هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 29.4

تم این قسمت شیرین است و بسی دوست داشتنی … 

پوستره قسمت اولم رو یادتونه ؟؟؟ 

-خخخ فقط کافیه همه چیزو به من بسپاری . من خیلی خوش سلیقه تر از چیزی ام که به نظر می رسه . بچه ها همیشه منو برای خریداشون می برن . البته بهتره یاداوری کنم کریس تنهایی استایلای لوس و لششو انتخاب می کنه .

سهون لبخند ساده ای زدو لوهان جلوتر دره اصلی خونه رو باز کرد و به محض باز شدنه در …

-یاااااااا !

صدای فریاد لوهان هر کسی رو به هر وضعی که بود ثابت کرد .

-هیچ معلوم هست اینجا چه خبرهههههه ؟؟؟

سهون با جیغ دوباره ی لوهان خودشو ملزم کرد خونه ای که شاید یک بلایی سرش اومده بود رو ببینه ! اما با دیدن سرو وضع خونه و بچه هایی که هر کدوم به شکل فجیعی خنده دار شده بودن نتونست صدای قهقه اش رو خفه کنه .

چانی که سرتا پا خیس شده بود یقه ی سوهویی که گوشه ی لباسش اتیش گرفته بود رو نگهداشته بودو بکی درحالی که بالشتک پَر کوچیکش سر باز کرده بود و می خواست اون رو تو سره لی بکوبه رو مبل خشکش زده بود ! حتی کای هم بالای کابینت ایستاده بود و چن رو با قابلمه ی پر غذای دستش تهدید می کرد و به شیومینی که با سرو صورت کثیف رو زمین اشپز خونه افتاده بود می خندید ! البته وضع خونه ی پُر پرَ که تیکه ای از فرش تزیینیش هنوز در حال سوختن بودو دیوار هاش گوجه ای شده بودن هم دیدنی بود !

سهون به تیغه ی در تکیه زدو دستش رو جلوی دهنش گرفت تا بیش از این صدای قهقه اش بلند نشه .

لوهان نفس عمیقی کشید و دستش رو بین موهاش کشید : تائو کجاست ؟

کریس که پشت به دره ورودی رو مبل درازکشیده بود دستش رو بلند کردو به اتاق انتهای خونه اشاره کرد .

لوهان داد کشید : تائووووو ؟؟؟ من دو ساعت قبلو پیشنهاد می کنمممم !

و با قدمهای خشمگینی که مشخص بود سعی دارن اروم باشن تمام خرید هاشو وسط خونه رها کردو سمته اتاق رفت !

سهون بالاخره از تیغه ی در جدا شد و نگاه اجمالی دیگه ای به خونه نداخت : دعوا بین کسایی که قدرت دارن … شاید بهتر باشه شما هیچوقت اینکارو نکنین ! ممکنه کسی رو از فرط خنده بکشین !

و دوباره خندید .

چانی با دیدن خنده ی سهون یقه ی سوهو رو ول کردو با لباسهایی که اب ازشون میچکید خودشو کنار سهون رسوند و با لبخند گشادی که تموم دندون هاش رو نشنون میداد دستش رو دور گردنش گذاشت و سهون رو سمته خودش کشید : می بینم که دور دور کاپلی شادو شنگولت کرده ! بیا بشین تعریف کن ببینم … کجاها رفتین ؟ چیکارا کردین ؟

سهون لبخندشو خورد و فقط گوشه ی لبش رو بالا نگهداشت . بکی که ظاهرا بی خیال فرو کردن بالشتکش تو دهنش لی بود رو مبل نشست و بالشتک رو پشت مبل انداخت : شام نخریدین ؟ ما واقعا گشنه ایم !

چانی بی توجه به بکی سهون رو سمته مبل کشید و کنار بکی نشوندش و خودشو کنارش جا کرد : خب خب تعریف کن … چطور بود ؟

سهون لبخند بی حیس زدو سرشو به دو طرف تکون داد : چیز خاصی نبود . لو منو برد بازار و بعدشم یک کافه ی کوچیک .

سوهو که اتیش گوشه لباسش رو خاموش کرده بود لبه ی مبل نشست : همین ؟

کای جلوتر از شیو و چن از اشپز خونه خارج شدو خودشو پشت مبل پرت کرد : یعنی واقعا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد ؟

شیو رو لبه ی دیگه ی مبل نشست و چن رو روی پاش نشوند : بگو ببینم ، هیچ حرف خاصی … هیچ جای خاصی … فقط دور زدین برگشتین ؟ از لوهان بعیده .. !

سهون نگاهی به همه ی بچه ها که طوری خودشونو رو اون مبل کوچیک دو نفره جا کرده بودن انداخت : خب … ما خرید کردیم … و تو کافه هم دو تا قهوه خوردیم … برگشتنا هم ..

-یاااا … سهوناااا .. این چه طرز تعریف کردنه ؟

سره همه سمته لوهان برگشت .

لوهان جلوی مبل بچه ها رو زمین نشست و دستاشو رو هم کوبید : ها ها ها… این سهون یادش رفته چطوری باید یک شب پرهیجانو تعریف کنه …

نگاه بچه ها برق زد .

لوهان چشمک زد : بیاین بشینین خودم مو به موشو براتون تعریف کنم …

در عرض یک ثانیه همه ی بچه هایی که به زور خودشونو تو مبل جا کرده بودن رو زمین دور لوهان نشستن !

لوهان دستاشو به کمرش زدو نگاهی به بچه ها انداخت : خب خب خب .. واستین ببینم از کجا شروع کنم … از مغازه ی ژانگ پخمه ؟ کافه هم خوب بود … ها ها واستین از اوله اولش بگم …

و نگاهشو سمته سهون که با تعجب بهش نگاه می کرد برگردوند : سهونا ؟ می تونی بسته های خریدو بیاری اینجا ؟

___

چانیول محکم ارنجش رو تو پهلوی بکهیون فرو کرد : مگه تو خودت از این ماسماسکا نداری که دو ساعته داری باهاش ور میری ؟

بک در حالی که با چهره ی به شدت کیوتی زبونشو رو لباهاش می کشید اخم کرد : هیششش … ساکت باش چان ، این ورژن جدیده … خیلی باحاله …

لحظه ای سرشو از روی گوشی جدیدی که لوهان برای سهون خریده بود بلند کرد و با چشمهای براقی به اخم چانیول نگاه کرد : می خوای تو هم یک دور بزنی ؟

چانی ابروهاش رو تو هم کشید و جعبه ی پیتزای جلوی بکی رو سمته خودش کشید : خیلی خب ، پس گشنه نیستی …

بکی محکم رو دست چان کوبید : یااا … دفعه ی اخرت باشه به پیتزای من تعارض می کنی ها بچه ، کی دست به پیتزای بزرگترش میزنه که تو میزنی ؟

چان تکخندی زد : بزرگترش ؟ فعلا که بزرگتره من داره انگری بردز بازی می کنه .

و جعبه ی پیتزا رو سمته خودش کشید که بکی بالاخره گوشی رو رو میز رها کردو به بازوی چان حمله بردو محکم گازش گرفت !

با صدای جیغ چانیول لوهان بالاخره حرفش رو قطع کرد : یااااا شما دو تا ؟ معلوم هست چه مرگتونه ؟ خیر سرم دارم حرف میزنماااا …

کریس خندید : ولشون کن لولو … بذار خوش باشن ، ظاهرا بکی اسباب بازی جدید پیدا کرده !

لوهان کلافه دستش رو بین موهاش کشید : کجا بودم ؟

دی او تیکه ی پیتزاشو با ولع تو دهنش چوپوند : ژانگ خنگه !

لوهان خندید : ها ها … خخخخ هیچی دیگه ، تو کافه با دوست دختر جدیدش نشسته بود ، حیف که سهون ژانگ خنگه رو یادش نبود وگرنه حتما یک دست مفصل دستش مینداختیم …

لی خندید : کاش منم اونجا بودم … دلم واسه سیبیلای تابه تاش تنگ شده …

همه با یاداوری سیبیلای مرد خپل و کچلی مثله ژانگ خنگه خندیدن . حتی بک و چان هم دست از کتکاری برداشته بودن …

اما سهون … برعکس همه ی افراد دیگه ی سره میز خشکش زده بود …

هنگ کرده بود ! گنگ و منگ !

لعنت … این چی بود ؟

پا به سیاره ی دیگه ای گذاشته بود ؟

نفسش گرفته بود و مرده بود ؟

شایدم دوباره خاطراتش پاک شده بودو زندگی جدیدی شروع کرده بود !؟

نگاهش پرتحرک و بی ثبات بین چهره ی بشاش سره میز می چرخید و حتی نمی تونست اون لبخند احمقانشو از رو لباش برداره !

عاشق شده بود !

عاشق اون خنده های پرشور … عاشق اون نگاه های گرم … عاشق اون نجواهای پر محبت … عاشق اون ادمهای سره میز … !

لبخندش عرض صورتش رو گرفته بود و درست مثل روزهای گذشته گونه های تختش رو تا زیر چشمهاش بلند کرده بود …

نمی تونست نسبت به خنده های بلند سره میز بی تفاوت باشه ، نمی تونست اسم هایی که با عشق صدا میشدن رو نشنوه ، حتی نمی تونست از شوره زندگی تو چهره ی لوهان چشم بگیره !

نگاه هنگشو بین افراد دور میز چرخوند ، حتی تو خونه …

هیچی عوض نشده بود ! هیچی !

بعده یک خریده اجباری سه ساعته با کلی خستگی پاش به اون خونه رسیده بود ، بچه ها مجبورش کرده بودن هر چی لوهان براش خریده بپوشه و در اخر بی توجه به غرغرهای لوهان همونا رو بین خودشون بذلو بخشش کرده بودن !

هیچی عوض نشده بود …

خیلی ساده پیتزایی سفارش داده بودن و بی توجه به کیفیت افتضاحش و طعم سوختگی موادش داشتن سره میز با ولع تمام می خوردنش ! حتی کسی حواسش به سس های تاریخ مصرف گذشته هم نبود ! انگار هیچکس سره اون میز چیزی جز چیزی که باید نمیدید .

خندش گرفت ! هیچی عوض نشده بود …

لوهان همچنان با روحیه ی خستگی ناپذیرش از سه ساعت پیاده روی خسته کنندشون تو خیابون های روشن سئول تعریف می کرد و بی توجه به پیتزای یخ کرده اش تو جعبه ی کرمی رنگ طوری همه چیز رو با ذوقه بی حد بازگو می کرد که سهون شک داشت این لوهان همون لوهان روزهای قبل باشه !

اون پسر چشم درشت به نحوی به تمام اتفاقات بی مزه ی اون شب رنگو روی زندگی میداد که صدای خنده ی بچه ها رو تا انتهای خون سوق میداد و اخر هم خودش در کمال ارامش به صندلی تکیه میزد و تکه کلام لوسشو ” خلاصه که ” مدام تکرار می کرد !

سهون پوزخند زد ..

چطور می تونست انقدر سریع خام بشه ؟ چطور می تونست انقدر سریع خودشو ببازه ؟

به چی ؟ به اون بچه ها ؟ به یک مشت ادم بیخیال و خوش خنده که به هیچی جز خودشون تو دنیا اهمیت نمیدادن ؟

لحظه ای چشمهاشو بست …

لعنت … لعنت …

سهون تک تک اون احساسات محشرو می خواست … چیزی درونش به اون ادما چنگ میزد …

وجود تهی شده اش به معنای واقعی کلمه تشنه ی اون حجم پرشور از زندگی بود !

تشنه ی بی خیالی های لی ، تشنه ی احساسات مادرانه ی سوهو و گیردادنای الکی دی او … حتی شیطنت های غیر قابل تحمل درازو کوتاه اکسو رو هم می خواست !

نمی تونست از جنتلمن بودن کریس بگذره و حتی فراموش کنه چن چطور هر روز صبح با یک روش متفاوت سره بچه ها خراب میشه و بیدارشون می کنه ..

سهون حتی بچگانه های تائو رو هم دوست داشت … بی نهایت لوس شدنهای شیومین رو مردونه می دونست و نمی تونست بی یاداوری کیوت بازی های وقتو بی وقت کای چشم رو هم بذاره …

نگاهش رو لوهانی که هنوزم ماجراهای مسخرشون رو با مغازه دار تموم نکرده بود برگشت …

لبخند از روی لبهاش کنار رفت و جدیتی به چشمهاش رسید …

چرا همه چیز راجب اون یک نفر فرق می کرد ؟

چرا همون نگاه نا به جا وسط جنگل سرد و سرخ ، وقتی یک دستش مسیر خروج خون از بدنش بودو وجودش بی نهایت سر شار از نفرت بود ، چرا اون نگاه به اون حد اروم بود ؟

حتی وقتی تو اون اتاق نفرت انگیز چشم باز کرد ، وقتی درد و ناتوانی به وجودش نشسته بود و حتی قدرت پا گذاشتن رو زمین رو نداشت ، اون لبخند گرمی داشت .. نگاهش عمق داشت … لمس کردنهاش پر حس بود ..

ژی لوهان … چرا همچین تفاوت های فاحشی داشت ؟ چرا به این حد خاص بود ؟ چرا انقدر سریع و نابه هنگام به وجود سهون ارام بخش ریخته بود ؟

چطور سهونو کشته بودو سهون جدیدی از تنه ی خشکیده ی جسم مردش بیرون کشیده بود؟

___

-مدت زیادی از مسیر چیزی نمی گفتم اما تمام مدت حواسم بهش بود . صورتش هیچ حسی نداشت ، وقتایی که میذاشتم تو خودش بره اخمش محکم سره جاش برمیگشت .

-اما وقتی به تو نگاه می کنه لبخند میزنه !

-سعی می کنه . خیلی سعی می کنه شبیه گذشته اش باشه ، راحت بخنده ، راحت حرف بزنه … ولی …

شیومین لبخند گرمی زدو دست رو بین موهای لخت لوهان فرو کرد : همینم عالیه لوهانا …

-هوفففف … می دونم … من راضیم اما .. من واقعا دلم برای گذشته تنگ شده . برای سهون خودم … دلم برای اغوشش تنگ شده شیو … وقتایی که با خنده صدام میزد … اون روزها هم وقتی باهاش حرف نمیزدم اخم می کرد ، اما تنها دلیلش سکوته من بود ! ولی حالا … سهون به زوره حرفهای منه که لبخند میزنه …

-اون عشق تو رو حس می کنه لوهان ، محبتت رو درک می کنه . داره به خاطر تو تمام تلاشش رو می کنه . نامرد نباش .

لوهان نفس عمیقی کشیدو سرش رو از روی پاهاش شیومین برداشت . به پشتی مبل تکیه زدو سرش رو روی تکیه گاه مبل گذاشت : قبول کن شیو … من صبور شدم !

لبخند تلخی زد : هنوزم یادمه … اخرین روز قبل رفتنش هم همین جمله رو بهم گفت … من صبور میشم … و اون صبور تر …

-شاید سهون همه چیز رو می دونست ، حقیقت رو راجب خاطرات مینهو می دونست پس  حدس میزد احتمالا لو میره ، سهون اماده ات کرده بود ! با زبون بی زبونی ازت خواسته بود ، در برابرش صبور باشی …

-من صبور شدم شیو … درست از وقتی رفت … من صبور شدم ، خیلی بیشتر از چیزی که تصور می کردم طاقت اوردم ..

-تو دوباره به دستش اوردی . نگاش کن … سهون ارومه … کنارت لبخند میزنه .. تمام تلاشش رو می کنه … حتی از اینکه شبها رو تو اتاق تو می خوابه راضیه !

نگاه لوهان سمته شیومین برگشت : قبول کن ، این چیزا قلب منو اروم نمی کنه ، این پاسخها برای منی که قلبم دیوانه وار می خوادش رضایت بخش نیست .

شیومین نفس عمیقی کشید : فقط چند روز گذشته . ببین همه چیز چقدر سریع تغییر کرده ؟ از این به بعدش دیگه کاری نداره ، ایمان داشته باش لو ، چیزی تا پایان این اوه سهونه خشک و سرد نمونده .

لوهان لبخند زد . حق با شیومین بود … قلبش روشن بود … امیدواری بیش از این ممکن نبود . لوهان مطمئن بود زود … خیلی زود پاسخی به تمام عشقش دریافت می کنه …

از جاش بلند شدو بعد از شب به خیر کوتاهی به شیو مسیری که اواژورهای خونه براش روشن کرده بودن رو در پیش گرفت .

قدمهاش اروم و بی سرو صدا بودن تا مبادا کسی رو بیدار کنه ، با ملایمت دره اتاق مشترکش با سهون رو باز کردو بی اینکه برق اتاق رو روشن کنه خودش رو به تختش رسوند . پتوشو کنار زدو بدون ایجاد هیچ صدایی تو تختش خزید .

بعد از یک روز پر ماجرا حقیقتا خسته بود پس خیلی سریع چشمهاش روی هم رفت و خوابش برد …

نیمه های شب شده بود ، زیر پتوی گرمش گُر گرفته بود پس قلتی زدو پتوشو از روی خودش کنار کشید و تنها لحظه ای چشمهاش باز شد …

در همون لحظه ی کوتاه چشمش به نور کم سویی که از لای دری وارد اتاق میشد افتاد ، اما قلب اینکه متوجه بشه دلیل اون نور چی می تونه باشه پلکهای سنگینش دوباره روی هم افتاد … اما فقط بعد از چند لحظه ، ذهنش موقعیتش رو حلاجی کرده بود !

چشمهاش دوباره باز شدو نگاه متعجبش دور اتاق چرخید … تازه تخت خالی کنارش رو دید و ذهنش کنجکاو تر سعی کرد منبع نور رو حدس بزنه . 

تنها با گذر مدت کوتاهی و درک اینکه دری که نور ازش وارد میشه دره ورودی اتاق نیست و دره حمام کوچیک گوشه ی اتاقه  رو تختش نشست .

کمی اطرافش رو نگاه کرد … درست متوجه شده بود . سهون تو تختش نبود و نور زرد بی رمقی از لای دره بازه گوشه ی اتاق وارد میشد .

به ارومی از تختش پایین اومد و با قدمهای سبکی تا جلوی دره حمام رفت و خیلی بی سرو صدا دره حموم رو هل داد .

خب … اصلا چیزی نبود که توقعشو داشته باشه ! حتی نمی دونست باید بترسه یا عصبانی باشه !؟

حموم کوچیک که با نور های بی زورش روشن شده بودو درست نورش رو تو صورت سهون انداخته بود فضا رو روشن کرده بود . وان متوسط سفید رنگ کاملا بی تحرک و سهونش به نظر خواب می رسید …

جلوتر رفت اما درست تو چند قدمی وان متوقف شد . اون صدا … اون صدای اشنا و در عین حال غریبه پاهاش رو خشک کرده بود …

-س.سهونا ؟

حس کرد سهون ترسید .

سهون با صورت خیسش سمته لوهان برگشتو با دیدنش کاملا دستپاچه دستهاشو رو صورتش کشید : ل.لوهانا … ب.بیدارت کردم …

لوهان قدمهاش رو درست تا جلوی وان برداشت و رو به روی سهون ایستاد .

صورت خیسش ، چشمهای سرخش ، دستهاش رو محکم دور تنش گره کرده بود .

-این وقت شب ؟

اروم زمزمه کرد : چی باعث شده اینطوری گریه کنی ؟ اونم اینجا … ؟

سهون با چهره ی شرمنده ای سرشو به دو طرف تکون داد : هیچی … چیزی نیست … من خوبم .

لوهان اخم کرد . قطعا سهون نمی فهمید اما لوهان بهتر از هر کسی تو دنیا اون چشمها رو میشناخت .

کنار سهون ، درست در مقابلش رو زمین نشست و دستهاش رو لبه ی وان گذاشت : خوبی ؟

دستش رو زیر چونه ی سهون گذاشتو صورتش رو بلند کرد : هیچکس دروغای تورو باور نمی کنه ، حداقل نه تا وقتی که واقعیت جلوی چشمهاش باشه !

سهون سرشو کج کردو مطمئن شد تا دست لوهان از زیره چونش رها بشه : چه اشکالی داره ؟ گریه کردن ؟

لوهان نفس عمیقی کشید و صورت سهون رو سمته خودش برگردوند : فکر می کردم بهتری . تو خیلی خوب نقش بازی می کنی اوه سهون …

حرف لوهان رو قطع کرد : فقط دلم … دلم گرفته بود .

-خیال می کردم با من راحت حرف میزنی !

-دارم همینکارو می کنم .

لوهان نوازشوار دستش رو روی گونه ی سهون کشید : چند وقته اینجا نشستی ؟ یخ کردی .

-نیاز داشتم … به این یخ کردن نیاز داشتم .. به یک تنهایی ممتد نیاز داشتم .

لوهان لبخند تلخی زد : انقدر اتیشم پُرت کرده بود ؟

لبخند متقابل سهون غمناک به نظر نمی رسید : اشتباه نکن ژی لوهان … من دارم کنارت زندگی می کنم ! من تو رو برای شبانه روز دیدن انتخاب کردم . صبح ها این منم که قبل تو برای تماشا کردنت بیدار میشم … این منم که هر شب بعد از تماشا کردنت می خوابم . من اینجام چون سرمای این اب وجودمو اروم می کنه … اینجا گریه می کنم تا فردا راحت تر جلوت بخندم . گفته بودم راحت نیست … گفته بودم تلاشم رو می کنم …

لوهان صورت سهونو بین دستهاش قاب کرد : داری با خودت چیکار می کنی ؟

-تو تلاشت رو کردی … نوبت منه …

-سهونا …

-می دونم ، تو نخواستی اما من می خوام . من اوه سهونو می خوام … می خوام به گذشته ام برگردم ، من دارم تاوان کشتن عشق تورو میدم … میبینی ؟

قطره ی داغ اشکی از گوشه ی چشم سهون پایین افتاد : من فقط … دلم برای خودم میسوزه … دارم سعی می کنم نداشته هام رو برگردونم .. از دست رفته هامو .. قلبمو … زندگیمو … تورو …

 

 

عجیب این قسمتو دوست داشتم …

در ضمن هونهان شیپرا » قسمت بعد خدای هونهانه … ^_^

هرچند مطمئنن نیازی به یاداوری نیست که قدرت تاریک کلا ثبات روحی روانی نداره نه ؟؟؟ خخخ پس زیاد دلتونو کف مالی نکنین … 

بازم یاداوری می کنم پوسترم پوستر قسمت اولمه ، ووووییییی که چقدر حال می کنم باهاش . قبول کنین از همون اول خوفناک وارد شدم خخخ

راستی ! باید بگم هیچی به اندازه ی نظراتتون خستگیمو در نمی کنه ، بد کیف می کنم باهاشون . ^___^

تا قسمت بعد مراقب خودتون باشین . 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 16 نظر 26 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
monir
مهمان

بالاخره بعد قرنی به ارامش رسیدیم
البته من که میدونم این ری موی دماغ میشه باز میاد تر میزنه وسط هونهان -ـــــ-

فاطي
مهمان
خوب دقیقا نمیدونم الان ثبت میشه این نظرم یانه :/ فقط میخوام اعلام کنم… سارا باور کن خیلی تلاش کردم کامنتم ثبت شه کلی ذوق به خرج داده بودم تو نوشتنش ولی نشد…. نمیدونم چرا سایت نمیذاشت…تا دیگه فرستادمش برا ایمیلت… میدونم چکش نمیکنی حالا حالاها… واسه همین گفتم اینجا هم بت بگم که نظر خوشگلمو فرستادم به ایمیلت :( هم مختصر بگم که این قسمتو خیلی دوست داشتم… این کوتاه ترین کامنتیه که اینجا گذاشتم تا حالا :/ آخه چرا سایت با من اینجوری میکنهههههههه 😒 هعیییی امیدوارم این ثبت شه …. دوستت دارم لحظه هات رنگی راستیییییی کمتر… Read more »
هانا
مهمان

مرسییییی خیلی عالی بود.

Zhr
مهمان

یه سهون خیس و …یه چشم مریض و…یه دست لوهان و…لبه وان گذاشتی…سهونش کجایی…دقیقا کجایی…کجایی تو هستی…گر نیستی کجایی.. هعی

M.A
مهمان

من این چند قسمتو خیلی دوست داشتم  یه جورایی حرفها و احساساتشون شبیه باریدن برفه.وقتی بارون میاد کلی هیاهو میکنه ولی برف بیصدا و اروم میباره حتی بیشتر وقتها نمیدونی از کی شروع شده کلا سوپرایز میکنه  ادمو .حال و هوای این چند قسمت هونهان  همین جوریه .ممنون. عالی بود.

Hunhan lover
مهمان

یک دو سه …😶امتحان میکنم

Hunhan lover
مهمان

پوووف 😆😆😆از دیروز صبح دارم نظر میدم هی ارور میده..😑بالاخره درست شد 😙😙
مررررررررسی بابت این قسمت 😉 چقدر من این هونهان و دوست دارم آخه..خیلی فوق العاده ان مخصوصا با قلم تو ساراجون دوست خوبم 😊😊😊دستت درد نکنه 😁و خداحافظ …😄😄

LILIA
مهمان

هوراااااااااا…
بلاخره شد نظر بذاریییی.من دو روزه میخام نظر بذارم هی نمیشه…
خعلییییی این قسمت خوف بوددددد….
سهون بچه ام سخته‌شه….
دلم براش کباب…..
✌✌✌✌✌✌✌✌✌✌

fj-baeky
مهمان

عالی بود عزیزم
دلم برای سهون خیلی سوخت چقدر دوست داره در بین بچه ها باشه و همه عشق و محبت اونارو احساس کنه امیدوارم سهون دوباره عاشق لوهان و دوستاش بشه
دوست دارم بوووووووووووووووووووووووووس

bbh
مهمان
zoza/exol
مهمان

چقد این قسمت شیرین بود …
همه باهم درحال دلقک بازی و شوخی خیلی وقت بود یه قسمت اینطوری نداشتیم فک کنم اخریش مال قبل رفتن سهون بود خلاصه ک بعد مدتها داستان تلخ و خشک وغم انگیز این قسمت عجیب بهم چسبید

Narsis69
مهمان

من از دیشب دارم هی جون میکنم که کامنتم آپ شه. ولی صد دریغ و افسوس. دیگه داشتم بیخیال میشدم.
ولی دلم نیومد. از بس که این قسمت معرکه بوووووود.
عالی بود. وای خنگولای من. خخخخ. منم مثل سهون از دعواها و کارشون هنگ کردم.
تخمم. سوهو و چان! بک و لی! کای و ژیوچن! ای جانم. خیلی باحال بود.
الهی، سهونم چقد گناه داره. چقد خوب که لوهان انقد هواش داره. عزیزم خیلی درد کشیده.
اون تیکه ی آخرش که شیو و لو داشتن حرف میزدن، دلم واسه لو کباب شد. هی خدا.
عالی بود. ممنووووون.
خداقوت.
فایتینگ

Elena Salvatore
نویسنده

هونهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!
همسایه ها بیدار شدن -___-
خوب به جهنم که بیدار شدن! بعد ظهر گرفتن خوابیدن که چی؟؟؟ *-*
هونهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

HANA
مهمان

حالا سومین نظر همه خوابن خخخخ😪😪😪😎😎😂😂😅😅

HANA
مهمان

وااااااییییی جییییییییققققق هونهااااااااننننننن ووووویییییی جیییییییییقققققق هوووراااااااااااا
خییییییییییلییییییییی قشنگ بود مرسی خسته نباشی👍😊☺😀❤

HANA
مهمان
wpDiscuz