هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 7.1 +اطلاعیه اپ فصل دوم

سلاممممم به همگیییییی 

طاقت یک وداع غم انگیز رو دارین یا نه ؟

بفرمایید ادامه واسه قسمت اخر از فصل اول … 

قبل اینکه قسمت هفتم رو شروع کنیم ، بگذارید یک تشکر خیلی خیلی مخصوص بکنم از خواننده های عزیزی که برای فصل دوم  ، و خیلی ها تا اخر فیک اعلام حضور کردن . واقعا ازتون ممنونم و مطمئن باشید که از حماییتون پشیمون نمیشید .

تایم شروع اپ فصل دوم رو هم در اخر بهتون میگم .

این شما و این قسمت اخر از فصل اول :

سهون بدون گفتن چیزی از ماشین پیاده شدو وارد خونه شد . با یک سلام سردو خشک از اتاق نشیمن که بچه ها توش نشسته بودن رد شدو وارد اتاق خودشو لوهان شد . خودشو رو تخت پرتاب کرد . مرگ رو درست تو چند سانتیش می دید . از زمان تولدش … بعده مرگ پدرو مادرش … حتی بعده اینکه برادره بزرگش ترکش کرد … بعده اینکه کارتون خوابه خیابونی شده بود … بعده ورود به اکسو .. این اولین بارش بود انقدر می ترسید . حس می کرد یک شکست خورده اس که تمام دارایی هاشو از دست داده . نوعی حس پوچی و ترس مبهم که وحشتناک غیره قابل تحمل بود …

با حس لمس دستای لوهان رو کمرش به خودش اومدو با ترس از جاش پرید . لوهان دستشو عقب کشید : هی .. ببخش … نمی خواستم بترسونمت . سهون سرشو به دو طرف تکون داد .

لوهان کنارش نشست : رنگت پریده . خوبی ؟

سهون برای چند ثانیه بدون اینکه دنبال جوابی برای پاسخ دادن باشه به چشمای ارامش بخشه لوهان خیره شد . حالا بی نهایت به ارامش اغوشه لوهان نیاز داشت . بی مقدمه لوهانو تو بغلش کشید . لوهان از کارای سهون متعجب شده بود : هی پسر … چت شده ؟

سهون محکم لوهانو تو بغلش فشار داد : فقط چند لحظه .

لوهان لبخند زدو دستاشو دور کمره سهون حلقه کرد : هر چقدر بخوای بغلت می کنم سهون کوچولوی خودم .

سهون سرشو تو گردن لوهان فرو کرد و بی مقدمه گفت : امشب مال من باش ژی لوهان .

لوهان سهونو از بغلش بیرون کشید . سهون نیشخند زد : تو که گفتی هر چقدر بخوام بغلم می کنی ! چی شد ؟

لوهان با تعجب دستاشو دور صورت رنگ پریده ی سهون گذاشت : دارم مطمئن میشم حالت خوب نیست . داری بهم پیشنهاد .س.ک.س. میدی ؟؟؟

سهون بی حس جواب داد : اره . دارم پیشنهاد می دم . قبول نمی کنی ؟

لوهان چشماشو ریز کرد : شیطنته یا … نقشه ای داری ؟

سهون کج خندیدو چشماشو از لوهان گرفت . یکم بینه خودشو لوهان فاصله انداخت : هیچ کدوم . شهوته . می خوامت . همین .

لوهان برای لحظه ای حس کرد کسی غیر از سهون کنارش نشسته ! این خشک بودن و این رک بودن بیش از حد … جزؤ عادتای بچگونه ی سهون نبود !

به سهون ذل زده بود : یه چیزی شده . می دونم . بهم بگو . نمی تونی هیونگتو گول بزنی . سهون روشو از لوهان برگردوند و چشماشو بست : احمقانه بود . می دونم . نباید همچین پیشنهادی می دادم . باید حدس می زدم قبول نمی کنی .

لوهان دستشو رو شونه ی سهون گذاشت : قضیه این نیست . می خوام بدونم چرا همچین چیزی ازم می خوای … تو .. می دونم یک چیزی داره اذیتت می کنه . بهم بگو . بهم بگو سهون .

سهون خیس شدنه چشماشو حس می کرد . دماغشو بالا کشید . به خودش نیشخند زد : دیوونه شدم . دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا اورد و احمقانه خندید : مسخره ام . خیلی مسخره ام . می دونم . فقط یک شوخی بود .

و از جاش بلند شدو بدون اینکه صورتشو سمته لوهان برگردونه که لوهان اشکاشو ببینه سمته دستشویی رفت . وارد شدو درو پشتش بست . بی درنگ تنشو به دیوار تکیه دادو اجازه داد اشکاش ازادانه بریزن . خیلی زود تنش از رو دیوار سر خوردو وزنشو به زمین سپرد . اشکاش بی وقفه می ریختن . نمی تونست جلوی اشکاشو بگیره . نمی تونست صدای هق هقاشو خفه کنه . محکم دستشو جلوی دهنش گذاشت تا کمتر صداش در بیاد . حتی از ترس اینکه لوهان صداشو بشنوه شیر ابو تا اخر باز کرد که شاید صدای گریه هاش از دستشویی خارج نشه . اما هر کار کرد نتونست صدای خودشو .. اشکاشو … قلبشو .. خفه کنه . می ترسید . از اینکه هرگز برنگرده . مثل بچه هایی که از مهد کودک رفتن و دور شدن از ماماناشون می ترسن ، سهون هم از دور شدن از لوهان می ترسید . لوهان اخرین کسی بود که دنیای بی رحم براش باقی گذاشته بود . چی میشد اگه اونم از دست می داد ؟ چی میشد اگه اشتباه احمقانه ی تمین زندگی سهونو به باد می داد ؟ دستاشو رو دهنش فشار می داد و هق هق می کرد . صدای گریه هاش خودشم ازار می داد .

لوهان تو سکوته اتاق به صدای هق هق های سهون که به وضوح شنیده میشد و با صدای اب قاطی میشد گوش می داد . نمی تونست بفهمه چه اتفاقی افتاده . رخداد چند لحظه پیش نمی تونست یک شوخی بوده باشه . لوهان حتی نگاهای سهونو موقع شیطنتاش می شناخت ! اما سهون اون موقعی که پیشنهاد می داد کاملا جدی بود !!! یعنی سهون تحریک شده بود ؟ یعنی این گریه ها … نه نه . نمی تونست این باشه … پس چی ؟ نکنه به خاطر فردا ست که میره ؟ نه نه اینم نیست . سهون خیلی خوب با قضیه کنار اومده … پس چیه ؟ چی سهونو اینطوری به گریه انداخته ؟ لوهان مدام این سئوالا رو باخودش زمزمه می کرد . نتونست بیشتر از اون صدای اشک ریختن های سهونو تحمل کنه . از جاش بلند شد پشته دره دستشویی ایستاد و خواست در بزنه که … صدای اشک ریختن های غیر طبیعیه سهون ترسوندش . با ترس به در کوبید : سهون ؟ یااااا سهون با توام ؟ چت شده پسر ؟ سهونااا ؟

ولی وقتی جوابی جز صدای اشک ریختن نشنید درو باز کرد . با دیدن سهون که رو زمین دستشویی نشسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بودو به شکل وحشتناکی اشک می ریخت ترسید . سهون جوری هک می زد انگار یکی از عزیزانش مرده ! رو زمین دستشویی جلوی سهون نشست و صورته خیسه سهونو تو دستاش گرفت : هی هی سهون . منو ببین … هیشششش منو نگاه کن …

اما سهون در کمال بی تابی فقط گریه می کرد . لوهان از رفتار سهون ترسیده بود . سهونو تو بغلش گرفت و دستشو اروم پشت کمرش کشید : هیشششش … عزیزم … چرا بهم نمیگی چی اذیتت می کنه ها ؟ هیششششش …

سهون سرشو رو شونه های باریک لوهان گذاشت و اجازه داد اشکاش بیرحمانه غرورشو بشورن …

لوهان نمی دونست باید چیکار کنه . چیکار کنه که سهونش یکم اروم شه … سرشو خم کردو بوسه ی ارومی رو گردنش گذاشت و کناره گوشش زمزمه کرد : اینطوری گریه نکن . قلبمو اتیش می زنی لعنتی . بس کن . انقدر گریه نکن . سهون سرشو به دو طرف تکون داد : ولم نکن … هق هق تنهام نذار … هیچ جا نرو …لوهان محکم تر سهونو تو بغلش گرفت : هیچ وقت ولت نمی کنم . هیچ وقت تنهات نمیذارم … همیشه پیشتم . همیشه کنارتم . همیشه …

بعده چند دقیقه ی طولانی . بالاخره اشکای سهون اروم گرفتن . سرش به سینه ی لوهان تکیه گرفته بود … و چشماش بسته شده بود . تند تند نفس می کشید و مثل بچه ی ترسیده ای حاضر نبود از بغله لوهان بیرون بیاد . لوهان یک دستشو رو کمر سهون و دسته دیگشو بین موهاش فرو کرده بود . اینکه سهون اروم شده بود براش خیلی عالی بود ولی اینکه دلیل گریه هاشو نمی دونست ازارش می داد . تو سکوته بی نقصه اتاق و بین نفسای تند سهون … حس کرد سهون رو سینش خوابیده . با صدای ارومی گفت : سهونم ؟ سهونا ؟

سهون چشماشو باز کرد . سرشو به ارومی از رو سینه ی لوهان برداشت . بدون اینکه چیزی بگه از رو زمین بلند شد . تلو تلو خوران خواست قدمی برداره که لوهان گرفتش : دستمو بگیر . باید استراحت کنی . خوب نیستی .

سهون بدون اینکه توانایی حرف زدن داشته باشه با لوهان همراهی کرد و رو تختش خوابید . چشماشو بست . سوزش چشماش عذاب اور بود . هرچند که حاضر نبود برای لحظه ای دیدن لوهانو از دست بده . لوهان پتوی سهونو رو تنه داغش کشید . موهاشو از تو پیشونیش کنار زد : بخواب … من که نمی دونم چرا ولی .. اصلا خوب نیستی . باید استراحت کنی . اه کشیدو خواست از رو تخت بلندشه که سهون با واهمه ی عجیبی دستشو گرفت . چشمای خیسو قرمزشو بهش دوخته بود : ن.نرو … بمون …

لوهان لبخند تلخی زد : یک لحظه میرم پیش بچه ها برمیگردم . محکم دسته سهونو فشار داد . خم شدو پیشونیشو بوسید : نترس . هیچ جا نمی رم .

از اتاق خارج شد . وارد اتاق نشیمن شد . کریس اخمالو بود : کجایین شما ؟ چرا هر چی صداتون زدیم نیومدین واسه شام ؟ اِ ؟ پس سهون کو ؟

لوهان رو مبل نشست : نمی دونم چشه . حالش اصل خوب نیست .

سوهو جدی بود : این راهی خوبی نیست لوهان . اینجوری نمی تونین از زیرش در برین . مدرسه که نیست چون حالش بده غیبت کنه ! ماموریته . باید بره .

لوهان ناخواسته داد زد : چرا چرند میگی ؟ میگم حالش بده . من کی حرف از ماموریت زدم ؟

لی کناره لوهان نشست : هی هی اروم باش لوهانا . سوهو فقط نگرانه برنامه هاست .

لوهان اخم کرده بود : اره . سوهو فقط نگرانه برنامه هاشه . نه چیز دیگه .

سوهو دستی بین موهاش کشید : چش شده ؟ پیش بچه ها که بودین چیزی شد ؟

لوهان سر تکون داد : نمی دونم . همه چی خوب بود . ولی از وقتی که تنهایی با تمین تو اتاق حرف زد بهم ریخت . از همون موقع گرفته اس . الانم … انقدر گریه کرد که چشماش باز نمیشه . اصلا باهام حرف نمی زنه بفهمم چشه .

کای نیشخند زد و لالی پاپه تو دهنشو چرخوند : یعنی واقعا نمی تونی حدس بزنی ؟

لوهان سر بلند کرد : منظورت چیه ؟

کای : کاملا واضحه هیونگ . تمین از مینهو براش گفته . از اینکه نیستو خودش چه وضعی داره . سهونم ترسیده . از اینکه سرنوشت تمینو مینهو برای خودشو خودت اتفاق بیفته . غیر از چی می تونه باشه ؟

لوهان نگاهشو به زمین دوخت که دی او گفت : راست میگه احتمالا همینه . خودت بهتر از هممون می دونی سهون چقدر بچه اس ! احساساتیه و زود تحت تاثیر قرار میگیره . و اینم خوب می دونی که چقدر دوست داره . بهش حق بده بترسه .

لوهان جوری که انگار تازه خبر ناگواری بهش داده باشن تو شک بود . سر تکون دادو از جاش بلند شد : میرم پیشش . نمی خوام تو همچین شرایطی تنها باشه .

بکی نگاه مظلومانه ای به لوهان انداخت و دسته چانی رو کنارش بود گرفت : شبو پیشش بمون لوهان . امشب … اخرین شبه . سهون فردا شب تو هواپیما تو راهه امریکاست . بدون اینکه حتی چهرتو به یاد داشته باشه .

لوهان برگشتو به بکی خیره شد : هه چقدر بیچاره ام که نفهمیدم دردش چیه .

و با قدمهای ارومی سمته اتاق خودشو سهون راه افتاد . مدام به یاد گریه های بی وقفه ی سهون می افتاد وقتی تو بغلش بود . به یاد پیشنهاد دادنش . ” امشب … اخرین شبه ” حرف بکی مدام تو گوشش زنگ می زد . چطور لوهان نفهمیده بود ؟ چطور نفهمیده بود سهون لوهانشو برای اخرین شب می خواد ؟ اروم دره اتاقو باز کرد . سهون محکم بالشتشو تو بغلش گرفته بود و سرشو توش فرو کرده بود که با شنیدن صدای در روشو به سمته در برگردوند . با دیدن لوهان چهره ی مضطربش اروم شد . لوهان کنارش رو تخت نشست . دستشو رو موهاش کشید : ببخش اگه طول کشید . سهون سرشو به دو طرف تکون داد . پتوشو کنار زد : امشبم پیشم می خوابی ؟ مثل دیشب ؟

لوهان به سادگی سهون خندید : پای پیشنهادت نیستی ؟ دیگه … نمی خوای امشبو مال تو باشم ؟

سهون با چشمای قرمزش به چشمای لوهان خیره شد : فقط خودتو می خوام . همین که .. بودنتو حس کنم .. برام بسه .

لوهان با دیدن مظلومیت سهون لبخندشو خورد . اروم زیر پتو خزید . بی تردید سهونو تو بغلش کشید بی وقفه لباشو رو لبای داغه سهون کوبید . ای کاش می تونست زمانو نگهداره و سهون کوچولوشو تا ابد تو بغلش از گزند هر ترس واهمه ای دور نگهداره . ای کاش می تونست بهش اطمینان بده تا ابد این اغوشه گرم مراقبشه . اروم لبهای سهونو که بی حرکت رو لباش مونده بود تو دهنش کشید . طعم لباش تشنش می کرد . به بیشتر داشتنش . اروم دستشو رو کمرش می کشید . فاصله ای نبود . از هر زاویه ای … با هر دیدی … اونا یکی بودن .

هر لحظه که تو اون حالت میگذشت ،سهون فشار عقده ی بغض رو تو گلوش بیشتر حس می کرد . هر لحظه داغ شدن تنشو گر گرفتنشو حس می کرد . با گذشت هر لحظه … به دلیلی نامعلوم بیشتر مطمئن میشد که این اغوشو به زودی … شایدم برای همیشه از دست میده !

دسته خودش نبود … نمی تونست با تصور اینکه دیگه نمی تونه این ارامشو داشته باشه زندگی کنه …

لوهان با عشق از بوسیدن کسی که بی نهایت دوستش داشت لذت می برد تا اینکه خیسی روی گونش اونو به خودش اورد . چشماشو به ارومی باز کرد . قطرات اشکی که از بینه چشمای بسته ی سهون به بیرون می خزید لوهانو از ادامه ی کارش منع کرد . از بوسیدن سهون دست کشید و بهش خیره شد . اما سهون همچنان با چشمای بسته و در سکوت اشک می ریخت . لوهان دستشو بین موهای پیشونی سهون کشید و کنارشون زد : چرا باهام حرف نمی زنی ؟ چرا بهم نمیگی چی انقدر ازارت میده ؟

سهون سرشو به دو طرف تکون داد . دماغشو بالا کشید : من … فقط می ترسم … همین …

لوهان لبخند زد : از چی می ترسی ؟ تو قوی سهون . دلیلی برای ترس نداری …

سهون دستاشو دور کمر لوهان حلقه کردو اونو محکم تو اغوشش کشید : از رفتن و شکست خوردن نمی ترسم … از اینکه تو رو از دست بدم می ترسم … می ترسم تنها شم لوهان ..

لوهان محکم سهونو به خودش فشار داد : هیششششش عزیزممممم . من همیشه کنارتم . همیشه پیشتم . این فقط برای یک مدته کوتاهه … سهون سرشو تو گردن لوهان فرو کرده بود و نفس های عمیقو پشت سره همی می کشید که لوهان داغ می کرد .

چشماشو بست . برای اخرین بار ارزو کرد لوهانو داشته باشه . طمع نبود . باور داشت حقشه ! سهمش از زندگیه … لوهان همه چیزشه !

سرشو کج تر کردو بوسه ی خیسی رو گردن لوهان گذاشت که باعث شد لوهانو به خودش بیاره . دومی با فاصله پشت اولی نشست . لوهان نمی تونست ازش بخواد بس کنه . لوهان هم از اخرین با هم بودن راضی بود . وقتی چهارمی پشت گردنش نشست . سهون تا کمر روی لوهان خم شده بودو لوهانو زیرش کشیده بود . همونطور که نفس نفس می زد با چشمای خیسش به چشمای اروم لوهان خیره شد : میمیرم اگه کسی بهم بگه دیگه قرار نیست اینطوری داشته باشمت .

لوهان لبخند تلخی زد : می کشمت اگه نذاری امشب داشته باشمت . سهون لبخند زد . خم شدو لباشو رو لبای لوهان گذاشت . بوسه نبود . یک لمس بود . نگاهش هنوز به نگاهه لوهان خیره بود که لبش لبه پایینه لوهانو بوسید . چشماش بسته شد . تشنه بود . خیلی زیاد . به حس داشتن اون ادم . لوهان بین بوسه های تند سهون دستاشو بلند کردو رو کمر سهون گذاشتو سهونو به خودش چسبوند و قبل اینکه منتظر حرکتی از سهون باهش دستشو زیر پرهنش فرو کردو به کمر برهنش رسید .

سهون در حالی که نفس نفس می زد عقب کشید . گونه ی لوهانو بوسید . پیشونیش و بعدم چشماش … نمی خواست چیزی رو از قلم بندازه که بعدا حسرتشو بخوره …

 

موهای لَخته سهونو بین انگشتاش به بازی گرفته بود اما نگاهش جز بدنه سفیدش چیز دیگه ای نمی دید .

می ترسید . از پایان اون شب می ترسید . خورشید خیلی بی انصاف می بود اگه از پسه کوه بیرون می اومد و اخرین شب رو تموم می کرد . کم لطفی بود اگه اسمون تاریکی رو از رو تنه برهنه ی سهون برمیداشت و دوباره لوهانو به داشتنش وسوسه می کرد ، در حالی که دیگه برای عشق بازی فرصتی نبود . ماه خیلی نامرد بود اگه تو روشنی روز محو میشد بدون اینکه یک شبه دیگه رو کناره سهون برای لوهان تضمین کنه . و اوج بی رحمی بود اگه سرنوشت دوباره همچین شبی رقم نمی زد …

سهون بین نفسای ارومش غلت زدو صاف رو به سقف خوابید . لوهان نگاهشو به چهره اش داد که طبق بی انصافیه خورشیدو کم لطفیه اسمون ، نور صبحگاهی داشت چهره ی سهونشو روشن می کرد . لوهان اه عمیقی کشید وسرشو رو سینه ی سهون گذاشت و سعی کرد تو سکوت به صدای منظم اما تند ضربان قلب عزیزترین گوش بده و اهنگ شیرینه تکرار نشدنیشو به خاطر بسپاره … تا اون روزی که سهون … دوباره عاشق لوهان بشه و دوباره ازش یک خاطره ی مشترک تو یک شب خاص رو بخواد . تا روزی که لوهان دوباره فرصت کنه سهون رو اینطور اختصاصی داشته باشه … تا روزی که سهونو لوهان دوباره از سره عشق واقعی همدیگرو داشته باشن .

خورشید با بیرحمی پایانه اخرین شب رو فریاد می زد . سهون باز هم غلت خورد . کابوسش ذهنشو مثل موریانه ای که چوبو از درون خورد می کنه داشت نابودش می کرد . اخم تلخ تو صورتش هر لحظه بیشتر ابروهاشو تو هم گره میزد . اسلحش شلیک شد ! صدای بلند شلیک بالاخره چشماشو باز کرد . نفس نفس می زد . قلبش چنان محکم به سینش تپش می زد که سهونو می لزوند . سهون دوباره چشماشو بست . اما در لحظه … یاد شب پیش افتاد . یاد اینکه امروز … روز رفتنه . روز پایان !

چشماشو با ترس بیشتری باز کرد . لوهان کنارش نبود . دستشو با حرص بین موهاش دووند و سرشو به تخت کوبید . اما بعده چند لحظه نگاهه لرزونش رو سقف سفیده بالا سرش خیره موند . احساسات تلخی که دیشب باهاش خو گرفته بودن داشتن برمیگشتن . سهون باز هم نزدیکی مرگو بیش از هر وقت دیگه ای حس می کرد . به دلیل نا معلومی حس می کرد دیگه هرگز برگشتی براش نیست ! حس می کرد خیلی ساده قراره از بازی زندگی کنار گذاشته بشه … بدون اینکه حتی ذره ای تلاش برای رهایی از سرنوشت شومش بکنه . درسته … این همون حسه . حسی که کسی سرنوشتو براتون می نویسه و با بیرحمی شما رو از کسی که دوستش دارین دور می کنه . ولی کی این سرنوشتو نوشت ؟ اون کسی که بالای سره مردم نشسته یا اونی که این پایین حس می کنه می تونه برای زندگی ادما تصمیم بگیره ؟ در حق سهون ظلم شده بود . سهون خودش سرنوشتشو ننوشته بود ! سرنوشتش … خواست خودش نبود …

سهون سرشو چرخوندو نگاهشو به خورشید صبحگاهی داد که بهش پوزخند می زد ” روزی که ازش می ترسیدی بالاخره رسید “

لبهاشو از هم باز کرد . باید به خودش باور می داد ” تو می تونی . وقتی لوهانو فراموش کنی … وقتی وابستگی احساسی اینجا نداشته باشی . می تونی رو ماموریتت تمرکز کنی . می تونی با سربلند شدن تو این ماموریت جونه لوهانتو نجات بدی . اگه اونها با پاکسازی ذهن مینهو همه چیرو فهمیده باشن … فقط منم که می تونم جلوشونو بگیرم . فقط منم که می تونم درستش کنم . می تونم کسایی که دوستشون دارم رو نجات بدم . “

دستشو رو قلبش گذاشتو چشماشو بست ” اگه یادم نمی مونه … چهرشو … خودشو … اینکه دوستش داشتم ، بیش از حد ، تو بهم یاداوری کن . تو فراموشش نکن . بهم انگیزه بده برای نجات دادنش . برای موفق شدن … “

موهای خیسش سر شونه های لباسشو خیس کرده بود ولی با همون وضع از اتاقش اومد بیرون . خمیازه می کشید و مثل بچه های بینوا پاهاشو دنباله خودش می کشید . همینکه وارد اتاق نشیمن شد محکم به یکی کوبیده شد ! سرشو بلند کرد : ایشششش …

شیو خندید : اوه ببخش . حواسم نبود … سهون دستشو بین موهای خیسش کشید : کجا با این عجله ؟

چن از پشته شیو درومد : داریم می ریم اتاق ذهنو اماده کنیم . واسه مخ بی صاحاب شما !

سهون بی حس سر تکون داد : دست شما درد نکنه !

وارد اشپز خونه شد . بچه ها همگی پشت میز نشسته بودنو مشغول خوردن بودن . به دلیلی نامعلوم همگی سرحال بودن ! سهون سلام ارومی کرد که باعث شد نگاهه شاد بچه ها به سمتش برگرده . لوهان با دیدن سهون ، خندون از جاش بلند شد . شونه های سهونو گرفتو کنار خودش نشوندش : صبحت بخیر سهونا .

سهون با تعجب چشمای دوره میزو نگاه می کرد : خبریه ؟ چرا خوشحالین ؟

بکی ریز خندید : تو که باید خوشحال تر باشی !

سهون شونه هاشو بالا انداخت : چون قراره شستشو مغزی شم ؟ بعدم به اسم یک سرباز امریکایی برم اونجا که بعدم …

چانی پرید وسط حرفش : یاااا … نمی خواد بحثو عوض کنی و با یک چشمک به سهون ادامه داد : هممون می دونیم دیشب چقدر بهت خوش گذشته !

سهون با چشمای گرد بهشون خیره شد : منظورتون چیه ؟

لوهان با ارنجش به سهون ضربه زد ! سهون با تعجب به لوهان خیره شد که لوهان ریز خندید : دیشب … یادم شده بود دره اتاقو … اهم .. قفل کنم … خب .. اصلا حواسم نبود . ببخش !

سهون کم کم از رنگ پریدگی سره صبحش به سرخی و اخراش … کم کم به کبودی می زد ! خیلی جدی و با لحن ارومی از لوهان پرسید : داری شوخی می کنی نه ؟

لوهان سرشو پایین انداخت و بازم خندید . دی او لقمشو قورت داد : شیو دیدتتون . پنهون کاری لازم نیست !

سهون به صورت خیلی ناگهانی کفه دستشو به پیشونیش کوبید و خیلی غیره منتظره داد زد : به شما یاد ندادن وقتی دره یک اتاقی بسته اس وارد نشیننننننننننننن ؟؟؟ شما وقتی با ننه باباتون زندگی می کردین همینطوری سرتونو می نداختین پایین می رفتین تو اتاقشونننننننننننننن ؟؟؟ نه واقعا می رفتینننننننننننن ؟؟؟

یکهو جمع ساکت بچه ها ترکیدن از خنده ! کای دلشو گرفته بود از خنده : خخخ اونا ننه بابامون بودن ! حق داشتن بنده های خدا … ولی اخه شما دو تا … خخخخخخخخخخ

سهون اخم تلخی به صورتش دادو مشغول لقممه پیچیدن شد : به … م که دیدین . همینه که هست . لوهانمو دوست دارم دوست دارم شب باهاش بخوابم . مشکلیه ؟

سکوت مطلقی به خونه برگشت . لوهان هم با جدیت به سهون ذل زده بود . سهون نیششو باز کرد : جوننننننننننن ، چه اوباهتی دارم لامصب ! خخ

 

کوله ی مشکیشو بسته بود . لباساشو تنش کرده بود . سوهو پشت سرش ایستاده بود : وقتی چشم باز کنی دیگه اینجا نیستی . تو دیگه تا زمانی که برگردی ما رو نمی بینی . بعده اینکه خاطراتت پاک بشه و اطلاعات ذهنتو برای ماموریت طبقه بندی کنیم می بریمت تو هتلی که تو مرکز شهره . بلیطات و همه ی وسایلتم که همراهته . فقط کافیه راس ساعت تو فرودگاه باشی و راهی امریکا شی . وقتی رسیدی امریکا باید خودت با مدارکی که همراهته بری سازمانی که ادرسشو بهت میدیم . اونجا با مدارکت خودتو به عنوان یک سرباز درجه یک امریکا معرفی می کنی . کاراشو بچه ها برات کردن . اطلاعات کاملا حقیقی ان . تو اونجا  واقعا به عنوان یک سرباز درجه یک پذیرفته میشی . بعده اینکه پذیرفته بشی و اسمت بره جزؤ لیست افراد ، اونجاست که ذهنتو پاک سازی می کنن و از اونجایی که تو خاطره ای با ما نداری خیلی راحت پذیرفته میشی . بعده انجام کارات و پاک سازی ذهنی یکی از افراد حلقه قدرت امریکایی خیلی نامحسوس باهات ملاقات می کنه و بقیه ی کارایی که باید انجام بدی رو بهت میگه . اینم بدون هر چیزی که اون ازت می خوادو ما بهش ابلاغ می کنیم پس خیالت راحت باشه . سهون که بی حس به سوهو ذل زده بودو حرفاشو گوش می داد با دستش گوششو خاروند : چرا زور میزنی هیونگ ؟ من که الان همه ی اینا رو یادم میره !

سوهو با جدیت بهش ذل زده بود : هه گفتم شاید بخوای بدونی !

سهون بلند شد . نگاهی به دور اتاق انداخت . جز چن و شیو که پشت مانیتورا بودن و لی که مونده بود تا حواسش به سهون باشه  و سوهو کس دیگه ای تو اتاق نبود . لی نگاهه سهونو خوند : خدافظیتو که با بچه ها کردی . وسایلتم که جمعه . دیگه کاری نداری . و به تخت فلزی کنارش اشاره کرد : بیا اینجا بخواب . سنسور ها که بهت وصل شن نورون های ذهنتو کنترل می کنن . ما هم خیلی راحت خاطراتتو پاک می کنیم و تمام . خیالت راحت تو هیچی حس نمی کنی . سهون دستشو بین موهاش کرد . استرس عجیبی داشت . خنده ی مضحکی کرد : میشه برای اخرین بار برم دستشویی از استرسه !

لی خندید : اوکی برو .

سهون بدو بدو از اتاقه ذهن خارج شد و به سمته اتاقش دوید . می دونست لوهان اونجاست .  اینم می دونست که دوست نداره پاک شدن خاطراتشو ببینه . سهون در حالی که نفس نفس می زد به اتاق خودشو لوهان رسید و درو با شدت باز کرد . اما با دیدنه اتاقه خالی قدمی به عقب برداشت : لعنتی …

مسیرشو به سمته حیاط خالیه پشت خونه کج کرد . تنها جایی که امید داشت لوهانش اونجا باشه حیاط خالیه پشت خونه بود . به دره شیشه ای رسید که حیاط پشتش قرار داشت . نگاهشو تو حیاط چرخوند که لوهانو جایی روی نمیکت قدیمی و چوبی گوشه ی حیاط دید . نفس عمیقی کشید و درو باز کرد و به سمته لوهان دوید .

لوهان با حس صدای نفس نفس زدن های کسی پشت سرش برگشتو پشتشو نگاه کرد . سهون ایستاده بودو نفس نفس می زد . لوهان که توقع داشت سهون الان در حال پاکسازی ذهنی باشه با دیدن سهون کنارش متعجب شد . بلند شد ایستاد : سهونا … تو … اینجا چیکار می کنی ؟

سهون بین نفسای تندش گفت : حس نمی کنی .. این که تو همچین .. لحظات سختی … تنهام میذاری … نامردیه ؟

لوهان نگاهشو به زمین دوخت : نمی خوام به این فکر کنم نیستی . می خوام فکر کنم مثل همیشت رفتی رستوران و داری جلوی مردم خمو راست میشی . نمی خوام فکر کنم ازم دوری . می خوام فکر کنم هستی فقط … شبا تنهام . سرمو به کارای روزانه ام گرم می کنم تا بیای .

سهون جلو رفتو لوهانو تو بغلش گرفت : فکر خوبیه . زود میام . قول میدم .

چاره ای نبود . سهون هم باید قبول می کرد که داره لوهانشو تنها میذاره . اینکه لوهان فکر کنه سهون نیست بهتر از این بود که فراموشش کنه ! فراموش شدنه سهون توسط لوهان ، برای سهون چیزی فراتر از کابوس بود !

سهون سرشو خم کردو گردن لوهانو بوسید : میشه یک خواهش ازت بکنم ؟

لوهان در حالی که چشماشو بسته بود از اخرین لحظه های بودن با سهون لذت می برد زمزمه کرد : هر چی باشه .

سهون خودشو از اغوشه لوهان بیرون کشید . یقشو باز کردو زنجیره دور گردنشو باز کردو مهره ی سیاهو تو دستش گرفت : اینو … تا روزی که برگردم پیش خودت نگهدار . سوهو فراموش کرد ازم بگیرتش . نمی خوام ببرمش . می خوام پیشت بمونه که مطمئن باشی بر میگردم . لوهان به مهره ی سیاه تو دستای سهون خیره شده بود که خیس شدن چشماشو حس کرد . لبخند تلخی زدو نگاهشو به تیله های سیاه چشمای سهون داد . اون ارامش بودن با سهونو … سرنوشت به چه حقی داشت ازش می گرفت ؟

لوهان دستاشو دور صورت سهون گذاشتو محکم لبای داغشو به لبای سرد خودش بخشید .

سهون بی توجه به گذر زمان همراهیش کرد . اما با حس قطره ی داغ اشکی که از چشمای لوهان روگونش ریخت عقب کشید . به لوهان لبخند از ته دلی زد . دسته لوهانو تو دستش گرفتو بلندش کرد . زنجیرو با مهره ی سیاه توش تو دستای لوهان گذاشت : این پیشت می مونه . سهون کوچولوی تو حالا اجازه ی مرگشم از تو میگیره . لوهان بین اشکاش خندید . سهون هم خندید . نمی خواست گریه کنه . نمی خواست لوهان با خاطره ی اشکاش این مدتو زندگی کنه . برای اخرین بار لوهانو تو اغوشش گرفتو تو گوشاش زمزمه کرد : یادت نره ژی لوهان . تو تا اخر دنیا مال منی . تا اخرش . منتظرم بمون . تا اخرش .

 

لوهان رو نمیکت سرد حیاط خالی پشت خونه نشسته بود و اجازه می داد نسیم خاطراتشو براش زیرو رو کنه .

از اولین باری که سهونو که یک پسره شرو غیره قابل تحمل بود دید بود… تا چند لحظه پیش که با رفتنه همون پسر … روح از تنش رفته بود . از اولین باری که بخاطر کارای احمقانه و رفتارای بچگانه ی سهون خندیده بود تا لحظه ای پیش که بخاطرش اشک ریخته بود . از اولین باری که سهون به خاطر خریدن بابل تی لبای لوهانو با شطنت تمام بوسیده بود تا شب قبل که لوهان حاضر نبود لبای سهونو از دست بده …

لوهان انقدر غرق خاطراتش بود که نفهمید شیومین اومدو کنارش ایستاد . شیو اروم اسمشو زمزمه کرد : لوهان ؟

لوهان رشته ی افکارشو از دست داد . با دیدن شیو بلند شد : هی شیو . کی اومدی ؟

شیومین رو نمیکت نشست . لوهانم کنارش نشست . شیو همونطور که با جعبه ی تو دستش بازی می کرد اروم گفت : چانی … سهونو برد هتل . احتمالا یکی دو ساعت دیگه تو هتل به هوش میاد . لوهان نگاهشو به درختای خشک شده ی جلوش انداخت : اره . یک سهون دیگه . که نه منو میشناسه نه تو رو .

شیو اه کشید : اره . ما خاطراتشو پاک کردیم .

لوهان اه کشید . چیزی برای گفتن نداشت . شیومین لبخند تلخی زد : خیلی دوستش داری مگه نه ؟

لوهان لبخند زد . نباید اجازه می داد اشکاش از حسار چشماش فرار کنن : اره . خیلی زیاد .

شیومین سر تکون داد : سئوال مسخره ای بود . خودم عشق بازیتونو دوبار به چشم دیدم . هه یکی دیشب . یکی دیروز . لوهان برگشت و با تعجب به شیومین ذل زد : دیروز ؟

شیومین خندید : اره . قبل اینکه برای ناهار صداتون کنم . حرفاتونو شندیم . بوستونو دیدم . شاید … باید می دیدم !

لوهان کج خندید : تکذیب نمی کنم . گفتم که دوستش دارم .

شیومین جعبه ی تو دستشو چرخوند : سهونم دوستت داره مطمئنم . یعنی داشت ! تا قبل اینکه دلیل عشقشو از ذهنش پاک کنیم .

لوهان بالاخره حسار چشماشو شکست . این حقیقت داشت که حالا دیگه سهون … هیچ حسی به لوهان نداشت ! همه چیز تموم شده بود …

شیو با دیدن اشکای لوهان لرزید . جعبه ی تو دستشو سمته لوهان گرفت : عشق سهون به تو … اینجاست . تو این جعبه . برات نگهش داشتم . فقط به خاطر اینکه عشقتونو به چشم دیدم . نتونستم … این همه عشقه خالصو با یک دکمه پاک کنم .

لوهان با چشمای خیسش به جعبه ی فلزی جلوش خیره شده بود . شیوجعبه رو تو دستای لوهان پنهان کرد : نذار کسی ببینتش . بیست سال زندگی یک ادم اینجاست . تک تک افکارش . صدای ذهنش . دونه دونه ی احساستی که از روز تولدش تا یک ساعت پیش تجربه کرده . زندگی اوه سهون الان تو دستای توئه . لوهان جعبه ی سردو بین انگشتای داغش فشرد : شیومین … من .. نمی دونم .. نمی دونم چی بگم … تو… تو لطف خیلی بزرگی بهم کردی . خیلی بزرگ . واقعا .. بی نهایت ازت ممنونم .

شیومین از جاش بلند شد : نیازی به تشکر نیست . من خودم خواستم . اینو تا روزی که سهون دوباره پا تو این خونه بذاره و عاشقت بشه ، مثل عشقی که تو این جعبه اس … پیش خودت نگهدار . و با یک لبخند از حیاط خارج شد .

لحظه ها میگذشت … باد به ارومی و با بی رحمی اخرین ذرات حس حضور سهون رو همراه با عطر نابش از اون باغ کوچیک با خودش می برد . هر چند بغض داغ لوهان هنوز همونجا تو گلوش بود …

همه چیز به وضوح حس میشد . سهون رفته بود … هوا برای تنفس بیش از حد سبک شده بود … و حال لوهان … به هیچ وجه تعریفی نداشت !

کابوس استارت خورده بود ! کابوسی که هیچ کس کنترلی بهش نداشت . 

زمین می گشت .. ادمها زندگی می کردن و همه چیز به شکل عادت واری ادامه داشت … اما لوهان ، همچنان بی تحرک ایستاده بود ، در واقع اینطور به نظر می رسید که انگار زمین و زمان براش ایستاده !

ایستاده بود و به سختی نفس می کشید … در حالی که تمام زندگی سهون تو دستاش بود . مهره ای که می تونست جسم مرده ی سهونو زنده کنه و قدرتش رو برگردونه و جعبه ای که می تونست سهونو دوباره عاشق لوهان کنه و شخصیت واقعیش رو بهش برگردونه …

اما ایا …

همه چیز قراره طبق برنامه پیش بره ؟!

پایان فصل اول :

 ! LIKE A GOOD DREAM

خب خب خب … 

با تشکر فراوان از استقبالتون برای فصل دوم ، می خوام چند تا نکته رو بهتون بگم . 

اول از همه اینکه من متاسفانهههه تا اواسط هفته ی اینده به شدتتتت درگیرم ! من تو این هفته و هفته ی اینده 4 تا امتحان دارم و خیلی خیلی بعیده که قسمت اول از فصل دوم ، یعنی در واقع قسمت هشتم زود تر از سه شنبه ی اینده اپ بشه . 

نکته ی دوم » به دلایل نامعلومی دارم یک سری تغییرات باحال تو داستان میدم و ممکنه که فصل دوم به اندازه ی فصل اول که دو روز در میون اپ میشد زیاد آن تایم نباشه . یعنی فواصل بین قسمتهای مختلف بیشتر از دو سه روز بشه (حداکثر پنج روز) چون به هر حال روند داستان طوریه که اگه خواننده موضوع رو فراموش کنه منه نویسنده بدبخت میشم خخخخخ . 

نکته ی سوم مخصوص دوستان +18 و خوانندگان منحرف » پارت رمزی هم داریم نگران نباشن … !

و اخرین نکته …. 

 

 

 

همراه داشتن یک ذهن خلاق و قوه ی تخیل قوی (برای رخداد های اینده ) ، همراه داشتن بالغ بر سه جعبه دستمال کاغذی با جذب بالا ( برای قسمت های اشک دربیار ) به همراه یک دستگاه ابغوره گیری ، و از همه مهمتر یک صبر و بردباری درستو حسابی برای رسیدن به قسمت های هیجانی به شدتتتتت توصیه میشه ! 

راستی ! موسیقی های غمناکتون رو هم دم دست بذارید ! لازم میشه … 

در ضمن فراموش نکنید که نظراتتون واقعاااا دلگرمم می کنه . 

تا قسمت اول از فصل دوم و یک فضای جدید ، مراقب خودتون باشین .  :hiii: 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 43 نظر 9 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

اگه لوهان حافظه ی سهونی رو ببینه
حرفاش با ته مین؟؟واهااییی

BeHIxX
مهمان

سوهو منو یاده اس ام میندازه ک مث تراکتور ازاکسو کار میکشه خخخخخ
مننوشتن ور دوسدارم هروقت نمینویسم قلبم خالی میشه انگار یه چیزی رو از دست داده خیلی طول کشید به جوابم برسم ولی رسیدم
سهونی از عشقش دست کشیده قلب فراموش نمیکنه قلب نقطه مقابل ذهنه
جای خالی قلبش فک کنم عازازش بده ولی در نهایت منبع عارامشش رو پیدا میکنه

Arnoosh
مهمان

سلام!
خیلى عالى بود فقط سد یا هپى؟

LADY SK
مهمان

راستش ازاونجایی ک خواستی اشکالاتتو بگیم,یک سری ترکیبهایی تو داستان هست ک خیلی جالب نیستن,مثلا اونجا ک نوشتی”رو زمین دستشویی”این دو کلمه ی”زمین”و”دستشویی”ترکیب خوبی نیستن.کف دستشویی براش مناسبتر بود.
واونجا ک نوشتی “به صورت خیلی ناگهانی” اگر “به صورت”روحذف میکردیومینوشتی”خیلی ناگهانی”ترکیب قشنگتری بود.
کلا ذهن خلاقی داری وموضوع داستانت قشنگه,فقط روی جمله بندی هات کار کن.
واخرین چیزی ک میخوام بگم,کاش صحنه هاش حذف میشدن ازداستان.کلارابطه ی دوتا پسر اصـــــلا جالب نیست!!!!!.ونمیدونم چرا اکثر فیکها همین طوری هستن.
خیلی حرف زدم!امیدوارم ناراحت نشده باشی ازانتقادم..خسته نباشی

دلارام
مهمان

مرررررررررررررررررسی یه سوال
پایانش خوبه یا بد
تو رو خدا بد نباشه من دق میکنم :aaar:

fj-baeky
مهمان

عالی بود عالی
چقدر شب اخرشون رومانتیک بود حتی وداعشون همه و همه مملو از عشق و محبت بود این قسمت هم با کار شیو سوپرایز شدم و خیلی خوشحال
بنظرم وقتی سهون برگشت لوهان نباید بلافاصله از جعبه حافظه استفاده کنه باید دوباره سهونو عاشق خودش کنه وای فاز سوم چه شود اون قسمت ها خیلی دیدنیه
ممنون عزیزم خیلی دوست دارم بوووووووووووووووووووووووووووووووس :heartme:

Bhr.iam
مهمان

معلومه که فیکت از اوناس که خاطره ساز میشه، معلومه که چیزاى خوشحال کننده اى انتطارمونو نمیکشه و این قسمت فقط یه چشمش بود. با جون و دل داستانتو میخونم، مرسى خیلى عالى بود :heartme:

هانا
مهمان

مرسییییی خیلی عالییییییی بود :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

اوه سهون
مهمان

اونی خواهش میکنم در هر صورت ما رو فراموش نکن و بدون کسایی هستن که زندگیشون شده فیکای شما
شب و روزم شده ساختن این فیک جیگر تو ذهنم , خدا بگم چیکارت نکنه اونی که چقدر قلمت عالیه من تا اخر اخر خمایتت میکنم
اونم یه عالمهههههههههه
دوستتتتتتتتتتتتت داررمممممممممم :kissme: :heartme: :heartme: :kissme: :myheart:

FaTeMeH
مهمان

:aaar: :aaar: :aaar: :gerye: داغون شدم :mazlum:
هونهانممم :aaar:
مرسیییی عالی بود :kissme:

Naghme
مهمان

خیییلی احساسی و بینظیر بود…خوشحالم که چنین نویسنده هایی با ایده های بزرگ و قوه ی کاراکتر سازی بالا تو این سایت داریم…اینکه نسبت به داستانت احساس مسئولیت میکنی و میدونی که نباید هرجور که دوست داری داستانو پیش ببری و باید خواننده رو شگفت زده کنی و در عین حال راضی نگهش داری خیلی قابل تحسین و احترامه.حداقل برای من.خواستم بگم منم تا اخرش هستم,موفق باشی

اوه سهون
مهمان

سلام عزیزم من خواننده جدیدم و تا پایان داستان باهاتم
خواهش میکنم زو اپ کن عشقی
داستان بینظیره و من منتظر فصل دو هستم
:myheart: :myheart: :myheart: :write: :myheart: :myheart:

zahra
مهمان

فیکت واقعا عالیه کمتر فیکی رو دیدم که اینقدر جالب باشه بی صبرانه منتظر فصل دوم هستم

سارا
مهمان

عالی بود منکه واقعا این فیکو دوس دارم

ممنونم به خاطر زحماتت عزیزم وبی صبرانه منتظر فصل جدید هستم وخواهم موند

rosha
مهمان

تنها چیزی که باید بگم :
حس من نسبت ب این فیک :
قــــــــــــــــــدرت منـــــــــــــــــد …
شاید عجیب به نظر بیاد ولی چیزی ک موقع خوندن فیک فهمیدم این بود…
اینجوری ک حس کردم پارت هایی خواهیم داشت که قدرتمند اند :)
به عقیده ی من ، خیــــلی قدرتمند …

a
مهمان

خیلی هونهان قشنگ و غم انگیزی بود :gerye: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :gerye: :gerye: :gerye: :cry: :cry: :cry: :cry:
بیصبرانه منتظر قسمت بعدم

ZaHrA
مهمان

اخییششش از خاطرات سهون کپی گرفت بالاخره
بسی خفن انگیز ناک و درداور بود :gerye:
مرسیییی :kissme:

عسل
مهمان

من طاقت ندارممممم😭😭😭😭😭 برم بخونم 😭😭😭😭

wpDiscuz