fanfiction Dark Power ep 21.3

رخداد بزرگ بالاخره داره استارت می خوره !

اگه سهون در برابر اکسو بجنگه …

ایا اکسو هم در برابر سهون میجنگه ؟

یک هفته گذشته بود … یک هفته ی تلخ و پر استرس …

سه روز بود که به خونه ی جدید نقل مکان کرده بودن و حال بکهیون خیلی بهتر بود .

خونه ی جدید اصلااا به بزرگی خونه قبلی نبود ! یک حال کوچیک و 6 اتاقه کوچیکتر ، وسط جنگل و دور از شهر ، نه اتاق تمرینی وجود داشت نه اتاقی که بشه مانیتور هارو توش گذاشت … همه چیز فقط برای یک زندگی ساده طراحی شده بود ! یک زندگی به ظاهر ساده … اما …

وضعیت به نظر با ثبات می رسید و خطر ظاهرا رفع شده بود اما هیچکس احساس امنیت نمی کرد .

کابوس های تلخ لوهان برگشته بودو بچه ها در وحشت به سر می بردن !

فضای خونه از همیشه سردتر و بی روح تر شده بود … و حتی بچه های شاینی هم از خونشون رفته بودن !

اکسو یکه و تنها ، در بین تمام امواج سرسخت روحی و روانی که به سمتشون روونه میشد ایستاده بود .

نقشه های زیادی کشیده شده بود ، طرح های زیادی ریخته شده بود ، حتی شکست غیر ممکن تصور میشد !

___

-حالت خوبه ؟

سهون اخرین شات مشروبش رو خالی ، رو میز کوبید به پشتی مبل تکیه زد : چرا همه چیز باید انقدر پیچیده باشه ؟

-از چی حرف می زنی ؟

سهون دستهاش رو مشت کردو چشمهاش رو بست : 11 نفر با 11 قدرت متفاوت ، هر کدومشون به تنهایی می تونن یک ارتش رو نابود کنن ، هر نقشه ای قبل عملی شدن میتونه خنثی بشه !

رُی لبخند تلخی زدو خودشو رو مبل کنار سهون کشیدو دستشو دور گردنش انداخت و درست کنار گوشش در حالی که مطمئن بود نفسش تو گوشهاش بازتاب می کنه زمزمه کرد : مجبور نیستی همه چیز رو انقدر سخت کنی ، چرا همه چیز رو دست بقیه نمیسپاری ؟ چرا خودتو درگیر ماجراهایی می کنی که دیگه هیچ ربطی به تو ندارن ؟ همه چیز خیلی وقته برای تو تموم شده … چرا زندگی جدیدی شروع نمی کنی ؟ همینجا … کنار خودم ؟ ها ؟

سهون بین مستیش نیشخند زد : من هرگز همچین چیزی نخواستم ، اونا خواستن من بجنگم … انتقام شیرینی میشه .. باور کن …

رُی با خشم چونه ی سهون رو گرفت و صورتش رو سمته خودش برگردوند : انتقام ؟ بدبخت تو حتی نمی دونی از کی باید انتقام بگیری ! این بچه بازی ها رو تموم کن سهون ، خودتو از این مخمصه ها بکش بیرون ، بذار اسمیت خودش هر کاری می خواد بکنه ، تو مجبور نیستی جلوی اکسو بایستی !

سهون با بی حسی دست رُی رو پس زد : پس بهم بگو .. کی تقاص زجرهایی که من کشیدم رو میده ؟ تو بهم بگو از کی باید انتقام تک تک دردهایی که تحمل کردم رو بگیرم ؟ به خدا فردا قبل طلوع افتاب جنازه اش رو بهت تحویل میدم … فقط بهم بگو کییییی ؟؟؟

رُی به سهونی که از خشم سرخ شده بود و می لرزید نگاه کرد ، به دستهاش که طوری محکم مشت شده بود که انگار همین حالا می خواست دیواری بتنی رو پایین بریزه !

این حجم عظیم از نفرت .. تمام این قدرتی که میشد از تک تک همین ذراته درد و رنج بیرون کشید … مطمئنن می تونست خیلی کار ساز باشه !

رُی پوزخندی زدو دستش رو روی شونه های پهن سهون کشید و تا روی بازوهاش و ساق دستهاش پایین اومد و دستهاش رو گرفت . مشت های محکمش رو باز کرد و انگشتهای دستش رو بین انگشتهای خودش قفل کرد : بهت کمک می کنم ! کمک می کنم انتقام بگیری … فقط لازمه بهم اعتماد کنی !

چشمهای خشمگین سهون کمی اروم تر شد : ارومم نمی کنه ! بعید می دونم کشتن میلیون ها ادم هم ارومم کنه … حتی اگه تک تکشون مقصر باشن …

رُی حرف سهون رو قطع کرد : کشتن ملیون ها ادم لازم نیست … تموم کردن زندگی 11 نفر هم کافیه ! من تضمین می کنم ارومت می کنه ! خشمتو اروم می کنه سهون … بهم اطمینان کن …

رُی لبخند تلخی زدو یقه ی پیرهن سهونو به ارومی سمته خودش کشید به مردمک سیاه چشمهاش که می لرزید خیره شد : هوم ؟

سهون می تونست ببینه نگاه رُی روی لبهاش بی تحرک باقی مونده : همه چیز تموم میشه ؟

رُی نیشخند زد : تمومش می کنیم !

یقه ی سهون رو جلوتر کشید و بی معطلی لبهای باریک سهون و بین لبهاش کشید .

نمی تونست هیجان عظیمی که از فریب دادن سهون نصیبش شده بود رو انکار کنه …

رُی نمی خواست سهون در برابر اکسو قرار بگیره تا مبادا گذشته ای که با اکسو داشته رو به یاد بیاره ، اما اگر سهون از اکسو متنفر میشد و اکسو رو مقصر همه چیز می دونست مطمئنن دیدن اکسو و حتی به یاد اوردن گذشته هم دیگه خطری براش نداشت !

دستهاش رو دور شونه های سهون حلقه کردو تا روی مبل به عقب هلش داد و دستش رو دور صورتش قاب کرد …

اگه همه چیز طبق نقشه ی رُی پیش میرفت و اکسو به دست سهون نابود میشد ، سهون تا ابد صاحبی غیر از رُی پیدا نمی کرد !

درست مثل همونشب که سهون باز هم صاحب متفاوتی غیر از رُی نداشت !!!

___

 

اتاق جدیدش ، در واقع اتاق جدیدشون هیچ شباهتی به اون اتاق قبلی نداشت .

و مهمترین تفاوتش هم نبود خاطرات مشترکشون گوشه گوشه ی اتاق بود !

طنین صدای سهون وقتی کلشو از کمد لباسها بیرون میاورد و غر می زد که چرا لباس مورد علاقه اش گم شده !؟

یا وقتی صبح ها با چهره ای به شدت خنده دار در حالی که پتو دور خودش پیچیده بود از تخت پایین می اومد !

یا مواقعی که با موهای خیس و گونه هایی سرخ شده از حموم بیرون می اومدو هوس کخ ریزی می کرد !

نگاهش رو خیره به پنجره ی کوچیک بین دو تخت نگهداشت . اصرارش برای گذاشتن دو تخت تو اتاق ، اتاقی که دیگه مشترک دومی براش وجود نداشت به نظر بی دلیل میومد !

درست مثل اصرار دونه های سرسخت برف برای ورود به اتاق که با سد بزرگی به اسم پنجره مواجه میشدن !

سد بزرگ لوهان هم چیزی تو مایه های پنجره بود ! پنجره ای که جلوی شیرین ترین احتمالات برگشتن سهون رو می گرفت !

پنجره ای از جنس تسلیم شدن که با ناامیدی عایق شده بود و هیچ راهی برای گذر افکار ممکن و غیر ممکن نمیگذاشت ….

لوهان با نجواهای اروم افکارش به خواب دعوت میشد ، پلکهای سنگینش روی هم مینشست و بدنش کم کم روی تخت سرد رها میشد که صدایی چشمهاش رو مجبور به بیداری کرد .

اولین چیزی که به چشمش خورد باد شدیدی بود که از پشت پنجره به لطف دونه های برف قابل دیدن بود .

باد سردی که درختهای جنگل رو به تندی خم و راست می کرد و دونه های سفید برف رو با شدت به پنجره می کوبید .

لوهان خم شدو پتوشو روی خودش کشید . نفس عمیقی کشید و خیره به بارش برف سعی کرد بار دیگه به خواب بره اما …

زوزه ی بی رحمانه باد پر سروصدا تر از این حرفا بود …

شکسته شدن شاخه های خشک درختا و زمزمه های یخ زده ی باد وقتی سعی می کرد از درزهای باریک پنجره ی اتاق وارد بشه نگاه لوهان رو به بیرون پنجره خیره کرد !

اون باد شدید … بیشتر از هر چیزی تداعی طوفان می کرد !

همه چیز فقط در حد یک باد یا نسیم زمستونی نبود !

قدرت عجیب اون وزش های سرسخت وقتی پیچش وار اطراف فضای خونه رو گرفته بود لوهان رو به یاد همه ی خاطرات قدیمش انداخت

فلش بک » (چهار سال قبل )

همه ی بچه ها به یک خط ایستاده بودن وقتی کریس جلوشون ایستاد .

لبخند کریس مزحک بود ! درست از همون خنده هایی نشعت گرفته بود که کریس به سختی سعی می کرد کنترلشون کنه .

دستش رو جلوی دهنش گرفت و صداش رو صاف کرد و خندش رو بلعید : اهم … چیزه … این پسره .. سهونه … بچه ها .. بهش سلام کنین !

کریس کنار رفت و همه تونستن پسر لاغر و در عین حال سفیدی که با دسته ی پلی اسیتشن بین انگشتهای ظریفش ور می رفت ببینن !

پسر با قد کوتاه و بدن ریزه میزه اش ، در کنار لباسهای پاره پوره اش  وموهای سیاه بلندش که رو چشمهاش ریخته بود درست شبیه بچه های شرو شیطون خیابونی شده بود .

پسری که ظاهرا اسمش سهون بود هیچ توجهی به هیچکس نداشت .

حتی سرش رو هم بلند نمی کرد به اون ده نفری که جلوش ایستاده بودن نگاه کنه ! سهون حقیقتا مجذوب اون دسته ی بازی شده بود !

کریس دستش رو به شونه ی سهون زد : یااا ! سلام کن !

سهون بدون اینکه سرشو بلند کنه اروم زیر لب سلام کرد و دوباره مشغول تماشای دسته ی بازی شد .

بکیهون اولین کسی بود که جلوی سهون رفت و ایستاد . دستشو جلو برد : من بکیهونم . چرا خودتو معرفی نمی کنی ؟

سهون بالاخره چشمشو از دسته ی بازی گرفت و به دست بکیهون که سمتش دراز شده بود نگاه کرد .

نگاهی به کریس کنارش انداخت و بدون اینکه با بکی دست بده رو به همه ی بچه ها گفت : من همونیم که این دراز میگه !

و رو به بکهیون زمزمه کرد : اینم معرفی !

و دوباره نگاهشو به دسته ی بازی داد !

چانیول و لی و کای اولین کسانی بودن که در کنترل خندشون شکست خوردن !

 سوهو نفس عمیقی از حرص کشید و با عصبانیت سمته سهون رفتو دسته ی بازی رو از دستش کشید : کسی به تو یاد نداده به بزرگتر از خودت احترام بذاری بچه ؟

سهون سرشو بلند کردو با اخم گفت : من بچه نیستم ! 16 سالمه !

سوهو سری تکون داد : هرچی … تو باید به بزرگ تر از خودت احترام بذاری !

سهون خواست جواب محکمی به سوهو بده که کریس مانعش شد : بچه ها ! سهون مثل خودمونه ! باید هواشو داشته باشیم !

و نگاهی هم به سوهو انداخت و ازش خواست با عضو تازه واردشون بهتر برخورد کنه !

چانیول رو زمین نشست و چن هم کنارش  .

چن : خب سهونا … تو چیکار می تونی بکنی ؟ خودت برامون بگو .

چانیول : قدرتت چیه ؟ بلدی کنترلش کنی ؟

سهون نگاهی به همه انداخت و شونه بالا انداخت و دستشو بلند کردو جلوی چن و چانیول گرفت : می خواین ببینین ؟

تائو کنار چانیول نشست : بهمون نشون بده چی بلدی !

شیو با لبخند ادامه داد : حتی اگه بلد نباشی هم ما می تونیم …

حرف شیومین به لطف گردباد کوچیکی که ناگهانی سر از وسط خونه دراورده بود قطع شد !

صدای باد در کنار صدای برخورد وسایل خونه به درو دیوار در حالی که بچه ها رو با شدتش به عقب هل میداد صحنه ی جالبی داشت و تنها کاری که سهون می کرد خیره شدن به اون گردباد کوچیک بود !

کریس با سرعت خودشو به سهون رسوند و دستشو رو شونه هاش گذاشت : یا یا یااااا بسه !

سهون نگاهی به همه انداخت و وقتی فهمید چه شلوغ کاری کرده خیلی زود نگاهشو از گردباد وسط خونه گرفت !

با خوابیدن اون گردباد کوچیک لبهای سهون به خنده ی با مزه ای باز شد ، به کریس خیره شد : زیاده روی کردم ؟

کریس لبخند لوسی زد : هه … یکم !

سوهو که موهاش به لطف قدرت نمایی سهون به کل به هم ریخته بود ، سعی کرد جدی باشه : پس تو هوا رو کنترل می کنی ! کارت خوبه !

سهون لبخند گشادی زد : میگم … با اون دسته میشه بازی هم کرد ؟

پایان فلش بک «

لوهان با سرعت عجیبی پتوشو دورش کشید و از اتاق خارج شد و خودشو به در خروجی خونه رسوند ، اما همینکه دره خونه رو باز کرد سوز سرد زمستونی با شدید ترین وزش ممکن همراه شدو وارد خونه شد و لوهان رو به عقب هل داد .

با ترس و وحشت سرشو از در بیرون بردو به اسمونه بالای سرش نگاه کرد … تمام اون ابرهای سرخ مثل توماری تیره و نفرین شده دور هم پیچیده بودن و اطراف خونه دیواری از جنس هوا ساخته بودن ! دیواری که هر چیزی رو می بلعید و نابود می کرد !

صدای شکستن شاخه های خشک جنگل و برخورد های محکم باد به پنجره یکی یکی همه رو بیدار می کرد .

اولین کسی که لوهان تونست صداش رو بشنوه دی او بود : خدای من لوهانا .. درو ببند ، طوفان شده !

لوهان با چشمهایی وحشت کرده برگشتو به دی او خیره شد . چشمهای پف کرده ی دی او که به شدت خواب الود بود وحشت لوهان رو با کمی تاخیر تشخیص داد . دی او قدمی به جلو برداشت : چی .. چی شده ؟ ها ؟

سوهو نفر بعدی بود که کنار دی او تو حال رسید : اینجا چه خبره ؟ در چرا بازه ؟ ببندش لوهان سردههههه !

لوهان دره خونه رو بست و به در تکیه زد ، مطمئن به چشمهای بچه ها خیره شد : چی میشه اگه سهون برگشته باشه ؟

دی او و سوهو به تعجب به لوهان نگاه می کردن !

حرف لوهان به نظرشون بی دلیل می رسید ، سوهو نفس عمیقی کشید و دستی به موهاش کشید : بازم کابوس ؟

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد ، خواست چیزی بگه که ورود ناگهانی کای مانعش شد .

کای نفس نفس می زد و رنگش به شدت پریده بود : بچه ها … اینجا … بیاین … زود باشین …

کای با دستش به سمته راه پله هایی که به پشت بوم می رسید اشاره می کرد .

لوهان اولین کسی بود که به سمته اشاره ی دست کای دوید ، پله هارو دو تا دو تا طی کرد و خودشو به پشت بوم رسوند ، دره باز رو کنار زدو همه ی بچه ها رو دید که لبه ی پشت بوم به منظره ی جلوشون خیره شده بودن!

با پاهای برهنه اش و پتوی نازک دورش ، از بین وزش های بیرحمانه ی باد ، برفه روی پشت بوم رو طی کردو خودشو به بچه ها رسوند …

نفس نفس میزدو به منظره ی جلوش نگاه می کرد …

کاملا واضح بود … از بین تمام درختا …از بین تمام ذرات سرد برف که جلوی چشمهاش رژه می رفتن … از بین کولاک یخی که سد راه دیدش میشدن … از بین دیوار تیره ای که تاریکی رو همه چیز کشیده بود …

اما لوهان میدید …

لوهان میدیدش !

نمی دونست باید چه واکنشی داشته باشه ، فقط می دونست لبخنده ی روی لبهاش غیر منطقی ترین واکنش ممکن ان !

صدای سوهو تو سرش پیچید : خ.خدای من … خدای من … اون سهونه !

لبخند لوهان عمیق تر شد !

صدای دی او بین صدای باد به سختی شنیده شد : چی میشه اگه سهون برگشته باشه ؟

___

صدای پوتین هاش ، قدمهای محکمش توی برف تو گوشش طنین مینداخت .

سربازی کنارش ایستاد و احترام نظامی داد : دستور چیه قربان ؟

سهون بدون اینکه نگاهشو از خونه ی کوچیک جلوش بگیره گفت : منتظر فرمان بمونین .

سرباز : منو ببخشید قربان ، می دونم نباید بپرسم اما … شما هم تو عملیات با ما …

سهون جملشو محکم تر تکرار کرد : منتظر فرمان بمونین !

سرباز اطاعت کردو در حالی که سرش پایین بود عقب کشید و از سهون دور شد .

لحظات زیادی گذشت و سهون فقط با چشمهای بسته تمرکز کرده بود . هیچ صدایی اطرافش نبود ، همه چیز رو تحت سیطره اش حس می کرد اما با این حال احساس تهی بودن می کرد ! احساس تنهایی به اون حجم عظیم نابود کننده بود …

نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو باز کرد ، کار یک لحظه بود وقتی موج عظیمی از انرژی از نقطه ای که درش ایستاده بود به اطراف پراکنده شد و تمام ذرات ابری که بالای سرش بودن به پیچش درومدن …

دوباره چشمهاش رو بست و دستهاش رو بلند کرد . حس می کرد قدرتی که از وجودش نشعت میگیره هیچ سوختی به غیر از خشم و نفرتش نداره …

لحظه ها پشت سره هم میگذشت و سهون هر لحظه احساس سبکی بیشتری می کرد ، هر باری که غوقای بالای سرش رو حس می کرد سبک تر میشد ، هر باری که حس می کرد بالاخره داره تاوان تمام دردهاش رو از کسی میگیره سبک تر میشد …

فرقی نداشت کی ! یکی بالاخره باید تاوان میداد … یکی بالاخره باید درد های سهون رو می فهمید !

نامردی و بی عدالتی محض بود اگه سهون تمام اون دردها رو تنهایی تحمل می کرد ! بالاخره کسی باید پیدا میشد که به سهون بگه می فهممت ؟ یا سهون قرار بود تا اخر دنیا یکه و تنها باقی بمونه ؟!

با رسیدن به نقطه ی اوج لبخندی تهی رو لبهاش نشست ، به مرز ازادی رسیده بود … اون میزان از قدرت بهش حس ازادی میداد … حس رهایی … حس اینکه اگه می تونست همین حالا تمام دنیا رو رها می کرد و تا ابد می رفت …

اما ذرات خشمش ، ذرات دردی که قلبش رو خط خطی و روحش رو سیاه کرده بود بهش اجازه ی رهایی نمیداد …

لبخندش از رو لبهاش پایین ریخت و دستهاش سقوط کرد و کمرش خم شد . دستهاش رو به زانوهاش زد . چشمهاش به ارومی باز شدو سهون تونست طوفان عظیمی که حالا کل خونه رو در اغوش کشیده بود ببینه .

نفس نفس میزد اما براش مهم نبود … ضعفی که تو تنش حس می کرد هم براش مهم نبود …

مطمئنن بعد از این انتقام به اون ارامشی که می خواست می رسید … باید می رسید !

 

چشمهاش رو بست و سعی کرد به ارومی نفس بکشه …

سعی کرد ذهن و بدنش رو اروم کنه … باید قدرتش رو به دست می اورد … نبرد بزرگی پیش رو داشت …

دستی که رو شونه اش نشست رو حس کرد : اماده ای ؟

کمرش رو صاف کردو و نگاه مطمئنش رو به خونه دوخت : اسمیت قدرتهاشونو می خواد …

-بالاخره یکی تاوان تمام دردهایی که کشیدی رو میده ، کسانی که قدرت دارن … اگه هرگز همچین ادمهایی به دنیا نمیومدن تو هم هرگز انقدر درد نمیکشیدی . تو اولین لقمه ای بودی که اسمیت به چنگ اورد . اصلا چرا فقط تو باید این همه درد بکشی ؟ مگه غیر از اینه که اونها هم …

سهون دیگه چیزی نمیشنید … حرفهای رُی توی ذهنش رِژه می رفت و کَرِش کرده بود … “تو اولین لقمه ای بودی که اسمیت به چنگ اورد ! “

___

دی او : س.سهون اینجاست … باورم نمیشه .. باورم نمیشه …

کای نیخشند زد : سهون حالا با اوناست … کی فکرشو می کرد ؟

لی به دیوار اتاق تکیه زد : ما هر امکانی رو در نظر گرفته بودیم به غیر از اینکه سهون حالا طرف اونا باشه . اونا سهونو علیه خودمون کوک کردن !

کریس : نمی تونم باور کنم تمام اون تعلیماتی که بهش دادم تا از خودش تو بدترین شرایط محافظت کنه ، تا بتونه سالم برگرده رو حالا داره علیه خودمون استفاده می کنه !

لوهان بالاخره نگاهشو از زمین گرفت ، هنوزم اون لبخنده بی دلیل که در بدموقع ترین لحظه ی ممکن پدیدار شده بود رو لباش بود : سهون اینجاست !

لفظ شاد لوهان برای هیچکس قابل هضم نبود .

چانیول که جلوی لوهان ایستاده بود با تعجب بهش نگاه کرد : ولی این اصلا خوب نیست … سهون اومده تا هممونو …

لوهان با لبخند حرف چانی رو قطع کرد : سهون داره با پای خودش برمیگرده سمتمون ! سربازایی که همراهشن رو فراموش کنین . سهون اینجاست ! فقط کافیه سهون رو به دست بیاریم . ما قدرت اینو داریم که همه ی اون سربازا رو در لحظه نابود کنیم … فقط کافیه سهون مال ما بشه !

چن نگاه گنگی به لوهان انداخت : اما ما برای سهون فقط یک مشت دشمنیم !

بکیهون لبخندی زد : کافیه حقیقت رو بدونه … سهون تا ابد با کسانی که حاضر بوده جونش رو براشون بده دشمن نمی مونه !

 

قسمت بعد …

هر اتفاقی ممکنه بیفته ! خودتون رو برای همه چیز اماده کنین !

Print Friendly

34 Responses

  1. چقدر خوب میشد اگه عادما فقط میفهمیدن انتقامهیچ چیز رو آروم نمیکنه
    فقط آتیش رو برای مدتی خاکستر میکنه فقط برای مدتی…و بعدش شعله هاش تو ور در خودش به عاتش میکشه

  2. عالی بود عزیزم امیدوارم بچه ها بتونن بدون تلفات سهون رو بگیرن
    ممنون خسته نباشی بوووووووووووووووووووووووس

  3. واااااااااااااااااای دارم از هیجان میمیرممممممم زودی بزااااااااااار مررررررررررررسیییییییییییی خیلی خوب بووووود

  4. ?????????
    عالییییییی بود واقعا عالی بود ینی چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    جاهای خیلی خیلی حساس تموم کردی???? ینی چی میشه ??? هونهانم ?????
    اجی لطفا قسمت بعدم زود زود زود بذار ? من دآرم از شدت کنجکاوی نابود میشم?
    چطوری میخوان دل سهون و به دست بیارن؟؟؟سهون خیلی سرد شده ?
    خیلی قشنگ بود? منتظر قسمت بعدم ? ممنون ❤

  5. یعنی ناجور تو جای حساس تموم کردی فرزندم :/
    با اجازه می خوام برم ری رو بپوکونم! همانا که از دوزخیان است :/
    آه خدایا به ما و سهون و فیک رحم کن :/
    با تشکر بسی بسیار از طرف شخص شخیص من! :/

  6. نههههههههههه…
    نگو که قراره برن با سهون با هم گلاویز شننننن…
    تو روح این پسره ری بیشوررررر.هی حرف مفت به سهون میزنه…
    بدم میاد ازش.لعنت بر او…

  7. من نمیفهمم الان سهون و ری باهمن یا نه؟؟
    الان تکلیف چیه
    از اولم میدونستم ری یه تیکه نچسبه تو فیک امیدوار بودم کمک سهون باشه ولی حتی از اون یارو اسمیتم نفرت انگیز تره واقعا اعصابم از دستش خورده

  8. سلام عزیزم smile
    خوب خوب خوب! اول باید بگم: جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!!
    وای خالی شدم ..
    پوسترت عالییییییییییییی بود بچه! عالیاااااااااا اصن دیدمش یه لحظه دستام یخ کرد. سهون روش کشنده بود smile
    دوم: واقعا دلم میخواست عشقم ری رو خفه کنم. با اینکه شدید دوسش داشتما ولی دیگه زیادی داره هونهانو به هم میزنه. هرچند اشکال نداره اینجوری جذاب تره! تنوع برای یه مدت کوتاهم میتونه جالب باشه. واااااای ولی من هنوزم کاپل ری و سهونو دوستتتتتت دارم.( الان اینو گفتم فک کنم یه ملت بریزن سرم که خخخخخاک بر سرتتتتتتتتت داری به هونهان خیانت میکنی؟؟؟؟ و ال و بل :| دیدی که بعضیا چه جورین؟! )بمیرم الهی واسه جفتشون. از یه طرف سهون واقعا حال بدی داره. کاملا میتونم درکش کنم اینکه مطمئن باشی یکی باید بابت این وضعت تاوان بده و نتونی بفهمی کی، کورت میکنه. باعث میشه بدون اینکه دیگه فک کنی و حتی به حالی که بعدش میتونی پیدا کنی توجه کنی اولین کسی که مقصر به نظر میاد رو نابود کنی! خیلی غمنگیزه وضع سهون و وضع بیشتر مردم جامعه! کی الان میتونه به جرات دلیل خیلی از اتفاقای بد زندگیشو پیدا کنه؟!
    از اون طرفم ری… واقعا قابل درکه که برای حفظ و نگه داشتن عشقش هرکاری بکنه. هعییییییی بمیرم واسه ری حتی فکر اینکه یه لحظه هم نتونسته با خیال راحت به این فکر کنه که سهون مال خودشه آزاردهندست sad
    فلش بک عالی بود. جاش کاملا مناسب و به جا بود و حسی که به خواننده منتقل میکرد یه حس ترس به خاطر اتفاقی که قراره بیفته همراه با ناراحتی و حسرت از گذشته بود.خیلی دوسش داشتم با اینکه کوتاه بود ولی فوق العاده لازم بود.
    واکنش لوهان واقعاااااااااااااا دیوونم کرد. اصلا نزدیک بود اشکمو دربیاره… اون لبخنداش. وای خدا چه اوضاع داغونی شده sad
    اون قسمت آخرش که سهون داشت با ذره ذره آزاد کردن قدرتش به آرامش میرسید رو فوق العاده توصیف کرده بودی واقعا آدمو میبرد تو اون حس. میتونستم سهونو جلوم تصور کنم درحالی که خیلی خشمگین و درمانده شده.
    قسمت بعد قطعا محشر خواهد بود
    فقط یه سوال…از اینکه همه چی داره یهویی اتفاق میفته هدفی داری؟چون فکر میکنم شاید میشد بیشتر این قسمتو طول بدی و خوانندرو منتظر نگه داری و از طرفی بیشتر توصیف کنی…هرچند الانم توصیفات عالی بودنا ولی حس میکنم خیلی وقت نداری واسه بیشتر پخته کردن داستانت. چون توصیفات و اینجور چیزا تو قسمتای اول خیلی بیشتر بودن ولی الان بیشتر داری اتفاقا رو پشت هم مینویسی و کمتر به اونا پرداختی.( من واقعا تو جایگاه انتقاد نیستما مطمئنا تو خیلیییی بیشتر از من این چیزارو تشخیص میدی. واسه همین اولش پرسیدم هدف خاصی داری یا نه. به نظر من هیچ کدوم از کلمه های توی فیکتو بدون هدف نمینویسی. من که از تک تکشون یه برداشت و حالت خاصی رو میفهمم.)
    و اینکه گفتی هر اتفاقی ممکنه بیفته… واقعاااااااا قبولش دارم. اصلا یکی از نقاط قوت فیکت میتونه این باشه که با نوع نوشتنت به هیچ کدوم از خواننده هات اجازه نمیدی خیلی قسمت بعدو پیش بینی کنن. شاید تا یه حدی رو بتونن ولی واقعااااا نمیشه خیلی مطمئن بود. این ژانرار مورد علاقه ی منه. فیکی که هیچیش یکنواخت نباشه رو دوست دارم smile
    متشکر بابت این قسمت
    امیدوارم عزاداری هات قبول باشه
    موفق باشی
    دوستت دارم
    لحظه هات رنگی smile

    • عررررررر دوست عزیز چه قشنگ گفتی شاید بگی من تنبلیم میاد که نظر وعقیده خودمو نذاشتم ولی باور کن تک تک این کلمات توی کامنتت حرفای دل منم بوووود
      عررررررر ابجی سارا منم کاپل رو هون دوست دارم با اینکه ری داره به ارمانای ری هونی گند میزنه ولی خب از یه عاشق چه انتظاری دارین من که درکش میکنم فقط ابجی نفهمیدم که رابطشون در چه حده سهون که هیچ حسیو نداره!!!!

  9. سهون چجوری قبول کرد با اسمیت همدستی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    یا یه سوال دیگه چرا اون زمان سوار هلی کوپتر نشده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟
    لوهان جعبه خاطرات سهونو نیاورد؟؟؟؟؟
    ری و سهون با هم رابطه ای دارن خدایی نکرده؟؟؟؟؟
    وای اجی من یه عالمه سوال دارم چرا انقدر فیکت رمز الوده?

  10. وای..الانه که پس بیفتم..آجی آخه چراااااااا؟؟ من بعد سه هفته اومدم بخونم به امید اینکه الان سهون برگشته پیش پسرا بعد دقیقا تو این نقطه حساس تموم شد؟ عرر
    وای نمیشه به ما آوانس بدی زودتر آپ کنی؟
    خب از عر زدن که بگذریم..خیلی خوب بودن این قسمت..در مورد اون اطلاعیه فصل دوم، وقتی خوندمش فهمیدم چقد حق باهات بوده.. فضای نظامیه سرد و خشک و یه سهونه بی احساس و لوهان درمونده…هوفف فقد نشون میده چقد رو داستانت و تاثیراتش شناخت داری smile)
    بوآ رو بگو-_- منو باش فک میکردم قابل اعتماده-_-
    و این فلش بکه سهون..باید بگم شدیدا به موقع بود..سیر تکاملی شخصیت سهون تو این سالا رو نشون داد که از یه پسریه تخس پررو شد یه سهون شیطون و قدرتمند و خودشو تو دل اعضای گروه جا کرد و عاشق لوهان شد..الانم که همه اینا ته نشین شده:’)
    وای خیلی منتظر قسمت بعدم..خدا کنه سهون کسیو نکشه..لو رو نکشه @_@
    مرسی مرسی مرسی از فیک زیبات و خسته نباشیsmile3>

  11. من بقیه اعضای اکسو رو نمیدونم اما مطمءنم لوهان مقابلش نمیجنگه. …لوهان حتی اگه به دست سهون کشته شه به سهونش آسیبی نمیرسونه

  12. وایییییییییییییییی عالییی بود خیلی عالیییی بود.یعنی سهون واقعا میخواد با اکسو بجنگه؟شاید لوهان بتونه جلوشو بگیره. از رُی بدم میاد عوضی دیوث داره سهونو فریب میده که. بیصبرانه منتظر قسمت جدیدم .خیلی ممنونم بابت فیک قشنگی که مینویسی. خسته نباشییییی^_^

  13. عررررررر خیلی جذاب شده
    الان تو اوج هیجانیم یهو قسمت بعد نترکونی مارو
    سهون الان میدونه که عضوی از اینا بوده؟
    مرسییی عالی مثل همیشه
    ادامه ززودتررر

  14. سارا جون خدا ازت نگذره
    دلم میخواد خفت کنم
    قلمت بیش از حد عالیه و دیگه کم کم دارم قاطی میکنم
    تو بی نظیری تو عالی تو عشقی تو نفسی تو عمری تو نویسنده درجه یکی
    الان بخوام بگم تا فردا میتونم ادامش بدم
    عاجقتممممممممم ???????

  15. واااااهههااااااااااییی.سهووننن چه میکننییی??
    ریه خررر عوضی’ببخشید?’
    لولوی بیچاره?تومیتونی تو باید سهونو برگردونییی??
    مرسی وخسته نباششییی???

  16. عرررررر. این چکاریه با من میکنی آخه؟
    خییییلی خوب بود. مرررررسی. دمت گرم.
    واااای. رُی عوضی. نامرد. بیشعور. سهون خودش بی ساز رقاص بود، همین کم مونده بود که تو پُرش کنی! وااااای. حالا چی میشه؟
    الهی. لوهان بیچاره. باورش نمیشه. چقدر دردناکه. همه ی اینکه سهون الان دشمنشونه به کنار، اینکه خود اکسو هم از اومدن سهون در نقش دشمنشون ناراحتن هم کنار. لوهان باید چکارکنه که خوشحالیش واسه بقیه قابل درک نیس؟ عزییییزم. باز خوبه بکی طرف لوهانو گرفت!
    مرسی. فلش بک خیلی خوب بود. دلم واسه اون سهون شیطون و زبون دراز تنگ شده بود. الهی.
    دردی رو که سهون میکشه، واقعا کسی میتونه درک کنه؟ کی باید تقاص سرنوشت تلخ و زجرآور سهون و بده؟
    کاش هم چیز درست بشه. سهون، اگه اکسو رو ببینه، آیا چیزی یادش میاد؟
    خیلی هیجان انگیز بود. مرسی. خسته نباشی گلم.
    فایتینگ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *