fanfiction Dark Power ep 26.4

عجیب این پوستر به این قسمت میاد !

منم عجیب دوستش دارم !

بفرمایید برای قسمت سوم از فصل چهارم فیک قدرت تاریک .

یک تضاد عظیم ، یک تضاد دردناک …

ذهن و قلبش درست مثل چاقویی که تن اب رو بِبُره تضاد داشتن !

حق با اون پسر چشم درشته سمجه نفرت انگیز بود ! تکه های پاذل واضح بودو فقط کافی بود سهون اون ها رو کنار هم بچینه …

اما …

اما این تضاد لعنتی داشت نابودش می کرد !

این حقیقت های تلخ ، چطور باید باور می کرد ؟

چطور باید قبول می کرد زندگیش فقطو فقط یک کابوس بوده ؟ در حالی که تک تک دردهاش حقیقی بودن ؟

چطور ممکن بود ؟

ذهنش چطور می تونست انقدر بی رحمانه قانع بشه و قلبش رو زیره پا بذاره ؟

چطور می تونست اخرین ذرات وجودش رو هم به دست باد بسپره و باهاشون وداع کنه ؟

سرشو رو بین دو دستش فشرد و فریاد کشید …

از خشم می لرزید …

از غضب سرخ شده بود …

از درد به حد مرگ رسیده بود … و قلبش واقعا بریده بود …

حاضر بود به اول برگرده ، دوباره تمام اون درد ها رو تحمل کنه … دوباره زجر بکشه … دوباره و دوباره خرد بشه .. و درست در همون نقطه … درست وقتی که خبر شکست اسمیت رو میشنوه به جای راه بیمارستان راه هتل رو بگیره .. هرگز وارد اون بیمارستان نشه ، هرگز اسمیت رو برای رهبری ارتشش قانع نکنه … هرگز وارد مبارزه با اکسو نشه … هرگز به اینجا نرسه .. هرگز نشنوه … هرگز نفهمه …

اولین قطره ی اشکش پایین افتاد … چرا سرنوشت انقدر باهاش بد می کرد ؟

حس خرده سنگی رو داشت که به دره ی مذابی پرتاب شده و هر طرف رو که برای فرار انتخاب می کنه فقط بیشترو بیشتر زجر می کشه … فقط بیشترو بیشتر نابود میشه …

چرا باید می فهمید … کافی نبود همینکه تا اینجا کشیده شده بود ؟ این همه اتفاق تلخ تا همینجا کافی نبود ؟

دره اتاقش با ضرب محکمی باز شد …

و نگاه سرخ و چهره ی پر غضب سهون که مثل دیوونه ها تند نفس می کشید به سمته در برگشت . لوهان نفس نفس می زدو به سرتاپای سهون نگاه می کرد …

دنبال دلیل اون فریاد می گشت اما قبل اینکه به جوابی برسه به وحشت رسید !

-س.سهون !؟

-چرا … چرا …

دندون هاش از خشم به سختی تکون می خورد ، بدنش می رزید …

لوهان از دیدن سهون تو اون وضع ترسیده بود : چ.چی چرا ؟

صداش از همیشه پر بغض تر و جسمش از همیشه مچاله تر شده بود : چرا .. چرا من ؟ … چرا من باید تاوان همه چیز رو بدم ؟ … چرا من باید اون کسی باشم که همه چیز رو تحمل می کنه ؟ تو که ادعا می کنی همه چیز رو می دونی … تو که دم از حقیقت می زنی بهم بگو .. این جزای کدوم گناهه ؟

نگاه خیره لوهان به سهون ، باعث شد دستش بی رمق از دستگیره ی در پایین بیفته و جون از بدنش بره ، چی باید می گفت ؟

باید می گفت این جزای همون گناهیه که زمانی هر روز بهش اعتراف می کرد ؟

گناهی مثل عشق به پسری مثل ژی لوهان ؟ گناهی مثل علاقه به خانواده ی بزرگی مثل اکسو ؟ گناهی مثل فداکاری ؟ گناهی مثل محبت ؟

سرشو پایین انداخت و چشمهاش رو بست ، اخرین بازدم اما … توان برگردوندن اکسیژن به ریه هاش رو نداشت : به تاوان مهربونیت ؟

وقتی در اوج ناامیدی سرشو بلند کرد ، اون دو گلوله ی داغی که بهش خیره شده بودن … اون چشمهای سرخ … اون بدن لرزون .. اون صورت خیس …

خودش بود !

چه درد بزرگی داشت . چه بغض سنگینی بهش میداد ..

هیچ چیز عوض نشده بود …

همون ترس … همون وحشت … همون چشمهای بی گناهی که بی تقصیر خیس شده بودن …

فلش بک »

با باز شدن چشمهای سهون همه چیز به تلخی برملا شد …

اون چشمهای ترسیده … همه چیز رو فریاد می زدن ..

-سهونا … لطفا ..

سهون چشمهای خیس و سرخش رو به چهره ی گل انداخته ی لوهان دوخت : اخرین بار نیست … مگه نه ؟ بهم بگو … من … به همه ی این روزا برمیگردم … بهم بگو … بگو برمیگردم …

لوهان لبخند زد . ضعیف و ناتوان شدنش رو بیشتر از هر موقع احساس می کرد ، درست در لحظه ای که قطره ی داغی از گوشه ی چشمش رو تن برهنه ی سهون افتاد : قرارمون این نبود … قرار بود خیلی بیشتر از اینا بهت خوشبگذره …

سهون چشمهاشو رو هم فشرد و قطره ی دیگه ای هم جلوی چشمهای لوهانش پایین ریخت : قرارمون این نبود … به خدا نبود … قرار نبود اینجوری تمومش کنیم .. تو گفتی تا تو هستی تنها نمیشم … گفتی نباید از چیزی بترسم … پس چرا … چرا حالا که دارمت … اینطوری از ترس می لرزم ؟ چرا .. چرا حتی خودمم حرف از رفتن می زنم وقتی می دونم بدون تو دووم نمیارم ؟ ها ؟ قرارمون این نبود لعنتی …

سهون دستشو بلند کرد و مشت ارومی به سینه ی برهنه ی لوهان زد . دست دومش … و ضربه های لرزونی که به سینه ی لوهان کوبیده میشد : این قرارمون نبود … به خدا نبود …

پایان فلش بک «

هیچی … هیچ چیز عوض نشده بود … زمین گشته بود … زمان گذشته بود … درد درست مثل طوفان بزرگی خرابی به بار داده بود و رفته بودو دوباره … دست تقدیر دوباره همه چیز رو کنار هم چیده بود … اما اینبار …

اون صدای شکسته …

اون چشمهای ترک خورده …

لوهان می خواست اجازه بده همه چیز دوباره و دوباره تکرار بشه ؟

” چرا حالا که دارمت … اینطوری از ترس می لرزم ؟ … قرارمون این نبود لعنتی … “

لوهان تو دلش به سرنوشت نیشخند زد .

نه ! امکان نداشت ! امکان نداشت بذاره سرنوشت دوباره همه چیزشو ازش بگیره . اینبار نه ! دیگه نه …

از همیشه مطمئن تر … از همیشه قوی تر … از همیشه محکم تر !

لوهان بی هیچ واهمه ای از هیچ چیز …

با گامهایی که انگار رو سرنوشت گذاشته میشد …

قدمهاش رو به جلوش برمیداشت و مقصدش فقط و فقط پایان بود !

احتمالا سهون نمی فهمید و اما برای لوهان حکم پایان داشت … حکم بازگشت ! حکم یک مسافت هزار و یک جا به جایی صفر *… همه چیز تموم میشد !

اهمیتی نداشت … دیگه مهم نبود چه اتفاقی می افته … لوهان باید فاصله ها رو میشکست … چطور ممکن بود بذاره سهون اینطور در برابر چشمهاش خرد بشه ؟

چطور ممکن بود بذاره سرنوشت دوباره سهونشو ازش بگیره ؟

درست رو به روی اون تخت یخ زده ، پشت به تمام گذشته ای که هیچکس مقصرش نبود ،

قبل فرصت هر واکنشی لوهان درست در برابر سهونش ایستاد و دستهاش رو دور بدن ظریفی که به سختی می لرزید حلقه کرد و با تمام وجود سهونشو تو بغلش کشید …

بعد از مدتها … بعد از تمام اون روزهای سخت … حالا می تونست حس کنه …

بوی اون عطر شیرین رفته بود اما … وجود گرمش هنوزم ارامش بخش بود ،

سهون هنوزم همونقدر دوست داشتنی تو اغوش لوهان جا می گرفت .

درست مثل رویاهای شیرینی که هر شب تو سالن تمرین باهاشون به خواب می رفت یا ارزوی هایی که لوهان هر شبو هر شب برای خودش نقاشی می کرد …

” میمیرم اگه کسی بهم بگه دیگه قرار نیست اینطوری داشته باشمت . “

لوهان تقلای بی جونه سهون رو پشت بازوهاش حس می کرد اما فقط محکم تر به بدن سهونش چنگ زد . سرشو رو شونه اش محکم کرد و کنار گوشش با اروم ترین نجوای ممکن کلماتی رو زمزمه کرد ، کلماتی که امیدوار بود قلب یخ زده و روح خشکیده ی سهونش رو بیدار کنه : نمیذارم … نمیذارم حالا که اینطور کنارمی بلرزی … نمیذارم … من صدات می کنم و فقط کافیه چشمهات رو باز کنی … این کابوس تموم میشه … باور کن … تو کنار خودم چشم باز می کنی و ما دوباره همه چیز رو کنار هم شروع می کنیم .. بهم گوش بده … من بیدارت می کنم سهونا … من از این کابوس بیدارت می کنم …

___

دستهاش از خشم مشت شده بود ، به حدی که از اون محکمتر ممکن نبود .

لبهاش از شدت گزیده شدن و جویده شدن خونمرده شده بود ، به اندازه ای که اگر کسی چهره ی گذشته اش رو ندیده بود خیال می کرد سرطان لب داره !

حتی بدنش هم محل نگهداری چندین تن خشم و نفرت بود .

نگاهش به پنجره ی یخ زده ی بیمارستان باقی مونده بود . درست مثل ذرات یخ زده ی برفی که از شیشه جدا نمیشد .

و ذهنش …

ذهنش فقط توان یک کار داشت ! نقشه کشید و نقشه کشیدن و در اخر … بیشتر متنفر شدن !

صدای باز شدنه در اتاق باعث نشد نگاهشو از پنجره بگیره . فقط به ارومی زمزمه کرد : نه !

صدای بم و خشکیده و خش دارشو شنید : تو تنها بازمونده ای !

با تشخیصه صاحب صدا برگشتو به کسی که جلوی دره اتاق ایستاده بود نگاه کرد .

ژنرال اسمیت با عصای دستش و چهره اش که درست از نیمه سوخته بود به سختی ایستاده بود .

نگاهشو به پنجره برگردوند : کِی عملیات رو شروع می کنین ؟ کِی برای برگردوندن سهو…

-نه ! نه رُی . فعلا نه !

صدای محکمه ژنرال نگاه پر خشمه رُی رو از پنجره گرفت : چی ؟ یعنی چی فعلا نه ؟ یعنی هیچکس نمی خواد برای …

اسمیت دوباره حرف رُی رو متوقف کرد : هیچکس نمی خواد !

رُی نگاه پر غضبش رو به اسمیت داد : میگفتین سهون برگ برنده اس ، تنها برگ برنده اتون که حاضر نیستین به هیچ وجه از دستش بدین ! حالا چطور … چطور تسلیم شدین ؟ باید باور کنم از اکسو ترسیدین ؟

 ژنرال نیشخند زد . با قدمهای ارومی جلو اومد و درست جلوی تخت رُی ایستاد ، نفس عمیقی به ریه ی خشکیده اش کشید : روزی که اوه سهون اومد و منو دید و ازم خواست فرماندهی عملیات رو بهش بدم ، چهار احتمال وجود داشت ! اول اینکه سهون اکسو رو شکست میده و همشونو برای ملحق شدن به من و ارتشم دستگیر می کنه . دوم اینکه سهون اکسو رو به لطف تنفرش از همه کس و همه چیز میکشه ! و خودش می شه تنها فرد قدرتمنده ارتشه من ! و سوم ! سهون شکست می خوره ! توسط اکسو کشته میشه و من تنها برگ برنده ام رو برای به دست اوردن اکسو و تمام قدرت های جهان از دست میدم و اخرین احتمال که حالا دیگه تبدیل به واقعیت شده ، این بود که سهون از اکسو شکست می خوره .. توسط اکسو دستگیر میشه و برمیگرده به جایی که ازش اومده !

رُی از خشم می لرزید : و تو … با دونستن همه  اینا گذاشتی سهون بره ؟

رُی فریاد زد : توی لعنتی چطور تونستی همه چیزو دست احتمالات مسخره ات بسپاری و مثل احمق های بی عرضه فقط همه چیز رو تماشا کنی ؟؟؟ تو چطور تونستیییییییییی ؟؟؟

اسمیت به رُی پوزخند زد ، این هم قابل حدس بود ! اسمیت باید عشق کورکننده ی این بچه رو به اون پسره شرقیه پر طمع باور می کرد … عشقی که حالا وجودشو به اتیش کشیده بود و باعث شده بود بی هیچ ترسی مافوقشو تو صدا بزنه !

اسمیت خودشو به پایین تخت رُی رسوند : مجبور نیستم هر چیزی که به چشم تو بی دلیل و مسخره و احمقانه میاد رو برات توضیح بدم … اما بذار خیالتو راحت کنم … روزی که چوی مینهو دزدیده شد و من تمام خاطراتش رو دیدم … روزی که قدرت اکسو رو بین خاطراتش دیدم … می دونستم همه چیز فقط یک ریسک بزرگه ! می دونستم نگهداشتن مینهو برای به دست اوردن اکسو یک تله است که اول از همه زیر پای خودمه ! روزی که سهون کوچولوی تو دستگیر شد … من فقط یک ایده داشتم که سهونو نکشم ! اونم ورود به ارتشم بود که به لطف دکتر میلر و حذف خاطراتش برای فراری دادن چوی منیهو محقق شد . اما وقتی به سهون قدرت اینو دادم که ارتشم رو برای گرفتن اکسو رهبری کنه فقط و فقط یک فکر تو سرم بود ! اگه اوه سهون قدرت اینو نداشته باشه که اکسو رو برام به چنگ بیاره … به خودش و اکسوش مهر پایان می زنم !

صدای پوزخند غیر قابل تحمل اسمیت تو اتاق پیچید : تو خیال می کردی من واقعا انقدر ناشی ام ؟ که تک عضو اکسو رو در برابر 11 نفری که به راحتی از پسه سهون برمیان بذارم ؟ نه پسر جون .. نه !

اسمیت عصاهاشو دستش گرفت و بلند شد : بهش به چشم یک رسوایی نگا کن . یک افشاگری …

اسمیت خندید : به چشم یک بازی بهش نگاه کن اما … تک تک سربازهایی که پشت سره اوه سهون صف کشیده بودن قبل از هر اتفاقی از من دستور می گرفتن . درسته که الان همشون مردن اما مطمئن باش این هم خواست من بود !

رُی لرزید . اینبار نه از خشم ، اینبار از ترس ! از ترس اینکه بین چه ادمهای کثیفی غوطه خورده … از اینکه چقدر می تونه به هوایی که تنفس می کنه اطمینان کنه ؟

-تو … تو چیکار کردی ؟

-این اخرین مرحله بود ، اخرین ازمون قدرت ! ازمونی که اوه سهون توش شکست خورد . من دیگه نیازی بهش ندارم …

به شدت وحشت کرده بود ، قلبش رو هزار ضربان میزد ، به سختی و با تحمل درد شدید پهلوش نیم خیز شدو نشست : می خوای چیکار کنی ؟ با سهون … با اکسو … می خوای چیکار کنی ؟

اسمیت نرسیده به دره اتاق ایستاد : مهره پایان می زنم . به اکسو … با هر 12 عضوش ، مهره پایان می زنم .

حالا که اکسو مال من نیست و سهون هم انقدر قدرتمند نیست تا شکستشون بده … اگه قرار نیست برای ارتش من بجنگن … نفس کشیدنشون دیگه چه لطفی داره ؟

دستش رو دستگیره ی در بود که رُی با لکنت اخرین سئوالش رو پرسید : کِ.کِی ؟

___

می لرزید ، ترسیده بود ، وحشت کرده بود !

چشمهاش چیزی جز سهون رو نمیدید .

و سهون …

سهون چیزی جز اون مُهر داغ که به کابوس هاش زده میشید رو حس نمی کرد .

نگاهه درمونده اش به صفحه ی نوری جلوش خیره مونده بود .

به اون چشمها … به اون لبخندها … به اون صداها … و حتی صدای خودش که به وضوح تو گوشهاش می پیچید …

پس حقیقت داشت ؟ تمام دروغهایی که به خوردش داده بودن حقیقت داشت ؟

اوه سهون … واقعا همون سرباز ، همون مهره ی بی خود ، همون تکه سنگی بود که این پا اون پا میشد ؟

 

سره یک میز بزرگ … با 11 نفری که جلوش نشسته بودن ، خودشون بودن . می تونست قسم بخوره اکسو جلوی چشمهاش بود و این صدای خودش بود تو مغزش !

صدای خنده ی اشنای چن بود : همینم مونده که ما دم به تلشون بدیم . اونوقت هممونو با هم گیر بندازن . راحتو بی دردسر !

کای درست کنارش بود ، دستشو بین موهاش کشید : پس نقشه چیه ؟ می خواین بچه ها شاینی رو بفرستین ؟ اونها تجربه ی جنگ دفاعی ندارن !

و لعنت ! اون صدای خودش بود !!! خودش بود ، چرا جواب میداد ؟   

-فقط یک نفر میره . کسی که اسمش جز حلقه نباشه … مگه نه ؟

نگاه همه رو روی خودش دید ، و سوهویی که جوابش رو داد : درسته . یکی میره که اسمش جز لیست نباشه .

نگاه کای ازش گرفته شد و تا روی سوهو چرخید : اما چطور ؟ ما هممون ..

کای لحظه ای سکوت کردو ادامه داد : فقط سهون … واستین ببینم یعنی سهونو می خواین بفرستین ؟

سهون لرزید . بدنش … چشمهاش .. قلبش …

صدای اشنای اون ، به نظر اولین بار بود اما صدای خشمگینش رو شنید که مثل پتکی رو وجودش کوبیده شد ، نگاهش درست رو لوهان بود : اره کایا . بچه ها فکر می کنن سهون اگه بره می تونه مینهو رو برگردونه . اما من بهشون میگم که سهون نه تجربه ی جنگ دفاعی داره نه توانایی اینکه با سربازای امریکایی بجنگه اما اونا باور نمی کنن .

خنده دار بود ، خیلی خنده دار ! چقدر زجر اور ، کی به سهون اجازه ی حرف زدن میداد ؟ چرا کسی دهنش رو خورد نمی کرد : من می تونم هیونگ .

چشمهای لوهان رو درست تو انعکاس نگاهش دید که می لرزید ، درست مثل امروزه خودش : چی ؟

اکوی اون جمله  ی لعنتی تو ذهنش … مثل اسیدی بود که روی پنبه ریخته بشه : من می تونم بجنگم . می تونم برمو مینهو رو برگردونم .

نیشخند تائو رو دید : دیدی لوهان هیونگ . سهون خودشم موافقه .

و لوهانی که با خشم مشتش رو روی میز کوبید : سهون بچه اس . نمی فهمه چی میگه . اون هرگز تا حالا نجنگیده . حتی نمی دونه جنگ یعنی چی …

اما لحن اروم شیومین ، درست شبیه خنجری بود که با ارامش به وجودش بکشن : خودتو گول نزن لوهان . خودتم شاهد بودی سهون تو تست قدرت چیزی از ما کم نداشت . تازه هر چی باشه قدرتش از من یکی بیشتره . سهون فقط نیاز داره اموزش ببینه تا برای جنگ اماده بشه .

صدای شکستن لیوان جلوی لوهان چشمهاش رو از شیومین تا روی لوهان برگردوند ، می دید دندون هاش از حرص چطور بهم فشرده میشن : باشه . بفرستینش بره . فقط وقتی جنازه اش برگشت براش گریه نکنین .

و با عصبانیت صندلیشو به عقب پرت کردو از محدوده ی دید سهون خارج شد .

اما سهون ناخوداگاه سرش رو برگردوند و به لوهانی که درست تو چند قدمیش ، بیرون از اون صفحه ی نوری ، خیره بهش نشسته بود نگاه کرد …

تو اون اتاق تاریک ، که هیچ نوری جز خاطرات گذشته ی سهون چهره اش رو روشن نمی کرد و منبع روشنایی دیگه ای به لوهان نمیداد ، نگاه خسته ی سهون چشمهای لوهان رو تماشا می کرد .

قلبش درد می کرد .

و لوهان و به وضوح التماس چشمهاش رو میدید .

و سهون اون لرزش سخت رو که انگار با تمام وجود عذرخواهی می کردن !

به سختی نگاهش رو از لوهان گرفت و از رو صندلیش بلند شد .

با بلند شدن سهون تمام 11 نفری که تو اتاق بودن بلند شدن اما سهون بی توجه به همه چیز قدمهاش رو سمته اتاقی که براش در نظر گرفته بودن برداشت .

دیگه لازم نبود ، سهون خسته تر از چیزی بود که بیش از این در برابر حقیقت ایستادگی کنه . حتی توان حرف زدن هم نداشت . اگر این تمام واقعیت بود … تسلیم شدن هم می تونست گزینه ی خوبی باشه !

قدمهاش رو زمین خونه کشیده میشد و نگاهش زمین رو طی می کرد که جفت پایی همراه صدای نفس هایی جلوش ظاهر شد .

بی رمق تر از همیشه سرش رو بلند کرد و نگاهش رو به لوهان داد که جلوش ایستاده بود :  باشه .. خیلی خب …

لوهان خیره به لبهایی که به سختی تکون می خوردن زمزمه کرد : سهونا ..

سهون دندون هاش رو روی هم فشار داد ، ادای اون کلمات … هرگز انقدر سخت به نظر نمی رسیدن : تو موفق شدی … من تسلیم میشم … من قبول می کنم … گذشته رو باور می کنم …

نگاه لرزون و ترسیده ی لوهان به چهره ی رنگ پریده سهون باقی مونده بود که با دیدن اون چشمهای سرخ …

سهون که میدید لوهان خیره بهش باقی مونده و جایی نمیره تنها لبخند پر نفرتی زد و با صدایی که بغض خشدارش کرده بود کلمات رو به سختی گفت : هنوزم چیزی هست که بخوای ژی لوهان ؟ بیش از شکست خوردن من ، هنوزم چیزی هست که بخوای به چشم ببینی ؟

 

 

 

اینم از این . چطور بود ؟ 

قبول دارم این چند قسمت اخیر به شدت تم غمناک داشت اما از قسمت اینده جو داستان تغییر می کنه ! پس ناراحت نباشین ^_^

راستی یادتون نره برای نویسندتون دعا کنین باشه ؟

می دوستمتون . 

Print Friendly

35 Responses

  1. وای عالی بود دختر من عاشق سهون فیکتم چون حس نیکنمم خودمم????به هرحال فیکت خ باحاله فقط یه سوال رشتت انسانیه میخوای نویسندگی حرفه ای رو دنبال کنی یا یه رشته ی دیه کنارش این?سال کنخوریا خیلی وقتشون پره??مرسی واقن??

    • خخخ نه اتفاقاااا رشته ام ریاضیه ! ولی می خوام نویسندگی رو کنارش داشته باشم .
      به شدت موافقمممم که سال چهارمیا وقتشون خیلی پره ، ولی خب ریاضیا اساسا بین بقیه ی رشته ها از همه ریلکس ترن !
      هذچند من الان به حدی فشرده دارم زندگی می کنم که حس می کنم با درسا و فیک تو یک قوطی کنسرو شدم خخخخخ
      این ماهی لب غنچه ای هارو دیدی ؟ عین اونام الان از شدت له شدگی …
      (بین خودمون ببمونه ولی منتظرم فیک تموم شه نفس بکشم !) ^_^
      ممنون از نظرت عزیزم .

  2. سلام تمومه اون یاداوری هایه سهون خیلی معرکه بود یه تراژدیه تلخ ولی بالاخره باید همه رو به یاد میاورد تنها مشکلش اینه که هنوزم لوهانو مقصر میدونه که با توجه به اینکه خودشم اینطوری فکر میکنه تقصیره هیچکی نیست ممنون جیگر

  3. سلام عزیزم
    ووووووووووووای این عصبانیت رۥی به مرزجنون میرسونه منووووووووووو چه ابهتیه داره این بشر آخه چرا من انقدر دوست دارم اینو؟؟؟چرا انقدر اخلاقش به شخصیت متفاوت سهون میاد؟؟؟ ووووووای رسما ضعف میکنم هرجا که رۥی هست تو داستان smile
    آخی احساساتم خالی شد.بریم سراغ اصل مطلب حالا..خخ
    امممم بخوام از اول بگم.واقعا باید اعتراف کنم حس درماندگی و گنگ بودن سهونو خیلییییی خوب نوشته بودی.و واکنش لوهان…دوسش داشتم واقعا.چه قدر گیجی سهونو دوست دارم اینکه نمیدونه حتی دیگه باید از کی متنفرباشه.اینکه میبینه همه چی راست بوده و همش یه سرنوشت از پیش تعیین شده.چه قدر تلخه آدم بخواد همه چیزو بهتر کنه،جلو اتفاق افتادن خیلی چیزارو بگیره هرچی جلوتر بره بفهمه اصلا هرچی درباره موقعیت فکر میکرده همش غلط بوده.
    قوی بودن لوهانو تحسین میکنم.وتو خیلی بهتر از قبل تونستی بین حس عشق و درماندگی و ترس لوهان و قوی بودنش ارتباط برقرار کنی.قبلنا یه ذره تو حس لوهان دچار اشکال میشدم یه جورایی انگار رفتار و حسشو نتونسته بودی درست تطبیق بدی ولی الان همه چی خیلی بهتر شده.و هینطور حس رۥی.اون خودخواهی و عشقی که کورش کرده و کارای ناخودآگاهش واقعا به جاهستن.اسمیتم که نگو.راستی بوآ…من هنوزم منتظرشم!نمدونم چرا احساس میکنم سرکلش بالاخره پیدا میشه.یعنی میدونم چرا همچین حسی دارم.چون خیلی یهویی رفت.به نظرم قطعا باید یه خبرایی باشه.فکر میکنم اون زمان که رۥی بخواد یه گندی بزنه قطعا سروکله بوآ پیدا شه..حالا اینکه دقیقا چه نقشی اونجا ایفا میکنرو هنوزبش فکر
    نکردم!
    صحنه آخرش واقعا غمگین بود sad
    چشمای درمانده لوهانو به وضوح میتونستم تصور کنم.و حس شکست سهونو.شکستش نه دربرابر اکسو بلکه دربرابر سرنوشتش.سهونکم…
    بالاخره تراشه به درد خورد! سهون داره میشه سهون کوچولوی خودم.یه ضعف خاصی داره که فقط مختص به خودشه.گوگول من!خخخ گوگول خبیث من!!!
    خلاصه که ایت واز واندرفول smile
    وااای داشت یادم میرفت!!!پوسترررررر.فوق العاده بووووووووووود پوسترت!!!!یه لحظه دلم ریخت پایین.واقعا خوب بود.حس غرق شدن تو داستانو صدبرابر میکنه پوسترات کلا جمیعا smile
    دیگه همین دیگه خیلی حرف زدم باز!
    متشکر بابت این قسمت
    موفق باشی
    دوستت دارم
    لحظه هات رنگی smile
    پ ن: راستییییییی هوای فوق العاده دیروزو لذت بردی؟! خخخ من که هنوزم واسش ذوق دارم smileقشنگ نبود انصافا؟!

    • به نظرم باید رُی رو بعد اتمام داستان کادو پیچ بفرستم دمه خونتون خخخخ
      اخ اخ منم خودم خیلی با پوسترام حال می کنم اساسا .
      عررررر هوا رو نگو دختر … عاشقشمممم … هرچند کل امروزو چاییدم از سرما ! خخخ
      ممنون از نظرت عزیزمممم
      بوس ^_^

      • وووووای میشه رُی رو بدی منننننن؟؟؟؟؟ ^^
        جیغغغغغغغغ هنوزم یادم میفته دلم میخواد خودزنی کنم!!!! ووووای خیلی هوای خوبی بود انصافااااا smile))
        خواستی رُی رو برام پست کنی تو یه همچین هوائی بفرستش لطفا عزیزم خخخ

  4. اجی فیکت عالیه و من از این جا سروع میکنم به نظر گزاشتن ✌
    اشکال ندارهههه؟?
    اخه من تا حالا ایمیل نداشتم وگرنه خدا شاهده سایلنت نیستم ?
    از این به بعد ساپورتت میکنم و هر چی تو دلمه رو(انتقاد ها و تحسین ها)از ته دلم برات مینویسم تا یه روزی به هدفت(نویسندگی) برسی ??
    و اینکه میتونم به جرات بگم قلمت مشکلی نداره و عالی مینویسی ولی اگه چیزی بود بهت قول میدم بگم
    و اینم بگم که گرچه نمیتونستم واست نظر بزارم ولی همیشه جا هایی که لازم بوده لایکت کردم??
    سبک داستانتو خیلی دوست دارم(قدرتاشون)?
    اغا من کل سوالام از فیکتو تو همین قسمت میزارم
    خب اهم اهم
    ۱-ایا جاسوس لوهانه و خودش نمیدونه؟یا لوهان قربانیه(با توجه به اون عکسه)؟
    ۲-کی این سوهو رو سرپرست کرده خدایی؟ینی نابودم کرده???
    ۳-وای ایکاش جنگ بکهیون و شوگا رو توضیح بدی؟(عه این که سوال نبود ?.اشکال نداره مهم نیّته)
    ایا ال با استفاده از قدرتش لوهان رو به شونصد روش امازونی مورد توجه قرار میده؟ایا من الان تو کابینت اشپزخونمون یه چیپس جاسازی کردم ولی حسش نیست برم بخورم؟ایا من عاشق بستنی ام؟ایا من پنج روز پیش تو یکی از طبقه های فریزرمون یه بستنی قایم کردم؟ایا من الان لو رفتم؟ایا از دهان شما اب سرازیر شده است ؟ ایا نویسنده ی خول وضعمان(که تو باشی)بر روی من تاثیر نهاده ای ؟
    جواب همه ی سوال های بدون عددم بله بود ?

    بزا اینم بگم که من ازت تقلید نکردم .من همیشه و بدون استثنا خل بازی در میارم و الانم خود واقعیمو نشون دادم.شاید از تو هم خل تر باشم!نمیدونم?
    خب دیگه زیاد حرف زدم
    مرسی که تند تند اپ میکنی اجی ????????????

  5. ?????????
    معذرت میخام اما چه قد این اسمیت عوضیه واقعا.کی باشه بمیره شرش کم بشه…
    سهون حالا الان تکلیف چیه؟؟؟؟
    آیا سهون مث بچه آدم قبول میکنه….
    ولی گناه داره بچه مونده تو خماری….

  6. فقط میتونم در وصف سهون بگم WTF
    خو آدم مزخرف خودت ک میبینی تنها کسی ک مخالف رفتنت بود لوهان بود چرا به بچم گیر میدی ک عذاب وجدانش بشتر شه پسره عنتر بیشعور…اوه معذرت سهون لاورا عاغا من خودمم سهون لاورم اما اعصاب نذاشته برام پسره پررو حقشه لولو بزندش صدای سگ بده خخخخ
    خوبه که نوشتت اینقد احساسات رو تحریک میکنه حالا چ اون احساسات عصبانیت الانم باشه یا غم قسمت قبل اما ب نظرم داستانت خیلی فقط روی یک جنبه متمرکزه داستان برای جذابیت علاوه بر درگیر کردن احساسات تنوع لازم داره ب نظرم باید ب بقیه شخصیتای داستان هم اجازه خودنمایی بدی
    چون گفتی اگه نظری داشتیم بهت بگیم اینا رو برات نوشتم پس
    دونسنگم فایتینگ ب امید نویسنده ی حرفه ای شدنت

  7. الان چرا سهون لوهان رو مقصر میدونه
    خوبه توی خاطراتشم دید که لو مخالف رفتنش بوده
    چطوری تشخیص این رو داد که لو میخواد شکست خوردنه اونو ببینه؟

  8. یعنیااااا….دلم میخواد سهونو بگیرم بزنم…چرا فکر میکنی لوهان شکستت رو میخواهید؟اه… قلمت اینقدر خوبه کودکان احساسات م رو به بازی میگیره.. .دمتاسفانه گرررم

  9. عرررررررررررررررررررررررررررررر خدایاااااااااااا?????یه اهنگ گذاشتم گلیه دال تا تهش گوش کلدم الان انقدر چشمام و دماغم قلمزه شبیه هیولا ا شدم از بس گلیه کلدم???اخه من چی بگم به تو دختر جون با این نوع نوشتن قصد دیوونه کردن منو داری؟بستنی اورده بودم بخورم همش اب شد انقدر غرق فیک بودم☺نمیتونن خاطرات سهونو برگردونن به جای اصلیش؟شاید این طوری بهتر شه?نمیدونم تو این چند قسمت واقعا قسمتی نبود گریه نکرده باشم?برای تو طنز و احساسی یا خشک و شاد فرقی نداره کاری میکنی به اون فضا عادت کنم و معتادش شم و برای بیشتر دونستن در موردش صبر کنم:-Cواقعا کارت ⚽⚽⚽⚽⚽⚽⚽⚽⚽⚽⚽⚽⚽?

    • عزیزمممم هم بیاد بگم ببخشید هم باید بگم دستم درد نکنه ! خخخخ
      ولی سعی کن حدالامکان باهاش زار نزنی خب ؟ خخخ
      ممنون از نظرت عزیزم .

  10. الهی هونهانکم ????لولوی مهربونم ….???
    اههههه ای اسمیت عوضییی الاغ بیشعور خر که هنوز زیادی حرف میزنه ?????
    امیدوارم اکسو قشنگ جوابش بده ????
    مرسی دوست خوبم ???
    فکر کنم دیگه لازم نیست بگم چقدر عالی بود ???چون قلمت همیشه فوق‌العاده است ??
    دستتون درد نکنه و تنتون سلامت باشه ???
    مررررررررسی و خدافظ ??

  11. هونهانمممممsad(
    توصیفاتت روح داره حس داره ادم قشنگ میتونه بفهمتشون واین خیلی عالیه
    این قسمتم مثه قسمتای قبل عالی بود عالی
    ادم قلبش درد میاد سهون خیلی زجر کشیده وهیچ کس مقصر نیست!هیچ کس
    و لوهانم همچنان پای عشقش وایساده و چه قشنگ میخواد عشقشون رو دوباره احیا کنه ، با ایستادن و تحمل کردن

  12. مرسیییییییییی عالیییییی بود البته هونهانم همیشه عالیههههه
    واقعا خسته نباشی گلم.میدونی این فیک یکی از بهترین فیک های هونهانه که تا حالا خوندم.بازم ممنونم ازت.^_^

  13. مرسی گلم. خیلی خووووب بوووووود.
    ممنون. خداقوت…
    وای اسمیت عوضی هنوز زنده اس؟ عرررررر. چرا؟ میخواد چکار کنه؟ باز داره نقشه ایی میکشه؟ چجوری میخواد اکسو رو ازبین ببره؟
    عرررررر. سهونکم. الهی. حقیقت مثل یه پتک خورد تو سرش!
    ولی از مه بیشتر، دلدلماسه لوهان سوخت. سهون نفهمیده که چه رابطه ای با لوهان داشته.داره همه ی نفرت و زجر کشیدنش و سر لوهان خالی میکنه. ولی گناه لوهانم چیه؟ عزیزم.
    خیلی غم انگیز بود.
    وای، رُی… بیچاره چقد واسه سهون ترسید.
    منتظر ادامش هستم.
    فایتینگ

  14. قشنگ بود دلم برای سهون خیلی سوخت حالا چه اتفاقی میفته
    چه بلایی سر هونهان و اکسو میاد
    بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم
    نمیدونم از خدا چی میخوای ولی امیدوارم به خواستت برسی
    دوست دارم بووووووووووووووووووووووووووووووووووس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *