هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 21.3

رخداد بزرگ بالاخره داره استارت می خوره !

اگه سهون در برابر اکسو بجنگه …

ایا اکسو هم در برابر سهون میجنگه ؟

یک هفته گذشته بود … یک هفته ی تلخ و پر استرس …

سه روز بود که به خونه ی جدید نقل مکان کرده بودن و حال بکهیون خیلی بهتر بود .

خونه ی جدید اصلااا به بزرگی خونه قبلی نبود ! یک حال کوچیک و 6 اتاقه کوچیکتر ، وسط جنگل و دور از شهر ، نه اتاق تمرینی وجود داشت نه اتاقی که بشه مانیتور هارو توش گذاشت … همه چیز فقط برای یک زندگی ساده طراحی شده بود ! یک زندگی به ظاهر ساده … اما …

وضعیت به نظر با ثبات می رسید و خطر ظاهرا رفع شده بود اما هیچکس احساس امنیت نمی کرد .

کابوس های تلخ لوهان برگشته بودو بچه ها در وحشت به سر می بردن !

فضای خونه از همیشه سردتر و بی روح تر شده بود … و حتی بچه های شاینی هم از خونشون رفته بودن !

اکسو یکه و تنها ، در بین تمام امواج سرسخت روحی و روانی که به سمتشون روونه میشد ایستاده بود .

نقشه های زیادی کشیده شده بود ، طرح های زیادی ریخته شده بود ، حتی شکست غیر ممکن تصور میشد !

___

-حالت خوبه ؟

سهون اخرین شات مشروبش رو خالی ، رو میز کوبید به پشتی مبل تکیه زد : چرا همه چیز باید انقدر پیچیده باشه ؟

-از چی حرف می زنی ؟

سهون دستهاش رو مشت کردو چشمهاش رو بست : 11 نفر با 11 قدرت متفاوت ، هر کدومشون به تنهایی می تونن یک ارتش رو نابود کنن ، هر نقشه ای قبل عملی شدن میتونه خنثی بشه !

رُی لبخند تلخی زدو خودشو رو مبل کنار سهون کشیدو دستشو دور گردنش انداخت و درست کنار گوشش در حالی که مطمئن بود نفسش تو گوشهاش بازتاب می کنه زمزمه کرد : مجبور نیستی همه چیز رو انقدر سخت کنی ، چرا همه چیز رو دست بقیه نمیسپاری ؟ چرا خودتو درگیر ماجراهایی می کنی که دیگه هیچ ربطی به تو ندارن ؟ همه چیز خیلی وقته برای تو تموم شده … چرا زندگی جدیدی شروع نمی کنی ؟ همینجا … کنار خودم ؟ ها ؟

سهون بین مستیش نیشخند زد : من هرگز همچین چیزی نخواستم ، اونا خواستن من بجنگم … انتقام شیرینی میشه .. باور کن …

رُی با خشم چونه ی سهون رو گرفت و صورتش رو سمته خودش برگردوند : انتقام ؟ بدبخت تو حتی نمی دونی از کی باید انتقام بگیری ! این بچه بازی ها رو تموم کن سهون ، خودتو از این مخمصه ها بکش بیرون ، بذار اسمیت خودش هر کاری می خواد بکنه ، تو مجبور نیستی جلوی اکسو بایستی !

سهون با بی حسی دست رُی رو پس زد : پس بهم بگو .. کی تقاص زجرهایی که من کشیدم رو میده ؟ تو بهم بگو از کی باید انتقام تک تک دردهایی که تحمل کردم رو بگیرم ؟ به خدا فردا قبل طلوع افتاب جنازه اش رو بهت تحویل میدم … فقط بهم بگو کییییی ؟؟؟

رُی به سهونی که از خشم سرخ شده بود و می لرزید نگاه کرد ، به دستهاش که طوری محکم مشت شده بود که انگار همین حالا می خواست دیواری بتنی رو پایین بریزه !

این حجم عظیم از نفرت .. تمام این قدرتی که میشد از تک تک همین ذراته درد و رنج بیرون کشید … مطمئنن می تونست خیلی کار ساز باشه !

رُی پوزخندی زدو دستش رو روی شونه های پهن سهون کشید و تا روی بازوهاش و ساق دستهاش پایین اومد و دستهاش رو گرفت . مشت های محکمش رو باز کرد و انگشتهای دستش رو بین انگشتهای خودش قفل کرد : بهت کمک می کنم ! کمک می کنم انتقام بگیری … فقط لازمه بهم اعتماد کنی !

چشمهای خشمگین سهون کمی اروم تر شد : ارومم نمی کنه ! بعید می دونم کشتن میلیون ها ادم هم ارومم کنه … حتی اگه تک تکشون مقصر باشن …

رُی حرف سهون رو قطع کرد : کشتن ملیون ها ادم لازم نیست … تموم کردن زندگی 11 نفر هم کافیه ! من تضمین می کنم ارومت می کنه ! خشمتو اروم می کنه سهون … بهم اطمینان کن …

رُی لبخند تلخی زدو یقه ی پیرهن سهونو به ارومی سمته خودش کشید به مردمک سیاه چشمهاش که می لرزید خیره شد : هوم ؟

سهون می تونست ببینه نگاه رُی روی لبهاش بی تحرک باقی مونده : همه چیز تموم میشه ؟

رُی نیشخند زد : تمومش می کنیم !

یقه ی سهون رو جلوتر کشید و بی معطلی لبهای باریک سهون و بین لبهاش کشید .

نمی تونست هیجان عظیمی که از فریب دادن سهون نصیبش شده بود رو انکار کنه …

رُی نمی خواست سهون در برابر اکسو قرار بگیره تا مبادا گذشته ای که با اکسو داشته رو به یاد بیاره ، اما اگر سهون از اکسو متنفر میشد و اکسو رو مقصر همه چیز می دونست مطمئنن دیدن اکسو و حتی به یاد اوردن گذشته هم دیگه خطری براش نداشت !

دستهاش رو دور شونه های سهون حلقه کردو تا روی مبل به عقب هلش داد و دستش رو دور صورتش قاب کرد …

اگه همه چیز طبق نقشه ی رُی پیش میرفت و اکسو به دست سهون نابود میشد ، سهون تا ابد صاحبی غیر از رُی پیدا نمی کرد !

درست مثل همونشب که سهون باز هم صاحب متفاوتی غیر از رُی نداشت !!!

___

 

اتاق جدیدش ، در واقع اتاق جدیدشون هیچ شباهتی به اون اتاق قبلی نداشت .

و مهمترین تفاوتش هم نبود خاطرات مشترکشون گوشه گوشه ی اتاق بود !

طنین صدای سهون وقتی کلشو از کمد لباسها بیرون میاورد و غر می زد که چرا لباس مورد علاقه اش گم شده !؟

یا وقتی صبح ها با چهره ای به شدت خنده دار در حالی که پتو دور خودش پیچیده بود از تخت پایین می اومد !

یا مواقعی که با موهای خیس و گونه هایی سرخ شده از حموم بیرون می اومدو هوس کخ ریزی می کرد !

نگاهش رو خیره به پنجره ی کوچیک بین دو تخت نگهداشت . اصرارش برای گذاشتن دو تخت تو اتاق ، اتاقی که دیگه مشترک دومی براش وجود نداشت به نظر بی دلیل میومد !

درست مثل اصرار دونه های سرسخت برف برای ورود به اتاق که با سد بزرگی به اسم پنجره مواجه میشدن !

سد بزرگ لوهان هم چیزی تو مایه های پنجره بود ! پنجره ای که جلوی شیرین ترین احتمالات برگشتن سهون رو می گرفت !

پنجره ای از جنس تسلیم شدن که با ناامیدی عایق شده بود و هیچ راهی برای گذر افکار ممکن و غیر ممکن نمیگذاشت ….

لوهان با نجواهای اروم افکارش به خواب دعوت میشد ، پلکهای سنگینش روی هم مینشست و بدنش کم کم روی تخت سرد رها میشد که صدایی چشمهاش رو مجبور به بیداری کرد .

اولین چیزی که به چشمش خورد باد شدیدی بود که از پشت پنجره به لطف دونه های برف قابل دیدن بود .

باد سردی که درختهای جنگل رو به تندی خم و راست می کرد و دونه های سفید برف رو با شدت به پنجره می کوبید .

لوهان خم شدو پتوشو روی خودش کشید . نفس عمیقی کشید و خیره به بارش برف سعی کرد بار دیگه به خواب بره اما …

زوزه ی بی رحمانه باد پر سروصدا تر از این حرفا بود …

شکسته شدن شاخه های خشک درختا و زمزمه های یخ زده ی باد وقتی سعی می کرد از درزهای باریک پنجره ی اتاق وارد بشه نگاه لوهان رو به بیرون پنجره خیره کرد !

اون باد شدید … بیشتر از هر چیزی تداعی طوفان می کرد !

همه چیز فقط در حد یک باد یا نسیم زمستونی نبود !

قدرت عجیب اون وزش های سرسخت وقتی پیچش وار اطراف فضای خونه رو گرفته بود لوهان رو به یاد همه ی خاطرات قدیمش انداخت

فلش بک » (چهار سال قبل )

همه ی بچه ها به یک خط ایستاده بودن وقتی کریس جلوشون ایستاد .

لبخند کریس مزحک بود ! درست از همون خنده هایی نشعت گرفته بود که کریس به سختی سعی می کرد کنترلشون کنه .

دستش رو جلوی دهنش گرفت و صداش رو صاف کرد و خندش رو بلعید : اهم … چیزه … این پسره .. سهونه … بچه ها .. بهش سلام کنین !

کریس کنار رفت و همه تونستن پسر لاغر و در عین حال سفیدی که با دسته ی پلی اسیتشن بین انگشتهای ظریفش ور می رفت ببینن !

پسر با قد کوتاه و بدن ریزه میزه اش ، در کنار لباسهای پاره پوره اش  وموهای سیاه بلندش که رو چشمهاش ریخته بود درست شبیه بچه های شرو شیطون خیابونی شده بود .

پسری که ظاهرا اسمش سهون بود هیچ توجهی به هیچکس نداشت .

حتی سرش رو هم بلند نمی کرد به اون ده نفری که جلوش ایستاده بودن نگاه کنه ! سهون حقیقتا مجذوب اون دسته ی بازی شده بود !

کریس دستش رو به شونه ی سهون زد : یااا ! سلام کن !

سهون بدون اینکه سرشو بلند کنه اروم زیر لب سلام کرد و دوباره مشغول تماشای دسته ی بازی شد .

بکیهون اولین کسی بود که جلوی سهون رفت و ایستاد . دستشو جلو برد : من بکیهونم . چرا خودتو معرفی نمی کنی ؟

سهون بالاخره چشمشو از دسته ی بازی گرفت و به دست بکیهون که سمتش دراز شده بود نگاه کرد .

نگاهی به کریس کنارش انداخت و بدون اینکه با بکی دست بده رو به همه ی بچه ها گفت : من همونیم که این دراز میگه !

و رو به بکهیون زمزمه کرد : اینم معرفی !

و دوباره نگاهشو به دسته ی بازی داد !

چانیول و لی و کای اولین کسانی بودن که در کنترل خندشون شکست خوردن !

 سوهو نفس عمیقی از حرص کشید و با عصبانیت سمته سهون رفتو دسته ی بازی رو از دستش کشید : کسی به تو یاد نداده به بزرگتر از خودت احترام بذاری بچه ؟

سهون سرشو بلند کردو با اخم گفت : من بچه نیستم ! 16 سالمه !

سوهو سری تکون داد : هرچی … تو باید به بزرگ تر از خودت احترام بذاری !

سهون خواست جواب محکمی به سوهو بده که کریس مانعش شد : بچه ها ! سهون مثل خودمونه ! باید هواشو داشته باشیم !

و نگاهی هم به سوهو انداخت و ازش خواست با عضو تازه واردشون بهتر برخورد کنه !

چانیول رو زمین نشست و چن هم کنارش  .

چن : خب سهونا … تو چیکار می تونی بکنی ؟ خودت برامون بگو .

چانیول : قدرتت چیه ؟ بلدی کنترلش کنی ؟

سهون نگاهی به همه انداخت و شونه بالا انداخت و دستشو بلند کردو جلوی چن و چانیول گرفت : می خواین ببینین ؟

تائو کنار چانیول نشست : بهمون نشون بده چی بلدی !

شیو با لبخند ادامه داد : حتی اگه بلد نباشی هم ما می تونیم …

حرف شیومین به لطف گردباد کوچیکی که ناگهانی سر از وسط خونه دراورده بود قطع شد !

صدای باد در کنار صدای برخورد وسایل خونه به درو دیوار در حالی که بچه ها رو با شدتش به عقب هل میداد صحنه ی جالبی داشت و تنها کاری که سهون می کرد خیره شدن به اون گردباد کوچیک بود !

کریس با سرعت خودشو به سهون رسوند و دستشو رو شونه هاش گذاشت : یا یا یااااا بسه !

سهون نگاهی به همه انداخت و وقتی فهمید چه شلوغ کاری کرده خیلی زود نگاهشو از گردباد وسط خونه گرفت !

با خوابیدن اون گردباد کوچیک لبهای سهون به خنده ی با مزه ای باز شد ، به کریس خیره شد : زیاده روی کردم ؟

کریس لبخند لوسی زد : هه … یکم !

سوهو که موهاش به لطف قدرت نمایی سهون به کل به هم ریخته بود ، سعی کرد جدی باشه : پس تو هوا رو کنترل می کنی ! کارت خوبه !

سهون لبخند گشادی زد : میگم … با اون دسته میشه بازی هم کرد ؟

پایان فلش بک «

لوهان با سرعت عجیبی پتوشو دورش کشید و از اتاق خارج شد و خودشو به در خروجی خونه رسوند ، اما همینکه دره خونه رو باز کرد سوز سرد زمستونی با شدید ترین وزش ممکن همراه شدو وارد خونه شد و لوهان رو به عقب هل داد .

با ترس و وحشت سرشو از در بیرون بردو به اسمونه بالای سرش نگاه کرد … تمام اون ابرهای سرخ مثل توماری تیره و نفرین شده دور هم پیچیده بودن و اطراف خونه دیواری از جنس هوا ساخته بودن ! دیواری که هر چیزی رو می بلعید و نابود می کرد !

صدای شکستن شاخه های خشک جنگل و برخورد های محکم باد به پنجره یکی یکی همه رو بیدار می کرد .

اولین کسی که لوهان تونست صداش رو بشنوه دی او بود : خدای من لوهانا .. درو ببند ، طوفان شده !

لوهان با چشمهایی وحشت کرده برگشتو به دی او خیره شد . چشمهای پف کرده ی دی او که به شدت خواب الود بود وحشت لوهان رو با کمی تاخیر تشخیص داد . دی او قدمی به جلو برداشت : چی .. چی شده ؟ ها ؟

سوهو نفر بعدی بود که کنار دی او تو حال رسید : اینجا چه خبره ؟ در چرا بازه ؟ ببندش لوهان سردههههه !

لوهان دره خونه رو بست و به در تکیه زد ، مطمئن به چشمهای بچه ها خیره شد : چی میشه اگه سهون برگشته باشه ؟

دی او و سوهو به تعجب به لوهان نگاه می کردن !

حرف لوهان به نظرشون بی دلیل می رسید ، سوهو نفس عمیقی کشید و دستی به موهاش کشید : بازم کابوس ؟

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد ، خواست چیزی بگه که ورود ناگهانی کای مانعش شد .

کای نفس نفس می زد و رنگش به شدت پریده بود : بچه ها … اینجا … بیاین … زود باشین …

کای با دستش به سمته راه پله هایی که به پشت بوم می رسید اشاره می کرد .

لوهان اولین کسی بود که به سمته اشاره ی دست کای دوید ، پله هارو دو تا دو تا طی کرد و خودشو به پشت بوم رسوند ، دره باز رو کنار زدو همه ی بچه ها رو دید که لبه ی پشت بوم به منظره ی جلوشون خیره شده بودن!

با پاهای برهنه اش و پتوی نازک دورش ، از بین وزش های بیرحمانه ی باد ، برفه روی پشت بوم رو طی کردو خودشو به بچه ها رسوند …

نفس نفس میزدو به منظره ی جلوش نگاه می کرد …

کاملا واضح بود … از بین تمام درختا …از بین تمام ذرات سرد برف که جلوی چشمهاش رژه می رفتن … از بین کولاک یخی که سد راه دیدش میشدن … از بین دیوار تیره ای که تاریکی رو همه چیز کشیده بود …

اما لوهان میدید …

لوهان میدیدش !

نمی دونست باید چه واکنشی داشته باشه ، فقط می دونست لبخنده ی روی لبهاش غیر منطقی ترین واکنش ممکن ان !

صدای سوهو تو سرش پیچید : خ.خدای من … خدای من … اون سهونه !

لبخند لوهان عمیق تر شد !

صدای دی او بین صدای باد به سختی شنیده شد : چی میشه اگه سهون برگشته باشه ؟

___

صدای پوتین هاش ، قدمهای محکمش توی برف تو گوشش طنین مینداخت .

سربازی کنارش ایستاد و احترام نظامی داد : دستور چیه قربان ؟

سهون بدون اینکه نگاهشو از خونه ی کوچیک جلوش بگیره گفت : منتظر فرمان بمونین .

سرباز : منو ببخشید قربان ، می دونم نباید بپرسم اما … شما هم تو عملیات با ما …

سهون جملشو محکم تر تکرار کرد : منتظر فرمان بمونین !

سرباز اطاعت کردو در حالی که سرش پایین بود عقب کشید و از سهون دور شد .

لحظات زیادی گذشت و سهون فقط با چشمهای بسته تمرکز کرده بود . هیچ صدایی اطرافش نبود ، همه چیز رو تحت سیطره اش حس می کرد اما با این حال احساس تهی بودن می کرد ! احساس تنهایی به اون حجم عظیم نابود کننده بود …

نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو باز کرد ، کار یک لحظه بود وقتی موج عظیمی از انرژی از نقطه ای که درش ایستاده بود به اطراف پراکنده شد و تمام ذرات ابری که بالای سرش بودن به پیچش درومدن …

دوباره چشمهاش رو بست و دستهاش رو بلند کرد . حس می کرد قدرتی که از وجودش نشعت میگیره هیچ سوختی به غیر از خشم و نفرتش نداره …

لحظه ها پشت سره هم میگذشت و سهون هر لحظه احساس سبکی بیشتری می کرد ، هر باری که غوقای بالای سرش رو حس می کرد سبک تر میشد ، هر باری که حس می کرد بالاخره داره تاوان تمام دردهاش رو از کسی میگیره سبک تر میشد …

فرقی نداشت کی ! یکی بالاخره باید تاوان میداد … یکی بالاخره باید درد های سهون رو می فهمید !

نامردی و بی عدالتی محض بود اگه سهون تمام اون دردها رو تنهایی تحمل می کرد ! بالاخره کسی باید پیدا میشد که به سهون بگه می فهممت ؟ یا سهون قرار بود تا اخر دنیا یکه و تنها باقی بمونه ؟!

با رسیدن به نقطه ی اوج لبخندی تهی رو لبهاش نشست ، به مرز ازادی رسیده بود … اون میزان از قدرت بهش حس ازادی میداد … حس رهایی … حس اینکه اگه می تونست همین حالا تمام دنیا رو رها می کرد و تا ابد می رفت …

اما ذرات خشمش ، ذرات دردی که قلبش رو خط خطی و روحش رو سیاه کرده بود بهش اجازه ی رهایی نمیداد …

لبخندش از رو لبهاش پایین ریخت و دستهاش سقوط کرد و کمرش خم شد . دستهاش رو به زانوهاش زد . چشمهاش به ارومی باز شدو سهون تونست طوفان عظیمی که حالا کل خونه رو در اغوش کشیده بود ببینه .

نفس نفس میزد اما براش مهم نبود … ضعفی که تو تنش حس می کرد هم براش مهم نبود …

مطمئنن بعد از این انتقام به اون ارامشی که می خواست می رسید … باید می رسید !

 

چشمهاش رو بست و سعی کرد به ارومی نفس بکشه …

سعی کرد ذهن و بدنش رو اروم کنه … باید قدرتش رو به دست می اورد … نبرد بزرگی پیش رو داشت …

دستی که رو شونه اش نشست رو حس کرد : اماده ای ؟

کمرش رو صاف کردو و نگاه مطمئنش رو به خونه دوخت : اسمیت قدرتهاشونو می خواد …

-بالاخره یکی تاوان تمام دردهایی که کشیدی رو میده ، کسانی که قدرت دارن … اگه هرگز همچین ادمهایی به دنیا نمیومدن تو هم هرگز انقدر درد نمیکشیدی . تو اولین لقمه ای بودی که اسمیت به چنگ اورد . اصلا چرا فقط تو باید این همه درد بکشی ؟ مگه غیر از اینه که اونها هم …

سهون دیگه چیزی نمیشنید … حرفهای رُی توی ذهنش رِژه می رفت و کَرِش کرده بود … “تو اولین لقمه ای بودی که اسمیت به چنگ اورد ! “

___

دی او : س.سهون اینجاست … باورم نمیشه .. باورم نمیشه …

کای نیخشند زد : سهون حالا با اوناست … کی فکرشو می کرد ؟

لی به دیوار اتاق تکیه زد : ما هر امکانی رو در نظر گرفته بودیم به غیر از اینکه سهون حالا طرف اونا باشه . اونا سهونو علیه خودمون کوک کردن !

کریس : نمی تونم باور کنم تمام اون تعلیماتی که بهش دادم تا از خودش تو بدترین شرایط محافظت کنه ، تا بتونه سالم برگرده رو حالا داره علیه خودمون استفاده می کنه !

لوهان بالاخره نگاهشو از زمین گرفت ، هنوزم اون لبخنده بی دلیل که در بدموقع ترین لحظه ی ممکن پدیدار شده بود رو لباش بود : سهون اینجاست !

لفظ شاد لوهان برای هیچکس قابل هضم نبود .

چانیول که جلوی لوهان ایستاده بود با تعجب بهش نگاه کرد : ولی این اصلا خوب نیست … سهون اومده تا هممونو …

لوهان با لبخند حرف چانی رو قطع کرد : سهون داره با پای خودش برمیگرده سمتمون ! سربازایی که همراهشن رو فراموش کنین . سهون اینجاست ! فقط کافیه سهون رو به دست بیاریم . ما قدرت اینو داریم که همه ی اون سربازا رو در لحظه نابود کنیم … فقط کافیه سهون مال ما بشه !

چن نگاه گنگی به لوهان انداخت : اما ما برای سهون فقط یک مشت دشمنیم !

بکیهون لبخندی زد : کافیه حقیقت رو بدونه … سهون تا ابد با کسانی که حاضر بوده جونش رو براشون بده دشمن نمی مونه !

 

قسمت بعد …

هر اتفاقی ممکنه بیفته ! خودتون رو برای همه چیز اماده کنین !

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 34 نظر 21 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

چقدر خوب میشد اگه عادما فقط میفهمیدن انتقامهیچ چیز رو آروم نمیکنه
فقط آتیش رو برای مدتی خاکستر میکنه فقط برای مدتی…و بعدش شعله هاش تو ور در خودش به عاتش میکشه

ZHR
مهمان

سهون دهنت سویس که سرویسمون کردی…خخخ…خداقوت پهلوون…خداقووت نویسنده عزیز

Alice
مهمان

وای فوق العادس ، تو رو خدا قسمت بعدی رو زوووودتر بذار

fj-baeky
مهمان

عالی بود عزیزم امیدوارم بچه ها بتونن بدون تلفات سهون رو بگیرن
ممنون خسته نباشی بوووووووووووووووووووووووس

lulu
مهمان

سلام هونهان الان درگیری عر فایتینگ چینگو

arnika
مهمان

حالم از ری بهم میخوره
خیلییییییییی قشنگ نابودش کن باشه
خیلییییییی هیجان دارم واسه قسمت بعد

Sama
مهمان

عالیییییییییی بود
ممنون
خسته نباشی

دلارام
مهمان

واااااااااااااااااای دارم از هیجان میمیرممممممم زودی بزااااااااااار مررررررررررررسیییییییییییی خیلی خوب بووووود

HANA
مهمان

●___● وووووووویییییی عااااااااالییبییییییی:( ^_^

عسل
مهمان

اینو یادم رفت بگم
لطفا این ری رو به یه شیوه ای نابودش کن خیلی اضافیههههه😠😠😠
داره مغز سهونو شست و شو میده😭😭😭😭

عسل
مهمان

😱😱😱😱😱😱😱😱😱
عالییییییی بود واقعا عالی بود ینی چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جاهای خیلی خیلی حساس تموم کردی😭😭😭😭 ینی چی میشه 😭😭😭 هونهانم 😭😭😭😭😭
اجی لطفا قسمت بعدم زود زود زود بذار 😭 من دآرم از شدت کنجکاوی نابود میشم😭
چطوری میخوان دل سهون و به دست بیارن؟؟؟سهون خیلی سرد شده 😭
خیلی قشنگ بود😭 منتظر قسمت بعدم 😭 ممنون ❤

Elena Salvatore
نویسنده

یعنی ناجور تو جای حساس تموم کردی فرزندم :/
با اجازه می خوام برم ری رو بپوکونم! همانا که از دوزخیان است :/
آه خدایا به ما و سهون و فیک رحم کن :/
با تشکر بسی بسیار از طرف شخص شخیص من! :/

fojika
مهمان

تو که قصد نداری هونهانم مقابل هم قرار بدی هان،؟!
اصلا نمی توانم تصور کنم
عععععععععررررررر

rani
مهمان

ری خیلی بیشعورا
حدس میزدم که حقیقتو به سهون نگه
اوف تا قسمت بعدی دق میکنم

LILIA
مهمان

نههههههههههه…
نگو که قراره برن با سهون با هم گلاویز شننننن…
تو روح این پسره ری بیشوررررر.هی حرف مفت به سهون میزنه…
بدم میاد ازش.لعنت بر او…

تینا
مهمان

ری واقعا بی شعوره
امیدوارم اعضا همچین بهش ضربه بزنن تا حساب کار دستش بیاد

Arefeh
مهمان

ری خیییییییییییییلی خودخواهه ایییییش
مرسیییی

Aziilu
مهمان

من نمیفهمم الان سهون و ری باهمن یا نه؟؟
الان تکلیف چیه
از اولم میدونستم ری یه تیکه نچسبه تو فیک امیدوار بودم کمک سهون باشه ولی حتی از اون یارو اسمیتم نفرت انگیز تره واقعا اعصابم از دستش خورده

wpDiscuz