قسمت سی ام ، از فصل چهارم فیک قدرت تاریک …

خیلی زود گذشت نه ؟ 

 

سرش رو روی زانوهاش تکیه داده بود و نفسهای عمیقی رو با فواصل زیاد داخل ریه هاش می کشید .

چشمهاش رو بسته بود و ذهنش رو ، در واقع اون کلاف سردر گم رو برای پیدا کردن سرو تهش زیرو رو می کرد .

نفس عمیق بعدی . لبهاش اروم تکون می خوردن : بیا فراموشش کنیم اوه سهون …

دستهاش خودش رو تو اغوش کشیدن . نفس عمیق دیگه ای هم فرو داد : بیا زندگی کنیم …

چشمهاش رو باز کردو سرش رو به ارومی بلند کرد . اوه سهون درست جلوش نشسته بود . سعی کرد به خودش لبخند بزنه : هوم ؟ فکر می کنم … زجر … تاوان .. تقدیر … سختی .. کابوس … هر چی که بود … فکر می کنم وقتشه برای همیشه تموم بشه … هوم ؟

نگاهش از رو لبخندش تا رو بدنه برهنه اش تو اینه چرخید . استخونهای بیرون زده اش ، خالکوبی های شلوغش ، پوست سفیدش که یادگاری های پررنگی از گذشته با خودش تا اینجا اورده بود : بیا … بیا زندگی کنیم … بیا فراموش کنیم … بیا دنیا رو ببازیم اوه سهون . باور کن ارزشش رو نداره …

سره سنگینش رو به دیوار پشت سرش تکیه داد و چشمهاش رو بست .

صدای ذهنش رو با خودش زمزمه کرد : بیا ببازیم … بیا ببازیم … ارزش رو نداره … هیچی ارزش این همه درد رو نداره … به خدا نداره …

___

قاشقش رو تو کاسه لی فرو کرد و دوباره تکه ی بزرگی از برنجش رو برداشت .

-یااااا بچه … انقدر غذای منو نخورررررر ..

صدی ریز لی همه رو به خنده انداخت اما سهون با جدیت بهش نگاه می کرد !

-من دونگسنگت حساب میشم !

-خوب که چیییی ؟

سهون واقعا خنده ش رو قورت میداد . اون هیونگ وحشتناک کیوت بود .

باز هم قاشقش رو سمته کاسه ی لی برد که لی محکم رو دستش کوبید : مگه من با تو نیستم ؟

-من واقعا دونگسنگتم هیونگ .

صدای خنده های ریز بچه ها دور اون میز گرد شنیده میشد اما سهون کاملا جدی بود .

لی با چشمهای گنگی صندلیش رو عقب هل داد : این صبحونه ی منههههه !

و کاسه ی برنجش رو همراه کاسه ی سوپش برداشت و از سره میز بلند شد .

سهون اخمی بین ابروهاش داد و نگاهش رو بین بچه ها گردوند و رو تائو متوقف شد که درست رو به روش نشسته بود . کاملا ناگهانی رو کل میز خم شدو خودشو به کاسه ی برنج تائو رسوند : تو که به من برنج میدی مگه نه ؟

و قاشقش رو تو برنج فرو کرد که با عصبانیت تائو مواجه شد : تو سهمتو تموم کردی سهوناااا ، نمی تونی غذای منو بخوری !

بالاخره صدای نفس عمیق سوهو نگاه هیز سهون رو از برنج سفید و تو دلبرویِ تائو گرفت : یا یا یا اوه سهون … تو از کی تا حالا انقدر گشنه شدی ؟

سهون قاشقش رو به دندون گرفت و برگشتو رو صندلیش نشست : دقیق از امروز صبح ؟

-خب نظرت چیه بری سره یخچال و هر چی پیدا کردی بخوری ها ؟

سهون کاملا جدی و پوکر به صندلیش تکیه زد و دستهاشو رو سینه اش گره کرد : اولا که چانیول هر چی تو یخچال بود رو دیشب خورد و دوما اینکه این همه غذا جلومه چرا باید برم سره یخچال ؟

صدای سرفه ی چانیول نگاه همه رو برگردوند . چهره ی سرخش و چشمهاش که دو برابر بیشتر از حد طبیعی گشاد شده بود باعث شد سهون تو دلش بخنده …

کریس محکم دستش رو پشت چانی کوبید : خفه نشی بچه .

چانیول به محض فرو کردن لقمه اش چاپ استیک هاشو سمته سهون که با سه صندلی فاصله ازش نشسته بود پرتاب کرد : یاااا چرا دروغ میگی ؟ من کی غذاهای یخچالو خوردم ؟ من تمام دیشب کنار اون ریقو خواب بودم !

بکی با اخم به سهون نگاه کرد : راس میگه .. لنگشم کل دیشب رو دماغم بود .

خنده ی بچه های سره میز بالاخره از کنترل خارج شد .

سهون سرشو به دو سرف تکون داد : به هرحال … این چیزا دلیل نمیشه .. من گشنمه …

چانی با دهن پرش انگشتش رو سمته سهون نشونه رفت : تو تو تو … تو یه متیسیتبنمیسبمممم

کای محکم دستشو رو دهن چانی گذاشت و خندید : چیز مهمی نمی خواد بگه .

بکی به کای چشم غره رفت : پس این فحش جدیده رو تو یادش دادی ها ؟؟؟ بزنمت شتک شی ؟ ها ها ها ؟؟؟ بزنمممم ؟؟؟

کای نمی تونست خندشو مخفی کنه : خخ من فقط یکبار جلوش گفتم ! این چانی خیلی ذهن اماده ای برای یادگیری فحش های ناموسی داره .

و دوباره خندید و باعث شد بچه ها هم باهاش همراه بشن .

اما این بین لوهان مدام سهون رو تماشا می کرد . تلاشش برای ورود به اون جمع شرو شور تحسین برانگیز بود !

دور دهنش رو با دستمال سفید رنگ پاک کرد : بی خیالش سهونا ، تو راه یک چیزی برای خوردن میگیرم .

نگاه بچه ها رو لوهان برگشت .

چن : تو راه ؟

سوهو : کجا می خواین برین ؟

سهون لبخند زد : از لوهان خواستم منو ببره جنگل ، می خوام خونه رو ببینم .

نگاه بچه ها مردد بود اما صدای لوهان از ارامش درونش خبر میداد : فکر می کنم ایده ی خوبی باشه . هوم ؟

سوهو نگاهی به کریس انداخت و سری تکون داد .

لوهان لبخند پر رضایتی زد : پس پاشو سهونا ، شاید بتونیم تا قبل غروب برگردیم .

___

لبخند رو لبهاش پس از مدتی طولانی عمق گرفته بود .

همه چیز اون لحظات رو دوست داشت .

وقتی لباسی که با سلیقه ی خودش انتخاب کرده بود رو رو تن ورزیده ی سهونش میدید که چقدر جذابش کرده نمی تونست از تماشا کردنش لذت نبره . مخصوصا وقتی اونطور ماهرانه و حرفه ای فرمون مشکی رنگ ماشین رو تو دستهاش میگرفت بیش از حد خواستنی میشد !

لبخند زدو بالاخره سرشو سمته پنجره ی کنارش برگردوند و با پاهاش ضرب تند اهنگ راک ماشین رو گرفت و شروع به زمزمه کرد …

چی میتونست از حس اون زندگی روزمره کنار کسی که دوستش داشت شیرین تر باشه ؟

حسی که حتی سهون هم می فهمیدش !

درسته که نگاهش خیره و بی تحرک به جلوش بود تا مسیر رو درست بره اما بیشتر توجهش به فرد کنارش بود . دست خودش نبود ، باید مطمئن میشد چیزی تو رفتارش وجود نداره که ابراهه ای از زندگی قبلیش به امروزه شیرینش بکشه !

-خوشحالم خوشحالی .

لوهان ضرب زدن رو رها کرد و نگاهش رو به سهون برگردوند . لبخنده روی لبهاش رو میدید . لبخندی که باعث شد گونه هاش رنگ بگیرن : می خندم . تو دلم می خندم ، به اخرین باری که تو همین ماشین کنار هم نشستیم و تو رانندگی می کردی .

-واقعا ؟ اون موقع هم رانندگیم به همین خوبی بود ؟

لوهان خندید : قطعا بود ! ولی تو طوری رانندگی می کردی التماست کنم از راننده اتوماتیک استفاده کنی !

اروم زمزمه کرد : اون شب طوری میروندی که نمی تونستم لحظه ای دره ماشین رو ول کنم ! یادمه هر چی خورده بودم تو حلقم بود !

سهون خندید . واقعا خندید . دوست داشت بشنوه . دوست داشت بشنوه روزی موجود دوست داشتنی بوده !

-لازم نیست بگی ، قبول می کنم تحملم سخت بوده ! اون شب کجا می رفتیم ؟ بیرون ؟ به قوله چانی دور دور کاپلی ؟

با یاداوری اون شب … اخرین شب … لبخند از رو لبهای لوهان پایین ریخت .

و سهون این تغییرات رو به وضوح از گوشه ی چشمهاش دید .

لوهان نگاهش رو به خیابون های روشن خارج شهر داد : اخرین شب بود ، فرداش .. فرداش روز شروع بود . قرار بود دقیق بعد از پاکسازی به شهر برده بشی و ..

-همه چیز رو از اون هتل پنج ستاره ی لوکس شوع کنم ؟

لوهان نگاهش رو سمته سهون برگردوند . سهون لبخند کجی زد : از گفتنش ناراحت نباش . برام تعریف کن . می خوام بشنوم .

سهون لبخند میزد اما .. فقط خودش می فهمید تا چه حد داره فرمون رو تو مشتش فشار میده و اون حس مزخرف درونش رو میکُشه !

لوهان نفس عمیقی کشید : شب اخر بود که برای در میون گذاشتن ریز عملیات رفتیم خونه ی بچه های شاینی .

-مینهو … چوی مینهو . عضو شاینی .

لوهان سری تکون داد و بازهم فشردگی انگشتهای سهون رو موقع تلفظ اسم چوی مینهو ندید : اون شب ، یک شب عادی نبود . نه برای من ، نه برای تو .

سهون نفس عمیقی کشید و سعی کرد طوری تپش تند قلبش رو بین تارو پود سینه اش خفه کنه .

-وقتی ما همه چیز رو برای بچه ها توضیح دادیم ، از برنامه ی اعزام تا عملیاتی که قرار بود مو به مو طبق برنامه تو امریکا اجرا بشه ..

-که نشد !

لوهان سرش رو پایین انداخت : تمین ازت خواست باهاش بری تا باهات خصوصی حرف بزنه .

نگاه سهون لحظه ای رو لوهان برگشت و درست در همون ثانیه ی کوتاه ، لبخند غمگین رو لبهاش رو دید !

-چی شد ؟ خاطراتمو دیدی پس بهم بگو چی شد ، تمین چی گفت ؟

لوهان متعجب شده بود . سهون استرس گرفته بود . شاید ذهنش داشت به یاد میاورد … چیزی که تو اون اتاق شنیدبود … چیزی که اصلا خوشایند نبود . اصلا .

لوهان حقیقتا سعی می کرد نلرزه ! باید محکم می بود : تمین بهت اعتراف کرد . به گناهش اعتراف کرد که خاطرات مینهو رو قبل رفتنش پاک نکرده . بهت گفت که تو … ممکنه که تو به خاطر این اشتباهش لو بری …

لوهان به سختی اون جملات رو زمزمه می کرد .

اما سهون … سرخ شده بود ! دندون هاش رو با حرص رو هم میفشرد . اما طوری که لوهان عصبی بودنش رو حس نکنه گفت : و من … من چیکار کردم ؟ چی باعث شد دست از این عملیات نکشم ؟ چی باعث شد با جونم بازی کنم ؟ چی باعث شد درست مثل احمقا خودمو دست سرنوشتی بسپارم که می دونستم برام تله چیده ؟

سهون متوجه نبود ، نمی دونست لوهان تا چه حد ، بیشتر از خودش میشناستش . نمی دونست لوهان داره تماشاش می کنه و برعکس تصورش همه چیز رو کامل و واضح میبینه !

لوهان دستش رو به ارومی جلو برد و رو دست سهون رو که از شدت فشار به فرمون بی رنگ شده بود گذاشت : وقتی از اتاق تمین برگشتی رنگ به صورتت نبود . حتی زور نداشتی مسیر برگشتو پشت ماشین بشینی . تو ماشین یک کلمه هم حرف نزدی . انگار تو این دنیا نبودی . حتی تو خونه هم که رسیدیم … تو اون شب همه چیز رو میدونستی ، اما هرگز ، تو هرگز به هیچکس هیچی نگفتی . یادمه تو تمام شب رو گریه می کردی … حتی منم نمی دونستم چی شده . خیال می کردم ترسیدی یا شایدم استرس عملیات ازارت میده اما … تو اونشب سکوت کردی سهونا .

سهون بغض کرده بود . وقتی دردهایی که کشیده بود رو به یاد میاورد نمی فهمید چرا … چرا خودش باعث همه چیز شده ؟

لبش رو محکم گاز گرفت و نفس عمیقی کشید : بهم بگو .. حتما دلیلی برای اینکارم داشتم ، بهم بگو ، چرا سکوت کردم ؟

لوهان دست سهون رو بین انگشتهاش گرفت و از فرمون جداش کرد . محکم انگشتهای یخ کرده اش رو تو دست گرمش فشرد : تو رفته بودی ، هفته ای بود که رفته بودی و تنها چیزی که می تونستم باهاش اروم شم اون یک تیکه مموری بود . یک شب سرد بود که برگشتم و خاطرات اون شبت رو نگاه کردم . می خواستم بفهمم چرا … کنجکاو شده بودم دلیل گریه های بی امون اون شبت رو بفهمم …

سهون نفس عمیق دیگه ای به سینه ی فشرده شده اش وارد کرد و لوهان دست دیگه اش رو هم رو دست سهون گذاشت : تو یادت نمیاد … ولی درست چهار سال پیش … فقط وقتی 16 سالت بود کریس تو رو به عنوان کسی که قدرت داره شناسایی کرد . چیزی نگذشت که تو رو پیش ما اورد و تو خیلی زود تبدیل شدی به جرئی از اکسو . تو پدر مادرتو از دست داده بودی ، حتی برادرت هم رهات کرده بود .اما تو یک خانواده به اسم اکسو داشتی و یک نفر که باهاش زندگی کنی !

پاش از رو پدال گاز برداشته شده بود که ماشین هم بی رمق گوشه ی جاده متوقف شد . نگاه سهون سمته لوهان برگشت و لوهان تونست قطره ی پرشوری که منتظر بود از چشمش پایین بیفته رو ببینه .

لوهان لبخند زد : تو با اکسو به زندگی برگشتی اوه سهون . تو با اکسو زندگی می کردی . تو تک تک این بچه ها رو عاشقانه دوست داشتی . و بچه های شاینی مستثنا نبودن !

مطمئنم ، شبی که تمین بهت حقیقت رو گفت فقط یک فکر تو سرت بود . اینکه تو اگه تو تنها کسی باشی که بتونی اکسو و مینهو رو نجات بدی ، تمام قدرت های جهان رو از شر کسایی که می خوان قدرتهاشون رو ازشون بگیرن خلاص کنی ، پس اینکارو می کنی . حتی اگه جونت در خطر باشه ، حتی اگه بترسی کسایی که دوستشون داری رو از دست بدی باز هم اینکارو می کنی . باید باورم می کردی وقتی گفتم عشق … دلیل پر قدرتی برای اثبات همه چیزه .

نگاه خیره ی سهون رو لوهان باقی مونده بود و اشکهاش بی پرده و بی خیال چشم هاش رو در برابر چشمهای لوهان ترک می کرد .

دست لوهان تا رو گونه ی خیس سهون بالا خزید و اشکهاش رو پاک کرد ، لبخند عمیقی زد : تو برای نجات اکسو نرفته بودی ، تو برای نجات ادمهایی رفته بودی که بهت زندگی داده بودن . تو انتخاب کرده بودی قهرمان ما باشی و ما ابد ستایشت می کنیم . به ما حق بده … روزی که تو سرباز اونها شده بودی … روزی که در برابر اکسو ایستادی … سخت ترین روز زندگی همه ی ما بود ! ما به چشممون میدیدم تو رو از دست دادیم . ما ناجی زندگیمون رو از دست داده بودیم ! چاره ای جز پس گرفتنت نداشتیم ، حتی اگه به ازای نفرت تو از تک تک ما تموم میشد . حتی اگه به ازای مرگ همه ی اون سرباز ها و حتی زخمی شدن ما و تو تموم میشد . باید تموم میشد . تو باید برمیگشتی به جایی که بهش تعلق داشتی . به اکسو . به خانوادت .

___

جنگل کاملا سرد و متروکه بود . بی هیچ صدایی … بی هیچ نوری …

-بهتره همینجا نگهداری .

-اینجا ؟ ولی اینجا که خونه ای نیست !

-خونه جلوتره . ولی بهتره بقیه ی مسیر رو پیاده بریم .

سهون ماشین رو متوقف کرد : هوا کاملا تاریک شده . چیزی دیده نمیشه . مطمئنی …

لوهان بسته ای که رو پاش بود رو بغل زد : غرغر نکن سهونااا … همینجا خوبه .

و در حالی که لبخند رو لبهاش بود از ماشین پیاده شد . به محض اینکه پیاده شد به زمین نیم سوخته ی زیره پاش نگاه کرد و نیشخند زد : چیزهایی هست که باید ببینی .

سهون هم از ماشین پیاده شد : خیلی وقت نیست خورشید رفته ولی جنگل کاملا تاریکه . هیچی دیده نمیشه !

لوهان برگشتو نگاهی به سهون انداخت : یادم نمیاد ترسی از تاریکی داشته باشی !

سهون اخم کرد : معلومه !

-خخخ پس دنبالم بیا .

لوهان با قدمهاش رو به سمته مسیری که خیلی خوب از بر بود برمیداشت که خیلی زود شونه های پهن سهون رو در راستای قدمهاش خودش حس کرد .

سهون که به خاطر تاریکی بیش از حد جنگل چیزی نمیدید دستی به جیبش برد تا با موبایلش مسیر رو روشن کنه که دست لوهان مانعش شد : نیازی نیست . چشمهات خیلی زود به این تاریکی عادت می کنه .

و قبل اینکه سهون واکنشی داشته باشه دستش رو محکم تو دست خودش گرفت .

دلش نمی خواست تا زمانی که سهون قدمهاش رو کنار اون برمیداره ترسی تو دلش حس کنه . حتی اگه اون حس لوس ناشی از تاریکی جنگل باشه !

-ما مدت خیلی زیادی تو این خونه زندگی میکردیم . تا قبل حمله ی اون .. ژنرال … چی چی ؟

-ژنرال اسمیت .

-اهان … اره . تا قبل حمله ی اون . بعد از حمله فقط حدود سه شب تونستیم توش دووم بیاریم . اونم مجبور بودیم . بکی مجروح شده بود . نمی تونستیم منتقلش کنیم .

عجیب بود . واکنش بدنش … واکنش بدنش براش عجیب بود . واکنش ذهنش به گذشته باعث میشد تمام تنش یخ کنه !

سهون سعی کرد طوری دستش رو از دست لوهان بیرون بکشه تا حداقل لرزشش رو حس نکنه اما لوهان محکمتر دستش رو نگهداشت !

-بهش عادت کن . ولت نمی کنم .

سهون صداش رو صاف کرد : فقط می خواستم …

لوهان قبل اینکه سهون دروغی براش ببافه حرفش رو قطع کرد : از اینجا همه چی دیدینه !

نگاه سهون از رو لوهان به جلوش برگشت و تازه همه چیز رو دید . تمام دیدنی هایی که لوهان ازشون حرف میزد جلوی چشمهاش بود !

دیدنی هایی که باعث شد متوقف بشه .

لوهان لبخند زد و به تمام باقی مونده های اون روز اشاره کرد : ما اماده ی هیچ چیز نبودیم . این حداقل کاری بود که می تونستیم باهاشون بکنیم .

سهون خیره به غرازه های ماشین های سوخته ، ون های چپ شده و اخرین اثرات حضور سرباز های امریکایی خیره شده بود :شما .. چیکار کردین ؟

لوهان خندید : بکی زخمی شده بود . هیچکدوم از ما نمی دونستیم چه بلایی سرش اومده ، و خب چانی … درحد مرگ ناراحت و عصبانی بود ! فکر کنم خیال می کرد امریکایی ها بکهیونش رو کشتن ! تمام اثرات سوختگی زیر پات و لاشه های جلوی چشمت اثرات خشم چانیه که هیچکس نتونست کنترلش کنه !

سهون به زیر پاش نگاه کرد ، حق با لوهان بود ، تو اون حجم از تاریکی هم میتونست سوختگی های زیر پاش رو بببینه . انگار اتش سوزی عظیمی همه چیز رو نشونه گذاری کرده بود .

-ون ژنرال اسمیت هم چپ شده بود ، گفتن با اینکه تو عملیات نبوده اما به خاطر سوختگی شدید تو بیمارستانه . و خب … من خودم دیدم که تمام تنش سوخته بود . حتی میگفت به زودی حنجره اش رو هم بر اثر جراحت شدید از دست میده .

لوهان دست سهون رو فشرد : تو که براش ناراحت نشدی ؟

سهون به لوهان نگاه کرد و نیشخند زد : برای دست گرفتن عملیات با همون حالش تو بیمارستان به مرگ تهدیدش کردم !

لوهان خندید : هنوزم وقتی یادم میاد چقدر برای کشتنم مشتاق بودی خندم میگیره .

-هوی … بهتره بگی با یاداوریش میترسی ، نمی خوام حس کنم گلابی بودم که سیخمو زیر گلوت گذاشته بودم !

-خخخ بیا بچه حرف نزنننن …

و دست سهون رو تا خونه ای که درست جلوشون قرار داشت کشید .

-دلم برای اتاق قدیمیمون تنگ شده .

-خوشحالم یکم چیز میز خریدیم . وگرنه امشب از گشنگی نفله میشدیم !

-خخخ مخصوصا تویی که از صبح گشنه ای .

سهون خندید : گشنه که نه ، فقط می خواستم سربه سر بچه ها بذارم . برعکس صبح اصلا میل به غذا نداشتم .

-خخ مشخص بود ! حسابی لی رو کفری کرده بودی !

-قبول کن لی هیونگ وقتی عصبی میشه خیلی کیوت میشه . واقعا خوشم میاد وقتی اینطوری با صدای ریز شده اس حرف میزنه .

لوهان خندید و همونطور که دست سهون رو نگهداشته بود سمته خونه رفت . در واقع خودشم قبول داشت در پنهان کردن ذوقش کاملا موفقه ! ذوق برای یک شبه اختصاصی با سهونش … کاملا اختصاصی .

لوهان تو چند قدمی خونه ی بزرگ و دوست داشتنیشون که نیمه ی بیشتر پنجره هاش شکسته بود و دیوارهاش ترک خورده بود متوقف شد .

سهون به عمارت بزرگ جلوش لبخند زد : جای قشنگی برای خاطره ساختن بوده .

-قبل اون روز مزخرف این خونه خیلی خوشگل تر بود .

لوهان جلوی دره خونه ایستاد . نیازی به کلید نبود ! قفل در شکسته شده بود .

در با کوچکترین ضربه ی لوهان با صدای قیژ مانندی باز شد و نمای بهم ریخته ی داخل خونه رو به هردو نفری که پشت در بودن نشون داد .

لوهان کاملا ناخوداگاه دست سهون رو رها کرد و جلوتر ازش وارد خونه شد .

و سهون با سرمای سختی که در نبود دست لوهان بین انگشتهای بی رمقش خزید متوجه تهی شدنش شد !

لوهان به سمته اولین کلید برق رفت و به محض فشردنش تمام خونه روشن شد ..

-دلم برات تنگ شده بود خونه !

سهون پشت سره لوهان ایستاد و نگاهی به پنجره های شکسته و پرده های پاره شده انداخت : شاید بهتر باشه شب رو برگردیم شهر .

لوهان لبخند عمیقی زد : حال خونه خراب شده . ولی خیلی چیزها هست که باید ببینی … خاطرات زیادی هست که باید دورشون کنیم اوه سهون …

قدمهاش رو دقیق به سمته اتاق خودشو سهون برداشت . اون سالن رو با تک مبل دو نفره ی وسطش رد کردو اتاقهای بچه ها رو تا رسیدن به اتاق خودشون طی کرد . با رسیدن به اتاق خودشون ، به محض باز کردن دره اون اتاق …

لبخند عمیقی رو لبهاش نشست .

خیلی خوب اخرین شب بودن با سهونش رو تو اون اتاق به یاد می اورد .

برگشت و به سهونی که تو اون سالن به سمتش حرکت می کرد نگاه کرد : زودباش .

سهون با قدمهای سریعی کنار لوهان ایستاد و بالاخره .. تونست جایی که بیشتر خاطرات مموری توشون اتفاق افتاده بود رو ببینه . درست مثل تماشای همون خاطرات در یک حجم حقیقی بود .

-چهار دیوار و یک پنجره داره ، اما بیشتر از چیزی که بشه فکرشو کرد توش زندگی جریان داشته .

سهون لبخند زد و اولین قدمش رو داخل اتاق گذاشت .

یک اتاق بزرگ ، دو تخت و یک پنجره ی عریض . یک حمام کوچیک انتهاش و دو کمد متوسط یک طرفش .

به تخت سمته راست که بهم ریخته بود اشاره کرد : جای توئه ؟

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد : تخت توئه ولی بعد رفتنت شد جای من .

سهون رو تخت نشست و دستهاش رو پشت سرش تکیه داد : پس این تخت منه …

لوهان با لبخند عریضی رو تخت روبه رویی نشست و بسته ی خریدش رو پایین پاش گذاشت .

درست مثل سهون دستهاش رو پشتش تکیه گاه کرد و بهش خیر شد : باورش سخته . من اینجام . و تو درست رو به رومی .

-من برگشتم ژی لوهان .

لبهای لوهان به لبخند باز شد : هه .. باورم نمیشه این تویی ! اوه سهون بهم میگه برگشته .

اولین بار بود که سهون از دیدن اون لبخند لذت میبرد : کابوس تموم شده .

لوهان ناخواسته بغض کرد : یکبار دیگه … یکبار دیگه … بگو من برگشتم و بذار تماشات کنم . بذار سهونمو ببینم که رو تخت خودش نشسته و میگه من برگشتم . بذار باور کنم کابوس هام تموم شده و این خودتی . نه تصورت . نه عطرت . به ازای تموم شب هایی که به جای خالیت خیره شدم و منتظر شدم تصورت بیاد سراغم … بگو برگشتی . بگو برگشتی اوه سهون …

 

 

خخخخ دوستان ؟ بذارید یک عذر خواهی بکنم .

واقعا ببخشید ولی من در شمارش قسمت هام یک اشتباه کوچولو کردم ! به این صورت که اون هونهان خفنگه قسمت بعده خخخخ

حالا هم اشکال نداره … دونت ووری … فعلا از هونهان ملایم این قسمت لذت ببرین تا برسیم به هونهان خفنگه قسمت اینده … (دیگه خونه خالیه و دو کفتر عاشق … )

در ضمن راجب نظرا هم ظاهرا مشکل از سایت بود که نظر نمیگرفت پس بازم دونت ووری . من که می دونم شما چه بچه های گلی هستین  ^_^

تا قسمت اینده به خدا میسپارمتون ^_^ 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

یک نفر همیشه استثناست . همه نمی توانند ، ولی هر کسی میتواند . -ریچارد باخ

Latest posts by Blue Sun (see all)