fanfiction Dark Power ep 31.4

بیاین از خنده ها لذت ببریم … 

-الو الو الو الو الو الو بی بو بی بو بی بو بی بو …

-بک بک بک خفه شووووو !

-چطوری فرصت طلبه بدبخته منحرفه سهون دزد ؟

صدای خنده ی بچه ها رو خیلی واضح از پشت تلفن میشنید . کاملا مشخص بود تلفن رو میکروفونه و کله ی همه ی بچه ها هم توشه !

لوهان دستش رو تو موهاش فرو کرد : فقط بیست دقیقه است رسیدیم و شما دقیق 25 بار زنگ زدین !

صدای لی رو شنید که با فاصله ی زیادی به تلفن می رسید : اون گشنه زنده اس ؟ چیزی دادی بلمبونه یا نه ؟

-خخخخ گشنه ؟ فقط می خواسته هیونگش رو دس بندازه کنه !

صدای داد لی شنیده شد : مگه نمی دونه من رو غذاهام حساسمممممم ؟؟؟

صدای پُره چانی که انگار تلفن رو تو حلقش کرده بود تو گوشاش پیچید : چرا از اون موقع جواب نمیدادی ؟ خخخ گفتیم لابد نرسیده کارشو ساختی ! شایدم اون کارتو ساخت ها ؟

لوهان اخم ادغام با خنده ی مزحکی رو صورتش ریخته بود : ذهنت رو بنداز تو ماشین لباس شویی پارک چانیول . وایتکس یادت نره !

کریس : خخخ راس میگه خو … بعدشم تو که نمی خواستی ما فکرای بد بدبکنیم باید همون اول جواب میدادی .

سوهو کریس رو کنار زد : این چرندیاتو ول کن . بگو ببینم همه چی خوبه ؟ سهون کجاس ؟

لوهان دره کابینت رو بست و به دیواره ی اشپزخونه تکیه زد . نفس عمیقی کشید و لبخند بی رنگی رو لبهاش نشست .

نگاه بچه ها با شنیدن صدای اون نفس عمیق بین هم چرخید .

شیو : چیزی شده لو ؟

لوهان تو دلش خندید : دارم لبخند میزنم . خونمون درست جلوی چشمهامه . دیوارهاش ترک خورده و تمام محوطه ی اطرافش سوخته ! شیشه هاش شکسته و پرده های پاره اش اصلا جذاب نیست …. ولی همین فضای سرد با همین ترک های رو تنش ، درسته که تنها نقطه ی روشن ، این خونه است ، وسط تمام سوختگی ها و جنازه ها و لاشه های دورش ولی … همینکه من با سهون تو این خونه ام واقعا وجودم رو گرم می کنه .

لبخند عمیقی رو لبهای کای نشست : داری تنها تنها با خاطراتت حال می کنی ؟

دی او : نگفتی سهون کجاست ؟ خونه رو نشونش دادی ؟

-بردمش سالن و گذاشتم خودش همه چیزو کشف کنه !

چن خندید : کشف کنه ؟ ما تمام اطلاعاتو با خودمون اوردیم . چیزی جر مانیتور های خالی اون پایین نیست .

لوهان لبخند خبیثانه ای زد : اطلاعات به درد کسی نمیخوره ، سهون باید خاطراتش رو ببینه . همین که به چشم ببینه تمام خاطرات اون مموری حقیقت داشته کافیه .

چن : کاش لااقل اطراف خونه رو نشونش میدادی . مطمئنن برای سهونی که هنوز برای قبول همه چیز با خودش درگیره تاثیر گذار تره .

شیو : راس میگه . سهون باید ببینه عاقبت در افتادن با اکسو چی میشه . باید ببینه بچه های اکسو به هیچ وجه پشت همو خالی نمی کنن .

صدای خنده ی بکی بلند شد : قربون نردبون خودم برم که همیشه درس عبرته خخخ ، جیگرتو برممممم من دراااازززززز …

لوهان قبل شروع مکالمات رمانتیک چانیول و بکهیون حرفشون رو قطع کرد : نشونش دادم . هرچند هوا کاملا تاریکه ولی لاشه ی ماشین ها و اثرهای سوختگی رو زمینو درختا واضح بود . سهون همشون رو دید . منم براش تعریف کردم همشون اثرات خشم غیر قابل کنترل جنابه پارک بوده !

صدای خنده ی دی او پشت تلفن واضح بود : خودتو خسته نکن لو ، چان و بک رفتن !

-رفتن ؟ مگه الان اون پشت نبودن ؟

کای : میشناسیشون که . فرصت طلبن !

لوهان خندید : بذارین راحت باشن .

نفس عمیقی کشید : فکر کنین .احتمالا فردا صبح برمیگردیم ، این خونه زیاد امن نیست . نمی خوام چیزی از قلم بیفته .

سوهو لحن ارومی داشت : روزهای سختی بود ، وقتی من تو همون خونه با اجبار می خواستم سهون رو راهی ماموریت کنم . همه شاهد بودن ما چاره ی دیگه ای نداشتیم ، مینهو نباید از دست میرفت ، اما این چیزی از تقصیرمون کم نمی کنه . بهش فرصت بده لو . همینکه سهون تو همین مدت کوتاه تا این حد با ما کنار اومده نشون میده خودشم داره تلاش می کنه .

لی : دونگسنگ گشنه ی دوست داشتنیم روزهای سختی داره و ما فقط می تونیم تماشا کنیم . شاید نیاز باشه مدتی با خودش خلوت داشته باشه هوم ؟

چن : فکر می کنی اینکه سهون با خودش تنها باشه چیزی رو حل می کنه ؟ فقط کمکش می کنه فکرو خیال الکی بکنه .

کریس : هومممم …ولی بازم .. یادم نمیاد ما چیزی تو خونه نگه داشته باشیم . چن درست میگه ، هرچیزی که ممکن بود برامون خطر ساز باشه با خودمون اوردیم . کاغذا ، نقشه ها ، اطلاعات ، حتی برنامه های کاربردی که ممکن بود بشه ازش اطلاعاتی کشید رو هم قبل رفتن از اون خونه پاک کردیم .

صدای تائو خیلی ناگهانی تو تلفن پیچید : اتاق اخر سالن ، همون اتاق کوچیکه ای که انباریش کرده بودیم ، هیچکس خالیش نکرد …

تائو هنوز جمله اش رو تموم نکره بود که لوهان با دیدن سهون که دره اسانسور رو باز کرده بود و سمتش می اومد تلفنش رو قطع کردو تو جیبش چوپوند !

سهون با قدمهای ارومی سمتش اومد و بهش لبخند زد : چرا قطع کردی ؟

لوهان سری تکون داد : بچه ها بودن ، داشتن پر حرفی می کردن ، نگرانت شده بودن !

سمته کابینت ها برگشت و زبونش رو گاز گرفت .

سهون وارد اشپزخونه شد : نگران ؟ مگه چه اتفاقی ممکنه برام بیفته ؟

لوهان دوباره شروع به گشتن کابینت ها کرد : خخخ میشناسیشون … الکی همه چیزو به هم ربط میدن .

سهون لحظاتی سره جاش ایستاد و با یاداوری افکار منحرفانه ی بچه ها لبخندی زد و شروع کرد به قدم زدن تو اشپز خونه … 

 

میز عریض و طویل چوبی رو دقیق نگاه می کرد . دقیق دوازده صندلی دورش چیده شده بود . دو صندلی سرو ته میز و پنج صندلی هم دو طرفش .

رو انتهایی ترین صندلی نشست و سرش رو بلند کرد . کاشی های رنگی ، وسایل لوکس اشپز خونه ، لوازم برقی که انگار روغن جلا خورده بودن ، و لوستر با نمک رنگی که از سقف اویزون بود .

با لبخند سمته لوهانی که به شدت با خودش درگیر بود برگشت . تقریبا تمام کشو هارو بیرون ریخته بود اما هنوزم کشوی اخر سمته راست رو به دقت میگشت !

-چقدر عالیه اشپزخونه سالمه !

لوهان بالاخره کَلَشو از کشو بیرون کشیدو کلافه دستشو تو موهاش فرو کرد . نفس عمیقی کشید : اوهوم .

سهون به گونه های رنگ گرفته ی لوهان نگاه کرد که بیش از حد کیوتش کرده بودن : دنبال چی میگردی ؟

لوهان بالاخره نگاه بی توقفش رو روی سهون ثابت کردو کج خندید : اهم .. پیداش می کنم ! چیز خاصی نیس ..

از جاش بلند شد : تو تمام اشپز خونه رو به خاطر این چیز غیر خاص بهم ریختی لو .

و بی توجه به لوهانی که با چشمهای گشاد بهش نگاه می کرد سراغ کمد های بالای سره لو رفت : بهم بگو دنبال چی می گردی . بذار کمکت کنم .

جلوی کابینت ها ایستاد و بی اینکه به لوهان نگاهی بندازه که چطور زیرش مچاله شده سمته کابینت خم شدو کله اش رو تو کابینت فرو کرد ! لوهان که به طور کامل زیر بدن سهون که خودش رو بالا تر هم کشیده بود احاطه شده بود به شدت تند شدن ضربان قلبش رو حس می کرد ! نفسش کاملا حبس شده بود پس خیلی ناگهانی از زیر دسته سهون کنار کشید و با اخم گفت : الان می خواستی قد بلندتو هیکل گندتو به رخم بکشی ؟

سهون که از دیدن واکنش لوهان احساس پیروزی می کرد صدای بم شده اش رو از تو کابینت رسوند : خخ نمی دونم راجب چی حرف میزنی !

لوهان دست به کمر رو به سهون اخم کرد : دنبال یک چاقوی لیزری 5 سانتی می گردم ! فقط مراقب باش وقتی پیداش می کنی دستتو نبری جناب جِنتِل !

سهون با خودش خندید و لوهان با همون اخم مسخره اش رو صندلی که سهون به تازگی از روش بلند شده بود نشست و بسته ای که با خودش اورده بود رو باز کرد : نکنه زیاد بهت رو دادم ها ؟

صدای خنده ی سهون بلند شد ، کاملا برعکس چیزی که اتفاق افتاده بود رو گفت : بیخیالش ژی لوهان . من کاملا بی منظور اینکارو کردم !

نگاه غضبناک لوهان کاملا ناگهانی از روی بسته ی خریدش بلند شد : حالا مطمئن شدم منظور داشتی !

سهون دره کابینت رو بست و سمته لوهان برگشت . گونه هاش تقریبا به قرمزی میزد !

به سختی لبش رو گاز گرفت تا دوباره صدای خنده اش بلند نشه ، چرا صحنه ی مقابلش تا این حد دلش رو قلقلک میداد ؟ حس می کرد ازار دادن این بشر از عصبانی کردن لی هیونگش هم لذت بخش تره !

-چت شد ژی لوهان ؟ چرا شبیه گوجه فرنگی شدی ؟ بیبنمت ؟

لوهان با اخم سر بلند کرد و سهون با سری که کج شده بود نگاش کرد .

زبونشو رو لبهاش کشید و چشهاش رو ریز کرد و زمزمه وار پرسید : خوشت اومد ؟

انگار که جرقه ای به انبار باروت زده باشی ، لوهان دقیقا با همون سرعت از رو صندلی کَنده شد و کاملا ناخوداگاه بسته ی خریدش رو از رو میز برداشت و سمته سهون پرتاب کرد !

سهون بسته رو تو هوا گرفت و خندید : مطمئن شدم خوشت اومده !

لوهان خودشو به گلدون کوچیکی که رو میز بود رسوند و بلندش کرد : فقط یکبار دیگه جملتو تکرار کن اوه سهون !

سهون با حالت جذابی چشمک زد : تسلیم شو ژی لوها…

حمله ی ناگهانی لوهان سمتش باعث شد کاملا فراموش کنه چی می خواست بگه !

در حالی که می خندید شروع کرد به دویدن دور خونه و مطمئن بود لوهان هم بی خیالش نمیشه !

-دعا کن دستم بهت نرسهههه …

برگشتو بسته رو سمته لوهان پرت کرد : چرا ؟ خوبه که … کلی خوش میگذرونیم !

و از رو میز شکسته ی گوشه ی خونه پرید و بلند خندید ، لوهان بسته و گلدون رو رها کرد تکه چوبی از کنار میز برداشت و دوباره دنبال سهون راه افتاد : خوش میگذرونیم ؟

نیشخند خبیثانه ای زد : مطمئن باش من بیشتر خوش میگذرونم !

سهون همونطور که دور خونه رو میدوید و هر چیزی که سره راهش بود رو سمتی پرت می کرد ! پرده های خونه رو می کشید و مچاله شدشونر و سمته لوهان مینداخت .

حتی از تکه های ریخته ی سقف و دیوار ها هم نمیگذشت ! همونطور که به دویدن ادامه میداد و کل حال رو با مخروبه هاش دور میزد گفت : چرا حس می کنم برای امشب نقشه کشیدی ؟

لوهان که کاملا سرخ شده بود ناگهان ایستاد و تکه چوبه دستش رو سمته سهون پرتاب کرد و درست وقتی چوب به کمر سهون برخورد کرد سهون رو متوقف کرد .

سهون با خنده برگشت و به لوهانی که پشت سرش نفس نفس میزد خیره شد و خندید : واو پسر … خیلی وقت بود درستو حسابی نخندیده بودم !

دستش رو به زانوهاش زد نفس های عمیقی کشید و لوهان فرصت کرد اخرین باری که سهون درستو حسابی خندیده بود رو به یاد بیاره .

به هیچ وجه دلش نمی خواست این لحظات تموم بشن . ثانیه هایی که سهون اینطور جلوش می خندید .

دستش رو به کمرش زد و نفس عمیقی کشید : هوم ؟ از کجا معلوم ؟

سهون سرشو بلند کرد و دقیق به لوهان نگاه کرد : پس کشیدی !

لوهان نیشخند زد : نمی خوام یک درصدم فکر کنی کارهای سختو به تو میدم !

سهون باز هم همونطور بی نقص خندید : دیگه چه برنامه هایی برام داری ؟ منوی امشب باید خیلی کامل باشه !

لوهان استین هاش رو بالا زد : راه افتادی … دیگه چیرو میتونی حدس بزنی  ؟

و لبخند کجی زدو زبونش رو روی لبهاش کشید که سهون یک قدم به عقب برداشت و دستش رو روی لبهاش کشید : سکانس دومم داریم ؟ منم یک نوبت می خوام … !

لوهان که شیطنت اون چشمها رو خیلی خوب میشناخت یک قدم به جلو برداشت : من دفعات فرد رو ترجیح میدم .

سهون قدم دیگه ای به عقب برداشت که ستون ورودی سالن اتاقها رو رد کرد : بیا سه به سه کنار بکشیم !

لوهان خندید : اینطوری اخریش قرعه ی توئه ! من تسلیم نمیشم . بیا سه به چهار ببندیمش !

سهون ایستاد و با چشمهای گرد به سرتاپای لوهان نگاه کرد : اوپس ! جدی جدی می خوای چهار بار …

با دیدن صورت لوهان که دوباره سرخ میشد مطمئن بود این بار احتمال جون سالم به رد بردنش خیلی خیلی کم شده !

لبخند عریضی زدو قبل اینکه لوهان جلو بیفته شروع به دویدن تو سالن اتاقها کرد ، اما از اونجایی که سالن زیاد طولانی نبود مجبور شد داخل اخرین اتاق از سمته چپ سالن بپیچه .

به لطف برق های خاموش اتاق رو تختی که سمته در گذاشته شده بود پرید و خودش رو به دیوار چسبوند و به محض ورود لوهان به اتاق و برداشتن اولین قدمش از گوشه ی در بیرون خزید و بدون اینکه بتونه خنده ی پر ذوقش رو خفه کنه تو اتاق رو به رویی خزید .

می تونست صدای خنده های لوهان رو بشنوه که به بازی بچگونه اشون می خنده ، پس فقط به دیوار کنار در تکیه زدو نفس های عمیقی کشید .

لبخندش محو نشدنی به نظر می رسید . تند شدن ضربان قلبش رو وقتی اینطور راحت و صادقانه می خندید دوست داشت …

لحظه ای چشمهای رو بست و با شنیدن صدای پای لوهان که سمته اتاق می اومد لبخند خبیثانه ای زد .

تا رسیدن لوهان به ورودی اتاق صبر کردو همینکه لوهان پاش رو تو اتاق گذاشت جلوش ایستاد و لوهانی که میدوید محکم تو بغلش افتاد …

شتاب لوهان هردوشون رو عقب کشید و در اخر هردوشون رو زمین پرت کرد .

صدای خنده های سهون تو گوشهاش پیچیده بود که چشمهاش رو باز کرد ، کاملا رو سهون افتاده بود . خواست دستهاش رو تکیه گاه تنش کنه تا بلند شه که بازوهایی محکم نگهش داشت .

می تونست ضربان تند قلب سهونو از روی پوستش حس کنه ، نفس های گرم و تندی که درست تو گردنش بازتاب می کردن  …

با لبخند بین بازوهای سهون چرخید و سمتش برگشت .

قبل اینکه صورتش تو سینه ی سهون فرو بشه دستهاش رو زمین گذاشت تو تاریکی اتاق به چشمهایی که برق میزدن خیره شد .

نمی تونست از لبهایی روشنی که به لبخند باز شده بودن چشم بگیره .

لبخنده عریضی زد : تورم کردی !

-خخخ نکنه توقع دیگه ای داشتی ؟

-غیر از این می خواستم الان اینجا نبودی !

دستهایی که تکیه گاه تنش بودن رو بلند کرد تا از سهون جدا بشه که سهون گره دستهاش رو دور کمر لوهان محکمتر کرد : نرو …

دستهای سست شده ی لوهان پایین نشست و چشمهای منتظرش خیره به سهون باقی موند .

-دلم می خواد بهت بگم .. ازت ممنونم …

قلب روشن لوهان لبخند زنده ای رو لبهای سرخش کشید که به محض بازتاب تو چشمهای سهون بهشون رنگ زندگی زد .

-من فقط چیزی رو بهت برگردوندم که از روز اول هم مال خودت بود . تو به من برگشتی و من فقط گمشده هات رو بهت برگردوندم .

صدای سهون از همیشه صادق تر بود : اگه می دونستم تا این حد زندگی بخشی زودتر بهت برمیگشتم .

لوهان سرشو به دو طرف برگردوند : این زندگی همیشه همینطور بود ، چیزی از دست ندادی . همه ی سختی ها فقط یک خواب کوتاه بودن . یک کابوس . تو حالا بیداری …  

سهون لبخند گرمی زد ، از اینکه حالا نفس کشیدن رو دوست داره مطمئن بود . مطمئن بود حتی اوه سهون دو سه ماه پیش هم انقدر حس زنده بودن نداشته !

سرشو جلو برد و اروم چشمهاش رو بست و بوسه ی ارومی رو پیشونی لوهان زد پیشونیش رو به اون تکیه گاه محکم تکیه داد .

لحظاتی تا اروم شدن قلبش صبوری کردو خیلی زود تمام ریه اش رو از اون عطر خنک و شیرین پر کرد . چشمهاش رو بسته بود و همچنان بازوهاش رو دور تن لوهان نگهداشته بود : احتمالا درکش برات سخته .. ولی دارم به دوست داشتنت فکر می کنم ژی لوهان …

___

تلفن تو دستش با دیدن خاموش شدن تمام چراغ های خونه محکمتر تو دستش فشرده شد .

نگاهش رو سمته پنجره ی کنار برگردوند و نفس عمیقی رو با حرص بیرون داد که تلفنش زنگ خورد .

چند لحظه ای به شماره ی نقش بسته روی تلفن خیره شد و بعد روی نور سبز رنگ کوبید و تلفن رو کنار گوشش گرفت :

-معلوم هست کجایی ؟ میدونی از سره شب این باره چندمه بهت زنگ میزنم ؟

-چی شد ؟

-بسته رسیده مقر . فقط کافیه بری بگیریش .

-نمی خوام دست کس دیگه ای بیفته .

-هوففف … رُی … اون بسته سالم و سلامت و مُهرو موم شده تو مقره . فقط برو بگیرش باشه ؟

-فکر می کنی جواب میده ؟

-مطمئنن سهون کارشو درست انجام میده . این تویی که باید پارتتو درست بازی کنی . اون چیزی که می خوای رو به دست میاری .

-کار با اسمیت چطور پیش میره ؟

-اوههه … خدایا … اون مردک … می تونی بفهمی چقدر سروکله زدن باهاش سخته ؟ من دارم هر طور شده عقب نگهش میدارم . فقط می خوام اینو بدونی ، اگه همه چی طبق نقشه پیش نره و تو نتونی هر طور شده سهون رو بکشی بیرون … باید برای همیشه باهاش خدافظی کن…

رُی حرف بوآ رو با زمزمه ی پر خشمی قطع کرد : میدونی کسی نیستم که بذارم …

-هه .. خشمت قابل تقدیره …

-کافی نیست ..

-نفرتت رو بریز پاش . بذار گُر بگیره !

چشمهای سرخش رو به خونه ی جلوش دوخته بود . خونه ای که خودش تو خراب کردنش سهم گرفته بودو خودش هم رهاش کرده بود و حالا هم … دلش می خواست هرطور شده تک تک اجر هاش رو خرد کنه !

-روزی که سهون راهی جنگ با اکسو شد همینقدر خشم و نفرت همراهش بود . گُر گرفته و منتظر … اما دیدی کافی نبود . من به چیزی بیشتر از اینا برای خراب کردن همه چیز نیاز دارم .

بوآ لبخند کجی زد و هیچکس نفهمید ذهنش فقط از رد عبور اون فکر چقدر سیاه شد : نقشه ی من بهت میده صلاحت رو عوض کنی . اگه با نفرت کاری از پیش نمی بری از صلاح قوی تری استفاده کن … عشق .. تیزش کن … خیلی از نفرت کاری تره !

 

 

 

یوهووووو … منو نت یهویی ! بالاخره … -_-

از خنده ها لذت بردین ؟ 

پس برین خودتونو واسه خباثت های من اماده کنین … ^_^ 

Print Friendly

27 Responses

  1. واووووو. ?
    جملات عاشقونشون خیلی صاف اما در عین حال عمیقه. و پر از احساسات
    واقعا عالیه
    متنای عاشقانه ای مث این منو یاد شازده کوچولو میندازه ???
    جای خالی را پر کنید .با رسم شکل
    …. واسه روی و بوا
    جواب : ?
    مرسییی
    فقط یه خواهشی ازت داشتم اونم اینه که نقش اعضای اکسو رو یکم پررنگ تر کنی توی داستانت
    میدونم فیکت هونهانه اما یکم تنوع کاپلی رو بیشتر کن
    تنکس فور یو???

  2. ممنون.اگه میدونستم انقدر زندگی بخشی زودتر از اینا بهت برمیگشتم خیلی عالی بود بار معنایی واحساسی بالایی داشت.

  3. نقشه بوا و روی خررر است…واااای…عزیییززززم سهون چه عشق شدههه…قررربونشووون بررررم…هووونهااانش دیگه گند خوب بودنو در اورده(یعنی زیادی عالیه و مححححشششره)خدا قووت…قلمت پر جوهر فور اور

  4. خیلی قشنگ بود خوشحالم سهون داره بهتر میشه ولی خیلی نگرانم
    میترسم این بوا و ری اخرش کاردست لوهان و اکسو بدن
    ممنون عزیزمخسته نباشی بووووووووووووووووووس

  5. این رُی رو هم یه جوری بزن نابودش کن -_- خیلی رو اعصابمهههههه
    همه چی داره مثه قبل میشه نکنه دوباره از هم جدا شن؟؟؟sad

  6. خیلیییییی عالی بوود
    وااااااای چقد این تیکه اخر حرفای سهون قشنگ بوووووووووود
    ممنون اجییییییی
    منتظر قسمت بعدم

  7. هولی شت. کامنت من کو؟ مطمئنم آپ شد ها. پس کوش؟ عرررررر. کامنت خوشگلم.
    مرسی عالی بود. خیلی خوب بود.
    الهی هونهانم. سهون عزیزم. چقد دیالوگش قشنگ بود. “اگه میدونستم انقد زندگی بخشی، زودتر از اینا بهت برمیگشتم. “حلوای من!
    ری عوضی. گودزیلااااا. چکارهونهانم داری؟ برو خونتون! بوآی دیوووث. دستش به سهون نمیرسه، هی سوسه میاد و فنگ میندازه. آشغالا…
    وای چانبک خل و چل من. فرصت طلبا…خخخخ. عالی بود.
    منتظر ادامش هستم گلم.
    خداقوت.
    فایتینگ

  8. من از ری بدم میاد شخصیت های مزخرفم هیچ وقت دست از سر آدم بر نمی دارن
    منم تازگی ها نت رو غافلگیر می کنم -__- ولی خباثت؟؟؟ نچ نچ هر چقدر هم خبیث باشی به پای من نمی رسی چون من فقط تو داستان خبیث نیستم…کلا خبیثم -__-

  9. خبیث من چطوره؟ خخخ قیافه ی خبیثتو با اون لبخند کجا دارم تصور میکنم ! وووووووی میتونم بگم عاشقشممممم…نویسنده باید مریض و خبیث باشه! این دیالوگ معروف منه :/
    وایییییییی دارم از خوشی میمیرممممم..سارا واقعا دارم میمیرم smile
    امروز داره فوق العاده میشه..دیگ دیدم توام آپ کردی الان واقعااااا در پوست خودم نمیگنجم ❤️
    من عاشقتم که ساراااا
    اوخی چه قدر لطیف بود این قسمت smile
    اول از همه یه جیغغغغغغغغغغغغغغ از ته دل بزنم واسه بازگشت رُیم ..ای من قربون ابهتش برم ای من فدای این عشق آتشینش بشم.عشق منهههههه این بشر آخه چه قدر جذابههههههههه دارم قدم قدم به خیانت به هونهان نزدیک میشم ? ولی نه خیالت راحت ….تضمین میکنم کنترل کنم خودمو .خخخ
    عزیزمممممممم میتونم بگم از درون داشتم با سهون و لوهان قهقهه میزدم.عاشق اینجور خندیدنام.خیلییییییی حس خوبی دارن.حتی اگه آدم خیلی ام خوب نباشه اون لحظه میتونه بگه خوشبخت ترین آدم دنیاس.و چه قدر خوب شادیشونو نوشته بودی.دوسش داشتم.کاملا لمسش کردم.سهون اینجوری خیلی شیرینه.هرچند که اون سردیشم یه جور ابهت داشتا ولی این دوست داشتنیه واقعا smile دلم خواست جای لوهان باشم.دلم یه بغل اونجوری ازته دل خواست.یه خنده ی شیرین.یه تنهایی دونفره ای که بتونی توش اینجوری بخندی smile اوخی …همه چیشون به طرز وحشتناکی شبیه آرامش قبل طوفانه…بمیرم که قراره شروع نشده گندبخوره تو همه چی …رُی منه دیگ :/ خخخ قربونش برممممم دلش میخواد گندبزنه سهونش مال خودش باشه به بقیه چه اصن ؟؟ sad خخخ
    به خداااا کافیه این خواننده های هونهان لاور دوآتیشت منو گیر بیارن :/ فکر کنم تخریب شم حسابی ? بات نات ایمپرتنت.. عشق شخصیت منفی مثبت و هونهان و غیر اون نمیشناسه ❤️?
    آقا گفتم حالا رُی هرکاری خواس بکنه ولی دیگه نگفتم بوآم بیاد گند بزنه که :/ زنیکه زشت بدقواره پیر !! خوشم نمیاد ازش :/ وجود این عجوزه نمونه ی بارز خبیث تشیف داشتن شماستاااااا فکر نکن نمیفهمم ..خخخخ ولی نه خوبه میپسندم این روشتو smile
    سارایی…یه سوال..مطمئنی با این که انقدر سرت شلوغه هنوزم مثل قبل بازده داره نوشتنت؟ آخه احساس میکنم یهو داره یه کوچولو عوض میشه مدل نوشتنت…هنوزم فوق العادستااااااااا ولی مثل قبلن نیست.الان بگم دیگه میزنی منو :/ ولی کم توصیف میکنی!!نزن سارا توروخدا…باور کن چون دلم میخواد محشر تراز چیزی که هست بشه میگم…ولی هنوزم فوق العاده و محشرههههههه و من هنوزم عاشق فیکتم.
    این قسمت عالی بود.چانبک من آخه چه قدررررررر گوگولننننننن؟؟؟???
    خلاصه که تشکر بابت این قسمت عالیییییی.
    مراقب خودت باش
    امیدوارم موفق موفق موفق باشی smile
    خیلی دوستت دارم
    لحظه هات رنگی عزیز دلم smile❤️

  10. ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
    عالییییییییییییییی…
    من هونهان خیلیییییی دوسسسسسسسسسسس…
    این دوتا خرابکار ری و اون دختره میخان بیان گند بزنن به همه چی؟؟؟
    همش ازگور بوآ بلند میشه…
    اونه که هی این پسره ری رو‌راهنمایی میکنه…

  11. وایییییییییییییییی عالییییییییییی بود هونهانم برگشته.حالا نمیشد ری حالا حالا ها برنمی گشت تو داستان؟ فانتزی هام دوباره خراب شد.

  12. عاخرش کرم داری گند بزنی به حس و حال عاشقاونه با این روی
    عررررررررررررررررررررررررررررررر بوآ ک بدتر از اون
    سهون کارشو درست بلده!یا جد سادات!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *