هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Death+Dream=Love ep1

سلام ، قسمت اول از مینی فیک “مرگ+رویا=عشق” از کاپل چانبک

چانیول از پله های چوبی پشت سر خانوم چویی بالا می رفت و به این فکر می کرد که چقدر دیگه باید این پله های قدیمیو بالا بره.
خانوم چویی گاهی در حالی که مشغول وراجی کردن بود می ایستاد و دستش رو از نرده برداشته و برای رسوندن بیشتر منظور حرفش دستای استخونیش رو توی هوا تکان می داد و دوباره بالا رفتن از پله ها رو از سر می گرفت ، گاهی هم برمی گشت و به چانیول می گفت : درست نمی گم آقای پارک؟
تنها کاری که از چانیول در این موقع بر میومد این بود که یه لبخند مصنوعی بزنه و به اجبار با اینکه گاهی اصلا نفهمیده بود اون چی گفته ،بله خانوم و یا حق با شماست رو زیر لب بگه
باز هم به حرفاش ادامه داد
– می دونین من تا مدت ها فکر می کردم خانواده ی بیون فرزندی ندارن … تا روزی که بالاخره پسرشون رو دیدم
چانیول روی پله ایستاد و گفت : اونا پسر دارن؟!
اینقدر لحن صداش متعجب بود که باعث شد خانوم چویی دوباره به سمتش برگرده و برای چندمین مرتبه در اون روز گوشواره های آویزش تکان بخوره : شما نمی دونستید؟!
چان با حالت ناامید شده ای گفت : من فکر می کردم اونا یه دختر داشته باشن
خانوم چویی مدل خاص خودش مثل یک جغد خندید : هوهوهو…نه اون یه پسره
برگشت و به راه ادامه داد
چانیول پیش خودش فکر کرد که همه چیز خراب شد … اون اومده بود تا به جبران کاری که پدر و مادرش در حق خانواده ی بیون انجام دادن با دختر اونا ازدواج کنه و حالا که فهمیده بود اون یک پسره عملا نقشه ش از بین رفته بود
خانوم چویی باز شروع کرد به صحبت کردن : اسمش بکهیونه…فکر کنم حدود بیست سال داشته باشه … (شونه بالا انداخت ) دقیق نمی دونم ، من فقط یکی دوبار اونو دیدم ، می دونین آقای پارک اون خیلی کم از اتاقش و در واقع از این خونه بیرون میاد…اون بیشتر شبیه به یه روحه
ایستاد تا نفسی تازه کنه : این پله ها آدمو از نفس می ندازن
چان به این فکر کرد که : اگر کمتر وراجی کنی از نفس نمیفتی
ولی به جای گفتنه این فکر گفت : خیلی دیگه مونده ؟
-اوه هنوز دو طبقه ی دیگه مونده آقای پارک ، این خونه چهار طبقه هست و طبقه ی اول همونطور که دیدید سالن و آشپزخونه و سرویس بهداشتیه و بقیه طبقه فقط توی هر کدومشون یه اتاق قرار داره
این که خیلی عجیبه-
-همینطوره، من نمی دونم چرا آقای بیون این خونه رو این شکل ساخته
به طبقه ی دوم رسیدن
خانوم چویی گفت : می دونین خانوم بیون یه تیکه جواهر بود … احتمالا قیافه ی بکهیون به مادرش رفته چون همون یکی دوبار که دیدمش به نظرم خوش قیافه اومد ، هرچند زیادی لاغر مردنیه…داشتم می گفتم ، خانوم بیون واقعا یه جواهر بود ، یه زن خوشگل و کدبانو…اون واقعا برای آقای بیون حیف بود
برگشت و با چشمایی که کمی گردشون کرده بود به صورت چانیول نگاه کرد : نمی خوام پشت سر یه مرده حرف بزنم ولی آقای بیون واقعا آدمه مزخرفی بود
با تاسف سرشو تکون داد : زنه بیچاره، وقتی با زنای همسایه به دیدنش میومدیم مجبور بود بیسکویت هایی که از زور کهنگی عین سنگ شده بودن رو برای پذیرایی ازمون بیاره، از بس که شوهرش خسیس بود …
چان برای گرفتن نفس لحظه ای ایستاد و بریده بریده پرسید : چقدر دیگه مونده؟
خانوم چویی لبخند زد : فقط یه نیم طبقه ی دیگه
بالاخره به آخرین طبقه رسیدن و خانوم چویی روبه روی تنها دری که اونجا بود ایستاد
چند تقه با برجستگی پشت انگشت اشاره و وسط به در زد : آقای بیون ؟ اونجایین؟
هیچ صدایی نیومد و برای همین دوباره در زد : آقای بیون مطمئنم که اونجایید…لطفا درو باز کنین، یک نفر به دیدنتون اومده
بعد از یک دقیقه بالاخره در چوبی رو به سمت داخل باز شد و پسری لاغر و رنگ پریده با موهای چتری مشکی در رو باز کرد
خانوم چویی نهایت تلاشش رو کرد تا دوستانه به نظر بیاد : چطوری پسرم ؟ ایشون آقای پارک هستن و اومدن شما رو ببینن
چانیول مودبانه سر خم کرد : روز بخیر آقای بیون
بکهیون نگاه سردشو از صورت خانوم چویی به صورت چانیول داد : چیکار داری؟
از لحن غیررسمی و سرد بکهیون جا خورد و کمی خودش رو عقب کشید : من باید باهاتون حرف بزنم
-ولی من دلیلی برای حرف زدن با شما ندارم
چان یه قدم جلو رفت : ولی ما باید حرف بزنیم
بکهیون یکی از ابروهاش رو بالا داد و پوزخند زد : باید ؟!
خانوم چویی سعی کرد جو رو به نحوی آروم کنه ولی وقتی دید عملا کاری ازش ساخته نیست عقب کشید
بکهیون با عصبانیت خواست در رو ببنده که چانیول پاشو لای در گذاشت
– خواهش میکنم ، من باید باهات صحبت کنم
بکهیون صداش رو کمی بالا بُرد
– بازم داری از فعل تاکیدی استفاده میکنی ، برو اونور …
ولی زور چانیول مسلما از بکهیون خیلی بیشتر بود برای همین تونست در رو هُل بده و وارد اتاق بشه
خانوم چویی با چشمای گرد شده به در بسته شده ی اتاق خیره موند
گیج عقب رفت و گفت : پناه بر خدا ، هر دوشون دیوانه هستن
شروع کرد از پله ها به سمت پایین رفتن
——-
چانیول بعد از وارد شدن به اتاق نگاهش رو به دور تا دور فضای مربع شکلی که دَرِش قرار گرفته بود گردوند
پنجره ی بازی که روی طاقچه َش چند گلدون کوچک گُل دیده میشد…پتو و بالشتی که در کناری قرار داشت و تعدادی کتاب و دفتر و برگه که روی هم گوشه ای چیده شده بودن
بکهیون با حالت طلبکاری دست به سینه نزدیک پنجره ایستاد و به چانیول گفت : خیلی خوب آقای کَنه ، حرفاتو میشنوم
چان نگاهشو به صورت بکهیون داد : میخوام جبران کنم
-چیو جبران کنی؟
-کاری که خونواده َم کردن
بکهیون پوزخند زد : به نظرت جبران شدنیه؟
چانیول چند قدم جلو اومد ولی بکهیون کف یکی از دستاش رو بالا آورد و رو به اون گرفت : از همونجا حرفاتو بزن
-من میخوام جبران کنم ، ببین اصلا چطوره بیای پیش من زندگی کنی؟ ها؟
بکهیون خندید : پیشه تو؟؟!! اونوقت میشه بگی برای چی باید همچین کاری کنم؟
-تا چند روز دیگه بانک اینجا رو کامل مصادره میکنه و نکنه میخوای بعدش توی خیابون زندگی کنی؟
بکهیون دستاش رو کنار بدنش مُشت کرد و با پرخاش گفت : اینکه کجا زندگی کنم به خودم ربط داره ، توقع داری بیام پیش تو و مامان بابات زندگی کنم؟ اصلا تو کی هستی که من بخوام پیشش باشم؟
-ببین بیون بکهیون من میخوام اشتباهات خانواده َم رو جبران کنم…در ضمن من تنها زندگی میکنم و اونا پیشم نیستن
بکهیون چشماشو بستو نفسش رو با حرص بیرون داد و وقتی دوباره چشماش رو باز کرد گفت : پارک چانیول من نیازی به دلسوزی و یا کمک تو ندارم ، برام هم مهم نیست که تو چه هدفی داری ، حالا هم از اینجا گمشو بیرون
چانیول با لحن مطمئنی گفت : ولی من کوتاه نمیام ، من بازم میام اینجا بیون بکهیون
در اتاق رو باز کرد و سریع بیرون رفت
پله ها رو با سرعتی که برای خودشم عجیب بود گذروند و خیلی طول نکشید که خودشو توی کوچه ی شلوغ و قدیمی دید
حس می کرد هوای اطرافش برای نفس کشیدن سنگینه و نمی تونه اکسیژن رو توی ریه هاش فرو ببره.
اکثر خونه های کوچه قدیمی و درب از ساختمون بودن … تعدادی معدودی از خونه ها رو می شد نو و نوار و یا لااقل تمیز دید و یکیش همین خونه ی آقای بیون بود
نمای ساختمون از آجرهای کرم و قهوه ای تشکیل شده و سقف شیروونی با سفال های مشکی
چانیول به خودش گفت با وجود مرتب بودن ظاهر خونه بازم حس غم و حتی ترس عجیبی رو از اون حس می کنه … حسی که همه جای خونه اون رو گرفت به جز یک جا و اونم اتاقه بیون بکهیون بود.
—-
بعد از اینکه ماشینشو داخل حیاط سرسبزو بزرگ خونه َش پارک کرد از اون پیاده شد و راه مستقیمی رو که هر دو سمتش با حاشیه ای از گل های قَلَمزن یاسی رنگ و داوودی های زرد پُر شده و روبه روش جوی باریکی از آب در جریان بود گذروند و به پله های قدیمی با سنگ کِرِم رسید
سرشو بالا گرفت و به در چوبی تیره ای که بالای پله ها بود نگاه کرد
دری که هیچوقت هیچ فَردی در انتظار دیدن چانیول اون رو به روش باز نمیکرد…دری که خودش هر روز صبح قبل از خروج از خونه و هر شب بعد از ورد به خونه اونو میبست
پوزخندی گوشه ی لبش اومد و بعد از بالا رفتن از پله ها و باز کردن در ، وارد هال بزرگ و مربع شکل خونه َش شد

به محض ورودش سروصدای کاسکوی عزیزش بلند شد
لبخند خسته ای زد و بعد از اینکه یه کم سر به سر پرنده ش گذاشت توی اتاقش رفت.
برای یه لحظه تصور اتاق بکهیون و اتاق خودش در ذهنش اومد.
تخت بزرگ دو نفره و پرده های گرون قیمت و برج ایفل چوبی بزرگ در بالای اتاق و کمد بزرگ لباسی با شیشه های دودی و میز تحریر زیر پنجره … این ها کجا و اتاق ساده ی بکهیون کجا و چقدر عجیب که تمام این ها در برابر آرامش اتاقه اون پسر هیچ به نظر میومد…….
—-
با زده شدن ساعت تنظیم شده ی گوشی ، چانیول بالاخره چشماش رو باز کرد و بعد از خاموش کردن آلارم توی جاش نشست و موهاشو با دست بهم ریخت.
نگاهش به پیچ و تاب پارچه ی حریر پرده که به خاطر نیمه باز بودن پنجره بود افتاد.
شاید خیلی ساده و گنگ به نظر بیاد ولی چانیول همیشه از تماشای این منظره خوشش میومد.
شاید پیچ و تاب آزادانه ی اون پارچه در باد برای چانیول حس آزادیی رو ترسیم می کرد که خودش هیچوقت اونو نداشت.
با کرختی از توی رخت خواب بیرون اومد و بعد از شستن دست و صورتش توی آشپزخونه رفت تا صبحونه برای خودش آماده کنه
صدای پم، کاسکوی چانیول اومد : چانیول بیدار شده ، چانیول بیدار شده ، صبح بخییییییر
چان خندید و از آشپزخونه بیرون اومد و به طرف قفس پم که گوشه ی هال بود رفت
بعد از باز کردن در قفس ، پم سریع بیرون اومد و از دست چان بالا رفته و روی شونه ش نشست
خندید و با دست به نوک پم زد : صبح تو هم بخیر
-چان بیدار شده
-آره من بیدار شدم
-چان، چانیول…چان
قاشق برشتوک و شیر رو توی دهنش گذاشت : هوم؟
-چان، چانیول…چان
با دست چندتا برشتوک رو برداشت و با نوک انگشت شست و اشاره ش گرفت نزدیک منقار پم تا بتونه بخوره
-پم دوست داره(منظور اینه که پم برشتوک دوست داره)
چانیول سرشو تکون داد با انگشت زیر چشم پم رو نوازش کرد : پم از بس حسوده
بعد صبحونه و کلی ناز و نوازش کردنِ پم ، اونو توی قفسش گذاشت و خودش دوباره توی اتاقش رفت تا برای بیرون رفتن آماده بشه.
—–
چانیول توی یه شرکت تبلیغاتی کار میکرد و البته اینم مثل خیلی چیزای دیگه ی زندگیش بر اساس انتخاب خانواده َش بود نه انتخاب خودش…
بدون هیچ علاقه ای به برشورهایی که کارآموزای مختلف طراحی کرده بودن نگاه کرد و از بینشون 5 تا رو که از نظرش بهتر بودن برای چاپ شدن تایید کرد
میران دسته ای از موهای مشکی و لختش رو پشت گوشش جا داد و سرش رو به سمت چانیول چرخوند.
نمیدونست چرا هیچوقت نمیتونست با وجود عدم علاقه ای که چانیول بهش داشت بی خیالش بشه.
به دنبال به دست آوردن چان نبود…حتی به دنبال جلب توجهش …فقط میخواست بتونه اون رو هر روز صبح در حالی که پشت میزش نشسته و نور خورشید از میون کِرکِره های طوسی آبیه اتاق روی موهای قهوه ایش میتابه نگاه کنه.
از اینکه وقتی نزدیک چانیول میشد بوی عطر بلاود من رو زیر بینیش حس میکرد خوشش میومد.
لبخندی روی لبهایی که با دقت زیادی هر روز رُ.لب رو روشون میزد آورد و از پشت میزش بلند شد : چانیول شی؟
بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت : بله میران شی؟
تعدادی برگه رو روی میز چان گذاشت : اینا رو باید برای چاپ تایید کنید
-بازم؟! مگه بورشورای لاکورت تمام نشدن؟
-هنوز یه تعداش مونده …
چانیول پوفی زیرلب گفت و بعد از تکان مختصری به سرش و بالا آوردن کف یکی از دستاش گفت: باشه بهشون رسیدگی میکنم ، شما میتونید برید.
میران با حس سرخوردگی زیادی سرجاش برگشت…همیشه دوست داشت چانیول ازش نظرخواهی کنه و یا به هر دلیلی به جز کار ، دقایقی بیشتر اونو کنار میزش نگه داره ولی هیچ کدوم از این دو آرزو هیچوقت براش برآورده نمی‌شد

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 42 نظر 4 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
سارا
مهمان

عالیه من هم تازه این فیک وخوندم
واقعا قشنگه :rose:
مرسی

Bhr.iam
مهمان

Shakhsiate baekhyun inja ba baghie fica fargh dare ch khub vay asheghe pam shodm
Mc khaste nabashi

parya
مهمان

سلام.خیلی خوبه من تازه به خوندنش شروع کردم.میرم بقیه شم بخونمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifبرای همشم نظر میزارم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

Anahita
مهمان

واییی خیلی جالبه کنجکاوشدم به شدت
عالیی بود مرسییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

narsis69
مهمان

خیلی جالب بود.من خوشم اومد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
یه جوریه.مررمووووووزه.آدم وجذب میکنه.ای ول.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
فایتینگ.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

sepid
مهمان

منم الان به جمعتون اضافه شدم یک عدد چانبک شیپر دیوااانهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gifبرم ادامه رو بخونمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif

فرناز
مهمان

تازه خوندمش قشنگ بود
مرسی گلم

sepideh-88
مهمان

این است جواب یک طرفدار حسود به آرزوی میران به جهنمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

P&s
مهمان

سلام من اومدم بعد از مدت های طولانی
چرا نظرم تایید نشد
خوب بنده تصمیم گرفتم بعد از چند ماهی که اومدم اینجا این فیکو بخونم چون چانبک شیپرم شدیدا
امیدوارم پشیمونم نکنی از خوندنه این فیک چون فوق العاده سختگیرم و فیکای قویو دوست دارم
امیدوارم قلمت عالی باشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

فاطي
مهمان
Monti
مهمان

خیلی خوب بود. شروع متفاوت و جذابی داشت
مررررسی
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
خسته نباوشی

hadiskr
مهمان

آخ جوووووون
چانبک خیلی دوست دارم
بکهیون غمگین باشه منم غمگین میشمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

Mah
مهمان

تم داستانو دوس دارم!! منتظر ادامه شمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif

Byun Marsar
مهمان

بکهیون بی اعصای ایز نات مای استایل…
خندان باش عشقم…
چانی و پم ایز مای استایل…
کاسکو دوست…
عالییییییییییییییی بووووود…
خسته نباشی عشقم…
بوس بوس…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

setibaek
مهمان

موفق باشی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
من کنجکاوشدم ببینم چی میشه//میگم میشه یه خووورده سبک هم داشته باشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
تنکیوووو فایتییینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

park * sahar * yeol
مهمان

خعلی باحالههههه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
خخخخخخخ خوشم میاد چانی اینجوری دیگرانو ضایع میکنه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

ولگرد مجازی
مهمان

اوف اسمش خیلی شاخه
از خودشم خیلی خوشم اومد

Jeengul
مهمان

خو نمیشه به جای این که بکی بره پیش چانی، چانی بیاد پیش بک؟ مثلا یه جوری خونه رو خودش بخره از بانک … عاخه حیفه اون خونه و اون اتاق رها بشن
از این بکهیونه بسی خوشمان آمد ^^ واقعا ممنونم!
پم کوچولو عررر
چانیول تنها دوست دارم :)
باید دید چی میشه …
متشکرم!

Sertare71
مهمان

خیلی جالب به نظر میاد .. از ایدش خیلی خوشم اومد
واهااااای من از همین اول کاری منتظر اون موقعیم که بکی بره و با چان زندگی کنه
مرسی خیلی خوب بود .. منتظر قسمت بعد هستم زود زود بذار ..

wpDiscuz