هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 23.3

 و … قسمت اخر از فصل سوم !

خب خب خب … من واقعا برای تاخیر یک روزه معذرت می خوام ! ^_^

این قسمت بسی خفن و غیر قابل پیش بینی می باشد !

موزیک هم داریمممم ، لطف کنید از جایی که میگم پخشش کنین .

ohsehun40-42 (2)

 

 

نگاه مطمئن دی او و سوهو وقتی از پشت خونه خارج شده بودن ، قلبش رو اروم کرده بود .

هیچی براش شیرین تر از اون لحظات نبود . سهونش برگشته بود … سهونش سالم و سلامت جایی درست تو همون خونه بود …

وقتی اینطور سهونش رو داشت چه اهمیتی داشت چه اتفاقی می افته ؟

چه اهمیتی داشت چند نفر براش اسلحه می کشن ؟ چند نفر سمتش حمله ور میشن ؟ چند نفر جونشو می خوان ؟

چه اهمیتی داشت وقتی دلیل زندگیش برگشته بود ؟

می تونست حس کنه قدرتی که تو مشتهاش داره حالا کاری تره . حالا می تونست باور کنه داره به درستی نفس می کشه …

درست مثل بچه ها ذوق داشت . درست مثل بچه ها منتظر پایان همه چیز بود تا همه ی اتفاقات شیرین دوباره براش شروع بشه …

اهمیتی نداشت اگه سهون لوهانو دشمن خودش میدید یا حتی هیچ حسی بهش نداشت ، همینکه سهون کنارش بود و حالش خوب بود … حال لوهان هم خوب بود .

___

فاصله ی دیواره های طوفان اتشی که چان راه انداخته بود تا خونه ، همه ی سرباز هایی که سهون با خودش اورده بود رو گیر انداخته بود .

حالا نیمی از سربازا به لطف دی او زیره زمین دفن شده بودن و تعداد زیادیشون هم یا سوخته بودن یا با ساعقه خشک شده بودن .

افراد کمی مونده بودن .

سربازهایی که همچنان اسلحه به دست برای بقاشون در برابر اون 11 تا قدرت ایستادگی می کردن …

کریس گردن سرباز رو به روشو شکست و تائو رو دید که با دو سمتش میاد .

نگاهی به سرتاپای تائو انداخت و در حالی که نفس نفس می زد پرسید : حالت خوبه ؟ چیزی که نشده ها ؟

تائو دستهاشو به زانو هاش زد : من خوبم ، همه خوبن …

کریس نفس راحتی کشیدو نگاهی به اطرافش انداخت : تعداد کمی موندن ، به نظر می رسه سهون هم اروم گرفته !

تائو همچنان دستهاشو به زانوهاش گرفته بود : برای این اینجا نیستم ، بکهیون یکی رو دیده که فرار کرده .

کریس اخمی به ابروهاش انداخت : از سربازا ؟ فرار کرده ؟ چطور ؟ چطور تونسته از طوفان رد بشه ؟ چطور فرار کرده ها ؟

تائو بالاخره صاف ایستاد : نمی دونم … بکهیون می گفت دیدتش که داشته از محدوده خارج میشده ، به نظر زخمی هم بوده !

کریس نگاه مرددی به تائو انداخت : چقدر گذشته ؟ از وقتی بکی دیدتش چقدر گذشته ؟

تائو : حدود 5 دقیقه یا شایدم کمتر ، همه ی  بچه ها درگیرن … کسی نمی تونه بره سراغش …

کریس سری تکون داد : به سوهو خبر بده ، من میرم دنبالش .

تائو خواست چیزی بگه که کریس مانعش شد : جای نگرانی نیست … از پسش برمیام …

کریس قبل اینکه منتظر جوابی بمونه دوید و خودش رو به چانیول رسوند که درست کنار طوفان ایستاده بود …

براش جالب بود که چطور چان از هرم داغ اون گرما نمی سوزه !؟

چند قدمی از چان عقب تر ایستاد : چانیولا … باید رد بشم … یکی فرار کرده … نباید بذارم خبری از شکستشون به بیرون ببره …

چانی نگاه متعجبی به کریس انداخت : واقعا ؟ میخوای بری دنبالش ؟ مطمئنی خطری نیست ؟

کریس سری تکون داد : اون نباید زیاد دور بشه … زود باش !

چانی سری به نشانه ی تایید تکون دادو دستش رو تو اتشی که از پشت سرش زبانه می کشید فرو کرد و درست از نقطه ی ورود دستش اتش گداخته سرد شد و درست به اندازه ی محل عبور کریس کنار رفت …

چانیول دستش رو تو اتش نگهداشته بود : مراقب باش … من همینجا می مونم تا برگردی …

کریس لبخندی به چانی زد و خیلی سریع از فاصله ی بین زبانه ی های اتش عبور کرد و وارد فضای سردو تاریک جنگل شد .

بیرون اون طوفان ، بیرون تمام اون هیاهوهای در جریان تو اون اتش سرخی که اطراف همه چیز رو گرفته بود … اون بیرون همه چیز سردو بی تحرک بود …

کریس قدمهای سریعی به جلو برداشت که با فاصله ی خیلی زیادی تونست حرکتی رو بین درختا ببینه .

لبخند معنا داری زدو دستاشو کمی بلند کردو خیلی زود پاهاش از روی زمین جدا شد .

کار سختی نبود خودشو به سربازی که با قدمهای کندش در حالی که دستش رو به پهلوش گرفته بود و راه می رفت برسونه …

خیلی زود خودشو درست به بالای سر سرباز بیچاره رسوند . می تونست رد سرخه خون رو ببینه که روی فرورفتگی قدمهاش روی برفهای سفید باقی مونده بود .

درست وقتی بالای سرش رسید سرباز زمین خورد .

کمی پایین اومدو درست تو چند سانتیش ایستاد . میتونست نفس های ارومش رو بشنوه … و ناله هایی که گاهی از سره درد می کشید .

پایین تر اومد و درست کنارش رو زمین ایستاد .

پسر با حس حضور کسی کنارش با ترس سرش رو برگردوند و با دیدن کریس ، لبخند تلخی زد . کریس رو شناخته بود اما چه اهمیتی داشت ؟

کریس لبخند تلخ پسر رو دید . و دستش رو که از خون ریزی پهلوش کاملا سرخ شده بود .

کریس خم شدو کنارش نشست : جایی میرفتی ؟

لبخند پسر هر لحظه بی رمق تر و بی رنگ تر میشد : س.سهون … سهون گیر افتاده … نه .. نباید … باید … برم … باید برم … باید ک.کمک بیارم !

کریس با حالت گنگی به پسر نگاه می کرد . پسری که با هیکل درشت و پوست سفیدش مشخص می کرد امریکاییه !

کریس اروم تر زمزمه کرد : تو برای سهون می جنگی … از سهون چی می دونی ؟

 

پسر سرش رو بلند کردو نگاه دقیق تری به کریس انداخت .

به سختی و با وجود درد بدی که تو پهلوش داشت پوزخند زد : س.سهون ماله منه .. فقط من … نمی تونین ازم بگیرینش …

حالت گنگ کریس به تعجب و تمسخر تبدیل شد : از چی حرف می زنی ؟

پسر دندون هاشو از خشم و درد رو هم فشرد : سهون .. سهون فقط امشب … فقط امشب مال شماست … فردای این روز .. سهون دوباره مال من میشه … پسش میگیرم …

کریس اخمی به ابروهاش داد . دستش جلو برد و چونه ی پسرو گرفت و فشرد : پسش میگیری ؟ سهونو ؟ تو اصلا می دونی سهون کیه ؟

کریس با خشم برگشت و با سر به طوفان اتشی که همچنان به داغی و سرخی پشت سرش می سوخت اشاره کرد : دیدیشون ؟ همه ی اون ادمهایی که اونجان … همه ی اون ده نفری که الان اونجا دارن می جنگن و با جونشون بازی می کنن فقط یک هدف دارن ، اونم برگردوندن سهون به جاییه که بهش تعلق داره … حالا تو … تو از مالکیت سهون برای من حرف می زنی ؟

کریس با ضرب چونه ی پسر رو رها کرد و پسر بی رمق به عقب پرت شد .

عجیب بود که با وجود اون خون ریزیه شدید هنوز هم چشمهاش رو باز نگهداشته بود .

با اخرین قدرتی که تو بدنش داشت به کریس نگاه کرد : شما .. خودتون رو … براش بکشین … همتون … اما … من … من بالاخره … برای .. س.سهون برمیگردم … م.من .. برمیگردم …

اما نگاه بی جون پسر بیچاره قبل اینکه جواب کریس رو بشنوه تاریک شدو بدنش بی حس رو زمین افتاد …

دستش از روی زخمش رها شدو انگار که اخرین نفس گرمش رو بیرون داد !

اخم کریس از روی صورتش محو شد . بی حس به پسره رو به روش نگاه می کرد …

هنوزم جملاتی که ردو بدل شده بودن رو هضم نکرده بود ، هنوزم نمی فهمید پسر از چی حرف میزد !

هرچند … پسر هر کی که بود به نظر دیگه مرده بود .. در هر صورت کاری از دستش ساخته نبود که کسی نگرانش باشه !

 

___

می دید ، همه چیز درست پایین پاش و جلوی چشمهاش اتفاق می افتاد و سهون با چهره ای یخ زده تماشا می کرد .

هنوز هم اون جملات نفی کننده رو به وضوح میشنید و هنوز هم مصمم بود که توانایی شکست دادن اکسو رو داره … اما .. گوشه ای تاریک از ذهنش تو گوشهاش زمزمه می کرد ” اگه توانایی شکست دادن اکسو رو نداشته باشی چی ؟” ” اگه اونی که شکست می خوره تو باشی چی ؟”

واژه ی شکست … واژه ی تلخی بود اما اگه سهون عاقل بود باید شکست رو هم در نظر می گرفت !

باید در نظر می گرفت تمام سرباز هاش یکی یکی دارن درست پایین پاش تلف میشن و خودش هم جایی بین دیوارهایی محکم تر و ضخیم تر از بتن گیر افتاده ! از همه مهمتر ! سهون باید در نظر می گرفت چیزی که از روی مچ دستش تا روی انگشتهاش و بعد هم پایین پاش میریزه خون اشه ! نه چیز دیگه !

نگاهش به تک تک اعضای اکسو خیره مونده بود … و به سرباز های بی پناه و بیچاره اش که سرباز شده بودن ! مهره هایی تو دست های نابه کار سهون و بازیچه ی خشم و نفرتش ! چشمهاش رو با عصبانیت بست و نفس عمیقی کشید . زمان داشت همه چیز رو سخت تر و پیچیده تر می کرد و سهون هم باهاش همراهی می کرد ! اما دیگه کافی بود . بیش از این پذیرش شکست براش قابل قبول نبود .

نگاه دقیقی به همه جا انداخت وقتی درست پایین دیوار رو خالی دید ، رو لبه ی پشت بوم خم شدو بی هیچ ترس و واهمه ای پایین پرید ! بدنش به لطف قدرتش درست چند سانتی متر مونده به زمین معلق موند و اجازه داد سهون اروم پاهاش رو روی زمین بذاره .

اما … غوغای اون پایین خیلی با چیزی که از اون بالا دیده میشد فرق می کرد ! بوی اتش و صدای فریاد که حالا شنیدنش خیلی ساده تر بود …هوای سرد و بدن های بی جون و بوی خون …

سهون نیازی به هیچ محرکی برای شروع نداشت ! جنازه ی سرباز هاش درست جلوی چشمهاش به مبارزه دعوتش می کرد ! نفرتش رو تازه می کرد و بهش یاداوری می کرد چرا اینجاست !

اولین سربازی که جلوش دید ، با یکی از اعضای اکسو به نابرابری می جنگید . این قرارشون نبود ! این مبارزه قرار نبود تا این حد ناعادلانه پیش بره !

سهون بی هیچ فکری خودشو به سربازش رسوند و عقب کشیدش … قبل اینکه سرباز توانایی تشخیص به دست بیاره یا حتی فرصتی بده تا اون عضو اکسو به خودش بیاد و سهون رو در برابرش ببینه ، سهون دستشو به سینه ی پسر کوبید و اون رو چند متری عقب تر از جایی که ایستاده بود پرت کرد .

شومین درست چند متری اونطورف تر زمین خورد و بالاخره جایی ایستاد ، سرشو بلند کردو سهون رو درست جلوی خودش دید ، دونگسنگشو !

اون چهره ی جدید سهون براش هنوز براش قابل هضم نشده بود که دید سهون با قدمهای سنگینی سمتش میاد ، می تونست حدس بزنه هیچ احوال پرسی در پیش نخواهند داشت پس اماده برای مبارزه ای که شیو نمی دونست باید برنده اش باشه یا بازنده اش منتظر سهون ایستاد .

مشت هاش رو سمته زمین گرفت و صبر کرد تا سهون بهش برسه …

شیو تصور نمی کرد اما سهون قصد نداشت خودشو بار دیگه ای به تله بندازه !

دستهاش رو جلو روند و قبل اینکه فرصتی برای واکنش بده ذرات هوا رو با خشم از سمته پسر جلوش بیرون کشید …

شیومین درست لحظه ای که خواست موقعیتش رو بسنجه در خلائی از هوا قرار گرفت و بی نفس ، دوزانو رو زمین افتاد !

دستش رو روی سینه اش گذاشت و به سختی اخرین ذرات هوایی که از پشت سرش به سمتش روونه میشدن رو تنفس کردو بدن ضعیفش رو روی برف های سرد رها کرد …

نفس های محدودش بهش اجازه نمیداد درست چیزی رو ببینه ، اما قدمهای بی رحم سهون کوچولوش وقتی که بی هیچ ترحمی از کنارش گذشت چیزی نبود که چشمهاش توانایی دیدنشون رو نداشته باشه !

اما برای سهون … چیزی براش اهمیتی نداشت ، همه چیز باید تموم میشد … درد و خشم سهون باید تموم میشد .

نگاهش به رو به رو بود که درست چند متری اونطرف تر چشمش به سربازی افتاد که با لباس شعله ورش شروع به فرار کرده بود ، قبل اینکه سربازش زیادی ازش دور بشه خودشو بهش رسوند و سربازش رو بین بازوهاش گرفت و زبانه های اتش لباسش رو اروم کرد . در حالی که نفس نفس میزد به چهره ی ترسیده و بی جون سربازش نگاه کرد : چند نفر ؟ چند نفر باقی موندن ؟

سرباز به بازوی سهون چنگ زدو به سختی ایستاد : خیلی کم … خیلی کم … اونا برای همه چیز اماده بودن ! اونا شما رو می خوان … باید از اینجا بریم …

سهون به چهره ی دود گرفته ی سربازش ذل زدو به ارومی شونه هاشو فشردو بهش اطمینان داد : نگران چیزی نباش ، تمومش می کنم … من تمومش می کنم .. بعدش همه از اینجا میریم … بهم اطمینان کن !

سربازش سری تکون دادو سهون قدمهاش رو به عقب برداشت و ازش دور شد .

دیدن اون سرباز … اون چهره ی ترسیده اش … اون چشمهای لرزونش … بدن زخمیش …

سرباز !

از مهره ی سرباز حرف می زنم … مهره ای که مهم نیست طرف کی باشه … سیاه باشه یا سفید ، در هر صورت اولین مهره ای خواهد بود که باهاش بازی میشه و از بازی حذف میشه … درست مثل تو .. تو دقیقا ، یک سربازی ! ”

دیگه ضعفی حس نمی کرد ، بازتاب اون جملات مثل زهری تو رگهاش جریان پیدا می کرد و به نفرتش هیزم می رسوند …

سهون قدمهاش رو محکم به زمین می کوبید و بی توجه به قطرات سرخی که رد پاش رو دنبال می کردن به جلو پیش می رفت و با خودش چیز هایی زمزمه می کرد : من سرباز نیستم .. من سرباز نیستم …

قبل اینکه بتونه خودشو به سمت دیگه ای از محوطه برسونه و بقیه ی سرباز هاش رو از اون بازی مرگ دور کنه قدمهاش به زمین خشک شد .

ناخوداگاه نگاهش به عقب برگشت و دوباره چهره ی اشنای همون پسر رو دید . چشمهای درشتش حالا در حالت عصبانی  ترسناک تر شده بود .

دی او چند عقب تر از سهون ایستاده بود : چطور تونستی خارج شی ؟

سهون پوزخند زد و بدون هیچ مکثی خاک اطراف پاهاش رو با قدرتش از هم گسیخت . برگشت و رو به دی او ایستاد : زمین دست توئه ! اما اسمون ماله منه !

اروم تر زمزمه کرد : هوایی که تک تک شما توش نفس میکشین مال منه …

دی او دستهاشو از خشم مشت کرد : چی می خوای ؟ هممونو بکشی ؟ هممون رو خفه کنی ؟ ها ؟ به همین خاطر اینجایی ؟

سهون پوزخندشو خورد : اره … برای کشتن اینجام… می خوای جلومو بگیری ؟

صدایی درست از پشت سره سهون مجبورش کرد برگرده : تو اینکارو نمی کنی ! با ما نه !

چانیول درست پشت سهون در برابر دی او ایستاد . نمی تونست انکار کنه از ظاهر جدید سهون که به نظر به باطنش هم رسوخ کرده بود ترسیده !

سهون نگاهشو بین اون دو نفر گردوند و بالاخره رو به چانیول متوقف شد : اما شما دارین همینکارو می کنین ! با منو سربازام !

چانیول قدمی به جلو برداشت : با تو نه ! با تو نه سهونا …

سهون با شنیدن اون اوای دوستانه و صمیمانه اخم هاش رو تو هم کشید ، هنوزم نمی تونست هیچ حدسی راجب اینکه اسمشو از کجا می دونن بزنه . هرچند … چه فرقی می کرد ؟

 – هیچ چیز برابر نبوده .. از این به بعد هم نخواهد بود !

دستهاش رو به حالت حمله در برابر اون پسر درشت که از خودش چند سانتی بلند تر بود گرفت و خواست انرژیشو سمتش رها کنه که چانیول دیوار سرخ و گداخته ای جلوی خودش کشید .

بر فروکش کردن اون حجم داغ سهون قدمهای بلندی به جلو برداشت اما درست قبل رسیدن به چانیول زمین تا زانوهاش بالا اومد و متوقفش کرد .

سهون پوزخند زدو پسره پشت سرشو مخاطب قرار داد : تو تنها کسی نیستی که تو این بازی قدرت داره !

دستشو به حالت شیب دار گرفت و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه تیغه ای نامرئی به پشت سرش پرتاب کرد و صدای ناله ی پسر پشت سرش رو شنید ، با حس برخورد زانوهای پسر با زمین پاهاش رو ازاد کردو بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه به سمته پسر جلوش حمله رو شد !

چانیول قدمهایی به عقب برمیداشت اما وقتی چشمش به دی او درست پشت سره سهون افتاد که بازوش رو گرفته بودو از خون ریزیش جلوگیری می کرد ، دندون هاش از خشم رو هم فشرده شد و ایستاد .

با خشم دستهاش رو بلند کردو اجازه داد اتش کف هر دو دستش شعله ور بشه : تو داری اشتباه بزرگی مرتکب میشی اوه سهون .

سهون همچنان با نفرت دستهاش رو شیب دار نگهداشته بود و قدمهاشو مصمم برمیداشت : اب خیلی وقته از سرم گذشته !

شمشیرهای برنده اش رو سمته پسر جلوش کشید و اتش پر سوز و گداز حریفش رو به مبارزه طلبید …

___

اهنگ رو پخش کنید

یک لحظه بود … وقتی از مردن اخرین سربازی که همراه سهون وارد منطقه شده بود مطمئن شد ، نگاهش به پشت سرش برگشت و در یک لحظه … همه چیز رو دید !

همه ی اتفاقاتی که باعثشون سهون بود و … چیزی جز درد عاید اکسو نکرده بود ..

با وحشت قدمی به جلو برداشت ، نه … باورش نمیشد اون صحنه هایی که جلوی چشمهاش می بینه حقیقت داشته باشن … چطور ممکن بود ؟ چطور …

چانیول که پایین دیوار خونه افتاده بودو از گوشه ی پیشونیش خون می رفت .. بکهیون در حالی که پهلوش رو گرفته بود رو زمین نشسته بودو در حالی که به سهون خیره شده بود اشک می ریخت …

تائو و شیو هم بی هوش رو زمین سرد و برفی رها شده بودن !

دی او و چن هم هیچکدوم وضع بهتری نداشتن …

لوهان در حالی که می لرزید به جلوش نگاه می کرد …

به سهون عزیزش که حالا به نظر قصد از پا دراوردن سوهو رو داشت …

به سهونی که در برابر هیچکدوم از هیونگهاش رحم به خرج نداده بود !

لوهان با ترس و وحشت قدمهاش رو به جلو برمیداشت اما نگاه سردرگمش دنبال بقیه می گشت ! کای … لی … کریس .. ؟؟؟

با صدای فریاد سوهو نگاه بی رمقش رو سهونو سوهو برگشت …

سوهو نشسته رو زمین سرد ، مچ یکی از پاهاش رو تو دستش گرفته بود و از درد می نالید …

و سهون ؟

سهون هم با اون لبخند خبیثانه اش قدمهای کوتاهی به سمته سوهو برمیداشت !

لوهان قدمهاش رو تند تر کردو خودشو به سوهو رسوند و قبل اینکه سهون بهش برسه جلوی سوهو ایستاد و دستهاش رو باز کرد ، نفس نفس می زدو به چشمهای یخ زده ی سهونش خیره شده بود … اما در یک لحظه … به خاطر موقعیتی که توش بود هنگ کرد !

هیچ چیز نباید اونطور پیش می رفت … اتفاقات هرگز اینطور برنامه ریزی نشده بودن …

قرار بود همه چیز خیلی شیرین ترو ساده تر از این حرفا تموم شه …

سهون با مینهو به کره برگرده و لوهان .. لوهان همه چیز رو با سهونش از اول شروع کنه …

به چشمهای مهربون سهونش ذل بزنه و یک بار دیگه … فقط یکبار دیگه ..

دلش می خواست صداش بزنه … بازها و بارها و هر بار … سهون درست مثل همیشه بهش نگاه کنه !

با همون لبخنده گشادش و چشمهایی که به لطف گونه های برامده اش جمع میشد بهش نگاه کنه و …

دستهاش رو براش باز کنه و به یک اغوش گرم و ابدی دعوتش کنه …

اما …

حالا همه چیز فرق می کرد !

سهون برای کشتن اکسو اومد بود ! خبری از اغوش گرمش نبود ! خبری از چشمهای پر امیدش نبود . سهون دیگه نمی خندید . دیگه اغوششو برای لوهان باز نمی کرد .

حتی نگاهش هم پر از خشم و تنفر شده بود .

سوهو دست لرزونش رو روی دست لوهان گذاشت : ل.لوهانا …

اما لوهان چیزی نمیشنید !

لوهان اون لحظه در برابر قلبش ایستاده بود ! نمی تونست هیچ تصمیم درستی با ذهنش بگیره .. حتی قلبش هم به نظر از کار افتاده بود …

سهون با نیشخند سرده روی لبهاش ایستاد ، دیگه قدمی به جلو برنداشت …

نگاهشو رو بدنه پسر جسور جلوش راه برد و خیره به چشمهای مظلوم جلوش زمزمه کرد : تو و رفیقت و سه نفر دیگه ، کار من به زودی اینجا تموم میشه .

لوهان در حالی که می لرزید سرشو به دو طرف تکون داد … نمی دونست چی باید بگه … فقط بی توقف به دو چشم یخ زده ی جلوش نگاه می کرد …

سهون که دید پسرک بیچاره ی جلوش داره بین گفتن و نگفتن حرفهایی تصمیم میگیره پوزخند صدا داری زد : تو که تصمیم نداری منو متوقف کنی ؟ شما باید تاوان پس بدین !

لوهان همچنان به چشم های جلوش نگاه می کرد … سعی می کرد هر طور شده رد و نشونی از سهونه مهربونه خودش تو اون چشم ها پیدا کنه .. باقی مونده ای از عشقش ! اما .. سهون تهی تر از چیزی بود که به نظر می رسید !

صداش رو شنید … سهونی که در برابر لوهان ایستاده بود ، اون سهونه جدید … اخرین بازمانده ی عشق لوهان (سهون قدیم) رو به کشتن داده بود و لوهان تونست به وضوح صدای شکستن قلبش رو بشنوه …

لبهاش به سختی از هم باز شد : ت.تاوان … البته … ما باید تاوان بدیم ! تاوانه از دست دادنه تو رو … تاوانه اینکه گذاشتیم سهون کوچولومونو خیلی راحت از چنگمون در بیارن …

لوهان به خودش نیخشند زد : و من ! من باید بیشتر از هر کسی اینجا تاوان بدم .. فقط به این خاطر که گذاشتم فراموشم کنی … فقط به این خاطر که گذاشتم بری و زندگیمو با خودت ببری … فقط به این خاطر که من ، باعث وضعه امروز توام …

سهون هیستیریک خندید و دستهاشو مشت کرد : تو … تو باعث وضع امروزه منی ؟ چطور … چطور می تونی همچین حرفی بزنی ؟ انقدر مشتاقه مردنی ؟

لوهان پلکی زدو اجازه داد اولین قطره ی اشکش تو اون هوای سرد به گونش برسه ، با صدای پر بغضش زمزمه کرد : من … من واقعا متاسفم … من هرگز نباید تسلیم میشدم .. هرگز نباید تو رو دست سرنوشت میسپردم … باید فکرشو می کردم زندگی انتقام تک تک روزهای بینظیری که کنار هم داشتیم رو ازمون میگیره …

سهون با خشم دندون هاش رو روی هم فشرد و پرید وسط حرفش : چرتو پرت سره هم می کنی … می خوای برای زندگیت وقت بخری ؟ فکر می کنی اینطوری جلوم اشک بریزی چیزی تغییر می کنه ؟

سهون هر دو دستش رو بلند کرد : قصه های پر اشک و آه ات رو برای خودت نگهدار … اون دنیا فرصت برای تعریف کردنشون زیاد داری …

اولین قدمی که سمته لوهان برداشت واکنش سوهو رو در پی داشت .

سوهو از پشت سره لوهان بلند شدو بازوشو گرفت ، می دونست لوهان هرگز در برابر سهون نمی ایسته پس سعی کرد لوهان رو از جلوش کنار بزنه ، درست کنار گوشش زمزمه کرد : لوهانا … خواهش می کنم .. دیوونه نشو … سهون دیگه سهونه …

قبل اینکه حرف سوهو تموم بشه لوهان جوابشو داد : من تاوانشو میدم هیونگ !

درست در همون لحظه سهون جلوی لوهان رسید و دستشو بلند کرد تا اولین ضربشو بزنه که لوهان محکم مچه دستشو گرفت !

لوهان حالا می تونست از زاویه ی بهتری اون چشم های پر خشم و پر تنفر رو ببینه ..

اون صورت بی حس و چهره ی خشکیده …

سوهو چشمش به سهون بود که با دیدن پشت سره سهون قدمی به عقب برداشت … و قدم بعدی …

اما سهون … سهون هم متقابلا به چشم هایی که جلوش بود خیره شده بود … چشم های نافذ و براقی که میشد رد اشک رو زیرشون دید …

به اون چشمهای مظلوم پوزخند زد : فکر می کردم می خوای تاوان بدی !

لوهان جواب اون پوزخند سردو با لبخند تلخی داد : من همین حالا هم دارم تاوان میدم …

سهون با ضرب دستشو از دست لوهان بیرون کشید و به عقب پرتش کرد : پس بذار برات راحتش کنم !  

خواست قدمی سمته لوهان برداره اما …

 ضعف و لرزش شدیدی تو تنش حس کرد . لحظه ای چشمهاش رو بست و وقتی بازشون کرد جلوشو تار میدید ، دستهاشو مشت کردو سعی کرد قدرتش رو برگردونه که تازه متوجه خیسی کامل دستش شد … پوزخند تلخی رو لبش نشست …

چرا سرنوشت انقدر باهاش بی رحم بود ؟ چرا نمی خواست بذاره لااقل یکبار هم که شده طعم ملسه پیروزی رو بچشه ؟ چرا همیشه باید همه چیز براش زمینه ی یک شکست میشد ؟ حتی خودش ؟ حتی بدن خودش ؟ حتی خون خودش ؟

نفس عمیقی کشید … نباید همه چیز رو اونطور تموم میکرد … نباید اونطور شکست می خورد .. به سختی چند قدمی تا جلو برداشت و با اخرین توانش دستشو بلند کردو خواست با اخرین ذرات قدرتی که تو دستش باقی مونده بود حریف جلوشو که همچنان به چشمهای خیسش بهش نگاه می کرد رو از بین ببره که جسم سردی محکم تو پشتش فرو شد !

اون چاقوی سرد …

سهون درست در برابر چشم های لوهان از درد خم شدو به شدت چشم هاشو فشرد و به محض بیرون کشیده شدن اون چاقو از بدنش از درد ناله ی بلندی کردو تو اغوش لوهان پایین افتاد …

چند لحظه ای روی دستهایی که نگهش داشته بودن باقی موند و خیلی زود .. قبل اینکه فریاد هایی که اسمشو صدا میزد رو بشنوه بدنش بی حس شد …

اون درد لعنتی … و خیسی اخرین ذرات خونش که از زخم پشتش بدنش رو ترک می کرد … کم کم روحه خستش رو از بدنش بیرون کرد …

وقتی دستهای لرزون لوهان دور بدنش حلقه شد و چشمهای وحشت زده اش با التماس سهونش رو نگاه کرد … خیلی دیر شده بود تا سهون چیزی ازشون بفهمه …

پایان فصل سوم

دشمن عزیز

Dear Enemy

ها ها ها … اینم از این … و اما

دانستنی ها !

جالب است بدانید این قسمت حدود چهار بار ویرایش شده و هر بار کاملا تغییر کرده !!! تا شده این ! امیدوارم مورد قبول بوده باشه …

( واقعا من این قسمت رو چهار بار با فاصله های زمانی کم و زیاد نوشتم تا اون چیزی که می خوام از اب در بیاد و اخرش شد این ! شاید باورتون نشه ولی بازم اون چیزی نشد که می خواستم !!! چون الان که دارم این پست و میذارم به شدت مریض احوالم و در حال هزیون گفتن این متنو می نویسم … و این چند روز اخیر هم در همین وضع بودم ! ) 

پس خواهشا تا قسمت اول از فصل چهارم مراقب خودتون باشین . 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 31 نظر 29 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

ری قدرت نداره ولی حسم میگه پایان نیس ولی هست
ری ریرییییییییییییییی

عسل
مهمان

اجیییییی چرا اپ نمیکنیییییییییییییییییییی؟ مارو گذاشتی تو خماری و رفتی ؟دلت میاد اخه ؟:(

دلارام
مهمان

محششررررررررررررررررررر بود
بی چاره لوهان
اونییی لطفا لوهانم قدرتشو نشون بده این جوری هیجانی تره

Mohadese
مهمان

ادووومهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه😶❤️

Alice
مهمان

مرسی فوق العاده بود ، با اینکه میگی اون چیزی که میخوای نبود ولی خیلی قشنگ نوشته شده بود
فصل جدیدم زودی بزار

M.A
مهمان

عالی بود.من واقعا این قسمتو دوست داشتم مخصوصا تقابل هونهان.اهنگ هم به شدت با حس این قسمت جور بود.ممنون.

monir
مهمان

وااییییی باورم نمیشه اشکم دراومد سر این قسمت
سهون با پسرا چیکرد؟
هونهانش فوق العاده بود دیگه عری نمونده که نزده باشم
ولی اگه سهونو متوقف نمیکردن میزد لوهانم میکشت=\
مطمعنم سهون از کارش بد پشیمون میشه

عسل
مهمان

نه نه نههههههه
سهونمم سهون ک زنده میمونه؟؟؟؟؟؟ هونهانم هونهان عزیزم چرا اینقد باید درد بکشن اخه
خیلی ناراحت کننده بود خیلییییییییییی مکنه مون چاقو خورد
ممنون …اجی تو رو خدا قسمت بعدو زود زود بذار
هونهانم:(((

عسل
مهمان

اونی ک به سهون چاقو زد شیومین بود درسته؟

سایه
مهمان

اخ اخ اخ دیدی چی شد زدی سهون رو کشتی؟
یعنی غوهان کشت
لـــــــــــــــــی کوشی پس بیا دیگه برا شفا سهون بمیره داستان خراب میشه هاااااا
ما مراقب خودمون هستیم تو هم مراقب خودت با اونی زود خوب شو😘😊

تینا
مهمان

عالی بود سهون که کاریش نمیشه نه
خواهشا

Melihun
مهمان
Hess miknw kai bode chon godratesh teleporte rahat mitoone brew to in episode hm az kai ngoftt kho tanha idam ine ke kai sraie mrc babat qalamet mnm asheq neveshtwnm ama mitarswm az neveshtwn shd bavaret nshe tahala roman irani nkhoondwm tnha fic irani onwm chantash mes bra too khondwm**mn khanande jadidetwm pas mikham ye hadsi bra ayande bzwnwm age fic sad ending bwshe lu mimire na!sehun dir motavajeh mishe ya momkene sehun vaqti hoviateshoo qabool kne o vaqti miad exo say kne az azaa befahme badd asheq ham shwn××rastesh fek knwm qesmat bad sehun bidar shew to ye otaq… Read more »
Narsis69
مهمان
مرسی. این قسمت خیلی عرررررر داشت. من مردم. من ببر! واااااهاااااای. عالی بود. مرسی. دست مریزاد. وای نمیدونم جی باید بگم. در مورد کدومشون حرف بزنم؟ سهونی که ناراحت این بود که سربازاش بخاطر اون دارن تلف میشن؟ ری که بیجون روی برفا بیهوش شد، و کریس به خیال خام اینکه مرده، ولش کرد. شیومین که نمیدونست باید در برابر دونگسنگش چکار کنه و تقریبا داشت جونشو از دست میداد. عرررررر. چانیول خشمگین، دی اوی عصبانی. سهون پر از نفرت و یخ زده. سوهو که میخواست جلوی لوهان و بگیره که در برابر سهون برای مبارزه قرار نگیره! لوهانی که… Read more »
sahar
مهمان

چی شد من که نفهمیدم یعنی سهون مررررد به همین راحتی مرررد نهههههههه

ZaHrA
مهمان

وااااای این کی بود چاقو زد به سهون؟؟؟
هرکی بود دستش درد نکنه
والا
ولش میکردن الان میزد لوهانم میکشت
منتظر ادامه هستم

هانا
مهمان

مرسی خیلی عالی بود .این قسمت رو خیلی دوست داشتم و به نظرم کارتو واقعا خوب انجام دادی. قلمت فوق العادس . هونهانشو خیلی دوس داشتم.و این که اهنگ هم خیلی با فضای داستان جور بود. بازم ازت ممنونم بابت فیک فوق العاده ای که مینویسی^_^

فاطي
مهمان
سلام عزیزم اول باید بگم نمیتونی باور کنی این چند روز چه قدر نگرانت بودم! و الان که داری میگی حالت خوب نیست و هذیون میگی دلیلشو میفهمم… دختر حتی یه لحظه هم از فکرم بیرون نرفته بودی. و جالبه بدونی منم تب دارم!! هی سعی کن زودتر خوب شی… من برات دعا میکنم :( میریم سراغ داستان… بذار اول از آهنگ فوق العادت بگم…یکی از قشنگ ترین آهنگایی بود که شنیده بودم و شدیدا به دلم نشست. و خیلی ام به داستان میومد. به سلیقت تبریک میگم عزیزم :) باید بگم اشکم دراومد… واسه اکسویی که دست و پا… Read more »
اوه سهون
مهمان

عرررررررررررررررررر سهون من ؟؟؟؟؟؟؟؟سهون بهش نمیاد انقدر خشن باشه😭😭😭 اعضا اکسو به سهون چاقو زدن؟؟؟؟؟سهون با دیدن لو هان ذره ای احساساتش جریحه دار نشده؟؟؟؟؟؟ نیروی عشق وسیع تر از چیزیه که فکر میکنم و یکم غیر قابل باوره از دیدن لو هیچ عکس العملی نشون نده یا حتی در درون خودش اعتراف به لرزیدن قلبش در مقابل لو نکنه( اوف چقدر سنگین بود)
سارااااااااااااااااااااااااااا😨😨 مراقب خود باش فرزندم 😘 از خود نیز مراقبت بغرما باشد که رستگار شوید😋به شدت منتظر قسمت بعدم اونی فایتینگ😍😍😍😍😍😍😍

zahra
مهمان

عالی بود واقعا خوشحالم که اینقدر خوب این قسمتو نوشتی بی صبرانه منتظر فصل چهارم

wpDiscuz