fanfiction Death+Dream=Love ep4

سلام ، قسمت چهارم از مینی فیک چانبک به اسم “مرگ+رویا=زندگی”

– گفتم برو بیرون ، تو چی پیش خودت فکر کردی؟ فکر کردی من میام عاشق قاتلم بشم؟
– قاتل؟؟!!!!!!
– هه ، تو هنوزم یادت نیومده
دست چانیول رو گرفت و دنبال خودش کِشوند
– داری چیکار میکنی؟
– بیا بریم بیرون ، بهتره که از خواب پوشالی مسخره َت بیدار شی پارک چانیول
اونو دنبال خودش توی پاگرد بیرون کِشوند
– خوب نگاه کن ، به اون پایین نگاه کن ، دقیقا چهارسال و شش ماه قبل تو منو از همینجا پرت کردی پایین ، دقیقا از همینجا پارک چانیول ، هنوزم یادت نیومد؟
چان عصبی خندید
– هی بکهیون اصلا شوخی خوبی نیست ، این چرت و پرتا چیه؟ حالت خوبه؟! دیوونه شدی؟
– نه من دیوونه نشدم ، در واقع اونی که دیوونه شده تویی ، شایدم تمام این دنیاست
چانیول با گیجی سرش رو تکون داد
– من اصلا نمیفهمم تو چی داری میگی
بکهیون پوزخند زد
– پس من کاری میکنم که بفهمی
دستش رو به نرده ها گرفت و خودش رو از بالا به پایین پرت کرد
چانیول داد کِشید و به سمت نرده ها رفت ولی با تعجب زیاد دید که بکهیون خیلی عادی از روی زمین بلند شد و ایستاد ، بدون اینکه کمترین خون ریزی ای از قسمتی از بدنش داشته باشه و یا نشونه ای از این پرش درش پیدا باشه
چانیول وحشت زده عقب عقب رفت ، اینقدر که کمرش به دیوار پشت سرش خورد
دستش رو روی دهنش گذاشت و با ناباوری همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشماش رد شد
فلش بک : چهار سال و شش ماه قبل :
چانیول یقه ی پالتوش رو بالاتر کِشید تا از سوز سرمای پاییز به گردن برهنه َش بیشتر جلوگیری کنه
بازم به آدرس نوشته شده روی کاغذ نگاه کرد
خونه ای که طبق گفته ی مادرش متعلق به یکی از بدهکارای پدرش بود و برای وصول طلبش به اونجا رفته و حالا مادرش ازش خواسته بود که برای جلوگیری از رخ دادن اتفاق بدی ، چانیول به اونجا بره.
وقتی بالاخره به خونه رسید ، با وجود بسته بودن در باز هم سروصدای درگیری داخل به توی خیابون میومد
در رو هُل داد و وارد خونه شد
بعد از اینکه از راهرو گذاشت نتونست هیچکیو در طبقه ی اول ببینه و با بالابردن سرش متوجه سایه ی دو نفر در طبقه ی دوم شد
سریع از پله ها بالا رفت و بعد از رسیدن به پاگرد طبقه ی دوم متوجه پدرش شد که با مَرد دیگه ای دست به یقه در حال کشمکش بود
پدرش فریاد میزد که باید طلبش به اون رو برگردونده بشه و مَرد مقابل هم با فریاد میگفت که تمام اون اسناد و مدارک تقلبی هستن و اون هیچ بدهکاری ای نداره و بهش میگفت که اون یه کلاهبرداره
چانیول جلو رفت تا اون دوتا رو از همدیگه جدا کنه ولی نتونست هیچ کدوم رو کنار بکِشه و همون موقع صدای فریاد پسر دیگه ای از بالا اومد که در حال فحش دادن به آقای پارک بود
آقای بیون فریاد کِشید
– بکهیون برو اسلحه َم رو از توی کمدت بیار پسرم
در واقع این حرف آقای بیون فقط یه تهدید تو خالی برای ترسوندن آقای پارک و پسرش بود و بکهیون هم اینو خوب میدونست برای همین بدون اینکه چیزی رو لو بده با صدای بلند به پدرش گفت که همین کار رو میکنه ولی همچنان بی حرکت سرجاش موند تا اول از باورپذیر بودن دروغ پدرش برای آقای پارک باخبر بشه
چانیول پله های سمت چپش رو سریع بالا رفت و خودشو به طبقه ی آخر رسوند و قبل از اینکه بکهیون برای تظاهر به این کار به سمت اتاقش بره یقه َش رو محکم با دستاش گرفت
بکهیون ضعیف تر و لاغرتر از اینی بود که بتونه با پسر هیکل دار روبه روش مبارزه کنه و برای همین به سمت عقب رفت و چانیول هم برای ترسوندش اونو روی نرده های پاگرد به سمت پایین خم کرد ولی هیچکدوم از اون دو نفر خبرنداشتن که جنس پارچه ی بلوز بکهیون چقدر میتونه بی کیفیت باشه و درست لحظه ای که چانیول تصمیم گرفته بود بکهیون رو کنار بکِشه و کمرش رو عقب آورده بود یقه ی لباس پاره شده و قبل از اینکه چانیول بتونه بکهیون رو نگه داره اون مثل یه ماهی از توی دستاش لغزیده و به سمت پایین سقوط کرده بود.
——
پایین فلش بک : زمان حال
چانیول روی زمین سُر خورد و سرش رو میون دستاش گرفت
بکهیون با خونسردی بهش نزدیک شد
– چیه پارک چانیول ، بالاخره یادت اومد نه؟
چانیول سرش رو بالا گرفت ، هنوز اینقدر شوکه بود که حتی اشکاش هم روی صورتش نریخته بودن
– چطوری؟ پس چطوری دارم تو رو میبینم؟
بکهیون روی دو زانو مقابل چانیول به حالت نیمه نشسته در اومد
– بعد اون اتفاق پدرت با پولش تونست پدر و مادرم رو بخره ، هه ، اونا پسرشون رو به اینکه پدرت بی خیال بدهیشون بشه میفروشن و منم که توی کما و توی بیمارستان بودم ، یه سال بعدش مامان و بابام تصادف میکنن و میمیرن و پدرت هم برای کم کردن حس عذاب وجدانش یا هرچی که بوده خرج بیمارستان من رو میده …تو رو میفرسته خارج و تو هم اونجا درست رو میخونی و بی خیال این میشی که یه بیچاره ای رو پرت کردی پایین… شش ماه قبل بود … درست بعد از چهارسال ، من مُردم و بعدش مثل یه روح همینجا سرگردون موندم و نمیدونم چی شد و چرا ولی حافظه ی تو یه فلش بک خورد به گذشته
تو زندگی عادیت رو داری ولی هنوزم عین یه احمق فکر میکنی که پدر و مادرت زنده هستن و پدر و مادر من به خاطر بدهیشون به پدرت دق کردن و مُردن و تنها پسرشون اینجا تنها مونده
چانیول از فهمیدن ناگهانی تمام این اتفاقات حس کرد که محتویات معده َش در حال هجوم آوردن به توی گلوش هست و تیر کِشیدن شدیدی رو توی سرش حس کرد.
بکهیون پوزخند زد
– خیلی دلم میخواد میتونستم بکُشمت ولی متاسفانه هربار که سعی کردم به طرز عجیبی نتونستم این کار رو انجام بدم وگرنه همین الان از همین جا پرتت میکردم پایین تا جون دادنت رو با چشمای خودم ببینم
چانیول با بی حالی پلک زد
– الان من باید چیکار کنم؟
بکهیون شونه َش رو بالا انداخت
– منم نمیدونم ، نمیدونم واسه چی تو داری منو میبینی ولی از ناکجاآبادی توی ذهنم میدونم که اگه ببخشمت همه این بازی ها تموم میشه
برگشت و به صورت چانیول نگاه کرد
– ولی به نظرت تو لایق بخششی؟
چانیول با صدای بُغض دار گفت
– ولی اون یه اتفاق بود ، من نمیخواستم واقعا به پایین پرتت کنم
– ولی پرتم کردی و من مُردم…مهم نیست هدفت چی بوده و چرا این اتفاق افتاده ، مهم اینه که افتاده و من الان به جز یه روح هیچی نیستم و مقصرش هم تویی
چانیول زانوهاش رو بغل کرد و بالاخره اشکاش روی صورتش ریختن
– ولی من نمیخواستم اینطور بشه ، من واقعا نمیخواستم بکهیون
– پاشو برو خونه َت و دیگه هم اینجا نیا ، واقعا دیدنت برام مثل یه عذابه
چانیول ایستاد
– ولی من …
– خفه شو پارک چانیول
——–
چانیول بیرون از در خونه روی زمین نشست.
حس اینو داشت که تمام دنیای اطرافش مثله یه هیولای گرسنه در حال هجوم آوردن به سمتش هست
عرض کوچه انگار از همیشه کمتر شده بود و دیوارهای دو سمت در حال اومدن به سمتش بودن
چانیول فریاد بلندی زد و به حالت نیمه بیهوش روی زمین سرد و سخت افتاد
_____
با تکون هایی که یه نفر به بازوش می داد چشماش رو باز کرد
هوای تاریکه اطرافش نشون می داد که شب شده
چانیول توی جاش نشست و به صورت نیمه کثیفی که توی صورتش خم شده بود خیره شد
پسر روبه روش چندبار پلک زد و با اخم میون ابروهای کوتاهش گفت
– پاشو … خیلی وقته که بیهوش همینجا افتادی و فکر کنم دیگه وقتش باشه برگردی خونه ت
– تو منو می شناسی؟!
پسر کنارش روی زمین نشست و دستی به موهای فر و درهمش کشید
– اگر از شناختنت منظورت اینه که می دونم تو قاتل دوست پسرم هستی ، آره می شناسمت
چانیول بی اختیار با ترس خودشو عقب کشید
– قاتل؟! دوست پسرت؟!
پسر برگشت و با چشمایی که به خوبی می شد ازشون نفرت رو خوند به چانیول نگاه کرد
– بیون بکهیون … دوست پسر من که تو چهارسال قبل باعث شدی توی کما بره و شش ماه قبل فوت کرد و دقیقا از دو ماه قبل تو هر دو روز یه بار داری به خونه ی دوست پسر من میای و من نمی دونم برای چی تو باید دائم به اینجا بیای
چانیول از روی زمین بلند شد
– فکر نکنم اومدنم به خونه ای که قانونا به نام پدر مادرم هست به تو ربطی داشته باشه
پسر رو به روی چان ایستاد
– به نفع خودته که از من دور باشی و دور بودن از من به معنی دور بودن از خونه ی دوست پسرم هم هست
چانیول با کف دو دست پسر رو به عقب هل داد و قبل از رفتن از اونجا سرش رو بالا گرفت و بکهیون رو پشت پنجره ی اتاق دید
برگشت سمت پسر رو گفت
– یه بار دیدمت که از اتاق بیون بکهیون بیرون میومدی ، واسه چی اونجا رفته بودی؟
– به تو ربطی نداره
– شاید می ری روحش رو ببینی
پسر بلند خندید
– انگار دیوونه هم هستی ، مگه روح وجود داره ؟
چانیول اخم کرد
– چطوری به روح اعتقاد نداری ؟
پسر شونه ش رو بالا انداخت
– از نظر من چیزی به اسم روح وجود نداره ، من فقط اونجا می رم تا خاطرات دوست پسرمو برای خودم زنده کنم
چانیول سرش رو به سمت پنجره برگردوند و لبخند عجیبی روی لباش اومد ، شاید به این فکر کرد که کسی به جز اون قادر به دیدن بکهیون نیست
صبح بعد از بیدار شدن برعکس همیشه چانیول هیچ توجه ای به ر./ص پرده ی پشت پنجره نشون نداد…اون هیچ لبخندی حتی بعد از دیدن پم نزد و کاملا عبوس از در خونه ش بیرون رفت
شاید تا دیروز چانیول به خیلی از چیزا مثل بوی گل های کاشته شده در حاشیه ی جدول خیابون و یا حتی سوت زدن یه مامور پلیس سر یه چهارراه توجه می کرد ولی از بعد ملاقاتش در روز قبل با بکهیون همه چیز به طور ناگهانی و عجیبی برای چانیول عوض شده بود.
خاطراتی که در گوشه ای از ذهنش مدفون شده بودن الان همه مثل مرده های گریخته از قبر جلوی چشمش در رفت و آمد بودن و چانیول هیچ راهی در ذهنش نمی تونست برای توقف اونها پیدا کنه.
اون همه سال به سختی درس خوندن در خارج از کشور ، تلاش برای سهام دار شدن توی شرکت تبلیغات و… الان از نظرش همشون مثله یه پوشال توخالی به نظر میومدن.
چانیول حس می کرد تمام این مدت یه زندگی قاچاقی رو داشته.
سوالای زیادی توی سرش تاب می خوردن و اینقدر زیاد و بی جواب بودن که فقط مثل یه سری نوار تشکیل شده از کلمات بی معنی به نظر میومدن
چانیول باز هم خودشو رو به روی خونه ی بکهیون پیدا کرد
ذهنش به بدنش خیانت کرده بود و مثل یه فرمانده با بی رحمی جسم و روحش رو به اونجا راهنمایی کرده بود.
نفسش رو عمیق ولی لرزون بیرون داد و وارد خونه شد

Print Friendly

41 Responses

  1. شاید بیشتر باید به فلسفه ایی توی اسم این مینی فیک بود فکر میکردم! مرگ و رویایی برابر با عشق! اینجوری میتونستم حدس بزنم بکهیون یه روحه و اصلا وجود نداره..بکهیون مردست و چانیول عاشق روحش شده اما چجوری فقط چان میتونه ببینتش؟؟چون چانیول باعث مرگ بکهیون شده؟؟ داره جالب میشه داستان رمز خاصی داشت ولی تو ریلکس و ساده هر قسمتو نقد کردی و این قسمت و قسمت قبل هممونو متعجب کردی و این خیلی خوب بود که تونستی کاری کنی برا یه لحظه مخمون هنگ کنهohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif چانیول بکهیونو کشت و این مرگ باعث شد چانیول رویایی از بکهیون بسازه…فردی که در نظر همه و در چشم همه مردست و چانیول تازه بعد از اینکه عاشقش شده میفهمه بکهیون قبلا مرده و اونم به دست خودش0_0خیلی خوشم اومدohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifخسته نباشی شمیمی به عنوان یه مینی فیک خیلی جالبه از نظر من .برم قسمت بعدیو بخونم عقبمsmile)

  2. نکنه بک داره خالی میبنده..شاید زندست و داره بااین کاراش چانو عذاب میده؟؟ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifجدی نگیر روزه مخمو خالی کرده فرضیه ای بود که اومد و رفت..ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifمچکرohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  3. من تحلیلای تیزرا رو خوندم به اندازه کافی گیج بودم الانم که اینو خوندم گیج تر شدم کلا مخم داره سوت میکشه
    ممکنه دوس پسر بک میران رو برده باشه؟اما اونکه خونه شو نمیدونه :/
    خسته نباشی

  4. لایک داری عزیزم…
    عالی بود در کلsmile)
    دوست پسر بکهیون؟؟؟؟کی میتونه باشه؟حدسی ندارم…
    بک از بس معروفه کاپل فرعی زیاد دارهohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif

  5. وای.ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
    خیلی بد بوووود.ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
    منظورم اتفاقی که بین چان وبکی افتاده، بود.ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
    دوست پسر بکی؟ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifموهای فرفری؟ ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifچن؟؟؟؟؟ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/g022.gif
    خیلی خوب بود.ohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif
    فایتینگohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfanfiction.top/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  6. چییییییییییییییییی؟؟؟
    شوهر من مرده؟؟؟
    جدییییییییی؟؟؟
    خدااااااااااا…اهههههههههه…چراااااااااا؟؟؟
    عالییییییییییییییی بوووووود…
    ولی چانیول چرا یادش نمیاد؟؟؟؟
    دوست پسر بکهیون کیه؟؟؟چرا نمیتونه ببینتش؟؟؟
    خیلی سوال تو ذهنمه…
    خسته نباشی عشقم…
    بوس بوس…

  7. عرررررررررررر چه سرنوشتیییییییT.Tجدی بکهیون حق داره اگه نبخشه چانو:”(بیچاره پسریم:”(((
    اون یارو مو فرفریه کی بود؟؟؟مشکل درست نکنه واسه چان-_-
    خسته نباشی شمیم بانو^.^پرفکتتتتت:”)))))

    .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *