هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Death+Dream=Love ep6.END

سلام به همه ، قسمت آخر از مینی فیک “مرگ+رویا=عشق” رو براتون آوردم

بعد از اتمام کارش مثل خیلی وقتای دیگه توی خیابون روبه روی پنجره ی اتاق بکهیون ایستاد
تصویرش وقتی که لبه ی پنجره می نشست و پاهاشو توی هوا تکون می داد دوباره براش زنده شد
چقدر همیشه به خاطر این کار خطرناکش دعواش می کرد.
به تاریکی اتاق خیره شد
چقدر بعد از رفتن بکهیون همه چیز تلخ و ناراحتت کننده تر از قبل شده بود.
بکهیون به اون بال پرواز می داد ، شوق دویدن و زندگی می داد و حالا خیلی وقت بود که منبع زندگیش خاموش شده بود.
چقدر دلش می خواست دوباره می دیدش ، دوباره اون چشمای بازیگوش و صورت بچه گونه رو می دید.
به خوبی می دونست که بکهیون هیچوقت عاشقش نبود و اون رو تمام و کمال به چشم یه دوست پسر نمی دید ولی با وجود تمام اینها همین که می دونست اون توی زندگیشه و کنارشه براش کافی بود.
همین که بکهیون می گذاشت عاشقش باشه براش کافی بود.
ولی حالا سردی زیادی روی گرمای توی قلبش نشسته بود و هر روز و هر روز بیشتر از قبل بهش یادآوری می کرد که دیگه بکهیونی وجود نداره
آه عمیقی کشید و چشماش رو از چهارچوب پنجره گرفت و به سمت سوییت کوچکش در انتهای خیابون رفت
روزهای بعدی تندتر از حد انتظار چانیول گذشتن و اون هر روز بیشتر از قبل به پسر بداخلاق و بد قِلِقی که هم خونه َش شده بود عادت کرد.
تصمیم گرفته بود هر طور شده سر از کار بکهیون در بیاره و لااقل یه سری از آرزوهاش رو بفهمه و برای محقق شدنشون تلاش کنه.
اولین چیزی که بالاخره تونست بفهمه این بود که بکهیون کُلی نت موسیقی نوشته شده داشت
-دانشجوی رشته ی موسیقی بودی؟
-قبلا پرسیده بودی
-نمیشه اینقدر بداخلاقی نکنی
– تو هم نمیشه دائم مثل آدامس و یا دُم به من وصل نباشی؟
چانیول با انرژی و شادی جلوی بکهیون چهارزانو زد و با قیافه ی ذوق زده ای گفت
-هی بکهیون بیا نُت های موسیقیت رو منتشر کنیم
– ها؟!
– من یه آهنگساز خوب میشناسم میدیمشون به اونو بعدش هم منتشرشون میکنیم
بکهیون بلند خندید
-دیوونه شدی نه؟
– من دارم جدی میگم
– اونوقت قراره کی این ها رو بخونه
– من
– چی؟!
چانیول شونه َش رو بالا انداخت
-دوره های آواز رو گذروندم و سه سال هم به عنوان خواننده ی کمکی میخوندم
– ولی بازم نمیشه
چانیول خودشو به بکهیون نزدیک تر کرد و با چشمایی که تا حد نهاییشون به حالت مظلوم درآورده بود توی صورتش خیره شد
-خواهش میکنم بکهیون ، اجازه بده این کار رو بکنم
– پارک چانیول…
– لطفا بکهیون
– نه
برای دهمین بار چانیول اون تیکه از شعر رو خوند ولی بازم میران به حالت منفی سرش رو تکون داد.
وقتی که تصمیم به ساختن نُت های موسیقی بکهیون و خوندن شعرهایی که اون نوشته کرده بود تنها کسی که به ذهنش رسیده تا توی این کار بهش کمک کنه میران بود.
میدونست اون دوره های موسیقی رو گذرونده و توی ساز پیانو و ویالون مهارت داره پس وقتی پیشش رفته و بهش گفته بود یه سری از نُت های موسیقی برادرش دست اونه با وجود اینکه میران اول مخالفت کرده بود آخرش راضی شده که این کار رو انجام بده
اینطوری دیگه نیاز به وکالت از سمت بکهیون در زمان زنده بودنش مبنی بر اجازه به آهنگساز برای خواندن نُت ها نبود چرا که میران به حد کافی توی صنعت موسیقی دوست و آشنا داشت.
چانیول با حالت عصبی ای نالید
-ولی این دهمین باره
میران اخم کرد
-حتی هزارمین بار هم باشه مهم نیست چانیول شی ، تا وقتی که این تیکه رو درست نخونی باز همین وضعیت ادامه پیدا میکنه
چانیول طوری که میران متوجه نشه با حرکات چشم و اَبرو برای بکهیون که نزدیک در اتاق ضبط ایستاده بود و بهش میخندید ، خط و نشون رفت.
بعد از چندین بار دیگه ضبط بالاخره میران رضایت داد و چانیول تونست برای رفع خستگی کمی روی صندلی بشینه
-من باید یه تلفن بزنم ، تا وقتی برگردم میتونی استراحت کنی
به محض بسته شدن در چانیول سمت بکهیون برگشت
-هی بسه دیگه ، خفه شدی از بس بهم خندیدی
بکهیون نزدیک چانیول شد و برای اولین بار با دستش موهای سرش رو بهم ریخت
-بعضی وقتا خیلی بامزه میشی چانیول
چانیول از رفتار عجیبه بکهیون شوک زده فقط به حرکت مچ دستش خیره موند
شاید یخ های قلب بکهیون کم کم در حال ذوب شدن بود
-چرا اسم ترانه َت رو “مرگ+رویا=عشق” گذاشتی؟
بکهیون به نقطه ای نامعلوم روی شیشه ی اتاق ضبط خیره شد
-این رو برای چِن نوشتم…می‌دونی اون همیشه عاشق من بود و من همیشه به این فکر می‌کردم که لیاقت اون داشتن یه نفر مثل من که نمی‌تونه اون همه عشق رو بهش برگردونه نیست ، با خودم فکر می‌کردم که شاید تنها راه رسیدن ما بهمدیگه مرگ باشه ، شاید مسخره و یا حتی ظالمانه به نظر بیاد ولی من واقعا به نظرم میومد که تنها مرگ می‌تونه رویای چن رو برای بودن با من به حقیقت برسونه و باعث بشه ثمر عشقی که به من داره رو ببینه ، برای همین اسم این ترانه رو این گذاشتم ، شاید اگر هر کدوم از ما توی زندگی بعدیمون همدیگه رو می‌دیدیم اون وقت من عاشق چِن می‌شدم
قلب چانیول از شنیدن این حرفا گرفت ، نه به خاطر اینکه می‌شنید یکی دیگه هم اندازه ی خودش و یا حتی شاید بیشتر از خودش عاشقه معشوقه َش بوده ، بلکه به این خاطر که می‌تونست کاملا احساس چِن رو درک کنه ، اون تازه فهمیده بود چرا اون پسر اونطور با حس مالکیت از بکهیون صحبت کرده بود.
خیلی چیزی نگذشت که تک تِرَک خونده شده توسط چانیول با وجود اینکه یه خواننده ی جدید بود بین همه محبوب شد.
ولی مشکل اصلی این بود که چانیول دلش نمیخواست مشهور بشه و دوست داشت همیشه زندگی ساکت و بی دردسر خودش رو داشته باشه.
برای همین هم از میران خواست تا هیچ تصویری ازش منتشر نشه
راضی کردن اسپانسر اونقدرا هم سخت نبود … چویی وونگ پو دوست صمیمی و رفیق بچگی های میران اینقدر از این دختر خوشش میومد که حاضر بشه به خاطرش همچین کاری رو انجام بده
بکهیون هیچوقت فکرش رو نکرده بود که روزی اینقدر ترانه ی نوشته شده َش بین همه محبوب بشه و باید به خودش اعتراف میکرد که بیشتر این محبوبیت به خاطر چانیول بود
صدای مخملی و گرفته ی چانیول اینقدر قشنگ و دلنشین بود که هر ترانه ای رو می‌تونست به دلنشین ترین و زیباترین نواها تبدیل کنه
و البته زیبایی و تاثیرگذاری ترانه و نُتی که بکهیون نوشته بود رو هم نمیشد انکار کرد.
چانیول با لبخند خیلی بزرگی به بکهیون که ظاهرا غرق فکر بود نگاه کرد
-هی بکهیون
گردنش رو کمی چرخوند و صورتش تقریبا در 20 سانتی صورت چانیول قرار گرفت
-میدونی اگه الان توی یه فیلم و یا یه رمان بودیم باید چیکار میکردیم؟
بکهیون با کمال پرویی گفت
-تو باید من رو میبو./یدی و منم از خجالت و اینکه از بو./ه َت خوشم اومده بود گونه هام قرمز میشدن و سرم رو زیر مینداختم و سعی میکردم نگاهم رو ازت بدزدم
چانیول خنده ی آروم و کوتاهی کرد
-شایدم یه سیلی توی گوشم میزدی
بکهیون نفسش رو بیرون داد و کمی به چانیول نزدیک تر شد
-نمیدونم اینم توی فیلما و رمان هایی که میگی هست یا نه و یا اینکه چقدر تکراریه ولی کاری که الان میخوام انجام بدم رو به پای دوست داشتن و یا هرمزخرف عاشقانه ی دیگه ای نذار
با اتمام جمله َش لبای کوچیکش رو روی لبای به نسبه درشت چانیول گذاشت و بدون اینکه مکث کنه شروع به تکون دادنشون کرد
چانیول گیج و متعجب از رفتار ضد و نقیض بکهیون بدون هیچ حرکتی تا پایان بو./ه ثابت موند و وقتی که بکهیون صورتش رو عقب کِشید اونی که از خجالت سرخ شده ،چانیول بود.
بکهیون نیمچه لبخندی زد و از لبه ی پنجره توی اتاق برگشت
-دیروقته بهتره بری اتاقت و بخوابی
چانیول روی پهلوش چرخید و از پنجره ی نیمه غبار گرفته ی اتاق به آسمون مهتابی بیرون خیره شد.
حس میکرد بعد از اون بو./ه یه چیزی بیشتر از قبل توی قلبش به حرکت در اومده
به خودش گفت همچین وقتایی مردُم چی میگن؟ آدرنالین خونش بالا زده؟
شاید هنوز بعد اون بو./ه هورمون ها و سیستم عصبی بدنش به حالت نرمال برنگشته بود
توی اتاقش شروع کرد به راه رفتن ، صدای اعتراض پَم بلند شد ولی چانیول بی توجه بهش بازم به کارش ادامه داد
حس میکرد اگه یه کم دیگه بگذره قلبش از شدت تپش به مرز انفجار میرسه برای همین بی توجه به نیمه شب بودن و احتمال تعجب زیاده بکهیون به سمت اتاقش رفت
وقتی در اتاق رو باز کرد بک رو درست مثل خیلی وقتای دیگه بازم لبه ی پنجره دید
-بکهیون…
– الان نباید خواب باشی پارک چانیول؟ فکر کنم ساعت نزدیک 3 صبح باشه
– خوابم نبرد…نمیتونم بخوابم
بکهیون برگشت و بعد اومدن توی اتاق روبه روی چانیول ایستاد
-مشکلت چیه ؟
– مشکلم تویی بکهیون
پوزخند زد
-تازه شدی مثل من ، با این تفاوت که من از نفرت بهت مشکلم تویی و تو از اون حس مسخره ای که اسمشو عشق به من گذاشتی
چانیول یه کم جلوتر رفت و بازوهای لاغر بکهیون رو میون دستاش گرفت
-اون حسی که میگی نه مسخره هست نه دروغه ، من کاری ندارم که قاتلتم یا چقدر ازم نفرت داری …هرکاری هم کنم ، هرچقدر هم به خودم بگم این حس غلطه بازم احساسم بهت سرجاش میمونه و بازم بیشتر از خودم دوستت دارم
بکهیون حس کرد که چشماش دارن گرم میشن و با عصبانیت خودشو عقب کِشید و داد زد
-ولی من ازت متنفرم ، من حالم ازت بهم میخوره و دلم میخواد همین الان از این پنجره ی لعنتی پرتت کنم پایین
چانیول بی هیچ حرفی به سمت پنجره رفت و لبه َش ایستاد و دستاش رو به صورت آزاد کنار بدنش قرار داد
-اگه اینقدر ناراحتی و دارم عذابت میدم برا چی اینکار رو نمیکنی؟ همین الان منو پرت کن پایین بیون بکهیون
– نمیتونم
– میتونی فقط نمیخوای
– آره نمیخوام ، چون من مثل تو یه قاتل عوضی نیستم
– میخوام خودمو پرت کنم پایین؟
– هه این بچه بازی نیست پارک چانیول ، بیا کنار
– من دارم جدی میگم بکهیون ، اگه بخوای همین الان خودمو از همین پنجره پرت میکنم پایین و اینطور تو دیگه لازم نیست ریخت من رو ببینی
بکهیون دستاش رو توی هوا تکون داد
-اونوقت مجبورم روحت رو تحمل کنم
اشکای چانیول روی صورتش ریختن
-تو واقعا از من متنفری بکهیون ، الان میفهمم چقدر ازم بدت میاد
پاش رو عقب کِشید و قبل اینکه بکهیون قادر به انجام کاری باشه جسم چانیول بین زمین و آسمون درحال حرکت بود
با دستاش قاب پنجره رو چنگ زد و اسم چانیول رو بلند داد زد ولی چانیول هر لحظه برابر چشماش دور و دوتر شد
به جسم خودش که به کلی وسیله روی تخت وصل بود نگاه کرد
میران پشت در اتاق روی زمین نشسته بود و صدای گریه َش به گوشش میرسید
ینی واقعا مُرده بود؟ ولی نه ، قلبش داشت میزد…دکتره چی گفته بود؟ کما…آره درسته ، گفته بود اون توی کُما رفته
ولی واسه چی نمُرده بود؟؟!! برای چی اونم دقیقا سرنوشت بکهیون رو پیدا کرده بود؟؟!!
نکنه قراره اونم مثل بک چهارسال توی کما باشه و بعدش بهوش بیاد؟؟! و یا شایدم دقیقا بعد از چهار سال مثل بکهیون قرار بود بمیره.
ولی مسئله یه چیز دیگه بود…اونم اینکه چانیول نمیخواست زنده بمونه…اون میخواست بمیره ولی به جاش الان روی تخت بیمارستان بود.
بکهیون مثل آدم های مسخ شده به یه جا خیره مونده بود و به این فکر میکرد که چرا چانیول همچین کاری رو کرده؟
خنده دار بود ولی الان که بکهیون تصمیم به بخشیدن چانیول گرفته بود اون روی تخت بیمارستان افتاده بود
به این فکر کرد که اگر الان توی این وضعیت چانیول بمیره چه اتفاقی میفته؟ با وجود اینکه فکر میکرد بعد از بخشیدن چانیول دیگه روح خودش توی این دنیا نمیمونه هنوزم توی اتاقش بود
ولی اگر چانیول میمُرد چی؟ اونوقت روحش پیش اون میومد یا قرار بود اتفاق دیگه ای بیفته؟
این بازی مسخره تا کِی قرار بود ادامه داشته باشه؟
چن دوباره به تِرَک “مرگ+رویا= زندگی” گوش داد و باز هم چهره ی بکهیون جلوی چشمش اومد
خیلی خوب یادش بود که این ترانه رو بکهیون خیلی زمان قبل نوشته و به این فکر کرد که نکنه رابطه ای بین بکهیون و چانیول وجود داشته؟؟!
از سرجاش بلند شد و تلو تلو خورون به سمت بار رفت
از خیلی وقت قبل تصمیم گرفته بود زمانی که خواست بمیره با فرشته ی مرگ پیمان ببنده ، تصمیم گرفته بود هر طور شده اون فرشته رو راضی کنه که جسمش رو در اختیار روح بکهیون قرار بده.
در واقع اون هر روز و هر روز منتظر فرا رسیدن مرگش بود.
مطمئن بود که روح بکهیون به زندگی بعدی ای منتقل نشده ، اون پنجره ی اتاق که گاهی باز می‌شد و اون همه اومد و شد چانیول به اتاق بیون بکهیون همه نشون دهنده ی یه چیز بود ، اونم وجود داشتن روح بکهیون
چِن هیچوقت به روح اعتقاد نداشت ، هیچوقت به زندگی پس از مرگ اعتقاد نداشت ولی اون لحظه…اون لحظه اون دیگه کاملا به وجود چیزی به اسم روح و چیزی به اسم زندگی پس از مرگ و زندگی دوباره اعتقاد پیدا کرده بود.
دستاش رو توی جیب شلوارش فرو بُرد و توی پیاده رو شروع کرد به راه رفتن
شاید این آخرین و بهترنی کاری بود که میتونست در حق بکهیونش انجام بده
دادن جسمش به اون

4 ماه بعد : آخر پاییز
بکهیون به تقویم روی دیوار نگاه کرد
اونروز دقیقا روزی بود که بعد از چهارسال توی کما بودن برای همیشه قلبش از کار افتاده بود
توی این چهارسال اون روح چانیول رو می‌دید که هر روز و هر روز به اتاقش میاد ولی مسخره ترین چیز این بود که بکهیون دیگه نمی‌تونست چیزی و یا فردی رو لمس کنه
چانیول نه صداش رو می‌شنید و نه اون رو می‌دید
همه چیز به طرز عجیبی مسخره و پوشالی به نظر میومد.
حرفایی که بکهیون ساعت ها وقتی چانیول لبه ی پنجره ی اتاق می‌نشست بهش می‌گفت
احساساتی که اونا رو بعد از مدتها از تاریک ترین و روشن ترین زوایای قلبش به بیرون می‌کِشید و اونا رو برای چانیول بازگو می‌کرد
چانیولی که هیچ کدوم رو نمی‌تونست بشنوه
باز هم به تقویم نگاه کرد و جمله ای از متنی که قدیم خونده بود به یادش اومد
” مرگ همیشه خیلی آسان تر از عشق بوده است “
پوزخند زد ، اگه اون عاشق چانیول نمیشد الان اینقدر زجر نمیکِشید
———
خون زیادی تمام سطح بدن چِن رو پوشونده بود ، دکترها در تلاش بودن تا جلوی خون ریزی شدید بدنش رو بگیرن
راننده ی ماشین بیرون اتاق با دست توی سر خودش می‌زد و با گریه به هر فردی که با روپوش سفید از سالن رد می‌شُد التماس می‌کرد تا نذاره اون پسر بمیره.
چن به این فکر کرد که توی اون شرایط نه مادری بود که بخواد پشت در اتاق با گریه انتظار خوب شدنش رو بکِشه و با چشمای خیس از اشک براش دعا کنه و نه پدری که با قاطعیت دست های مَردونه َش رو دور شونه های زنش حلقه کنه و بهش بگه که همه چیز دوباره درست می‌شه ، بهش بگه که پسرشون دوباره پیش اونها برمیگرده
و نه هیچ دوستی بود که بالای سرش بیاد و سعی کنه با حرف زدن روح اون رو به جسمش برگردونه
هیچ دوستی نبود تا از خاطرات مشترکشون باهمدیگه براش بگه
و نه هیچ عشقی که بخواد ازش برای زنده موندن خواهش کنه
به روزایی که گذرونده فکر کرد ، به تک تک لحظاتی که توی زندگی داشته بود
به دیدن با ارزش ترین شخص زندگیش بیون بکهیون ، شخصی که بعد از مُردن مادرش تنها دارایی چن توی این دنیا محسوب میشُد
نفس هاش به خس خس افتاده بودن ولی چن هنوزم ذهنش به جای توجه به درد شدید و کم آوردن اکسیژن روی تصویر ذهنیش از یه پسر جوون و شاد با چهره ی بازیگوش قفل شده بود.
— —— ——
دستگاهی که به نشان گر ضربان قلب چانیول بود آلارم داد و بعد از چند لحظه یک پرستار سراسیمه توی اتاق اومد و با دیدن وضعیت چند دکتر و پرستار دیگه رو صدا زد
دستگاه الکتروشوک آماده شد و با هر بار قرار دادن دو صفحه ی مستطیل شکل روی قفسه ی سینه ی چانیول ، جسمش کمی از سطح تخت جدا شده و دوباره روی تخت میفتاد
هم زمان با این اتاق توی اتاقی که کمی دورتر و در بخش اورژانس بود بیمار دیگه ای که به خاطر تصادف صدمات جدی ای دیده بود به همین وسیله سعی بر برگشتش به این زندگی بود.
بکهیون در رو به سمت داخل هُل داد و با چانیول وارد سوییت کوچیک چِن شد
سوییتی که خیلی وقت از آخرین ورودش به اونجا گذشته بود
نگاهش رو به دور تا دور اتاق مربع شکل چرخوند
وسایل خطاطی(خوشنویسی کره ای) چِن جایی در گوشه ی اتاق قرار داشت
پارچه هایی که چِن با قلم و مرکب روشون خطوط زیبایی رو از شعرها و متن های کهُن نویسنده ها و شاعران مختلف دنیا و گاهی از دل نوشته های خودش می‌نوشت
به سمت پارچه ای که روی بقیه ی پارچه ها قرار داشت و نشون می‌داد آخرین نوشته ی چِن هست رفت و اون رو برداشت
چانیول به آرومی دستاش رو از پشت دور بدنش حلقه کرد
-مطمئنم اون از اینکه تو به این دنیا برگشتی خوشحاله بکهیون
بکهیون سرش رو بالا گرفت و به تصویر خودش که توی شیشه ی پنجره افتاده بود نگاه کرد ، تصویری که به جای چهره ای که سالها دیده بود الان چهره ی چِن رو منعکس می‌کرد
شروع به خوندن نوشته ی روی پارچه کرد :
سیاهی و سفیدی دو رنگ متضاد همدیگر هستند
سیاهی برای پوشانیدن خوبی ها و یا بدی ها و سفیدی برای عریانی آن ها
می خواهم یک روز تمام سیاهی های زندگیت را و بدی های سفیدی آن را از بین ببرم
تا سرانجام آنچه که باقی بماند ، جز عریانی ای زیبا از سفیدی نباشد
                                                                                               “کیم جونگده”

 

 

 

پایان

 

خوب ، اینم از قسمت پایانی این مینی فیک ، امیدوارم که دوستش داشته بوده باشید

ازتون ممنونم که این مینی فیک رو خوندید

لینک دانلود کاملش رو تا مدتی نمی‌ذارم عزیزان

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 46 نظر 24 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
monir
مهمان

پارت اخر عالی
مخصوصا حرف اخر که چن گفته بود

rental car coupon codes avis
مهمان

Hey there! I just wanted to ask if you ever have any issues with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing many months of hard work due to no back up. Do you have any solutions to prevent hackers?

overstock Coupons
مهمان

I have been browsing on-line greater than three hours nowadays, but I never discovered any fascinating article like yours. It’s pretty price sufficient for me. In my view, if all site owners and bloggers made good content material as you probably did, the net will be much more helpful than ever before.

online coupon codes american eagle
مهمان

Good website! I truly love how it is simple on my eyes and the data are well written. I am wondering how I could be notified when a new post has been made. I’ve subscribed to your feed which must do the trick! Have a great day!

Sarass
مهمان

ممنون عزیزم من تازه این فیک رو خوندم عالی و متفاوت بود خسته نباشی

anniepose
مهمان

باید بگم معرکه بود ♥__♥
اصن عالی بود مخصوصا اونجا که بک خودشو تو تن چن میبینه ♥_♥ :like: :rose: :becharkh:

FarNaz
مهمان

واقعا ممنونم اجی خیلی ممنونم ایییییی
خل شدمT_TT_TT_T

rosha
مهمان

واهاهاهاهاهاااااایییییییییی خیـ

sepid
مهمان

اصن انتظار همچین پایانی رو نداشتم….ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifچن….ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
بازم ازاین چانبکای متفاوت برامون بنویس ابجیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

Rena
مهمان
ولگرد مجازی
مهمان

ممن.ن عزیزم
خیلی قشنگ بود
مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

Nastaran
مهمان

خیلی عالی بود اشکم ر و در آورد چن عزیز دلم

Raha
مهمان

اصلا نمی دونم باید چی بگم..ّّ…فکر می کردم خیلی ناراحت شم…ولی اصلا احساس بدی ندارم از اینکه اینجوری تموم شد….
خسته نباشی نویسنده عزیز.
یه داستان متفاوت با یه پایان متفاوت تر

maryeol
مهمان

ععععععر اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری تموم شهههه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
جونگده ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
چانا احمق عوض دیوث ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif
اگه می مرد من چه خاکی تو سرم می ریختم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
الان باید بگم چانبک ایز ریل یا چانگده؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
عالییییییی بوددددد ععععععر اصلاohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

maryeol
مهمان

ععععععر اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری تموم شهههه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
جونگده ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
چانا احمق عوض دیوث ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif
اگه می مرد من چه

فرناز
مهمان
wpDiscuz