هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 22.3

و بالاخره …

روز موعود !

دی او وسط خونه ایستاده بود و چشمهاش رو بسته بود ، با دقت به هر قدمی که به سمتشون برداشته میشد گوش میداد .

کریس نگاهی به سوهو انداخت : چند وقت گذشته ؟ از اخرین باری که اینطور کنار هم جنگیدیم ؟

سوهو اه عمیقی کشید : هرچقدر هم گذشته باشه … این بدترین خاطره ایه که میشه ساخت !

کریس لبخند تلخی زدو دستشو گرفت : خوش بین باش ، این کابوس بالاخره تموم میشه .

دی او بی توجه به حرفهای کریس و سوهو تونست صدای قدمهایی که فقط چند متر باهاشون فاصله داشتن رو بشنوه .

چشمهاش رو با هیجان باز کرد : نزدیک ان !

کریس از جاش بلند شد : میرم پشت بوم پیش چن و کای می مونم .

سوهو قبل اینکه کریس از کنارش بره دستش رو گرفت : به بچه ها یاداوری کن تا وقتی سهون امن نشده هیچکس نباید حمله کنه . نباید ریسک کرد .

کریس سری تکون دادو به سمته راه پله های انتهای خونه دوید .

سوهو نفس عمیقی کشید و پشت مبل غرازه ی گوشه ی خونه نشست و طوریکه دی او صداش رو بشنوه گفت : به نظرت نقشمون میگیره ؟

دی او لبخند زد : می تونم صدای قدمهای سبکشو بشنوم که جلوتر از بقیه راه میره ، مطمئنن خسته اس … حداکثر قدرتش رو مصرف کرده … مطمئن باش گیر انداختنش کاری نداره …

سوهو نیشخند تلخی زد : باورم نمیشه … سهون کوچولومون داره برای کشتنمون میاد !

اما دی او جوابی نداد ! فقط با وحشت قدمی به عقب برداشت : اینجاس ! سهون درست همینجاست !

دی او پاش رو زمین کوبید و قبل اینکه دره خونه شکسته بشه دیوار محکم و قطوری جلوی دره خونه کشید ، طوریکه خونه رو به دو قسمت تقسیم کرد …

دی او و سوهو یک طرفش و سهونو افرادش درست اون سمته دیوار …

سوهو لحظه ای چشمهاشو بست و قبل شروع همه چیز زیره لب زمزمه کرد :  تموم میشه … همه چی تموم میشه سهونا … این کابوس همینجا تموم میشه …

___

اسمونه سرخ رنگ درست بالای سرش پیچیده شده بود و دونه های برف به لطف طوفان سرسختی که راه انداخته بود با شتاب رو زمین پرتاب میشدن .

زمین زیره پاش سردو لغزنده و وجود خودش از همیشه بی جون تر و خسته تر بود .

مطمئن بود برای سخت ترین جنگ ها اماده اس اما مطمئن نبود ایا ذهن درمونده و روح خشکیده اش هم تا اخر این مبارزه همراهیش می کنن ؟

هرچند براش مهم نبود چه اتفاقی می افته ، فقط نمی خواست شکست خورده ی ضعیف ماجرا باشه ، درست مثل روزهای سختی که اجازه داده بود سرنوشت باهاش بازی کنه .

تو میکروفونی که تو گوشش بود زمزمه کرد : شروع کنین .

به محض بازتاب این جمله تو ذهن هر سربازی که اونجا بود تلاطم ماجرا شروع شد .

اما سهون در بین سربازهایی که از کنارش به سمته خونه روونه میشدن مثل نقطه ای از دست رفته وسط یک سیل بزرگ بود ، هیچ حرکتی نداشت !

فقط نگاه می کرد …

به سرباز هایی که عده ایشون به سمته پشته خونه می دویدن و تعدادی هم از دیوارهای خونه بالای می رفتن …

بالاخره رُی که پشت سره سهون ایستاده بود ، اون هیاهوی سرد رو شکست : فکر می کردم برای گرفتشون مشتاقی .

سهون بی اینکه جوابی بده یا حتی دنبال جوابی باشه گفت : تو با من میای ؟

رُی لبخند خبیثی زد : البته . گفتم که من هرگز پشتتو ..

سهون اجازه نداد حرف رُی تموم بشه : فهمیدم !

بدون اینکه منتظر هیچ واکنشی از رُی بمونه اولین قدمش رو به سمته خونه برداشت .

دلش می خواست خشم و بغضی که مدتها بود رو تنش نشسته بود رو جایی رو سره کسی خالی کنه !

قدمهاش از همیشه محکم تر و مشت هاش از همیشه فشرده تر بود …

ظاهرش اصلا به نظر خسته یا حتی ضعیف نمی رسید ، نفرتش از تمام ادمهای جهان باعث میشد هیچ سدی جلوی راهش نبینه …  

وقتی به دره خونه رسید … به اون دیوار …خوب می تونست حدس بزنه پشتش چه خبره . خبرهای دردناکی که برای دیدن و شنیدنشون از همیشه مشتاق تر بود .

قدمی به جلو برداشت و دستهاش رو روی دیوار فشرد و لحظه ای نگذشت که دیوار رو به روش همراه با عبور جریان سریع هوا در هم شکست و پایین ریخت …

با پایین ریختن دیوار و ورود به حریم خالیه خونه و دیوار بعدی لبخند زد . حس قدرت بیشتری می کرد وقتی اینطور به مبارزه دعوت میشد .

می تونست صدای قدم های سربازانش رو پشت سرش بشنوه که اونها هم برای کشتن اومده بودن !

اما به هرحال سهون باید اولین می بود .

وقتی دیوار بعدی رو پایین ریخت دلش یک حریف قَدَر می خواست … کسی که در برابرش بایسته و سهون بتونه خشمش رو سرش خالی کنه .

اما اینطور نشد !

با پایین ریختن دیوار دوم … خونه همچنان خالی بود ! اما اولین قدمی که سهون به جلو برداشت باعث شد هر دو دیوار پشت سرش دوباره سره جاشون برگردن !

دیوار اول بین خودشو سرباز هاش و دوم دیوار خونه …

نیشخندی رو لبهاش نشست .

پس اونها یک مبارزه ی رو در رو می خواستن ! همینطور که سهون می خواست …

سهون به دیوار پشت سرش نگاه کرد که هرلحظه به نظر محکم تر میشد ، قصد نداشت خرابش کنه پس برگشت و به رو به روش خیره شد .

می تونست حال خالیه خونه رو ببینه … نگاهی به اطرافش انداخت و بالاخره با گذر چند ثانیه … دو نفر از اتاقهای که اطراف خونه تعبیه شده بود بیرون اومدن .. دو نفری که انگار از همه برای جنگیدن راقب تر بودن .

سهون دستهاش رو بلند کردو با صدای محکمی رو به دو نفری که جلوش ایستاده بودن گفت : من یک مبارزه ی یک در برابر یازده می خواستم !

سوهو که درست جلوی سهون ایستاده بود ، نگاه لرزونی به سرتاپای سهون انداخت . فقط حدود سه ماه گذشته بودو سهون … سهون کوچولوی اکسو حالا برای کشتن برگشته بود ! تیغه های بیرنگی از جنس اب رو دستهاش شکل گرفت : سهونا ! … می دونی ما چند وقته منتظرتیم ؟

سهون اخم کرد و مردد پسر جلوش رو تماشا کرد : چ.چطور … چطور منو میشناسی ؟

دی او که همردیف سوهو ایستاده بود دونگسنگشو از جلو نظاره می کرد … از صداش گرفته تا ظاهرش … سهون خیلی تغییر کرده بود . میشد حدس زد اتفاقاتی که بهش گذشته اصلا خوشایند نبودن : تو خیلی وقت پیش باید برمیگشتی پیشمون ، دو ماه پیش !

سهون با هنگ به پسر رو به روش خیره شد . از خشم دندون هاش رو روی هم فشار میداد : تو از دوماه پیشه من چی می دونی ؟

سوهو سری تکون داد : باور کن ما همه چیزو می دونیم سهونا ، ما مقصر همه چیز بودیم ! ولی همه چیز همینجا تموم میشه … ما تمومش می کنیم .

سهون نیشخندی عصبی زد : شما مقصر همه چیز بودین ؟ خودتون هم قبول می کنین که مقصر بودین ؟ خوبه ! چون منم می خوام همه چی همینجا تموم بشه … فقط بهم بگین کدومتون اول مشتاق مردنه ! باور کنین من هیچ تردیدی برای تموم کردنه زندگیش نمی کنم .

دی او : ولی ما می خوایم طور دیگه ای تمومش کنیم .

سهون با خشم قدمی به جلو برداشت : مهم نیست ، همه چیز اونطور که من می خوام تموم میشه !

به محض تموم شدنه جمله اش مشت دستهاشو باز کردو اجازه داد قدرتش از سرانگشتهاش به سمته جلو حمله ور بشن .

دی او اولین کسی بود که به قدرت سهون واکنش داد و دیواری جلوی خودشو سوهو کشید ، با فرونشین شدن باد تند و تیزی که از سمت سهون به دیوار خورده بود دی او دیوار رو پایین کشید .

با پایین اومدن دیوار سوهو معطل نکرد و قدمهای تندی به سمته سهون برداشت اما قبل اینکه بهش برسه به لطف جریان تند هوا محکم به دیوار انتهای خونه کوبیده شد و دی او …

دی او تنها لحظه ای تونست نفرت چشمهای سهون رو ببینه !

دی او تمام بغض و خشمی که تو چشمهای سرخش موج میزد دید ! قبل اینکه سهون به سوهو برسه جلوش ایستاد . پاش رو زمین کوبید و زمین زیره پاشون بی تعویق لرزید و سهون رو عقب کشید . دی او سرشو بلند کردو نگاه خاصی به سهون انداخت : تو مسیرو اشتباه اومدی سهون … دشمنت ما نبودیم .

سهون نیشخند زدو با ارامشی که بوی خشم می داد زیره لب گفت : چه ارزشی داره وقتی حالا جلوی هم ایستادیم ؟ چه فرقی می کنه وقتی همه ی ما برای کشتن هم لحظه شماری می کنیم ؟

سهون به ارومی زمزمه کرد : حتی اگه دشمن هم نبوده باشین مطمئنا دوست نبودین !

با خشم دستشو اریب گرفت و در حالی که به سمتشون می دوید و شمشیرهایی که از جنس هوا ساخته بود رو سمتشون کشید .

براش فرقی نمی کرد ، اون حرفها تو گوشش فرو نمیشد … 

سوهو تیغه های بیرنگش رو در برابر خودش و دی او جلوی سهون کشید .

شمشیر بازی بچگانه نبود ، سهون قصد کشتن داشت !

بی ترس اون جریانات خشن هوا رو در برابر سوهو به بازی گرفته بود و نمیذاشت هیچ ضربه ای از حریفش بهش برسه .

اما درست در لحظه ای که می خواست کاری ترین ضربه ی ممکن رو به حریفش بزنه نور شدیدی از بیرون پنجره های خونه توجهش رو جلب کرد . نوری از سمته بیرون درختا ، جلوتر از طوفان ، نوری که باعث شد حواسش به کل پرت بشه و سره خنجر خیس سوهو درست رو مچ دستش کشیده بشه …

سهون ناله ای از درد کردو نگاهشو از پنجره عقب کشید و به دستش داد که خط سرخی روش کشیده شده بود . سرشو بلند کردو نگاه خشمگینی به پسر جلوش داد . خواست قدمی سمتش برداره تا دردی که از بریدگی روی مچش می کشید رو چند برابر براش جبران کنه اما …

دیر شده بود ! دی او پاهاش رو به زمین میخکوب کرده بود !

دی او نیشخند زد و از جلوی سهون قدمهایی به عقب برداشت : این مبارزه ی ما نیست اوه سهون ، نظرت چیه سربازهات رو هم به بازی دعوت کنیم ؟

سهون نفس نفس زنان با خشم به اون دو نفر نگاه می کرد …

سوهو به محض تموم شدن جمله ی دی او تیغه ی باریک و نم داری سمته دیوار رها کردو دیوار پشت سره سهون پایین ریخت .

سهون به پشت سرش نگاه کرد ، منتظر بود سربازانش از پشت دیوار به سمته اون دو نفر حمله ور بشن اما هیچ سربازی پشت دیوار نبود ! پشت دیوار هیچکس نبود !

سهون با اخم غلیظی که بین ابروهاش افتاده بود سمته اون دو نفر برگشت اما … !

هیچکس جز خودش تو خونه نبود !

سهون لحظه ای با هنگ به اطرافش خیره شد … اما ! اون صدا …

گوششو به صدا داد و تونست صدای تق تقی که از بین دیوارهای خونه ساتع میشد رو بشنوه ….

حتی می تونست پنجره هایی که یکی یکی جزئی از دیوارها میشدن رو ببینه .

فهمیدنش سخت نبود ! سهون تو تله افتاده بود !

قبل اینکه دور تا دور خونه دیوار هایی از جنس سنگ و خاک ساخته بشه خواست سمته دیواری بره و خرابش کنه اما پاهاش !

خم شدو دستهاشو رو زمین گذاشت و سعی کرد خاک و سنگی که پاهاش رو به زمین چسبونده بود بشکنه تا بتونه از جاش حرکت کنه …

اما وقتی تونست خودشو خلاص کنه خیلی دیر شده بود !

تموم خونه مثل زندانی بتنی بلعیده بودش .

بالاخره خودش رو به اولین دیواری که خودش خراب کرده بود رسوند .

عصبی دستهاش رو روی دیوار کوبید ، توقع داشت دیوار جلوش خراب بشه اما !

اون دیوار لعنتی قطور تر و محکم تر از چیزی بود که تصور می کرد …

سهون تو تله ای که براش پهن شده بود به دام افتاده بود .

لحظه ای چشمهاش رو بست و وسط خونه ایستاد .

قلبش تند می زدو عصبی بود . سعی داشت ذهنش رو برای راه فراری به کار بندازه که صدایی که از بیرون دیوارهای اطرافش شنید حواسش رو به کل پرت کرد .

صداهایی مثل فریاد ، صداهایی که بوی مرگ میداد !

نگاه ترسیده اش خیلی زود اطراف خونه به کاووش افتاد . اینجا نبود تا گیر بیفته ، اینجا نبود تا شکست بخوره …

نگاه سرگردونش بالاخره جایی رو راه پله هایی که انتهای خونه به سمته بالا می رفتن خیره موند .

معطل نکردو خیلی سریع پله هارو تا انتها طی کرد . خواست دره شیشه ای پشت بوم رو بشکه که چشمش به رخداد های اون طرف در خیره موند .

حس عجیبی داشت …

حسی نااشنا …

لحظه ای برگشتو به پشت سرش نگاه کرد ، می تونست همچنان صدای فریاد های بلندی رو بیرون خونه بشنوه …

پشت تک تک دیوار هایی که اطرافش کشیده شده بود .

به حسی که کم کم تو تنش پیشروی می کرد بی توجهی کرد و با ارنجش شیشه ی پشت بوم رو شکست .

دستش رو از شیشه ی شکسته بیرون بردو در رو از بیرون باز کرد .

با باز شدنه دره پشت بوم …

قدمی به جلو برداشت و تونست هر اتفاقی که بیرون خونه می افتاد رو ببینه …

طوفانی که خودش اطراف خونه ساخته دیگه بود از جنس هوا نبود !

اون طوفان تاریک و سیاهی که دونه های سرد برف رو به بازی گرفته بود حالا از جنس اتش شده بود و همه ی افرادش رو گیر انداخته بود …

قدم دیگه ای به سمته لبه ی پشت بوم برداشت .

براش عجیب بود … چطور هنوز یاد نگرفته بود ؟ چطور هنوز درس نگرفته بود ؟

چطور باور کرده بود که این دنیا قراره طبق خواسته هاش پیش بره ؟

نگاهش به پایین پاش خیره مونده بود .

” این مبارزه ی ما نیست اوه سهون ! نظرت چیه سربازهات رو هم به بازی دعوت کنیم ؟ “

صدای پسر تو سرش زنگ می زد ، حالا منظورشو فهمیده بود …

پایین پاش ، بیرون اون دیوار ها ، یکی یکی سربازانش از دست می رفتن …

نیمی از سربازانش مجسمه های یخی و سنگی شده بودن و نیمی شون در حالی که ازشون خون می رفت رو زمین افتاده بودن …

سهون فرمانده ی تمام اون سربازها بود اما فقط تماشا می کرد ، سهون قدرت نمایی اون یازده نفر رو پایین پاش تماشا می کرد .

وقتی ذرات برف از هوا دور هم جمع می شدن و تبدیل به گلوله هایی میشدن که به بدن سربازانش شلیک میشدن یا وقتی سربازانش برای فرار به سمته دیوار اتشین اطراف خونه فرار می کردن و درگیر اتش نابود میشدن …

همه چیز به سهون حس شکست القا می کرد ! حس سرباز بودن !

 نفس عمیقی کشید و چشمهاشو بست و سعی کرد به هر فریادی که میشنوه گوش نده …

” – یکم قدرت بیشتر ؟ قدرت اون بچه ها من رو صاحب جهان می کنه ، باطن زشت برای کسی مهم نیست وقتی قدرتی بیشتر از همه ی جهان در دستهام باشه .”

چشمهاش رو باز کرد . هنوزم از اون بالا می تونست پسری که دستهاش رو به سمته اسمون گرفته بود رو ببینه ، و تنها بعد از چند لحظه … چیزی نگذشت که رعد و برق های سفید رنگی اسمون رو پر کرد …

کار سختی نبود کشتن ، کافی بود دستش رو سمته کسی ببره تا رعد و برق خشکش کنه !

سهون ضربان تند قلبش رو حس می کرد .

 “- تو نمی تونی از پسشون بربیای …”

” من تو اون جهنم دره بودم ، تو نمی فهمی اونا چه قدرتی دارن ! “

نیشخند تلخش رو لبهاش برگشت .

با قدمهای اروم رو لبه ی پشت بوم ایستاد …

صدای فریاد سربازانش براش تبدیل به موسیقی شیرینی شده بود …

اگر اون یازده نفر مرگ رو به این بازی دعوت کرده بودن ، سهون مدتها بود با مرگ تو یک زمین بازی می کرد !

” من اولین کسی بودم که از بازی حذف شدم ، سخت نیست که یادبگیرم چطور باید تا اخرین لحظه در بازی طاقت بیارم . من بیشتر از هر کسی تو این قصه ضربه خوردم و طاقت اوردم … بهت اطمینان میدم … هر سربازی که به اندازه ی من زجر بکشه و طاب بیاره … حتما قدرت این رو داره که روزی شاه بشه . “

چه تنهایی شیرینی بین تمام اون همهمه ها داشت و چه خشم تلخی برای کشتن …

لحظه ای چشمهاش رو بست …

نمی تونست انتخاب کنه چه مرگی برای اون یازده نفر می تونه شیرین تر باشه …

 ” ادم از یه جایی به بعد فقط میشکنه و خرد می کنه ، درست از جایی که دیگه جای سالمی برای شکستن براش نمونده باشه ! باور کن ، من شکسته تر از چیزی ام که بتونم شکست بخورم ! “

 

 

 

شاید در باورتون نباشه ولی الان دقیقا ساعت 4 و ربه صبحه شنبه اس ! -_-

و من امروز مدرسه هم دارم ولی به خاطر شما و البته نت بیشعورم (-_-) الان اینجام ! ^_^

بگذریم …

خخخ رفقا کخ ریزیم گرفته سره صبحی !!! می خوام لو بدم که …

 

 

 

 

قسمت بعد (اگه دوباره کخ ریزیم نگیره و جا به جا نکنم قسمتا رو) قسمت اخر از فصل سه خواهد بود !!!

با یک پایانه عرررررررررر اور !!!!!!!! (یعنی ملاقات هونهان بالغ به دو جعبه کامل دستمال کاغذی لازم داره !!!)

نظرتون ؟؟؟

می دونم خیلی ازم متنفرین چون خیلی بدجایی تموم شد ولی سعی کنین تا چهارشنبه طاقت بیارین … الی الکی که هونهان نمی دم دستتون !

گر صبر کنین زه رُی-هون هونهان سازم ! خخخخ

خب دیگههههه ^__^ من نمازی بزنم بر بدن و برم بخوابم !

 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 35 نظر 24 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

خودخواهی رو نه تو اسمیت دیدم نه تو سهون نه تو بورا
خودخواهی برای ری بود….خودخواه ترین نقش؟اگهعاشق واقعی بود اگ عشقش واقعی بود کلماتش اینگونه در کنارهم چیده نمیشد

Zhr
مهمان

Wwwooowwww…محششششر کبری ساختییییی…اووووف…دمت گررررم…عالی

LADY SK
مهمان

امروز میزاری دیگه قسمت بعدو؟؟

اوه سهون
مهمان

اجییییییییی عالللللللللیییییییییی بیییییید

LADY SK
مهمان

واییییییییییییی خییییییییلی خوب بوووود.بی صبرانه منتظر قسمت بعدم.واینکه واقعااا خسته نباشی

Mohadese
مهمان

چقدر ژذذذاااااب
چقدر شاااااااخ
چقدر عررررررر😐
اقا خیلی خوب بود😂
عالی بود
ولی من فک می کنم می تونست بیشتر گرفتن سهون طول بکشه
به نظرم یه خورده زود گرفتنش که اسون به نظر می رسید
من فک می کنم اگه یه خورده این قسمت طولانی تر بود و سهون بیشتر درگیر می شد
بعد شکست می خورد بهتر بود
ولی بازم میگم خیلی عالییییی
واقعا منتظره ادامه عم
هونهان دوس😶
خیلی دوس😶❤️

تینا
مهمان

واقعا عالی بود و منتظر قسمت بعدم
اما من با وارد شدن به سایت مشکل دارم بعد دوروز اونم با اینترنت یکی دیگه دارم وارد سایت میشم برای همین ایمیل و آیدی تلگرام میزارم اگر امکانش هست یک راه ارتباط غیر از سایت به من بده
[email protected]
motahari1395

sama
مهمان

عالیییییییییییییییییییییییییییی بود
منتظر قسمت بعدی هستم

arnika
مهمان

توصیفاتت عالییییییی بود
و من دارم از استرس میمیرم

monir
مهمان

بزار بزار قسمت بعدو زووووووووود بزار….واااااایییییییی از استرس دارم میمیرمممممم

عسل
مهمان

من ادامه میخوااآااااااااااااآاااام😭😭😭😭😭😭😭😭 خیلی عالی بود خیلیییییییییییی عالی بود
هونهانم😭😭😭😭😭 چرا جعبه دستمال 😭😭😭😭😭 ینی کی هونهانم دوباره برمیگردم کنار هم؟؟؟😭😭😭
ممنون اجی بشدت منتظر قسمت بعدم ❤

هانا
مهمان

واییییییییییی محشر بود توصیفات این قسمت رو خیلی دوست داشتم تونستم همه ی صحنه ها رو مجسم کنم.احساسات سهون رو خیلی دوس داشتم .بی صبرانه منتظر قسمت جدیدم .مرسییییی ^_^خسته نباشی.

ZaHrA
مهمان

اخجوووون بالاخره گرفتنش
هووورا حالا میشینن باهاش صحبت کنن خرفهم شه
مررررسییی عالی بود

fojika
مهمان

اوخییی مرسی عزیزم
من یه کامیون دستمال کاغذی میارم

LILIA
مهمان

به به..
بسی زحمت کشیدیییییییییی….
سهوووووووون حالا که دید چه کارایی میتونن انجام بدن میخاد چیکار کنه…
اون جا که سهون از پشب بوم‌بیرون رو نگاه میکرد رو خیلی دوست داشتم.خیلی قابل لمس بود برام…👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

فاطي
مهمان
سلام عزیزم :) وای فوق العادههههههههههههههههه بود. باید بگم بهت افتخار میکنم واقعااااااا فکر و هوش فوق العاده ای تو فیکت به خرج دادی.واقعا کار جذابی بود و باید بگم عالی تر از همیشه توصیف کرده بودی کاملا به اندازه حساشونو گفته بودی و کاملااااااااا مناسب قدرت هرکدومشونو وصف کرده بودی.کلا هر چیزی که تو قسمتای قبل میشد یه انتقاد کوچیک بهش کرد و از بین برده بودی واقعاااااا کوچک ترین مشکلی تو این قسمت نبود همه ی تیکه های داستان باهم هم خونی داشت و هیچ خلائی توش حس نمیشد وای دختر فوق العادههههههه بوووووووووود اصن نمیدونم باید چی… Read more »
فاطي
مهمان

*اون بالا یه اشتباه تایپی دارم منظورم پرداختن به جزئیات إضافی بود :)
همین ببخشید

wpDiscuz