سلام عشقام خوبید؟؟؟؟؟؟

به خدا دیروز میخواستم اپ کنم ولی سرعتم داغون بود نشد

چه خبرا ؟ پوستر از عشقم Xee

لازمه یه چیزی بگم 

دوستانی که به هوای پی دی اف کامل نظر نمیدن یا نمیخونن یا هرچی زیاد امیدوار نباشن 

با این وضعیت که انقدر بعضیا راحت یه فیکو میخوان هم خودم هم بقیه نویسنده ها حالا حالا ها پی دی اف کامل نمیزاریم 

پس فعال باشید لطفا 

و من الله توفیق 

…………………….……………………………………….

با شتاب سمت بکهیون که در حال غش بود اومد :

الان میریم بیمارستان

و بازوهای بی جون بک رو با دستهاش فشرد و با عجله دنبال تی شرتش گشت

توی اون لحظه مهم ترین چیز براش برگشتن سلامت کامل بکهیون بود

بدون اینکه از خودش بپرسه چرا؟

8:

 

وقتی با عجله در حالی که بک روی دست هاش بیی حال بود از در خونه بیرون اومد ماشین لوهان جلوی پاش ترمز کرد و بلافاصله صدای عصبانی لوهان رو وقتی داشت از پشت فرمون پیاده میشد شنید :

چه غلطی داری میکنی؟

 

چانیول گفت :

حالش خیلی بده نمیشه توی خونه بمونه

سهون از سمت دیگه ماشین پیاده شد

مامور دیگه شرکت که از قضا دوست   پسر لوهان هم بود!

لوهان بازوی انیول رو گرت و با لحن هشدار دهنده ای گفت :

برگرد بالا ……. من دکترم مثلا

چانیول با اینکه میدونست بیمارستان خیلی با امکانات تر از اپارتمانیه که توش بودن ولی مجبور شد حرف لوهان رو گوش کنه

با سرعت به داخل برگشت و صدای لوهان رو که با غر میگفت :

من نمیفهمم چه غلطی داشتی میکردی؟ تو همیشه ادم باهوشی بودی چرا یهو انقدر احمق شدی؟ نگا نگا …….. پسره رو که فراری محصوب مشه انداخته رو کولش و د برو …

 

سهون سعی کرد ارومش کنه :

بسه لوهان …… خودش به اندازه کافی گیج شده

 

وقتی وارد اپارتمان شدن چانیول بک رو توی اتاق برد و روی تخت گذاشت  از اتاق بیرون اومد

  لوهان با اخم بهش تنه ای زد و با کیفش داخل شد و درو محکم بست

سهون کنار چانیول ایستاد و گفت :

به دل نگیر ….امروز با یه خبر بد حالش خراب شد الانم که. …..

چانیول سمت سهون برگشت :

فراری محسوب میشه؟

سهون انگار که توی خونه خودشه گفت :

بشین چانی

 

سهون هم از معدود افرادی بود که اسم اصلی چانیول رو میدونست و با اسم خودش صداش میزد

روی مبل تک نفره مقابل چان نشست و گفت :

ببین از اونجایی که تو خیلی برای من و لو ……..

اما حرفشو نیمه تموم گذاشت

قبل از اینکه چانیول بپرسه چرا حرفشو تموم نمکنه با انگشت روی بینیش بهش فهموند که ساکت باشه

شنود رو فراموش کرده بودن …..

سهون با اشاره بهش فهموند که کاغذ و خودکار میخواد و ادامه داد … انگار هیچ وقفه ای نبوده :

ازه میگفتم… از اونجایی که ما خیلی به تو اهمیت میدیم خواستم بهت بگم که خودشتو از قضیه این پسره بکش کنار ………. دردسر داره

چانیول خودکار و کاغذ رو دست سهون داد و بازی رو ادامه داد :

اره خیلی دردسره ….. دیگه از دستش کلافه شدم

و اخم هاشو توی هم کشید و منتظر به سهون خیره موند

:

تا لوهان معاینش کنه من میرم یه فنجون قهوه ای چیزی بیارم براتون

 

رفت توی اشپز خونه و دوتا قهوه ریخت . وقتی داشت بیرون میومد همزمان باهاش لوهان هم از اتاق بیرون اومد و با دیدن چهره چانیول بهش گفت :

خوب میشه….. هم یکم ترسیده هم ضعف داره هم اثرات گلوله اس ……

چانیول سرشو تکون داد و اروم گفت :

مرسی لو

لوهان سرشو تکون داد و رفت روی دسته مبل کنار سهون نشست

تا خواست چیزی بپرسه سهون بهش فهموند ساکت باشه و لوهان هم مثل چانیول سرگرم حرف های روزانه و معمولی شد و چانیول گفت :

خوب شد زود رسیدید وگرنه حماقت میکردم

لوهان ارنجشو با دست دیگش گرفت و در حالی که پاییش که از دسته مبل اویزون بود رو تکون میداد جواب داد :

این که چیز جدیدی نیست …… تو کلا احمقی

چانیول لبخند زد ……..

بالاخره سهون سرشو از نوشته اش بلند کرد و کاغذو دست چانیول داد

رو به لوهان گفت :

بریم دیگه ؟ کارمون تموم شد

وهان از روی دسته مبل بلند شد :

اره بریم ……… کلی کارای نیمه تموم دارم …… چند تا کپسول و قرص برای پسره گذاشتم بالای تختش … ساعتاشم نوشتم …. سر موقع بخوره  بهتر میشه … فقط بابت گوشش نترسونیش …… اونم کم کم حل میشه

فعلا

 

سهون هم دست لوهان رو گرفت و رو به چان گفت :

میبینمت

وقتی در اپارتمانش رو بست به سرعت روی هون مبلی که سهون نشسته بود نشست و شروع به خوندن کرد :

چان این پسری که باهاته باباش از مقامات سری و فوق العاده ثروتمنده که در سطح بین المللی فعالیت میکنه . ماهم دقیق نمیدونیم فعالیت اصلش چیه … یعنی هیچ کس نمیدونه … تحت عنوان تاجر روی کاراش سرپوش میزاره …. باباش به خاطر ترور نا موفق الان توی کماست و وکیلشون میخواست پسره رو بفرسته خارج که خطری تهدیدش نکنه اما در اصل کاشف به عمل اوردیم که وکیل خان نه تنها قصد سر به نیست کردن تنها وارث رفیقش رو داشته بلکه اون ترور هم زیر سر خودش بوده ….. نمیتونی حدس بزنی کی باهاش هم دسته …… رئیس خودمون …. متاسفم چان ولی تو الان توی خطری باید فرار کنی …… پسره که بهتر شد بفرستش بره پیش هرکی که میشناسه و پاتو از این قضیه بکش بیرون قبل از اینکه رئیس مهره سوخته اعلامت کنه ……. یه مدت بیا پیش منو لولو …….. مطمئن باش که خبرام موثقه چون  خیییلییییییییی تصادفی وقتی توی انبار دارو با لوهان بودم صداشونو شنیدم ……. ضبطشم کردم برای روز مبادا …… اون خونه امن نیست چان ….. همین امشب بیا به این ادرس :

و ادرس خونه مخفی خودش و لوهان رو نوشته بود

 

با ناباوری 20 بار نامه رو از اول تا اخر خوند

نمیتونست باور کنه همچین رکبی خورده اونم از مردی که مثل پدرش میدونست!!!

به پول فروحته شده بود …….

 

دهنش خشک شده بود …. بلند شد و از پشت پنجره خیلی نامحسوس به بیرون نگاهی انداخت

با دیدن مردی که چند بار همراه رئیس دیده بودش توی ماشین مشکی رنگ کنار میوه فروشی دلش هری ریخت!!!!

سهون درست میگفت

بازیش داده بودن

باید خودشو نجات میداد

صدای ناله ضعیفی از توی ااتاق به خودش برش گردوند

سمت اتاق رفت ……. بک هنوز بی حال بود ……. لبه تخت نشت و پرسید :

چی میخوای ؟

بک لب های سفیدش رو از هم فاصله داد :

آ…ب

چانیول گفت :

اب ؟ باشه

بلند شد و از توی اشپزخونه از شیر یه لیوان اب براش اورد

وقتی دستشو زیرگردن بک برد تا بلندش کنه حرارت بدنش نگرانش کرد ولی امیدوار بود طبق گفته لوهان حالش بهتر بشه

مطمئن بود  این پسر بچه ناز نازی چیزی از کارای باباش نمیدونه و مثل خودش قربانی شده

قربانی طمع کاری کسی که توی لبا بره خودشو بهشون نزدیک کرده بوده !

مثل خودش ……..

توی فرهنگ لغات چانیول مهربونی و دلسوزی محدوده های مشخص و آدم های مشخصیو شامل میشدن که این پسر جز هیچ کدومشون نبود …..

اما چرا انقدر ازاینکه   بین این همه گرگ , اینطور بی پناه ولش کنه  اصلا احساس جالبی نداشت ؟

وقتی لیوان رو به لبهای بی جونش رسوند تصمیم گرفت

تصمیم گرفت که حتی اگر براش دردسره ولش نکنه … چون مثل روز براش واضح بود که در اون صورت چه بلایی سرش میارن

 

به بکهیون کمک کرد که کمی لم بده

وقتی قرصش رو خورد رو بهش کرد و گفت :

ما باید از از اینجا بریم

بک کمی تعجب کرد :

میتونیم برگردیم مرز؟

چانیول نمیدونست چجوری توضیح بده :

نه ما برنمیردیم اونجا

بکهیون دستش رو روی بانداژهای گوشش گذاشت و چهره اش رو در هم کشید :

درد میکنه …… پس کجا میریم؟

چانیول گفت :

ببین ….. توضیح نخواه از من …..

صداشو پایین اورد جوری که بک به سختی میتونست بشنوه :

تو از مرز رد نمیشی……….. و هیچ جایی هم نمیری متوجه شدی؟ البته اگر جونتو دوست داری با من بیا … من مجبورت نمیکنم

چهره بک نمیتونست وحشت زده تر از اون بشه

دیگه رنگ نمونده بود که از صورتش بپره

وقتی حال بدشو دید  تردید رو کنار گذاشت

باید بهش اطمینان میداد …………..دستشو اروم جلو برد و روی دست بک گذاشت

بکهیون به چشم های قدرتمندش نگاه کرد

با  اینکه میدونست که اون هم مثل خودش یه پسر جوونه ولی حسی که کنارش داشت حسی بود که بهش میگفت همه چی خوب پیش میره

چانیول گفت :

اینو بدون که الان شرایط ما با هم یکسانه … بهمون خیانت شده از سمت کسانی که بهشون ایمان داشتیم …. برای من راحت تره که بدون تو ادامه بدم ولی……… از اونجایی که میدونم چیز خوبی در انتظارت نیست با خودم میبرمت تا ته و توی این چزایی که فهمیدمو در بیارم …….. راه من خطرناکه…. میخوای با من بیای یا نه ؟

بکهیون توی چشمهاش نگاه میکرد …… مطیع , اروم سرشو تکون داد

چان گفت :

خوبه …… من شروع میکنم به جمع کردن . تو استراحت کن … برای نهار یه چیزی سفارش میدم

قبل از اینکه از ر بیرون بره بک صداش زد :

م……مکس

 

چانیول درتسش رو روی دستگیره در نگه داشت و سمتش برگشت :

چانیول ……… اسم من چانیوله

از اینکه اسمش رو به بک گفت حس خوبی بهش دست داد

چانیول دیگه مکس نبود ….. چانیول از اون به بعد خودش بود … پارک چانیول

مکس قسمتی از وجودش که رئیسش به وجود اورد …….. و خودش هم تصمیم گرفت که از بین ببرتش

 

بدون اینکه گوش بده بک چی ازش میخواست از اتاق بیرون رفت

 

بکهیون خیره به در زمزمه کرد :

چانیول….

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)