هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 25.4

اگه بهتون بگن متولد شدین تا مردم باهاتون بازی کنن ،

چه حالی بهتون دست میده ؟

3360 کلمه و بسی خفن … برین حالشو ببرین … 

زمینه سفید … اسمونه سرخ .. و یک انتهای تاریک !

-پس … همه چیز رو بهش گفتین ؟

ناخوداگاه پوزخندی گوشه ی لبهای لوهان نشست : اوهوم .

-و …

-و هیچی ! شاید اگه قصه ی پریان براش تعریف می کردیم باورش ساده تر بود ! سهون به هیچ وجه نمی خواد باور کنه همه چیز فقط یک بازی کثیف بوده ! شاید اگه همه چیز رو باور می کرد و از هممون متنفر میشد بیشتر امیدوار میشدم تا الان … ولی … وقتی سهون نمی خواد باور کنه ، من چیکار می تونم بکنم ؟

تمین سرشو پایین انداخت و به دونه های برفی که جلوش پاش مینشستن خیره شد ، می دونست چی می خواد بگه اما .. از گفتن اون جملات بیش از هر چیزی شرم داشت !

چشمهاش رو محکم رو هم فشرد و نفسش رو با حرص بیرون کرد و بالاخره به زبون اورد : می تونی نشونش بدی … اون مموری خاطراتش رو !

لوهان با یاداوری اون جعبه ی نقره ای لبخند بی رمقی زد ، برگشتو نگاهی به تمین انداخت که با صورت بیرنگ و یخ زده اش کنارش راه می رفت : هزار بار بهش فکر کردم … ولی تو تو خونه ی ما نیستی ! من سهونو بیشتر از خوم میشناسم و هر نگاهش بهم میگه تو وجودش چه خبره و هر بار … تمام تیلیار ها تیلیارد باری که نگاهم بهش می افته می تونم قسم بخورم چیزی توش به بدترین حالت ممکن خرد شده ! چیزی که نمیذاره سهون حقیقت رو ببینه … من هر روز درست مثل همیشه میرم سراغش و با یک لبخند عریض براش صبحانه می برم اما سهون هیچ چیز نمی بینه ! بین منو دیوار تفاوتی نیست ! شک ندارم همه چیز با دیدن اون خاطرات فقط بدترو بدتر میشه …

لوهان نگاهشو پایین انداخت و لبخند عجیبی زد که ترکیب محوی از ذرات اندوه و یک عشق نافرجام داشت : به نظرت سهونی که فرق لوهانشو با دیوار تشخیص نمیشده طاب اون حجم عظیم از عشقو داره ؟! اون خاطرات فقط سرریزش می کنه … و من اخرین ذرات امیدم رو هم از دست میدم ! اون خاطرات اخرین برگ برنده اس ! و من تا وقتش نرسه روش نمی کنم …

___

پیاده برگشتن اون مسیر طولانی تا خونه ایده ی خیلی خوبی بود ، اون هوای منجمد کننده خیلی خوب افکار رو به انفجار لوهان رو خنک می کرد … چیزی که واقعا بهش نیاز داشت !

این چند روز گذشته … همه چیز درست مثل یک اتش کوچیک که بنزین به خوردش بدی خیالات شیرین بچه های اکسو رو به باد داده بود و لوهان در وسط اون اتش سوزی عظیم حکم یک شاخه ی کوچیک خشک شده رو داشت ! فقط نگاه می کرد و گُر می گرفت …

و هر بار … اخر شب که میشد به نحوی بدن سوخته اش رو ترمیم می کرد …

اون صداهای اشنا .. نگاه لوهان رو از زمین گرفت و رشته ی افکارش رو پاره کرد ، لوهان به چند قدمی خونه رسیده بود و می تونست بازم صداهایی که از خونه بیرون میزد رو بشنوه …  

خرید هاش رو محکم تر بغل زدو ادامه ی مسیر رو تا خونه دوید ، خیلی سریع دره خونه رو باز کردو همینکه فضای باز خونه رو که کاملا سفید شده بود طی کردو خودشو به خونه رسوند و در رو باز کرد …

با دیدن صحنه ی جلوش خرید هاش رو رها کردو جسم بی تعادلی که سمتش میومد رو بین بازوهاش گرفت .

اما بی اینکه نگاهی به دی اویی که درست تو بغلش افتاده بود بندازه چشمهاش رو به جلوش دوخت ، اون خونه ی  بهم ریخته و سهونی که سعی داشت هر طور شده خودشو رها کنه ، سهونی که حالا با اون چهره ی بی رمق از همیشه ضعیف تر به نظر می رسید …

لوهان خیلی سریع دی او رو که حالا تعادلش رو به دست اورده بود رها کرد و دستش رو بلند کردو با استفاده از قدرتش مهره ای که حالا رو گردن سهون برگشته بود رو از گردنش بیرون کشید و تو مشتش گرفت .

و درست لحظه ای که مهره از گردن سهون بیرون اومد تمام توانش رو از دست دادو دو زانو رو زمین افتاد …

با زمین خوردن سهون … خونه کاملا از تکاپو افتاد و هر کسی تونست نفس ارومی بکشه . کریس که جلوتر از همه در برابر سهون ایستاده بود خم شدو به سهونی که نفس نفس زنان سعی داشت طوری به کمک دستهاش بلند بشه نگاه کرد . دستشو رو شونش گذاشت و تونست یک بار دیگه زانو های سهون رو زمین بزنه : برام مهم نیست چی تو سرت میگذره اما هیچکس نمیذاره تو پاتو از اینجا بیرون بذاری .

سهون به سختی سرشو بلند کردو چشمهای سرخ و گود رفته اش رو به کریس دوخت ، با صدایی که به سختی شنیده میشد زمزمه کرد : داستان های مسخره ی شما رو بچه های دو ساله هم باور نمی کنن … چرا ترفند های دیگه رو امتحان نمی کنین ؟ که لااقل یکم معقولانه تر باشن ؟ ها ؟

سهون به محض تموم شدن جمله اش نگاهش رو روی کسی که مهره رو از گردنش بیرون کشیده بود انداخت ، اون چند روز خیلی خوب به اون 11 تا قدرتی که به هر نحوی که شده از زندگی بیشتر منعش می کردن خو گرفته بود .

تو اون سکوت یخ زده … نگاه نابود کننده ی سهون از زهری که روی لوهان ریخته بشه بدتر بود … اون نگاه پرتنفر و پوچ !

نگاهی که با عمیق ترین دردها به لوهان یاداوری کرد : تو مقصر همه چیز بودی ژی لوهان !

و باعث میشد لوهان درست مثل احمقا تو اون شرایط به وجود پر خشم سهون لبخند بزنه !

با قدمهای ارومی سمته سهونی که هنوز با زانو رو زمین افتاده بود رفت و درست رو به روش رو زمین نشست .

هیچکس هیچ واکنشی نداشت … همه به رفتار های نرم لوهان به وحشیگری های بی تعادل سهون عادت کرده بودن !

لوهان مثل سهون رو زمین زانو زد : فکر می کردم دادن مهره ی قدرتت برای اینکه باور کنی ما دشمنت نیستیم کافیه ! اما اشتباه می کردم … تو چشم و گوشتو بستی اوه سهون .

سهون به تلخی به لوهان پوزخند زد : برام جالبه ! خیلی دوست دارم بدونم تا کی طاقت میاری اینطور نقس بازی کنی . ببین بقیه چه راحت تنفرشونو بهم ابراز می کنن .

سهون اروم ، طوری که فقط لوهان بشنوه زمزمه کرد : هرچقدر که برای نقش بازی کردن راقب تر باشی منم برای خسته کردنت راقب تر میشم ! نظرت چیه این بازی رو زودتر تموم کنیم ها ؟

لوهان به اون شیطنت خواستنی سهون خندید و مهره ی قدرتش رو جلوی چشمهاش گرفت : مهره ی قدرتت رو بهت برنمیگردونم ، و مطمئنن بدون این مهره خیلی طول می کشه تا بدنت قدرت دوبارشو به دست بیاره .

لوهان دقیقا حرکت سهون رو تکرار کرد ، با همون لحن اروم گفت : تو تو شرایطی نیستی که برای من خطو نشون بکشی ، نظرت چیه برگردی تو اتاقت و بیشتر استراحت کنی ها ؟

سهون اخم تلخی بین ابروهاش داد : من بازیچه ی شما نیستم ، خیال می کنین تا کی می تونین منو تو این خونه نگهدارین ؟

لوهان از جاش بلند شد و نگاه سهون هم همراهش به بالا کشیده شد : تا وقتی باور نکنی که ما دشمن تو نیستیم شرایط همینه . ما حقیقت رو بهت گفتیم ، فقط کافیه تکه های پازل رو کنار هم بچینی ، همه چیز واضح…

سهون با شنیدن دوباره اون جملات ناخوداگاه از شدت خشم لرزید و با کمترین توانی که براش مونده بود از جاش بلند شدو و خیلی ناگهانی یقه ی لوهان رو بالا کشید و حرفش رو متوقف کرد : بس کنننننننننن … تا کی می خواین انقدر بهم دروغ تحویل بدین ؟ چرا می خواین باور کنم من فقط یک مهره ی بازی بودم ؟ من حتی یک شاه یا یک سرباز نبودم ! من فقط یک مهره ی بیخود بودم که بی هدف تو صفحه ی بازی جابه جا شدم تا ادمهایی مثل شما رو از دردی که شاید حقتون بود نجات بدم ! این حرفا یعنی شما از اولم منو برای درد کشیدن فرستادین ، تا خودتونو نجات بدین ؟ باید باور کنم سرنوشت و من درد و دردو درد بوده ؟ باید باور کنم من زاده شدم که زجر بکشم ؟ باید باور کنم من اسباب بازی شما بودم و موجب سرگرمی یک مشت امریکایی وحشی ؟ تمام حرفهای شما … همه ی داستان های مسخره ی شما فریاد می زنه که من … همه چیز رو به خاطر هیچ چیز تحمل کردم و این چیزیه که من حتی با مردنم هم باور نمی کنم …

سهون لوهان رو با ضرب رها کرد و خودش قدمی عقب رفت ، با نگاهی که التماس پر دردی ازش می بارید زمزمه کرد : چطور توقع دارین باور کنم همه چیز یک نقشه ی ناموفق بوده و من یک اعزامیه بدبدخت که از کنترل خارج شده ؟!

سهون قدم دیگه ای به عقب برداشت : چطور ممکنه من .. انقدر برای دنیا بی ارزش بوده باشم ..

مردمک های خیس و سرخ سهون رو چشمهای وحشت زده ی لوهان برگشت : چطور می تونم اون لبخندای گرم رو باور کنم وقتی تو این چند روز حتی یک نفر هم ازم نپرسیده چرا هر شب کابوس می بینم ، هیچکس ازم نپرسیده چرا شبا از درد سینه ام بیدار میشم ، چطور میشه محبت های دروغینی مثل اون یک مشت چهره ی بشاش رو باور کرد وقتی هیچکس دلش برام نمیسوزه … چطور ممکنه همه چیز حقیقت داشته باشه ؟ شما حتی ازم نمی پرسین چه بلاهایی به سرم اومده ! چطور امکان داره من عضوی از شما بوده باشم وقتی اینطور بی ارزش باهام برخورد می کنین ؟

باور کردن حرفهای شما یعنی باور کردن اینکه من فقط ابزاری برای یک شغل به درد نخور بودم ..

اولین قطره ی اشک سهون از چشمش پایین افتاد : من اینطوری خودم رو نمیکشم … اینطوری نه … من باور نمی کنم … من بی ارزش بودن اوه سهون رو باور نمی کنم … وجود من مطمئنن قیمتی تر از یک تیکه سنگه خشکه که فقط این پا اون پا میشه مگه نه ؟ حتی اگه من یک ادم عوضی و پست هم بوده باشم … مطمئنن دردی که تا امروز تحمل کردم منو از گناهان کرده و نکردم هم پاک کرده …

___

لی در حالی که خستگی از سرو صورتش می بارید خودشو سره میز پرتاب کرد و قاشق کنار بشقابش رو برداشت و تو سوپش فرو کرد : من دیگه نمی تونم با این بچه کاری بکنم ! اون لب به هیچی نمی زنه … بهتره یک نفر دیگه امتحان کنه .

نگاه همه سمته لوهان که با غذاش بازی می کرد برگشت . لوهان زیره نگاه بچه ها سرشو بلند کردو نفس عمیقی کشید : اونطوری نگام نکنین ، مُهرَشو بهش برنمیگردونم .

سوهو نفس سختی فرو داد : ما توقع دیگه ای نداریم لوهانا ، قطعا زمان میبره تا سهون همه چیز رو پشت سر بذاره ، در ضمن تو خودت خواستی سهون چیزی از گذشته نبینه ، بهتره بذاری لااقل قدرتش رو به دست بیاره .

شومین دستشو رو شونه ی لوهان گذاشت : ما همه می دونیم الان چه حسی داری ، باور کن ما هممون این وضعو درک می کنیم ، ما هم حسش می کنیم لوهانا ولی باور کن با این وضع سهون بیشتر از همه زجر می کشه . حالا که روح سهون به این حد از ضعف رسیده نباید بذاریم جسمش هم از دست بره .

لوهان لبخند کجی زد : اون اینجا نمی مونه ، همینکه قدرتش رو به دست بیاره از اینجا میره .

بکهیون اخمی به ابروهاش داد : هیچکس در مقابل سرنوشت دووم نمیاره لو ، خودتو باهاش درننداز . در ضمن ما هنوزم گزینه های زیادی داریم تا سهون باور کنه حقیقت چیزیه که ما میگیم ، نه اون چیزی که امریکایی ها به خوردش دادن . اجازه بده سهون قدرتشو به دست بیاره .

لی دستشو زیر سرش گذاشت : سهون همینطور پیش بره نابود میشه و من نمی تونم یک جسم بدون روح رو زنده کنم ! مهره ی قدرت سهون رو بهش برگردون . بذار قدرتش بهش برگرده . اون بیش از حد ضعیف شده .

نگاه همه رو لوهان مونده بود ، خودش هم می دونست چاره ای نداره جز اینکه به حرف بچه ها گوش بده نداره .

صندلیشو به ارومی عقب دادو از جاش بلند شد . سینی غذای سهون رو از روی اپن برداشت و بی اینکه چیزی بگه نشمین رو ترک کرد .

نگاه خسته ی بچه ها رفتن لوهان رو تماشا می کرد . کای سکوت رو شکست : چقدر دیگه باید صبر کنیم ؟ این زندگی کی مثل قبل میشه ؟

تائو دستی بین موهاش برد و اه کشید : به نظر می رسه سهون باید یک شروع دوباره داشته باشه !

چن حرف تائو رو کامل کرد : هر وقت بتونه باور کنه چیزی که بهش گذشته فقط یک اشتباه محض بوده . یک دروغ بزرگ !

 

لوهان پشت دره اتاق ایستاد و نفس ارومی کشید ، بی اینکه تقه ای به در بزنه با ارنجش دستگیره ی اتاق رو فشرد و در رو باز کرد .

با باز شدن در چشمش به جسم بی جون سهونش افتاد که درست مثل همه ی این چند روز گذشته رو تخت افتاده بود .

با کمی بیشتر باز شدن در و پیچیدن صدای ناهنجار لولای در چشمهای بی حس سهون باز شد اما خلاف لوهان چرخید و به پنجره خیره موند : من به جای شما خسته شدم … چرا تنهام نمیذارین ؟

لوهان به ارومی دره اتاق رو بست : همینکه گوش بدی کافیه …

نگاه بی رمق سهون با تشخیص صدا برگشت : تو از همشون خسته کننده تری … بقیه لااقل از دستم عصبانی میشن و این خوبه … ولی تو … لبخند عذاب اوری داری ! روزی که این لبخند از رو لبت بره من واقعا حس بهتری پیدا می کنم .

لوهان کخ خندید : خوشحالم فکرت رو به خودم مشغول می کنم ! اینکه به بقیه حسی نداری و لبخند من حسی بهت میده کافیه .

سهون اخم کرد : جمله بندی هات نفرت انگیزن ، مثل یک کتاب قدیمی می مونی که ورق زدنت فقط خاک به خورد ادم میده ! از این جملات عاشقانه ی کلیشه ای متنفرم ، ازم متنفر باش ، احتمالا جذاب تر میشی !

لوهان واقعا خندید ، اینطوری حرف زدن با سهونی که فقط لبهای خشکیده اش رو تکون میداد و توانی برای هیچ واکنش اضافی نداشت درست مثل کل کل کردن های همیشگیش با سهون خواب الود کله ی سحر بود !

-دوست داری جذاب باشم ؟

سهون نگاهشو از لوهان گرفت : تو که مدام داری نقش بازی می کنی ، متنفر بودن از من به نظر رُل راحت تری میاد .

لوهان همراه با سینی غذا رو انتهای تخت نشست : لی می گفت لب به چیزی نمی زنی .

-این لی … واقعا خیال می کرد با اومدن تو چیزی عوض میشه ؟

لوهان لبخند زد : تو با من راحت تر از بقیه حرف می زنی .

-گفتم که برای خسته کردنت مشتاقم !

لوهان سوپی که تو سینی بود رو برداشت و با قاشق هم زد : تو همیشه به عصبانیت های من می خندیدی ! جزء شیرین ترین تفریحاتت ازار دادن من …

سهون با خشم حرف لوهان رو قطع کرد : این قصه های چرند رو تو گوشم نخون ، واسم دروغ نباف ، اینطوری زجرم ندهههههه …

سهون با تنفر به لوهان پشت کرد : برو بیرون … تحملتو از چیزی که هست سخت تر نکن …  

لوهان ظرف سوپ رو بی هدف رو پاهاش گذاشت : خیلی خب .. باشه باشه … من هیچی از گذشته تعریف نمی کنم .. فقط چیزی هست که باید بهت بگم . تا نگم نمی تونم از این اتاق برم .

سهون جوابی نداد و لوهان نفسی بیرون داد : حتی اگه یک درصد احتمال بدی که هیچ چیز دروغ نباشه … فقط یک علت هست که همه ی این معلول هارو توجیه می کنه .

لوهان دستهاش رو مشت کرد و خیلی سعی کرد اروم باشه و بغضی به صداش راه نده : اگه اوه سهون ، عضو اکسو بوده باشه و واقعا … همه ی اون بچه ها رو مثل خانوادش دوست داشته باشه ، رفتن و جنگیدن برای نجات جون اون ادمها توجیه نمیشه ؟ عشق … نمی تونه علت همه چیز بوده باشه ؟

___

نصفه شب شده بود و نگاه خسته ی خسته ی سهون به منظره ی بیرون خیره مونده بود . تو تاریکی اتاق نگاهش رد تمام ذرات ریز برف رو تا زیر پنجره طی می کرد و دوباره همه چیز رو از سر می گرفت …

حال خوبی نداشت . قلبش درد می کردو ذهنش از همیشه گیج تر بود .

در واقع هر روزی که بیشتر تو اون خونه میموند چیزی بیشتر و بیشتر درش فرو می ریخت !

اون نفرت عمیقی که موقع حمله به این بچه ها تو قلبش داشت هر روز با گذر هر ساعت کمرنگ و کمرنگ تر میشد . ولی این درست نبود ! سهون نباید تسلیم میشد !

اما … هنوزم تک تک جملاتی که این چند روز شنیده بود تو سرش داشت ، حرفهایی که چه رو در رو شنیده بود و چه از بیرون اتاقش شنیده بود … هچیکدوم این رو نمی رسوند که سهون برای اونها یک ادم غریبه اس ! یا حتی یک دشمن ! هرچند خودش به هیچ وجه نمی خواست باور کنه …

قضیه چی بود ؟ ماجرا چی بود ؟ همه چیز یک نقشه بود برای از پا دراوردن سهون ؟

اگه اونا می خواستن سهون رو بکشن چرا روز اول همینکارو نکردن ؟ چرا درمانش کردن ؟ چرا اوردنش پیش خودشون ، تو خونه ی خودشون ؟ ممکن نبود قدرتش رو بخوان ! نه تنها سهون قدرتی نداشت بلکه کسی که سهون ازشون قدرت می گرفت خوده اکسو بود !

سهون سرشو بین دو دستش گرفت و اخم تلخی بین ابروهاش انداخت ، اون مهره ی لعنتی که معلوم نبود قضیه اش چیه و چه کوفتیه حالا رو گردنش برگشته بود و دوباره به سهون اجازه داده بود با یک ذهن به هم پیچیده به همه چیز فکر کنه ..

به همه چیز …

” – قدرت ؟ تو فکر می کنی چقدر قدرت داری ؟

-به قدری هست که دشمنانم رو شکست بده .

-دوستانت رو چی ؟

-چ.چی ؟

-قدرتت … به قدری هست که دوستانت رو هم شکست بده ؟

-دوستان من هرگز در برابرم نمی ایستن ، اگه دوستانی حقیقی باشن .

– دوستان حقیقی ؟ اگه تو دوست حقیقی اونها نباشی چی ؟ دوستانت قطعا در برابرت می ایستن . “

من هرگز همچین چیزی نخواستم ، اونا خواستن من بجنگم … انتقام شیرینی میشه .. باور کن …

– انتقام ؟ بدبخت تو حتی نمی دونی از کی باید انتقام بگیری ! این بچه بازی ها رو تموم کن سهون ، خودتو از این مخمصه ها بکش بیرون ، بذار اسمیت خودش هر کاری می خواد بکنه ، تو مجبور نیستی جلوی اکسو بایستی !

– پس بهم بگو .. کی تقاص زجرهایی که من کشیدم رو میده ؟ تو بهم بگو از کی باید انتقام تک تک دردهایی که تحمل کردم رو بگیرم ؟ به خدا فردا قبل طلوع افتاب جنازه اش رو بهت تحویل میدم … فقط بهم بگو کییییی ؟؟؟ ”

” – ت.تاوان … البته … ما باید تاوان بدیم ! تاوانه از دست دادنه تو رو … تاوانه اینکه گذاشتیم سهون کوچولومونو خیلی راحت از چنگمون در بیارن .. ”

” -بالاخره یکی تاوان تمام دردهایی که کشیدی رو میده ، کسانی که قدرت دارن … اگه هرگز همچین ادمهایی به دنیا نمیومدن تو هم هرگز انقدر درد نمیکشیدی . تو اولین لقمه ای بودی که اسمیت به چنگ اورد …”

سهون خیره به دیوار جلوش باقی مونده بود … همه چیز شبیه یک خواب بود … یک خواب خیلی تلخ ! یک کابوس !

انگار که سهون تمام عمرش رو در یک وهم زندگی می کرده … یک خیال …

چرا تکه های ناجور پازل انقدر با هم جور بود ؟

 

 

 

فردا از صبح تا شب کلاس کنکورم به جان خودم وقت سر خواروندن ندارم ، منظور که ویرایش نزده بودم خخخ ، اگه غلط غلوط داشت به بزرگی خودتون ببخشید … 

 

کسی می دونه من چرا انقدر این قسمت رو دوست دارم ؟؟؟

اوففففف به حدی مرگ قسمت بعدم که می خوام رل بزنم باهاش خخخخ 

( رُیِ اعظم قسمت بعد رونمایی میشن و خیلی رازها فاش میشه ، تحرک به زودی به داستان برمیگرده … )

 

 

راستی تا یادم نرفته بگم ، من می خواستم کل پارت حرفهای اکسو با سهون رو ، در واقع اعترافاتشون رو بذارم ( یعنی نوشته بودم ! ) ولی خیلی زود پشیمون شدم چون باید کل این 25 قسمت رو از اول می گفتم ! -_- اسکولم مگه ؟ در عوض یک فکر خوب براشون کردم پس دونت ووری . 

 

 

تا قسمت بعد مراقب خودتون باشید . ^_^

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 44 نظر 8 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

رووووووووووووووووووووووویییییییییی

hanieh
مهمان

یوهووووووووووووو … به آغوش دارک پاور و سایت برگشتم بعد یه ماااااااه …
خیلی خووووووووووووووووووووووووب بود این قسمتایی که نبودم …
داشتم از کمبود فیک میمردم … ممنوووووووووووووووووووووووووووونم
راستی … چی میشه اگه سهون بادیدن دوباره روی دیوونه بشه؟؟؟؟؟؟؟؟

Melika
مهمان

وای من تازه دارم فیک قشنگتو میخونم
عالیهههههه عالی
دستت درد نکنه

Elena Salvatore
نویسنده

وای خدایا هی میخوام اینو زود بخونم نمیشه :( الان چند روزه می بینم آپ کردی وقت نمی کنم بخونم دق کردم :/ الانم که دارم واسه قسمت بعد جون می دم :/ خدا رحمتم کنه :)

هانا
مهمان

مرسیییییییییییییییییییییی خیلی عالی بود.واقعا خسته نباشییییییی^_^

LILIA
مهمان

Niceeeeeeeee…
ری میخاد بیاد چیکار کنه.خوشم میاد ازش حالا اومدم بیاد ولی یه کرمی نریزه این وسط..
والا منم جا سهون بودم اینجوری میشدم….
پسره پاک خل نشده خیلیه…

rani
مهمان

امیدوارم ری بیاد گند نزنه
-___-
بدم میاد ازش

سایه
مهمان

یعنی دوست دارم سرم رو بکبونم تو دیوار من اولین نفر خوندم از ذوق هم داشتم می مردم نفر اول میخوام نظر بزارم ولی هر کاری کردم نشد الان نگا نفر چندمم😢😢😢😢
به هر حال عالی بود

آرنیکا
مهمان

عالییییی بود ..عالییییییی…حرف نداشت…..مرسی

سارا
مهمان

واقعا این فیک وخیای دوست دارم واقعا به خاطر اپش لحظه شماری میکنم ویکی از بهترین فیکایی که خوندم ممنون ساراجون
فقط میشه بگی چند فصله ممنون میشم

Hunhan lover
مهمان

یعنیااااا واقعاااا بدون هیچ اغراقی میتونم بگم این قسمت فوق‌العاده بود ..فوق العاده!!!!! واقعا انرژی گرفتم ..
دستت درد نکنه دوست خوبم .. سلامت و شاد باشی.. و مرسی برای وقتی که برامون میزاری 💞💞💞

hitsugaya
مهمان

والا این داستان اینقدر غیر قابل پیش بینیه که تمام نقشه های آدم رو پودر میکنه :|
ای بابا :|
ولی فکر میکنم همین نقطه قوتشه!

فرناز
مهمان

این قسمت واقعا تلخ و دردناک بود
خیلی عالی بود مخصوصا یادآوری حرفهای اسمیت و ری
ما باید تاوان از دست دادنه تو رو بدیم……. تو اولین لقمه ای بودی که اسمیت به چنگ آورد
مررررررررسی مثل همیشه عالی بود

fj-baeky
مهمان

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من دیونه این فیکم
نمیدوتم چرا شب ها که زود میخوابم اد همون شب کلی فیک اپ میشه
حالا هم تا سرویس نیومده برم بخونم
دوست دارم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

aida
مهمان

سلللااااممممممم.کجا بودی این مدتتتتتتتت😃😃😃😃
عرررر دداره خعلی خوب میشه ولی آدم تیکه های هونهانشو میبینه میزنه زیر گریییهه😢😢😢😢بمیرم برا لو
خدایا خودت کمک کن اگه این ری بشه کاسه داغ تر از آش خودمو خفه میکننمممم😬😬
بدبخ لی😂جونشو کشیدنا
مرسی و خسه نباشششیی

عسل
مهمان

واقعا عالی بود خیلی قلم زیبا و ذهن خلاقی داری بهت تبریک میگم:)

در ضمن ممنون ک انقد خوش قولی و زود ب زود اپ میکنی
بی صبرانه منتظر قسمت بعدم

Narsis69
مهمان
وای. خدای من. این قسمت واقعا عالی بود. و البته دردناک. قلبم از حرفای سهون گرفت، شکست. وای دیالوگاش معرکه بود. خیلی تلخ بودن. دقیقا به اندازه ی پردازی که کشیده دردناک بودن. الهی، سهونی شیطونم. عررررررر. بیچاره لوهان. عزیزم. خیلی بدبووووود. نمیدونم واسه سهون عر بزنم یا واسه لوهان! لوهان خودشو مقصر میدونه… داره خودشو عذاب میده. سهون هم داره خودشو عذاب میده، نمیخواد باور کنه در این حد بازیچه ی دست سرنوشت شده. خیلی دردناکه. استخون سوزه! سهون انگار بین زمین و اسمون معلق مونده، نمیدونه چکار بکنه. تا الان فکر میکرد اکسو دشمنشه. الان همه ی باورهاش،… Read more »
M.A
مهمان

ممنون.این قسمت خاص ودوست داشتنی بود چون به نظرم خیلی دقیق وظریف به احساسات وحالات طرفین اشاره شد.یه جورایی یه لطافت تلخ داشت.واقعا دلم براشون سوخت.

اوه سهون
مهمان

طرز جمله بندیت بی نظیره و به جرئت میگم عاشقانه این فیکو میپرستم. اینها تظاهر نیست ولی وافعا این فیک جزو معدود فیکایی هس که برای اپش لحظه شماری میکنم و وقتی میخونم هر قسمتو بهتر از قبلی میدونم.
دستهای تو برای نوشتن و تخیل و ذهنت یاریت میکنن که این چنین تاثیر گزار و بی عیب بنویسی☺بخاطر چنین قلمی از اعماق وجودم بهت تبریک میگم😘

TidSi
مهمان

ینی انقد که جدیدا فیکای آبکی بورس شده موقع آپ فیکت باید سر رو دست بشکونم این قسمتم مث قسمتای دیگه عالی بود عزیزم جز معدود فیکایی که منتظرم و لحظه شماری میکنم برای آپش

wpDiscuz