هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 27.4

یک شب … همه چیز فقط کار یک لحظه اس !

یک مرز خیلی باریک جا به جا میشه …

یک حقیقت خیلی ظریف برملا میشه …

و درست همون لحظه اس که باعث میشه اون ادم رو از تمام دنیا متمایز کنین …

این قسمت بسیییی زیاده !

(چون ممکنه حواستون به دیالوگا پرت بشه و متوجه زمان بندی نشین تاکید می کنم سه روز از اتفاق قسمت قبل گذشته دوستان )

چاپ استیک هاش رو تو برنج شفته ای که دی او صبح زود بین خوابو بیداری درست کرده بود فرو کرد و نگاهش به صندلیه خالیه جلوش باقی موند ، سه روز از اون شب کزایی گذشته بود و سهون … سهون تقریبا نقش یک مجسمه ی متحرک تو خونه بازی می کرد ! نه احساسی … نه خشمی … نه عشقی …

شب ها تا صبح بیدار و صبح ها تا شب خواب ! به نظر می رسید سهون طوری فقط قصد گذروندن داره !

 کاملا تو فکر غرق شده بود که با صدایی به خودش اومد .

کای سرشو رو میز کوبید : هیچکس هیچ فکری نداره ؟؟؟ واقعا ؟؟؟ 11 تا مخ انقدر پوک ؟؟؟

چانیول تکه ی بزرگی از برنج رو تو دهنش چپوند : از این بیکاری تام لذت ببر کایا ! عالی نیست که صبح تا شب هیچ کاری برای انجام نداری ؟

سوهو دستش رو تو موهاش فرو کرد : چان ؟ میشه انقدر این وضعیت مزخرفو به رخ نکشی ؟

چان خندید : مشکلش چیه ؟

خودشو رو صندلی پرت کردو دستهاش پشت صندلی اویزون کرد : شما رو نمیدونم ولی این وضعیت واقعا برای من یکی مناسبه ! مگه نه بَکون ؟!

بکی چشمهای خوابشو باز کردو سرشو گردوند : ها ؟!

نیش چان باز شد : میگم دیشب خوش گذشت نه ؟

بک با چشمهای بسته اش ریز خندید: هه … اره .. خوش گذشت …

چشمهای گرد شده ی همه از دیدن چهره ی بک و گونه هاش که سرخ میشدن رو چانیول برگشت !

چان با دیدن اون چهره ها  از شدت خنده کاملا ناگهانی رو میز پخش شد ! دستش رو روی میز می کوبید و از شدت خنده حتی فرصت نفس کشیدن نداشت !

همه ی بچه ها ، حتی بکهیون که به سختی گوشه ش چشمش رو باز کرده بود دلیل خنده ی مستانه ی چان رو نمی فهمیدن که چان دستشو بلند کردو بین خنده هاش به بک اشاره کرد ، به سختی وسط خنده هاش حرف زد : وایییییی اینارووووو خخخخخ ، بک کل دیشب خیروپف می کرد ! شما هیونگا واقعا منحرفین خخخخ …

کریس صداشو صاف کرد : خیلی خب ، انقدرام خنده دار نبود .

چان به سختی خندشو کنترل کرد و انگشتش رو روی همه دور داد : یا یا یا … قبول کنین شما یه مشت منحرف بدبختین !

-کریس هیونگ راست میگه ، اصلا خنده دار نبود !

خیلی ناگهانی سره همه به سمته صدا برگشت !

سهون در حالی که با چهره ای پف کرده و موهای وز کرده تنشو می خواروند با قدمهایی که رو زمین می کشید وارد اشپز خونه شد !!!

نگاه کریس از همه گشادتر و به مراتب چشم های گرد همه رو سهون باقی مونده بود . حتی بکهیون هم با دیدن سهون خواب از سرش پریده بود .

و لوهان ، با چهره ی گنگی که دقیق شبیه علامت سئوال بود سرتاپای سهون رو تماشا می کرد ! احساس می کرد داره خواب میبینه ! یا شایدم کسی مموری خاطرات رو به یک سیستم هزار بعدی وصل کرده بود !

سهون که نگاه همه رو روی خودش حس می کرد خودشو تا جلوی یخچال رسوند و بطری ابجویی از دره یخچال بیرون کشیدو به دره یخچال تکیه زد .

به همه ی چشمهایی که روش بود نگاه کرد و با تعجب پرسید : چیه ؟

بکهیون با یک نیش باز که نشون میداد کاملا بیدار شده پرسید : تو … دیشب تونستی … یعنی … تو دیشب خوابیدی ؟

سهون دره ابجوشو باز کرد : شاید اگه چانیول هیونگ صدای خروپفتو با بالشت خفه می کرد و لوهان هیونگ زودتر برق اتاقشو خاموش می کرد منم زودتر می خوابیدم !

اون اسم … لوهان دوباره اون زمزمه رو شنید !

گوشه ی لبش به خنده ی بی جونی باز شد . قلبش درست مثل دیوونه ها به سینه اش می کوبید ..

لبای لی به سختی تکون خورد : ه.هیو.هیونگ ؟؟؟

شومین ارنجشو تو پهلوی چن کوبید : زودتر ؟؟؟

سوهو لبخند زد : سهونا ؟ چرا نمیای سره میز یک صبحانه ی درست و حسابی بخوری ؟ ابجو معده ی خالی رو بهم میریزه .

نگاه همه بین سوهو و سهون در حرکت بود ! تغییر سهون تو سه روز گذشته ، درست بعد از اینکه رسما با دیدن خاطراتش تسلیم شده بود و رفتار سوهو که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده همه رو شوکه کرده بود .

سهون سرشو تکون دادو مقداری از ابجوش رو پایین داد : همین خوبه .

دستش رو تو جیب شلوار گشاد تو خونگیش فرو کردو درست رو صندلیه خالیه جلوی لوهان نشست . رو صندلی چهارزانو زد : ببینم ؟ شما بادیگاردین یا نگهبان ؟

نگاه پرسشگرانه ی بچه ها رو سهون چرخید که سهون سئوالش رو کامل کرد : شما واقعا هیچ کاری جز خونه موندن ندارین ؟ یا شایدم نگرانین من کار اشتباهی بکنم ؟

دی او ریز خندید : ما گذاشتیم ابا از اسیاب بیفته ، بعدشم ما عموما تو شهر کاری نداریم !

چن سری به نشونه ی تایید تکون داد : شاید بخوایم برگردیم خونه ی خودمون . ولی فعلا نه …

کریس نگاهی به چن انداخت : اهوم . البته باید یکسری خونه رو بازسازی کنیم .اون خونه یک خرابه اس !

سهون چشمهاش رو ریز کرد : خونه ؟ کدوم خونه ؟ مگه اینجا خونتون نیست ؟

سوهو سرشو به دو طرف تکون داد : تو چیزی یادت نیست ،اینجا خونه ی ما نیست ! ما تو جنگل زندگی می کردیم .

سهون کج خندید : خونه درختی داشتین ؟

چانیول با یک نیش باز جواب داد : ما یک خونه ی خیلی گنده وسط جنگل داشتیم ! همه با هم اونجا زندگی می کردیم . همون خونه ای که تو خاطراتت دیدی .

نگاه سهون جدی شد : چرا اومدین اینجا ؟ چه بلایی سره خونه اومد ؟

لحن صمیمانه ای که سهون برای خطاب خونه استفاده می کرد لبخندی به بچه ها می داد ، همین که نمیگفت خونتون حس خوبی داشت !

قبل اینکه کسی جواب سهون رو بده خودش زمزمه وار جواب داد : خونه ی وسط جنگل … اولین حمله . یادمه . و دوباره ابجوشو سر کشید .

 سوهو جدی بود : ولی تو اونجا نبودی !

سهون نیشخند عجیبی زد : من از اعزام و رو در رویی با شما منع شده بودم . بعد از اولین شکست ژنرال اسمیت ، کسی که فرماندهی اولین حمله رو داشت ، من قانعش کردم رهبری ارتشش رو برای حمله به من واگذار کنه .

کریس جدی بود : تو از جنگیدن با ما منع شده بودی ؟ چرا ؟ خیال می کردم تو رو برای همین می خواستن .

سهون اخرین قطره ی ابجوش رو فرو داد و بطری خالیش رو روی میز گذاشت : ظاهرا می ترسیدن . نمی دونم چرا ولی نمی خواستن من با شما رو به رو بشم . حداقل نه تا وقتی که شما تحت کنترل نیستین .

کای پوزخند زد : پس ما واقعا برد کردیم ! ترسشون محقق شد ! ما تو رو پس گرفتیم .

سهون خیره به کای سرشو پایین انداخت و از سره میز بلند شد و نفس عمیقی کشید . بطری ابجوش رو تو سطل انداخت و قبل اینکه اشپز خونه رو ترک کنه رو به بچه ها زمزمه کرد : در هر حال ، نمی دونم برنامه چیه .. ولی شاید بهتر باشه هر چه زودتر کارو بار درستو حسابی جور کنین . خیلی اعصاب خرد کنیه که هر روز تا شب تو خونه این ! شاید بد نباشه منم یک کار برای خودم جور کنم .

و  همونطور که پاهاش رو دنبال خودش می کشید و دستهاش تو جیب شلوار خونگیش بود از اشپز خونه بیرون رفت .

___

 

پشت دره اتاق ایستاد . نگاهش رو در خیره مونده بود و برعکس چیزی که باید هیچ حس غیر متعارفی نداشت ! نه استرس … نه زمزمه کردن مداوم جملاتی که می خواست بگه … حتی هیچ تصوری از تصویری که قرار بود پشت در ببینه یا اتفاقی که قراره بیفته نداشت .

به ارومی مشتش رو روی در کوبید . دقیق سه باز .

ولی هیچ جوابی نگرفت و شانسش رو دوباره امتحان کرد . اینبار هم دقیق سه بار اون دره قهوه ای رنگ رو کوبید .

اما اینبار هم هیچ جوابی نبود . از طرفی شک کرد که نکنه تو اتاقش نیست و از طرفی مطمئن بود تو اتاقشه !

کاملا بی تفاوت به ارومی دستگیره ی در رو چرخوند و در رو باز کرد . حدسش درست بود . تو اتاق بود ، و دلیل نشنیدن صدای در زدن هم کاملا واضح بود .

لوهان هدفون هاش رو تو گوشهاش فرو کرده بود و در حالی که زانوهاش رو تو بغلش گرفته بود سرش رو روی زانوهاش گذاشته بود .

سهون به ارومی وارد شد و نگاهی به اون اتاق ساده انداخت .

براش عجیب بود . می دونست کسی با لوهان هم اتاقی نیست اما نمی دونست چرا دو تخت تو اتاقش هست ؟!

قدمهاش رو به ارومی برداشت و بعد از بستن دره اتاق رو تخت خالی نشست .

تخت یخ زده درست شبیه تخت لوهان بود اما مشخص بود صاحبی نداره .

سهون نفس عمیقی کشید و بی توجه به عطر گرمی که فضای اتاق رو پر کرده بود به جسم مچاله شده ی جلوش نگاه کرد .

شبیه بود . شبیه چند روز پیش خودش . نیشخند زد . برای خودش هم تغییر با این سرعت عجیب بود . عجیب بود که سهون انقدر خوب با این تسلیم شدن کنار اومده بود .

دستهاش رو ستون بدنش کرد و بهشون تکیه کرد . نگاهش رو روی سرتاپای لوهان راه برد و دوباره رو صورتش که روی زانوهاش گذاشته شده بود برگشت .

نه ! زیاد شبیه چیزی نبود که اون خاطرات رقت انگیز نشونش میدادن . تقریبا نصف شده بود !

می تونست حدسهایی بزنه . حدسهایی که ترجیح میداد بهشون فکر نکنه .

 

از رو تخت بلند شد و رو به روی لوهان نشست و به ارومی دستش رو لمس کرد که باعث شد لوهان با وحشت سرشو بلند کنه .

هرچند … دیدن چهره ی سهون وقتی از اون فاصله بهش نگاه می کرد مطمئنا تپش قلبش رو بالا می برد !

هدفون هاش رو از گوشهاش بیرون کشید : کی اومدی ؟

-ترسوندمت ؟

لوهان لبخند بی رمقی زد : مشکلی نیست .

-به دقیقه نرسید .

لوهان به چشمهای اروم جلوش نگاه کرد : حالت به نظر خوبه .

سهون نیشخند زد : من با تو راحت تر از بقیه حرف می زنم !

لوهان جمله ای که خودش به سهون گفته بود رو به یاد اورد و سهون ادامه داد : حالم خوب نیست ولی همینکه ظاهرم اینو به بقیه نشون میده کافیه . کسی خودشو نگران نمیکنه .

لوهان بلافاصله جواب داد : من می کنم .

سهون کج خندید : سماجتت تحسین برانگیزه . نمی دونم می خوای به چی برسی !

-به تو !

اولین بار بود لوهان انقدر رک حرفی رو میزد .

سهون لحظه ای خشکید اما خیلی زود به خاطر اورد چرا اومده بود !

-اون مموری رو می خوام .

اخم عجیبی بین ابروهای لوهان نشست : چرا ؟ اصلا از کجا فهمیدی دست منه ؟

سهون دستشو جلو برد : فرقی نمی کنه . من می خوامش .

لوهان با جدیت سئوالشو تکرار کرد : چرا ؟

سهون دستش رو پایین اورد و خندید : طوری رفتار می کنی انگار جونتو می خوام ! اون فقط یک تکه مموریه همین .

لوهان همچنان اخم داشت : اون مموری جونمه ، پس بهم بگو برای چی می خوایش ؟

سهون خندشو خورد : جونته ؟

-تو نمی فهمی . تمام زندگی من همون یک تکه مموریه . به باد نمیدمش .

-به من چی ؟

لوهان لبخند تلخی زد . سهون هنوزم کل کل کردن رو دوست داشت .

-بهم بگو مموری رو برای چی می خوای .

سهون راحت تر رو تخت نشست : اون مموری خاطرات 20سال زندگیه منه نه تو . فکر می کنم اونی که باید مموری رو داشته تو نیستی . بلکه منم !

لوهان کاملا جدی بود . کلماتش رو محکم ادا می کرد : اشتباه می کنی اوه سهون . اون مموریه زندگی تو نیست . زندگیه منه .

-هه . چرا ؟ خوشت میاد فیلم زندگیتو تماشا کنی ؟

-متنفرم از اینکه زندگی امروزم رو تماشا کنم .

نگاه سهون به یک نگاه خشمگین تبدیل شد : چی ؟

لوهان پوزخند زد : چیه ؟ ناراحتت می کنه ؟ تنفرم از این وضعیت ؟ من درست سه ماه شده که دارم با اون مموریه لعنتی زندگی می کنم . تمام زندگی من تو اون یک تکیه مموری خلاصه شده . ترجیح میدم گذشته ی شیرینم رو باور کنم تا امروزه نفرت انگیزمو .

سهون با خشم زمزمه کرد : امروزه نفرت انگیز ؟ هه … انگار دیالوگ های منو دزدیدی !

ببین کی حرف از نفرت انگیز بودن زندگیش می زنه ! خیال می کنی اینکه صبح تو یک زندگی برنامه ریزی شده چشم باز می کنم حس خوبی داره ؟ فکر می کنی اینکه میام و سر میزی که دشمنام دورش نشستن میشینم و کنارشون ابجو می خوردم لذت بخشه ؟ توهم زدی ! هم صحبتی با اکسویی که یک روز رو در رو باهاشن جنگیدم ، اکسویی که بهم ترحم کردو منو نکشت ، خیلی نفرت انگیز تر از امروزه توئه . این منم که دارم تو کابوسم زندگی می کنم نه تو !

لوهان گوشه ی لبش رو بالا کشید و خیره به اخم محکمی که پیشونی سهون رو خط انداخته بود از جاش بلند شد .

پشت به سهون سمته کمد رفتو جعبه ی نقره ای رنگش رو که درست تو یکی از طبقات کوتاه کمد بود رو برداشت .

جعبه رو محم بین انگشتهاش فشار میداد که رو تخت ، رو به روی سهون برگشت : شنیدی سوهو چی گفت ؟ من قانون شکنی کردم . من حق نداشتم اینو داشته باشم . چن و شیو امکان نداشت قبل رفتنت خاطراتتو برام کپی بگیرن ولی من …

سهون پرید وسط حرفش : ولی ظاهرا زودتر از تصورت عادت کردن با من مثل یک رباط رفتار کنن .

لوهان به بی حسی سِر کننده ای که به چشمهای سهون برگشته بود نگاه کرد : نمی دونم چطور زنده ای اوه سهون . هنوز قلبی تو سینه ات هست ؟

سهون نیخشند زد : بعید میدونم .

-من مطمئنم که نیست .

-ناراحتت می کنه ؟

-تو برام فرقی می کنی .

-من برای خیلی ها متفاوت بودم . مهره ی بیخود ، برگ برنده ، شانسه یک لاتاری ، اسباب بازی . یک دور برای همه بازیچه شدم . برای تو چی ام ؟

لوهان لحظه ای مکث کرد . می دونست سهون معنی کلمه ای که میگه رو نمی فهمه : زندگیم !

سهون چشمهاش رو ریز کرد : جنگ تموم شده . من تسلیمم . هنوزم داری چاقو تیز می کنی ؟

سهون با اخم از جاش بلند شد که صدای فریاد لوهان متوقفش کرد : صلاح ؟ عشق صلاحه لعنتی ؟ هه اره … البته که صلاحه … همونی که تو تو قلبم فرو کردی . چرا نگام نمی کنیییییییییییی ؟ تا کی می خوای عین یک تیکه سنگ فقط از کنام رد شی ؟ تو اصلا چشمهامو میبینی ؟ تو اصلا صدامو میشنوی ؟

تو اصلا منو میبینی اوه سهوننننن ؟؟؟

سهون قدمی به عقب برداشت : چیه ؟ می خوای بگی عاشقمی ؟؟؟

لوهان با خشم از جاش بلند شد : تو کوری ، کر شدی … قلبتو از سینه ات کشیدن بیرون ، من واقعا به کدوم امید زنده ام ؟ وقتی تو حتی منو نمیبینی !

سهون اخم کرد : تمومش کن . چقدر دروغ ؟ چقدر فریب ؟ منی که برای تو عشقم ، برای مک اسباب بازی بود ، برای میلر مهره ی بیخود ، برای اسمیت برگ برنده ، برای رُی شانسه لاتاری … من از همه کشیدم ، انقدر رو وجودم خط خطی شده که دیگه جا واسه یادگاری های تو نمونده … بهتره تنه یکی دیگه رو برای نقاشی هات پیدا کنی .

سهون برگشتو خودشو به دره اتاق رسوند اما همینکه در رو باز کرد دره اتاق محکم به هم کوبیده شد ، سهون با خشم سمته لوهان برگشت : بازش کن .

لوهان از خشم می لرزید : یادگاری ؟ اسم عشقه من یادگاری نیستتتتتتتتت . عشقه من نقاشی نیستتتتتتت .

با قدمهای بلندی که رو زمین کوبیده میشد خودشو به سهون رسوندو تنشو محکم به در کوبید : اسم عشق من خط خطی نیست . عشق منو با کثافت کاری های اونا یکی نکن .

سهون بی توجه به دردی که تو کمرش پیچید نیشخند زد : پس چیه ؟ فکر می کنی برام فرق می کنه ؟ تو یا اونا … مگه من بیشتر از یک بازیچه بودم ؟

سهون اخم کرد : می تونی بهم بگی جنازه ! من خیلی وقته مرده ام . من فقط دارم یک جسمه بی حسو دنبال خودم …

دست لوهان محکم رو گونه ی سهون کوبیده شد و صدای بلند اون سیلی سرد تو کل اتاق پیچید . لوهان از خشم به نفس نفس افتاده بود . به شدت دندون هاش رو روی هم فشار میداد . مشتشو بالا اوردو محکم رو سینه ی سهون کوبید : اون قلب مال منه . شده از سینه ات بکشمش بیرون نمیذارم ازم بگیریش . اگه تو بغل دست یک مشت امریکایی درد کشیدی من درست تو اتاقم کنار عطرت با تک تک خاطراتت زجر کشیدم ، اگه با وجود تو بازی شد با قلب منم بازی شد . برام مهم نیست باور می کنی یا نه …

لوهان انگشتشو رو قلب سهون کشید : ولی بدون این . لعنتی . مال . منه ، من . صاحبشم ، این . قلب منه . تو . سینه ی تو . تو قلب منو ازم گرفتی اوه سهون . مسئولیت کارتو قبول کن .

-قلب تو ؟ تو سینه ی من ؟

سهون خندید . بلند و نفرت انگیز خندید : برات متاسفم ژی لوهان ، اگه قلبی که اینجاست مال توعه ، باید بگم خیلی وقته مرده .

لوهان قدمی به عقب برداشت : نمی تونی ! نمی تونی اینکارو باهام بکنی .

لوهان قدم دیگه ای به عقب برداشت . دستشو رو قلبش گذاشت : قلب تو اینجاست … تو .. تو چطور می تونی انقدر نامرد باشی ؟ من تمام این مدت برات نگهش داشتم . تو به من قول داده بودی … قول دادی وقتی برگردی دوباره عاشقم میشی … تو به من قول دادی اوه سهون .

سهون اخم کرد : چرا گذاشتی سهونت بره ؟ چرا گذاشتی قلبتو با خودش ببره ؟ چرا گذاشتی انقدر باهاش بازی کنن ؟ چرا گذاشتی سهونتو بُکُشن ؟ تو هم به اندازه ی من مقصری .

منو ادم بده نکن .

لوهان نیشخند زد . چشمهاش به وضوح خیس شده بود : تو حتی دلتم برام نمیسوزه .

-وقت درد کشیدنم کسی دلش برام نسوخت .

-ولی من عاشقتم !

سهون سکوت کرد . بدن ظریف جلوش می لرزید . چشمهای مظلوم جلوش خیس شده بودن .

سهون نمی تونست احساس عجیبی که اون چشمها بهش میدادن رو نادیده بگیره : انقدر دوست داری من ادم بده ی داستان باشم که اینطور جلوم اشک میریزی ؟ می دونی دست من دستی نیست که اون اشکها رو پاک کنه … می دونی یک قدمم سمتت برنمیدارم … تو فقط از من یک هیولای بدجنس میسازی … کاری می کنی خدا هم فراموش کنه اونی که تنهایی همه چیز رو تحمل کرد من بودم !

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد : من فقط می خوام تو برگردی !

-من جلوتم .

-تو مال من نیستی .

-قلبم درد می کنه .

-چون اون قلب منه !

-اونی که تو سینه ی توعه چقدر درد داره ؟

-خیلی … خیلی بیشتر از دردی که تو میکشی …

سهون لبخند بی رمقی زد : چون اون قلب منه !

-من قلبتو بهت پس نمیدم .

-دردشو دوست داری ؟

-قلبتو دوست دارم .

-قلبتو پس میگیری ؟

-دردشو دوست نداری ؟

-طاقتش رو ندارم !

لوهان قدم های ارومی به جلو برداشت . تو چند سانتی سهون ایستاد . خیلی اروم دستهاش رو باز کردو بدن سهون رو تو اغوشش کشید : متاسفم که دوستت دارم .

سهون سرشو سمته مخالفی برگردوند و سعی کرد اون عطر مست کننده و اون گرمایی که وجود یخ زده اش بیش از حد بهش نیاز نشون میداد رو ندید بگیره : نمی تونم . نمی تونم دوستت داشته باشم .

لوهان نیشخند زد : تو هنوزم فقط حسابتو سنگین تر می کنی اوه سهون …

___

با تمام وجود زمین خورد … با تمام وجود …

با کل ذهنش …

با کل عقلش …

با کل قلبش …

 

بغضِ اون صدا ، چیزی بود که سهون تقریبا بهش عادت کرده بود : حالم اصلا خوب نیست سهون .

نگاهش دقیق رو اون چشمها بود : لوهانا ؟ اگه چیزی شده بهم بگو . من گوش خوبیم .

و اون لبخند لعنتی  : اره . همیشه بودی . ولی درد من یک چیز دیگه اس . ای کاش می تونستم بگم … ای کاش می تونستم عوضش کنم …

دستای لوهانو تو دستاش گرفتو جلوش نشست . سرشو خم کردو تو چشماش ذل زد : نذار چیزی رو قلبت سنگینی کنه . بهم بگو . می دونی که دهنه من از گاوصندوقم چفت تره . بگو بذار سبک شی .

لوهان سری تکون داد . خیلی سعی کرد بغضشو فرو بده : بچه ها میگن … یکی باید بره اونجا . یکی باید نفوذی شه و بره امریکا و تو دستگاه جاسوسیشون نفوذ کنه تا بتونیم مینهو رو برگردونیم … می دونی … امروز لی چیزایی پیدا کرد که اصلا خوشایند نبود . از شکنجه ی جاسوسای ورودی گرفته تا … وای سهون تصورشم دیوونم می کنه .

سهون نگاهشو از لوهان نمی گرفت : مطمئن باش بچه ها فکر همه جا رو می کنن . نمیذارن به کسی اسیب برسه . اینم مطمئن باش که اگه … اگه اون یک نفر تو باشی … حتی شده جلوی بچه ها واستم نمیذارم … نمیذارم تو او یک نفر باشی …

لوهان ناگهانی دستاشو از دستای سهون بیرون کشیدو با خشم و عصبانیتی که تو صورتش بودو اشکایی که چشمهای روشنشو تار می کردن سره سهون فریاد زد : اگه اون یک نفر تو باشی من چیکار کنم لعنتییییییییییی ؟؟؟

 

چه بازی جالبی داشت … سرنوشت !

 

– تنها گزینه منم . یا میرمو مینهو رو برمیگردونم .. یا همینجا می شینمو مینهو همونجا کارش تمومه . گزینه ی دیگه ای نیست . پس خودتو عذاب نده .

کج خندیدو ادامه داد : کسی جز من پاشو از این خونه بیرون نمیذاره …

لوهان سشواره رو پاشو بلند کردو با عصبانیتی که تو تنش می دوید اونو تو دیوار کنارش خورد کرد : عوضیاااااااااااا .

به نفس نفس افتاده بود و سهون خیلی خوب صدای نفسهاش رو میشنید . نگاهش سمته دیوار و سشوار خورد شده مونده بود . قفسه ی سینش به تندی بالا پایین میشد که سهون شونه هاشو گرفتو سمته خودش برگردوندو قبل اینکه فرصت هر واکنشی به لوهان بده اونو تو بغلش فشرد . لوهان چشماشو بستو بغضشو قورت داد . دستاشو بلند کردو تنه لاغره سهونو بین بازوهاش فشرد .اما سهون چشماشو بست و اروم تو گوشش زمزمه کرد : تو رو خدا لوهان . تو رو خدا اینجوری نباش . سخته . بیشتر از اینکه برای تو سخت باشه برای منه . پس از این چیزی که هست بدترش نکن . نذار تمام مدتی که دارم برای ایندم ، برای اینده ی هممون تلاش می کنم تمام فکرم این باشه که تو رو با اشکای زیر بالشتت تنها گذاشتم . نمیگم از رفتنم شاد باش … فقط بهم بخند . بذار لااقل یاد خنده هاتو تو سختی هام داشته باشم . می تونی ؟

صدای شکشتن بغض سنگین لوهان رو شنید ، دستاش دور کمرش محکم تر کرد : دوستت دارم عوضی . چیکار کنم بفهمی ؟ چجوری بهت ثابت کنم ؟

 

دستهای لرزونش تن خودشو تو اغوش کشیده بود …

اشتباه می کرد .. انگار تمام عمرش اشتباه می کرد …

هیچ دردی عظیم تر از اون نبود … هیچ زخمی عمیق تر از اون نبود …

چه تنهایی عظیمی رو تنش سایه کشیده بود … چه غربت عظیمی بغلش کرده بود …

چقدر دل می خواست دوباره اون لبخندو ببینه … لبخندی که هر روز با تنفر تماشاش می کرد …

دوباره همونطور بغلش کنه .. همونطور که وقتی ازش گریزون بود بغلش کرده بود …

دوباره بشنوه که میگه عاشقشه .. همونطور که وسط اشکهای دیوونه وارش گفته بود …

دوباره سرش داد بکشه که نمیذاره بره و سهون مطمئنا اینبار هیچ جا نمی رفت … هیچ جا …

 

 

 

هیششششش ! سکوت اختیار کنین دیگه اِ -_-

بذارین حرف بزنم .

کلی حرف دارم نمی دونم از کجا شروع کنم ! بذارین اول از فیک بگم !

مجبور شدم می فهمیننننننننن مجبور !!!

مجبور شدم سه قسمتو یکی کنم اقا می فهمینننننن ؟؟؟

عر دارم یعنی الان عرررررررررررر ، بهم بگین داستانم خراب نشده … چون واقعا حس می کنم زدم داغونش کردم ! عرررررررر 

 

واقعا مجبور شدم ! یعنی نمودار مکان – زمانم بهم ریخت ، رُی جان زد تمام برنامه های منو خراب کرد ، اسمیتم روش ، من مجبورررر شدم بزنم سه قسمتو یکی کنم و شما تناقض زیادی در یک قسمت حس کنین -_-

( میگم رُی و اسمیت برنامه هامو خراب کردن منظورم یک چیز خفنیه حالا بعدا می فهمین )

خدایی خیلی سعی کردم اوکی شه .

تورو خدا بگین خوب بود … حالم بدهههههه : (((( 

از قسمت بعدم خیر سرم داستانم جذاب میشه … -_- صبور باشین . 

زیادم احساساتی نشین این سهون پررو میشه … 

پ.ن (!) : نظرات قسمت قبلتونم خیلی دوست داشتم خدایی عالیییی بودین … احساساتتون هی فوران می کرد من هی می خندیدم ^__^

(کلا پی نوشت دوست ندارم ولی چون وسط فاز غمم می خواستم به این نکته ی تا حدودی خنده دار – برای خودم البته – اشاره کنم مجبور شدم .)

باز هم اشاره می کنم که لطفا بهم امیدواری بدین حس نکنم زدم داسیمو داغون کردم …

( اگه واقعا خراب شده واضح بگین دیگه تا اخر عمرم از این غلطا نمی کنم )

سارا غمگینه … :(

خدافس …. 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 39 نظر 15 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Arnoosh
مهمان

عالى بود مرسى
منم متولد مردادم چهارده مرداد

bbh
مهمان

کلی گریه کردمممممممممممم عررررررررررررررر من هونهان میخوااااااااااااااام لطفا تند تند اپ کن پلیززززززززززززززززززززز

hitsugaya
مهمان

نه مثل قسمتای قبل خوب بید :)

Melika
مهمان

عالییییی بود اجی اصلا هم خراب نشده داسیت هر چی بنویسی عالیه
دستت درد نکنه

zoza/exol
مهمان

یکی ی دستمال بده ب من اب بینیم دراومد خخخ
الهی لوهانم چقد با درد صحبت میکرد دلم کباب شد قسمتی ک درباره ی قلبش ب سهون میگفت رسما عر میزدما
Blue sun فایتینگ

zahra
مهمان

چرا من احساس میکنم این قسمت تو این فصل از همه بهتر بود؟احساسات توش خیلی خوب توصیف شده بود در کل به نظرم عالی بود

Elena Salvatore
نویسنده

نه بابا خراب نشده فاز غمگین نزن جون من! من قلبم چسبیه فاز غمگین واسم خوب نیست! سهونم قلبش درد میکرد تو داستان :/

سایه
مهمان

نه همچینم خرابم نشده اتفاقا خیلی قشنگ بود

Hana
مهمان
عسل
مهمان

خیلیییییییییییییییییییییییییییییی عالی بود خیلیییییییییییییی
چقد اون تیکه که سهون گفت قلبم درد میکنه قشنگ بود
خیلی عالی بود اصلا من روانی اون تیکه شدم
ممنون اجی

یانا
مهمان

هااااااااا😯😯😧😧😟😟😐😐😑😑😑😤😌😌😀😀
واووو کلی حس های مختلف یهویی بهم حجوم اوردن

وااایییی😮لوهان چه سکانسی تو اتاق ساااخت😶ینی کفم برییید
اغا سهونم داره تحت تاثیر قرار میگیره هااااا
عاغا حله 💜💋
داستان عالی
نویسنده عالی
دیگه چی میخایم ما اکسوالا
هیچی دیگه
اصصصصلا ناراحت نباش✋نمیدونم تو قسمت بعد ری چجوری اعصابتو بهم ریخته،اما خیالت تخت
ما همه جوره هواتو داریم و دوستت میداریویوریویم(*˘︶˘*)(*^o^*)
مرسی 😍😘😘

هانا
مهمان

واییییییییییییییییی عالیییییییییییییییی بود عالییییییی کارت درسته فرزندم. خخخخخخ واقعا از این قسمت خیلی لذت بردم.خسته نباشی.^_^

rani
مهمان

امیدوادم سهون ادم شه
نمیشه نمیشههههههههه
وای اصن اینو نگو این قسمت عالی شده
ری وای بحالش دست از پا خطا کنه
مرسی^^

Naghme
مهمان

عالی بود.دیالوگا. به معنای واقعی.ساده و با قدرت تاثیر گذاری زیاد.یعنی یکی از اون سبکایی که من دوست دارم…اممم اتفاقا بنظرم اینجوری خیلی بهتر شد که سه قسمتو یکی کردی. تو آگاهانه یا غیر آگاهانه قسمتای مضاف داستانو حذف کردی و فقط صحنه و دیالوگای ناب رو باقی گذاشتی!فکر کنم این قسمت مورد علاقم بود..تا اینجا! عالی بود و..ممنون!

fojika
مهمان

khob divone shodi Awliyeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee luhan belakhre pokid

Sama
مهمان

عالیییییییییی بود
ممنون
خسته نباشی
گناه این لوهان

zhr
مهمان

واااااااااااااااای…بالاخره سهون داره ادم میشهههه…با خودم میگفتم اگه اینبارم با لولو بدرفتاری کنه باهاش یه کتک کاری مفصل میکنم…اخی
اخی…میخواد چیکار کنه سهوووووون…قسمت بعد رمانتیک میشه نه؟اگه اره به من بگووووو…
این روی و اسمیت میخوان چیکار کنن…برنامه شون چیه؟
اگه بزنن فاز هون هان رو خراب کنن میزنم فازشونو نول میکنم…وااای…عالی بووود…دمت گرم خدا قوت…قلمتتتتت محححححححشره

LILIA
مهمان

👏👏👏👁👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏…
اصلااااا هم بد نبود خیلی هم خوب بود…
حس های مختلفی بهم هجوم آورد…
این سهون هم دیگه خعلی شورشو در آورده حالا شایدم حق داره ها اما انگار نه انگار که خودش بود که خودشو میکشت میگفت الا و بلا من میخام برم…
لوهان خب خیلی زیر فشار روحیه.همش هم این سهون اذیت میکنه…
البته من نمیگم سهون آدم بده است…
الان ینی قراره ری و اسمیت بیان یه کرمی بریزن این وسط؟؟؟؟؟

فاطی
مهمان
سلام عزیزم وووووووووای سارااااااااااااااااااااااااا همونقدر که الان عر داری منم عر دارم!! لوهانم پر پر داره میشهههههههههههههههه لوهان منو داری چی کار میکنی دیگه خیلی فلک زده شده بچم :( سهونکممممممممممم…😭😭 ببین چه بلایی سرشون آوردی دختر… هعییییییی بچه های منو داری میکشی که …من به امید رُی اومدم که :( واقعا امیدوار بودم رُی داشته باشه که:( هوووووف خوب دیگه ابراز احساسات کافیه! خخخ فکر کنم به اندازه کافی فهمیدی چه جوریم الان ! درباره ی قلمت تواین قسمت بخوام بگم….اولین چیزیکه برام خیلییییی لذت بخش بود دیالوگات بودن.واقعا دوسشون داشتم.حساتم خیلی خوب گفته بودی واقعا میتونستم حسای سهونو… Read more »
فاطی
مهمان

یادم رفته بود اینو بگم…
پوسترت فوق -ال-عاده استتتتتتتتتتت!!!!!!خخخخخ

نرگس
مهمان

این داستان فوق العادستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت لعنتی دلم برات تنگ شده بود زود زود بزار

wpDiscuz