به چشمهایم نگاه کن ،

قسم می خورم آنقدر عاشق هستند تا تو را به زندگی پایبند کنند …

می دونم دلتون برام تنگ شده ^_^

منم دلم براتون یه ذره شده پس اول بریم سراغ این قسمت بعد بشینیم باهم حرف بزنیم هوم ؟

بذارین یاداوری کنم این قسمت به شدت مهمه ! و به شدت مورد علاقه ی منههه

-نه ! … ممکن نیست اینطوری از دستش بدم .

-من بهت هشدار داده بودم . بهت گفتم نباید بذاری همچین اتفاقی بیفته . هشدار دادم با یک اشتباه همه چیز رو از دست میدی .

-من فریب خوردم می فهمییییییی ؟ من قرار نبود حتی یک لحظه هم تنهاش بذارم . ولی اون لعنتی ها برای همه چیز نقشه داشتن . می دونستن سهون داره میره سراغشون .. می دونستن چطور گیرش …

-من همه چیز رو خیلی دقیق و واضح شنیدم . نیازی نیست این چیزا رو بهم بگی .

-من به کمکت نیاز دارم .

-چی تو سرته ؟ می دونی اسمیت ازش نمیگذره …

-می دونی منم ازش نمی گذرم !

-این بازیه قدرته ! و تو این پایین از همه بی قدرت تری . تو ناتوانی ، نمی تونی مقابل هیچکس بایستی . نمی فهمم چرا انقدر رو حماقتت پافشاری می کنی .

-اگه اون حماقتم باشه من تا اخر دنیا روش پافشاری می کنم .

-هه … با این وضع پایان دنیات دور نیست !

-تو طرف کی هستی ؟ من یا اسمیت ؟

-کور شدی . عقلتو از دست دادی . تو نه توانایی تغییر دادن نظر اسمیتو داری نه توانایی دراوردن سهون از چنگ اکسو رو . تو فقط داری خودتو بازی میدی رُی .

-پس بهم قدرت بده . بهم قدرت بده یکی از دو طرفو از پا دربیارم . من قسم خوردم پسش میگیرم …

-تو واقعا فکر می کنی من چیزی دارم که اسمیتو از عطشش به خون خلاص کنه ؟

-چیزی پیدا کن سهونو از پایبندیش به اون خونه خلاص کنه . بقیه اش هیچ اهمیتی نداره .

 

تلفن همراهش رو پایین اورد و تماس رو قطع کرد . نگاهش به خونه ی رو به روش باقی موند بود . به پنجره ی بزرگی که درست به میز بزرگ دوازده نفره مشرف بود …

و به سهونی که سره اون میز با لبخند نشسته بود .

-گفتم برمیگردم …

___

دستشهاش یخ کرده بود ، لرزش محسوسی داشت …

انگار بهشت برگشته بود … انگار زمان گردیده بود …

لوهان لبخند شیرینی رو لبهاش کشید و بار دیگه دستش رو تو موهای سهون به خواب رفته اش کشید .

وصف شدنی نبود … باور کردنی نبود … سهون برگشته بود ! سهون درست به جایی که بهش تعلق داشت برگشته بود …

فلش بک »

می تونست نور روشن صبح رو از پشت پلکهاش حس کنه . می تونست شروع روز جدیدی رو حدس بزنه …

قلتی زدو رو به سقف چرخید … لحظات کوتاهی نفس های عمیق کشید و بالاخره اجازه داد چشمهاش دوباره روز رو ببینه …

سقف سفید ، نور طلایی رنگی روش افتاده بود . نور ؟ روی سقف ؟

سرشو از سمته راستش برگردوند و پنجره ی پشت سرش رو نگاه کرد تا ببینه ایا واقعا پرده ای که دیشب باز کرده بود کشیده شده ؟

با دیدن پنجره حس گنگی بهش دست داد … کی صبح پرده ی اتاقش رو جمع کرده بود ؟

با چهره ی گنگی رو به سقف برگشت و با نفس عمیق دیگه ای اینبار پتوشو کنار زد و از سمته چپش چرخید تا از تخت پایین بیاد که …

با دیدن کسی که درست رو تخت مقابلش خیره بهش نشسته بود خشکید !

پاهاش سِر شده رو زمین افتاد و دستش بی حس پتوشو رها کرد .

نمی تونست چیزی که میدید رو باور کنه …

-س.سهونا … !

سهون همونطور که دستهاش رو دور زانوهاش حلقه کرده بود نفس عمیقی کشید : تغییر یک شبه عجیبه . می تونی تعجب کنی !

گوشه ی لب لوهان بالا رفت . اون تغییرات به قدری شیرین بود که باعث میشد خیال کنه داره خواب میبینه : بگو بیدارم .

-فقط سعی کردم … بیشتر .. شبیه اوه س.سهون باشم !

لبخند لوهان تمام عرض صورتش رو گرفت : پس دیدیش !

سهون سرشو پایین انداخت : عجیب بود ، تلخیه شیرینی داشت .

اوه سهونی بود که لبخند میزد ، راحت می خندید ، راحت اشک می ریخت ، راحت عاشق میشد ، راحت می بخشید … و این شیرین بود ! خیلی شیرین … اما …

اینکه دیگه همچین اوه سهونی وجود نداره ..تلخه !

-پس حالا … بهم حق میدی اوه سهونو دوست داشته باشم !

-بهت حق میدم دوستش داشته باشی ، اما حق نمیدم منو دوست داشته باشی .

لوهان سرشو پایین انداخت و به ارومی خندید : لعنت به تو اوه سهون … کی گفته تو عوض شدی ؟

سرشو بلند کردو بار دیگه ای تماشاش کرد ، به موهای سیاهی که رو پیشونیش برگشته بودو پرسینگ سردی که از رو لبهای سرخش رفته بود . وقتی سهون اینطور گنگ نگاش می کرد رو هم دوست داشت : پسری بود که منو از دوست داشتن خودش منع می کرد . من بارها و بارها بهش می گفتم حق نداره همچین حرفهایی بزنه ولی اون عذاب وجدان سنگینی داشت که بهش اجازه نمیداد عشق منو قبول کنه . و تو اوه سهون … تو هنوزم منو از دوست داشتن خودت منع می کنی .

لوهان دوباره خندید و اجازه داد قلب سهون به ارومی بلرزه : من مقصر نیستم اگه تو یک احمق به تمام معنایی ! تو به خاطر اشتباهات خودت حق نداری منو از دوست داشتنت منع کنی . اگه کمرم رو بشکنی من مقصرش نیستم و حتی … اگه دیگه اون سهونه شیرین زبونه گذشته نباشی … عادلانه اس من با دوست نداشتنت تقاص بدم ؟

سهون اه کشید : احمقه به تمام معنا .. صفت قشنگیه . بهم میاد مگه نه ؟

لبخند لوهان با یاداوری گذشته از رو لبهاش محو شد : اره … مطمئنن صفات بهتری هم برات هست ولی … روزی که با دونستن همه چیز ، با دونستن اینکه ممکنه لو بری ، بدون اینکه چیزی به کسی بگی ، از کنارم رفتی و من رهات کردم ، تو اون روز احمق ترین ادم دنیا بودی و من …

-تو به نظر عاشق می رسیدی !

نگاه لوهان در بازتاب با چشمهای سهون لرزید . سهون ادامه داد : تمام دیشب داشتم تماشات می کردم .. خیال می کردم گذشته ی بی دردم دیدنیه اما اشتباه می کردم … چیزهای جذاب تری هم تو اون مموری وجود داشت .

لبخند رو لبهای لوهان برگشت : قبول کن سهون دوست داشتنی تره !

سهون بغض کرد : باور اینکه عشق ممکنه … لذت تر بخش تر بود … باور اینکه منم روزی خوشبخت بودم … باور اینکه منم کسی رو داشتم که دوستم داشته باشه ..این چیزا خیلی شیرین تر بود ژی لوهان .

من زندگی جدیدم رو کاملا تنها بی هیچ احساس حقیقی که به وجودم امید بده شروع کردم . احساساتم جزء وظایفم نبود پس بهم یاد دادن خفشون کنم . هرگز کسی پیدا نشد بهم مفهوم کلمه ی عشق رو بگه …من دیشب همه ی نداشته هام رو یکجا دیدم … تو گذشته ی خودم !

تنها نبودم … شکسته نبودم … درد نمیکشیدم …

سهون لبخند بی رمقی به لوهان زدو اولین قطره ی اشکش از گوشه ی چشمش پایین افتاد : تو صادقانه دوستم داشتی … من واقعا کنارت می خندیدم .. تو پشتم بودی .. و من هرگز احساس تنهایی نمی کردم … اما … هرچقدرم که دلم می خواست اون ادم من باشم … نمیشد ! من اون نبودم ! اون من نبود … این تلخه … این تلخه لو.هانا …

لوهان میدید ، میدید که سهون چطور با زمزمه کردن اسمش بغضش رو تو گلوش خفه می کنه ، و این چیزی نبود که بذاره به راحتی جلوی چشمهاش اتفاق بیفته !

بی تاخیر از تختش پایین اومدو رو به روی سهون رو تخت نشست . تردیدی نداشت دستهای لرزونش رو که محکم پارچه ی شلوارش رو تو مشت گرفته بود بین انگشتهاش بگیره …

سرشو خم کردو به چشمهایی که خیس شده بود خیره شد . با لحن خیلی ارومی زمزمه کرد : این درست نیست … منو ببین … من درست همینجام … تو درست کنار خودمی … ما برای برگردوندن اون بهشت به چیزی بیشتر از وجود خودمون نیاز نداریم …

سهون چشمهاشو بست ، به هق هق افتاده بود : خیال میکنی راحته ؟ اوه سهون دوست داشتنی تو مُرده … زنده کردنش بیشتر از چیزی که بشه تصور کرد سخته … فکر می کنی ساده اس من هر روز تو چشم بچه هایی نگاه کنم که من باعث دردشون بودم … شاید به نظرت کاری نداره اینطوری جلوت بشینم و تو اینطوری دستامو بگیری … ولی اینا برای من درده … تو جای من نیستی .. من دیوونه وار می خوام جای اوه سهونی باشم که دیشب تو بغلت گرم میشد … ولی باور کن دنیای گرم بین دستات برای پوست خشکیده من حکم جهنم داره … دنیای من دنیای شیرین اوه سهون نیست … من اوه سهونه تو نیستم …

سهون دستهاشو از دستهای لوهان بیرون کشیدو صورتش رو پوشوند ، صدای پر بغضش قلب لوهان رو خط خطی می کرد : قلب من هر لحظه ای که از تو تاریکی تماشات می کردم به سینه ام چنگ میزد .. ولی تضاد خاطرات تلخم .. تک تک دردهایی که تو تنهایی کشیدم …

سهون اشکهاش رو پاک کرد و به چشمهای لوهان نگاه کرد : هر چقدرم که من بخوام .. هرچقدرم که تو بخوای … سنگ تو دستهای تو اب نمیشه …

لوهان دستهاشو به سختی بلند کردو دور صورت سهون قاب کرد . با اینکه از واکنش سهون می ترسید اما مطمئن بود .

اروم انگشتهاش رو زیر چشمهای خیسش کشیدو نوازششون کرد : اینکارو نکن .. با قلبت بی رحم نباش .. بیشتر از این به خودت درد نده …

لبخند گرم و دوست داشتنی رو لبهاش نشوند : ای کاش روزهایی که ژی لوهانه افسرده و بی رمقو که مثل چوب خشکی شده بود رو تو دستهات گرفته بودی رو به یاد می اوردی … تو از من چیزی ساختی که نبودم … تو منو به زندگی برگردوندی .. تو بهم لبخند دادی … تو بهم یاد دادی چطور دوستت داشته باشم …

می دونم قلبت باورم داره … پس به خاطرات تلخت بگو لوهانی هست که شکستتون میده … به ذهن تاریکت بگو لوهانی داری که روشنش می کنه … اگه سرنوشت داره امتحانم می کنه … من انقدر درسهای تو رو خوب یادگرفتم که بتونم همشون رو درست پس بدم . اگه تو امتحان من باشی … اگه تو تاوان من باشی … من تو رو به زندگی برمیگردونم … بهت لبخند زدن یاد میدم .. زندگی کردن یاد میدم ..من درسهای خودت رو به خودت پس میدم … اگه اینبار نوبت منه … پس بذار انجامش بدم … هوم ؟

اشکهای اروم سهون صورتش رو خیس می کرد و چشمهاش مظلوم تر از همیشه به نظر می رسید . نگاهش رو چشمهای روشن لوهان باقی مونده بود .

پشتش محکم شده بود ، اون سوز سرد کمر شکن رفته بود ، سهون تکیه گاه سختی که پشتش ایستاده بود رو حس می کرد .

دستش رو بلند کردو دست گرم لوهان رو از روی صورتش گرفت ، به احساس حضور ریشه ی محکمی که بهش چنگ بزنه احتیاج داشت : بهم بگو همه چیز درست میشه … بهم بگو این کابوس برای همیشه تموم شده … حتی تصور برگشت به گذشته هم نابودم می کنه … حتی یک لحظه هم نمی خوام … نمی خوام خیال کنم چیزی از گذشته ام هست که سراغم میاد …

لوهان به چشمهای جلوش که می لرزیدن نگاه می کرد . بی هیچ تاخیر و تردید خم شدو بوسه ی سبکی رو پیشونی گر گرفته ی سهونش زد ، دستهاش رو محکم فشرد : تو اینجایی … تو کنار خودمی … امکان نداره دوباره از دستت بدم .. دیگه نه …

پایان فلش بک «

نگاهش رو صورت ارومش باقی مونده بود . لبخند خیس از اشکش بهترین واکنش فیزیکی بود که بدنش بروز میداد … ولی در حقیقت شادی درونش خیلی بزرگ تر و عظیم تر از ین حرفا بود …

سهون به ارومی تو جاش چرخید و سمته لوهان برگشت ، حالا لوهان می تونست بهتر تماشاش کنه .. تحقق ارزوشو … برگشت زندگیشو …

-دلم می خواد به گذشته برگردم … ولی مطمئنن شروع حس بهتری داره … بیا شروع کنیم اوه سهون .

___

قدمهاش اروم بود و دستهای مشت شده اش رو تا انتها تو جیب های کتش فرو کرده بود . حتی از حضور محکم شالگردن مشکیش هم مطمئن بود تا کسی ، در واقع فقط اون یک نفر ، فعلا ، صورتشو نبینه …

-می تونی حسش کنی ؟

نگاه ممتد سهون همچنان به رو به روش بود . صدای خروج نفس گرمش رو شنید : این روزا بیشتر از هر چیزی سعی می کنم به احساسات خودم فکر کنم … نمی تونم بیشتر از این به خودم بد کنم . نمی تونم بیش از این بذارم وجودم از دست بره …

-می خوام اینو بدونی اوه سهون … تحت هیچ شرایطی … من کسی نیستم که تنهات بذارم . می خوام بدونی تا اخرش منو کنارت داری …

نگاه سهون از جلوش گرفته نمیشد و رُی این حس رو میشناخت … نیشخندی گوشه ی لبش نشست و به تعقیب قدمهای اروم اون دو نفر ادامه داد …

-من همه چیزو دیدم لوهان … باور کن یک فرصت برای باور همه چیز کافیه که منو به زندگی برگردونه …

-هی … من باور دارم تو همین حالاشم به زندگی برگشتی … تو شبها اروم می خوابی !

بالاخره صورت سهون سمتش برگشت . تونست نیم رخ سهونش رو ببینه که لبخندی رو لبهاش اومده بود . لبهای سرخی که پرسینگ نقره ای مورد علاقه ی رُی از روشون رفته بود .

-دیگه خبری از کابوس نیست ، دیگه خبری از وحشت نیست .. گذشته ی اروم اوه سهون بود که این توانو بهم داد تا تکه های خرد شدمو کنار هم برگردونم .

لبخند پسری که کنار سهون قدم میزد رو هم دید : تا لحظه ای که سهون منو برام برگردونی از کنارت تکون نمی خورم .

لبخند سهون از رو لبهاش رفت : تو که گفتی تا اخرش کنارم کنارم می مونی !؟ انقدر زود نظرت عوض شد ؟

صدای خنده ارومی شنید : اشتباه نکن اوه سهون ، تا لحظه ای که سهون منو برام برگردونی از کنارت تکون نمی خورم … و بعدش این تویی که از کنارم تکون نمی خوری …

پای رُی قبل اینکه قدم بعدی رو برداره میخکوب شد . نگاه خشکیده اش ناگهانی به سمته جلوش بلند شدو تونست ببینه .. تونست نگاه سهونش رو روی اون پسر ببینه … اون لبخند … اون گونه های رنگ گرفته … اون چشمهای براق …

طوری همه چیز رنگو بوی زندگی گرفته بود که انگار سهون قبل این روزها فقط یک مرده بوده !

“-از سهون حرف می زنم ، سهون همون عضو اکسوئه که برای نجات چوی مینهو اینجا بود ، من اطلاعات رو دزدیدم رُی ، خودمم باورم نمیشد اما حقیقت همینه ….

-می خوای بگی سهون … قدرت فراطبیعی داره ؟

-دارم میگم سهون عضو اکسو بوده ، اما از اونجایی که پرش خاطرات داره و چیزی به یاد نمیاره مطمئنن حافظش رو قبل اینکه به ماموریت بیاد پاک کردن .. سهون چیزی به یاد نداره …

-اونا یک سهون جدید برای اهداف خودشون ساختن ؟

-این مهم نیست .. مهم اینه که سهون یک روز بالاخره در کنار ژنرال اسمیت جلوی تمام اون افراد می ایسته … این مهمه رُی !!! این اتفاق نباید بیفته … در این صورت مطمئن باش خیلی سریعتر از چیزی که فکرشو بکنی سهونو از دست میدی ، همینکه سهون به یاد بیاره کی بوده یعنی تو جفت شیش به گذشته ی سهون باختی . من ذهن سهون رو دیدم ، من می تونم بگم سهون چه شخصیتی داره ، سهون به قدری درد و زجر تحمل کرده که مطمئن باش همین که حس کنه اغوش گرمی به اسم دوست یا خانواده داره به همه چیز پشت پا می زنه ، هرچقدرم که سهون سردو بی احساس باشه ، مطمئن باش روزی که بفهمه می تونه زندگی کنه ، زندگی و ارامش رو به همه ی کثافت کاری های ژنرال اسمیت ترجیح میده . “

قدمهای سبک از جلوی چشمهاش دور میشدن و رُی در گذر زمان ایستاده بود . احساس بازنده ی بزرگ بازی بود که بهش غالب شده بود …

از خشم می لرزید … وجودش به اندازه ی مذاب جوشانی گر گرفته بود …

دست یخ کردشو تو جیبش فرو کرد و تلفن همراهشو بیرون کشید . رو شماره ای که این روزها بیشتر از همه باهاش صحبت کرده بود ضربه زد و منتظر پایان صدای بوق موند .

-کن بوآ هس…

-برام پیداش کردی ؟

-چی ؟ رُی تویی ؟

رُی از خشم فریاد کشید : برام پیداش کردی لعنتیییییی ؟؟؟

-چی ؟ از چی حرف میزنی ؟

رُی به سختی نفس ارومی کشید : میدونی چقدر می خوامش .. می دونی چقدر راحت دارم این بازی رو میبازم … داری به چشم میبینی هیچ راه پس و پیشی برام نمونده … هنوزم میگی دارم از چی حرف میزنم ؟

-اروم باش رُی . من نیاز به فرصت دارم .

-نیاز به فرصت داری ؟ هه … هر ثانیه ای که من دیر می کنم اون کیلومتر ها ازم دور میشه لعنتی …

-اگه می خوایش پس باید صبر به خرج بدی … تا وقتی زمانش نرسیده نباید شروع کنی . در غیر این صورت اخرین برگ برنده رو هم از دست میدی .

-برگ برنده ؟ داری از چی حرف میزنی . برگ برنده ی من سهون بود که الان درست داره از جلوش چشمهام محو میشه و من هیچ کاری از دستم برنمیاد …

صدای خنده ی بوآ رو از پشت تلفن شنید : حالا که سهون به اکسو برگشته .. اگه کسی شده باشه که قبلا بوده … مطمئن باش خیلی شکستنی تر از گذشته اس . و این برگ برنده ی واقعیه !

-کن بوآ . می دونی من کسی نیستم که سهون رو بشکنم .

-منم نیستم . سهونم نیست . و همین کافیه تا همه چیز اونطور که تو می خوای پیش بره …

رُی نگاه گنگش رو از جلوش گرفت ، کلافه شده بود : نمی فهمم از چی حرف میزنی …

-صبور باش . من اسمیتو تا زمانی که لازم باشه عقب نگه میدارم ، بهت زمان میدم تا بتونی در موقعیت مناسب ضربه بزنی … مطمئن باش به محض اینکه تو بتونی سهونو به دست بیاری … اسمیت کارو برامون تموم می کنه .

 

 

 

خب خب خب … ! واستین !

لطفا سعی نکنین حرفامو حدس بزنین چون خیلی کلیشه ای میشه خخخ …

اول از همه یک تشکر گنده بکنم ازتون ، چون من واقعااااااا قسمت قبل دپرس بودم ! و نظراتتون واقعا به دادم رسید . هرچند من هنوزم باور دارم نسبت به توقع خودم به شدت فاتحه خون شده بود -_- … بگذریم … فقط می خوام بدونین من خیلی خیلی ازتون ممنونم . خیلییییی …

و یک معذرت خواهی کوچولو ! بابت تاخیرم !

چرا کوچولو ؟؟؟؟

چون اگه شما این چند روز اخیر کنار من می بودین الان از دیدن من تو سایت چشمهاتون از حدقه میزد بیرون خخخ

 

فقط در یک جمله خلاصش می کنم : گاز نجیب بود تحت این فشار و استرس واکنش میداد ! -_-

من که جای خود دارم … وگرنه شما که می دونین من چقدر رو اپ کردنهام الرژی دارم ، مگه نه ؟ :)

لپ مطلب اینکه محتاجم به دعاتون شدید ! قول بدین واسم دعا کنین منم قول میدم در ادامه ی فیک خباثت به خرج ندم ^_^

می دوستمتون … 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)