fanfiction Dark Power ep 35-36

باد های سهمگین مسیری طولانی تا رسیدن به اینجا طی کردن …

به ارامش امرروزتون چنگ بزنید .

اول فیکو بخونین . بعد برین سراغ حرفام .

دو قسمت اوردم . توپ … همچنان هونهان داره خوشمزه ^_^

( اخر قسمت دوم یکم خماریش عظیمه ولی خب به بزرگی خودتون ببخشید)

ep 35

 

نمی دونست چقدر گذشته … متوجه نبود چند ثانیه ، چند دقیقه یا شایدم چند ساعت شده که تنش رو به در تکیه داده و به اون صداها گوش میده . صدای خنده های پر زندگی … صدای هم صحبتی هایی که دلش براشون پر میکشید … صداهای ساده و صادقی که بینشون صمیمیت عظیمی در جریان بود …

یعنی ممکن بود روزی برسه که سهون هم بین همین جریانات شیرین به ارامش برسه ؟

تنش رو بیشتر به در سپرد و نفس عمیقی کشید . تپیدن قلبش رو حس می کرد که چطور بی قرار خودش رو به سینه اش میکوبید … اما چاره ای نداشت .

باید تا ارامش ذهنش صبر می کرد . وحشتناک بود وقتی به چشم های اون بچه ها نگاه می کرد و نمی تونست جواب لبخند های عمیقشون رو به درستی بده ! یا وقتی لوهان بهش چشم میدوخت و مطمئنن می فهمید این سایه ی گذشته اس که رو تنش برگشته !

اخم تلخ بین ابروهاش رو با نفس دیگه ای باز کرد . نمی تونست … نمیتونست اروم بگیره … ذهنه خستگی ناپذیرش مدام بهش دشنام میداد و سهون با قلبی که تپش های نامنظمی به رخ می کشید بهش گوش میداد .

مدام صدای خنده های بچه ها تو گوشش میپیچید و افکارش بی وقفه میسنجید .

سهون زندگی رو میخواست . وجودش درست مثل کویری که برای اب عطش بی حدی داره زندگی با اون بچه ها رو طلب می کرد . دلش می خواست خنده های بیشتری کنارشون تجربه کنه ، بیشتر غرق روزمرگی های بشاششون بشه و بیشتر و بیشتر تو ارامش بی پایانشون فرو بره …

ولی تمام این رویاهای شیرین تا زمانی که گذشته اش دست از سرش برنمیداشت ممکن نبود …

بالاخره تکیه اش رو از در گرفت و نگاه گنگی به اطرافش انداخت .

دلش میخواست خودخواه باشه … واقعا مهم بود بچه ها با دیدنش چه فکری می کنن وقتی سهون به حضورشون نیاز داشت ؟

واقعا نمیتونست برای شادی و ارامش خودش هم که شده بهشون دروغ بگه که خوبه ؟

دستهاش رو روی صورتش کشید . محکم و عصبی …

خیلی خوب وزنه ای که روی قلبش نشسته بود رو حس می کرد . پس فقط اون کارت لعنتی رو از جیبش بیرون کشید و با چشمهای بسته ای اون دره مزخرف که دیوار عظیمی بین خودشو تمام احساسات شیرینش کشیده بود رو باز کرد .

همونطور که بسته ی کاغذی داروهارو زیر بغلش زده بود در رو پشتش بست و نگاه خسته اش رو به خونه دوخت .

-هونیییییییییییییی …

نگاه بی حسش با دیدن بکی که با گونه های سرخی از اشپرخونه سمتش میومد رنگ و رو گرفت و لبخند کم عمقی به لبهاش کشید .

-سلام بک .

بکی خیلی فرز بسته ی داروها رو از سهون قاپید و نگاهی بهشون انداخت : به موقع رسیدی ، لوهان بیدار شده .

بازوی سهون رو سمته خودش کشید : بیا …

سهون همونطور که توسط بکی کشیده میشد پرسید : حالش بهتره ؟

بکهیون خندید : سهونا خخخ … این خونه رو میبینی ؟ لوهان دقیقا اونطرفش نشسته !

سهون لبخند مزحکی زد : خخ خیلی خب .

بکی دست سهون رو درست تا اون سمته حال کشید . کاملا حق باهاش بود . لوهان دقیق همونجا بین بچه ها رو مبل چوپونده شده بود !

با موهای پریشونش و چهره ی رنگ پریده ای بین یک پتوی چهارخونه ی نارنجی روشن پیچیده شده بود و بین بچه ها تحت فشار نشسته بود !

لی به زور قاشق های سوپ رو تو دهنش جا میداد که با دیدن سهون و بکی عقب کشید : هییی … کی اومدی ؟

بچه ها با دیدن سهون لبخند های ممتدی میزدن .

کریس چشمک جذابی بهش زد : چطوری جنتلمن ؟

سهون با نگاه گنگی تماشاشون می کرد که لبخند خبیانه ی لوهان خیلی چیزهارو لو داد :

سلام سهونی …

سهون لبخند کجی زدو خیره به لوهان سرش رو هم کج کرد : میبینم حالت خیلی بهتره !

سوهو دستهاش رو روی سینه اش گره کرد : شنیدم رمانتیک شده بودی !

صدای خنده های ریز بچه ها تو خونه پیچید و لوهان که ظاهرا اشتهاشو به دست اورده بود ظرف سوپ رو از دست لی کشید و چشمک ریزی تحویل سهون داد .

اولین قاشق سوپش رو خورد : براشون تعریف کردم .

سهون خنده ی ریزی کردو قبل اینکه تو اون جَو اب بشه شالگردنش رو از دور گردنش باز کرد : خب ؟

چانی که یک سمته مبل خیلی ریلکس لم داده بود سرش رو از تلفنش بیرون کشید : یک شب تو خونه و یک شبم تو ماشین .

چشمهاش رو ریز کردو طوری که مطمئنن منظور خاصی داشت پرسید : راستشو بگو … چقدر حال کردی ؟

قبل اینکه چانی چرند دیگه ای تحویل کسی بده بالشت های پشت سره همی رو سرش خراب شد و بکی خودش رو روش پرت کرد : ایشششش مگه نگفتم واستا خودش اعتراف کنه ها ؟

و بالشت ها رو با سرعت بیشتری تو سرو صورتش کوبید .

صدای خنده های پر انرژی تو کل خونه میپیچید و سهون فرصت می کرد بار دیگه ای هم تجربشون کنه اما این بین لبخند های لوهان براش رنگ و مفهوم دیگه ای داشت .

حس می کرد خنده های اون پسر زیبا ترین و ارزشمند ترین پاداشیه که میتونه از این دنیا در ازای تمام سختی هاش بگیره . سختی هایی که تا چند روز پیش مدام ازشون مینالید حالا بین اون خنده های ناب کم کم اب میشدن و سهون به راحتی قدرت فراموش کردنشون رو به دست می اورد . قدرت پشت سر گذاشتنشون … قدرت فدا کردنشون …

___

نمی دونست چقدر گذشته … متوجه نبود چند ثانیه ، چند دقیقه یا شایدم چند ساعت شده که همچنان تو خیابون های یخ زده پرسه میزنه . راه میره و راه میره و راه میره …

بی مقصد … حتی مطمئن نبود مسیر رو درست میره یا نه !؟

مسیر ؟ حتی نمیدونست می خواد به کجا برسه !

رُی حقیقتا راه گم کرده بود . راهی که روزی خیلی شیرین انتهاش رو تخمین میزد و با فکر کردن های مداوم بهش به زندگیش رنگ میداد … خیالاتی که حالا تبدیل به کابوس هایی با اخر و عاقبت تلخ شده بودن !

اون حقیقتا داشت برای داشتن اوه سهون خیلی چیزها رو قربانی می کرد !

و این بین … گرون ترین چیزی که قربانی میشد خودش بود ! خود حقیقیش که با گذر زمان تراش می خورد و فرو می ریخت … تراش می خورد و تغییر می کرد …

چشمهاش رو بست و نفس گرمش رو بیرون داد . به تک صدای فشرده شدن دونه های برف زیره پاش گوش داد و سعی کرد این تصور که این خودشه که اون زیر له میشه رو از ذهنش بیرون کنه . هرچند حقیقت به نظر همین بود .. انتخاب های اشتباه … همون قدمهایی بودن که روش فرود می اومدن و تسلیم شدنش درست همون صدا رو ایجاد میکردن .

صدای نابودی … و رُی همچنان با سماجت اون قدم ها رو ادامه میداد … همچنان …

وقتی به خودش اومد تموم مسیر رو تا رسیدن به خونه اش طی کرده بود . برف بند اومده بود که رُی وارد خونه اش شد و خودش رو روی مبلش رها کرد .

میز جلوش به شدت بهم ریخته بود و خونه طوری به نظر می رسید که انگار حمله ای صورت گرفته !

سرباز خسته و سردرگم سرش رو به پشتی مبلش تکیه داد و زیپ کت براق و مشکیش رو پایین کشید .

ذهنش … افکارش … خیالاتش … وضعی درست شبیه وضع خونه اش رو داشتن و رُی به اب یخی نیاز داشت که روی تمام این گنگی ها ریخته بشه .

خودش رو از مبلش جدا کردو به سمته اخرین  کابینت انتهای اشپزخونه اش حرکت کرد . دره کابینت رو باز کرد و مشروب های سفید پر الکلش رو بیرون کشید و بی اینکه از اشپزخونه اش خارج بشه سره میز کوچیکی که همونجا قرار داشت نشست و بی اینکه شاتی برای خوردن در نظر بگیره به محض باز کردن دره بطری اون رو به لبهاش کوبید و یک نفس تلخی محض رو بی توجه به تندی نابش فرو داد .

جای خوشحالی نداشت که ظرفیت بالاش بهش اجازه ی مستی نمیداد . چیزی که رُی می خواست یک فراموشی ابدی و مُهر پایان بود .

دقایق پشت هم سپری میشدن و رُی همچنان مُصِر و جدی به نوشیدنش ادامه میداد که زنگ بلند تلفنش چشمهای خمارش رو به باز شدن مجبور کرد …

تلو تلو می خورد که خودش رو به مبلش رسوند  و تلفنش رو از روی میز بهم ریخته پیدا کرد .

نگاه بی هدفی به اسم روی صفحه انداخت و با اخم بی معنایی دستش رو روی پرتوی سبز رنگ فشرد : چیه ؟

-رُی ؟

-الان اصلا وقت مناسبی واسه تحمیل کردن نقشه های نابت نیست دختر جون . یک وقت دیگه زنگ بزن .

گوشی رو با حرص از خودش جدا کردو خواست تماس رو قطع کنه که صدای فریاد بوآ مجبورش کرد تفلنش رو بار دیگه کنار گوشش برگردونه .

-هوفففف … چیهههه ؟

-هیچ معلوم هست تو چه مرگته ؟ من دارم به نفع تو کار میکنم احمق می فهمی ؟؟؟

رُی بطری سبر رنگش رو روی میز چوبی و کوچیکش که کنار اپن قرار گرفته بود کوبید : احمقم می فهمی ؟ احمق ! من دارم تو باطلاق کثافت وول می خورم و تو هربار منو پایین تر میکشی .

صدای نیخشند ترسناک بوآ شنیده شد : من ؟ هه … تو واقعا عقلتو از دست دادی ؟ مطمئنن من کسی نیستم که تن اون پسره شرقی رو عین گرگ وحشی که به بره رسیده میخوام ! اگه تو داری مسیره باطلاقو میری این هیچ ربطی به من نداره !

رُی از شدت خشم سرخ شده بود : تو نمی فهمی ، تو هیچیییی نمی فهمی . من دوستش دارم عوضی !

-چرند تحویل من نده ، مطمئنم خودتم به چیزی که میگی باور نداری ! اگه واقعا اون پسرو واسه کردن نمی خواستی برای رسیدن بهش تردید نمی کردی . ولی تو الان تمرگیدی تو خونت و معلوم نیست داری چه غلطی می …

رُی به موهاش چنگ زدو قبل اینکه بوآ بیشتر اعصابشو خط خطی کنه حرفش رو قطع کرد : دیدمش . باهاش حرف زدم . اون داره زندگی می کنه . همون کاری که من دیگه نمیتونم …

هیچکس لبخند خبیثانه ای که روی لب های بوآ نشست رو ندید : و میخوای بذاری همه چیز تا ابد همینطور پیش بره ؟ جای سهون اونجا نیست … نه تا وقتی تو می خوایش !

مگه اینکه تو ضعیف تر از این باشی به خواسته هات برسی ! ببینم .. نکنه فریب چشمهای مظلومشو خوردی ها ؟ می خوای بذاری از دستت بره ؟ به همین راحتی ؟

مشت رُی با صدای مهیبی رو میز نشست : خفه شو لعنتییییییی .. خفهههههه شوووووووو

به محض قطع کردن ناگهانی گوشیش با تمام توانش موبایلش رو روی زمین پرت کرد . سرشو محکم بین دستهاش گرفت و تا جایی که توان داشت شقیقه هاش رو فشرد …

” می خوای بذاری از دستت بره ؟ به همین راحتی ؟ “

و چیزی نگذشت که صدای پر خشم فریادش کل خونه اش رو پر کرد و چشمهاش رو برافروخت … اون حقیقتا سهونو می خواست … حقیقتا می خواست … و نمی تونست نداشتنش رو تحمل کنه .. حتی تصورش رو … حتی کابوسی که به ذهنش خطور می کرد هم نباید برمیگشت … رُی ضعیف نبود … تسلیم شدن هرگز در لغتمنامه ی زندگیش معنی نشده بود !

همچنان شقیقه هاش تحت فشار انگشت هاش می سوخت که با صدای پیام کوتاهی که براش فرستاده شد چشمهاش رو باز کرد .

بدن خسته اش رو روی صندلی کشید و خودش رو به تلفن غر شده اش رسوند و به پیامی که براش فرستاده شده بود نگاه کرد : زنگ زدم بگم اسمیت زودتر از موعد برمیگرده . یک هفته وقت داری . فقط یک هفته .

___

سکوت ارامش بخشی اطرافش رو پر کرده بود و جز صدای هراز گاهی حرکت اب گرم چیزی به گوشش نمی رسید … نه صدای حرفی … نه خنده ای …

و این بهترین فرصت ممکن برای اجازه ورود دادن به افکاری بود که مدتها بود جایی در اعماق ذهنش حبسشون کرده بود !

هرچند بعضی هاشون عمر خیلی کوتاهی داشتن !

فلش بک »

-من به اعتمادت نیاز دارم !

با چشمهای ریز شده بهش نگاه می کرد : حقیقت رو میدونی ، میدونی من تمام مدت بازیچه ی این دستگرمیه مسخره بودم . چطور ازم میخوای بهت اطمینان کنم ؟ چطور ازم توقع داری یکبار دیگه خودم رو دست کسایی بسپارم که …

صدای نفسی که با حرص از دهان رُی خارج شد باعث شد سکوت کنه .

-اوه سهون … مدت خیلی کوتاهی گذشته … چه بلایی سرت اومده ؟ حس می کنم همه چیزو فراموش کردی ! تو منو اون کاپیتان مک عوضی شیطان صفتو باهم یکی کردی ؟ یا با خودت فکر کردی من اسمیت شماره دویی ام که می خوام از قدرتت تو ارتشم استفاده کنم پس به راحتی بازیت میدم ؟

چه بلایی سره خودت اوردی ؟

پوزخندی رو لبهاش نشست : سئوال خیلی خوبیه ! ولی تو فعل اشتباهی براش به کار میبری ! من بلایی سره خودم نیاوردم … شما بلاهای خیلی بدی سرم اوردین .

اخم غلیظی بین ابروهای رُی نشست و سهون ادامه داد : وقتی به پشت سرم نگاه می کنم گذشته نیست که میبینم ! خودم رو میبینم که بازی میخورم ! من قبل این ماموریت لعنتی فقط خودم بودم ! ولی وقتی برگشتم کسی شده بودم که بقیه می خواستن . من راجب هیچکس هیچ فکری نمی کنم .

سهون دستش رو روی قلبش گذاشت و بهش مشت زد : من فقط به این فکر می کنم . فکر می کنی راحته تکه های شکسته ی این رو به هم چسبوندن و از نو ساختنش ؟

ولی من هنوزم دارم زندگی می کنم . دارم با این قلب شکسته نفس می کشم . و همه ی اینا فقط به خاطر حضور ادمهاییه که منو به خاطر خودم می خوان نه قدرتم . منو به خاطر لبخندم دوست دارم نه خشونتم . به خاطر گذشته ی خودمه که باهام درست رفتار می کنن نه اینده ی خودشون !

من بالاخره به زندگی برگشتم . فکر می کنی حاضرم این نفسهای راحت و خواب های ارومم رو از دست بدم ؟

اخم رُی از بین ابروهاش جایی نرفته بود . در واقع اتفاقات بدی درونش در حال وقوع بود !

نمی تونست زندگی که سهون ازش حرف میزد رو درک کنه وقتی خودش مدتها بود زندگی نکرده بود ! 

نمی تونست ارامش سهون رو تحمل کنه وقتی خودش با خاطر همین پسر عذاب میکشید !

چشمهاش رو بست و اروم نفس کشید . اون قلب لعنتیش … وقتش بود کنار بره !

وقتش بود دست به کار بشه و قبل اینکه داراییش بیش از این در خوشی زودگذرش غرق بشه اون رو بیرون بکشه و به دنیای واقعی برگردونه .

-به همین خاطره که می خوام بهم اطمینان کنی .

نگاه سهون کاملا مبهم بود . رُی با لبخندی که سعی میکرد چیزی از فجایع درونش رو برملا نکنه گفت : من برای اینکه بتونی این زندگی شیرین رو برای خودت نگهداری به اعتمادت نیاز دارم .

سهون نگاهش رو بی ثمر حرکت میداد . مشخص بود ذهنش دنبال کلمه ای میگرده تا به رُی بفهمونه چیزی از حرفهاش نمی فهمه !

اما رُی قبل اینکه سهون به نتیجه ای برسه سئوالش رو رد کرد : نیازی نیست حالا تصمیم بگیری . من دوستت دارم اوه سهون . پس منتظر میمونم و بهت فرصت میدم فکر کنی .

اما فردا شب توقع دارم با اعتماد کاملی سراغم برگردی .

سهون با چهره ی بی حالتی به رُی و اعترافاتش گوش میداد . اولین بار بود دوستت دارم رو از زبون اون پسر امریکاییه درشت هیکل میشنید اما واقعیت این بود که هیچ حسی به شنیدن اون جمله از زبونش نداشت !

طوری که بخواد همه چیز رو ماسمالی کنه صندلیش رو عقب کشید ، بیش از این تحمل و صبوری در توانش نبود . اون مصاحبت تا همونجا هم بی نتیجه بود : فردا شب جوابت رو میگیری . اما دیدنی در کار نیست ! من به گذشته ام برنمیگردم .

نگاه خیره ی رُی به جای خالی سهون بود و نیشخند ترسناکش رو لبهاش بود اما قبل اینکه سهون بتونه از کنارش رد بشه با چنگ زدن به مچ دستش مانع شد . دلش میخواست همونجا به تمام زندگی جدیده اوه سهون لعنت بفرسته اما به نفس عمیقی اکتفا کرد :

منتظر خبرت می مونم .

سرش رو بلند کردو به سهونی که بالای سرش ایستاده بود نگاه کرد : ولی فراموش نکن من هرگز کسی نبودم که بازیت دادم . من مسبب اون درد ها نبودم اوه سهون .

پایان فلش بک «

 

افکارش تنش رو می لرزوندن و چنان ترسی به دلش مینداختن که شک داشت بتونه تحملشون کنه …

افکاری مثل برگشتن ورق !

تصور اینکه گذشته ی سهون اینده اش رو به باد بده حس وقتی رو بهش میداد که دستش رو روی سینه اش میذاره و می خواد نفسش رو بیرون بکشه و خودش رو خفه کنه ! همونقدر پر هیجان و مرگ اور …

یا تصور اینکه روزی مجبور بشه نفرت انگیز ترین ادمهای عمرش رو برای بار دوم ببینه ! حتی از قیامت هم متنفر میشد وقتی خیال می کرد ممکنه کاپیتان مک رو جایی وسط اتیش های سخت ببینه !

نفس پر قوایی بیرون داد … نفسی که بی اینکه حواسش رو بهش داده باشه دقایق طولانی حبسش کرده بود !

افکارش بوی خون گرفته بود … بوی مرگ … تنش هر بار با یاداوری گذشته اش از تنفر پر میشد و سهون حتی نمی تونست اون بوی نفرت رو از تنش بیرون کنه … حس سرباز بودن .. حس بازیچه شدن …

اما این بین … بین تمام احساسات مبهم و منزجر کننده لبخند گرمی مدام گوشه ی ذهنش رو روشن می کرد و به تاریک ترین افکارش یاداوری می کرد حالا همه چیز فرق داره ، و این زندگیه که از رو تنش میگذره ! نه اجبار و نه دستور … نه اطاعت و نه سرپیچی …

سهون با انتخاب خودش زندگی می کرد و مطمئن بود این شیرین ترین نوعه زندگیه که میتونه تجربه کنه ! شیرین تر از بهشت …

چطور ممکن بود زندگیی شیرین تر از دیدن لبخند ادمهایی که دوستشون داره وجود داشته باشه ؟

تلاطم شدید اب که به سمتش موج مینداخت و روش قطرات اب رو پرتاب می کرد سهون رو از عمیق ترین افکارش بیرون کشید و باعث شد چشمهاش رو که به سمته خواب سوق داده بود با وحشت باز کنه .

به محض دیدن رخداد عجیبی که جلوش شکل گرفته بود خشکش زد . توان هر واکنشی رو از دست داده بود .

چند باری پلک زد اما متاسفانه یا خوشبختانه اثر هنری که جلوش نقش بسته بود خیال و وهم نبود !

لوهان دستهاش رو دور تن سفید و برهنده ی خوش تراشش گره کرد : اب داره سرد میشه ، نظرت چیه که …

و با باز کردن شیر اب گرم جمله اش رو ادامه داد : یکم گرم شیم ؟

و با لبخند عریضی برگشت و به سهون نگاه کرد ، لحظاتی مکث کردو پرسید : چیه ؟ چیز عجیبی دیدی ؟

سهون سرش رو تو حمام بی بخار گردوند و با دیدن لباسهایی که همونجا تعویض شده بودن با لکنت پرسید : ا.از ک.کی ا.. اینجایی ؟

لوهان با ارامش خیال پاهاش رو تو وان دراز کرد و درست کنار پهلوی های سهون جاشون داد . نگاهش رو بی خیال گردوند : نمی دونم … زیاد نیست …

نگاه سهون همچنان گنگ و پوکر به چهره ی شاد لوهان باقی مونده بود : عادت خیلی بدیه که وسط حموم کردن بقیه سروکلت پیدا میشه !

لوهان خندید : واو پسر .. عجیبه که تو هنوزم سرو ته اون مموری دستت نیومده ! من همیشه همین عادت خیلی بدو داشتم و تو هم به شدت باهاش حال می کردی ! ولی چون اخیرا باهاش حال نمی کنی دلیل نمیشه بخوام عوضش کنم .

سهون چشمهاش رو بست و با پوفی سرش رو پایین انداخت و سری تکون داد . به یک دوگانگی دیوانه کننده رسیده بود . چشمهاش با شرارت تمام به زیر گردن لوهان می جهید و سهون درست مثل پدر متعصبی نگاه شیطونش رو روی نگاه روشن لوهان برمیگردوند !

سرش رو بلند کردو با لبخند مزحکی که باعث نمیشد سرخی گونه هاش رو از بیننده ی جلوش مخفی کنه گفت : خیلی خب اقایی با عادات بد ! من حمومم تموم شده . نظرت چیه بری بیرون تا من بعد از یک دوش کوتاه بیام سراغت ؟ مطمئنن دی او یک شام چربو چیلی واسه کای ردیف کرده که ما رو هم ازش بی نصیب نمیذاره .

لوهان سری تکون داد : تو می خوای برو ، من جام خوبه .

و بیشتر خودشو تو وان جلو کشید و پاهاش رو به پهلوهای سهون مماس کرد .

سهون نفس عمیقی که به شدت سنگین شده بود وارد رگ های درحال سوختنش کرد و با لحن ارومی پرسید : واقعا تا این حد پر رو به نظر میام ؟ من هیچی تنم نیست !

لوهان بازم با چهره ی بی حسی سر تکون داد : می دونم .

سهون عصبی خندید : یاااا ژی لوهان … پاشو … مسخره نباش .

لوهان دستهاش رو روی سینه اش قفل کرد : وا ! تو مشکلت چیه ؟ برو دیگه ! منم پسرما !

سهون لحظه ای صبر کرد و وقتی دید به هیچ روشی نمی تونه لوهان رو از خره شیطون پیاده کنه نفس سختی فرو داد : خیلی خب ! پس لااقل چشمهاتو ببند .

لوهان نتونست بیشتر از اون خنده اش رو خفه کنه .

سهون با اون چهره ی پخته و تتو های مخوف رو بازوهاش ، و مهره ی مشکی رنگ قدرتش که با زنجیر نقره ای رنگ جذابی از گردن سفیدش پایین افتاده بود ، و لکه هایی رو تنش که مشخص بود از دوران ناخوشی با خودش تا اینجا اورده ، اخمی که هر از گاهی رو ابروهای باریکش مینشست ، در حالی که یک چهره ی گل انداخته به خودش گرفته بود و درست مثل پسر بچه های دبیرستانی خجالت می کشید از لوهان می خواست چشمهاش رو بپوشونه !

صدای خنده اش تو فضای خالی حمام اکو میشد و سهون رو متعجب می کرد : اوه خدا …. سهون … تو واقعا خیلی کیوتی ! همین دیشب بود که کلی جنتلمن شده بودی ! تازه شب قبلش هم واسه من بلبل زبونی می کردی !

و دوباره خندید …

سهون به سختی نگاهش رو از روی خنده ی مست کننده ی جلوش گرفت و اخمی به ابروهاش انداخت و بی اینکه منتظر تموم شدن اون نجوای شیرین بمونه همونطور که تو وان نشسته بود سمته مخالف لوهان چرخید تا حداقل وقتی از اب بیرون میاد چیزی که نباید دیده نشه !

صدای خنده های لوهان به نفس های کوتاهی تبدیل شده بود که سهون تمام توانش رو جمع کرد تا از جاش بلند شه . دستهاش رو به لبه های وان تکیه دادو با نفسی که حبس شده بود ، قلبی که دیوونه وار می تپید و ذهنی که ارور میداد ” داری چه غلطی می کنی احمق ؟ ” از جاش بلند شدو لوهان دست به سینه به منظره ای که مدت ها بود براش صبر کرده بود خیره شد .

بازوهای عضله ای با رگ های بیرون زده که تتوهای روش وحشتناک جذابش کرده بود ، ماهیچه های شیری رنگ و برجسته ی پشتش و در اخر … بالاخره نگاه بی شرمش تا پایین تنش حرکت کردو لبخند رو لبهاش عریض تر شد و زبونش رو روی لبهاش سرخش کشید .

سهون با تن خیسش سعی داشت بی سُر خوردن پاش رو روی زمین تَره حمام بذاره که شیطنت لوهان نگذاشت سهون به خواسته اش برسه و درست قبل اینکه سهون پاش رو از اب کم عمق وان بیرون بذاره خم شدو دستش رو عقب کشید …

توقعش درست همین بود که سهون پاش سر بخوره و محکم تو بغل خودش بیفته و لوهان بی وقفه دستش رو دور تن برهنه ی دونگسنگش حلقه کنه و تو گوشش بلند بلند بخنده !

سهون با چشمهای گرد و به لطف پرتاب شدنش تو اب با سرو صورتی خیس به صدای خنده های بی وقفه ای که از پشت سرش تو سرش جریان می گرفت گوش مداد و دستهاش همچنان با ترس به لبه های وان چنگ خورده بود نفس نفس میزد …

-ه.اه … لوهان …

لوهان گره دستهاش رو دور شونه های سهون محکمتر کردو تنش رو بیشتر به خودش فشرد : خدایاااا … تو واقعا امشب خنده دار شدی لعنتییی …

و به محض تکیه دادن سرش رو شونه های پهن و سفید سهون بلند تر از قبل قهقه زد .

نمی تونست چهره ی سهون رو با چشمهای گرد و گونه های صورتی درحالی که موهای خیس کوتاهش رو پیشونیش چسبیده تصور کنه و جلوی خنده اش رو بگیره !

سهون بی حرکت تو اغوش گرمی که احاطه اش کرده بود باقی مونده بود و هیچ ایده ای نداشت که لوهان چقدر بی بدیل خوشحاله ! مگه این بچه سرما خورده نبود ؟ سره شب چشمهاش از شدت مریضی خمار میزد !

سرش رو کج کردو طوری که دقیق نیمرخش رو سمته لوهان گرفته بود بین نفس نفس زدن های لوهان زمزمه کرد : تو امشب یه چیزیت هست ! من که میدونم !

لوهان با شیطنت خودش رو جلو کشید و سرش رو درست زیر گردن سهون رو شونه هاش فیکس کرد : مشکلش چیه ؟

چشمهاش رو ریز کردو با حالت پر خباثتی اروم زمزمه کرد : فکر می کنم گفتی داری به دوست داشتنم فکر می کنی !

 

ep 36

سرش رو کج کردو طوری که دقیق نیمرخش رو سمته لوهان گرفته بود بین نفس نفس زدن های لوهان زمزمه کرد : تو امشب یه چیزیت هست ! من که میدونم !

لوهان با شیطنت خودش رو جلو کشید و سرش رو درست زیر گردن سهون رو شونه هاش فیکس کرد : مشکلش چیه ؟

چشمهاش رو ریز کردو با حالت پر خباثتی اروم زمزمه کرد : فکر می کنم گفتی داری به دوست داشتنم فکر می کنی !

سهون بی توجه به قلقلک شدن گردنش چشمهاش رو بست : خب که چی ؟

-پس کی شروع می کنی ؟ من منتظرم !

سهون بی اینکه دنبال جوابی باشه سکوت کرد . نفس عمیقی کشید و همگام با لرزش قلبش ناخوداگاه لبخند زد و بدنش رو تو اغوش لوهان رها کرد : دارم همینکارو می کنم .

لبخند پررنگی رو لبهای لوهان نشست و سهون ادامه داد : با این تفاوت که دوست داشتن من با دوست داشتن تو فرق می کنه . من طوری که تو خطابش میکنی روش اسم نمیذارم … تو منو دوست داری و اینو به زبون میاری ولی من … من فقط نگات می کنم !

من باهات اروم میشم و این چیزی نیست که بخوام ازش بگذرم …

زمزمه های سهون روح خسته ی لوهان رو زنده می کرد و وجودش رو رنگ میزد . سه ماه قبل … سهون هرگز همچین حرفایی بهش نمیزد . مطمئنن محکم بغلش می کردو در حالی که گوشش رو پر شهوت زبون می کشید زمزمه می کرد عاشقشه !

اون روزا یک در هزار هم احتمال نمیداد روزی برسه که با شنیدن همین جملات ساده و در عین حال صادقانه عشق وجودش زبانه بکشه و بیشتر و بیشتر باور کنه سهون هم همون حسی رو داره که بی توقف تو قلب خودشه !

سرش رو خم کردو بوسه ی سبکی رو گونه ی سهون گذاشت : تو فقط چیزی رو از من میگیری که روزی خودت بهم دادیش . این ارامش چیزی نبود که اغوش کسی جز سهونم بهم بده …

-و این ارامش چیزی نیست که من از کسی غیر از تو بگیرم ، ژی لوهان …

لوهان سرش رو به سره سهون تکیه زد و زمزمه ی خیلی ارومی تو گوشش نجوا کرد : نمی دونی چقدر محشره وقتی اینطوری صدام می کنی … بی تنش … از ته دل !

سهون چشمهاش رو بست و لبخند عمیقی رو لبهاش شکل گرفت : پس حالا فقط با صدا زدنت هم می فهمی دوستت دارم !

لوهان اروم خندید و بوسه ی کوتاهی رو موهای سهون گذاشت .

قبل اینکه سهون حرف دیگه ای بزنه یا واکنشی نشون بده بوسه های ریز دیگه ای رو هم روی گردنش گذاشت ، اما با خم شدن گردن سهون سمته پایین فهمید لبهاش چیزی نیستن که سهون بخواد پسشون بزنه !

حقیقت همین بود که سهون حقیقتا از لمس های داغی که رو گردنش مینشست لذت میبرد و بیشتر از قبل تنش رو به ارامش دعوت می کرد .

چشمهای بسته اش و تن گرمش بین دستهای لوهان به ثبات رسیده بود که توقف کاملا ناگهانی بوسه ی های ریز لوهان که بیشتر شبیه لمس های ریز بودن سهون رو مردد کرد .

خواست سرش رو برگردونه تا لوهان رو تماشا کنه که …

-سهون ؟

سهون فرصت نکرد جوابی بده …

-این …

لمس انگشت های لوهان جایی درست بالای گردنش توجهش رو جلب کرد .

-این … این ..

لوهان به لکنت افتاده بود و سهون دنبال دلیلش می گشت ! و درست بعد از گذر چند لحظه لبخند سردی رو لبهاش نشست : همه ی سرباز های امریکایی یکی از اونا دارن لوهان ! چیزی نیست که با دیدنش تعجب کنی .

لوهان موهای کوتاه و مشکی سهون رو کمی از پشت گردنش کنار زده بود و به تتوی سیاه رنگ پشت گردنش نگاه می کرد . چطور هرگز ندیده بودش ؟

اسمش ، تاریخ تولدش ، زمان اعزامش ، و یک شماره ی هفت رقمی درست رو گردن سفید و بی نقصش با فونت نفرت انگیزی جا خوش کرده بود .

-این … تو خیلی چیزا از گذشته با خودت اوردی !

لحن غم زده ی لوهان لبخند سهون رو عمیق تر کرد : گفتم که . چیز ناراحت کننده و عجیبی نیست . همه از اینا …

لوهان کاملا مصمم حرفش رو قطع کرد : تو همه نیستی .

سهون لبخند زدو تو اغوش لوهان چرخید و بالاخره تونست صورتش رو درست ببینه ، و اخمی که به تندی بین ابروهاش نشسته بود .

دست لوهان رو تو دستش گرفت : گذشته ی من خیلی پربار تر از یک تتوی ساده اس ، اگه چیزی برای تعریف کردن ندارم دلیل نمیشه که چیزی وجود نداشته باشه .

سهون نمی خواست اما اخم لوهان عمیق تر شدو پیشونی سفیدش رو خط انداخت : اگه می دونستم چی در انتظارته ممکن نبود …

سهون انگشتش رو روی لبهای لوهان گذاشت : هیشششش … من الان جلوت نشستم . نمی فهمم تو برای چی انقدر اخمالویی .

و انگشتش رو بلند کردو رو پیشونیش کوبید و لبخند ارومی زد .

لوهان بی اینکه بتونه اخمش رو از روی صورتش جا به جا کنه سرش رو پایین انداخت : می دونی چه حسی بهت دارم پس سعی نکن خفه اش کنی .

دستهای سهون دور صورت لوهان قاب شدو سرش رو بلند کرد : می دونی چی حسی بهت دارم … پس ناراحتم نکن .

بوسه ی اروم و عمیقی رو پیشونی لوهان نشوند : ما تقاص گذشته رو دادیم ، ما از گناهای کرده و نکردمون پاک شدیم . حقمون نیست بازم درد بکشیم .

لبخند زدو به چشمهایی که دلش بی رحمانه براشون می تپید خیره شد : اونم درست وقتی اینطوری همو داریم .

با انگشتهاش گونه ی گرم لوهان رو نوازش کرد و بی اینکه نگران چیزی باشه صورتش رو مماس صورت لوهان جلو برد و اجازه داد وجود لوهان نبض بگیره : مگه نه ؟

لوهان خیره به لبهای خوش رنگ جلوش ، بالاخره تسلیم سهون اخمش رو کنار زدو بی اینکه منتظر بمونه دستهاش رو پشت گردن سهون گذاشتو سرش رو جلو کشید و درست بعد از سه ماه دارایی ارزشمندی که از دست داده بود رو از سرنوشت پس گرفت …

اون لمس شیرین ، اون نفس های گرم ، اون عطر که برای تنفسش شبهای زیادی تو تنهاییش رویا میدید …

 و سهونی که برای اولین بار قلبش رو به خاطر بهترین تصمیم تمام عمرش ستایش می کرد ، اون وجود که در مقابلش قرار داشت ستودنی بود ، سهون نمی فهمید چطور تا اون روز طاقت اورده و تونسته بی تست کردن اون طعم ناب دووم بیاره ؟

دستهاش  از روی گونه های گُل بِهی رنگه لوهان تا روی گردنش سر خورد و تونست ضربان گرفتن وجودش رو حس کنه و بین اون لمس شیرین لبخند بزنه …

حس مالکیت قلبی که اینطور براش میتپید … سهون احساس بی نیازی می کرد ! حقیقتا به چی نیاز داشت ؟ جز اغوشی که مطمئن بود امن نگهش میداره و تا ابد مراقبشه …

همه چیز تو اون ادم خلاصه میشد . زندگی … تمامش . بی کمو کاست …

لوهان با لبخند عریضی عقب کشید ، همچنان به لب های جلوش نگاه میکردو نفس های کوتاه و پشت سره همی می کشید .

نگاه سهون به چشمهای درشت جلوش بی تحرک ، خیره باقی مونده بود ، زمزمه هاش به سختی شنیده میشد : نمی تونم تصور کنم … زندگیم بدون تو چه شکلی میشد …

لوهان سهون رو بی وقفه تو اغوشش کشید و بدن برهنه اش رو به تن خودش فشرد : تصورش نکن ، هرگز همچین اتفاقی نمی افته …

لوهان به بدن رو به روش چنگ زد و بعد از مدتها با ارامش چشمهاش رو بست . حالا می تونست با ارامش به تمام گذشته اش ، به تمام سختی هاش ، به تمام گریه های بی امونش ، نیشخند بزنه و بهشون نشون بده با وجود تمام مشکلات این خودشه که پیروزه ماجراست !

پیروز ماجرایی که هنوز راه زیادی تا پایانش وجود داشت !

___

نتونسته بود ! اصلا نتونسته بود !

نتونسته بود حتی لحظه ای از فرد کنارش چشم بگیره . حتی توان جمع کردن اون لبخند عریض و گشاد ، از روی لبهاش رو هم از دست داده بود !

میشد اسمش رو بذاره اغوا شدن ! مسخ شده و و و … ولی بهترین چیزی که می تونست باهاش اون حس رو خطاب کنه همون کلمه ی سه حرفی کلیشه ای بود ! عشق !

اروم با خودش خندید و بیشتر سرش رو تو بالشتش فرو کردو مثل بچه های کوچیک تو بغل مادرشون سرخ و سفید شد !

خودش هم می فهمید بلاهای بدی سرش اومده ! اوباهتش از دست رفته و درست مثل احمقا با دیدن اون پسر ظریف و خواستنی جلوش می خنده ! حتی بعید می دونست بتونه دوباره اخمی رو صورتش برگردونه !

وقتی لوهان رو با اون چهره ی کیوت غرق خوابش تماشا میکرد و مدام شب قبل رو به یاد می اورد ، چطور ممکن بود خوشبختی رو حس نکنه ؟

لبخندش عریض تر شده بود که خودش رو تو همون تخت کوچیک یک نفره بیشتر به لوهان چسبوند و با رد کردن دستش از زیره پهلوهای سفیدش ، تنش رو به اغوشش فشرد .

با لمس بدن گرم اون پسر وجودش عطر زندگی می گرفت و قلبش از شادی به تپیدن می افتاد ، اوه سهون با این حال اسفناک ، چطور ممکن بود بخواد از همچین بهشتی بگذره و رهاش کنه ؟

دلش نمی خواست لمس کوتاهی رو هم از دست بده اما به لطف صبح خنک زمستونی مجبور شد ثانیه ای اغوش کنارش رو رها کنه و پتوی گرم و سبکی روی بدنهای برهنشون بکشه …

___

اواخر شب بود ، بین کای و تائو رو مبل لم داده بود و همونطور که پاپ کرن ها رو از دست تائو می کشید تا عصبیش کنه ، به برنامه ی لوس تلوزیون می خندید .

حتی گاهی دستش رو دور گردن کای مینداخت و عمدا به دی او چشمک می زدو با خودش اروم قهقه میزد !

میشد شادی غیر قابل کنترلش رو از چشمهاش خوند وقتی بین بحث های مسخره ی سوهو و کریس تیکه می پروند و فراموش میکرد از همه کوچیکتره !

لوهان بی اینکه چشمش رو از سهون بگیره دستش رو زیره چونه اش زد و با لبخند عمیقی بیشتر غرق صدای خنده ها شد .

لی نگاهش رو بین خنده های سهون و نگاه های لوهان جا به جا کرد : میتونم قسم بخورم خودشه !

لوهان بالاخره از سهون چشم گرفت و به صندلیش تکیه زد و دستهاشو رو سینه اش گره کرد : لی ؟

لی هم تکیه اش رو از میز ناهار خوری گرفت و رو صندلی جلوی لوهان نشست و به چشمهاش خیره شد : هوم ؟

لوهان گوشه ی لبش رو گزید و خنده اش رو قورت داد : دیشب باهاش بودم !

خنده ی بلند و ناگهانی لی که دستهاش رو به میز می کوبید سکوت اشپزخونه رو شکوند و لوهان سعی کرد طوری ارومش کنه : هیششششش لی تو رو خدا ضایعش نکن !

لی دستش رو محکم رو دهنش کوبید و سرش رو زیر میز پنهون کرد و بعد از چند ثانیه ی طولانی در حالی که سرخ شده بود بالا اومد : بگو جونه من ؟

و باز هم خندید و لوهان نتونست جلوی لبخند احمقانه اش رو بگیره : به بزرگترت نخند بچه .

لی دستهاش رو روی سینه اش محکم گره زد تا طوری جلوی طبع شیطونش رو بگیره : عرررر لعنتی باورم نمیشه … تعریف کن ببینم …

و سرش رو جلوتر اورد تا به طور مثال مصاحبتشون رو خصوصی تر کنه .

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد : بیا صادق باشیم ، اصلا شبیه همیشه نبود !

لی چشمهاش رو گرد کرد : خشن و وحشیانه ؟

لوهان ریز خندید : دیشب شک کردم سهون قبلا رفتنشم واقعا منو دوست داشته یا نه !؟

لی که ظاهرا هنگ کرده بود دوباره رو تکیه گاه صندلیش افتاد : یعنی .. باید باور کنم سهون واقعا رمانتیک شده ؟

لوهان چشمهاش رو بست و برای بار دوم سرش رو به دو طرف تکون داد : اون بزرگ شده لی ، همین . سهون کوچولومون بزرگ شده .

و با لبخند عمیقی سرش رو سمته حال برگردوند تا برای بار هزارمی بتونه اون چهره ی شاد رو ببینه که با فضای خالی بین کای و تائو مواجه شدو لبخندش رو لبهاش خشکید .

 

سهون دره اتاق رو پشت سرش بست . نگاهش همچنان رو اون جمله ای که براش فرستاده شده بود منجمد باقی مونده بود !

-پشت خونه منتظرتم . باید بهم جواب پس بدی اوه سهون .

دستهاش یخ زده بود . قلبش درست شبیه ساعتی که باطریش عمر زیادی نداره اخرین زورهاش رو به کار میبرد !

حالا می فهمید اشتباه می کرده ! برگردوندن اون اخم به صورتش اصلا کار دشواری نبود ، نه اگه عاملش گذشته اش میبود .

چشمهاش رو بست و تنش رو به دیوار تکیه زد ، نفس عمیقی کشید که از همیشه سخت تر وارد وجودش میشد !

اخم بین ابروهاش رو نمیدید اما مطمئن بود هست !

تقریبا اماده بود ، اماده بود برای جواب قاطعانه ای که امیدوار بود شَره گذشته اش رو از سرش بِکنه …

هرچند براش مهم هم نبود ، سهون به نظر خودش به اندازه ی کافی قوی بود که بتونه از حال شیرینش در برابر حمله های گذشته ی تلخش دفاع کنه . البته فقط به نظر خودش !

بی اینکه شلوار مشکی توخونه ایش رو عوض کنه یا بافت طوسی رنگش رو در بیاره و چیزی جایگزینش کنه پالتوی بلندی رو همشون پوشید و بی اینکه حتی شالگردن یا کلاهی همراهش ببره تلفنش رو تو جیبش چپوند و وارد حال شد . میتونست چشم های متعجبی رو ببینه که نمی فهمیدن سهون چرا حاضر شده بره بیرون ؟!

کلید خونه رو برداشت و قبل اینکه بچه ها چیزی بپرسن گفت : دارم میرم بیرون شام بخرم ؟ پیتزا خوبه ؟

لوهان اولین کسی بود که دست به سینه جواب خوش خوشانه ی بکی رو قبل موعد قطع کرد : میتونیم زنگ بزنیم بیارن سهونا ، زمینا یخ زده اس لازم نیست این موقع بری بیرون .

سهون لبخند کاملا تصنعی تحویل لوهان داد : می خوام قدم بزنم ، هوا خوبه مشکلی نیست .

بکی با شنیدن جواب سهون دستهاش رو محکم به هم مالید : برا من دو تا بخر !

تائو دستش رو بلند کرد : نوشابه یادت نره .

سهون سری تکون دادو بعد از خدافظی که حتی نمیشد اسمش رو خداحافظی گذاشت از خونه زد بیرون .

هر لحظه که میگذشت بیشترو بیشتر دستش می اومد تو چه موقعیتی گیر کرده !

سهون پاهاش رو پر خشم رو زمین یخ زده ی اطراف خونه ، برای رسیدن به پشت خونه می کوبید با خودش به تمام دنیا لعنت می فرستاد !

اگه رُی رو تعقیب می کردن و همه چیز فاتحه خون میشد چی ؟

اگه همه چیز یک تله میبود چی ؟

اگه های زیادی تو ذهنش داشت که همشون یک نتیجه داشتن : زندگی حالا حالا ها قرار نیست بی خیالش بشه !

دندون هاش رو با حرص رو هم میفشرد که به پشت خونه رسید ، درست سره خیابون اصلی که در واقع به پشت خونه مشرف بود . سهون لحظه ای ایستاد و با دیدن هیچکس لرزید .

وحشت کمرش رو منجمد می کرد و سهون رو یاد تمام خاطرات نفرت انگیزش از مقر مینداخت !

-سهون ؟

سهون با سرعتی که بیشتر شبیه ترسیدن بود برگشتو به پشت سرش نگاه کرد . رُی با ظاهر متفاوتی سراغش اومده بود .

موهاش رو که به تازگی به پیشونیش رسیده بودن برای هزارمین بار از انتها کوتاه کرده بود و تتوی جدیدی رو گردنش انداخته بود که براش تازگی داشت اما ممکن نبود باعث بشه ترسش رو از یاد ببره .

رُی دستهاش رو بیشتر تو جیبهاش فرو کرد و نزدیک تر به سهون ایستاد .

اما سهون به خاطر تضاد دوست نداشتنی قد هاشون قدمی به عقب برداشت . از اینکه ضعیف به نظر برسه متنفر بود . حداقل نه در برابر رُی .

-برای شنیدن جواب اومدم . گفته بودی سراغم نمیای پس من اومدم .

سهون منتظر نموند رُی نفسی بکشه و بی معطلی پاسخش رو رگباری رو سرش خراب کرد : عقلتو از دست داده بودی که اومدی اینجا ؟ انقدر دلت می خواد فاتحه ی زندگیمو بخونی و به گند بکشیش ؟

رُی که با امید های زیادی خودش رو به اونجا رسونده بود اخم غلیظی رو صورتش ریخت : تو واقعا حالت خوب نیست سهون ، اگه می خواستم لوت بدم یا اکسو ی عزیزت رو به باد بدم به نظرت تو الان اینجا بودی ؟ به نظرت نمی تونستم همین حالا یک ارتش با خودم راهی کنم همینجا ؟

سهون دستهاش رو با خشم مشت کرد : اینکه با خودت ارتش نیاوری نشونه ی لطفت نیست !

رُی حقیقتا عصبی بود : حتما فکر می کنی نشونه ی بی عرضگیمه ! کافیه بگی . بهت ثابت می کنم اینطور نیست .

سهون چشمهاش رو ریز کردو نیشخند زد : یکم دیگه بحث رو ادامه بدم همینجا به مرگ تهدیدم می کنی مگه نه ؟

-تو سرباز ارتشی اوه سهون . اینکه به فرمانده ات خیانت کردی و ارتشت رو به کشتن دادی و حالا با دشمنت تو یک خونه زندگی به اصطلاح شیرین جور کردی به اندازه ی کافی مجازات داره .

سهون دندون هاش رو با تمام توان رو هم فشار میداد : فکر می کردم با بوآ حرف زدی ، امیدوار بودم بفهمی ! تا دیشب که اینطور بودی !

رُی سرش رو با دستش مالش داد : جوابمو بده اوه سهون . انقدر با من بحث نکن .

سهون سرش رو پایین انداخت تا میزان تنفر شدیدش کمتر تو صورتش دیده بشه : خودت چی فکر می کنی ؟

رُی دست سهون رو کشید و محض رسیدن به اون سمته خیابون تنش رو به دیوار کوبید : بهت گفتم دوستت دارم ، من فقط اعتمادتو می خوام لعنتی ، می فهمی ؟؟؟

سهون سرش رو بالا گرفته بود و به چشمهای درشت و مشکی رُی خیره شده بود : اعتماد همون چیزی نیست که مردم جلبش می کنن ؟

رُی شونه های سهون رو بیشتر به دیوار یخ زد فشرد : فقط یکبار … یکبار رو یادم بنداز که کاری خلاف میلت کرده باشم ، یا از اعتماد سوء استفاده کرده باشم ، من حتی به یاد ندارم بهت بی محلی کرده باشم و تو … تو واقعا خیلی خوب جوابشون رو میدی .

 

کریس با چشمهایی بهت زده به جلوش چشم دوخته بود . لیست کوتاه سفارش های جدید بچه ها برای شام تو دستش مچاله شده بود و ذهنش مدام هشدار های خطرناکی صادر می کرد .

اون سهون بود که به دیوار اون سمته خیابون کوبیده شده بود و جلوش …

کریس خیلی خوب اون پسر رو میشناخت ! پسر مرده ای که کریس توقع داشت لاقل تو دنیای بعدی ببینتش ! اما به نظر می رسید هنوز کارهای زیادی برای انجام تو همین دنیا داره !

اما … چرا ؟

سهون تکیه زده به اون دیوار در برابر اون پسر دقیقا داشت چه غلطی می کرد ؟

مگه اون پسره مرده سرباز امریکایی ها نبود ؟ سرباز ارتش خودش در واقع ؟!

کریس بی سروصدا خودش رو پشت دیوار پنهان کرد . نگاهش سمته اون دو نفر بود و ذهنش جای دیگه ای پرسه میزد . سهون چرا باید اخرین بازمانده ی ارتشی که برای کشتن اکسو روونه کرده بود رو درست پشت خونه ی بچه های اکسو ملاقات می کرد ؟!

 

 

 

خب ؟ چطور بود ؟ ^_^

لطفا بچه هایی که تو طول امتحانات میان سایت اعلام حضور کنن ، اگه تعداد بالا باشه وسط امتحانات در صورت امکان اپ می کنم .

گذشته از اینا بذارین یه گله ی حسابی ازتون بکنم !

خیلی دلم می خواد چهارم باشین رشتتونم ریاضی باشه بعد استرس کنکور هم داشته باشین ، بیام مسئولیت فیک سنگینی مثله قدرت تاریک رو دوشتون بذارم بگم حالا بنویسین . بعد بیاین سایت ببینین نظرات چقدر عالیه … همچین کیف کنین !

فقط خودتونو بذارین جای من ! خودتونم می دونین فیکی مثل قدرت تاریک نوشتن تو این شرایط اصلا کار ساده ای نیست پس ناامیدم نکین خواهشا . :,,,( 

با هونهان های شیرینتون هم خدافظی کنین اعصاب ندارم -_- 

خدافس 

Print Friendly

27 Responses

  1. جاى خیلى قشنگى تموم شد??
    منم تو امتحانا میام
    قلمت خیلى خوبههههههه???❤️?
    منتظر اپتم?
    خبیث باش لطفا اونجورى باحالتره???

    • آخجان گذاشت…
      کامنت اون روزمو کپی پیست میکنم دوباره باشد که هیچوقت دیگ ای اینجوری بیچاره نکنه منو سایت sad
      ….
      سلام عزیزم smile
      قشنگ ترین من حالش چطوره؟ سارا؟؟ چرا بم نگفتی آپ کردییییی؟؟؟؟؟؟ آقا دیدمش اصن نفسم بند اومد یه لحظه..اینم جزو شیطونیای وسط دیفرانسیل بود نه؟ خخخ خلاصه که خیلیییییییییی ذوق کردم برای دومین بار در امشب smile عاشقتم که❤️
      آقاااااااااا چه قدر رُی داشششششششششششت گوگول عاشق مننننننننن از عاشق بودنش دیوونه میشم خیلیییییی شیک و جنتلمنانه عاشقه!خخخ پسرک خوشگل من..خخخخ دیوانه میکنی منو با این رُی تو اصن…مجنون میشم یعنی??
      عزززززززززییززززززم حال سهون دوست داشتنی تر ازاین نمیشه اصن یه جور خاصی ذوق میکنه بچم..اوخیییییی همین آرامش کمی که احتمالا خیلی ام دووم نداره بازم براش خوبه.خوبه که عشق دوباره برگشته به قلبش…اینجوری بهتره smile لوهانمم که در عمق خوشبختی داره به سر میبره …یکی نیست بش بگه بچه سعی کن فقططط ازالانت لذت ببری که زندگی خیلی پرتلاطم تراز چیزیه که فک میکنی…
      کریس همیشه حاضر در صحنه :/ شایدم خوب شد دیدشونا البته…چمدونم والا..آقا یه سوال؟رُی من که نمیمیره؟میمیره؟؟؟؟ نمیره دیگ sad
      از ابراز احساسات من بگذریم…داری حرفه ای تر میشی روز به روزا ساراجانم smile توصیفای عالی تر…دیالوگای محشر تر…همه چی داره بهتر بهتر میشه هی…شازده کوچولو بت به شدتتتتت افتخار میکنه ❤️ smile
      اصن به طرز وصف ناپذیری بهتر حسا منتقل میشن اون قسمتی که رُی برگشته بود خونش و داشت مست میکرد و اینا فوق العاده نوشته شده بود.حساش عالی بودن. عصبانیتش…میزان عشقش…بیخیالیش…اینکه بریده دیگ..همشو عالی بیان کرده بودی…یه حس انتقام داشت توش…
      یا مثلا حموم هونهان…پرفکت بود حساشون…به شدت آرامش رو منتقل میکرد خیلی زیادا…فکر کنم همینو میخاستی توام…آفرین واقعا براوُ عزیزم!خخ
      تشبیهات عالییییی بودن…از اون تناسب قیامت و بهشت خیلی خوشم اومد…از تغییر قشنگی که سهون کرده خیلی راضیم..و همینطور تعبیر لوهان که میگه بزرگ شده…
      اصطلاحات و ترکیبای قشنگ و جالبی داری براخودت!همشونو دوست دارم…داستانتو قشنگ میکنن smile ماهرانه ساخته شدن و ماهرانه تر استفادشون میکنی…
      میدونی امشب ادبیات زیاد خوندم :/ الان قشنگ میتونم از لحاظای مختلف برات بررسی کنم این دو قسمتو ?
      قالب مثنوی:/ نوع ادبی تعلیمی :/ هشت باب داره:/به تقلید از گلستان..(این که روضه خلد بود که :/ ) ??? خوب دیگ خیلی ضایس که ذهنم شسته شده با ادبیات ..خدا خودش کمک کنه??
      همین دیگ smile
      خوشحالمان کردی
      کمتر شیطونی کن???
      مراقب خودت باش
      مراقب سرمای هوام باش
      راستییییی دیدی کم کم داریم به ماه تولدم نزدیک میشیم؟؟ زمستونههههههه ❤️❤️ دلم برا تولدم تنگ شده بود?❤️
      موفق باشییییی
      دوستت دارم?
      لحظه هات رنگی عزیزم smile❤️
      راستی فک کنم من باشم در ایام امتحانات ..

      جان من ببین با چه ذوقی نوشته بودمش sad هعییییی

  2. مرسییییییییییی خیلیییی عالی بود من هنوز تو کف این صحنه ی آخرش موندم یعنی کریس راجع به سهون چه فکری میکنه؟ وای هونهانش که محشررررر بود احساساتشون هم خیلی خالص بود .من عاشق هونهانم. نویسنده ی گلم واقعا خسته نباشی.

  3. وااااااااوووووو محشر بود
    این ری واقعا رو اعصابه اهههه کنه
    خدارو شکر بالاخره یکی از بچه های اکسو اونارو دید
    مررررررسی گلم مثل همیشه عالی بود

  4. Wwoooohoohoowo
    این? یه لحجه خاص و وحشتناک داره که مختص خودمه ونشون دهنده تعجب و احساسات فوران کرده به میزان, زیاد میباشد, هست, است, حالا هرچی خودتون یه فعل انتخاب کنین
    خب …
    Wohowo?چه هونهان کشنگیی???
    من مررررگ??
    روی خر است?✋
    ناموسا پوکیدم,
    بوا چرا پوزخند زد که هیچکیم ندید??شی ایز مشکوک, به اینگلیسی صحبت کردن منم کاری نداشته باشین چون مد لشه??
    هونهان جان ,خدافظ مادر, برو خدا پشت و پناهت✋??
    تا یادم نرفته اینم بگم:قلمت محححشره, خیلی قشنگ مینویسی,
    کریسو هم بیزحمت قل و زنجیر کن یهو رم نکنه,
    تنکس فور یو

    • شعطططططططططط☺?
      من شخصا میام تو این فیک و سره ری و بوآ رو از تنشون جدا میکنم??
      عرررررر یعنی چی که با هونهان خدافظی کنیم??
      من میترسممممممم
      موفق باشی تو امتحانا ?
      خسه هم نباشی
      با عرض مغذرت از دوسته عزیز و خواننده گل که در پاسخ نظرمو گذاشتم ولی در حالت عادی ج نمیدا

  5. همه جای این فیک پر از پارادوکسه T.T
    ولی برات آرزوی موفقیت میکنم و منتظرم خبرای خوبی در مورد کنکورت بشنوم.smile
    ممنون بابت این قسمت

  6. مرسی فرزندم. عالی بود. خسته نباشی.
    به امتحانات برس. ما منتظرت می مونیم گلم.
    سهون عزیزززززم. گناه داره. ری که انقد ادعای عاشقی داره چرا انقد سهون و اذیت میکنه؟! شیطونه میگه برم لهش کنم. سهونم که هیچی به هیشکی نمیگه. هوووووف.
    یعنی چی قراره بشه….
    منتظر. ادامه اش هستیم.
    فایتینگ

  7. وااااااای محشر بود آجی من سر صحنه آخرش سکته زدمم خیلی خوببب بودد
    واقعاا خسته نباشییی
    ممنون بابته فیکه قشنگتت
    بی اندازه منتظره قسمت بعدیم

  8. حرف دلمو زدی بخدا -__-
    یعنی واقعا زور داره وسط امتحانا می نویسی، آپ می کنی بعدا از تعداد نظرات مستفیض میشی ?
    اصلا میخوام بزنم سرمو به دیوار! بعدا تازه میگن چرا سایت دیر آپ میشه :|
    فکر ما بیچاره ها رو نمی کنن که وسط امتحانا براشون مینویسیم ?
    موفق باشی عزیزم
    کلا برات دعا می کنم ?❤

  9. خیلیییییییییییییییی عالی بود …
    سهون خدا خفت کنه حالا خوب شد کریس دیدتون؟نمیتونستی از قبل به یکی بگی؟
    عزیزم شما به امتحانا برس .من خودم چهارمم و میدونم که واقعا سخته نوشتنش حالا ما که فقط میخونیم و مطمعنا همه اونایی که فیک قشنگتو میخونن دوس ندارن که شما ضرری بکنی….
    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

  10. باید قبلش سهون به لو میگفت همه چیزو
    اینطوری حالا کریسم که میدید مشکلی نبود
    سهون حداقلش باید به گروه اعتماد میکرد و برای اینکه خوشیشون ادامه دار بشه از ملاقات ناخواستش حرف میزد
    امیدوارم کریس بتونه حفاشون رو بشنوه

  11. وااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااااااای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
    اتفاقی ک نباید می افتاد افتاد
    کریس
    واااااااااااااااااااااای
    نگو ک دیگه هونهان مومنت عشقولانه نداریم
    وااااااااااااااااااای همه چیز دوباره بهم ریخت
    رُی داره گند میزنه به زندگی سهون و لوهان
    خیلی خودخواهه

    ممنون اجی خیلی قشنگ بود

  12. گل بود ب چمن نیز آراسته شد ری کم بود کریس هم مشکوکشد
    امیدوارم در صورت شتک شدن هونهان ک گویا در آینده ای نزدیک با احتمال 99% اتفاق میفته این دفعه ناز کش سهون باشه دفعه قبل غرور لولو له له شد دیگه هرچی هم باشه نوبت سهونه
    مرسی واسه تلاشت
    لفطن بی اعصاب هم نشو حوصله گریه ندارم با فیکت همون فقط فضای فیک خشک میشه در آینده بسه هفت پشتمه
    فایتینگ دونگ سنگم

  13. واااای کریس دیدشون
    ری دست از سر بچه ور دار اه
    زبون نفهمه ها خو سهون به چه زبونی بگه نمیخوااااااااااد و دوسش ندارهههههههه

  14. وای نه نه نه نههههه..
    تنها چیزی که کم داریم شک و تردیده کریسه..ینی جدی ممکنه شک کنه؟به سهونننن؟؟
    سهون واقعا که-_- خو یه کلوم جونت درمیومد به بقیه میگفتی چی شده دیگه..کمکت میکردن خو..الان خوبه دوباره از عرش میفتین کف فرش..لوهانو بگو….طفلکیااا..
    وای آجی به گمونم ادبیاتو 100 بزنی…متنت پره آرایه بود..من میخوندم میرفتم تو بهره صدا های ساده و صادق بعد میگرفتم جناس داره…چند خط بعدش سایه گذشته اضافه استعاریه..تشخیصم داره..منه هونهان شیپره ذوق مرگ وسط متن به این ذوق مرگ کنی بعده یه عمر دوری و بدبختی این دوتا چرا باید این چیزا بزنه به سرم نمیدونم..گمونم اثر امتحان ادبیات فرداست..خخخ..
    درمورد دوران امتحانا، اگه کم کم بنویسی بعدش یهویی خوشبحالمون شه برات سخت نیست؟ شخصا ترجیح میدم اینجوری باشه..
    و یه سوال دیگه م دارم با اجازت..فکر میکنی کی دارک تموم میشه؟ عایا ممکن هست که به بعد کنکورت موکل شود؟؟
    با احترام..موفقیت شما را آرزومندیم
    پ.ن:همین امروز عصر داشتم قسمتای قبلیو میخوندم..بعد همینجوری نا امید(وسط سرچ برا نمونه سوال ادبیات) سایتو وا کردم و پوستره فیکو دیدم..و حسابی ذوق مرگ شدم..مرسی که امروز آپ کردی*_*3> ..و کلا مرسی که آپ کردیsmile

  15. لازم به ذکره بگم عالی بود؟
    من یکی که عاشقتم امیدوارم زیاد یه خودت فشار نیاریو تمرکز بیشترت روی امتحان باشه?
    فایتینگ✊

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *