادس. حرف های سهون هم خیلی به دلم نشست.بیگ لایک.
    واقعا خسته نباشیییییییییی
    فایتینگ^_^

  7. عررررررر ابجی وقتی سهون اینجوری با اسمیت میحرفید قند تو دلم اب میشد دمش گررررم حقش بود کم بلا سر سهونم اورد
    ولی نمیدونم یه حسی بهم میگه سهون یه نقشه ای داره از طرفی هم یه لحظه دلم واسه ری سوخت
    وبازم عررررررر سهون واکسو چه شود چجوری صبر کنم فکنم یه شوک بزرگ توراهه نه ؟

  8. عالییییییییییییییییییییییییی بود
    تا قسمت بعد چجوری صبر کنم آخه
    سهون خیلی ترسناک شده
    لوهان بچم
    حال کردم اون بلا سر اسمیت اومده

  9. وااااای. عرررررر. خیلی خووووب بود. عالی بود. مرسی.
    لوهان عزیزم. اسمیت برات بمیره خوشگل من. این تاعوریس چرا جلوی لوهان رعایت نمیکنن؟ خو بچم گناه داره.از عشقش دوره و خبری نداره!
    فقط چان یه کوچولو از درد لوهان رو فهمید. اونم فقط یه قطره از دریا.
    وای سهون چقد مشکوکه. چی تو سرش میگذره؟ میخواد چکار کنه؟دارم از فضولی میمیرم.
    اسمیت چقد پرروئه! از سهون نمیترسه؟ چطور نمیترسه؟ والا من که اینجا نشستم، از سهون ترسیدم.
    دلم واسه رُی خیلی میسوزه. خیلی رقت انگیزه!
    منتظر ادامش هستم فرزندم.
    خسته نباشی.
    فایتینگ

  10. خوندممممممممممم
    من در کل جونم برا سهون در میره فکر کن با این شخصیت الان من چه حالی دارم
    تصمیم گرفتم خودکشی کنم
    الان یه دستم گوشیه اون یکی تیغ
    میخوام این اخرین مکالمم باشه هم اسم گرامی
    خوبی بدی از مادیدید برو و بچ سایت حلال کنید.???
    حالا اگر خانواده جلومو گرفتن یا به دلیلی زنده موندم تا اخر فیک باهاتم عشقم
    لعنتی خیلییییییییی قلمت خوبه
    ازت متنفرمممممممممممممممم??????

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *