در پایان قسمت قبل بهتون چی گفتم ؟

یادتون هست گفتم “انتهای هر رویای شیرین یک بیداری تلخ هست” ؟

نکنه فکر کردید شوخی می کنم ؟ یا فقط یک در حد یک جمله با کلمات بازی کردم ؟ کاملا در اشتباهید ! تو این قسمت … می خوام از این رویای شیرین بیدارتون کنم ! ببینم … با فضای گرم و صمیمی داستان وداع کردین یا نه ؟! با خنده های سهون چطور ؟؟؟

خب خب خب … قبل از شروع قسمت ششم دو نکته ی خیلی خیلی کوتاه بگم !

اول اینکه این قسمت به احتمال 99 درصد قسمت یکی مونده به اخر از فصل یک خواهد بود !

دوم اینکه خواننده ی عزیز این فیک ، به هیچ وجه حرفهای اخرم رو از دست ندن چون واقعا مهمه !

افتاب بالا اومده بود اما از شب قبل که به تختخواب اومده بود چشماشو از صورت سهونش که کنارش خوابیده بود نگرفته بود . باز هم دستشو رو چتری های لخت و سیاه سهون کشید و از تو پیشونیش کنار زد تا صورته خوابیدشو بهتر ببینه . برای بار هزارم صورتشو انالیز کرد . چشمای کشیدش زیر پیشونی بلندش . بینیش که انگار با خط کش صافی از بالا تا پایین رسم شده بود و در اخر لبهای صورتیش که همیشه براش وسوسه کننده بود . شصتشو رو لباش کشید که سهون تکونی خورد و به سمتش غلت زد . لوهان چند سانتی فاصله گرفت که سهون بخوابه و به ادامه ی بازیگوشی بچگانش برسه ! اما سهون گوشه ی چشماشو به ارومی باز کرد . اخم تلخی تو صورتش نشست . دستشو پشت کمره لوهان گذاشتو کشیدش تو بغلش : در نرو . نمی خورمت !

لوهان ریز خندید . فهمید سهون متوجه بازیگوشی هاش نشده ! وگرنه می گفت ” برو ! خوردیم ! “

خودشو تو بغل سهون جا کرد و سرشو رو سینش فیکس کرد . سرشو تو بغل سهون جمع کرد . دوست داشت عطرشو با تمام وجودش تنفس کنه .

سهون بین خوابو بیداری به لوهانی که تو بغلش اروم بود خیره شده بود . سرشو خم کردو موهای نرمشو بوسید و دوباره چشماشو بست . اروم بود . همیشه کناره لوهان اروم بود . همیشه بهش حس امنیت میداد . اینکه حس می کرد لوهان دوستش داره و کنارشه … اینکه حس می کرد برای حداقل ها هم نگرانش میشه . اینکه وقتی کنارش بود حس می کرد با بودنش همه ی دنیا رو داره … براش اوج خوشبختی بود .

تو خواب لبخند زد اما لوهان دیگه کنارش نبود که لبخندشو ببینه …

شیو سرشو به دو طرف تکون داد : اگه قبول نکنه چی ؟

لوهان با چشمای مطمئنش بهش خیره شد : من بخوام قبول می کنه . ما باید بهش بگیم . اونکه بالاخره فراموش می کنه . پس چه بهتر که بدونه قراره چه اتفاقی بیفته .

چن سر تکون داد . شیو نگاهی به چن انداختو وقتی اطمینانو تو چشماش دید موافقت کرد . لوهان بلند شد تا از اتاق خارج شه که لحظه ای ایستاد : بچه ها ؟ می تونم یک خواهش دیگه ازتون بکنم ؟

برگشتو به بچه ها نگاه کرد . نگاه مظلومشو تو چشمای بچه ها انداخت : میدونم خواسته ی عجیبیه … می دونم … شاید اگه سوهو یا بقیه بفهمن سرزنشتون کنن و البته من رو هم . اما .. می تونم التماستون کنم … التماستون کنم … قبل اینکه ذهنشو از خاطراتش پاک کنین … یک کپی از ذهنش برام بگیرین ؟

چن نیشخند زد : داری شوخی می کنی ؟ از اطلاعات ذهن سهون کپی می خوای ؟

شیو سرشو به دو طرف تکون داد : این یکی دیگه دسته منو چنو سوهو نیست ! دسته سهونه ! ما نمی تونم بدون اجازه ی سهون اطلاعاته ذهنیشو ازش بگیریم .

لوهان با حالت مسخره کننده ای گفت : اون ادم که غریبه نیست ! منم . من که  همه ی جیکو پیکه سهونو می دونم .

چن : خب باشه . هرچقدرم که باهاش صمیمی باشی و راز های زندگیشو بدونی . باید اجازه ی خودشو داشته باشی .

لوهان با حرص سر تکون داد : باشه . باشه . اجازه ی خودش بسه ؟ اجازه ی خودشو میارم !

و با حرص از اتاق خارج شدو درو پشت سرش کوبید .

-ای بهتوننننننننننننننننن ! یعنی چی واقعااااااااااااااا ؟ منظورتون از کارا چیهههههههههههههه دقیقا ؟ همینم مونده شستشو ی مغزیم بدین ! اول که منو با این دی او خان گذاشتین یک جا که سنگسارم کنه . بعدم که با این کریس خوان فرستادینم پشت قلعه کتک خوره ام ملس شه ! اخرشم که کلا می خواین مخمو پاک کنین ؟ خب چرا نمیکشینم راحت شین ؟؟؟

بکی و چانی و تائو گوشه ی خونه از خنده قش کرده بودن و به قیافه ی سهون که موهاشو تو دستاش می کشیدو طوله خونه رو طی می کرد نگاه می کردن . کای خیلی سعی می کرد جلوی خندشو بگیره : اروم باش سهونا . وقتی مینهو رو فراری بدی و برگردی همه چی تمومه !

سهون دوباره با ترس تو چهرش داد : معلومه که تمومه ! چون احتمالا مُردم !

بازم صدای خنده ی بچه ها تو اتاق پیچید . لوهان دستاشو رو مبل گذاشته بودو بدون اینکه چیزی بگه به سهون خیره مونده بود ! اولین بار بود سهون رو انقدر عجیب میدید !

کریس خنده ی کجی رو لباش داشت : نترس نمی میری . الکی که نبردمت پشت قلع تعلیمت بدم . خخ می خواستم یادبگیری وقتی می خوری بزنی !

سهون با حرص کف خونه چهارزانو زد : ای بهتون غلیظظظظظظظظظظظظ ! اخه چرا منه بدبخت ؟؟؟

صدای داد سوهو غرغرای سهونو خفه کرد : هی اوه سهوننننننننن ! بچه بازی بسه . پاشو برو یکم تمرین کن که برای فردا بلیط امریکا گرفتم . بعد پاکسازی میری . فهمیدی ؟

سهون با دهن باز به سوهو خیره شده بود : یاااااا عوضی ! لااقل میذاشتی تف دهنم خشک شه بعد ! من که هنوز نصف دادو بیدادامم نکردم ! بذار یکم عربده بکشم لااقل از اوج فاجعه کم شه … بلکه نگن از خداش بود بره دخترای امریکایی رو دید بزنه !

لی پقی خندید : خخخ لوهان می بینی واسه کی دل می سوزوندی ؟ عشقولی جونت می خواد بره دختر امریکایی دید بزنم .

تائو سر تکون می داد : من که بعید می دونم سرباز امریکایی وقت این کارا رو داشته باشه . یعنی احتمالا جز سازمان پاتو نمی تونی جای دیگه بذاری .

سهون موهاشو ول کرد : نه خداییییییییی ، خدایییییی وقتی شانس تقسیم می کردن من کجا بودم ؟؟؟ اخه کدوم خری در همچون لحظات حیاتی میاد دره مسترابو قفل می کنه !!!

سهون جدی دستی به چونه اش کشید : اخخه تو این بیست سال زندگی پر افتخارم فقط ریده شده بالام !!!

جمع بچه ها نخوداگاه از خنده منفجر شد ، چانی یک گوشه ی مبل از خنده غلت می خوردو دی او کم کم داشت به کبودی می زد که لوهان بی سروصدا اهی کشیدو بلند شدو از اتاق نشیمن رفت .

سهون به رفتن لوهان خیره شد که بکی بالاخره خودشو جمع کردو چشمک زد : لوهانتو شکست عشقی دادی سهون !

سهون دستشو به علامت .ف.ا.ک. بالا اوردو به همه ی بچه هایی که تو اتاق نشسته بودن نشون دادو از جاش بلند شدو دنبال لوهان از اتاق نشیمن خارج شد .

سهون در حد مرگ از اینکه قرار بود خاطراتشو پاک کنن ناراحت بودو اینو می دونست که لوهان خیلی بیشتر ناراحته .. و تمام این شوخی های لحظه ایش برای اوردن لبخند رو لبای لوهان بود . اینکه فکر کنه سهون از رفتنش ناراحت نیست … نه اینکه بیشتر ناراحتش کنه ، هرچند ظاهرا همه چیز تاثیر معکوس گذاشته بود !

لوهان تو سالن ایستاده بود و تنشو به دیوار تکیه دادو بود فکر می کرد . چطور باید سهونو راضی میکرد ؟ بهش چی می گفت ؟

دستی جلوی چشماش بشکن زدو افکارشو پاره کرد . سهون تو چهارسانتیش بهش خیره شده بود : به چی فکر می کردی ؟ هاااااا ؟ نکنه رفتی تو فکر دختر امریکایی ها ؟ بگو ببینم ؟

لوهان کج خندید و سهونو کنار زد : چرت نگو . من مثل تو نیستم . از دخترا خوشم نمیاد .

سهون اخم کرد : کی گفته من خوشم میاد ؟ فقط مخ می زنم بعدم میره سره کارو زندگیم . من دخترا رو دوست ندارم .

خندید : فقط اهو کوچولومو دوست دارم .

لوهان به لحن بچگونه ی سهون خندید : باشه قبول . باور کردم .

سهون دسته لوهان کشید : یاااا ؟ نکنه فکر کردی دروغ میگم ؟

لوهان دستشو از دسته سهون بیرون کشید : می خوام تنها باشم سهونا . ولم کن .

سهون با اخم لوهانو نگه داشتو و بینو خودشو دیوار حسارش کرد . لوهان از نگاه چشمی خودداری می کرد که صدای سهون توجهشو جلب کرد : چرا بهم نگاه نمی کنی ؟

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد : دلیل خاصی نیست .

-پس نگام کن .

لوهان نگاهشو سمته مخالف سهون چرخوند . سهون حسار دستاشو تنگ تر کرد : لوهان ؟ داری خودتو برام لوس می کنی ؟ یک کارایی می کنی افکار شوم به سرم بزنه ها !؟

لوهان چشمهاشو بست : بذار به نبودنت عادت کنم . فردا این موقع … من کاملا تنهام .

جمله ی لوهان حکم تیر خلاصی داشت . همیشه باعث ارامش بود که لوهان فکره سهونو می خوند اما اینبار .. تصدیق ترس خودش از زبون لوهان …

دستای سهون شل شدنو از رو دیوار افتادن . لوهان بالاخره به چشمای سهون نگاه کرد . شیطنت از چشمای گرم و دوست داشتنیش رفته بود . سهون با لحن ارومی گفت : نه . نباید به نبودم عادت کنی . باید دلت برام تنگ شه . اینطوری وقتی اونجا دلم برات تنگ شه .. احساس نمی کنم تنهام . لااقل می دونم یکی این سره دنیا هست که دلش برام تنگ شده .

لوهان بغض گلوشو قورت داد تا بتونه حرف بزنه : بذار به نبودت عادت کنم . تو تا فردا بیشتر منو نمی شناسی . وقتی بری … هیچ وقت دلت برام تنگ نمیشه . وقتی برگردی .. من برای تو هیچی نیستم جز یک ادمه غریبه …

سهون پرید وسط حرفش : نه ! شاید تو خاطراتم نباشی ولی هیچکس تو رو از قلبم بیرون نمی کنه . دستشو رو قلبش گذاشتو به لباسش چنگ زد : تو تا ابد اینجایی . حتی اگه جلوی چشمام نباشی . حتی اگه تو خاطراتم نباشی .

لوهان سرشو به دو طرف تکون داد : این حرفا … فقط تا فردا انقضا داره . وقتی از خاطراتت برم . وقتی از جلوی چشمات برم . قلبتم فراموشم می کنه . تو دیگه هیچ وقت عاشق پسر افسرده ای که از خودت بزرگتره و کلی سرت غر میزنه نمیشی . میشی ؟

سهون دستاشو دور صورت لوهان قاب کرد : معلومه که میشم ! من همیشه عاشق این هیونگی ام که شیطنتشو پشت ارامش چشماش قایم می کنه . همیشه عاشقتم . شاید من فراموش کنم اما تو که فراموش نمی کنی . تو دوباره قلبمو با پررویی تمام میدزدی . مگه نه ؟

لوهان لبخند تلخ زد : نمی دونم … شاید .

سهون لبخند متقابلی زد : قول میدم . قول میدم روزی که برگردم و چشمام بهت بیفته قلبم تند بزنه . چشمام روت خیره بمونه و یک لحظه هم بی خیالت نشه . قول میدم همینکه ببینمت بهت لبخند بزنمو تو دلم اعتراف کنم که زیبایی . به خودم اعتراف کنم که قلبم تو همین یک نگاه عاشقت شده و قرار نیست دیگه بی خیالت بشه . این قولا … کاری می کنه منتظرم بمونی ؟ برات کافیه که به نبودنم عادت نکنی ؟ کافیه ژی لوهان ؟

لوهان لبخند زد و سرشو به پیشونی سهون تکیه داد : برام بسه . همینکه سهونمو برام سالم برگردونی . همینکه همین سهونه مهربونو شیرین زبونمو برام برگردونی . همینا برام بسه .

سهون لبخند زد . براش اوج خوشبختی بود که حرفاش لوهانشو اروم می کرد . نگاهه ارومشو از چشمای لرزونه لوهان گرفتو به لباش داد . ناخواسته سرشو کج کرد . مماس لبهای لوهان زمزمه کرد : دلم برات تنگ میشه . خیلی … و تو سکوت فاصله رو شکست و چشماشو بست . می خواست به خاطر بسپاره . تا ابد . می خواست این رامشی که لوهان بهش تزریق می کردو یه جایی تو اعماق ذهنش دفن کنه . یه جایی که دست هیچ بنی بشری بهش نرسه . جایی تو صندوقچه ی احساستش که برای همیشه امن باشه . جایی که بتونه هر وقت دلش تنگ شد بهش سر بزنه و ارامش بگیره . می خواست اون طعمه شیرینو تو ذهنش ذخیره کنه . اون نفسای گرمی که رو پوستش بازتاب می خورد .

اما لوهان با چشمای باز بهش خیره مونده بود . دستاشو بالا اوردو دور صورتش گذاشتو به بوسش جواب داد . شاید لوهانم احساس می کرد ، که ممکنه این بوسه ها .. اخرین ها باشه ! شاید لوهانم حس می کرد ، که باید بترسه ! از اینکه سهون دیگه هرگز به خاطر نیاره . لوهان هم باید این خاطراته شیرینو تو ذهنش هک می کرد . کی می دونه ؟ شاید هیچ چیز اونطوری که اونا می خوان پیش نره !

لوهان بالاخره چشماشو بست . سهون لبهاشو از لوهان گرفت . نفس نفس می زد . با دیدن چشمای بسته ی لوهان و ارامش صورتش … نتونست از لبای سرخ جلوش که مثل یاقوت های قرمزی که ذهنه کلاغو مغشوش می کنن ذهنشو پر کرده بود بگذره . خندید . دوباره لبای لوهانو بوسید . لب پایینشو تو دهنش کشید و دستاشو از دور کمره باریک لوهان تا بین موهای لختش دووند . نفسای تند لوهان تو صورتش بهش حس غرور می داد . حس مالکیت اون اهوی کوچولو که بیش از حد عاشقش بود .

از پشت دیوار بهشون خیره شده بود . حرفاشون ، اون دیالوگ های تکرار نشدنی قلبشو لرزونده بود . دلش برای دو پسری که جلوی چشماش با عشق همو می بوسیدن می سوخت . اه کشید و بدون اینکه به چیزی فکر کنه راهشو کج کردو خواست به سمته اتاقش بره که چن جلوش سبز شد : هی شیو . هنوز اینجایی ؟ سهونو لوهانو پیدا نکردی برای ناهار صداشون کنی ؟ شیو من من می کرد : چرا … یعنی چیزه … الان صداشون می کنم .

چن سر تکون داد : زود باش . دی او میزو چیده . غذا سرد میشه . شیو تند تند سر تکون می داد : باشه الان . تو برو من میارمشون .

سهون برای بار هزارم دستشو تو موهاش کشید . بازم ژل زد و غرغر کنان رو موهاش کشید : شت ! اخه موی پسرم انقدر لَخت ؟؟؟ این لندهورو هیچکارش نمیشه کرد !

لوهان در حالی که کتشو درست میکرد پشتش ایستاد : حاضری ؟

سهون با تعجب برگشتو به لوهان که حاضرو اماده ایستاه بود خیره شد : تو کجا ؟

لوهان اخم کرد : منم باهات میام . نمی خوام تنها بری .

سهون یک ابروشو بالا داد : ببین لوهان شی . این جیگرو جنتلمنی که الان جلوته عرضه ی شکست دادن تک تک سربازای قدره امریکایی رو داره . مطمئن باش نمی دزدنش .

لوهان چشماشو ریز کرد : برو بابا . از خود راضی . نیومدم که بادیگاردت شم . دارم میام که بچه های شاینی رو ببینم .

سهون چشماشو دور داد : مثلا می خواستی بگی نگرانم نمیشی . باشه باشه . بیا بچه های شاینی رو ببین . برای اخرین باز موهاشو داد بالا و سوئیچ ماشینو برداشتو با لوهان راهیه خونه ی مشترک بچه های شاینی شد .

عمارت بزرگی که بچه های اکسو توش زندگی می کردن جایی تو یک روستای دور افتاده بود که از شهر فاصله داشت اما خونه ی بچه ها شاینی جایی تو شهر بود . خوب قطعا عاقلانه بود که بچه های اکسو خودشونو از مردم دور نگهدارن .

سهون که تمام مدت درست مثل یک بز وحشیه در حال فرار رانندگی کرده بود بالاخره جلوی خونه ی بچه های شاینی پا رو ترمز گذاشتو لوهان به سمته جلو پرتاب شد . لوهان که دستشو به دستگیره گرفته بود با اخم گفت : خدایاااا سهونننن ، می دونی چند وقته حالت اتوماتیک به این ماشین های لعنتی اضافه شدی ؟ می مردی فقط یک دکمه رو میزدی و منو تا اینجا زجر کش نمی کردی ؟

سهون بچگونه خندید ، به حدی که گونه هاش زد بالا و چشمهاش بسته شد : من که دارم فردا میرم ، گفتم قبل رفتن یک خاطره از رانندگیه باحالم داشته باشی ! ها ؟ خخخ

لوهان با خشم کمربندشو باز کرد : یعنی رانندگیت ریده اس ! حس کردم سوار یک گاو میش نره خر شدم که رم کرده ! هر چی واسه ناهار خورده بودم میکس کردی عنتر .

سهون بلند خندیدو خودشو رو صندلی ماشین پخش کرد : البته اگه بخاطر من اومدی بودی امکانش بود یکمممممم بهتر رانندگی کنم ولی حالا که واسه دیدن دوستای عزیزت اومدی غرغر نکن .. و دوباره قهقه زد .

باهم وارد خونه ی بچه های شاینی شدن . با یکی یکی شون حال احوال کردن . تقریبا همشون خوب به نظر می رسیدن جز تمین که به نظر از نظر روحی خیلی داغون میومد . البته وضع جسمیش هم تعریفی نداشت . خیلی لاغرو رنگ رو پریده شده بود . لوهان هم با دیدن تمین وضع روزای اینده ی خودشو می دید . تمین هم با دیدن دستای سهون که لحظه ای دستای لوهان ول نمی کرد گذشتشو هزار بُعدی میدید !

سهونو لوهان همه چیو مو به مو برای بچه های شاینی تعریف کردن . اینکه سهون میره و تمینو برمیگردونه . از برنامه ی رفتن تا برنامه ی اجرایی تو امریکا . لحظات اخر بود . چیزی تا خداحافظی نمونده بود که تمین نگاهشو رو سهون زوم کرد : سهونا … می تونم چند لحظه … باهات تنهایی حرف بزنم ؟ نگاه متعجب تک تک بچه ها به تمین بود . سهون لبخند مهربونی زد : البته تمینا .

تمین سرشو پایین انداخت : میشه تو اتاقم حرف بزنیم ؟ خصوصیه حرفام .. میشه ؟

سهون سر تکون داد و بالاخره دست لوهانو ول کردو همراهه تمین از پله های خونه بالا رفت و وارد اتاق تمین شد . قاب عکسای کوچیکو بزرگ از عکسای مشترکش با مینهو تمام اتاقو پر کرده بود . تمین همونطور که ایستاده بودو با انگشتاش بازی می کرد به تخت اشاره کرد : بشین لطفا … چیزی هست که حتما … حتما باید بهت بگم .

سهون بی توجه به حال های عصبیه تمین رو تخت نشست : بگو هیونگ . همه ی حواسم پیشته .

تمین بالاخره نگاهشو از زمینه زیره پاش گرفت : من … درست از روزی که مینهو رو به اون سفر لعنتی فرستادیم حقیت تلخی رو سره قلبم نگه داشتم . حقیقتی که وقتی خبر دزدیده شدن مینهو رو شنیدم … به وجدانه بیچاره ام عذاب داد . من چاره ای جز سکوت نداشتم . نمی تونستم بگم … می دونستم با گفتنش … مجازات میشم . ولی امروز … شاید اگه نگم .. می دونی … نگفتن این حقیقت تلخ بیشتر جونمو اتیش می زنه تا گفتنش .

سهون دستشو رو جای خالی کنارش کشید : بشین تمین هیونگ . بشینو همه چی رو تو ارامش بهم بگو . دهن من گاوصندوقه . مطمئن باش هیچی از دهنم درز نمی کنه .

تمین همونطور که عصبی با ناخونهاش بازی می کرد کناره سهون رو تخت نشست . نمی دونست چطور بگه . اخه تا حالا هرگز به گناهی اعتراف نکرده بود !

سهون با حس اینکه تمین نمی تونه راحت حرفاشو بزنه دستای تمینو تو دستاش گرفت باعث شد تمین به چشماش نگاه کنه : اروم باش . باهام حرف بزن . بذار سبک شی .

تمین سرشو انداخت پایین . اشکاش ناخواسته شروع کرد به ریختن : من .. من لعنتی خودخواه بودم . من مینهو در حد مرگ دوست داشتم . الانم دارم . من می ترسیدم . باور کن فقط از سره عشق بود نه چیزه دیگه …

بغض تمین در لحظه خرد شد : روزی که می خواست بره سفر .. اونیو گفت ممکنه اتفاقی برای مینهو بیفته و برای اطمینان باید خاطراتش پاک بشه . حتی خوده مینهو هم راضی شده بود … اما من … منه خودخواه .. از ترسه از دست داده مینهو .. از ترس اینکه عشقشو به من فراموش کنه و بره سراغه یکی دیگه .. من نذاشتم . منی که مسئول پاک کردنه ذهن مینهو بودم … بدون اینکه طبق دستور عمل کنم مینهو رو فرستادم برای ماموریت .

سهون با چشمای گرد و متعجب به تمین خیره شده بود : خ.خدای من … تمین هیونگ .. تو .. تو چیکار کردی ؟

تمین با چشمای خیسش به سهون خیره شده بودو دستاشو تو دستاش فشار می داد : تو رو خدا سهون . به کسی نگو . بذار حالا که این حقیقت لعنتی رو بهت گفتم … بین خودمون بمونه . من واقعا پشیمونم … روزی که خبر دزدیده شدن مینهو رو شنیدم .. دیوونه شدم . از اون روز منتظرم هر لحظه به اینجا ، به بچه های اکسو … حمله بشه . یا یه بلایی سره حلقه های قدرتی بیاد که تو خاطراته مینهو بوده بیاد . عذاب وجان داره می کشتم سهون . تو رو خدا .. تو رو خدا بذار بین خودمون بمونه … من به قدر کافی عذاب میکشم …

سهون با هنگ به تمین نگاه می کرد . ترس همه ی وجودشو گرفته بود . ضربان قلبش رو هزار میزد . حس اینکه … سهون برای امریکایی هایی که قطعا ذهن مینهو رو پاکسازی کردن شناخته شده اس … حس اینکه جون لوهان و تک تک کسایی که میشناستشون از جمله خوده مینهو و تمین در خطره داشت به کشتن می دادش . سهون با استرس از جاش بلند شد : نمی تونم تمینا … بچه ها بابد بدونن . باید در جریان باشن . باید حالت دفاعی بگیرن . نمی تونیم خطر کنیم …

تمین بلند شدو دستای سهونو تو دستاش گرفت و با حالت التماس گفت : تو رو به جونه لوهان که می دونم چقدر دوستش داری قسم میدم . التماست می کنم . تمنا می کنم . به کسی نگو … تو … تو خودت می تونی درستش کنی . اگه بری و اطلاعاتی که از مینهو بیرون کشیدن رو بدزدی و مینهو رو برگردونی . همه چی درست میشه . باور کن همه چی …

سهون پرید وسط حرفش : این امکان نداره . اونا منو میشناسن . من بیشتر از هزار بار تو خاطرات منیهو بودم . من خودم هزار بار موقع اموزشاش پیشش بودم . اونا مطمئنن قبل اینکه دستم به مینهو یا اطلاعات برسه می کُشَنم .

تمین سرشو به طرف تکون داد : نه سهونا … تو میتونی . میتونی انقدر خوب براشون نقشه سربازو بازی کنی که فکر کنن فقط شباهته بینه تو اونی که تو خاطراته منیهو بوده . تو رو خدا سهون . تو تنها امیدمی . اگه تو هم عقب بکشی مینهوی من اونجا میمیره و من تا ابد خودمو نمی بخشم . تو میتونی همه چیو عوض کنی . من می دونم تو قدرتت از همه ی بچه ها بیشتره . می دونم توانایی اینو داری که پیروز برگردی . ازت خواهش می کنم . هر کاری بخوای برات می کنم . فقط … فقط برو و مینهوی منو برگردون . برو گناهمو پاک کن .

سهونه رنگ پریده رو زمین وسط اتاق نشست . پاهاش سست شده بود و می لرزید . حس ترسه عجیبی بهش چیره شده بود . نگاهش به زمینه اتاق خیره مونده بود . قدرت تصمیم گیری نداشت … همه چیز مثل اوار رو سرش خراب شده بود .

و اینطور به نظر می رسید که مرگ اغوششو براش باز کرد و با نیشخند به سمته پایان دعوتش می کنه !

اینم از قسمت ششم ! شوک زده شدید ؟ نکنه واقعا که فکر کردید من قراره یک ماجرای ابکی و لوس تحویلتون بدم ؟ به هیچ وجه … من ترفند های خیلی تند و تیزی براتون دارم که حتی تو کابوستونم نمیبنید !

و به همین خاطره که نظرتون برام خیلی خیلی مهمه !

فصل اول فقط یک مقدمه چینی بود !!! همونطور که تو تیزر و معرفی داستان هم گفتم این فیک ژانر جنایی ، علمی تخیلی و رمانتیک داره و اگه کسی نباشه که واقعا این ژانر رو دوست داشته باشه واقعا دلیلی برای اپ کردن فصل های بعد نمی بینم !

همونطور که تو قسمت های مختلف دیدین و خوندین فصل اول فیک یک رابطه ی رمانتیک و بامزه با هونهان و بقیه ی بچه ها داشتیم و با این حال حداکثر نظرات زیر 30 بود .

در فصل دوم دیگه از بچه ها خبری نیست ! یک فضای سرد و خشک رو داریم و سهونی که قراره اتفاقات غیر قابل پیش بینی براش اتفاق بیفته . منظورم این نیست که بچه های اکسو به کل تو فصل دوم حذف میشن ، اما فضای داستان قراره 180 درجه تغییر کنه ! و احتمالش خیلی زیاده حتی با وجود سورپرایز هایی که براتون دارم شما کاملا از خوندن داستان خسته بشین ! به هر حال تعداد معدودی هستن که فضای خشک و سرد رو بپسندن و عدم علاقه ی شما به خوندن ادامه ی فیک کاملا طبیعیه ! هر چند از فصل سوم باز هم جَو داستان 180 درجه برمیگرده !

پس تصمیم گرفتم نظرات و تعداد پسندیده شدن این دو قسمت پایانی رو ملاک قرار بدم .

-اگه واقعا به خوندن این ژانر علاقه دارین ،

-اگه این سئوالاتو تو ذهنتون دارین که ” چه اتفاقی قراره برای سهون بیفته ؟ ایا می تونه مینهو رو نجات بده ؟ ایا می تونه سالم برگرده ؟ اصلا می تونه برگرده یا لو میره ؟ ایا وقتی برمیگرده خودشه یا یک شخصیت جدید برامون داره ؟ ” ،

-اگه فکر می کنید طاقت فضای سرد و خشک نظامی رو دارین ! ،

-اگه مطمئنید طاقت خوندن قسمت هایی که شخصیت سهونو توش خورد می کنم و اشک لوهانو در میارم یا پارت هایی که لوهانو تو دردسر های بزرگی میندازم و سهونو وارد بازی مرگ می کنم رو دارید ،

-اگه می خواید یک قدرت ازمایی واقعی ببینید و معنی واقعی قدرت تاریک رو بفهمید ،

اول خودتون و قوه ی تخیلتون و روحیتون رو یه محک بزنید ! اگه یک قوه ی تخیل قوی دارید ، اگه فکر میکنید شما هم مثل من این ژانر رو دوست دارید و ازش خسته نمیشید ، اگه مطمئنید روحیه ی سخت و محکمی برای طاب اوردن تو شرایط سخت فیک رو دارید و رهاش نمی کنید … پس با نظراتتون بهم اعلام کنید .

این قسمت و قسمت بعد که به احتمال 99 درصد قسمت اخر از فصله یکه ، نظرات و تعداد پسندیده شده ها برام ملاکه . در صورتی که نظرات مثبت باشه و این ژانر واقعا طرفدار داشته باشه به محض پایان فصل یک میریم سراغ فصل دو .

در غیر این صورت پرونده ی فیک کلا بسته میشه و نه اینجا و نه هیچ جای دیگه اپ نمیشه .

پس لطفا صادقانه نظرتون رو بهم بگید .  

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)