سلام دوستان بفرمایید قسمت 5 و حرفای اخر قسمت رو هم حتمن بخونید ممنون 

 

بکهیون تا نزدیک های صبح از شدت خیال خوابش نمیبرد و ذهنش پر از فکرهای عجیب و غریب میشد

بالاخره به سختی خوابش برد

 

صبح روز بعد وقتی از سرمای صبحگاهی  بیدار شد , دید که توی اتاق ویلا

 تنهاست و پتوش از روش کنار رفته

کمی اینور و اونور رو نگاه کرد و از صدای آب فهمید که  رد کننده ی جوان و

جذاب و البته بد اخلاقش  احتمالا توی دست شویه

خمیازه ی کشداری کشید , پتوشو برداشت روش انداخت و دوباره سرش رو

توی بالشت فروبرد و باز قصد خواب کرد

قبل از اینکه چشم هاش حتی گرم بشه صدای بمی بهش گفت :

نمیخوای بلند شی ؟ باید کم کم راه بیفتیم

از اینکه نتونسته باز بخوابه زیر لب غرغری کرد

 

باز چشمهاشو باز کرد و بعد از اچند ثانیه اروم بلند شد

با دیدن پسر بلند قد رو به روش که با حوله روی شونش داشت دست و

صورتشو خشک میکرد سری تکون داد و با صدای خشدار خواب الودش گفت:

صبح بخیر

 

منتظر جواب نموند و توی دست شویی رفت تا دست و صورتشو بشوره

 

وقتی صبحانه مختصری خورن دو و لباس پوشیدن , چانیول مشغول جمع

کردن وسیله هاش شد و در حالی که زیپ س.اک دستی کوچیکشو

میبست بدون نگاه کردن به بکهیون گفت :

کسی که میبرتت اسمش چارلیه … زیاد دور و برش نچرخ .. اروم بگیر تا به

مقصد برسی…زیاد باهاش حرف نزن و جلوی چشمش نباش …. برای

خودت میگم

 

بکهیون با دقت به حرفای چانیول گوش میداد

بعد از شنیدن این توصیه ها و یاد اوری اینکه اون باهاش نمیاد استرس دوباره به جونش افتاد

یه چیزی مثل ترس راه گلوشو بسته بود

به سختی پرسید :

میتونم بپرسم .. .. اسمت چیه ؟

چانیول بلند شد ایستاد و با کمی تامل گفت :

مکس

بکهیون زیر لب گفت : مکس

 

چانیول :

خب دیگه کافیه بریم که  دیرمون شده

 

از کنار بکهیون رد شد و درو باز کرد و بیرون رفت و بکهیون هم به پیرویش

 بیرون رفت

 

روکش ماشین رو برداشتن و از در حیاط بیرون اوردنش

وقتی چانیول در ویلا رو میبست بکهیون باز سوییشرتشو روی صورتش کشیده

 بود و زیر چشمی نگاهش میکرد

بکهیون یه لحظه یاد اون یک روزی که توی ویلا گذرونده بودن افتاد

سیلی ای که به اون زد , اون پیرزن همسایه با اون سبد میوه و فضولی هاش ,

و حتی شامی که خورده بودن

با اینکه زیاد مکس رو نمیشناخت  اما واقعا امیدوار بود  که بتونه باهاش بیاد

 

نمیدونست این حس دلشوره و اضطراب درونش که انقدر ناگهانی شروع شده

 بود و شدت میگرفت از کجا اومده و چرا اینجوری داره تا گلوشو میسوزونه

 

چانیول بعد از بستن در دولنگه و بزرگ .یلای کوچیک  برگشت و سوار شد

ماشین رو روشن کرد و راه افتادن

در طی مسیر هردو ساکت بودن …. چانیول بدون اینکه بدونه چرا , نگران بود

برای اولین  بار

از وقتی فهمیده بود کی مسئول بکهیونه هرلحظه چیزای وحشتناکیو تصور میکرد

تابه اون روز هرگز برای هیچ کدوم از مشتریهاش همچین حسی بهش دست نداده بود

اون یه حرفه ای بود که هرگز تا به اون روز توی هیچ ماموریتی با شکست رو به رو نشده بود

 

بکهیون اما  , بیشتر ترسیده بود

یه احساسی توی دلش مدام آلارم میداد که : نرو…یه اتفاق بد میفته

توی سکوت و بعد از گذشت تقریبا 20 دقیقه به یک منطقه خالی از سکنه رسیدن

چانیول ماشین رو سمت مسیری جنگلی هدایت کرد

از بین یک جنگل و یک راه باریک خالی و پر از پستی بندی گذشتن

وقتی مسیر جنگلی تمام شد یک راه خاکی رو ادامه دادن تا اینکه بالاخره جلوی ساحل دور افتاده ای 3 نفر رودیدن که منتظرشون بودن

بکهیون از دور دیدشون

یک مرد بلند قد ..و دو مرد تنومند

یک قایق موتوری هم کمی دورتر منتظر بود و احتمالا قرار بود بکهیون مسافر اون قایق بشه

از استرس خیس عرق شده بود

چانیول گفت :

بهت که اشاره کردم بیا بیرون

کیف پولشو برداشت و از صندوق عقب س.اک دستیش رو هم برداشت که باعث تعجب بکهیون شد

یه لحظه فکر کرد شاید مکس هم میخواد باهاش بیاد

اما سریع فهمید که چه اشتباهی کرده

مکس از دور برای اون سه مرد دستی تکان داد و قبل از اینکه به سمتشون بره

به سمت درخت بزرگی در سمت چپ ماشین رفت و بکهین تازه موتور بزرگ و مشکی رنگیو دید که اونجا پارک شده

چانیول ساک دستیشو توی محفظه پشت موتور گذاشت و بعد سمت ساحل رفت

بکهیون با چشمهاش دنبالش میکرد

مکس به مردها رسید و بعد از دست دادن با هاشون  شروع به صحبت کرد

از دور قامت بلندشو میدید که داره انگار با دست برای مرد توضیح میده که

چکار باید بکنه و اون سه مرد هم داشتن بدون هیچ حرفی به صحبت هاش گوش میدادن و هراز گاهی سرشون رو به نشونه متوجه شدن تکون میدادن

مکس از توی جیب  سویشرت مشکیش یه سری مدارک دراورد و دست یکی

از اون مردهای هیکلی داد

 

دست خودش نبود به نظرش اون مردها غیرقابل اعتماد میومدن

با اینکه اصلا چهرشونو ندیده بود اما ازشون خوشش نمیومد

 

هر لحظه انتظار میکشید یه اتفاقی بیفته

بالاخره  بعد از یه انتظار کشنده که براش 100 سال طول کشید بالاخره از دور دید که مکس داره براش دست تکون میده و اشاره میکنه که بیاد بیرون و بهشون ملحق بشه

با پاهایی که ممکن بود هر آن بلرزن و به زمین بزننش از ماشین بیرون رفت و در رو بست

دستهای یخ کرده اش رو توی هم گره کرد

و راه افتاد

کم کم چهره ها رو واضح تر دید

با دیدن نگاه چندش اور مرد قد بلند و لاغر اندامی که بین دو تا بادیگاردش ایستاده بود دلش میخواست همون موقع فرار کنه و تو ی جنگل پنها ن بشه

مردی که میدونست اسمش چارلیه بین دوتا بادیگارد با کت و شلوار مشکی ایستاده بود

خودش یک دست کت شلوار زرشکی زشت و بی قوار به تن داشت که بهش زار میزد

 

کچل بود  با چشمهای ورقلنبیده و لبهای باریک و بینی عقابی چین افتاده

با نگاه کثیفی بکهیون رو برانداز کرد و گفت :

بکهیون … امیدوارم سفر خوبی داشته باشیم

بکهیون با شنیدن لحن صدای مرد به خودش لرزید و با حس  معذبی بدون نگاه کردن به صورتش سرشو تکون داد و سعی کرد تا تقریبا پشت شونه پهن سمت راست مکس قایم بشه

 

وقتی چانیول دید که نگاه چارلی داره طولانی میشه و  بکهیون ممکنه آب بشه

گفت :

چارلی… یادت نره چی بهت گفتم … پیش پرداختت 500 تاس که بعد تحویل دادنش 500 تا هم اونور میگیری

اما……….

بعد از گفتن این حرف قدمی به چارلی که با نیشخند بهش نگاه میکرد نزدیک شد

و با لحن تهدیدی و ارومی گفت :

حتی نوک انگشتت یکی از تارهای موشو هم لمس کنه نه تنها هیچ پولی گیرت نمیاد و تا اخر عمر از کار میندازمت … خودم میام سراغت .. اونم نه تنها

با چند تا گردن کلفت….. حالیته که ؟

 

و با چشم های جدیش به چشم های زشت چارلی خیره شد

چارلی که دید مکس عصبیه و  اصلا شوخی بردار نیست قدمی عقب رفت و گفت :

باشه بابا کی با این بچه کار داره ؟ خیالت راحت باشه ..

 

روشو سمت بکهیون برگردوند و گفت :

بریم بکهیون … وقتمون کمه

و با لبخند زشتی باز به بکهیون خیره شد

چانیولبا اخم  گفت :

شما برید تو قایق بکهیون الان میاد

چارلی ابروهاشو بالا برد و گفت :

باشه.. امیدوارم بازم ببینمت  مکس

 

و با اشاره ای همراه دو بادیگاردش به سمت قایق رفت

چانیول بکهونو سمت خودش برگردون و پشت به مسیر رفتن چارلی و نوچه

هاش وایسوندش  , شونه هاشو با دست هاش گرفت و

کمی خم شد تا توی چشم های بکهیون نگاه کنه

وقتی بکهیون با چشم های ترسیده و نگرانش که شبیه گربه کرده بودنش به

مکس خیره شد ترسش سه برابر شد

چون توی اون نگاه عمیق و جدی مکس دیگه خبری از اون اعتماد به نفس صد

  در صدی همیشگیش  نبود

به جاش یه هاله نگرانی توشون موج میزد

چانیو با دیدن قیافه رنگ پریدهو مردمک های گشاد شده چشم بکهیون , برای

فرستادنش تنهایی اونم با ادمی که

از پسرای خوشگل نمیگذشت و اوازه پسر  باز بودنش به گوش همه رسیده بود دودل شد

واقعا فرستادن بکهیون جوون و ظریفه زیبا با همچین ادمی مطمئن بود ؟

این چیزی بود که از دیشب بهش فکر میکرد و خودشم خوب میدونس که جواب این سواله ” نه ” عه  ولی چاره ای نداشت

ولی سعی کرد جلوی بکهیون  این دودلیو ندیده بگیره پس گفت :

بکهیون برات مشکلی پیش نمیاد ….. فقط 8 ساعت با اونایی بعد عموت اونور تحویلت میگیره و میری خونه ….پس نترس و چیزایی که بهت گفتمو فراموش نکن

بیا اینو بگیر

بعد یه شی کوچیک مربع مشکی رنگ از جیب لباسش  دراورد و سریع و

 یواشکی توی مشت بکهیون چپوند

و ادامه داد :

این  یه پیجره ….. اگر به هردلیلی مشکلی برات پیش اومد دکمه روشو فشار بده من خودمو میرسونم

توش یه ردیابه پس نگران نباش  باشه ؟

بکهیون پیجرو نگاه کرد و توی جیب سویشرتش گذاشت

و باز به چهره مکس نگاه کرد و سرشو تکون داد

چانیول گفت :

خوبه

و روی شونه اش زد

-برو دیگه منتظرتن

بکهیون برای اخرین بار نگاهی به مکس کرد و با صدای ضعیفی گفت :

خداحافظ

قلب چانیول توی جاش لرزید

این حسو هرگز تجربه نکرده بود

توی زندگیش خیلی زیاد خداحافظی میکرد ولی این یکی انگار فرق داشت

فرق بدی هم داشت

حس مزخرفی بهش میداد

 

سرشو تکون داد و بکهیون سمت قایق روانه شد

قدم هاشو به سختی برمیداشت و به سمت سه مرد غریبه توی قایق میرفت

چند باری حس کرد از سمت جنگل سروصدایی میاد اما فکر کرد از اضطرابه

اما با صدای بلند و رسای ”  ایست… پلیس ” سرجا خشکش زد

زبونش توی دهان از شدت خشکی به سقش چسبیده بود و گلوش میسوخت

 

عین کسایی که یک هفته اب نخوردن

و بعد توی کسری از ثانیه دید که سه مرد توی قایق از توی جیب کتشون اسلحه

 هاشونو بیرون کشیدن

و بعد صدای گوش خراش شلیک  دقیقا به پشت سرش و کلی صداهای بلند و مبهم

و دلی که توی سینش ریخت

وحشت زده و بی اراده  برگشت و فریاد کشید :

مکس

و بعد صدای آشنایی که نعره زد :

بکی بدو سمت موتور

و بعد صدای شلیکی که صدای مکس توش گم شد و رو به خاموشی رفت

 ………………………………………………………………………….

 

 

*بچه ها توی این داستان قبل از اینکه بکهیون بفهمه اسم اصلی مکس چانیوله

وقتی توی فکر بکهیون اتفاقا رو میبینیم به جای چانیول اسمشو مکس مینویسم

ولی وقتی سوم شخص یا ذهن چانیوله همون چانیول رو مینویسم پس گیج نشید

 

 

و اینکه بچه ها این لینک نل منه که وانشاتا و دوتا مینی فیک سکای و کایسو دارم توش اپ میکنم . خواستید بخونید خوشحال میشم : 

https://telegram.me/sumifanfiction

 

و در اخرم مسابقه ی پوستر د ادر وان

از اونجایی که هیچ زوقی ندیدم و هیچ رغبت و استقبالی د ادر وان تا اطلاع ثانوی آپ نمیشه 

بقیه ی فیکا هم انقدر بی توجهی ببینم واقعا اپشون نمیکنم 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)