هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 5.1

این شما و این هم قسمت پنجم از فصل اول فیک قدرت تاریک .

چیزی تا پایان فصل اول و شروع یک ماجرای عجیب در یک فضای جدید نمونده . ممنون از نظرات خواننده های گل .

چند روزی بود همه چیز به ظاهر به بی تحرکی رسیده بود . لوهان با اینکه به کارگاه عزیزش برگشته بود و مثل دورانی که همه چیز اروم بود ، مثل دورانی که هیچ خطو خبری از دزدیده شدن مینهو و ماموریت نبود دل به کار می داد … اما ذهنش هنوزم مثل میدون جنگ پرمخاطره و دلش مثل مرداب کوچیکی به سختی نفس می کشید …

لوهان وسیله ای از میز کنارش برگشت و عصا به دست خودشو به کاپوت ماشین رسوند و مشغول شد . اون بنزه مدل 2019 ی قدیمی یکی از ماشینهایی بود که لوهان همیشه عاشقش بود . باید مثل همیشه از کارش لذت می برد اما وزنه ی سنگینی که به وجودش بسته شده بود حس و حال همه چیز رو ازش گرفته بود .

کای برگشتو به لوهانی که تو کارش غرق شده بود خیره شد . می دونست فقط جسم لوهان اینجاستو روحش … یه جاییه کنار سهون !

صدای لوهان افکاره کای رو پاره کرد : بهم ذل نزن کای . به کارت برس . کارامون مونده .

کای لبخند مسخره ای زد : ا.اره اره ببخش . حواسم نبود .

لوهان اه کشید دستهاشو به ماشین تکیه داد . نگاهی به کارگاه بزرگ و مجهزو دوست داشتنیش انداخت که حالا بنظرش هیچ زیبایی نداشت ! سرشو بلند کردو به کای نگاه کرد : چند روز شده کایا ؟

کای همونطور که سرشو تو کاپوت ماشین کرده بود با صدایی که به زور شنیده میشد پرسید : چی چند روز شده ؟

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد : ولش نکن . مهم نیست .

کای وسیلشو با اچار بزرگتری عوض کردو دوباره مشغول شد : هشت . شایدم نه روز . چرا ؟

لوهان نیشخند زد : فکرمو خوندی ؟

-نیاز نبود . تو به جز رفتنو نبودن سهون به چیز دیگه ای فکر نمی کنی . حتی اگه تو کارگاهه مورده علاقت باشیو وسایل مورد علاقت زیر دستت باشن .

لوهان اه کشیدو وسایله دستشو کنار گذاشت . عصای دیگه اش رو از کنار ماشین برداشتو به کمکشون خودشو کنار کای رسوند : خبری ازشون نشده نه ؟

کای سر تکون داد و به چشمهای مهربونی که خیلی خسته به نظر می رسیدن نگاه کرد : چرا . مگه سوهو بهت نگفت ؟

لوهان با من من پرسید : نه ! چه خبر شده ؟ پیغامی ازشون رسیده ؟

کای  لبخند زدو کمرشو صاف کرد : کریس دیشب با بچه ها تماس گرفته . گفته امروز فردا بر میگردن . احتمالا بچه ها بهت نگفتن که سورپرایز شی .

لوهان خندید : میاد ؟ امروز فردا ؟ خدایا … خیلی خوبه .. خیلی خوبه .

کای به لبخند سراسری صورت لوهان خیره شده بود . خندید : ا.اره … خیلی خوبه .

لوهان رو مبل نشسته بود و مداده تو دستشو با سرعت می چرخوند . لی کنارش نشست : یاااا لوهانا . اینجوری لحظه شماری نکن . ممکنه امشب نرسن . شاید فردا بیان . تو نمی تونی تا فردا شب اینجا بمونیو مدادتو اینطوری تو دستات دور بدی .

لوهان سر بلند کردو با لبخند گفت : هه شرمنده . دست خودم نیست .

سوهو تنشو کشیدو رو مبل جلوی لوهان نشست : بچه ها بیاین بشینین . می خوام باهاتون حرف بزنم .

بکی اولین کسی بود که خودشو از جلوی تلوزیون بزرگ کندو رو مبل تو نشیمن پرت کرد . و پشت سرش چانی با ظرف المینیومی تو دستش و دی او با ظرف تخمه اش از اشپز خونه خارج شدن :

-خخخخ بس کن کیونگ من بچه نیستم . هیچی رو به اتیش نمی کشم .

کیونگ چشمهاشو از حالت عادی درشت تر کرد : اخرین بار جلوی چشم خودم ظرف غذاتو همینجوری کف دستت گذاشته بودی و می خواستی گرمش کنی که اتیشش زدی . شما سرت با بکی جونت گرم بود و اون بدبختی که خاکستراشو تا یک هفته از اشپز خونه جمع می کرد من بودم .

چان خندید : ایندفه سوخت میدم بکی اشپز خونه رو تمیز کنه خوبه ؟

کیونگ عصبانی به نظر می رسید : نشیمنو اتیش بزنی با خاک یکیت می کنم دراز گوش !

چان با خنده خودشو کنار بکی جا کرد و کای با حوله ی رو سرش از اتاقش بیرون زد و بالاخره به بحث مسخره اون دو تا کوتاه بلند خاتمه داد : باهاش بحث نکن دی دی ، اون اولین چیزی رو که به اتیش می کشه خودشه خخخخ .

چان خواست با کای بحث جدید راه بندازه که بکی جلوی دهنشو گرفت : یودای من ؟ هیچی خخخخ خودم دهنتو بستم زحمت نکش .

سوهو با بی اعصابی و حرص موهاشو می کشید که چن همونطور که مسئله ای با دقت برای شیو توضیح می داد اومد بیرون . رو مبل کناره تائو نشستن اما تمام حواسشون به مسئلشون بود . سوهو دستاشو بهم کوبید : یااااا می خوام حرف بزنما ! فیلسوفان و پخمه های عزیز ! خفه میشن یا نهههه ؟؟؟

چن با تعجب سرشو بلند کرد : چته سوهویااااا ؟

سوهو نفس عمیقی از رو حرص کشید : بذارید من زرمو بزنم بعد شما تو صبح به مسائلتون برسید . چن بی رقبت کتابشو بست : بگو بابا کشتیمون .

سوهو دستاشو پشت مبل انداخت : کریس دیشب بهم زنگ زد . گفت بالاخره سهون همونی شد که ما از اول می خواستیم . جدا از اینکه حالا اختیاره قدرتشو داره اموزش های لازمه جنگی و نظامی برای اعزام رو هم دیده و به زودی برمیگردن . اطلاعات رو هم که از جاسوس حلقه ی امریکا داریم . دیگه مانعی برای رفتن سهون نیست جز یک چیز .

لوهان نیشخند زد : اره … فقط یک مانع . بمیره اون مانعم حل میشه .

سوهو اخم غلیظی کرد : بس کن لو . مثل بچه ها نباش . یکم منطقی فکر کن . موندن مینهو و لو رفتنمون به معنیه مرگ هممونه . اگه حداکثر اتفاق ممکن هم مرگ باشه ، مرگ بی ارزشی نبوده .

لوهان نیشخندشو رو لباش داشت . زیر لب چیزی گفتو نگاهشو به پنجره دوخت و سکوت کرد . چاره ای جز این نداشت .

سوهو ادامه داد : تنها مانع ، بر اساس حرفای جاسوس حلقه ی امریکا اینه که اونا سربازان اصلیشون رو که وارد مرکز اصلی میشن رو پاکسازی ذهنی می کنن . یعنی خاطراتشون ، اطلاعاتشون و هر چیزی که تو مغزاشون باشه رو چک می کنن . اینطوریه که مطمئن میشن هرگز جاسوسی واردشون نمیشه و البته اینکه سربازانشون خلاف خواسته هاشون عمل نمی کنن . ما چاره ای نداریم که قبل رفته سهون خاطراتی که از بودن با ما داره رو پاک کنیم تا لو نریم .

لوهان اخم کرد : یعنی خاطراته سهونم پاک میشه ؟ هه دیگه چی ازش می مونه ؟

شیو سرشو خواروند : اینو قبلا هم می دونستیم لوهانا . بری همینم قبل اینکه مینهو به سفر بره از بچه های شاینی خواستیم خاطراتشو پاک کنن .

سوهو سر تکون داد : در مورد سهونم همینه . خاطراته روزمره اش از تو حافظه ی کوتاه مدتش پاک میشه . اطلاعات لازم ماموریت رو هم به حافظه ی بلند مدتش منتقل می کنیم . چون تنها قسمتی از حافظه که قابل شناسایی و خوندن نیست همونه . تنها مشکل اینه که بعده پاک شدن حافظش ، هیچ کدوممون رو نمیشناسه . نباید هم بشناسه . تا زمانی که ماموریت تموم بشه و دوباره به زندگی عادیش برگرده . سهون باید کاملا قبل رفتن برنامه ریزی بشه . فقط نیمی از خاطرات خیلی قدیمی و ضروری رو براش نگه می داریم .

چانی با تعجب به سوهو ذل زده بود : یک سئوال ! به نظرتون سهون میذاره خاطراتشو پاک کنین ؟ هه من که بعید می دونم .

چن سر تکون داد : خب بهش نمیگیم !

سوهو کج خندید : اره . چرا که نه ؟ سهون می خوابه و چشم باز می کنه . بدون اینکه چیزی به خاطر بیاره . حتی نمی فهمه خاطره ای بوده .

لوهان طاقتش تموم شد . صدای دادش تو خونه پیچید : کافیه . چقدر می تونین سنگدل باشین ؟ چطور می تونین زندگیشو براش برنامه ریزی کنین ؟ اون رباط نیست . ادمه . شما ذهنشو ازش میگیرین . سهون بدون خاطراتش ، بدون اینکه بدونه کیه … چطور توقع دارین بعده این ماموریت لعنتی به زندگی عادیش برگرده ؟ سهون میشه یک رباط . که هیچ خاطره ای از زندگیش نداره . اون دیگه خودش نیست . وقتی حتی یادش نمیاد کیه !

تائو رو زانو هاش خم شد و اه کشید : اون برمیگرده و دوباره خاطره می سازه لوهانا . چیزی عوض نمیشه .

لوهان با اخم سره تائو داد زد : خاطره می سازه ؟ در قالب کی ؟ یک رباط ؟ شما حتی شیوه ی زندگیشم ازش میگیرین . شما … شما دوست دارین ذهنتونو پاک کننو ازتون کسی رو بسازن که خودشون می خوان ؟

سوهو دستی بین موهای قهوه ایش کشید : چاره ی دیگه ای هست ؟

لوهان لبشو گزید . عصاشو برداشت و از بین دندون هایی که با خشم رو هم فشرده میشدن زمزمه کرد : اگه سهونه من … برنگرده … اگه وقتی برمیگرده فقط یک رباط برنامه ریزی شده ازش باقی مونده باشه … شک نکنین … از هیچکدومتون … چیزی جز یک مشت استخون باقی نمیذارم .

لوهان مشتی رو سینه اش کوبید : وقتی برای یک ادم تصمیم میگیرین … وقتی تصمیم میگیرین زندگیشو ازش بگیرین .. پس منم باید این حقو داشته باشم زندگیتونو ازتون بگیرم !

و با خشم قدمهای محکمشو رو زمین کوبید و از جمع بچه ها خارج شد .

کای اه کشید و سرش پایین انداخت . سکوت چادر مرگباری رو جمع کشیده بود که کای به ارومی زمزمه کرد : توقع نداشته باشین لوهان خوب با قضیه کنار بیاد . شاید خوده سهون راضی بشه با یک حافظه ی پاک شده بره ماموریت چون جونه لوهان براش مهم تر از جونه خودشه … اما لوهان … هه بعید می دونم . لوهان نمیذاره !

دی او ظرفه تخمشو که تقریبا نصف شده بود کنار گذاشت و دستاشو تکوند : مهم نیست ! همه چی خیلی سریع تموم میشه . قبل اینکه کسی بفهمه سهون رفته و با مینهو برگشته و این ماموریت لعنتی هم تموم شده ، خب برنامه چیه ؟ باید چیکار کنیم ؟

سوهو کج خندید : همینکه سهون بیاد ذهنش پاک میشه . خیلی ساده اس . از اونجا هم با سِمَته یک سرباز وفادار سازمان امنیتی امریکا وارد سیستم میشه و بعده فراری دادن مینهو از اونجا می زنه بیرونو تمام . سهون سالمو سلامت خونه اس .

لی : خب این وسط فقط یک چیزی می مونه ! مهره ی قدرتش چی میشه ؟ باید با خودش ببرتش .

بکی با ترس سر تکون داد : مگه دیوونس ؟ تحت بدترین شرایط مهره ی قدرش می تونه قدرتش رو برگردونه . می تونه از مرگ نجاتش بده . مهره می مونه تا زمانی که برگرده .

لی : نباید ببرتش ؟ شاید بهش نیاز پیدا کنه !

بکی : نابودی مهره ریسکه بزرگیه . مهره نابود شه گرفتن قدرته سهون دیگه کاری نداره .

سوهو با لبخند پر رضایتی گفت : خیلی خب . پس همه چی درست به نظر می رسه . فقط کافیه سهون برسه و بعده موافقت کریس برای قدرتش اماده ی رفتن شه . مینهو به زودی به خونه برمیگرده .

اتاق تاریک بود و ساکت . فقط گاهی نعره ی های باد شیشه ی سرد اتاق رو می لرزوند . لوهان همونطور که زانو هاشو تو بغلش گرفته بود اروم اشک می ریخت . چشماش بسته بود و مدام چهره ی خندون سهون جلوی چشماش بود . باید قبل از هر چیزی … حتی قبل اینکه سهون برای مدت طولانی از پیش لوهان بره ، باید با فراموش شدنش کنار میومد ! لوهان چطور می تونست قبول کنه که از ذهن عزیز ترین کسش پاک بشه ؟ و تمام خاطرات شیرینی که باهاش ساخته بوده رو از دست بده ؟

لوهان چشماشو باز کرد و نگاهشو به تخت خالیه کنارش انداخت . بدون کمک عصاهاش فاصله ی بین دو تخت رو طی کرد و رو تخت سهون نشست . دستی رو تختش کشید . اینکه بوی عطرش هستو خودش نیست .. براش حس ” مرگ ” تداعی می کرد ! دماغشو بالا کشیدو اشکاشو پاک کرد . بالشته پف داره سهونو که گوشه ی تخت افتاد بود رو برداشتو تو بغلش گرفت . نفس عمیقی کشید وتو دلش زمزمه کرد : سهون که بره … سهون که فراموشم کنه .. تو تنها همدم شبام میشی . روزی که سهون منو یک ادم معمولی ببینه و عشقمون رو از یادببره … تو تنها شاهد عشقمون میشی . تو تنها کسی خواهی بود که اشکامو از دوری سهون می بینه … وقتی که خودش جایی بدون فکره من زندگی می کنه . دوباره بغض لوهان شکستو بالشت سهون از ترکش های شکستنه بغضش خیس شد . سرشو تو بالشت سفیدو پف دار فرو کردو رو تخت سهون به خواب عمیقی فرو رفت …

صداهای نا مفهومی تو گوشاش زنگ می زد . چشماش و به سختی باز کرد و اولین چیزی که حس کرد سوزش وحشتناک چشماش بود که از اشکای دیشبش خبر می داد .

اه کشیدو سرشو بیشتر تو بالشته زیر سرش فرو کرد و به صداها گوش داد :

-وای خدا نگاش کن .چقدر قیافش تو همین چند روز عوض شده !

-خخ شما که نبودین ببینین چقدر تو همین چند روز مثل یک مرد واقعی تلاش کرد .

-وایییییییییی بچه ها . سهونمون داره بزرگ میشه !

لوهان با شنیدن اسم سهون چشماشو باز کرد و با چهره ی متعجب به در خیره شد . سهونش برگشته بود ؟

خواست از جاش بلند شه که صداشو شنید : من خستم . یک دوشی میگیرم و یکم استراحت می کنم . برای ناهار بیدارم کنین .

-راستی سهونا . لوهان … تو اتاق خوابه . اگه بیدار شد …

سهون محکم و جدی پرید وسط حرفش : باید ازش معذرت بخوام . لازم نیست یاداوری کنین .

لوهان صدای پاهایی رو شنید که به در نزدیک میشدن و صدای دستی رو شنید که رو دستگیره نشست . چشماشو بستو خودشو به خواب زد که در اتاق به ارومی باز شد .

بازم همون عطر همیشگی … هُرم گرمایی که وارد اتاق شد . در اتاق بسته شد . صدای شئ مثل کوله پشتی شنیده شد که کف اتاق گذاشته شد . صدای قدمهایی که به تختش نزدیک میشد تو گوشاش می پیچید . کسی کناره تختش نشست . نگاه خیره ای رو صورتش نشست … لحظه های ارومی بهش نگاه میشد … دستی بین موهاش کشیده شد که ضرب اروم نفسهای گرمی رو روی پوسته صورتش حس می کرد . هنوز فرصت انالیز حالت سهونو کنارش پیدا نکرده بود که لبای گرمی رو لباش نشست !

در ثانیه … احساس کرد قلبش خونو به سلول های بدنش تزریق کرد … بعده چند روزی که مثل چند سال گذشته بود احساس کرد زندست و نفس می کشه ! اون لبای داغ خیلی زود ازش گرفته شد . همه چیز در حد یک لمس ساده کوتاه بود .

کسی دماغشو بالا کشید . سهون با صدای گرفته و بغض داری به ارومی زمزمه کرد : اهو کوچولوی من … دلم برات … تنگ شده بود .. می دونی ؟

نفس های تندش تداعی حالتی مثل گریه بود . از کناره تخت بلند شد . چیزی رو بی درنگ از کمد بیرون کشیدو و دره حموم گوشه ی اتاق باز شدو بلافاصله بسته شد .

چشمای لوهان باز شد و صدایی مثل هق هق پسر بچه ای که مادرشو گم کرده شنید که از حموم به داخل منعکس میشدو تو اتاق میپیچید . لوهان بی دلیل بغض داشت . دلش می خواست سهونو بغل بگیره و ارومش کنه . حالا بعده این دوری چند روزه ، دلش فقط خنده های از ته دل سهونو می خواست نه اشکاشو … خنده هایی رو می خواست که ممکن بود با رفتشون برگشتی نباشه …

سرشو بین دستاش گرفت . صدای اشک ریختن های سهون لحظه ای فرصت سکوت به اتاق نمی داد . با شنیده شدن صدای اب شعاع صدای گریه های سهون کم شد و لوهان فرصت کرد بیشتر فکر کنه …

سهون زیر دوش اب داغ ایستاده بود . خودشو سزاوار سوختن می دونست ! اشکاش میون اب های داغ غوطه ور میشدن و قلبشو سبک می کردن . چشماشو بست . چهره ی لوهانو دوباره مثل شبای قبلش برای خودش کشید… چهره ی بی رنگ لوهان قلبشو می لرزوند . یاد اون عصاهایی که با غرور و بی شرمی گوشه ی اتاق بهش ناسزا می گفتن افتاد که حس گناهشو بیشتر می کردن . سرشو برگردوندو تو اینه ی حموم به قیافه ش خیره شد . دسته مشت شدش رو تو اینه ی حموم کوبید : ازت متنفرم عوضی … بهم خیره نشو … اینطوری بهم ذل نزن . من لیاقت نگاهای ادم گناهکاری مثل خودمم ندارم . سرشو به اینه تکیه داد . دستاشو به دیوار تکیه داده بود اشک می ریخت : من لیاقتشو ندارم . من لیاقتشو ندارم …

صدای باز شدن دره حمام باعث شد برگرده به در خیره شه . نگاهه خیسش رو چهره ی لوهان و تنه برهنش موند . زبونش قفل کرده بود . اون داشت خودشو از نگاه های سرد خودشم تو اینه ی بخار گرفته محروم می کردو لوهان اینطور …

در بسته شد . لوهان بدون اینکه چیزی بگه جلوی سهون ایستاده بود و به چشمای قرمزش خیره شده بود . تو همون چند روز به اندازه ی چند سال دلش برای سهون کوچولوش تنگ شده بود .

لبخند تلخی زدو نگاهشو از صورت گل انداخته اش رو تنش حرکت داد . چشماش رو کبودی ها رو زمینه ی پوست سفیدش خیره مونده بود . همونطور که دستشو به دیوار رفته بود قدمهاشو به سمته جلو برداشتو جلوی سهون زیر دوش اب داغ ایستاد . چشماش از سوزش تنش زیر اب جوش بسته شد . وقتی چشماشو باز کرد . چشماش رو نگاه بغض داره سهون زوم شده بود . دستشو بلند کردو رو تن داغش کشید .

سهون لبهاشو از هم باز کرد که چیزی بگه اما لوهان حرفشو قطع کرد : هیششششش !

لوهان دستاشو دور کمر سهون حلقه کرد . سهونو تو بغلش کشیدو سرشو رو سینش گذاشت : منم دلم برات تنگ شده بود . می دونی ؟

سهون با تردید دستاشو بلند کردودور شونه های لوهان حلقه کرد . لوهانو محکم به تنش فشرد . لبهاشو رو موهای لوهان گذاشت و نفس عمیقی کشید … اشکاش ناخواسته و بی قرار از حسار چشماش فرار می کردن .

جوری لوهانو تو بغلش فشار می داد انگار که می ترسید هر لحظه از دستش بده ، همگام با هق هق ارومش زمزمه کرد : دوست دارم لوهان . خیلی دوست دارم . ولی .. می دونم لیاقتتو ندارم . می دونم خیلی پستم … همه چیو می دونم . برای همین جرعتشو نداشتم ببینمت . حتی جرعت نکردم بیام خدافظی . چطور می تونستم بیام ازت بخوام تا وقتی نیستم خوب باشی در حالی که من باعث دردات بودم ؟ …

سهون بی طاقت حرفای قلبشو تو گوش لوهان زمزمه می کرد که بالاخره لوهان حرفشو قطع کرد : نه نیستی . تو پست نیستی . تو عشقه منی . تو سهون کوچولوی منی . تو همه چیزمی . چطور می تونی این چیزا رو راجب عشقه من بگی ؟

سهون لوهانو از تو بغلش بیرون کشید : بس کن … تورو خدا بس کن … اینطوری فقط عذاب وجدانمو بیشتر می کنی . باهام دعوا کن . بزن تو گوشم . بهم فحش بده . ولی اینطوری نباش . اینطوری فقط بهم درد میدی . من سزاوا همچین عشقی نیستم … نیستم …

لوهان دستشو بلند کردو اشکای سهونو از زیر چشماش پاک کرد : حق نداری درد بکشی . حق نداری با درد کشیدنای خودت به منم درد بدی . تو عشق منی . حتی اگه بدترین ادم دنیا باشی . حتی اگه خودت نباشی . حتی اگه همه ی دنیا منو از دوست داشتنت منع کنن بازم عاشقتم . اینطوری که ازم می خوای دوستت نداشته باشم فقط وقت خودتو تلف می کنی . من تحت هیچ شرایطی عشقمو ول نمی کنم . هرگز …

رو تخت نشسته بود . قطره های اب از رو موهاش رو پاهاش می افتاد که دره حمام باز شدو سهون هم با لباسای خیسش که به تنش چسبیده بود اومد بیرون .

لوهان بهش ذل زده بود : سعی نکن پنهونشون کنی . همشونو دیدم .

سهون سرشو بلند کرد : چی ؟

لوهان به  تنش اشاره کرد : کبودی های تنتو میگم . همشونو دیدم . قایمشون نکن .

سهون الکی خندید : می دونی … استادای خفنی این چند روز باهام تمرین می کردن . برام رو تنم یادگاری نوشتن !

لوهان کج خندید : این چند روز که نبودی ، دلم حسابی واسه خل بازیات تنگ شد .

سهون حوله هاشو از دره کمد اویزون کرد : ولی من این چند روز فقط خودخوری کردم . عذاب وجدان اتفاقی که تو اتاق تمرین افتاد … اصلا ولم نمی کرد . من مقصر واقعی بودم .

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد : نه تو مقصر نبودی . من مقصر بودم که ازت خواستم خودتو ازاد کنی . فکر نمی کردم همچین قدرتی رو پشت قیافه ی خندون و مظلومت قایم کرده باشی . ایششش واقعا که قیافت غلط اندازه ! ادم فکر می کنه خیلی بی عرضه تر از این حرفا باشی !

سهون اخم کرد : ممنون واقعا ! این تعریف بود یا توهین ؟

لوهان چشمک زد : کاملا تعریف بود ! غلط انداز ترین قیافه ی دنیا از ان شماست ! افتخار بزرگیه !

سهون هوفی کشیدو حوله ی کوچیکشو برداشتو کنار لوهان نشست . حوله رو رو سر لوهان انداخت : بگیر موهاتو خشک کن . حوصله ی عذاب وجدان ناشی از سرماخوردگی رو ندارم !

لوهان خندید و حوله رو گوشه ی تخت پرت کرد . سرشو رو پاهای سهون گذاشت : هیچی نگو … بذار حست کنم … بذار یکم از این دلتنگی لعنتیم واسه سهون عوضیه چشم چرونم کم بشه …

سهون لبخند عریضی زدو حوله رو برداشتو رو سره لوهان انداخت و محکم رو موهاش کشید : عوضیه چشم چرون منم یا تو که سرتو میندازی میای تو حموم ؟! نوچ نوچ .. این القاب فقط مختص خودتن هیونگ …

لوهان کناره کریسو سوهو و لی تو اتاقک شیشه ای و محافظ بالای اتاق تمرین ایستاده بود و به هنرنمایی سهون نگاه می کرد . سوهو رو به کریس خندید : باهاش چیکار کردی ؟ از این رو به اون رو شده !

کریس دست به سینه ایستاده بود : من کاریش نکردم . فقط بردمش پیش کسایی که بهش تعلیم بدن . اونا کارشون خوب بوده .

لوهان کج خندید : اره . یادگاری هاشنو رو تنش دیدم .همه جاشو کبود کرده بودن !

کریس نیشخند زد : خودت بهتر از همه میدونی سهون دستو پا چلفتیه ! تقصیر خودش بود که ..

همون لحظه تکه سنگ بزرگی به شیشه ی محافظشون خوردو شیشه ی جلوی بچه ها ترک بزرگی برداشت . بچه ها بعد کشیدن جیغ خفیفی به پایین پاشون ذل زدن . مبارزه ی بین سهون و دی او بیش از حد بالا گرفته بود . هر کدوم از ترفندای دی او قبل رسیدن به سهون دفع میشد و هربار تکه سنگ بزرگی به یک طرف اتاق تمرین پرتاب میشد !!!

دی او خسته و کوفته دستاشو به زانو هاش زد : دیگه نمیکشم . جوجه فنچ برده هرکول تحویل داده … کریسه عوضی !

سهون خندید : برو هیونگ . برو یکم استراحت کن به اون چانیه دراز بگو بیاد یکم اتیش بازی کنه ببینم چیکاره اس !

دی او سرشو بلند کردو با اخم به سهون نگاه کرد : پر رو شدی هاااا !

سهون سر تکون داد : خخخ ببخشید هیونگ . شرمنده . الان حس می کنم فقط سنگ کاغذ قیچی رو بردم !

دی او با اخم تکیه سنگ ریزی تو پیشونی سهون پرت کرد : دفعه ی اخرت باشه به قدرتم تیکه میندازی نفله !

چیزی تا پایان فصل اول نمونده ، کم کم باید با فضای صمیمی و گرم داستان خداحافظی کنید ! انتهای هر رویای شیرین یک بیداری تلخ هست !!! و مطمئنن وقتی بیدار بشید … دلتون برای این رویای دلنشنین به شدت تنگ میشه … 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 27 نظر 3 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

عاخر هر رویای شیرین یه بیداری تلخ هست
برای همینه وقتی خواب خوب و شیرین میبینم و بیدار میشم با خودم میگم چرا خوابم انقدر واقعی بود درحالی که تو واقعیت رنگ هم نگرفته…

Bhr.iam
مهمان

حرفاى آخرت خیلى حس بدى بهم داد، طاقت ندارم ببینم سهون لوهانو یادش نمیاد، براى لوهان بیچاره باید خیلى دردناک باشه. مرسى خسته نباشى :heartme:

narsis69
مهمان
بیچاره لوهان. خیلی غم انگیزه. خخخخ.چانی و دی او!!! :khande: :khande: خیلی کل کلاشون باحال بود. وای هونهانم!!! عرررررر. تو حموم ،فضاش و دیالوگاشون خیلی خوب بود. واااای.سهون چقد عوض شد! !چقد قوی شده. اتاق تمرین هم باحال بود. خخخخ. ” جوجه فنچ برده،هرکول تحویل داده!!!” عالی بود این دیالوگ!! :khande: :khande: سهون خیلی پررو شده ها. زبون دراااااز!! سنگ کاغذ قیچی؟؟ :khande: :khande: عووووضی.چه تیکه ای انداخت به کیونگسو. :khande: منتظر ادامش هستم. فایتینگ
N.m
مهمان

واااایییی حیلیی قشنگه :charkhesh:
دلم برا هونهان میسوزه :gerye:

ZaHrA
مهمان
a
مهمان

عالییییییییییییییییییییییی بود
خیلییییی قشنگ بود :heartme: :heartme: :heartme:

فرناز
مهمان

واااااووووووو پس بالاخره قهرمان ما اومد
صحنه های احساسی هونهان عالی بود و همینطور طنزشون
ممنون عزیزم عالی بود

فاطی
مهمان

سلام عزیزم
خیلی خیلی زیبا نوشته بودی عزیز دلم خیلی خوووووووووب
میدونی یه شخصیت جدیدی رو از لوهان و سهون به نمایش گذاشتی جدی میگم لوهان همیشه تو ذهن من یه آدم بیش از حد قوی بود ولی اینجا سهون خیلی بیشتر تکیه گاهه تا لوهان
تیپ قشنگی ازهونهانه
متشکر
موفق باشی
لحظه هات رنگی

Naghme
مهمان

وااای عزیزمم خییلی زیبا بود..
داستان کلی هم واقعا جالب و جذابه
فقط سعی کن کل تمرکز داستانو تو یه موضوع مثل رفتن سهون جمع نکنی و پروبال بیشتری به کاراکترا و دنیای اطرافشون بدی ❤

aida
مهمان

شوخی ودیالوگ هایی که داره بینشون رد وبدل میشه خیلی عالی شدن😊😀😀😀😀
فقط وقتی که صحنه احساسی سعی کن تشبیهاتم احساسی باشه☺☺☺
مثل تیکه ترکش های اشک لو یه ذره احساسی تر بود بهتر بود ولی در کل ذهن خلاقی داری👍👍👍👍
خسته نباشی😊😊😊😘😘😘

LILIA
مهمان

سهون آمددددد…
اما حالا میبرنششششش دوبارههههه….
لوهان حالا چیکار میکنه…
چه جوری میخان حافظه سهونو پاک کنن بعد تازه بهشم‌نگن…
گناه داره…
:like: :like:

lulu
مهمان

سلام از همون اول خیلی قشنگ مینوشتی ولی الان خیلی عالی تر شده ممنون جیگر

تینا
مهمان

طفلی لوهان چقدر دیگه تحمل داره :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

fj_baeky
مهمان

خیلی قشنگ بود دلم برای لوهان سوخت بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم دوست دارم بووووووووووووووووووووووووووووس :heartme:

sama
مهمان

فیکت خیلی قشنگ هستش
خیلی دوسش دارم
منتظر قسمت بعدی هستم
ممنون :heartme: :heartme: :heartme: :myheart: :myheart: :myheart: :rose: :rose: :rose: :rose: :kissme: :kissme: :kissme: :kissme:

عسل
مهمان

:aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: هونهاااااانممم :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:
چرا اخه :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:
من نمی تونم سهون بدون حافظه و خشکو تصور کنم :aaar: :aaar: :aaar: ینی دیگه سهون و لوهان بهم نمیرسن؟ :aaar: :aaar:
:aaar: :aaar: منتظر قسمت بعدم :aaar:
امیدوارم همه چی خوب پیش بره و سهون سالم برگرده :aaar:

wpDiscuz