هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 8.2

یوهوووووووووووو سورپرایززززززززززززززززز

 زودتر از موعد اومدم !!! 

کیا منتظر فصل دوم بودن ؟ بپرین ادامه که یک سهون جدید کادو پیچ براتون اوردم !

ها ها ها

chapter 2 : welcome to the show

خبببببب … 

می بینم خیلی برای فصل دوم مشتاقین ؟ خخخ منم همینطور .

همونطور که از شروع قرار داشتیم قبل شروع هر فصل من شخصیت های جدید (شخصیت هایی که تازه وارد میشن و عضو اکسو نیستن) رو بهتون معرفی می کنم تا راحت تر بتونید تو جریانات داستان تصورشون کنین . 

این فصل فقط یک شخصیت جدید داریم که سلبریتیه و میشه معرفی کرد ، بقیه ی شخصیت های جدید قوه ی تخیل خودتون رو مطلبه . 

کن بوآ 

(ها ها ها یک دختر اوردم تو داستان فقط بشینه حرصتون بده ، در ضمن بهم نگین خبیث … هنوز زوده اخه ^^ )

تو قسمت اول از فصل دوم ، درست مثل قسمت اول از فصل یک می خوام با حال هوای جدید داستان اشناتون کنم . و البته یک سهونه جدید … 

این شما و این هم قسمت هشتم :

خیلی اروم مردمک های سنگین چشماش از روی هم باز شدن . خواست خودش نبود ! خورشید نورشو تو چشماش انداخته بود . اولین چیزی که بعده سوزش چشماش از نور خورشید حس کرد درد غیر عادیه سرش بود . دستشو به سرش گرفت . حس کرد اگه بلند شه ممکنه درد سرش بهتر شه . بلند شدو روی تخت نرم نشست . چشماشو روی هم فشار داد . سرش سوت کشید . خالی بود ! کاملا خالی از هر دلیل و مدرکی که چرا الان اینجاست !

چشماشو باز کردو دور اتاق دور داد . یک اتاق شیک و گرون . چشماشو دوباره بست و از درد سرش اه کشید . اطلاعات ذهنشو … هر چیزی که براش مونده بود … برای خودش دوره کرد . ” اوه سهون … باید … باید بجنگی ، باید نفوذ کنی ، شکست بدی و در اخر … برگردی همینجا . تو همین اتاق که داری ازش شروع می کنی . از همینجا … از نقطه ی صفر ! ” دستشو بین موهاش کشید . با خودش زمزمه کرد : تو قوی سهون . درد سرت … مسخره اس . بلند شو . فرصت زیادی نداری . چشماشو که باز کرد دنبال هر مدرکی گشت مبنی بر یک دلیل که کجاست و چرا ؟ چیزی نگذشت که کاغذی که کناره تلفن رو میز کناره تختش بود رو پیدا کرد . اسم و نشان یک هتل پنج ستاره بالاش بود . خب . مدرک : الان تو هتله ! خب . چرا ؟ سرشو دور دادو چشماشو تو بُعد بزرگتری چرخوند .

نفس عمیقی تو ریه هاش کشیدو بلند شد . کته مشکیش جایی گوشه ی اتاق و کولش هم کنارش . یادش نمیومد کِی اونها رو اونجا گذاشته ! البته زیاد مهم هم نبود …

قدمهاشو رو فرش نرم هتل برمیداشت و به سمته اینه ی قدی اتاق می رفت . جلوی اینه ایستاد . حس می کرد اولین باره داره این چهره رو می بینه ! اون پوسته سفید در تضاد موهای سیاه . صورتش اخمالو بود . اینطور تصور می کرد که احتمالا لبخند بهش نمیاد !

دستی بین موهاش کشید . اگه موهاش بالا می بود قطعا چهره ی سرد تری نشون می داد و این چهره ی سردو دوست داشت !

نگاهشو از خودشو اینه گرفت . کنار کولش نشست و نگاهی بهش انداخت . یک بلیط به مقصد امریکا برای دو ساعت دیگه . گذرنامه و پاسپورت و … هر چیزی که لازم بود . و یک کاغذ که دو ادرس متفاوت درش نوشته شده بود . ادرس ها رو خوندو به خاطر سپرد و کاغذ پاره کردو توی سطل کنارش انداخت . تلفن همراهی که تو کیفش بود رو بیرون کشید و گوشه گوششو چک کرد . خالی بود ! چیزی درش نبود جز دو شماره ی سیو شده که حتی یادش نمیومد خودش اون شماره ها رو سیو کرده یا کس دیگه ؟!

تنشو کشیدو رو مبل رها کرد . سعی کرد گذشته ی قبل از بیداری رو به خاطر بیاره … و فقطو فقط خاطرات سفید ! چیزی نبود . به خودش پوزخند زد : دیوونه شدی اوه سهون . تو جاسوسی . ایندتو ببین . گذشته گذشته !

کولشو رو دوشش محکم کرد . از زمانی که پاشو از هتل به مقصد فرودگاه بیرون گذاشته بود مدام تو این فکر بود که چه کسی مبلغه هتلشو پرداخت کرده ؟! در حالی که خودش هم یک کیفه پره پول همراهش داشت . هه که البته بازم یادش نمیومد اونها رو از کجا اورده ! هر چند سعی می کرد بی تفاوت باشه و به داشته و نداشته هاش توجه نکنه اما کار سختی بود ..

بعده چک شدنه بلیط و پاسپورت سوار هواپیما شد . جایی انتهای هواپیما و کناره پنجره نشست و به چراغهایی که مثل گردنبندی تو جعبه ی مشکی جواهرات می درخشیدن به چراغهای متصل به هم تو صفحه ی سیاه زمین خیره شد . زمانی که از روی کشوره کره ی جنوبی پرواز می کرد و مرزو رد می کرد … هیچ خاطره ای از شهرش … زندگیش یا حتی خانوادش نداشت … باز هم به خودش پوزخند زد : چه بلایی سرت اومده اوه سهون ؟ احتمالا دچار الزایمر دوران جوانی شدی !

سرشو به پشتی صندلی تکیه دادو چشماشو بست . به دلیل نامعلومی علاقه ای به تماشای بیرون نداشت . بیشتر دوست داشت ذهنش برای پیدا کردن یک خاطره ی کوچیک از خودشو و خانوادش زیرو رو کنه … هر چند که ، قطعا بی نتیجه بود …

چشماش می سوخت . شاید از تفکر و خیال زیاد بود ! چشماشو بستو نگاهشو از مناظر جالب پایتخت امریکا گرفت و اجازه داد تاکسی مسیرشو بره . قطعا فرصت پیدا می کرد که به اندازه ی کافی شهر گردی داشته باشه .

بعده طی مسیر طولانی تاکسی جلوی خونه ای ایستاد . طبق اولین ادرسی که سهون حفظ کرده بود این خونه جایی بود که باید توش مستقر میشد .

پله های سفید رنگ خونه رو بالا رفت و نگاهی به ساختمون سفید رنگ انداخت . چیزی ته دلش رو برای ماجراهای جدید که قرار بود براش اتفاق بیفته قلقلک میداد !

دنبال زنگ یا هر چیزی برای ورود گشت که چشمش به سنسور تشخیص اثر انگشت جلوش افتاد .

با تردید انگشته اشارشو روی سنسور تشخیص گذاشت : اوه سهون .

در سفید رنگ با صدای تقی باز شد : تشخیص صد در صد .

سهون درو با دستش فشرد و با باز شدن در به خونه ی جلوش خیره شد و با دیدن خونه سوت زد : واو پسر ! چی نصیبت شده …

وارد شدو درو پشت سرش بست . جالب بود که همه ی چیه زندگی براش جدید و جالب بود ! حس می کرد تک تک چیزهایی که داره برای کسی غیر خودش تعبیه شده ! چون سهون هیچ تلاشی برای داشتنشون نکرده بوده .

سهون با خونه ی مدرن و اجناس لوکس توش با خنده نگاه می کرد . ست مشکی و نقره ای خونه … پله های سفید رنگی که سهونو به رفتن به طبقه ی بالای خونه ترقیب می کرد .

همه چیزش به نظر جذاب میومد . سهون کولشو گوشه ای انداخت و خودشو رو مبل چرم سفید رنگ انداخت و نفس عمیقی کشید . اما با دیدن پنجره ی بزرگ جلوش بلند شدو پرده های حریر مشکی رو کنار زد . به منظره ی کوچه ی جلوش نگاه کرد : تو کی هستی اوه سهون ؟ کی هستی که انقدر غرق خوشبختی و خودت نمی دونی چرا ؟

با خنده از پنجره کنار کشیدو مشغول توره خونه گردی شد . بدون اینکه درک کنه همه چیز یک دروغ بزرگه که به ظاهر حقیقت به نظر می رسه !

 

همه کارهایی که باید انجام می داد مثل برنامه ای تو ذهنش فیکس شده بود . جوری که انگار خیلی خیلی مهمن و نباید فراموش بشن .

به موهایی که خودش چند دقیقه پیش کوتاهشون کرده بود تو اینه نگاهی انداخت . بد نشده بود . موهای خیسشو خشک کردو با کمی ژل مو با سمته بالا حالتشون داد . اولین شب رو برای ولگردی فرصت داشت . اما از فردا صبح کار واجبی داشت که باید تموم می کرد . خیلی زود !

از توی کمد های خونه لباس مناسبی پیدا کردو پوشید . یک جین روشن و پاره پوره ! با یک پیرهن گشاد که سر شونه هاشو نشون می داد و یک کت سفید ساده روش . برای یک شب ولگردی تو خیابونای امریکا بد نبود .

گوشیو کیفه پولشو تو جیباش گذاشتو بی هدف از خونش خارج شد . کوچه های پر نور رو با ادمهای جالبش تماشا می کرد که توجهش به کافی شاپ شیکی که گوشه ی خیابون اصلی برق می زد جلب شد . با لبخند خبیصانه ای وارد شد . دختر و پسرای مو بور و چشم درشت که بینشون ادمهای مو مشکی بُر خورده بودنو با تعجب نگاهش می کردن . اما سهون با جدیت بی رقیبی به میز ها نگاه می کرد . کافی شاپه پر مشتری کاملا پر بود از ادم ، کسی میزی رو براش خالی نگذاشته بود . اه کشیدو تصمیم به برگشت گرفت که چشمش به دختر لاغر اندام و مو بلندی که رو میزی کنار پنجره نشسته بود ثابت موند . چهره اش دلیل جلب کردن توجه سهون به خودش نبود ! شباهت دلیلش بود ! دختری که سره میزتنها نشسته بود یک شرقی مثل خودش به نظر می رسید . سهون دستی به موهاش کشیدو کتشو صاف کرد . با قدمهای بلند و در عین حال ارومی به سمته میز حرکت کرد . به میز که رسید به لحن ارومی که فقط دختر بشنوه گفت : می تونم اینجا بشینم ؟

دختره سرشو بلند کرد . با دیدن کسی که مثل خودش تنها و البته هموطن به نظر می رسید لبخند زد : البته . مشکلی نیست .

سهون صندلی رو عقب کشیدو نشست . با لبخند ملیحی رو به دختر گفت : چهره ی اشنا دیدن تو این شهر دردندشت کار سختیه . شما به نظر اهل اینجا نمیاید . درسته ؟

دختر سالنامه ی جلوشو که خودکاری لاش بود رو بست و دستاشو روش گذاشت : اره … من برای کار اینجام . من کره ای ام .

سهون خندید و دستشو جلو برد : اوه سهون . اهل سئول .

دختر هم با خنده با سهون دست داد : کن بوآ . اهل سئول .

سهون چشماشو ریز کرد : بوآ ؟ کی اسم ماره گوشت خوارو رو دخترش میگذاره ؟

بوآ دستشو بین موهای بلندش کشید : کسی که می دونسته قراره دخترش در اینده چیکاره بشه .

سهون دستاشو رو میز گذاشت : اهان … چیکاره اونوقت ؟

بوآ خندید و چشماشو دور داد : هه یه چیزی خفن تر از کاره خلاف ! 

سهون پرید وسط حرفش . با لحنی که ترسیده به نظر می رسید گفت : اوکی اوکی ندونستن رو به دونستن و ترور شدن ترجیح میدم !

بوآ خندید و سر تکون داد : تو چی اوه سهون . تو چرا اینجایی ؟

سهون سرشو کج کردو جدی گفت : کارم یکم عجیبه . تو کره بهش میگن مخ زنی . ولی اینجا … عشق بازی ! فکر کنم البته .

بوآ قهقه ی بلندی زد : خیلی رکی پسر . می دونستی ؟

سهون سرشو به دو طرف تکون داد : اولین باره کسی بهم میگه . بوآ سرشو تکون داد : ازت خوشم میاد . خیلی رک میگم ! مثل خودت …

سهون چشمک زد : شغل دوم داری نه ؟ مخ زنی ؟ فکر کنم تا دکتراشم گرفتی …

بوآ سر تکون داد : نه … اغراقه . می خوام از امشب شروع کنم . یک کیس خوب دیدم که فکر کنم ارزش شروع شغل دوم رو داشته باشه .

سهون دستاشو به هم مالید : هه شاید . ولی فکر کنم ادم شناس خوبی هم هستی . خیلی خوب کیس های خوبو پیدا می کنی . بوآ خندید : حس می کنم کیس مناسبی که پیدا کردم یکم از خود راضیه !

-نباید باشه ؟

– می تونه . فکر کنم خودشم می دونه جذابه !

سهون خنده ی قشنگی زد که دل بوآ رو لرزوند . سهون دستاشو زیر چونش گذاشت : چیزی خوردی ؟ اگه نخوردی مهمونه من .

بوآ به صندلیش تکیه زدو به چشمای سیاه سهون خیره شد : خورده باشمم مهمون شدن رو دوست دارم .

سهون نیشخند زد : ای فرصت طلب !

خیابونای مدرن امریکا رو کنار بوآ قدم می زد و به حرفاش گوش می داد . اروم کننده بود . خنده هاش بین حرفای جدیش مثل شیرینی خاص کیک پنیری بین شوری بود !

بوآ نگاهی به ساعت نقره ای تو دستش انداخت : اوه دیرم شده . باید صبح زود برای کارم حاضر شم . سهون با لبخند قشنگی تو چشمای بوآ ذل زد : شب فوق العاده ای بود کن بوآ . باعث افتخاره اگه بازهم از این شبای فوق العاده باهام داشته باشی .

بوآ خندیدو سر تکون داد : البته . من از کیسی که امشب نصیبم شده خیلی خوشم اومده . سهون دستی تو موهاش کشید : چه شباهتی !

بوآ کیف پولشو دراوردو و کارتی از توش بیرون کشید : در اولین فرصت بهم زنگ بزن . اگه فرصتشو داشته باشم خیلی دوست دارم ببینمتو بیشتر .. باهات اشنا شم اوه سهون . سهون کارتو گرفتو سر تکون داد : مطمئن باش . منم همین قصدو دارم . و خندید .

نوایی تو گوشش زمزمه میشد . یک صدای اروم . یک صدا مثل زمزمه ی اروم لالایی مادرانه . یک صدای اشنا که باعث میشد تمام حواسشو برای گوش دادن بهش جمع کنه . گوش داد . نوای اروم صداش میزد : سهونا ؟ … سهونم ؟ … می دونستی … می دونستی چقدر دوستت دارم ؟

ناگهانی لرزیدو چشماش با ترس باز شدن . با تعجب و ترس به اطرافش نگاه کرد . هیچکس نبود … پس این صدا … صدای کی بود ؟ سرشو رو بالشت چرخوند . قطرات سرد عرق از رو پیشونیش سر خوردن و رو بالشت سفیدش افتادن . اه کشید و بازم غلت زد .

به وضوح فهمیده بود … اون هیچ چیزی از گذشتش به خاطر نداره … ! هیچی … فقط بعضی چیزها مثل برنامه های کامپیوتری تو ذهنش برنامه ریزی شدن . فقط محض اجرا …

لباساشو پوشید و تمام مدارکشو برداشت . باید برای شروع ماموریتش می رفت . ماموریت خیلی مهم !

راس ساعت جلوی درب ورودی ساختمان بلند و شیشه ایه سازمان ایستاده بود و به رفت امد هایی که به داخل و خارج ساختمان انجام میشد نگاه می کرد . یک نفس عمیق کشید و وارد شد .

” تو قرار نیست بازنده ی این بازی باشی اوه سهون ، حتی اگه ندونی حریفت کیه و تا چه حد قَدَره ! “

از قسمت اینده ماجرای اصلی شروع میشه . لطفا صبور باشید . 

راستی برای نظرات قشنگتون و حمایت هایتون هم خیلی خیلی خیلی ممنونم .

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 41 نظر 12 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
BeHIxX
مهمان

تصور کن یه روز خوابی
بیدار میشی
نمیدونی کی هستی
برای چی اینجایی
ازکل دنیا یه جنگ و نفرت و اسمت رو یادته
حست چیه؟
چیکارمیکنی؟
دنبال گذشته میری؟
و به صداهای لالایی گونه ی ذهنت گوش میسپاری
یا فرار میکنی به آینده؟

fj-baeky
مهمان

خوشحالم که سهون با ندای قلبش فهمید یکی دوسش داره شاید تو رابطه با بقیه کمی وسواس به خرج بده و مراقب رفتارش باشه
قشنگ بود عزیزم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس :heartme:

Bhr.iam
مهمان

اینطور که معلومه یه کاسه اى زیر نیم کاسه ى بوا هست، این سهون جدید رو هم دوست دارم، ولى یجورایى اذیت میشم که لوهان داره زجر میکشه و سهون بد نمیگذرونه ولى میدونم که اوضاع براى سهون قراره خیلى بد شه، خیلى خوب توصیف میکنى، به خاطر همین میدونم سر قسمتاى دردناک چه حسى قراره داشته باشم…خسته نباشى خیلى عالى بود :heartme:

اوه سهون
مهمان

یه سوال مگه لوهان قدرته اینو داره که با سهون در ارتباط باشه؟؟؟؟؟؟ :wooo:

Daisy
مهمان
بلو سان جونم، به نظرم نویسنده موفقی میشی..تصوری که از سهون داشتم برای فصل دوم، یه ماشینه سرد برنامه ریزی شده برای هدفش بود که یکم نا امیدم میکرد..ولی تو خوب تونستی اونو به تصویر بکشی..اوه سهون حافظه شو از دست داده، ولی هنوز شخصیتشو حفظ کرده..یه شخصیت محکم و همیشه برنده، که شاید بعداییه که تو فصل اول توسط شوخیا و بازیاش پنهون شده بود، و رگه هایی از شیطنت که قبلا داشته و از بین نرفته..نمیدونم ولی تونستم درکش کنم..و خوشحالم که این تواناییو داشتی ..منظورم اینه که شخصیت یه عاشقو به تصویر کشیدن، یا یه جنگجوی قدرتمند،… Read more »
narsis69
مهمان

مررررسی. خیلی خووووب بود.
من بوا رو خیلی خیلی دوس دارم.
منتظر ادامش هستیم.
خسته نباشی.
فایتینگ

Fafa
مهمان

:yehet: بسیار هم عالی همچان منتظر ادامه :kissme:

هانا
مهمان

مرسییییییییی واقعا عالی بود الان روند داستان رو خیلی دوس دارم کلا از این سبک خیلی خوشم میاد بازم ممنون . :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:
خسته نباشی :byebye: :byebye: :byebye:

عسل
مهمان

فک کنم میخوای مارو بکشی :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: این دختره چی میگه اخهههه :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: توی قسمت قبل گفتی صحنه داره ، نکنه با این دختررررره؟؟؟؟ :aaar: :aaar:
هونهانمممم :aaar: :aaar: :aaar: ای خدااااا :aaar: :aaar: :aaar: سهون د.ی.و.ث شده :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: خیلییی منتظر قسمت بعدم :cry:
ممنون اجی :heartme: :aaar: فقط هونهانمو از هم جدا نکن :aaar:

اوه سهون
مهمان

خیلی خوفه :kissme: عشقمون چه با جذبه هس :yeees:
اوفففففففف :yehetohorat:
سهون خان جرعت نداری با هیچکس جز لوهان باشی مرتیکه بی ناموس :qorqor:
نه عشقمه حرفمو پس میگرم پوکر فیس اعظم :daqun:
عالی بود اونی زودی اپ کن دارم از فضولی میمیرم :nish: :nish: :nish: :nish: :nish: :nish: :nish:

فرناز
مهمان

وااااوووووووو واقعا عالی بود
ولی این دختره یه جوریه ….حس خوبی به آدم نمیده
مرررررسی :heartme: :heartme: :heartme:

lulu
مهمان

سلام وای عجب چیزی دختره خوشگله ممنون جیگر

mahtab
مهمان

یوهووووووو ماجرا شروع .یشود :yehetohorat: :yehetohorat:
احساس می کنم کار بوآ هم یجورایی مثله ماله سهونه
نکنه همکار باشن :huh:
آخی فکر کنم صدای لولویی بود که تو مغزش اکو می کرد بچه چه زجری از دوری سهونی میکشه :gerye:
تو یه داستان از حال و روز لوهان هم میزاری یا فقط ماله سهونه؟

Aziilu
مهمان

من دیشب فصل اولش رو خوندم
این فیک واقعا عالیه …شخصیت سهون رو دوست دارم …رابطه هونهان رو هم خیلی عالی شکل دادی خسته نباشی
امیدوارم سهون با کن بوا زیاد قاطی نشه هرچند میدونم قراره خیلی بدتر باشن خخخخ به هر حال مراقب ارمان های هونهانی باش کم حرصمون بده :heartme:

wpDiscuz