fanfiction Death+Dream=Love ep5

سلام ، قسمت پنجم از مینی فیک “مرگ+رویا=عشق”

 

برعکس همیشه این دفعه بکهیون روی مبل های طبقه ی همکف که با پارچه های سفید پوشیده شده بودن نشسته بود

چانیول کنارش نشست و بی اختیار دوباره بغض توی گلوش نشست

بکهیون بهش گفت :

– واسه چی دوباره اینجا اومدی؟ مگه نگفتم نمی خوام ببینمت

– من نمی خواستم بیام ولی نمی دونم چی شد که باز اینجا اومدم

– حیف نمی تونم خرید کنم وگرنه حتما یه قفل می خریدم و قفل در رو عوض می کردم

چانیول با همون لحن آروم قبلش گفت

– خانوم چویی هم مرده نه ؟

بکهیون کش و قوسی به بدنش داد

– درسته ، انگار با ارواح میونه ی خوبی پیدا کردی ، ببینم روح پادشاه سوجونگ رو هم می بینی؟

چانیول پلک زد و اشک روی صورتش ریخت

– تو مُردی پس تو باید بهتر از من از روح ها خبر داشته باشی

بکهیون گردنش رو به یه سمت کج کرد

– الان داری اشک تمساح می ریزی که مثلا دل من به حالت بسوزه؟

اشکای بیشتری روی صورت چانیول ریختن

– اشکام دست خودم نیست ، شاید چون فهمیدم اونی که دوستش دارمو خودم قبلا کشتم ، دیگه اختیار احساساتم دست خودم نیست

بکهیون به آرومی پلک زد و لبخند کمرنگی روی لباش اومد

– واسه چی منو دوست داری ؟!

چانیول به سمت بکهیون چرخید و مستقیم به صورتش خیره شد

– چون با خیلی از آدمای دیگه ای که می شناسم و دیدم فرق داری ، چون وقتی پیشتم به طرز عجیب یا شایدم مسخره ای احساس آرامش می کنم ، چون تو خودتی و شبیه به یه جعبه ی قفل شده می مونی که حسی درونم می گه باید هر طور شده درشو باز کنم

– بهت تبریک می گم ، اگه قاتل نمی شدی می تونستی یه نویسنده ی درجه سه بشی

– قبل از این که بمیری شغلت چی بود ؟ منظورم اینه که چیکار می کردی

– دانشجو بودم، دانشجوی هنر

– چه شاخه ای ؟

– می خواستم برم موسیقی

– می دونی ، خیلی وقت پیش گیتار می زدم ، قبل از این که تو رو بکشم

– واسه چی داری اینا رو به من می گی؟

– واسه این که کس دیگه ای رو ندارم بهش بگم

– چقدر خلی که می خوای تنهاییت رو با یه روح پر کنی

چانیول لبخند تلخی زد و از سرجاش پاشد

– می خوام بیام اینجا زندگی کنم … قانونا این خونه به نام مادر پدر منه و با نبود اونا اینجا به من می رسه

بکهیون نفس عمیقی کشید

– واسم اهمیتی نداره

——-

همه چیز سریع انجام شد ، در واقع چانیول از وسایل خونه َش کمترین ها رو آورد و توی اتاق طبقه ی سوم که معلوم بود برای مهمان بوده وسایلش رو گذاشت

پم نگاهی به اطرافش کرد و گفت

– اینجا کجاست؟ چانیول ، پَم اینجا رو دوست نداره

چانیول خندید

– سعی کن اینجا رو دوست داشته باشی پَم ، از این به بعد اینجاییم

بیرون رفت و از پایین به بالای نرده ها نگاه کرد

جرات اینکه به اتاق بکهیون بره رو نداشت ، می‌ترسید اون کلا دیگه حاضر به دیدنش نباشه

توی هال رفت و پارچه های سفید رو از روی مبل های کرم قهوه ای برداشت و سعی کرد کمی گرد و خاک اطراف رو بگیره ولی نتیجه َش فقط وارد شدن گرد و غبار به گلوش و سرفه ی شدید بود

– بیخود تلاش نکن ، اینجا سالهاست تمیز نشده

چانیول برگشت و به بکهیون که مثلا همیشه یه تیشرت سفید رنگ و شلوار لی طوسی به پا داشت نگاه کرد

– ولی اینطوری مریضی می…

بکهیون اَبروش رو بالا انداخت

– دیدی؟ یادت رفت به من یه روحم و روحا مریض نمیشن البته الان که خودت اینجایی یه کم وضع فرق داره ، هرچند واقعا دلم نمی‌خواد هی دور و برم ببینمت و بهتره بیشتر توی اتاقت باشی

چانیول ناامید به سمت راه پله رفت تا به اتاقش برگرده ولی قبلش گفت

– می‌خوام کاری کنم که منو ببخشی

بکهیون با لحن کاملا عادی طوری که انگار داره یه مسئله ی خیلی ساده رو می‌گه گفت

– پس خودتو بکُش تا اینطوری بی حساب بشیم ، فقط وقتی که تو بمیری حساب من و تو به طور کامل تصفیه میشه پارک چانیول

——

میران به خونه ی روبه روش نگاه کرد دوباره به اونجا اومده بود…باورش نمی‌شد که حرفی که شنیده درست باشه

شش ماه قبل برادرش فوت شده بود و میران تمام این مدت رو به دنبال یه آدم مُرده گشته بود

ولی اون نامه ی دم در نمی‌تونست بیخود و الکی باشه ، اگر واقعا دیگه برادر و خونواده ای وجود نداشت چطوری اون نامه اونجا گذاشته شده بود؟!

مثل خیلی وقتای دیگه در خونه به صورت نیمه باز بود و میران با فشار اندکی بهش تونست وارد اونجا بشه

صدای قژ قژ کف چوبی با تق تق پاشنه ی بلند کفشش ترکیب و باعث از بین رفتن سکوت غیرعادی خونه می‌شد.

به خودش جرات داد و اسم بکهیون رو چندبار با صدای بلند گفت

چانیول توی اتاقش در طبقه ی سوم سرگرم نوشتن یه سری متن تبلیغاتی بود و به خاطر فاصله با دو طبقه اصلا متوجه صدای بلندی که در بیرون می‌پیچید نبود.

در اتاقی که در طبقه ی اول بود رو باز کرد ولی به جز یه اتاق غبار گرفته با دو کمد دیواری قدیمی و پرده های نیمه افتاده و تخت خواب دو نفره در میان اتاق ، هیچ چیز دیگری نبود.

از پله ها بالا رفت و در اتاق طبقه ی دوم رو باز کرد ولی اونجا هم فقط یه سری کارتون های بسته بندی و بعضی ها باز شده قرار داشت و دور و اطراف لباس هایی به صورت پراکنده بودن ، انگار که اونجا حالت انباری داشته باشه

چندبار نفس کِشید تا ریتم تنفسش که به خاطر بالا رفتن از پله ها نامنظم شده بود کمی به حالت عادی برگشت

دوباره و دوباره پله رو گذروند و توی طبقه ی سوم ایستاد

صدای نامفهومی از توی اتاق میومد

میران نفسش رو توی سینه حبس کرد ، ینی کسی اونجا بود؟!

بازدمش رو لرزون بیرون داد و به طرف در رفت و با احتیاط زیادی اونو باز کرد

چانیول به محض باز شدن در سرش رو بالا گرفت و با قیافه ی متعجبه میران روبه رو شد

سرپا ایستاد

– تو اینجا چیکار می‌کنی؟

میران هاج و واج مونده نگاهی به چان و نگاهی به اطراف اتاق و دوباره نگاهی به چان کرد

– من؟! من اومدم دنبال داداشم

چانیول ایستاد و به سمت میران رفت

– داداشت؟!

سرش رو تکون داد

– اوهوم ، بی…بیون ب…بکهیون داداشم

چانیول برای چند لحظه سرجاش خشکش زد

میران خواهره بکهیون بود؟! پس چرا اون هیچوقت هیچی نشنیده بود؟! چطور همچین چیزی امکان داشت؟!

مثل آدمایی که توی خواب راه برن پشت سر میران از اتاق بیرون رفت و هر دو به طبقه ی همکف رفتن

میران دست به سینه روبه روی چانیول ایستاد

-شما چه ارتباطی با برادرم دارید؟

-پدر و مادر من از آقا و خانوم بیون طلبکار بودن و به خاطر بدهیشون این خونه به حراج بانک گذاشته شده بود ولی آخرش باز هم پدرم صاحب اینجا شد و الانم من توی این خونه هستم

– شما اون برگه رو برای من گذاشتید؟

چانیول تعجب کرد

-برگه؟!

– همونی که توی اتاق بکهیون بود

– من برگه ای برای کسی نذاشتم

– پس کی اون برگه رو گذاشته؟

– من خبرم ندارم کی برای شما برگه گذاشته میران شی و یا اصلا شما در مورد چی صحبت می‌کنید الانم تنها چیزی که می‌دونم اینه که شما بی اجازه وارد یه ملک شخصی شدید

میران با عصبانیت زیادی به سمت در رفت و گفت

-من هر طور شده از همه چی سر در میارم چانیول شی

**

– اون باز هم برمی‌گرده

چانیول به سمت بک برگشت

-میران خواهر توئه؟

– می‌شناسیش؟

– یه طورایی آره ، اون واقعا خواهرته؟!

بکهیون شونه َش رو بالا انداخت

-خواهر ناتنی

– بکهیون

– هوم؟

– چرا هیچوقت بیرون نمی‌ری؟

– یه روح بیرون چه کاری می‌تونه داشته باشه؟

– ولی بالاخره بهتر از بودن دائم میون این چهاردیواری هست

– پارک چانیول اگه نقشه کِشیدی با این کارت منو وابسته ی خودت کنی بهتره از خواب بیدار شی

چانیول با تعجب به رفتن بکهیون به سمت پله ها نگاه کرد ، چطوری می‌تونست این پسر رو کمی به سمت خودش جذب کنه؟!

**

بعدازظهر بود و نسیم خُنکی بوی بوته ی گل سرخ پایین پنجره رو به توی اتاق میورد

بکهیون طبق عادت همیشگیش روی لبه ی پنجره نشسته بود و باز هم داشت به رفت و آمد آدم ها نگاه می‌کرد

چانیول آروم ضربه ای به در زد و وارد شد

برای اولین بار ترسش رو سعی کرد کنار بذاره و پیش بکهیون لبه ی پنجره بشینه

بکهیون با تفریح به صورت ترسیده ی چانیول نگاه می‌کرد و درعین حال سعی می‌کرد بهش توی نشستن کمک کنه

وقتی که بالاخره تونست بشینه نفسش رو با آسودگی رها کرد

بکهیون خندید

-تو واقعا ترسویی

چانیول سعی کرد با گذاشتن دستش روی شونه ی بکهیون تعادلش رو حفظ کنه

-این لبه زیادی باریکه

– اینقدر غُر نزن پارک چانیول

چانیول وقتی بالاخره تونست تعادلش رو به دست بیاره دستش رو از روی شونه ی بکهیون برداشت و غرولند کردنش رو تمام کرد

-چرا همیشه به مردُم نگاه می‌کنی؟

– چون اونا بهم حس زندگی می‌دن

– بهت حس زندگی می‌دن؟!

– نگاه کردن بهشون منو یاد این می‌ندازه که هنوزم زندگی توی این کره ی خاکی درجریانه و حتی اگه من یه روح باشم بازم چیزی به اسم زندگی توی من هست و هنوزم می‌تونم توی این کره ی خاکی باشم هرچند شاید این بودنم موقت باشه ، اونا منو یاد زمانی که زنده بودم می‌ندازن ، وقتی بهشون نگاه می‌کنم خیلی چیایی که یادم رفته رو می‌تونم دوباره به یاد بیارم ، چیزایی مثل بوی غذا ، حس درد ، طعم شیرین پشمک ، حتی شوری عرقه روی صورت…اونا منو یاد خودم می‌ندازن

چانیول هیچ جوابی نداشت تا در پاسخ به حرف های بکهیون بگه

اون خودش مقصر وضعیت الان بکهیون بود و همینم باعث می شد تا حس عذاب وجدان مثل مار توی وجودش چمبره بزنه و لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر اونو از درون با نیشش آزار برسونه.

بکهیون لبخند زد و نگاهش رو به پسر جوونی داد که کمی دورتر پشت دکه ی غذا فروشی ایستاده بود

چانیول با دنبال کردن رد نگاهش خیلی زود تونست دوست پسر سابق بکهیون رو تشخیص بده ، بی مقدمه پرسید

– خیلی دوستش داشتی؟

– نمی دونم ، اون تنها کسی توی زندگیم بود که بهم اهمیت می داد

– پس چون تنها بودی دوستش داشتی ؟

– نمی دونم ، شاید …

– پس کنارش خوشبخت بودی

– من هیچوقت کنار هیچکس خوشبخت نبودم ، حتی کنار خودم

– ولی تو بقیه رو توی زندگیت داشتی ، حتی همین که اونو داشتی ، یکی که بهت اهمیت بده و دوستت داشته باشه خودش معنی خوشبختیه

بکهیون به چهره ی گرفته ی چانیول نگاه کرد

– به نظرت همین که آدمها همدیگه رو داشته باشن کافیه؟

– به نظر من کافیه

– ولی نیست … وقتی با وجود داشتن بقیه در کنارت بازم حس پرنده ی زندونی تو قفس طلایی رو داشته باشی بازم خوشبخت نیستی

چانیول از لبه ی پنجره توی اتاق اومد و به سمت در رفت

– خوشبختیو باید خودت بسازی، کاری رو که خیلی وقته یادم رفته

 

راستی دوستان اول سایت مجله قرار گرفته ، حتما بخونیدش ، کلی وان شات خوشگل خوشگل داره

یک وان شات هم از بنده هست

Print Friendly

39 Responses

  1. اولا که پوستر چقدر قشنگهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifحرف های بکهیون راجب احساساتش ،اخرای داستان دوست داشتمsmile)) پس میران خواهر ناتنی بکهیونه! جالبه که میران نمیبینتش:/// امیدوارم بکهیون کمی نرم تر بشه! اونجایی که به چانیول گفت پس خودتو بکش تا اینطوری به حساب شیم :|||| به نظر منم تنها راه بی حساب شدن با این بکهیون همینه ! نمیدونم چرا یاد یه فیلم عاشقانه خارجی افتادم 0_0شوهر زنه مرده بود و زنه نمیتونست اونو ببینه ولی حسش میکرد و بعد رفت پیش یه زن دیگه که روح شوهرشو وارد بدن خودش کرد تونست باهاش حرف بزنه0_0زیادم فیلمو یادم نیست فقط صحنه های اخرو یادمه چون وقتی بچه بودم دیدم 0_0 داستان حس و دید دیگه از عشقو میگه من دوسش دارم خسته نباشی برفی ببخشید که دیر دیر میخونمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufF.gif

  2. همین الان فیکو خوندم … بکی مرده ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifهیچ ایده ای ندارم که قراره چه اتفاقی بیوفته … خودکشیه چانیول که یجورایی کلیشه ایه … بکم که قرار نیست تا ابد یه روح سرگردون بمونه یا شایدم باید چان خودشو بکشه به هر حال بک گفت فقط وقتی خودشو بکشه میبخشتش … آآآآآآآآآه نمیدونمممممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif
    ولی خیلی قشنگه واقعا جذابه خیلی دوسش دارم مرسییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  3. الهی دلم برای چان بیشتر از بک میسوزه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif مخصوصا الان که عذاب وجدان دارهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    میگم زمانی روح سرگردون میشه که توی کما باشه یا کارنیمی تمومی داشته باشه الان بک ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif باز گیج شدمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
    من میگم چان برای اینکه بک ببخشدش خودکشی میکنه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifو اون دنیا بهم میرسنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuh3.gif
    خوبه بک تنها نبوده همکارم داشتهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif من به دوس پسرشم مشکوکمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/hamwheelsmilf.gif

  4. یا جد السادات بک روحه چانم باهاش میحرفه ؟ وای وقتی بک اونجوری از زندگی تعریف میکرد واقعن خوشحال بودم که نمردم
    حالا چرا روح بک مونده تو اینجا ؟ ممم کنجکاوم
    ممنون خیلی خوب بود

  5. شاید بک یتو گما باشه به خاطر همین روحش هنوزم سرگردونه! شاید امکان این که به زندگی برگرده بعد از این که عشق واقعیش و پیدا کنه وجود داشته باشه!
    خیلی خوب بود ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  6. یا عیسی مسیح…
    چویی هم روح بید؟؟؟ااااا…
    بنظرم نامه رو دوست پسره نوشته…
    چان یه چیزایی میگه… واسه روح چی میخواد جبران کنه وقتی که خیلی دیر شده؟؟؟والا…
    عالیییییییییییییییی بوووووووووود…
    خسته نباشی عشقم…
    بوس بوس…

  7. پس خانم همسایه هم روح بوده!!!! چه همکاری مشتی ای هم داشت با بک!!!
    نامه کار بک بود؟
    میتونه اجسامو لمس کنه و توشون تغییر ایجاد کنه؟
    اگه میتونست دلش برای حس درد تنگ نمیشد نه؟
    معمای نامه ی میران چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *