هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Dark Power ep 9.2

صداها … اخرین تصاویر مبهم … هرچقدر هم که کوچیک باشن … 

برای بعضی ها اخرین ذرات امید ان ! 

هرگز دسته کم نگیریدشون … 

با قسمت دوم از فصل دوم اومدم . 

قبل اینکه این پارتو بذارم یک سئوال داشتم از خدمتتون : 

کیا پارت +18 دوست دارن ؟ اوپسسس ! 

هیچی خخخ فقط می خواستم بگم

” پارت +18 از انچه تصور می کنید به شما نزدیک تر است !”

در ضمن کسانی که پارت +18 دوست ندارن و نمی خونن لطفا اعلام کنن براشون یک برنامه ی جدا دارم ! ^_^

(پارت +18 رو براشون کات میکنم البته بدون اینکه چیزی از موضوع اصلی از دست بره و اون قسمت رو جدا براشون میذارم ).

بفرمایید . اینم از قسمت نهم .

با تن خسته و لشی که به زور دنبال خودش می کشید وارد خونه شدو درو پشت سرش کوبید . بی وقفه خودشو رو مبل انداخت . چشماشو بست . سعی کرد نفساشو منظم کنه …

اتفاقات روزو برای خودش مرور کرد . نمی دونست چرا و چطور … فقط می دونست کسی که دلیل اینجا بودنشه احتمالا ادم خیلی سنگدلیه !

اولین تصویر سردو خشکی که از خودش تو اینه دید به نظرش خیلی قوی و سرسخت می رسید … اما در اولین روز نفسشو بریده بود ! خسته بود . محیط سرد و خشک و نظامیه سیستم کاری امریکا زیادی براش سنگین بود … جوری به نظر می رسید انگار که تمام عمرشو تو مهد کوک زندگی می کرده ! در حالی که می دونست قوی و قدرتمنده و امادگی بدنیش برای شکست یک ارتش کافیه اما احساساتو عواطفش چیز دیگه ای می گفتن !

خنده کنان وارد اتاقش شد . وقتی مطمئن شد خطو خبری از بچه ها پشت در نیست درو قفل کرد . اه کشیدو تنشو به در تکیه داد . درست از وقتی سهون رفته بودن همه می خواستن یه جوری بخندوننشو شادش کنن . البته با اینکه فقط دو روز از رفتنش گذشته بود اما نبودش … نبود گرمای حضورش به وضوح حس میشد .

سمته کمدش رفت و از زیر لباساش درهم برهمش جعبه ی فلزی رو بیرون کشید . بهش نگاه کردو اه کشید . رو تخت سهون نشست . سرد بود . به سر تختی تیکه زدو پتوی سهونو که از عطرش پر شده بود رو خودش کشید . به جعبه ی تو دستش خیره شد . بی نهایت مشتاق دیدن محتویات اون جعبه بود اما … قلبش در تضاد با عقلش عمل می کرد !

می ترسید . نمی دونست از چی !؟ شاید از اینکه کارش درست نباشه … دیدن ذهن کسی که ممکنه خودش راضی نباشه …

یا شایدم از چیز دیگه ای ترس داشت ! از اینکه نکنه افکار سهون ، احساساتش به اطرافش و البته خودش ، اونطور نباشه که تصور می کرده ! و هزاران شاید دیگه . چشماشو بستو جعبه ی سرده فلزی رو رو پیشونیش گذاشت . چهره ی خندونه سهونو تو ذهنش ترسیم کرد : دوست دارم ژی لوهان . تا ابد … . مطمئن باش روزی که برگردم … دوباره با دیدنت عاشقت می شم … مطمئن باش .

نباید می ترسید . دلیلی نداشت . باید باور می کرد دنیای سهون بوده و عشق سهون بهش حقیقی …

جعبه رو باز کرد . نفس عمیقی کشید . مموری ریزی که تو جعبه بود رو بیرون کشید . تو مشتش فشارش داد . حس می کرد سهون … خودش … حسش … عشقش … تمام وجودشو تو دستاش داره …

مموری رو تو دستگاه نوری گذاشت و منتظر شد . منتظر شد تا ببینه … کوچکترین ذره ی احساس اوه سهون رو ببینه .  

می خندید . از ته دل می خندید . به شیرین زبونی های کودکانه ی سهون کوچولوی جلوش چشماش بی ریا می خندید . در باورش نبود … هرگز تا این حد به سهون احساس نزدیکی نکرده بود . حس می کرد با یک موجود جدید رو به رو شده که برای شناختن و دیدنش بیشتر از نفس کشیدن مشتاقه …

نیمه شب شده بود . لبخند از رو لباش محو نمیشد . هر بار که سهون خودشو تو اینه می دید لوهان لحظه های طولانی رو ثانیه مکث می کرد و به چهره اش خیره میشد . لوهان یک شبه داشت بزرگ شدنه سهونو به چشم می دید .

وقتی به خودش اومد چشماش دیگه باز نمیشد . هنوزم صفحه ی نوری جلوش خاطراته سهونو ورق می زد ولی لوهان دیگه  زور نداشت خودشو بیدار نگهداره . فقط برای لحظه ای چشماشو باز کردو صفحه ی نوری رو خاموش کرد . مموری رو تو جعبه برگردوندو تنه خستشو بین پتو پیچوندو چشماشو بست تا قبل طلوع کامل خورشید کمی استرحت کنه .

تو باغچه ی خونه ی قدمیشون نشسته بود . جایی که زمانی با خواهرو برادراش و پدر مادرش زندگی می کرد . جایی که خطو خبری از قدرت ازار دهنه ی لوهان نبود . با بیلچه ی کوچیکی در حال کندن خاک تیره رنگ باغچه بود . وقتی به اندازه ی کافی گود شد گلدون کنارشو که گل صورتی رنگ و بی نظیری داشت رو برداشت و با برعکس کردنش از تو گلدون بیرون اوردش . ریش های گل صورتی رنگ رو توی خاک فرو کردو دورشو پر کرد . خواست اب بریزه که دستای کسی محکم دور کمرش حلقه شد . انقدر محکم که نزدیک بود بیفته ! برگشت و پشت سرشو نگاه کرد . سهون در حالی که لبهاش به خنده باز شده بود پشتش تو باغچه نشسته بودو کمر لوهانو تو بغلش گرفته بود . لوهان اخم کردو برگشت پشت سرش و دست از کار کشید : تو اینجا چیکار می کنی ؟

سهون لبهاشو غنچه کرد : اومدم تو رو ببینم . کار بدی کردم ؟

لوهان اخمالو گفت : فکر نمی کنی اگه مامان بابام ببیننت چی میشه ؟ هرچند مطمئنا تا حالا  داداشا و خواهرای احمقم لوت دادن .

سهون خندیدو سرشو مثل بچه ها به گردن لوهان مالید : خخخ بهتر . اینطوری مامانت مجبورم می کنه برای ناهار بمونم .

سهون سرشو رو شونه ی لوهان گذاشته بودو می خندید که صدای خواهر کوچولوشو از پشت سره سهون شنید : یاااااا سهونییییییی ، اون هیونگ بیکارمو ول کن بیا بازی . بدون تو مزه نمی ده .

لوهان چشمک یواشکی سهونو دید : نمیشه لونی . اول داداشت بعد تو .

و لوهان دید که خواهرش اخمالو دور شد .

لوهان با تعجب به سهون ذل زد : تو … اونا تو رو از کجا میشناسن ؟

سهون سرشو بلند کردو به چشماش ذل زد : خخخ انگار یادت رفته من همیشه اینجا پلاسم . چطور ممکنه منو نشناسن . پاشو . پاشو بریم . من هنوز به اجوما سلام نکردم . یک راست اومدم سراغ تو .

لوهان که لبخند عجیبی رو صورت اومده بود بلند شد . باورش نمیشد همه چی … زندگیش انقدر فوق العاده باشه . با سهون . با خانوادش . بدون هیچ دغدغه و نگرانی . بدون هیچ اضطرابو استرسی .

همونطور که دستش تو دستای گرم سهون بود از محوطه ی پشتی خونه که به باغچه ختم میشد به سمته عمارت می رفتن که هوای افتابی کم کم ابری شد . به نظر مسیر حیاط تا عمارت کمی طولانی شده بود . طوفان ارومی کم کم جاشو با ارامش هوای اطراف عوض کرد . سهون ایستادو لوهان هم به اجبار ایستاد .

لوهان با تعجب به سهون ذل زد : یاااا. چرا واستادی سهونا ؟

نگاه سهون مضطرب بود . با تعجب اسمونه بالای سرشو تماشا می کرد : دارن میان … اونا دارن میان .

لوهان منظوره سهونو نمی فهمید : چی ؟ کیا دارن میان ؟ از چی حرف می زنی ..

که سهون دستاشو دور تن لوهان حلقه کردو زمین زدش و باعث شد حرف لوهان نصفه بمونه .

لوهان با ترس به اطرافش نگاه کرد . ادم های سیاه پوشی اسلحه به دست به سمتشون می اومدن . و هر از گاهی تیری به سمتشون شلیک می کردن .

سهون که روی لوهان افتاده بود سرشو به سمته خودش برگردوند : یا یا لوهانا … منو ببین . منو ببین …

لوهان با چشمای لرزونش به چشمای سیاه سهون ذل زد . سهون دستشو رو صورت لوهان کشید : ببخش . منو ببخش . باشه ؟

و دستاشو دور تنه لوهان تنگ کردو سرشو تو سینه ی لوهان پنهان کرد که صدای بلند تیر اندازی …

لوهان با ترس چشماشو باز کرد . نفس نفس می زد . صورتش خیسه عرق بود . دستشو رو صورتش کشیدو از جاش بلند شدو خواست پتوشو پس بزنه .خواست سهونو بیدار کنه و خوابشو براش تعریف کنه ببینه که سهون کنارشه و حالش خوبه اما … با دیدن تخت سهون که خودش روش نشسته بود .. و سهونی که دیگه نبود … بغض کرد . سهون دیگه نبود … شاید فقط تو خواباش …

لوهان تنه لرزونشو به سرتختی تکیه داد . پتوی سهونو تو بغلش کشید و سرشو توش پنهان کرد . ای کاش بیشتر سهونو بغل کرده … فقط تو خواباش …

جلوی اینه ایستاده بودو موهاشو بالا می داد . بازم به اون صدای فکر می کرد . صدایی که شبه قبل هم سراغش اومده بود . صدایی که صاحبشو نمی شناخت . فقط می دونست بهش میگه دوستش داره ! ولی اخه کی ؟

لباساشو پوشیدو هر چیزی که لازم داشت تو کوله ی مشکیش گذاشت . به سمته سازمان راه افتاد . خوشبختانه یا بدبختانه … اصلا ساده نه ولی روز قبل با مدارک و سوابقش برای موندن موافقت شده بود . و قرار بود همه چیز با چهره ی جدیدی اغاز بشه و سهون به عنوان سرباز وفاداری که از کره منتقل شده به سرباز های امریکایی بپیونده .

یک تاکسی گرفت تا سهون رو به جایی که می خواد برسونه . و سهون تا مدتی به روز قبل فکر می کرد :

فلش بک »

مرد : اوه سهون ؟

-بله قربان .

مرد : اطلاعات کامله . مدارک نیازی به تکمیل نداره . خوبه که مجبور نیستی درگیر کاغذ بازی های دولتی بشی . فردا به این ادرس برو . اونجا همه چیز رو راجب شرایط جدید بهت میگن .

-پس … همه چیز تمومه ؟ من حالا عضوی از سربازهای امنیتی کشور امریکام ؟

مرد سرشو بلند کرو به سهون خیره شدو خندید : هی پسر جون … چرا طوری حرف می زنی انگار از هیچی خبر نداری ؟ این تازه شروعه ! تا وقتی که مهارت ها و میزان وفاداریت به افسر ارشدت ثابت نشه تو عضو هیچی نیستی ، می فهمی چی میگم ؟

پایان فلش بک «

نگاه لرزون سهون به بیرون پنجره خیره مونده بود . حق با اون مرد بود . سهون در کمال نامردی و ناباوری از هیچی خبر نداشت … هیچی !

تاکسی درست وسط منطقه ای که همش خاکی بود ایستاد و راننده به ساختمان بلند و بزرگی که جلوش بود اشاره کرد : افراد غیر نظامی حق ندارن از این محدوده جلوتر برن .

سهون سری تکون دادو بعد حساب کردن پول از ماشین پیاده شد . براش عجیب بود که تاکسی با سرعت بالایی ازش دور شد ! کولشو رو دوشش محکم کرد و دستی به موهاش کشید . نفس عمیقی تو ریه هاش کشید و سعی کرد اروم باشه . هرچند غیر ممکن به نظر می رسید !

با قدمهایی محکم ، درست مثل یک سرباز ، مسیر اون محوطه ی ترسناک و بزرگ جلوش رو در پیش گرفت . سهون سعی می کرد قوی جلوه کنه ، سعی می کرد محکم باشه و شکست ناپذیر به چشم بیاد ! فقط به خاطر اینکه چیزی به یاد نداشت ! سهون نمی دونست واقعا کیه ! نمی دونست ادم ترسویی بوده یا نه ؟ نمی دونست هرگز شکست خورده یا نه ؟ نمی دونست ایا واقعا همونقدر که خیال می کنه قوی هست ؟!

سهون فقط می دونست سهونه ! می دونست ماموریتی داره ! می دونست قدرت خاصی داره و برای نجات یک فرد خاص که مثله خودش قدرتمنده اینجاست ! همین ! فقطو فقط همین !

بعد از طی مسیر خاکی ، ار جایی که از تاکسی پیاده شده بود تا محوطه ی حفاظت شده ی جلوش به درب فلزی بزرگی رسید که دو طرفش ماشین های بزرگ نظامی پارک شده بودن .

سربازی با دیدن سهون جلوش ایستاد : اینجا چی می خوای ؟ مگه نمی دونی ورود غیره ..

سهون منتظر تموم شدن حرفهای سرباز نشد و کارتی که دیروز بهش داده بودن رو به سرباز نشون داد و سکوت کرد .

سرباز نگاهی به کارت و نگاهی به چهره ی سهون انداخت . نیشخند مسخره ای زد و به سربازی که کنارش بود با اشاره ی سر چیزی فهموند . سرباز دوم از اتاقک کوچیکی که پشت سرش بود جعبه ی فلزی متوسطی اورد و جلوی سهون گرفت .

سرباز اول : به نقطه ی سرخ خیره شو .

سهون تردید داشت اما باز هم طبق گفته ی سرباز به نقطه ی سرخ خیره شد و دید که فقط بعد از چند لحظه اطلاعاتی راجبش رو صفحه ی کنار سنسور نوشته شد .

” تشخیص صد در صد – اوه سهون – سرباز انتقالی کره ی جنوبی . “

سرباز بعد از گوش دادن به صدای سیستم پوزخند زد و دره فلزی و بزرگ رو باز کرد : کره ای های چش مورچه ای هم واسه ما ادم شدن !

سهون اخمی کردو با یک حرکت سریع دسته سرباز رو گرفت و تو یک حرکت پیچیدو پشتش گره زد : نشنیدم چی گفتی حرومزاده ؟

سرباز از درد ناله ی بلند کردو باعث شد سرباز هایی که اطرافشون بودن به سمتشون بیان . دو تا سرباز با خشم ستمشون اومدن و سعی کردن سهونو جدا کنن که صدای داد سهون همشونو عقب کشید : دست کثیفتون بهم بخوره همینجا دخلتون اومده !

خم شدو تو گوش سربازی که هنوز ساق دستشو پیچیده پشتش گره زده بود زمزمه کرد : یک بار دیگه … فکر وراجی به کله ی گچیت بزنه استخوناتو خرد می کنم . شیر فهم شد ؟

سرباز که از درد سرخ شده بود سری تکون دادو سهون با ضرب دستشو رها کرد و بدون اینکه منتظر کسی بمونه مسیر ورودی رو به سمته عمارت طی کرد و متوجه نشد سربازهایی که پشت سرش بودن ورودشو با بی سیم به داخل اطلاع دادن !

عمارت خیلی بلند و تیره ای جلوش بود که از در ورودی فاصله ی زیادی داشت و باید تا رسیدن بهش محوطه ی بزرگ و خاکی رو رد می کرد . همونطور که سمیر رو طی می کرد نگاهش رو روی حسار های فلزی اطراف می گردوند و نوشته های انگلیسی روش رو زمزمه می کرد : خطر ، اخطار ، منطقه ممنوعه ، ورود افراد غیر نظامی ممنوع …

با ورود به عمارت بلند و تیره … باد سردی به کمرش خورد که تنشو لرزوند . حس تلخ و ترسناکی به ارومی تو گوشش فریاد می زد ” جای تو اینجا نیست ! تو برای اینجا ساخته نشدی ! ” اما ایا کسی جز سهون هم میشنید ؟ نوای ترسناک خطر رو ؟

به محض ورود چشمش به ادمهایی افتاد که با لباسهایی با درجات پایین و بالای نظامی اونجا حرکت می کردن و سرباز هایی رو دید که هر کدوم دو برابره خودش هیکل داشتن !

به خودش نیشخند زد . ترس به هیچ وجه نباید به اعصاب حسی ذهنش می رسید و نیشخند رو لبش بهترین راه محو این ترس بود !

خودشو با کوله ی پشتش به جلوی سکوی فلزی رسوند و کارتشو روی میز پشخوان گذاشت : اوه سهون .

پسری که پشت پیشخوان بود چشمشو از مانیتور گرفت و نگاه دقیقی به سهون و کارتش انداخت . بهش لبخند خاصی زد و خم شدو از زیر میزش یک بسته بهش داد : تو اولین ورودی این ماهی ! بهت تبریک میگم ! و دوباره خندید !

سهون بی اینکه لحظه ای ذهنش رو به دنبال دلیل خنده ی پسر بفرسته بسته رو برداشت .

-برو انتهای راهرو و همونجا منتظر بمون . یکی رو می فرستم سراغت .

سهون در سکوت فقط سری تکون دادو اطاعت کرد . در واقع سهون هیچ ایده ی دیگه ای نداشت . اون مکان با همه ی ادمهاش به سهون حس تهدید شدن رو القا می کردن .  

همونطور که روی صندلی خشکی انتهای راهرو نشسته بود برای چند لحظه ای چشمهاشو بست و همه چیزو دوره کرد . همه چیز به ارومی براش لود میشد ” تو جاسوسی ، باید ایمن بمونی ، تحت هر شرایطی “

-اوه سهون ؟

با باز شدن چشمهاش چشمش به مرد بلند قد و هیکلی افتاد که چشمهای ابی رنگ و پوست خیلی روشنی با موهای بلوند داشت ، از جاش بلند شد و سلام نظامی داد : بله قربان .

مرد نگاهی به سهون انداخت و وراندازش کرد : دنبالم بیا .

سهون به دنبال مرد راه افتاد . مرد همونطور که مسیری به سمته چپ در پیش گرفته بود جلوتر از سهون راه می رفت :  چند سالته پسر ؟

-20 قربان .

مرد لحظه ای برگشت و دوباره به سرتاپای سهون نگاه کرد : کی توی بچه رو اینجا راه داده ؟

-اونی که می دونست من تو بیست سالگی چه مهارت هایی دارم و چه مهارت هایی ندارم .

صدای نیشخند مرد رو شنید : زبونتو کوتاه کن قبل اینکه کسی برات ببرتش بچه .

-من بچه نیستم قربان !

مرد درب اسانسور رو باز کرد و کنار سهون توش ایستاد و اهی کشید : تو بسته ای که بهت دادن ، لباسهات ، مدارک لازم ، و یه سری خرت و پرت دیگه هم راجب قوانین و مقررات اینجا هست که بعدا فرصت برای خوندنشون زیاد داری . الان می برمت لباس عوض کنی و یک سری فرم پر کنی . بعدم می برمت برای تست ها .

دربه اسانسور باز شد : در ضمن من مسئول ورودی های بین المللی ام . فیلیپ هانت .

سهون سری تکون دادو همراه هانت وارد سالن بزرگی شد . چند نفر معدودی اونجا تردد می کردن که به دلیل نامعلوم همگی سر تا پاشو به شکل عجیبی تماشا می کردن ! هانت تا وسطای سالن رو طی کردو جلوی دری ایستاد با تشخیص اثر انگشت بازش کرد .

سهون پشت سره هانت وارد شد . هانت به اتاق کوچیکی که در انتهای اتاق اصلی با دیوار نازکی جدا شده بود اشاره کرد : برو لباساتو عوض کن .

سهون خواست سمته اتاقک بره که هانت مانع شد : کوله ات ! بذارش !

سهون با شک و تردید خاصی کولشو رو میزی که اونجا بود گذاشتو با بسته ای که بهش داده شده بود به اتاقک رفت و لباس یک دست سورمه ای رنگی که بهش داده شده بود رو پوشید و دید کوتاهی به بقیه ی وسایل تو بسته زد . دو دست لباس دیگه ، دو تا دفترچه که بیش از بیست صفحه نداشت و یک فلش مموریه میلی متری که در یک قابل پلاستیکی گذاشته شده بود !

سهون وقتی از اتاقک خارج شد با میزی رو به رو شد که از وسایل توی کولش پر شده بود و هانت هم کنارشون ایستاده بود : به هیچ کدومشون نیازی نداری ! در واقع تا اطلاع ثانوی به هیچ چیزی غیر از محتویات بسته نیاز نداری !

-ولی …

-ولی در کار نیست بچه . اینجا خونه ی مامانت نیست .  حرف حرف مافوقته .

-بله قربان .

-حالا بیا اینجا .

 

پشت سره هانت یکی یکی سالن های تیره و دلگیر رو رد می کرد . اما این اصلا در مقابل بوی تعفنی که لباس تنش می داد قابل مقایسه نبود ! و البته بوی تند و تلخی که از ذهنش دور تنش می پیچید ! هیچ چیز درست به نظر نمی رسید . سهون هنوزم معتقد بود جاش اینجا نیست !

مرد وارد ساختمانی شد که از بقیه مجزا بود . ساختمانی که با رنگهای روشن تر و دلباز تری نسبت به مکان های دیگه رنگ امیزی و طراحی شده بود . در واقع سهون توش احساس راحتی می کرد .

البته … سهون از هیچی خبر نداشت !

هانت وارد سالنی بزرگ و بلند و عریض شد که سرباز ها با حالت ازاد توش حرکت می کردن و هر از گاهی که به هانت می رسیدن احترام می ذاشتن . البته غیر قابل چشم پوشی نبود هیچ کدوم از نگاه های تلخ و زهر الودی که با شرم سرتاپاشو برسی می کردن و گاهی چیزی زمزمه می کردن .

هانت بی توجه به هر کسی مسیرشو ادامه می داد : خوابگاه سربازها اینجاست . ما اینجا جایی برای ورودی های بین المملی نداریم . منظورم اینه که جای جدایی نداریم . از هر جایی که باشی تا وقتی سربازی جات اینجاست ! بین همه . همونطور که به سمته انتهای سالن می رفت کارتی رو سمته سهون گرفتو گفت : متوجه هستی ؟

سهون کارتو گرفت : بله قربان .

سهون خیلی جدی جواب داد و با قدمهای محکمی ادامه داد . کوله ای که جز محتویات بسته چیزی توش نبود رو دوشش محکم کرد . دلش نمی خواست تو روزهای اول ضعیف به نظر برسه . شاید قوی بودن راه بهتری برای مخفی شدن بود . هرچند این ایده کاملا خام و به درد نخور بود !

هانت بالاخره جلوی دری ایستاد و بعد از زدن کارتی ، فقط با یک تقه ی کوتاه در رو با شدت باز کرد . با باز شدن در ، سهون با اتاق بزرگی مواجه شد با سه تخت دو نفره و 4 تا سرباز امریکایی که هیکل هر کدومشون برای له کردن سهون کافی بود !

سهون بدون اینکه لحظه ای حرکتی بکنه به سرباز ها خیره شده بود که هانت وارد شد و سهون بی تردید پشت سرش وارد اتاق شد .

همه ی سرباز ها با ورود هانت سلام نظامی دادن و هانت بعد از ازاد کردنشون به سمته سهون برگشت : اوه سهون . سرباز اعظامی از کره ی جنوبی . 22 ساله . چون خیلی کارش خوب بوده تو این سن به اینجا رسیده پس نه می خوام دست کم بگیریدش نه می خوام باهاش بد رفتاری کنید .

سهون با تعجب به هانت گوش می داد و تو ذهنش زمزمه می کرد : من با طی کردن همین مسیر دو سال به سنم اضافه شد ؟

هانت همچنان حرف می زد و سهون با گذشت هر لحظه … به ارومی … تازه متوجه نگاه های خاصی میشد که روش می دوید . و نیشخند کسی که انتهای اتاق با حالت عجیبی تماشاش می کرد و بهش نیشخند می زد !

شنیدن اسمش از زبونه هانت رشته ی افکارش رو پاره کرد : سهون هنوز تست ذهن و قدرت نداده . پس تا فردا که مافوقش بیاد و ببرتش حواستون بهش باشه .

با طنین انداز شدن جمله هانت تو سرش چیزهایی تو ذهن سهون جرقه خورد :

” هی پسر جون … چرا طوری حرف می زنی انگار از هیچی خبر نداری ؟ این تازه شروعه ! تا وقتی که مهارت ها و میزان وفاداریت به افسر ارشدت ثابت نشه تو عضو هیچی نیستی ، می فهمی چی میگم ؟ “

هانت از اتاق خارج شدو سهون موند و 4 نفر که همگی بهش خیره شده بودن .

سرشو به نشونه ی احترام پایین انداخت : اوه سهون هستم .

صدای خنده ی پسری رو شنید : چرا دوباره خودتو معرفی می کنی بچه ؟! هانت همین الان اسمتو گفت .

بالاخره صداشو شنید . صدای پسری که با هیکل درشتی پشت سره همه ایستاده بود : پس اولین ورودیه ای ماه تویی ؟

خندید و جلو اومد : یک پسره کره ایه 22 ساله ؟

سهون با نگاه بی حسی تماشاش می کرد که با هر قدم جلوتر می اومد . بی توجه به صدای خنده ی بقیه سرتاپای پسرو ورانداز می کرد . پسر جلوش ایستاد : ببینم بچه ، وصیتتو کردی اومدی اینجا ؟

سهون بی حس تو چشمهای پسر خیره شده بود : نمی دونم قضیه ی این اولین ورودی ماه چیه اما دلیلی که من براش اینجام نیازی به وصیت نامه نداره ، حداقل برای من . شاید بهتر بود شماها وصیتتونو بنویسین !

صدای خنده های تمسخرامیز تک تک افرادی که تو اتاق بود بلند شد : اینجا زبونه دراز نه تنها جون کسی رو نجات نمیده بلکه سند مرگشم مهر می زنه ! بازوهای نحیفتم به اندازه ی زبونت سرسخت هست ؟

سهون نیشخندی زدو کولشو زمین انداخت : چیه ؟ می خوای تست کنی ؟ شایدم خیلی وقته کتک نخوردی هوس کردی ها ؟

پسر قهقه زد : واقعا ؟ داری منو به مبارزه ی تن به تن دعوت می کنی ؟ اونم توی جوجه ؟

سهون حالت دفاعی گرفت و چشمهاشو ریز کرد : جوجه ؟ تو منو جوجه می بینی خودتو چی می بینی ؟ شپش ؟

دیگه تحمل کافی بود . پسر با حرص مشت محکمی سمته صورت سهون نشونه رفت که با جا خالیه سهون مواجه شد : همین ؟ یه مشت ؟ به نظر می رسید هیکلت سرگرمی های بیشتری برام داشته باشه !

پسر طاقت نیاوردو سمته سهون هجوم اورد و خواست کمرشو بگیره تا سهونو بلند کنه و زمین بزنه که با مشت سهون زیر فکش مواجه شد !

سهون ریز خندید : شاید بازوهای تو به اندازه ی زبونت کاری باشه ولی به احتمال زیادی بالاخونه رو مفت فروختی !

پسر از خشم سرخ شده بود و سوزش فکشو به روی خودش نمی اورد . پسر خواست دوباره سمته سهون حمله کنه که دستی رو شونش نشست . پسر ریز اندام تری پشت سرش ایستاده بود : تمومش کن روی[1] ، اینکار …

پسر رو به روش که ظاهرا اسمش روی بود دست پسره پشت سرشو رو با ضرب پس زد : فقط یکیمون از دره این اتاق سالم بیرون میره و قطعا این بچه اون یک نفر نیست !

قبل اینکه اجازه بده سهون جوابی بهش بده با قدرت سمتش حمله کرد . سه ضربه ی اولش خیلی زیرکانه دفع شد اما ضربه ی چهارمش درست تو قفسه ی سینش نشست و نفسشو سنگین کرد .

سهون می دونست این یک شروعه و به هیچ وجه قرار نبود کنار بکشه !

[1]. Roy

 

 

اینم از این . زیاد بود نه ؟ به نظرتون کی برنده ی این مبارزه است ؟؟؟

منتظر قسمت بعد باشید .

راستی ! برای نظرات قشنگتون خیلی خیلی ممنون و برای غلط های املایی ناخواسته واقعا معذرت می خوام ! متاسفانه اصلا تایم ندارم بازخوانی داشته باشم تا براتون ادیت بزنم . تازه فردا هم امتحان دارم برام دعا کنین . 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)

Blue Sun 43 نظر 15 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
fj-baeky
مهمان

قشنگ بود من نگرانم سهونم میون این همه غول بلای سرش نیاد کسی بهش نظر نداشته باشه خدا بهش رحم کنه
ممنون عزیزم خسته نباشی بووووووووووووووووووس :heartme:
راستی من با مثبت هجده مشکلی ندارم

Bhr.iam
مهمان

احساس غربت سهون خیلی بده، نمیدونم وقتى ایمیت ببینتش قراره چه اتفاقى بیوفته، یه حدسى میزنم که بعید میدونم درست باشه، در مورد نتیجه ى دعوا، میترسم وسط کار سهون دوباره صداى لوهانو بشنوه و حواسش پرت شه و ببازه، امیدوارم اینطور نشه به هر حال. مرسى عالى بود :heartme:

سارا
مهمان

عالیه
منمم با مثبت۱۸مشکلی ندارم فقط رمزی نباشه
ممنونم :

sahar
مهمان

اوه عجب فیکیه دوستم میگفت که از دست ندمش
واقعا داستان جالبی داره چقد هیجانی نمیتونی حدس بزنی که قراره چه اتفاقی بیفته قشنگیه داستانم به همینه اینکه چی فکر میکنی بعد یه دفعه چی میشه
ابجی من خونندهی جدیدم از همین تریبون اعلام میکنم دمت گرم نخسسته گلم :hiii: :hiii: :hiii: :hiii:
راستی من که با +18مشکلی ندارم ادامه بده عزیزم :like: :like:

lulu
مهمان

سلام بیچاره هردوشون ممنون جیگر

a
مهمان

لوهانم :gerye: :gerye: :cry: :cry:
سهون میبره نه
خیلییییی عالی بود :kissme:

Sama
مهمان

دلم برا لوهان خیلی سوخت
ممنون
عالیییییییییی بود
خسته نباشی
منتظر قسمت بعدی هستم
هر چی میگذره دلم میخواهد زودتر قسمتای بعدی رو هم بخونم :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

فرناز
مهمان

وقتی لوهان داره خاطرات سهونو میبینه اون قسمت مربوط به تمین و حرفاشونو
میبینه درسته؟امیدوارم ببینه. :heartme:
چقدر این قسمت قشنگ بود دقیقا خوش آمد گویی سربازای آمریکایی به تازه
واردا این شکلیه , بازم ممنون :heartme:

narsis69
مهمان

خییییییلی خوووووب بووووووود. مرررررسی. خسته نباشی :heartme:
اوه اوه. روز اولی، سهونی چه گرد و خاکی راه انداختا :yeees:
آخی، الهی! لوهان، فرزندددددم :gerye: چقد تو فکر سهونه که خواب اینجوری دید! عرررر :cry:
من میگم سهون میبره! ولی بعد مافوقش تنبیهش میکنه! :nish:
فایتینگ به تو که امتحان داری، و به سهون، که میخواد دعوا راه بندازه! :yeees:
منتظر ادامش هستیم.
فایتینگ :like: :myheart:

عسل
مهمان
rosha
مهمان
هعععییییی عاغا اول اینو بگم ک برای خوندن این پارت هم میترسیدم شدید… و خو خوندمش -__- اوخخخخخخخخیییییییییییییییییی لولو گناه داره بچچچچچچچمممممممممم قسمت بعد سهونو میکنن یا سهون میکنه ؟! صد در صد برنده سهونه عاغا ممنون اونی خسته نباشی و بشدت منتظر پارت بعد هسدم
hn
مهمان

طفلک بچم سهون .. چی جهنمی فرستادنش …

Naghme
مهمان

ووای سهون چ باحال شده😎از سهون اینجوری بیشتر خوشم میاد:)حس میکنم به قیافش میخوره همچین شخصیتی داشته باشه 😁خیلی خوب بود مرسیب

اوه سهون
مهمان

یه سوال عزیزم اگر یه وقت رمزی شد من تنها راه ارتباطیم ایمیلمه و تله و اینستا ندارم می خواستم بپرسم امکان اینکه رمزو به ایمیلم بفرستی هست یا نه?
البته اگه رمزی شد؟
:kissme:

LILIA
مهمان

واییییییییییی…
لوهان عزیزم نگران نباشششش..
سهوننننن…
صب میکردی یع روز از اومدنت بگذره…
بعد شروع میکردی…
:like: :like:
یه چیز دیگه…
برای من قسمت +۱۸داشته باشه یا نداشته باشه فرقی نداره…
ینی اگه باشه میخونم…
اگه‌نداشته باشه خب نداره نمیخونم….
:nish: :nish: :nish: :nish: :nish: :nish:

wpDiscuz