عجیب این پوستر به این قسمت میاد !

منم عجیب دوستش دارم !

بفرمایید برای قسمت سوم از فصل چهارم فیک قدرت تاریک .

یک تضاد عظیم ، یک تضاد دردناک …

ذهن و قلبش درست مثل چاقویی که تن اب رو بِبُره تضاد داشتن !

حق با اون پسر چشم درشته سمجه نفرت انگیز بود ! تکه های پاذل واضح بودو فقط کافی بود سهون اون ها رو کنار هم بچینه …

اما …

اما این تضاد لعنتی داشت نابودش می کرد !

این حقیقت های تلخ ، چطور باید باور می کرد ؟

چطور باید قبول می کرد زندگیش فقطو فقط یک کابوس بوده ؟ در حالی که تک تک دردهاش حقیقی بودن ؟

چطور ممکن بود ؟

ذهنش چطور می تونست انقدر بی رحمانه قانع بشه و قلبش رو زیره پا بذاره ؟

چطور می تونست اخرین ذرات وجودش رو هم به دست باد بسپره و باهاشون وداع کنه ؟

سرشو رو بین دو دستش فشرد و فریاد کشید …

از خشم می لرزید …

از غضب سرخ شده بود …

از درد به حد مرگ رسیده بود … و قلبش واقعا بریده بود …

حاضر بود به اول برگرده ، دوباره تمام اون درد ها رو تحمل کنه … دوباره زجر بکشه … دوباره و دوباره خرد بشه .. و درست در همون نقطه … درست وقتی که خبر شکست اسمیت رو میشنوه به جای راه بیمارستان راه هتل رو بگیره .. هرگز وارد اون بیمارستان نشه ، هرگز اسمیت رو برای رهبری ارتشش قانع نکنه … هرگز وارد مبارزه با اکسو نشه … هرگز به اینجا نرسه .. هرگز نشنوه … هرگز نفهمه …

اولین قطره ی اشکش پایین افتاد … چرا سرنوشت انقدر باهاش بد می کرد ؟

حس خرده سنگی رو داشت که به دره ی مذابی پرتاب شده و هر طرف رو که برای فرار انتخاب می کنه فقط بیشترو بیشتر زجر می کشه … فقط بیشترو بیشتر نابود میشه …

چرا باید می فهمید … کافی نبود همینکه تا اینجا کشیده شده بود ؟ این همه اتفاق تلخ تا همینجا کافی نبود ؟

دره اتاقش با ضرب محکمی باز شد …

و نگاه سرخ و چهره ی پر غضب سهون که مثل دیوونه ها تند نفس می کشید به سمته در برگشت . لوهان نفس نفس می زدو به سرتاپای سهون نگاه می کرد …

دنبال دلیل اون فریاد می گشت اما قبل اینکه به جوابی برسه به وحشت رسید !

-س.سهون !؟

-چرا … چرا …

دندون هاش از خشم به سختی تکون می خورد ، بدنش می رزید …

لوهان از دیدن سهون تو اون وضع ترسیده بود : چ.چی چرا ؟

صداش از همیشه پر بغض تر و جسمش از همیشه مچاله تر شده بود : چرا .. چرا من ؟ … چرا من باید تاوان همه چیز رو بدم ؟ … چرا من باید اون کسی باشم که همه چیز رو تحمل می کنه ؟ تو که ادعا می کنی همه چیز رو می دونی … تو که دم از حقیقت می زنی بهم بگو .. این جزای کدوم گناهه ؟

نگاه خیره لوهان به سهون ، باعث شد دستش بی رمق از دستگیره ی در پایین بیفته و جون از بدنش بره ، چی باید می گفت ؟

باید می گفت این جزای همون گناهیه که زمانی هر روز بهش اعتراف می کرد ؟

گناهی مثل عشق به پسری مثل ژی لوهان ؟ گناهی مثل علاقه به خانواده ی بزرگی مثل اکسو ؟ گناهی مثل فداکاری ؟ گناهی مثل محبت ؟

سرشو پایین انداخت و چشمهاش رو بست ، اخرین بازدم اما … توان برگردوندن اکسیژن به ریه هاش رو نداشت : به تاوان مهربونیت ؟

وقتی در اوج ناامیدی سرشو بلند کرد ، اون دو گلوله ی داغی که بهش خیره شده بودن … اون چشمهای سرخ … اون بدن لرزون .. اون صورت خیس …

خودش بود !

چه درد بزرگی داشت . چه بغض سنگینی بهش میداد ..

هیچ چیز عوض نشده بود …

همون ترس … همون وحشت … همون چشمهای بی گناهی که بی تقصیر خیس شده بودن …

فلش بک »

با باز شدن چشمهای سهون همه چیز به تلخی برملا شد …

اون چشمهای ترسیده … همه چیز رو فریاد می زدن ..

-سهونا … لطفا ..

سهون چشمهای خیس و سرخش رو به چهره ی گل انداخته ی لوهان دوخت : اخرین بار نیست … مگه نه ؟ بهم بگو … من … به همه ی این روزا برمیگردم … بهم بگو … بگو برمیگردم …

لوهان لبخند زد . ضعیف و ناتوان شدنش رو بیشتر از هر موقع احساس می کرد ، درست در لحظه ای که قطره ی داغی از گوشه ی چشمش رو تن برهنه ی سهون افتاد : قرارمون این نبود … قرار بود خیلی بیشتر از اینا بهت خوشبگذره …

سهون چشمهاشو رو هم فشرد و قطره ی دیگه ای هم جلوی چشمهای لوهانش پایین ریخت : قرارمون این نبود … به خدا نبود … قرار نبود اینجوری تمومش کنیم .. تو گفتی تا تو هستی تنها نمیشم … گفتی نباید از چیزی بترسم … پس چرا … چرا حالا که دارمت … اینطوری از ترس می لرزم ؟ چرا .. چرا حتی خودمم حرف از رفتن می زنم وقتی می دونم بدون تو دووم نمیارم ؟ ها ؟ قرارمون این نبود لعنتی …

سهون دستشو بلند کرد و مشت ارومی به سینه ی برهنه ی لوهان زد . دست دومش … و ضربه های لرزونی که به سینه ی لوهان کوبیده میشد : این قرارمون نبود … به خدا نبود …

پایان فلش بک «

هیچی … هیچ چیز عوض نشده بود … زمین گشته بود … زمان گذشته بود … درد درست مثل طوفان بزرگی خرابی به بار داده بود و رفته بودو دوباره … دست تقدیر دوباره همه چیز رو کنار هم چیده بود … اما اینبار …

اون صدای شکسته …

اون چشمهای ترک خورده …

لوهان می خواست اجازه بده همه چیز دوباره و دوباره تکرار بشه ؟

” چرا حالا که دارمت … اینطوری از ترس می لرزم ؟ … قرارمون این نبود لعنتی … “

لوهان تو دلش به سرنوشت نیشخند زد .

نه ! امکان نداشت ! امکان نداشت بذاره سرنوشت دوباره همه چیزشو ازش بگیره . اینبار نه ! دیگه نه …

از همیشه مطمئن تر … از همیشه قوی تر … از همیشه محکم تر !

لوهان بی هیچ واهمه ای از هیچ چیز …

با گامهایی که انگار رو سرنوشت گذاشته میشد …

قدمهاش رو به جلوش برمیداشت و مقصدش فقط و فقط پایان بود !

احتمالا سهون نمی فهمید و اما برای لوهان حکم پایان داشت … حکم بازگشت ! حکم یک مسافت هزار و یک جا به جایی صفر *… همه چیز تموم میشد !

اهمیتی نداشت … دیگه مهم نبود چه اتفاقی می افته … لوهان باید فاصله ها رو میشکست … چطور ممکن بود بذاره سهون اینطور در برابر چشمهاش خرد بشه ؟

چطور ممکن بود بذاره سرنوشت دوباره سهونشو ازش بگیره ؟

درست رو به روی اون تخت یخ زده ، پشت به تمام گذشته ای که هیچکس مقصرش نبود ،

قبل فرصت هر واکنشی لوهان درست در برابر سهونش ایستاد و دستهاش رو دور بدن ظریفی که به سختی می لرزید حلقه کرد و با تمام وجود سهونشو تو بغلش کشید …

بعد از مدتها … بعد از تمام اون روزهای سخت … حالا می تونست حس کنه …

بوی اون عطر شیرین رفته بود اما … وجود گرمش هنوزم ارامش بخش بود ،

سهون هنوزم همونقدر دوست داشتنی تو اغوش لوهان جا می گرفت .

درست مثل رویاهای شیرینی که هر شب تو سالن تمرین باهاشون به خواب می رفت یا ارزوی هایی که لوهان هر شبو هر شب برای خودش نقاشی می کرد …

” میمیرم اگه کسی بهم بگه دیگه قرار نیست اینطوری داشته باشمت . “

لوهان تقلای بی جونه سهون رو پشت بازوهاش حس می کرد اما فقط محکم تر به بدن سهونش چنگ زد . سرشو رو شونه اش محکم کرد و کنار گوشش با اروم ترین نجوای ممکن کلماتی رو زمزمه کرد ، کلماتی که امیدوار بود قلب یخ زده و روح خشکیده ی سهونش رو بیدار کنه : نمیذارم … نمیذارم حالا که اینطور کنارمی بلرزی … نمیذارم … من صدات می کنم و فقط کافیه چشمهات رو باز کنی … این کابوس تموم میشه … باور کن … تو کنار خودم چشم باز می کنی و ما دوباره همه چیز رو کنار هم شروع می کنیم .. بهم گوش بده … من بیدارت می کنم سهونا … من از این کابوس بیدارت می کنم …

___

دستهاش از خشم مشت شده بود ، به حدی که از اون محکمتر ممکن نبود .

لبهاش از شدت گزیده شدن و جویده شدن خونمرده شده بود ، به اندازه ای که اگر کسی چهره ی گذشته اش رو ندیده بود خیال می کرد سرطان لب داره !

حتی بدنش هم محل نگهداری چندین تن خشم و نفرت بود .

نگاهش به پنجره ی یخ زده ی بیمارستان باقی مونده بود . درست مثل ذرات یخ زده ی برفی که از شیشه جدا نمیشد .

و ذهنش …

ذهنش فقط توان یک کار داشت ! نقشه کشید و نقشه کشیدن و در اخر … بیشتر متنفر شدن !

صدای باز شدنه در اتاق باعث نشد نگاهشو از پنجره بگیره . فقط به ارومی زمزمه کرد : نه !

صدای بم و خشکیده و خش دارشو شنید : تو تنها بازمونده ای !

با تشخیصه صاحب صدا برگشتو به کسی که جلوی دره اتاق ایستاده بود نگاه کرد .

ژنرال اسمیت با عصای دستش و چهره اش که درست از نیمه سوخته بود به سختی ایستاده بود .

نگاهشو به پنجره برگردوند : کِی عملیات رو شروع می کنین ؟ کِی برای برگردوندن سهو…

-نه ! نه رُی . فعلا نه !

صدای محکمه ژنرال نگاه پر خشمه رُی رو از پنجره گرفت : چی ؟ یعنی چی فعلا نه ؟ یعنی هیچکس نمی خواد برای …

اسمیت دوباره حرف رُی رو متوقف کرد : هیچکس نمی خواد !

رُی نگاه پر غضبش رو به اسمیت داد : میگفتین سهون برگ برنده اس ، تنها برگ برنده اتون که حاضر نیستین به هیچ وجه از دستش بدین ! حالا چطور … چطور تسلیم شدین ؟ باید باور کنم از اکسو ترسیدین ؟

 ژنرال نیشخند زد . با قدمهای ارومی جلو اومد و درست جلوی تخت رُی ایستاد ، نفس عمیقی به ریه ی خشکیده اش کشید : روزی که اوه سهون اومد و منو دید و ازم خواست فرماندهی عملیات رو بهش بدم ، چهار احتمال وجود داشت ! اول اینکه سهون اکسو رو شکست میده و همشونو برای ملحق شدن به من و ارتشم دستگیر می کنه . دوم اینکه سهون اکسو رو به لطف تنفرش از همه کس و همه چیز میکشه ! و خودش می شه تنها فرد قدرتمنده ارتشه من ! و سوم ! سهون شکست می خوره ! توسط اکسو کشته میشه و من تنها برگ برنده ام رو برای به دست اوردن اکسو و تمام قدرت های جهان از دست میدم و اخرین احتمال که حالا دیگه تبدیل به واقعیت شده ، این بود که سهون از اکسو شکست می خوره .. توسط اکسو دستگیر میشه و برمیگرده به جایی که ازش اومده !

رُی از خشم می لرزید : و تو … با دونستن همه  اینا گذاشتی سهون بره ؟

رُی فریاد زد : توی لعنتی چطور تونستی همه چیزو دست احتمالات مسخره ات بسپاری و مثل احمق های بی عرضه فقط همه چیز رو تماشا کنی ؟؟؟ تو چطور تونستیییییییییی ؟؟؟

اسمیت به رُی پوزخند زد ، این هم قابل حدس بود ! اسمیت باید عشق کورکننده ی این بچه رو به اون پسره شرقیه پر طمع باور می کرد … عشقی که حالا وجودشو به اتیش کشیده بود و باعث شده بود بی هیچ ترسی مافوقشو تو صدا بزنه !

اسمیت خودشو به پایین تخت رُی رسوند : مجبور نیستم هر چیزی که به چشم تو بی دلیل و مسخره و احمقانه میاد رو برات توضیح بدم … اما بذار خیالتو راحت کنم … روزی که چوی مینهو دزدیده شد و من تمام خاطراتش رو دیدم … روزی که قدرت اکسو رو بین خاطراتش دیدم … می دونستم همه چیز فقط یک ریسک بزرگه ! می دونستم نگهداشتن مینهو برای به دست اوردن اکسو یک تله است که اول از همه زیر پای خودمه ! روزی که سهون کوچولوی تو دستگیر شد … من فقط یک ایده داشتم که سهونو نکشم ! اونم ورود به ارتشم بود که به لطف دکتر میلر و حذف خاطراتش برای فراری دادن چوی منیهو محقق شد . اما وقتی به سهون قدرت اینو دادم که ارتشم رو برای گرفتن اکسو رهبری کنه فقط و فقط یک فکر تو سرم بود ! اگه اوه سهون قدرت اینو نداشته باشه که اکسو رو برام به چنگ بیاره … به خودش و اکسوش مهر پایان می زنم !

صدای پوزخند غیر قابل تحمل اسمیت تو اتاق پیچید : تو خیال می کردی من واقعا انقدر ناشی ام ؟ که تک عضو اکسو رو در برابر 11 نفری که به راحتی از پسه سهون برمیان بذارم ؟ نه پسر جون .. نه !

اسمیت عصاهاشو دستش گرفت و بلند شد : بهش به چشم یک رسوایی نگا کن . یک افشاگری …

اسمیت خندید : به چشم یک بازی بهش نگاه کن اما … تک تک سربازهایی که پشت سره اوه سهون صف کشیده بودن قبل از هر اتفاقی از من دستور می گرفتن . درسته که الان همشون مردن اما مطمئن باش این هم خواست من بود !

رُی لرزید . اینبار نه از خشم ، اینبار از ترس ! از ترس اینکه بین چه ادمهای کثیفی غوطه خورده … از اینکه چقدر می تونه به هوایی که تنفس می کنه اطمینان کنه ؟

-تو … تو چیکار کردی ؟

-این اخرین مرحله بود ، اخرین ازمون قدرت ! ازمونی که اوه سهون توش شکست خورد . من دیگه نیازی بهش ندارم …

به شدت وحشت کرده بود ، قلبش رو هزار ضربان میزد ، به سختی و با تحمل درد شدید پهلوش نیم خیز شدو نشست : می خوای چیکار کنی ؟ با سهون … با اکسو … می خوای چیکار کنی ؟

اسمیت نرسیده به دره اتاق ایستاد : مهره پایان می زنم . به اکسو … با هر 12 عضوش ، مهره پایان می زنم .

حالا که اکسو مال من نیست و سهون هم انقدر قدرتمند نیست تا شکستشون بده … اگه قرار نیست برای ارتش من بجنگن … نفس کشیدنشون دیگه چه لطفی داره ؟

دستش رو دستگیره ی در بود که رُی با لکنت اخرین سئوالش رو پرسید : کِ.کِی ؟

___

می لرزید ، ترسیده بود ، وحشت کرده بود !

چشمهاش چیزی جز سهون رو نمیدید .

و سهون …

سهون چیزی جز اون مُهر داغ که به کابوس هاش زده میشید رو حس نمی کرد .

نگاهه درمونده اش به صفحه ی نوری جلوش خیره مونده بود .

به اون چشمها … به اون لبخندها … به اون صداها … و حتی صدای خودش که به وضوح تو گوشهاش می پیچید …

پس حقیقت داشت ؟ تمام دروغهایی که به خوردش داده بودن حقیقت داشت ؟

اوه سهون … واقعا همون سرباز ، همون مهره ی بی خود ، همون تکه سنگی بود که این پا اون پا میشد ؟

 

سره یک میز بزرگ … با 11 نفری که جلوش نشسته بودن ، خودشون بودن . می تونست قسم بخوره اکسو جلوی چشمهاش بود و این صدای خودش بود تو مغزش !

صدای خنده ی اشنای چن بود : همینم مونده که ما دم به تلشون بدیم . اونوقت هممونو با هم گیر بندازن . راحتو بی دردسر !

کای درست کنارش بود ، دستشو بین موهاش کشید : پس نقشه چیه ؟ می خواین بچه ها شاینی رو بفرستین ؟ اونها تجربه ی جنگ دفاعی ندارن !

و لعنت ! اون صدای خودش بود !!! خودش بود ، چرا جواب میداد ؟   

-فقط یک نفر میره . کسی که اسمش جز حلقه نباشه … مگه نه ؟

نگاه همه رو روی خودش دید ، و سوهویی که جوابش رو داد : درسته . یکی میره که اسمش جز لیست نباشه .

نگاه کای ازش گرفته شد و تا روی سوهو چرخید : اما چطور ؟ ما هممون ..

کای لحظه ای سکوت کردو ادامه داد : فقط سهون … واستین ببینم یعنی سهونو می خواین بفرستین ؟

سهون لرزید . بدنش … چشمهاش .. قلبش …

صدای اشنای اون ، به نظر اولین بار بود اما صدای خشمگینش رو شنید که مثل پتکی رو وجودش کوبیده شد ، نگاهش درست رو لوهان بود : اره کایا . بچه ها فکر می کنن سهون اگه بره می تونه مینهو رو برگردونه . اما من بهشون میگم که سهون نه تجربه ی جنگ دفاعی داره نه توانایی اینکه با سربازای امریکایی بجنگه اما اونا باور نمی کنن .

خنده دار بود ، خیلی خنده دار ! چقدر زجر اور ، کی به سهون اجازه ی حرف زدن میداد ؟ چرا کسی دهنش رو خورد نمی کرد : من می تونم هیونگ .

چشمهای لوهان رو درست تو انعکاس نگاهش دید که می لرزید ، درست مثل امروزه خودش : چی ؟

اکوی اون جمله  ی لعنتی تو ذهنش … مثل اسیدی بود که روی پنبه ریخته بشه : من می تونم بجنگم . می تونم برمو مینهو رو برگردونم .

نیشخند تائو رو دید : دیدی لوهان هیونگ . سهون خودشم موافقه .

و لوهانی که با خشم مشتش رو روی میز کوبید : سهون بچه اس . نمی فهمه چی میگه . اون هرگز تا حالا نجنگیده . حتی نمی دونه جنگ یعنی چی …

اما لحن اروم شیومین ، درست شبیه خنجری بود که با ارامش به وجودش بکشن : خودتو گول نزن لوهان . خودتم شاهد بودی سهون تو تست قدرت چیزی از ما کم نداشت . تازه هر چی باشه قدرتش از من یکی بیشتره . سهون فقط نیاز داره اموزش ببینه تا برای جنگ اماده بشه .

صدای شکستن لیوان جلوی لوهان چشمهاش رو از شیومین تا روی لوهان برگردوند ، می دید دندون هاش از حرص چطور بهم فشرده میشن : باشه . بفرستینش بره . فقط وقتی جنازه اش برگشت براش گریه نکنین .

و با عصبانیت صندلیشو به عقب پرت کردو از محدوده ی دید سهون خارج شد .

اما سهون ناخوداگاه سرش رو برگردوند و به لوهانی که درست تو چند قدمیش ، بیرون از اون صفحه ی نوری ، خیره بهش نشسته بود نگاه کرد …

تو اون اتاق تاریک ، که هیچ نوری جز خاطرات گذشته ی سهون چهره اش رو روشن نمی کرد و منبع روشنایی دیگه ای به لوهان نمیداد ، نگاه خسته ی سهون چشمهای لوهان رو تماشا می کرد .

قلبش درد می کرد .

و لوهان و به وضوح التماس چشمهاش رو میدید .

و سهون اون لرزش سخت رو که انگار با تمام وجود عذرخواهی می کردن !

به سختی نگاهش رو از لوهان گرفت و از رو صندلیش بلند شد .

با بلند شدن سهون تمام 11 نفری که تو اتاق بودن بلند شدن اما سهون بی توجه به همه چیز قدمهاش رو سمته اتاقی که براش در نظر گرفته بودن برداشت .

دیگه لازم نبود ، سهون خسته تر از چیزی بود که بیش از این در برابر حقیقت ایستادگی کنه . حتی توان حرف زدن هم نداشت . اگر این تمام واقعیت بود … تسلیم شدن هم می تونست گزینه ی خوبی باشه !

قدمهاش رو زمین خونه کشیده میشد و نگاهش زمین رو طی می کرد که جفت پایی همراه صدای نفس هایی جلوش ظاهر شد .

بی رمق تر از همیشه سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به لوهان داد که جلوش ایستاده بود :  باشه .. خیلی خب …

لوهان خیره به لبهایی که به سختی تکون می خوردن زمزمه کرد : سهونا ..

سهون دندون هاش رو روی هم فشار داد ، ادای اون کلمات … هرگز انقدر سخت به نظر نمی رسیدن : تو موفق شدی … من تسلیم میشم … من قبول می کنم … گذشته رو باور می کنم …

نگاه لرزون و ترسیده ی لوهان به چهره ی رنگ پریده سهون باقی مونده بود که با دیدن اون چشمهای سرخ …

سهون که میدید لوهان خیره بهش باقی مونده و جایی نمیره تنها لبخند پر نفرتی زد و با صدایی که بغض خشدارش کرده بود کلمات رو به سختی گفت : هنوزم چیزی هست که بخوای ژی لوهان ؟ بیش از شکست خوردن من ، هنوزم چیزی هست که بخوای به چشم ببینی ؟

 

 

 

اینم از این . چطور بود ؟ 

قبول دارم این چند قسمت اخیر به شدت تم غمناک داشت اما از قسمت اینده جو داستان تغییر می کنه ! پس ناراحت نباشین ^_^

راستی یادتون نره برای نویسندتون دعا کنین باشه ؟

می دوستمتون . 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)