هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 24.4

× هشدار ! × 

شما به یک کابوس دعوت شدید !

کابوسی که ما شما رو به اون وارد می کنیم اما …

خودتون باید ازش خارج بشید !

این دعوت رو قبول می کنین ؟

به فصل چهارم از فن فیکشن قدرت تاریک خوش اومدین ...

فصل چهارم : 

Nightmare 

کابوس

قسمت اول از فصل چهارم شروع این کابوسه …

اهنگ رو از اول تا اخر گوش کنین . ^_^

ohsehun40-42 (2)

“-یعنی تو می خوای به جای من بری ؟

-چرا که نه ؟ من پا به پای کریسو سوهو تو تک تک جنگها بودم . بیشتر از هر کسی که دور اون میزه توانایی جنگ دارم . مطمئنن مینهو رو سالم برمیگردونم .

-پس می خوای بگی من توانایی جنگیدنو برگردوندن مینهو رو ندارم ؟

-اره . می خوام بگم نداری . هم خودتو به کشتن میدی هم مینهو رو .

-اگه بهت ثابت کنم قدرتشو دارم چی ؟ اگه جلوی همه بهت نشون بدم قدرتم از تو یکی بیشتره چی ؟ اونوقت میذاری برم ؟

-داری باهام لجبازی می کنی بچه ؟ نکنه فکر کردی بازیه ؟

– اره . بازیه . می خوام بهت ثابت کنم ازت بهترم . اونوقت مجبور میشی بذاری برم .

-این بازی نیست سهون . اگرم بازی باشه بازیه مرگو زندگیه . چرا نمی فهمی من از اینکه یک بلایی سرت بیادو تا اخر عمر از دستت بدم می ترسم ؟ “

 قطره ی اشکش درست از انحنای لبخند تلخش غلتید و روی دستش که به وضوح می لرزید فرود اومد .

چطور اجازه داده بود سرنوشت اینطور باهاش بازی کنه ؟

چطور اجازه داده بود زندگی اینطور فریبش بده ؟

لحظه ای چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید …

واقعا چه تاثیری داشت ؟ هر چقدر هم که به ریه های خشکیده اش هوا می رسوند اون قلب تهی شده اش زنده نمیشد ، اون زخم عمیقش جایی نمی رفت …

دلیل درد لوهان درست در برابر چشم هاش بودو لوهان .. چطور می خواست اون میزان درد رو طاب بیاره ؟

چطور می خواست از اون جسم بی جون جلوش چشم بگیره ؟

تا کی می خواست اون بازتاب سرخ خون رو تو مردمک چشمهاش نادید بگیره ؟

سرشو پایین انداخت و چشمهاش رو بست …

بیش از اون توان تحمل نداشت … بیش از اون نمی تونست ببینه و نفس بکشه !

“-چرا باهام حرف نمی زنی ؟ چرا بهم نمیگی چی انقدر ازارت میده ؟

-من … فقط می ترسم … همین …

-از چی می ترسی ؟ تو قوی سهون . دلیلی برای ترس نداری …

-از رفتن و شکست خوردن نمی ترسم … از اینکه تو رو از دست بدم می ترسم … می ترسم تنها شم لوهان ..”

به سهونی که جلوش بی جون افتاده بود خیره شده بود ، لبخند بی رمقش رو روی لبهاش کشید : تو .. تو همه چیزو می دونستی … تو می دونستی سهم منو تو از این عشق .. به زودی فقط درد خواهد بود .. مگه نه ؟

لوهان بیش از اون نتونست لبخندش رو روی لبهاش نگهداره ، حالا اشکار تر از همیشه اشک می ریخت : تو همه چیزو می دونستی و من … من گذاشتم تو اینطور بری ؟

” … تو مجازات میشی .. منم .. منم مجازات میشم …

… تو بیشتر از من … و من بیشتر از تو … “

صدای هق هق لوهان به وضوح تو اتاق شنیده میشد : …اونشب … تو اونشب به اندازه ی همه چیز اشک ریختی و رفتی و … منو … اوه سهون … تو منو با سهم عظیمی از اشک تنها گذاشتی … تو اونشب منو داشتی ولی من … منو ببین ، ..من حالا کاملا تنهام … تو اغوشتو برام باز نمی کنی … تو گوشم دروغای قشنگ نمیگی … تو حتی برنمیگردی و نگاهم نمی کنی … این همونه ؟ این همون مجازاته ؟ مجازاتی که ازش حرف می زدی همینه ؟ … چرا تماشام نمی کنی ؟ چرا نمیبینی چقدر سخت دارم تاوان میدم ؟

دستهای لوهان درست قبل از اینکه کمرش خم بشه و پایین بیفته ستون بدنش شد ، با چشمهای خیسش به سختی چهره ی بی رنگ سهونش رو تماشا می کرد : چرا نگام نمی کنی لعنتیییییییییی ؟؟؟

و ارتعاش اون فریاد … اون رعشه ی سخت درست رو بدن خودش نشست و اخرین ذره ی طاقتش رو ازش گرفت …

وقتی لوهان رو جسم سرد سهون پایین افتاد و دستهاش رو دور تنش حلقه کرد ، تک تک اون لحظه هایی که بی ریا رو تن بی جون عشقش اشک می ریخت ، هیچکس جز خودش اون حجم عظیم از درد رو درک نمی کرد …

حتی سهونش … حتی سهون عزیزش هم دیگه اون سنگ صبور همیشگیش نبود …

___

لی لوهان رو روی تختش گذاشت و پتوشو روش کشید .

کریس همونطور که لوهان رو تماشا می کرد دست هاشو روش سینه اش گره کرد و اروم گفت : با اونیو حرف زدم ، یک خونه ی خوب تو شهر پیدا کرده که می تونیم تا وقتی ابا از اسیاب بیفته اونجا بمونیم .

لی صاف ایستادو نگاهشو به چشمهای بسته و گود رفته ی لوهان داد : به نظر خوب میاد . این خونه بیش از این جای موندن نیست .

-خونه اماده اس ، فقط باید جا به جا بشیم . به نظرت وضعیت سهون طوری هست که بشه منتقلش کرد ؟

لی ناخواسته کج خندید : اگه لوهان بیدار بود امکان نداشت همچین چیزی به زبون بیارم ولی کارت تمیز بود !

کریس اخم کرد : خودت اونجا بودی و دیدی ، نمی تونستم بذارم سهون بلایی سره لوهان بیاره ، مهم نیست لوهان چقدر ازم متنفر شده . وضع بچه ها همینطوریشم اصلا خوب نیست .

لی دستشو پشت کریس گذاشت : نباید براش عذاب وجدن داشته باشی ، زخم سهون عمیق نیست . مطمئنم لوهان هم به زودی وضعیت رو درک می کنه . تو چاره ی دیگه ای نداشتی .

-همه ی ما چوب حماقتمون رو می خوریم ، ما هرگز نباید دم به تله می دادیم . باید حدس می زدیم همه چیز یک نقشه اس .

-مشکلی نیس … مینهو برگشته و سهون حالا پیش خودمونه … ما هم که به زودی از این خونه میریم ، به نظر این بازی دیگه تموم شده اس .

___

زخم .. درد .. خون … مرگ …

همه چیز درست پشت پلک های بسته اش رژه می رفت و سهون همشون رو برای بار هزارم تماشا می کرد … حس می کرد در اغمایی از اوهام فرو رفته … همه چیز در عین واقعی بودن خیالی به نظر می رسید !

وقتی اعضای اکسو یکی یکی در موازات سرباز هاش رو زمین می افتادن و سهون از خشم و درد می سوخت ..

تک تک لحظاتی که سهون گرمی خون روون شده روی دستش رو حس می کرد و فقط مشتش می کرد و امیدوار بود خونش تو مشتش باقی بمونه و بهش وفاداری کنه …

اما … حتی خون خودش هم به خودش وفادار نبود … حتی بدن خودش هم می خواست ترکش کنه … چقدر این روح باید طعم درد رو می چشید ؟

ذهنش با گذر هر لحظه و یاداوری همه چیز کم کم از کمای سردی که توش فرو رفته بود بیرون میومد و به سهون یاداوری می کرد چه بغض عظیمی تا امروز تحمل کرده ، بهش یاداوری می کرد هیچکس حق پایان دادن به هیچ چیز رو نداره ، نه تا وقتی سهون انتقام تمام اون بغض سنگین رو  نگیره … نه تا وقتی سهون هنوزم درد می کشه … نه ..

هیچ چیز تموم نشده … هیچ چیز تموم نشده …

لبهاش خشکیده اش به سختی تکون می خوردو پلکهاش … پلکهاش به مشکل جا به جای میشد …

اما وقتی چشمهاش خسته اش دوباره به اطرافش باز شد … اولین چیزی که به چشمش خورد چهره ی اشنای کسی بود که بهش خیره شده بود … چهره ی اشنای کسی که سهون حاضر بود بمیره اما بار دومی برای دیدنش وجود نداشته باشه ….

در عین منگی و ناتوانی چشم ها رو بست و دوباره باز کرد … اون وهم سرد رفته بود … حالا همه چیز یک واقعیت تلخ بود … واقعیت تلخی که خیلی زود به حقیقی بودنش مهر اثبات خورد .

-همه چیز تموم شده سهونا …

لحن صداش اروم بود ، گرمای خاصی داشت که فقط نفرت درون سهون رو داغ تر می کرد ..

ذهنش فریاد کشید : هیچ چیز تموم نشدهههههههههه …

گردنش رو به سختی تکون داد و به اون چشمهای مظلوم کنارش نگاه کرد ، هرچند تصویر زیاد واضحی نبود اما هنوزم اون چشما .. هنوزم همونقدر نفرت انگیز مظلوم بودن !

سهون اخمی پر رنگ تر از همیشه رو چشمهاش کشید و سعی کرد در برابر اون چشمهای نافذه جلوش کم نیاره … وقتی بدنش نمی فهمید وضعیت از چه قراره چه فرقی می کرد ؟ هنوزم انقدر یک دنده بود که مغلوب اون چشمها نشه ..

دستی که سمته صورتش خزید رو حس کرد : کابوس خیلی وقته تموم شده … وقتشه به زندگی برگردی اوه سهون …

اون لبخند شیرین رو اون لبهای سرخ … چقدر براش غیر قابل هضم بود .

و از همه بدتر گرمای ژرفی که از اون دست ظریف رو گونه ی یخ زدش میریخت …

سهون حس برگ تازه متولد شده ای داشت که در باطلاق گرمی غوطه ور میشه .. نفرتش همچنان گداخته بود اما اون گرمای سبک روی صورتش سهون رو تا انتها پایین می کشید …

درست مثل افتاب گرمی که بدن دونه های ریز برف رو نوازش می کنه … سهون درست مثل همون دونه های برف اب میشد و حتی فرصت نمی کرد اون سرمای زننده اش رو به رخ بکشه … سهون قبل شروع همه چیز اب شده بود … قبل شعله ور شدن تا انتها فرو رفته بود …

نگاهش ذل زده و بی رمق به چمشهای جلوش باقی مونده بود .

لوهان دستش رو  از روی گونه ی سهون نوازش وار حرکت می داد و به اون چشمهای سرد التماس می کرد ! التماس بی صدایی که خیلی زود چشمهاش رو خیس کرد …

و سهون فقط تماشا می کرد … یک درد شیرین بهش میداد … اون چشمهای خیس بهش حس پیروزی میداد … حس پیروزی یک جنگجوی تیر خورده که در حال مرگ بردش رو تماشا می کنه … همونقدر دردناک و همونقدر شیرین …

-تو … دلت برام تنگ نشده بود ؟

لوهان لبخند بی حسی به سهونش زد ، منتظر هیچ واکنشی نبود .. سهون فقط چشم باز کرده بود اما مطمئنن توانایی تشخیص داشت که کجاست و لوهان کیه !

-من برای دیدن دوباره ات لحظه شماری می کردم … اینکه تو الان اینجایی درست مثل یک رویای شیرین می مونه … همینکه نگام می کنی حس بهشت میده ! این عالی نیست که تو ازم چشم نمیگیری ؟

لوهان خندید و صداش … صداش به سهون یاداوری کرد این یک رویا نیست ! سهون در واقعیت بی هیچ واکنش خشونت امیزی به چشمهای دشمنش خیره شده بود …

چرا ازش چشم نمی گرفت ؟ چرا اون چشم های درشت و خیس رو انقدر خیره خیره تماشا می کرد ؟

درست مثل بیماران سرعی که توان چشم گرفتن ندارن خشکیده بود که دوباره اون صدای خنده رو شنید : فقط منو تو اینجاییم … هیجان انگیز نیست ؟ تو به من خیره شدی و من اینطوری … من اینطوری دارم با توی سنگ شده حرف می زنم ! اما کافیه … باور کن … چشمهات هنوزم برق می زنن و این کافیه که باور کنم این خودتی …

لوهان لبخندی به پهنای صورتش زد : خیال می کنم باهام قهر کردی … هیچ فرقی نیست ! اون روزها هم باهام حرف نمی زدی .. فقط با یک نگاه یخ زده تماشام می کردی و مطمئن بودی به اندازه ی کافی برام دردناک هست و من به اندازه ی کافی مجازات میشدم ..

لوهان لبخندش رو فرو ریخت : اما این زیادیه اوه سهون ! اینکه بعد از تمام این اتفاقات هنوزم مجازاتم می کنی زیادیه .. خیلی زیاد …

لوهان دستش رو که همچنان با امتداد صورت سهون رو نوازش می کرد عقب کشید : فکر نمی کنی کافی باشه ؟

با حس رفتن اون گرما از رو پوستش و نگاهی که حالا دیگه گرم نبود … اینبار خیلی بدتر از قبل لرزید !

باطلاق گرم ناگهان خالی شده بود … تکه برگ تهی شده بود … نور خورشید رفته بود … اون ذره ی برف داشت یخ می زد ..

نگاه سهون از قبل بی رمق تر شد ، اون چشمهای نافذ عقب کشیده بود … سهون مبارزه رو به سادگی برده بود ! و این حس نفرت انگیز تر از چیزی بود که تصور می کرد !

-تو محکوم به شروع دوباره ای اوه سهون ، تو محکوم به پرداخت یک غرامت سنگین شدی ، بهتره خیلی زود شروع کنی ، قبل اینکه بدهی رو بدهی بالا بیاری … من حسابگر ساده ای نیستم ! تا ذره ی اخرش رو ازت پس میگیرم .. به اندازه ی تک تک لحظه هاش … به اندازه تک تک اشکهایی که ریختم … تو باید وجودمو بهم برگردونی .. می فهمی چی میگم ؟

لوهان خیلی جدی از زبون قلبش حرف می زد ، براش اهمیتی نداشت سهون چه برداشتی می کنه ، قلبش باید بار سبک می کرد … قلبش باید این حرفها رو می زد … قلبش باید قبل شروع همه چیز ، همه چیز رو با صاحبش تصویه می کرد !

نگاه بی رمق سهون هنوزم رو لوهان باقی مونده بود ، هیچی از اون حرفا نمی فهمید فقط حس می کرد بار سنگینی رو قلبش میشینه و بهش درد میده !

سهون قطعا نمی فهمید اما قلبش زیر اون همه بدهی بالا اومده کمر خم کرده بود ! قلبش می فهمید … قلبش تک تک اون کلمه ها رو می فهمید و سهون .. سهون درست مثل یک تکه یخ باقی مونده بود !

اما ادم تا کی میتونه از زیر بار یک قلب سنگین شده شونه خالی کنه ؟ ادم تا کی میتونه قلبش رو ندید بگیره ؟

سهون تا کی می تونست قلب دومش رو پشت خاطرات داشته و نداشته اش دفن کنه ؟ مخصوصا که حالا صاحب اون قلب جلوی چشمهاش برگشته بودو ازش غرامت می خواست !؟

 

 

حال خواننده های من چطوره ؟

می بینم که از شدت انتظار لاغر شدین ! خخخ

من بابت تاخیر پیش اومده واقعا معذرت می خوام ، ولی خیالتون راحت باشه که فیک به روال برگشته و تاخیر ها جبران میشه .

و اما !!!

 

 

منتظر اتفاقات خاص در فصل چهارم باشید !

نویسندتون داره رو یک شخصیت متفاوت کار می کنه !

یک شخصیت خاص که مطمئنم تصوراتتون از ادم ها رو به چالش می کشه !

یک تفاوت دوشت داشتنی و شیرین در انتظارتونه … از دستش ندین . 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 31 نظر 5 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

خل نیسدم ک این بازی رو قبول کنم!!!

دلارام
مهمان

اونی خیلی خوب بود مرسی
ولی لطفا همش لوهانو پاسوز نکن گناه داره یه خوردم سهون به لوهان علاقه مند شه چی میشه تو رو خدااوووونیییییی

فرناز
مهمان

آرامش سهون یه جورایی ترسناکه
ولی حرفهای لوهانو دوست داشتم
مررررسی گلم عالی بود

M.A
مهمان

ممنون.حرفهای لوهان و سکوت سهونو دوست داشتم.

hitsugaya
مهمان

مونی مونی مونی :|
کم بید…:|
ولی پر از ضد ونقیض و چیزای عجیب غریب…کی میخواد به جایی برسه؟:|

LILIA
مهمان

Niccceeeeee…
تا همینجا شم پره سوپرایز بود…
حالا هم که میگی منتظر یه چیز جدید باشیممم…
وایییییییی چه باحاللللللل

Zhr
مهمان

,سهونااااا…میگمااا نمیشه مموریه خاطرات سهون رو دوباره به مغزش انتقال بدین؟اگه نمیشه بهش نشون بدین تا بفهمه کی بوده

Elena Salvatore
نویسنده

وای دو هفته بود وقت نداشتم بخونم :/
مونده بودم تو خماریش :/ :/
خدا شاهده قسمت بعد دیر آپ بشه سرمو می کوبم به دیوار :/ :/ :/
کلا هم پوکیدم با این داستان :/ :/ :/ :/
اینقد که انرژی میگیره از آدم :/ :/ :/ :/ :/
خیلی عالی و خواننده کشه

Sama
مهمان

عالیییییییییی بود
امیدوارم هونهان دوباره بهم برسن
ممنون
خسته نباشی

فاطی
مهمان
سلام عزیزم :) واو! بالاخره اینجایی!! نمیتونی تصور کنی با دیدن پوسترت چجوری جیغمو خفه کردم!! رسما جلو دهنمو نگرفته بودم صدای جبغم بلند میشد.خخخخ باید بگم پوسترت فوق العادست.کاملا به اسم فصل چهار میاد وهمینطور حس تغییر به آدم میده.حس یه خرابی بعد طوفان! وقتی گردباد میاد همه چیو با خودش میبره اونقدر میچرخونتشون که همه چیشون عوض میشه ولی بعد از تموم شدنش هرچی که رفته هوا دوباره برمیگرده سرجاش با این تفاوت که فقط نمایی از اون چیزی که قبلا بوده داره ودرواقع دیگه اون چیز قبلی نیست! طوفان کاپیتان اسمیت ورفقای آمریکاییش احتمالاااااا تموم شده و… Read more »
arnika
مهمان

چقدر حرفای لوهان به سهون قشنگ بود
عالییییییییییییییییییییییییی بود
مرسی

lulu
مهمان

سلام اخی لوهان چقدر قشنگ حرف زد سهونم که احساساتش منتظره شخصیته متفاوت ممنون گلم

Roza
مهمان

وای فوق العاده بود خیلی خوب احساساتشون رو توصیف میکنی آدم فکر میکنه داره فیلم میبینه😅😅
بیصبرانه منتظره قسمت بعدم😶

عسل
مهمان

خیلی قشنگ بودددددددد
خیلییییییییییییی
لطفا قسمت بعدو زود بذار منتظرمممممم

Hunhan lover
مهمان

مررررررسییییییی برم بخونمش 😚😚😚😚😚

S_yoona
مهمان

خیلیییی خوب بووود.این شخص خاص دختر یا پسر؟؟؟

Narsis69
مهمان
حلوای من. چقد خووووب بوووود. مررررسی. وای پوستر خیلی خفنه. من دلم واسه سهون ریش شد. بچه تکلیفش با خودش مشخص نیس. هیچی یادش میاد. گناه داره، الهی. اونجا که لوهان با سهون حرف زد، من مردم. خیلی ]وب بود. دردناک بود. اصلا نمیدونم چجوری توصیفش کنم. اوه، پس چاقو، کار کریس بود. ولی لی از کجا فهمید؟ مگه بیهوش نبود؟ الهی لوهانم. رُی واست پرپر بشه عشقم. نمیدونم چرا الان یه حسی بهم میگه، بجای سهون، باید از لوهان بترسم. حس میکنم لوهان قراره تغییر کنه. چون تحمل اینهمه تاوان و نداره. اگه سهون زودتر دلش گرم نشه، لوهان… Read more »
any
مهمان

خیلی خوب بود ادامه 😭😭😭😭

نرگس
مهمان

نویسنده ی لعنتیییییییییییییییییی تو فوق العاده ای این داستان فوق العالدست قلمت همه چیزو به چالش میکشه قلب من همراه با قلب سهون خم میشه من عاشق این داستانم امیدوارم همیشه ی همیشه به نویسندگی ادامه بدی چون و خونته بیصبرانه منتظر ادامه ی فصل چهارمم زودتر پست بذار :}

ZaHrA
مهمان

خیلی زیبا بود
تشبیه ها عالی
مرسیییی

wpDiscuz