بیاین از خنده ها لذت ببریم … 

-الو الو الو الو الو الو بی بو بی بو بی بو بی بو …

-بک بک بک خفه شووووو !

-چطوری فرصت طلبه بدبخته منحرفه سهون دزد ؟

صدای خنده ی بچه ها رو خیلی واضح از پشت تلفن میشنید . کاملا مشخص بود تلفن رو میکروفونه و کله ی همه ی بچه ها هم توشه !

لوهان دستش رو تو موهاش فرو کرد : فقط بیست دقیقه است رسیدیم و شما دقیق 25 بار زنگ زدین !

صدای لی رو شنید که با فاصله ی زیادی به تلفن می رسید : اون گشنه زنده اس ؟ چیزی دادی بلمبونه یا نه ؟

-خخخخ گشنه ؟ فقط می خواسته هیونگش رو دس بندازه کنه !

صدای داد لی شنیده شد : مگه نمی دونه من رو غذاهام حساسمممممم ؟؟؟

صدای پُره چانی که انگار تلفن رو تو حلقش کرده بود تو گوشاش پیچید : چرا از اون موقع جواب نمیدادی ؟ خخخ گفتیم لابد نرسیده کارشو ساختی ! شایدم اون کارتو ساخت ها ؟

لوهان اخم ادغام با خنده ی مزحکی رو صورتش ریخته بود : ذهنت رو بنداز تو ماشین لباس شویی پارک چانیول . وایتکس یادت نره !

کریس : خخخ راس میگه خو … بعدشم تو که نمی خواستی ما فکرای بد بدبکنیم باید همون اول جواب میدادی .

سوهو کریس رو کنار زد : این چرندیاتو ول کن . بگو ببینم همه چی خوبه ؟ سهون کجاس ؟

لوهان دره کابینت رو بست و به دیواره ی اشپزخونه تکیه زد . نفس عمیقی کشید و لبخند بی رنگی رو لبهاش نشست .

نگاه بچه ها با شنیدن صدای اون نفس عمیق بین هم چرخید .

شیو : چیزی شده لو ؟

لوهان تو دلش خندید : دارم لبخند میزنم . خونمون درست جلوی چشمهامه . دیوارهاش ترک خورده و تمام محوطه ی اطرافش سوخته ! شیشه هاش شکسته و پرده های پاره اش اصلا جذاب نیست …. ولی همین فضای سرد با همین ترک های رو تنش ، درسته که تنها نقطه ی روشن ، این خونه است ، وسط تمام سوختگی ها و جنازه ها و لاشه های دورش ولی … همینکه من با سهون تو این خونه ام واقعا وجودم رو گرم می کنه .

لبخند عمیقی رو لبهای کای نشست : داری تنها تنها با خاطراتت حال می کنی ؟

دی او : نگفتی سهون کجاست ؟ خونه رو نشونش دادی ؟

-بردمش سالن و گذاشتم خودش همه چیزو کشف کنه !

چن خندید : کشف کنه ؟ ما تمام اطلاعاتو با خودمون اوردیم . چیزی جر مانیتور های خالی اون پایین نیست .

لوهان لبخند خبیثانه ای زد : اطلاعات به درد کسی نمیخوره ، سهون باید خاطراتش رو ببینه . همین که به چشم ببینه تمام خاطرات اون مموری حقیقت داشته کافیه .

چن : کاش لااقل اطراف خونه رو نشونش میدادی . مطمئنن برای سهونی که هنوز برای قبول همه چیز با خودش درگیره تاثیر گذار تره .

شیو : راس میگه . سهون باید ببینه عاقبت در افتادن با اکسو چی میشه . باید ببینه بچه های اکسو به هیچ وجه پشت همو خالی نمی کنن .

صدای خنده ی بکی بلند شد : قربون نردبون خودم برم که همیشه درس عبرته خخخ ، جیگرتو برممممم من دراااازززززز …

لوهان قبل شروع مکالمات رمانتیک چانیول و بکهیون حرفشون رو قطع کرد : نشونش دادم . هرچند هوا کاملا تاریکه ولی لاشه ی ماشین ها و اثرهای سوختگی رو زمینو درختا واضح بود . سهون همشون رو دید . منم براش تعریف کردم همشون اثرات خشم غیر قابل کنترل جنابه پارک بوده !

صدای خنده ی دی او پشت تلفن واضح بود : خودتو خسته نکن لو ، چان و بک رفتن !

-رفتن ؟ مگه الان اون پشت نبودن ؟

کای : میشناسیشون که . فرصت طلبن !

لوهان خندید : بذارین راحت باشن .

نفس عمیقی کشید : فکر کنین .احتمالا فردا صبح برمیگردیم ، این خونه زیاد امن نیست . نمی خوام چیزی از قلم بیفته .

سوهو لحن ارومی داشت : روزهای سختی بود ، وقتی من تو همون خونه با اجبار می خواستم سهون رو راهی ماموریت کنم . همه شاهد بودن ما چاره ی دیگه ای نداشتیم ، مینهو نباید از دست میرفت ، اما این چیزی از تقصیرمون کم نمی کنه . بهش فرصت بده لو . همینکه سهون تو همین مدت کوتاه تا این حد با ما کنار اومده نشون میده خودشم داره تلاش می کنه .

لی : دونگسنگ گشنه ی دوست داشتنیم روزهای سختی داره و ما فقط می تونیم تماشا کنیم . شاید نیاز باشه مدتی با خودش خلوت داشته باشه هوم ؟

چن : فکر می کنی اینکه سهون با خودش تنها باشه چیزی رو حل می کنه ؟ فقط کمکش می کنه فکرو خیال الکی بکنه .

کریس : هومممم …ولی بازم .. یادم نمیاد ما چیزی تو خونه نگه داشته باشیم . چن درست میگه ، هرچیزی که ممکن بود برامون خطر ساز باشه با خودمون اوردیم . کاغذا ، نقشه ها ، اطلاعات ، حتی برنامه های کاربردی که ممکن بود بشه ازش اطلاعاتی کشید رو هم قبل رفتن از اون خونه پاک کردیم .

صدای تائو خیلی ناگهانی تو تلفن پیچید : اتاق اخر سالن ، همون اتاق کوچیکه ای که انباریش کرده بودیم ، هیچکس خالیش نکرد …

تائو هنوز جمله اش رو تموم نکره بود که لوهان با دیدن سهون که دره اسانسور رو باز کرده بود و سمتش می اومد تلفنش رو قطع کردو تو جیبش چوپوند !

سهون با قدمهای ارومی سمتش اومد و بهش لبخند زد : چرا قطع کردی ؟

لوهان سری تکون داد : بچه ها بودن ، داشتن پر حرفی می کردن ، نگرانت شده بودن !

سمته کابینت ها برگشت و زبونش رو گاز گرفت .

سهون وارد اشپزخونه شد : نگران ؟ مگه چه اتفاقی ممکنه برام بیفته ؟

لوهان دوباره شروع به گشتن کابینت ها کرد : خخخ میشناسیشون … الکی همه چیزو به هم ربط میدن .

سهون لحظاتی سره جاش ایستاد و با یاداوری افکار منحرفانه ی بچه ها لبخندی زد و شروع کرد به قدم زدن تو اشپز خونه … 

 

میز عریض و طویل چوبی رو دقیق نگاه می کرد . دقیق دوازده صندلی دورش چیده شده بود . دو صندلی سرو ته میز و پنج صندلی هم دو طرفش .

رو انتهایی ترین صندلی نشست و سرش رو بلند کرد . کاشی های رنگی ، وسایل لوکس اشپز خونه ، لوازم برقی که انگار روغن جلا خورده بودن ، و لوستر با نمک رنگی که از سقف اویزون بود .

با لبخند سمته لوهانی که به شدت با خودش درگیر بود برگشت . تقریبا تمام کشو هارو بیرون ریخته بود اما هنوزم کشوی اخر سمته راست رو به دقت میگشت !

-چقدر عالیه اشپزخونه سالمه !

لوهان بالاخره کَلَشو از کشو بیرون کشیدو کلافه دستشو تو موهاش فرو کرد . نفس عمیقی کشید : اوهوم .

سهون به گونه های رنگ گرفته ی لوهان نگاه کرد که بیش از حد کیوتش کرده بودن : دنبال چی میگردی ؟

لوهان بالاخره نگاه بی توقفش رو روی سهون ثابت کردو کج خندید : اهم .. پیداش می کنم ! چیز خاصی نیس ..

از جاش بلند شد : تو تمام اشپز خونه رو به خاطر این چیز غیر خاص بهم ریختی لو .

و بی توجه به لوهانی که با چشمهای گشاد بهش نگاه می کرد سراغ کمد های بالای سره لو رفت : بهم بگو دنبال چی می گردی . بذار کمکت کنم .

جلوی کابینت ها ایستاد و بی اینکه به لوهان نگاهی بندازه که چطور زیرش مچاله شده سمته کابینت خم شدو کله اش رو تو کابینت فرو کرد ! لوهان که به طور کامل زیر بدن سهون که خودش رو بالا تر هم کشیده بود احاطه شده بود به شدت تند شدن ضربان قلبش رو حس می کرد ! نفسش کاملا حبس شده بود پس خیلی ناگهانی از زیر دسته سهون کنار کشید و با اخم گفت : الان می خواستی قد بلندتو هیکل گندتو به رخم بکشی ؟

سهون که از دیدن واکنش لوهان احساس پیروزی می کرد صدای بم شده اش رو از تو کابینت رسوند : خخ نمی دونم راجب چی حرف میزنی !

لوهان دست به کمر رو به سهون اخم کرد : دنبال یک چاقوی لیزری 5 سانتی می گردم ! فقط مراقب باش وقتی پیداش می کنی دستتو نبری جناب جِنتِل !

سهون با خودش خندید و لوهان با همون اخم مسخره اش رو صندلی که سهون به تازگی از روش بلند شده بود نشست و بسته ای که با خودش اورده بود رو باز کرد : نکنه زیاد بهت رو دادم ها ؟

صدای خنده ی سهون بلند شد ، کاملا برعکس چیزی که اتفاق افتاده بود رو گفت : بیخیالش ژی لوهان . من کاملا بی منظور اینکارو کردم !

نگاه غضبناک لوهان کاملا ناگهانی از روی بسته ی خریدش بلند شد : حالا مطمئن شدم منظور داشتی !

سهون دره کابینت رو بست و سمته لوهان برگشت . گونه هاش تقریبا به قرمزی میزد !

به سختی لبش رو گاز گرفت تا دوباره صدای خنده اش بلند نشه ، چرا صحنه ی مقابلش تا این حد دلش رو قلقلک میداد ؟ حس می کرد ازار دادن این بشر از عصبانی کردن لی هیونگش هم لذت بخش تره !

-چت شد ژی لوهان ؟ چرا شبیه گوجه فرنگی شدی ؟ بیبنمت ؟

لوهان با اخم سر بلند کرد و سهون با سری که کج شده بود نگاش کرد .

زبونشو رو لبهاش کشید و چشهاش رو ریز کرد و زمزمه وار پرسید : خوشت اومد ؟

انگار که جرقه ای به انبار باروت زده باشی ، لوهان دقیقا با همون سرعت از رو صندلی کَنده شد و کاملا ناخوداگاه بسته ی خریدش رو از رو میز برداشت و سمته سهون پرتاب کرد !

سهون بسته رو تو هوا گرفت و خندید : مطمئن شدم خوشت اومده !

لوهان خودشو به گلدون کوچیکی که رو میز بود رسوند و بلندش کرد : فقط یکبار دیگه جملتو تکرار کن اوه سهون !

سهون با حالت جذابی چشمک زد : تسلیم شو ژی لوها…

حمله ی ناگهانی لوهان سمتش باعث شد کاملا فراموش کنه چی می خواست بگه !

در حالی که می خندید شروع کرد به دویدن دور خونه و مطمئن بود لوهان هم بی خیالش نمیشه !

-دعا کن دستم بهت نرسهههه …

برگشتو بسته رو سمته لوهان پرت کرد : چرا ؟ خوبه که … کلی خوش میگذرونیم !

و از رو میز شکسته ی گوشه ی خونه پرید و بلند خندید ، لوهان بسته و گلدون رو رها کرد تکه چوبی از کنار میز برداشت و دوباره دنبال سهون راه افتاد : خوش میگذرونیم ؟

نیشخند خبیثانه ای زد : مطمئن باش من بیشتر خوش میگذرونم !

سهون همونطور که دور خونه رو میدوید و هر چیزی که سره راهش بود رو سمتی پرت می کرد ! پرده های خونه رو می کشید و مچاله شدشونر و سمته لوهان مینداخت .

حتی از تکه های ریخته ی سقف و دیوار ها هم نمیگذشت ! همونطور که به دویدن ادامه میداد و کل حال رو با مخروبه هاش دور میزد گفت : چرا حس می کنم برای امشب نقشه کشیدی ؟

لوهان که کاملا سرخ شده بود ناگهان ایستاد و تکه چوبه دستش رو سمته سهون پرتاب کرد و درست وقتی چوب به کمر سهون برخورد کرد سهون رو متوقف کرد .

سهون با خنده برگشت و به لوهانی که پشت سرش نفس نفس میزد خیره شد و خندید : واو پسر … خیلی وقت بود درستو حسابی نخندیده بودم !

دستش رو به زانوهاش زد نفس های عمیقی کشید و لوهان فرصت کرد اخرین باری که سهون درستو حسابی خندیده بود رو به یاد بیاره .

به هیچ وجه دلش نمی خواست این لحظات تموم بشن . ثانیه هایی که سهون اینطور جلوش می خندید .

دستش رو به کمرش زد و نفس عمیقی کشید : هوم ؟ از کجا معلوم ؟

سهون سرشو بلند کرد و دقیق به لوهان نگاه کرد : پس کشیدی !

لوهان نیشخند زد : نمی خوام یک درصدم فکر کنی کارهای سختو به تو میدم !

سهون باز هم همونطور بی نقص خندید : دیگه چه برنامه هایی برام داری ؟ منوی امشب باید خیلی کامل باشه !

لوهان استین هاش رو بالا زد : راه افتادی … دیگه چیرو میتونی حدس بزنی  ؟

و لبخند کجی زدو زبونش رو روی لبهاش کشید که سهون یک قدم به عقب برداشت و دستش رو روی لبهاش کشید : سکانس دومم داریم ؟ منم یک نوبت می خوام … !

لوهان که شیطنت اون چشمها رو خیلی خوب میشناخت یک قدم به جلو برداشت : من دفعات فرد رو ترجیح میدم .

سهون قدم دیگه ای به عقب برداشت که ستون ورودی سالن اتاقها رو رد کرد : بیا سه به سه کنار بکشیم !

لوهان خندید : اینطوری اخریش قرعه ی توئه ! من تسلیم نمیشم . بیا سه به چهار ببندیمش !

سهون ایستاد و با چشمهای گرد به سرتاپای لوهان نگاه کرد : اوپس ! جدی جدی می خوای چهار بار …

با دیدن صورت لوهان که دوباره سرخ میشد مطمئن بود این بار احتمال جون سالم به رد بردنش خیلی خیلی کم شده !

لبخند عریضی زدو قبل اینکه لوهان جلو بیفته شروع به دویدن تو سالن اتاقها کرد ، اما از اونجایی که سالن زیاد طولانی نبود مجبور شد داخل اخرین اتاق از سمته چپ سالن بپیچه .

به لطف برق های خاموش اتاق رو تختی که سمته در گذاشته شده بود پرید و خودش رو به دیوار چسبوند و به محض ورود لوهان به اتاق و برداشتن اولین قدمش از گوشه ی در بیرون خزید و بدون اینکه بتونه خنده ی پر ذوقش رو خفه کنه تو اتاق رو به رویی خزید .

می تونست صدای خنده های لوهان رو بشنوه که به بازی بچگونه اشون می خنده ، پس فقط به دیوار کنار در تکیه زدو نفس های عمیقی کشید .

لبخندش محو نشدنی به نظر می رسید . تند شدن ضربان قلبش رو وقتی اینطور راحت و صادقانه می خندید دوست داشت …

لحظه ای چشمهای رو بست و با شنیدن صدای پای لوهان که سمته اتاق می اومد لبخند خبیثانه ای زد .

تا رسیدن لوهان به ورودی اتاق صبر کردو همینکه لوهان پاش رو تو اتاق گذاشت جلوش ایستاد و لوهانی که میدوید محکم تو بغلش افتاد …

شتاب لوهان هردوشون رو عقب کشید و در اخر هردوشون رو زمین پرت کرد .

صدای خنده های سهون تو گوشهاش پیچیده بود که چشمهاش رو باز کرد ، کاملا رو سهون افتاده بود . خواست دستهاش رو تکیه گاه تنش کنه تا بلند شه که بازوهایی محکم نگهش داشت .

می تونست ضربان تند قلب سهونو از روی پوستش حس کنه ، نفس های گرم و تندی که درست تو گردنش بازتاب می کردن  …

با لبخند بین بازوهای سهون چرخید و سمتش برگشت .

قبل اینکه صورتش تو سینه ی سهون فرو بشه دستهاش رو زمین گذاشت تو تاریکی اتاق به چشمهایی که برق میزدن خیره شد .

نمی تونست از لبهایی روشنی که به لبخند باز شده بودن چشم بگیره .

لبخنده عریضی زد : تورم کردی !

-خخخ نکنه توقع دیگه ای داشتی ؟

-غیر از این می خواستم الان اینجا نبودی !

دستهایی که تکیه گاه تنش بودن رو بلند کرد تا از سهون جدا بشه که سهون گره دستهاش رو دور کمر لوهان محکمتر کرد : نرو …

دستهای سست شده ی لوهان پایین نشست و چشمهای منتظرش خیره به سهون باقی موند .

-دلم می خواد بهت بگم .. ازت ممنونم …

قلب روشن لوهان لبخند زنده ای رو لبهای سرخش کشید که به محض بازتاب تو چشمهای سهون بهشون رنگ زندگی زد .

-من فقط چیزی رو بهت برگردوندم که از روز اول هم مال خودت بود . تو به من برگشتی و من فقط گمشده هات رو بهت برگردوندم .

صدای سهون از همیشه صادق تر بود : اگه می دونستم تا این حد زندگی بخشی زودتر بهت برمیگشتم .

لوهان سرشو به دو طرف برگردوند : این زندگی همیشه همینطور بود ، چیزی از دست ندادی . همه ی سختی ها فقط یک خواب کوتاه بودن . یک کابوس . تو حالا بیداری …  

سهون لبخند گرمی زد ، از اینکه حالا نفس کشیدن رو دوست داره مطمئن بود . مطمئن بود حتی اوه سهون دو سه ماه پیش هم انقدر حس زنده بودن نداشته !

سرشو جلو برد و اروم چشمهاش رو بست و بوسه ی ارومی رو پیشونی لوهان زد پیشونیش رو به اون تکیه گاه محکم تکیه داد .

لحظاتی تا اروم شدن قلبش صبوری کردو خیلی زود تمام ریه اش رو از اون عطر خنک و شیرین پر کرد . چشمهاش رو بسته بود و همچنان بازوهاش رو دور تن لوهان نگهداشته بود : احتمالا درکش برات سخته .. ولی دارم به دوست داشتنت فکر می کنم ژی لوهان …

___

تلفن تو دستش با دیدن خاموش شدن تمام چراغ های خونه محکمتر تو دستش فشرده شد .

نگاهش رو سمته پنجره ی کنار برگردوند و نفس عمیقی رو با حرص بیرون داد که تلفنش زنگ خورد .

چند لحظه ای به شماره ی نقش بسته روی تلفن خیره شد و بعد روی نور سبز رنگ کوبید و تلفن رو کنار گوشش گرفت :

-معلوم هست کجایی ؟ میدونی از سره شب این باره چندمه بهت زنگ میزنم ؟

-چی شد ؟

-بسته رسیده مقر . فقط کافیه بری بگیریش .

-نمی خوام دست کس دیگه ای بیفته .

-هوففف … رُی … اون بسته سالم و سلامت و مُهرو موم شده تو مقره . فقط برو بگیرش باشه ؟

-فکر می کنی جواب میده ؟

-مطمئنن سهون کارشو درست انجام میده . این تویی که باید پارتتو درست بازی کنی . اون چیزی که می خوای رو به دست میاری .

-کار با اسمیت چطور پیش میره ؟

-اوههه … خدایا … اون مردک … می تونی بفهمی چقدر سروکله زدن باهاش سخته ؟ من دارم هر طور شده عقب نگهش میدارم . فقط می خوام اینو بدونی ، اگه همه چی طبق نقشه پیش نره و تو نتونی هر طور شده سهون رو بکشی بیرون … باید برای همیشه باهاش خدافظی کن…

رُی حرف بوآ رو با زمزمه ی پر خشمی قطع کرد : میدونی کسی نیستم که بذارم …

-هه .. خشمت قابل تقدیره …

-کافی نیست ..

-نفرتت رو بریز پاش . بذار گُر بگیره !

چشمهای سرخش رو به خونه ی جلوش دوخته بود . خونه ای که خودش تو خراب کردنش سهم گرفته بودو خودش هم رهاش کرده بود و حالا هم … دلش می خواست هرطور شده تک تک اجر هاش رو خرد کنه !

-روزی که سهون راهی جنگ با اکسو شد همینقدر خشم و نفرت همراهش بود . گُر گرفته و منتظر … اما دیدی کافی نبود . من به چیزی بیشتر از اینا برای خراب کردن همه چیز نیاز دارم .

بوآ لبخند کجی زد و هیچکس نفهمید ذهنش فقط از رد عبور اون فکر چقدر سیاه شد : نقشه ی من بهت میده صلاحت رو عوض کنی . اگه با نفرت کاری از پیش نمی بری از صلاح قوی تری استفاده کن … عشق .. تیزش کن … خیلی از نفرت کاری تره !

 

 

 

یوهووووو … منو نت یهویی ! بالاخره … -_-

از خنده ها لذت بردین ؟ 

پس برین خودتونو واسه خباثت های من اماده کنین … ^_^ 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)