سلام به همگی خواننده های عزیزی که برای قسمت قبل نظر گذاشته بودن و انتقاد کرده بودن . با قسمت سوم از فصل اول فیک قدرت تاریک اومدم .

برین ببینین بالاخره کی قراره عازم این ماموریت بشه ؟!

بازم ممنون ار کسایی که نظر گذاشته بودن . قبل اینکه قسمت سه رو بذارم جواب اون دوست عزیزی رو بدم که پرسیده بود قدرتاشون چیه ! قدرت هایی که تو فیک برای همه ی اعضا در نظر گرفته شده همون قدرت هایه که تو کلیپ ماما و تیزر ها دیدیم . اگه بازم سئوالی بود حتما بپرسید . اینم از قسمت سوم قدرت تاریک :

سهون همونطور که دستشو رو شونه های کای انداخته بود و می خندید پشت دره خونه ایستاد : خلاصه دیگه مخشو زدم هلووووووووو . بقیشم بذار واسه یک وقت دیگه الان اگه هیونگا حرفامونو بشنون جفتمونو خفت می کنن . کای همونطور که می خندید با دستش زد تو سره سهون : دیوونه ی روانی . لوهان بفهمه مخه دختر می زنی پدرتو در میاره .

سهون چشمک زد : اره اره منم به دی او نمیگم مشتری امروزه کارگاهت چقد جیگر بود .

کای نیشگونی از پهلوی سهون گرفت : ای عوضیه فضول .

سهون خندون کلیدشو از تو جیبش دراوردو داد دسته کای : خخخ چه کنم که چشام ادمای خوشگلو زود می بینه . حالا این درو باز کن که دارم میمیرم از گشنگی . کای کلید انداختو سهون وارد شد . کای هم پشت سره سهون وارد شد . هر دوشون به محض ورود با قیافه های پکر رو به روشون مواجه شدن . سهون همچنان لبخند داشت : سلام ؟!

کای هم کنارش ایستاد : سلام …

اما با دیدن چهره ی بچه های کج خندید : هی رفقا کشتی هاتون غرق شده ؟

سوهو لبخند ارامش بخشی زد : نه کشتی هامون سرجاشونن . منتظرتون بودیم بیاید . باهاتون کار داریم . لباساتونو عوض کنین بیاین .

سهون سری تکون دادو با کای سمته اتاق هاشون حرکت کردن . سهون در عین راه رفتن نگاهشو تو اتاق چرخوندو چشماشو رو صورت لوهان نگهداشت که از نگاه کردن بهش خودداری می کرد . می تونست حدس بزنه چی می خوان بهشون بگن !

لباساشو عوض کردو دستی به موهاش کشید و برگشت پیش بچه ها . چانی با دیدن سهون بشکن زد : سهونم که اومد . بیاین سره میز . حرفاتونو سره شام بزنین رفقا ، بجنبین .

همه سره میز نشسته بودن . سهون بی توجه به تپش تند قلبش که دلیلی براش نداشت حرکات لوهان رو زیر نظر گرفته بود . می دونست چیز خوشایندی در انتظارش نیست و این رو کاملا از بازخورد رفتارای لوهان می فهمید .

همه پشت میز نشسته بودن که کای اولین لقمشو تو دهنش گذاشت : خب ؟ چی می خواستین بگین که منتظر ما بودین ؟

لی نگاهشو دور میز چرخوند : قضیه ی منیهو . به چیزهای خوبی رسیدیم .

سهون نگاه مضطربش رو به لی داد . لبخند مصنوعی زد : به چی رسیدیدن دقیقا ؟

سوهو به کریس نگاهی انداختو بهش علامت داد تا براشون تعریف کنه .

کریس لقمشو فرو داد : با حلقه ی قدرت امریکا تماس گرفتم . اونها گفتن کسی رو دارن که تو سازمان جاسوسی و تحقیقات امریکا براشون اطلاعات میاره . اینطوری ما خیلی راحت می تونیم از مینهو اطلاعات به دست بیاریم .

کای سر تکون داد : ایول . این که خیلی خوبه . پس منتظر چی هستیم ؟ حالا ازشون اطلاعات داریم می تونیم بهشون حمله کنیمو مینهو رو برگردونیم .

چن کج خندید : همینم مونده که ما دم به تلشون بدیم . اونوقت هممونو با هم گیر بندازن . راحتو بی دردسر !

کای دستشو بین موهاش فرو کرد : پس نقشه چیه ؟ می خواین بچه ها شاینی رو بفرستین ؟ اونها تجربه ی جنگ دفاعی ندارن !

سهون نگاه لرزونشو از کای گرفتو به غذاش داد . اب دهنشو به زور قورت داد . به خودش نیشخند سوزناکی زد : فقط یک نفر میره . کسی که اسمش جز حلقه نباشه …

نگاه همه رو سهون خیره شد . لوهان بغضشو فرو داد خواست چیزی بگه که سوهو پرید وسط حرفش : درسته . یکی میره که اسمش جز لیست نباشه .

نگاه کای به سمته سوهو برگشت : اما چطور ؟ ما هممون ..

که لحظه ای تامل کرد : فقط سهون … واستین ببینم یعنی سهونو می خواین بفرستین ؟

لوهان بالاخره سکوتی که خودشو توش زندانی کرده بود شکست : اره کایا . بچه ها فکر می کنن سهون اگه بره می تونه مینهو رو برگردونه . اما من بهشون میگم که سهون نه تجربه ی جنگ دفاعی داره نه توانایی اینکه با سربازای امریکایی بجنگه اما اونا باور نمی کنن .

کای خواست چیزی بگه که سهون پرید وسط حرفش و رو به لوهان گفت : من می تونم هیونگ !

صدای سرزبونیه سهون جمع دوازده نفره رو به کما کشید ! سکوت سنگین و دردناکی بود .

لوهان نگاه بغض دارو سنگینشو به چشمای لرزون سهون داد : چی ؟

سهون هرچقدر سعی کرد لبخند رو لباش بیاره نتونست : من می تونم بجنگم . می تونم برمو مینهو رو برگردونم .

تائو کج خندید : دیدی لوهان هیونگ . سهون خودشم موافقه .

لوهان با عصبانیت دستشو رو میز کوبیدو داد زد : سهون بچه اس . نمی فهمه چی میگه . اون هرگز تا حالا نجنگیده . حتی نمی دونه جنگ یعنی چی …

شیو سعی می کرد جَو خونه رو اروم کنه : خودتو گول نزن لوهان . خودتم شاهد بودی سهون تو تست قدرت چیزی از ما کم نداشت . تازه هر چی باشه قدرتش از من یکی بیشتره . سهون فقط نیاز داره اموزش ببینه تا برای جنگ اماده بشه . لوهان نگاهه خیرشو به لیوان جلوش دوخته بودو با حرص دندوناشو رو هم فشار می داد که ناخواسته لیوان جلوش تحت شعاع قدرتش ترک برداشت و خرد شد . با صدای خرد شدن لیوان توجه همه جلب شد . لوهان بلند شدو با حرص گفت : باشه . بفرستینش بره . فقط وقتی جنازه اش برگشت حق ندارین براش گریه کنین .

و با عصبانیت صندلیشو به عقب پرت کردو از سره میز رفت .

سوهو از جاش بلند شدو داد زد : لوهانننننن …

خواست از دوره میز بلند شه و بره دنبالش که دستی رو سینش ایستاد : صبر کن هیونگ … بذار خودم باهاش حرف بزنم .

سوهو با چشماش حرف سهونو تایید کرد و نشست . دستشو بین موهاش فرو کرد که دی او دستشو رو شونش گذاشت : اروم باش سوهویا .. به لوهان حق بده عصبانی باشه . ما داریم عزیز ترین کسشو میندازیم تو دهنه شیر .

سوهو با اخم به دی او نگاه کرد : فکر می کنین من نگران سهون نیستم ؟

بکی لیوان ابشو از لباش گرفت : ما می دونیم سوهو . ولی باید لوهانم اینو بفهمه …

سهون یک نفس عمیقو تو ریه هاش کشید . خواست در بزنه که دستشو عقب کشید . چطور می تونست لوهانو اروم کنه وقتی خودش در حد مرگ نگران بود ؟ تنشو به در تکیه داد برای لحظه ای چشماشو بست . باید چیکار می کرد ؟ می دونست چاره ای جز رفتن نیست اما .. چطور باید ترسی که تمام تنشو گرفته بودو از بین می برد ؟

همچنان پشت در تکیه زده بودو با خودش غرغر می کرد که دره اتاق باز شدو سهون با شدت به داخل اتاق پرت شد ! با برخورد محکم سرش به زمین اخخخخ بلندی سر داد و چشماشو محکم بهم فشار داد .

لوهان با ترسو تعجب به سهون که رو زمین جلوی پاش افتاده بود ذل زده بود : س.سهون ؟ تو پشت در چه غلطی می کنی ؟

سهون چشماشو باز کردو با دستش محکم سرشو مالید : اااااخ هیونگگگگ … چرا درو وا می کنی خو ؟؟؟

لوهان دستشو رو صورته خیسش کشید و اشکاشو پاک کرد .  

دست دیگشو سمته سهون دراز کرد تا بلندش کنه : ببخشید میشه بگید باید چیکار می کردم ؟

سهون با یک اخم غلیظ تو صورتش به لوهان چش غره رفت : دفعه ی دیگه قبل اینکه درو باز کنی در بزن !

لوهان دماغشو بالا کشید و سعی کرد جلوی خنشو بگیره : می خوام از اتاق بیام بیرون در بزنم ؟

سهون از عصبانیت داد زد : پس چی ؟ خوشت اومد مخم با زمین یکی شد ؟؟؟

لوهان سر تکون داد : باشه باشه ببخشید .

و خواست از اتاق بره بیرون که سهون دستشو گرفت : واستا کجا ؟

لوهان برگشتو به چشمای سهون نگاه کرد . سهون دستشو بلند کردو رو خیسی زیر چشمای لوهان کشید . اخمش از رو صورتش محو شدو بدون اینکه چیزی بگه دسته لوهانو به سمته داخل کشیدو درو بست . لوهان تنشو به دیوار تکیه داد و دوباره دماغشو بالا کشید : بگو … می خوام برم سره کارم .

سهون جلوش ایستاد و دستشو به دیوار تکیه زد و یک نفس عمیق کشید . نمی دونست چی بگه . لوهانو به خاطر گریه هاش  ملامت کنه یا بخاطر اینکه نگرانشه ازش تشکر کنه ؟! نمی دونست چی بگه تا لوهانو اروم کنه وقتی تو دل خودش غوغا بود . چشماشو برای لحظه ای بستو دستشو از دیوار گرفت و رو تختش نشست : میشه یک لحظه بی خیال کارات شی و بشینی ؟ می خوام باهات حرف بزنم .

لوهان دستی به موهاش کشیدو جلوی سهون نشست اما قبل اینکه به سهون فرصت حرف زدن بده گفت : ببین سهون … اگه می خوای راجب رفتنو ماموریتو این کوفتو زهره مارا حرف بزنی بی خیالش شو .  من نمیذارم تو بری . حتی اگه خودت بخوای . شده به درو دیوار خونه ببندمت و جلوی بچه ها واستم نمیذارم . پس زور الکی نزن .

سهون بلند شدو جلوی پاهای لوهان رو زمین نشست : یعنی تو می خوای به جای من بری ؟ لوهان سر تکون داد و با جدیت گفت : چرا که نه ؟ من پا به پای کریسو سوهو تو تک تک جنگها بودم . بیشتر از هر کسی که دور اون میزه توانایی جنگ دارم . مطمئنن مینهو رو سالم برمیگردونم .

سهون هم جدی بود : پس می خوای بگی من توانایی جنگیدنو برگردوندن مینهو رو ندارم ؟

لوهان کج خندید : اره . می خوام بگم نداری . هم خودتو به کشتن میدی هم مینهو رو .

سهون نیشخند زد : اگه بهت ثابت کنم قدرتشو دارم چی ؟ اگه جلوی همه بهت نشون بدم قدرتم از تو یکی بیشتره چی ؟ اونوقت میذاری برم ؟

لوهان یک ابروشو بالا داد : داری باهام لجبازی می کنی بچه ؟ نکنه فکر کردی بازیه ؟ سهون کج خندید و دستاشو پشتش رو زمین گذاشتو بهشون تکیه کرد : اره . بازیه . می خوام بهت ثابت کنم ازت بهترم . اونوقت مجبور میشی بذاری برم .

لوهان اخم تلخی به صورتش داد : این بازی نیست سهون . اگرم بازی باشه بازیه مرگو زندگیه . چرا نمی فهمی من از اینکه یک بلایی سرت بیادو تا اخر عمر این عشق احمقمو از دست بدم می ترسم ؟

سهون چهرشو متعجب نشون داد : یعنی از اینکه یک بلایی سره عشقه من بیادو من تا اخر عمرم رفیق عشقولیمو از دست بدم نمی ترسی ؟

لوهان با حرص دستشو تو موهاش فرو کردو با عصبانیت سره سهون داد : باشه بچه ی عوضی . وقتی نشونت دادم در حد کشتن پشه هم قدرت نداری اونوقت مجبور میشی مثل بچه های خوب بشینی خونه و کارتونتو ببینی .

سهون خندید : باشه عشقم . بیا میدون ببینم چیکاره ای . به محض اینکه اموزشم با بچه ها تموم شه تو میدون برای یک قدرت ازمایی حسابی اماده ام . و با خنده از رو زمین اتاق بلند شدو قبل اینکه از اتاق خارج شه خم شدو بوسه ی محکمی رو گونه ی لوهان گذاشتو از اتاق خارج شد .

سهون با خنده ای به پهنای صورتش اتاقو ترک کرد . از موفقیتی که به دست اورده بود بیش از حد خوشحال بود . سهون تونسته بود خیلی خوب از نقطه ضعف لوهان که حتی خودشم نمی دونست استفاده کنه . لوهان همیشه سره کل کل کردن با سهون کم می اوردو از کوره در می رفتو خیلی راحت خواسته ی سهونو قبول می کرد . حتی با اینکه می دونست ممکنه به نفع خودش نباشه . و سهون اکثر وقتا از این رفتار لوهان سواستفاده می کرد .

بچه ها با دیدن سهون که با یک نیش باز وارد حال شد دست از جمع کردن میز برداشتن . بکی سهونو ورانداز کرد : هی سهون زنده ای ؟ صدای جیغت اومد فکر کردیم خدایی نکرده لوهان … خخخ پوکوندتت !

سهون با خوشحالی خودشو رو مبل ول کرد : خخخ نه من پوکوندمش !

بکی یهویی جیغ کشید : جونه مننننننننننن ؟ یعنی الان باید سیسمونی بچینیم ؟

چانی از تو اشپز خونه خارج شدو پشت سره بکی ایستادو یکی زد تو سرش : دو دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم چی میگه این بشر .

سهون بهشون چشمک زد : هیچی راضیش کردم .

شیومین هم از اشپز خونه خارج شد : واقعا راضی شد بری امریکا ؟

سهون سرشو تکون داد : تقریبا . باهاش قرار گذاشتم اگه بعد اموزش هام باهاش رقابت کنمو شکستش بدم بذاره برم . چانی خندید : خخخخ و توی اسکول فکر کردی می تونی از لوهان مبارزه رو ببری ؟

سهون کاملا جدی اخم کرد : نکنه تو هم فکر می کنی من نمی تونم ؟

بکی جلوی خندشو گرفت : نه قربان … شما حتما می تونید .

لوهان جلوی اینه ی حموم برای هزارمین بار به چهره ی خودش خیره شد . موهای خیسو سیاهش روی پوست سفیدش مثل نقش مداد شمعیه یک بچه ی شر روی کاغذ سفید نامرتب بود . بازم اه کشیدو تنشو به دیوار سرد حموم تکیه داد و اب داغو تا اخرش باز کرد . چشماشو بستو اجازه داد قطرات داغو جوشان اب تنشو بسوزونن . بی توجه به صدای شر شر تند اب با خودش زمزمه کرد : چرا سهون ؟ کاش هیچوقت … هیچوقت نمی دیدمش . کاش هیچوقت چشماشو به چشمام نمی دوخت … اینطوری هیچوقت عاشق چشماش نمیشدم . ولی اگه سهون نبود … می تونستم مثل الانم خوشبخت باشم ؟ یعنی کسی به غیر از سهون پیدا میشد شیشه ی سکوت زندگیمو بشکنه ؟ دوباره اه کشیدو تنشو از دیوار گرفت . بغض گلوشو غورت داد و شیر ابو بست . بازم تو اینه به خودش خیره شد : لعنت بهت سهون .

حوله رو دور خودش پیچیدو از حموم خارج شد . وارد اتاق خواب مشترکش با سهون شد و جلوی اینه ی اتاق ایستاد . دستی به صورت خستش کشیدو یک نفس عمیق تو ریه هاش کشید . حوله رو از دورش باز کردو تنشو خشک کردو لباساشو پوشید . رو تخت نشست و به تخت خالی رو به روش خیره شد . ” روزی که سهون بره منو این تخت خالی با هم تنها میشیم ” هر دو دستشو بلند کردو بهشون خیره شد ” اما اگه سهون نره و من جاش برم … ؟ ” رو دستاش تمرکز کردو اونها رو به سمته سشواری که روی دراور گذاشته شده بود حرکت داد . بی هیچ لمسی سشوار بلند شدو به سمته لوهان حرکت کرد . لوهان سشوارو رو پاهاش گذاشت و بهش خیره شد . ” قدرت من … قدرت سهونو شسکت میده … باید شکست بده . سهون کوچولوی من هیچ جا نمیره … “

که صدای باز شدن در حرف لوهانو قطع کرد : سهون کوچولوت هر جا بخواد میره .

لوهان به سمته در برگشتو به دیدن سهون که به چهارچوبه درتکیه زده بود پرسید : هی … از کی اینجایی ؟

سهون ریز خندید : از وقتی پاتو از حموم گذاشتی بیرون ! خخخ دید زدنت عالمی داره  هااااااااا لامصب … تا حالا کسی بهت گفته بود بدجور خشگلی ؟؟؟

لوهان با عصبانیت بالشتک کوچولویی که کنارش رو تخت بود رو برداشتو پرت کرد طرفش : همون بهتر که بری گمشی از شرت راحت شم عوضیه چش چرون .

سهون خندون بالشتی که کنارش به دیوار خورد رو برداشتو کنار لوهان رو تختش نشست . به سشواری که رو پاهاش بود نگاه کرد : سعی نکن مبارزه رو ازم ببری هیونگ .

لوهان به سهون که سرشو پایین انداخته بود خیره شد : چرا ؟ که بذارم بری و هیچ وقت برنگردی ؟ مگه عقلمو از دست دادم ؟

سهون همونطور که سرش پایین بود لبخند زدو زمزمه کرد : همینکه عاشق من شدی یعنی عقلتو از دست دادی .

لوهان زد رو دستش : شنیدم چی گفتی . سهون سرشو بلند کردو به چشمای اروم لوهان خیره شد : از فردا دیگه نمیرم رستوران . با صاحب کارم تصویه می کنمو می مونم خونه . بچه ها گفتن از فردا باید تمرینامو شروع کنم .

اخم تلخی تو صورت لوهان نشست . تصوره رفتنو نبودن سهون روانیش می کرد : کی گفته تو باید …

سهون دستشو بلند کردو انگشتاشو رو لبای صورتی لوهان گذاشت : من گفتم .

لوهان به چشمای جدی سهون خیره شده بود . دسته سهونو از رو لباش پس زد : نکنه جدی جدی فکر کردی میذارم ؟ سهون اه کشید : باهام لج نکن لوهان . هیچ کس تو این خونه نمیذاره تو پاتو از اینجا بذاری بیرون . پس الکی با من بحث نکن .. حتی اگه منم کنار بکشم … نمیذارن تو بری . تنها گزینه منم . یا میرمو مینهو رو برمیگردونم .. یا همینجا می شینمو مینهو همونجا کارش تمومه . گزینه ی دیگه ای نیست . پس خودتو عذاب نده . کج خندیدو ادامه داد : کسی جز من پاشو از این خونه بیرون نمیذاره …

لوهان سشواره رو پاشو بلند کردو با عصبانیتی که تو تنش می دوید اونو تو دیوار کنارش خورد کرد : عوضیاااااااااااا .

به نفس نفس افتاده بود . طاقت اینکه چشماشو سمته سهون برگردونه تا بغضشو ببینه و حلقه ی اشک چشماشو بشکنه نداشت . نگاهش سمته دیوار و سشوار خورد شده مونده بود . قفسه ی سینش به تندی بالا پایین میشد که سهون شونه هاشو گرفتو سمته خودش برگردوندو قبل اینکه فرصت هر واکنشی به لوهان بده اونو تو بغلش فشرد . نفسای گرمش تو گردن لوهانو داغ می کرد . لوهان چشماشو بستو بغضشو قورت داد . دستاشو بلند کردو تنه لاغره سهونو بین بازوهاش فشرد . می خواست از حداقل حس حضورش لذت ببره . سهون با حس دلتنگی زود تر از موعد لوهان چشماشو بست و اروم تو گوشش زمزمه کرد : تو رو خدا لوهان . تو رو خدا اینجوری نباش . سخته . بیشتر از اینکه برای تو سخت باشه برای منه . پس از این چیزی که هست بدترش نکن . نذار تمام مدتی که دارم برای ایندم ، برای اینده ی هممون تلاش می کنم تمام فکرم این باشه که تو رو با اشکای زیر بالشتت تنها گذاشتم . نمیگم از رفتنم شاد باش … فقط بهم بخند . بذار لااقل یاد خنده هاتو تو سختی هام داشته باشم . می تونی ؟

لوهان بغض شکستشو با اشکاش رو شونه های کشیده ی سهون خالی کرد . دستاشو رو کمرش محکم تر کرد : دوستت دارم عوضی . چیکار کنم بفهمی ؟ چجوری بهت ثابت کنم ؟ سهون لبخنده رو لباشو خورد . حس اینکه لوهانم متقابلا دوستش داره دلشو قلقلک می داد . بوسه ی نرمی رو گردنش گذاشت : کمکم کن . کمکم انقدر خوب باشم که برگردم . با مینهو . بدون اینکه حتی یک خراش بردارم . بذار یکی بشم مثل خودت . که مطمئن باشی هیچ وقت این عوضیه چش چرونتو از دست نمیدی .

لوهان بینه گریه هاش لبخند زد . سهون با حس ارامش لوهانو اونو از اغوشش بیرون کشید و به چشمای خیسش ذل زد : باشه ؟

لوهان به چشمای گرمو مهربونی که مثل تیله های شیشه ای برق میزدن ذل زده بود . دماغشو بالا کشیدو سرشو تکون داد . سهون که می دید تونسته اهو کوچولوی مهربونشو اروم کنه خندید . با شیطنتی که ذره ای ازش کم نشده بود سره دماغشو بوسید : مرسی که بفهمی ! اما وقتی با نگاه هنگ لوهان رو به رو شد خندید : اهان منظورم اینه که ممنونم که نفهم نیستی ! لوهان سرشو پایین انداختو خندید . در حالی که نباید اینکارو می کرد … اون باید از حداقل بودنش با سهون استفاده می کرد … سهونی که هیچکس به برگشتش مطمئن نبود . هیچکس …

خواب عمیقش که با چهره ی خندون سهون پر شده بود با صدای خنده ی بچه ها از هم پاشیده شد و باعث شد ناگهانی از خواب بپره و چشماش باز بشه . به صداهایی که میشنید گوش داد :

-خخخخخخ این بشر دیوونه اس !

-احتمالا الان اشکش در میاد ! نظرت ؟

-خخخ نه بابا . من که میگم داره در میره ! فکر کنم هیچی نشده شیش کیلو کم کرد .

-اره شاید . ولی به نظرتون می تونه ؟ اخه فقط صدای جیغ هاش میاد !؟

لوهان با یاداوری اینکه امروز اولین روز تمرین سهونه از تخت پایین پرید و از اتاق خارج شد . با دیدن بچه ها که سره میزه صبحانه می خندیدن با ترس پرسید : سهون کو ؟

بکی همونطور که می خندید لقمشو تو دهنش چوپوند : پایینه . دی او داره باهاش قدرت دفاعی کار می کنه . البته دفاعی که چه عرض کنم …

چانی دوباره از خنده ترکید : بیشتر شبیه تمرین دوئه ! همون لحظه صدای جیغ سهون از طبقه ی پایین خونه شنیده شد . لوهان بدون اینکه چیز دیگه ای بپرسه به سمته اسانسور گوشه ی خونه رفتو وارد شد . دکمه ی سالن تمرین رو زد و بعد چند ثاینه به سالن رسید . سالن بزرگو با اتاقهای در همش رد کرد که به انتهای سالن رسید . دره اصلی رو باز کرد و به جای عبور از دره ورود به زمین تمرین از راه پله های گوشه ی اتاق گذشتو به بالای اتاق تمرین که فضای شیشه ای و عایقی داشت رسید . اتاق شیشه ای به زمین خاکی و وسیع پایینش مشرف بود . منطقه ی مخصوصی که برای تمرین استفاده از قدرت های مختلف طراحی و ساخته شده بود .  لوهان پشت شیشه ها ایستاد و به زمین زیره پاش خیره شد . اما ترسش با دیدن سهون که جیغ کشان دور زمین می دوید  و دی او که خندون وسط زمین نشسته بود فروکش کرد ! لبخند مضحکی رو لباش نشست : ترسوندیم دیوونه .

از پله ها پایین رفتو با گذر از دره اصلی وارد منطقه ی تمرین شد . سهون همچنان که می دوید با دیدن لوهان که وارد شد دوباره جیغ کشید : لوهاننننننننن کمکککککککک !

دی او برگشتو با دیدن لوهان دوباره خندید . دی او از رو زمین بلند شدو کنار لوهان ایستاد : از صدای جیغهای سهون بیدار شدی ؟

لوهان خندید : این دیوونه چشه ؟

دی او دستی بین موهاش کشید : خخخ چجوری تحمل می کنی این روانیو لوهان ؟

از صبح اومدیم تمرین . ولی به حمله ی اولم ترسید ! خخخ دیوونه فکر کرده می خوام سنگسارش کنم ! سهون بالاخره دست از دویدن برداشت . همون طور که نفس نفس می زد دستشو به زانوهاش زد : وای لوهانا … جونه من … اینا می خوان منو بکشن …

لوهان خندید : گمشو بیا اینجا ببینم باید چه گلی بگیرم به سرت .

سهون دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا گرفت : اول بگو دی او منو بیخیال شه . بعد !

لوهان به دی او چشمک زد : بیا احمق کاریت نداره . سهون با قدمهای ترسونی به سمتشون رفتو جلوشون واستاد . چش غره ای به دی او رفتو با یه نگاه مظلوم رو به لوهان گفت : ببین هیونگ . دارن کوچولوتو به کشتن میدن . بابا من نخوام اینا منو بکشن باید کیو ببینم ؟

لوهان با خنده ای به پهنای صورتش کناره سهون واستاد دستشو پشت کمرش گذاشت : منو عزیزم . و با یک حرکت سریع جفت دستای سهونو از پشت گرفتو پیچوند و تو همون حالت نگهداشت . سهون با یک اخ بلند چشماشو بست : اییییییی شکستی لوهان شکستی ….

لوهان ریز خندید و با زانوش به پشته زانوهای سهون ضربه زدو سهون دو زانو رو زمین افتاد . در حالی که هنوز دستاش بین دستای محکمه لوهان بود ، صدای تق استخونای کتفش بلند شد . دی او همچنان به منظره ی جلوش می خندید . سهون که از درد محکم چشماشو بست بود داد زد : لوهان … لوهان نکن جونه من … اییی شکستیم .. لوهان خندید : اینجوری می خواستی شکستم بدی ؟ با این حساب با بچه ها حرف می زنم خودم به جای توئه بی عرضه برم . سهون چشماشو باز کرد : سواستفاده نکن لوهانا .. اخ ول کن دیگه …

لوهان نمی تونست خندشو جمع کنه . حس مغلوب شدن سهون براش بیش از حد جذاب بود … همونطور که صدای خنده هاش منطقه ی ساکت تمرینو پر می کرد گفت : زود باش . خودت خودتو نجات بده . وگرنه بیشتر دستاتو میکشم . فکر کنم جفت کتفات اینجوری در بره . سهون چشماشو رو هم فشار داد : نمی دونم عاشق چیه تو شدم اخه ؟ ادم انقدر نامرد ؟ و سعی کرد دستاشو از بینه دستای لوهان بیرون بکشه . اما با کشش دستاش درد کتفش هم بیشتر شد و دوباره داد کشید . دی او یکی زد تو سرش : چقدر احمقی تو اخه ؟ از قدرتت استفاده کن . سهون چشماشو باز کرد و با صورت قرمزش به دی او ذل زد : تو یکی حرف نزن که هر چی میکشم از دسته تو میکشماااااااا …

دی او خندید : باشه باشه .. تا شب همینطوری بمون . فوقش لوهانو جای تو می فرستن دیگه . سهون دادش بلند شد : اخه چقدرعوضین شمااااااااااا ؟ دی او خندید : همون قدر که تو بی عرضه ای بچه جون .

لوهان هم پشته سره سهون ریز می خندید . سهون نفس عمیقی رو با حرص تو ریه هاش کشید : ببین لوهان شی … اگه تا سه شمردم ولم نکردی جونت پای خودته . لوهان بلند قهقه زد : باشه عزیزم . تو خودتو ازاد کن بعدش منو دار بزن . و دوباره خندید . سهون هوف کشید : خودت خواستیا هیونگ … نگی نگفتی …

از  خندیدن و حواس پرتیه لوهانو دی او سواستفاده کرد رو حالت خودشو لوهان تمرکز کنه . اگه واقعا قصد رفتن و برد رو داشت باید از کوچکترین مانعش عبور می کرد .

نگاهش به زمین خاکی خیره مونده بودو تمرکزش رو دستاش بود . قدرتش بدنیش رو تو دستاش جمع کرد و بدون استفاده از قدرت غیر عادیش ارنجاشو شکست و لوهانو از پشت به خودش نزدیک کرد . یک پاشو از پشت صاف کردو به پای لوهان ضربه زد . با از بین بردن تعادل لوهان و کشیدن دستاش اونو به سمته جلوش کشید . با چرخش دستای سهون به سمته جلو لوهان با شتاب به سمته جلو پرتاب شدو با کمر به پشت رو زمین کوبیده شد . صدای خنده هاش به صدای اخ واخ تبدیل شد . نیش باز دی او هم با دیدن لوهان که پخش زمین شده بود محو شد و با تعجب به سهون خیره مونده بود . سهون اروم کتفاشو مالوند : خودت خواستی هونگ …

لوهان رو زمین از درد کمرش به خودش می پیچید . سهون کج خندید : حال کردی یا نه ؟ حالا جرعت داری بگو من بی عرضه ام !

اما لوهان بدون گفتن چیزی از درد چشماشو بسته بود هم چنان با بی تابی به خودش میپیچید . دی او رو زمین خم شد : هی لوهانا ؟ خوبی ؟

اما لوهان فقط اه می کشید ! سهون با تعجب و ترس از جاش بلند شد : یااا لوهانا نقش بازی نکن . زیادم محکم نکوبیدمت ! تو محکم تر دستامو کشیدی …

نگاهه سهونو دی او رو لوهان ثابت مونده بود . لوهان صورتشو از شدته درد کمرش تو هم کشیده بود . اولین قطره ی اشکش از گوشه ی چشمش افتاد : نمی تونم … ااااه .. نمی تونم تکون بخورم … اه …

سهون نگاهه ترسیدشو به دی او انداخت و وقتی نشونه ای از شوخی ندید دوباره به لوهان خیره شد . با نگرانی کنار نشست : یاااا لوهانا … شوخی نکن .. پاشو ببینم … و دستشو پشت گردنه لوهان گذاشتو خواست بلندش کنه که لوهان از درد جیغ کشید : ااااه سهونا .. درد می کنه .. کمرم … ااااه … و صورتش از اشکایی که ناخواسته می ریخت خیس شد .

با لی و شیومین پشت مانیتور نوری نشسته بودنو اطلاعاتی که از امریکا براشون فرستاده شده بود رو با دقت برسی می کرد . لی دستشو بین موهاش فرو کرد : کی باورش میشه … اونا واقعا با سربازاشون اینکارو می کنن ؟ سوهو با دقت بیشتری به مانیتور خیره شد : حالا تصور کنین همین بلاها سره مینهو بیاد . شیومین با لحن ارومی گفت : چرا راه دور میری ؟ سهونو تصور کن !

لی با ترس از رو صندلیش چرخیدو به سمته سوهو و شیو برگشت : اگه اینطور باشه و اونا خاطرات ذهنی سربازاشونو چک کنن پس مایی که به وضوح تو خاطراته سهونیم چی میشیم ؟

شیو سر تکون داد : چاره ای نیست . همونطور که خاطرات ذهن مینهو رو پاک کردیم خاطراته سهونم پاک می کنیم .

لی همچنان متعجب بود : پس اطلاعات ماموریت چی میشه ؟ اموزشا ؟ اون همه رو فراموش می کنه .

سوهو اه کشید : چاره ای نیست . ولی مطمئنم چنو شیو می تونن راه حلی براش پیدا کنن . مگه نه شیو ؟

شیو خواست چیزی بگه که صدایی مثل صدای فریاد باعث شد حرفشو بخوره و با ترس به سمته در خروجی خیره بشه : صدای چی بود ؟

لی ترسیده به نظر می رسید : صدای سهون نبود ؟

سوهو کج خندید : بی خیال . امروز روز اوله تمرینشه . حتما داره از دی او کتک می …

اما قبل اینکه بتونه حرفشو تموم کنه در اتاقه لی با شدت باز شد و دی او با رنگوروی پریده وارد شد . نفس نفس می زد : بچه ها … بیاین …

شیو با ترس پرسید : سهون چیزیش شده ؟ دی او سر تکون داد : نه .. لوهان … بیا لی بدو ..

لی و سوهو شیو با ترس از اتاق خارج شدن . بعد طی کردن سالن طولانی که اتاق بچه ها و اتاق های مختلف توش بود به هال خونه رسیدن . اما به محض ورود صدای اه و ناله های بلند لوهان تو گوشاشون زنگ زد ! بچه با ترس به مسته مبلی که لوهان روش دراز کشیده بود رفتن . سهون با چشای خیسو نگرانی دسته لوهانو تو دستش گرفته بود که با دیدن بچه ها از کناره لوهان بلند شد . سوهو با ترس داد زد : اینجا چه خبره ؟

دی او وقتی دید سهون تو هنگه و لوهان هم توان حرف زدن نداره گفت : وسط تمرین لوهان اومد اتاق تمرین و …

سهون پرید وسط حرفشو با ترس گفت : به خدا من کاریش نکردم . من اصلا محکم نزدمش … نمی دونم چطور … لی بدون اینکه منتظر ادامه ی حرفای بی سرو ته بچه ها بشه کنار لوهان نشستو دستشو گرفت . به صورت عرق کرده و خیس از دردش ذل زد . لوهان چشماشو که از درد بسته بود رو باز کرد : ل.لی …

لی دستشو گرفت : چی شده لوهانا ؟

لوهان سعی کرد اروم باشه : کمرم … وحشتناک درد می کنه .. نمی تونم .. تکون بخورم لی … نمی تونم …

اینم از قسمت سوم . 

فکر می کنم لازمه یک نکته رو یاد اوری کنم : دلیل اینکه هر قسمت انقدر زیاده (!) و روال داستان انقدر تنده اینه که این فیک چند فصل داره و خیلییییی اتفاقات جالب و غیرمنتظره قراره توش بیفته و قرار نیست من بیش از حد طولش بدم ! پس دارم هر قسمت رو طولانی می کنم . البته اگر راضی نیستید تو نظرات بهم بگید . 

و یک نکته ی دیگه ! تا می تونید از شخصیت فعلی سهون لذت ببرید ! چون ممکنه تو فصل های اینده هیچ خط و خبری از سهون با این شخصیت شوخ طبع و دوست داشتنی نباشه !!! 

The following two tabs change content below.

Blue Sun

Blue Sun هستم ، متولد مرداد 78 ، هیچ حرف خاصی نیست جز یک نکته ی خیلی خیلی مهم ، و اون هم اینکه من هدف نویسندگی حرفه ای دارم پس دوستانی که لطف می کنن و نوشته هام رو می خونن حتما تو نظرات نقاط ضعف و قدرتم رو بهم یاداوری کنن ، مطمئن باشید می خونمشون و به نظراتتون احترام می ذارم . ممنون .

Latest posts by Blue Sun (see all)