سلامممم به همگی . اینم از قسمت چهارم از فصل اول فیک قدرت تاریک . خیلی خیلی ممنون از دوستان عزیزی که لطف کردن نظر گذاشتن . 

راستی ! به نظرتون سهون چه بلایی سره لوهان اورده ؟؟؟ 

بفرمایید ادامه ببینید چه خبره ؟!

لی به ارومی از اتاق خارج شد و درو پشت سرش بست . سهون که کناره بکی و کای نشسته بود بلند شد : هیونگ ؟ حالش چطوره ؟

لی اروم بود : فعلا خوابیده . کریس با اخم گفت : چش شده بود ؟

لی رو مبل نشست و تنشو به مبل تکیه داد : ضرب دیدگی بود . البته از نوع خیلی شدیدش . یکم بیشتر زور می زدی کمرشو شکسته بودی سهون .

سهون با بغض گفت : به خدا من کاریش نکردم . چند بار بگم .

برگشت سمت دی او که با سکوت گوشه ای نشسته بود . همونطور که اشک می ریخت گفت : تو بهشون بگو دی اویا ، بگو کار من نبود . تو که شاهد بودی . دی او نفس عمیقی کشید : اوهوم . سهون ضربه بدی نزد .

شیو حرف دی او رو قطع کرد : سهون قدرت داره . هممون می دونیم . ما بدون احتساب اینکه سهون می تونه قدرتشو کنترل کنه یا نه فرستادیمش واسه تمرین .

سهون همونطور که اشک می ریخت رو مبل نشست و سرشو بین دستاش گرفت : من نمی خواستم … من نمی دونستم … من نمی دونستم ممکنه بهش اسیب بزنم .. صدای هق هق سهون خونه رو پر کرد : من نمی خواستم به لوهانم اسیب بزنم . نمی خواستم …

کای دستاشو پشت سهون کشید : تو مقصر نیستی سهون . و نگاه وحشتناکی به سوهو انداخت : بعضیا باید فکر اینجاهارو می کردن .

سوهو هوفی کشید و به سمته شیومین برگشت : می تونی دوباره از سهون تست قدرت بگیری ؟

شیو سر تکون داد : البته .

چانی رو به سوهو پرسید : برنامه چیه ؟ دی او شانس اورده سهون باهاش مبارزه نکرده ! اگه قرار باشه سهون با این قدرتش هر کدوممونو سر تمرینا ناکار کنه که حلقه رو یک نفره به جای یک ارتش امریکا می پوکونه !

بکی نگاه اخمویی به چانی انداختو به سهون اشاره کرد که رو شونه ی کای زار میزد : الان وقت خوبی برای شوخی نیست چانیولا . چانی سر تکون داد که سوهو با حرص دستشو بین موهاش فرو کرد . کریس به جای سوهو جواب داد : قدرت سنجیش می کنیم . من بهش یاد میدم قدرتشو کنترل کنه .

چن بالاخره از اتاق خودش خارج شد : سوهو ؟

نگاه بچه ها به سمته چن برگشت . چن به اتاقش اشاره کرد : چیزی که می خواستیو پیدا کردم . سوهو با سر به چن اشاره کردو با گفتن اینکه زود برمیگرده جمعو ترک کردو وارد اتاق چن شد . شیو نگاهی به لی انداخت و با سر بهش چیزی رو فهموند .

ساعت از دو نیمه شب گذشته بود . همه اونشب حسابی تو فکر بودن اما با همه ی اینها به خواب رفته بودن جز دی او و کای و تائو که تو پذیرایی خونه ی بزرگشون نشسته بودن و به منظره ی بکر جلوی خونشون خیره شده بودن . خونه ای که در بین فضای سبز جنگلی بزرگ و دور از دسترس در منطقه ای روستایی و دور از شهر ساخته شده بود تا ادمهای قدرتمندی مثل اونها رو از ادم های عادی دورنگهداره … کای هوف کشید : نمی دونم سهون الان چه حالی داره . تائو دستاشو بین موهای رنگ شده و قهوه ای روشنش کشید : خودشو تو اتاق تمرینه پایین حبس کرده . به خاطر بلایی که سره لوهان اورده عذاب جدان وحشتناکی داره . حقم داره .

دی او همونطور که نگاهشو به پنجره دوخته بود بدون اینکه ارامش شبو بهم بزنه گفت : من اونجا بودم که سهون لوهانو زمین زد . دیدم لوهانو چطور به زمین کوبید و اینم دیدم که از قصد اینکارو نکرد . سهون واقعا برای استفاده از قدرتش بی تجربه است  تازه اون از قدرتش استفاده نکرد . اون فقط لوهانو زمین زد . تائو با تعجب به دی او ذل زد : ولی چطور ؟ سهون یکشبه این همه زورو از کجا اورد ؟

کای کج خندید : تا حالا دیده بودی سهون جز خوردنو خوابیدن کاره دیگه ای هم بکنه ؟ از کجا باید می فهمیدم بچه چه زوری داره ؟

دی او نفسی و از رو بی حوصلگی کشیدو سرشو رو شونه ی کار گذاشت : دلم براش می سوزه . هیچ وقت نمی خواسته غیره عادی باشه و اخرشم ناخواسته کسی رو که دوست داشته ناکار کنه . منم بودم خودمو حبس می کردم . کای سرشو به سره دی او تکیه داد : دلم می خواد برم باهاش حرف بزنم ولی … هه می دونم قبولم نمی کنه …

تائو سر تکون داد : اوهوم . بهتره تنها باشه . باید با خودش کنار بیاد . با چیزهایی که داره و نداره . حتی اگه نمی خوادشون …

صبح شده بود . افتاب صبحگاهی اتاق چن رو روشن کرده بود . چن همونطور که برگه هایی رو به سوهو و شیو داد گفت : این تنها راحشه که میزان واقعی قدرتش دستمون بیاد . سوهو نفس عمیقی کشید : یکی بره سهونو بیدار کنه بهش صبحونه بده که باید بریم سره کارامون . بیش از حد داریم واسه ماموریت دیر می کنیم .

شیو از اتاق خارج شدو رفت کنار بچه ها که سره میز نشسته بود و مشغول خوردنو حرف زدن بودن . وقتی سهونو ندید پرسید : هی رفقا . یکی بره سهونو بیدار کنه . صبحونشو بهش بدیم بعدم بریم ازش تست قدرت بگیریم .

بکی همونطور که تنشو می خواروند خمیازه کشید : دیشب که پاشدم برم جیش توتو دیدمش که با چشمای خیسو پف کردش از اتاقی که لوهانو توش خوابونده بودیم درومد . فکر کنم بدجور گریه کرده بود .

چانی لقمشو تو دهنش پیچوند : اون سهونی که من میشناسم دیشب چشم رو هم نگذاشته .

کای بلند شد : من میرم ببینم بیداره یا نه .

شیو سر تکون داد و کای وارد سالن اتاقا شد . به اتاق سهون و لوهان که رسید به دره بسته کوبید : سهونا ؟ بیداری ؟ میشه بیام تو ؟

ولی وقتی جوابی نگرفت اروم دستگیره رو چرخوند . ولی با باز کردن در … با سهونی مواجه شده که رو تخت لوهان ، نشسته چشماشو بسته بود . صورت بی رنگو چشمای گود افتادش از حال بدش خبر می داد . کای رو تخت لوهان نشست . به صورت سهون خیره شد . به نظر خواب می رسید . واقعا دلش نمیومد بیدارش کنه . خواست از رو تخت بلند شه و به شیو بگه که بذاره سهون یکم بیشتر استراحت کنه که صدای سهون نظرشو عوض کرد : بیدارم کایا .

کای به سمته سهون برگشت . سهون چشمای قرمزشو باز کرده بود به کای دوخته بود . کای دوباره رو تخت نشست : دیشب چقدر گریه کردی ؟

سهون چشماشو بست : همونقدر که به لوهان درد دادم . کای دستای سرد سهونو گرفت : سهونا … گفتم که تقصیر تو نبود . اون یک اتفاق بود . الان بلند شو یک چیزی بخور . بچه ها می خوان ازت تست بگیرن . باید یاد بگیری قدرتتو مهار کنی . اینطوری دیگه هرگز همچین اتفاقی تکرار نمیشه .

سهون نیخشند زد : از کجا معلوم ؟ کریس می گفت می خواد بهم یاد بده . ولی … از کجا معلوم کریسم مثل لوهان اسیب نبینه ؟ اصلا اگه … اگه من با دی او مبارزه کرده بودم چی ؟ می دونی ممکن بود چه بلایی سرش بیارم ؟

کای اه کشید : خوب چیکار می خوای بکنی ؟ تو نمی تونی تا اخر همینطور بمونی . باید یادبگیری یا نه ؟

سهون پتوی روی پاهاشو کنار زد . از رو تخت بلند شدو جلوی اینه ایستادو به چهره ی داغونش نیشخند زد : من فکر بهتری دارم . میرم امریکا . مینهو رو هرجور شده فراری میدمو بعدم … میرمو پشت سرمم نگاه نمی کنم . اینجوری هیچکس اسیب نمی بینه . اینطوری بهتر نیست ؟

کای به وضوح حال خراب سهونو حس می کرد . اما این برای سهونه شادو سرزنده افتضاح بود . کای با حالت تعجب تو صورتش پرسید : عقلتو از دست دادی ؟ تو بجای حل مسئله داری پاکش می کنی . تو اصلا به بعدش فکر کردی ؟ هی هی ولش کن . تو زده به سرت . دیشب نخوابیدی و تمام شبو گریه کردی زده به سرت .

سهون برگشتو سره کای داد زد : برو لوهانو ببین لعنتیییییییی . ببین چه بلایی سرش اوردم … دیشب جوری از درد ناله می کرد که حس می کردم دارم با تک تک نفسام جون میدم . من به لوهانی که عاشقش بودم تا سر حد مرگ درد دادم . چطور می تونم ولش کنمو ازش بگذرم ؟

کای با هنگ به سهونی که هرگز جز خنده چیزی رو صورتش ندیده بود خیره شده بود . بازم داشت گریه می کرد . خط های نقره ای رنگی رو پوسته بی رنگش غلت می خورد . سهون تنشو بی حس به کمدش تکیه داد . اینکه سره کای داد زده بود به عذاب وجدانش برای لوهان اضافه کرده بود : منو ببخش … ببخشم کایا .. من .. من واقعا حس وحشتناکی دارم .. دارم خودمو از تو می خورم . چشمای خیسو خمارشو که سرخ شده بود به کای دوخت : عذاب وجدان داره می کشتم کایا … دست خودم نیست . با هر نفسی که میره و میاد احساس گناه می کنم .

کای توانایی گفتن چیزی رو نداشت . انگار که داشت شکسته شدنه سنگو فولادو به چشم می دید .

سهون چشماشو بستو تنه بی حسش از کمد سر خوردو رو زمین افتاد . سرشو رو پاهاش گذاشت : برو بیرون کایا … بهشون بگو میام …

کای بلند شد که به سمته سهون قدم برداره : سهو..

سهون سرشو بلند کرد . با بغض تو صداش گفت : تو رو خدا کای . تنهام بذار .

و صدای هق هقاش اتاقو پر کرد . کای بدون گفتن چیزی سر تکون دادو از اتاق خارج شد که کریس از جلوش درومد . اما با دیدن چهره ی ناراحت کای ایستاد : هی پسر ؟ چته تو ؟ کای سرشو بلند کرد : کریس ؟ لوهان الان بیداره ؟ می تونم ببینمش ؟

کریس سر تکون داد : نمی دونم از لی بپرس . چرا ؟

کای سر تکون داد : سهون حالش خیلی بده ولی فقط لوهان می تونه کمکش کنه . می خواستم باهاش حرف بزنم و بگم که سهونو ببینه . به کمکش نیاز داره .

کریس اه کشید : تا جایی که لی دیشب برام تعریف می کرد فهمیدم خیلی درد داره . ولی برای اینکه کسی نفهمه که به گوشه سهون نرسه به لی گفته صداشو در نیاره . لی هم کمرشو بسته و حرکتو تا یه مدت براش ممنوع کرده . ولی فکر کنم بتونی باهاش حرف بزنی …

سهون با ترسو دلهوره دره اتاقشو باز کرد . حرفای کریسو کایو به وضوح شنیده بود . دمه در ایستاده بود اما دستشو به دیوار گرفته بود . انگار به زور واستاده بود : لوهان … خوب نیست ؟ مگه نه ؟ بهم راستشو بگین … من .. من چیکار کردم ؟

کریس نگاهی به کای انداخت و دستشو رو شونه ی سهون گذاشت : چیزی نیست سهونا …

سهون نگاه لرزونشو به کریس داد : دروغ نگین .. من شنیدم … همشو شنیدم .. بگین لوهانم چشه … تو رو خدا … بهم راستشو بگین …

کای و کریس به هم ذل زده بودن . باید چی می گفتن ؟

کریس من من می کرد : خوب … یکم .. ضرب دیدگی بوده … با استراحت خوب میشه باور کن .

کای لبخند مصنوعی زد . حال سهون روانیش می کرد . فکری به ذهنش رسید . نقش بازی کردن زیادم روش بدی نبود : اممم .. چرا خودت نمیری ببینیش ؟

سهون بدون اینکه چیزی بگه سرشو به دیوار تکیه داد : دیشب … وقتی خواب بود … رفتم پیشش . همتون دروغ گویین . همتون … ولی … دیگه نمی تونم … دیگه نمی تونم …

وسط اتاق شیشه ایه تقریبا کوچیکی ایستاده بود . وقتش بود سنسور های بی جونه اون اتاقک شیشه ای واقعیت قدرتی که سهون تو بازوهاش داشت رو برملا کنن .

سهون دستشو به سرش گرفته بود و بی توجه به اطرافش با خودش چیزهایی زمزمه می کرد . بچه ها که جلوی اتاقک شیشه ای  پشت دستگاه ها ایستاده بودن بهش خیره شده بودن . شیو و چن پشت دستگاها نشسته بود . تائو دستشو پشت سوهو گذاشت : سوهویا … سهون امروز اصلا خوب نیست . بهتر نبود بذاریم واسه وقتی بهتر شد ؟

سوهو با جدیت سر تکون داد : نه تائو . ما اصلا فرصت نداریم . می دونی بچه های شاینی چقدر پیله شدن ؟ تازه فقط اموزش های سهون کلی وقت میگیره . کار باید تا اخر هفته تموم شه .

تائو متعجب و البته نگران بود : می دونی اینطوری چه فشاری بهش وارد می کنیم ؟ ممکنه …

سوهو ریلکس بود : نترس . چیزیش نمیشه . سهون تواناییشو داره .

تائو اه کشیدو سکوت کرد . همه ی بچه ها مشتاقانه و البته کمی نگران منتظر شروع تست و البته نتیجه ی اخرش بودن .

چن به بی سیمی که به محفظه ی شیشه ای می رسید متصل شد : خوب سهونا . حاضری ؟

سهون چشماشو باز کرد : و موهای نامرتبشو از تو صورتش کنار زد : اوهوم .

شیو همونطور که سیستم ها رو تنظیم می کرد گفت : با تست های ساده شروع می کنیم . سهونا . هر کاری میگم دقیق انجام بده ، سنسور ها قدرتی که ساتع می کنی رو اندازه گیری می کنن تا ما اطلاعاتشو بگیریم . سهون سر تکون داد : فهمیدم .

تست های ساده ای که یکی یکی پیچیده ترو سخت تر میشدو بیشتر از سهون انرژی می گرفت و بچه ها رو بیشتر متعجب میکرد . البته به نظر می رسید برای سوهو عادیه !

پایان تست ها بدون وقفه حدودا دو ساعتی طول کشید . در تمام مدت سهون با بیشترین توانش تست ها رو رد کرده بود . بالاخره دره اتاقش شیشه ای و محافظت شده باز شدو سهون بدون اینکه قدمی برداره کف اتاقک نشست . چشماش جز سیاهی چیزی نمیدید و سرش گیج می رفت . حالت تهوعش هم وضعیتو براش بدتر می کرد . چانی و تائو با دیدن وضعه سهون سمتش رفتنو زیر بغلاشو گرفتنو بلندش کردنو رو یکی از صندلی ها نشوندنش . سهون بی حس تنشو به تکیه گاه صندلی سپرده بود تند نفس می کشید . کای دستشو رو پیشونیش گذاشت : هی سهونا ؟ خوبی ؟

سهون سر تکون داد : هه … خوبم … نفس بکشم خوب میشم .

نگاه کریس به مانیتور خیره مونده بود . نتیجه وحشتناک ترسونده بودش ! به هیچ وجه اعداد و ارقامی که رو مانیتور های نوری نوشته شده بود رو باور نمی کرد . اعدادی که هیچ کس توقع دیدنشون رو نداشت ! چطور ممکن بود قدرت سهون با قدرت همه ی بچه ها روی هم برابری داشته باشه ؟ اون هم سهونی که از همه کوچیکتر و از همه ضعیف تر به نظر می رسید ؟!

با من من رو به بچه ها گفت : چیزه .. پ.پیشنهاد می کنم سهونو ببرین بالا و بذارین استراحت کنه .. چطوره ؟

همه چیز از نگاه لرزون کریس برای بچه ها فاش میشد ، شاید وقتش بود سهون فصل جدیدی از زندگیش رو شروع کنه !

بکی دسته سهونو گرفت : من می برمش .

و بازوهای بی حس سهونو نگه داشتو تا اتاقش رسوندش . سهون که خستگی از چهره اش می بارید رو تخت دراز کشید و نفس عمیقی کشید . بکی پتو رو روش کشید : بخواب سهونا . خیلی خسته شدی . خوب استراحت کن باید حالت خوب باشه که بتونی اون مینهوی بدیختو نجات بدی . خب ؟

سهون چشمای خمارشو از هم باز کرد : هیونگ ؟

بکی موهای سهونو از پیشونیش کنار زد : هوم ؟

-میشه یه کاری برام بکنی ؟

بکی لبخند زد : مظلومت بهت نمیاد جقله . بگو ببینم چی می خوای .

سهون تو تختش جا به جا شد : میشه بری از حال لوهان برام خبر بیاری ؟

بکی لبخندشو خورد و سهون اینو حس کرد . بکی سرشو انداخت پایینو دستشو تو موهای لختش فرو کرد : چیزه … فکر کنم خوابه ولی … باشه . میرم میبینمش .

سهون دستای بکی رو گرفت : منتظرم .

بکی با تعجب پرسید : الان ؟

سهون سر تکون داد : تو رو خدا هیونگ .

بکی نفسشو با حرص بیرون داد : باشه . خبرشو بهت میدم . و با یک لبخند مصنوعی از اتاق خارج شد . تنشو به در تکیه داد : لعنتتتتتتتتتت .

و اروم از پله ها بالا رفتو وارد سالن بالا شد . انتهای سالن اتاقی بود که معمولا بچه ها وقتی اسیب میدیدن توش می موندن . یک اتاق مجهز به وسایل پزشکی برای وقتایی که لازم بشه . کسایی مثل بچه های اکسو باید از مردم دور می موندن . پس خودشون باید همه کاراشونو می کردن .

بکی پشت در ایستاده بود . قلبش درد می کرد . باید به سهون چی می گفت ؟

اروم درو باز کرد . لوهان با لباسای نخی و ساده ای رو تخت نشسته بودو کتابی رو می خوند . بکی به در تقه زد : میشه بیام تو ؟

لوهان سرشو بلند کرد : هی بک . خوب شد اومدی . حوصلم داشت سر می رفت .

بکی وارد شدو درو بست . کنار لوهان رو تخت نشست : کمرت چطوره ؟

لوهان لبخند تلخی زد و سرشو انداخت پایین : درد داره لعنتی لی میگه یه چیز میزایی اون وسطا شکسته ! ولی … باید خوب شم .

بکی سر تکون داده : اره . شده به خاطر سهونم …

لوهان پرید وسط حرفش : سهون چی شده ؟ چیزی فهمیده ؟

بکی سرشو انداخت پایین : حرفای کریسو کای رو شنیده . لوهان کتابشو بلند کردو به دیوار کوبید : لعنتییییییییی .

اما به محض اینکه با حرکت دستش کمرش حرکت کرد جیغ خفه ای کشیدو دستشو به کمرش گرفت . بکی دستشو گرفت : چی شد لوهان ؟

لوهان با حرص سرشو به بالشتش فشار داد : از این وضعیت متنفرم .

بکی موهای لوهانو نوازش کرد : حرص نخور هیونگ . همه چی درست میشه .. اه کشید : سهونم خوب میشه .

لوهان با چشمایی که منتظر ریختن اشک بود پرسید : سهونم .. خوب نیست نه ؟

بکی سرشو انداخت پایین : عذاب وجدان داره میکشتش . فکر کنم می ترسه بیاد ببینتت . گفت بیام ازت براش خبر ببرم . لوهان دستشو رو قلبش گذاشتو چشماشو بست : نمی دونم باید چیکار کنم … کاش می تونستم خودم برم ببینمش .

بکی لبخند مهربونی زد : زود خوب شو . سهون به کمکت احتیاج داره لولو . خیلی زیاد .

لوهان سرشو سمته دیوار برگردوندو اجازه داد اشکاش بریزن : بهش بگو خوبم . بگو بیاد پیشم . می خوام باهاش حرف بزنم . می خوام بهش بگم چقدر … چقدر به خاطر این وضعیت ناراحتم . وضعیتی که هیچکس مقصرش نیست .

بکی سر تکون دادو از اتاق خارج شدو از پله ها پایین رفت . به اتاق سهون برگشت . درو که باز کرد با سهونی رو به رو شد که تو خواب غرق شده بود . بکی اه کشید : بهتر … مجبور نمیشدم دروغ بگم که خوبه .

چهار روز بعد :

لوهان رو ویلچر نشستو به کمک لی و شیومین از پله ها پایین اومد . هنوزم کمرشو بسته بود اما به لطف قدرت لی در حدی که بتونه راه بره و حرکت کنه خوب بود .

بالاخره به طبقه ی پایین و اتاق نشیمن رسید . به کمک بچه ها رو مبل نشست .

به خونه ی خالی خیره شد . همه سره کار بودنو سهون … .

لی کنار لوهان نشست : چیزی می خوری برات بیارم ؟

لوهان بی توجه به سئوال لی پرسید : سهون کی برمیگرده ؟

لی نگاهی به شیومین انداخت که مثل خودش جوابی نداشت . نفس عمیقی کشید : کریس دیروز بردش . نمی دونیم کجا ولی گفت کسایی رو میشناسه که می تونن بهش یاد بدن چطور قدرتش رو کنترل کنه . کاری که ما به هرحال از پسش برنمیومدیم .

لوهان اه کشید و به مبلش تکیه زد و دوباره پرسید : کی برمیگرده ؟

لی سر تکون داد : نمی دونم . هر وقت که کریس تشخیص بده سهون به قدر کافی برای مهار قدرتش نیرومند شده .

لوهان به لی خیر شدو برای بار سوم پرسید : خب کی ؟

شیو بالاخره کاسه ی صبرش لبریز شد : بس کن لوهان . سهون بچه نیست . تو هم نیستی . یعنی نمی تونی فقط دو روزو بدون سهون تحمل کنی ؟ پس چطور می خوای بذاری بره ؟ اونم جایی که نمی دونیم کجاستو قراره چه اتفاقایی براش بیفته . پس بهتره دست از این کارات برداری مثل یک ادمه بالغ رفتار کنی .

لوهان بغض کرده بود . شیو بی توجه به وضع لوهان باهاش کل کل کرده بود . بی حواس به وضعه کمرش از رو مبل بلند شد و دستشو به درو دیوار گرفت و همینطور که به سختی و تلو تلو خوران راه می رفت بین اشکاش گفت : من نخواستم بره . این شما بودین که گفتین اعزامیه این ماموریت لعنتی سهونه . اگه قرار نبود بره هرگز این اتفاقا …

اما قبل اینکه بتونه حرفشو تموم کنه تعادلشو از دست دادو رو زمین افتاد . اشکاش رو گونه هاش می ریخت . نبود سهون و عذاب وجدانش از طرفی و درد تنش از طرفی ازارش می داد . لی و شیو کنارش نشستنو سعی کردن بلندش کنن . لی همونطور که دستاشو پشت کمر لوهان گذاشته بود تا بلندش کنه گفت : لوهانا . شیومین منظور بدی نداشت . تو هم باید صبوری کنی .

بچه ها لوهانو دوباره رو مبل نشوندن . لوهان مثل بچه ها اشک می ریخت : نمی تونم .اون حتی قبل رفتن نیومد باهام خداحافظی کنه .

لی دستشو رو پاهای لوهان گذاشت : بهش حق بده لوهانا . اون خودشو مقصر می دونست . نمی تونست بیاد و شاهکارشو ببینه . تو که نمی خواستی سهون بیشتر عذاب بکشه ؟

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد : من فقط … دلم براش تنگ شده . می ترسم این رفتنا هرگز برگشتی نداشته باشه …

شب شده بود . بالاخره به اتاق خودشو سهون برگشته بود و می تونست تو اتاق خودش بمونه . همهمه ی بچه ها از بیرون اتاق به وضوح تو اتاق پیچیده بود اما لوهان فقط نبوده سهونو حس می کرد . برای کسی مثل لوهان … بودن سهون یک موحبت اسمونی به حساب میومد . این حقیقت داشت که لوهان به تاوان قدرتش خانوادشو از دست داده بود و برای در امون موندن از دسته دشمنانی که می خواستن قدرتشو ازش بگیرن به اکسو و کسایی که مثل خودش قدرت داشتن پناه اورده بود . و این حقیقت واضح تر بود که لوهان به خاطر از دست دادن خانوده ی پرجمعیتش ، با همه ی خواهر برادراش به ادم منزوی و گوشه گیر و افسرده ای تبدیل شده بود . البته این صفات تا قبل ورود سهون به گروه صادق بود . روزی که سهون به عنوان یک فرد قدرتمند شناسایی و وارد گروه شد ، فقط یک پسر بچه ی شرو کم طاقت بود که دست به هر چیزی میزد باعث خرابی و دردسر بود . پسری که بدون پدرو مادرش کارتون خواب خیابونی بود . و ورود این پسر … انگار فقط مخصوص سرنوشت لوهان تعبیه شده بود ! درست از روز ورود سهون ، لوهان تونسته بود پا به پای شخصیت شادو شیطون سهون بخنده . و خیلی وقتا مثل یک هیونگ مهربون هواشو داشتو باشه . البته این مورد هم پیش میومد که سهونه دستو پا چلفتی لوهانو راه مینداخت . و حالا … لوهان بدونه سهونی که براش انگیزه ی زندگی و از هم مهمتر خندیدن باشه ، نمی دونست باید چطور زندگی کنه ! در واقع انقدر به بودن با سهون خو گرفته بود که فراموش کرده بود زندگی بدون سهون چطوریه ؟!

قسمت چهارم چطور بود ؟؟؟ ممنون از دوستانی که اشکالاتمو بهم تذکر میدن .

در ضمن ، یک نکته : خواننده های گلی که یکم خسته ان و حوصله ندارن نظر بذارن لطف کنن و حداقل پست رو لایک کنن که بدونم واقعا چند نفر از فیک راضی ان . 

قابل توجه !!! فیک طرفدار نداشته باشه فصل های بعدی اپ نمیشه ! 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)