fanfiction Defector ep11

سلااااااااااااااااام به همه 

چه میکنید با امتحانا؟؟؟؟؟؟
منم به سختی درگیر میباشمممم 

با استرس شروع به ور رفتن با انگشت های دستاش کرد 

-من…. میتونم رو .. زمین بخوابم

از چک کردن کارتای حسابای مخفیش که یکی یکی توی جیبش میزاشت دست برداشت

سمت بکهیون برگشت و با تعجب بهش که داشت همه جارو نگاه میکرد به جز چانیول گفت :

چی؟؟

بکهیون دوباره بی لکنت گفت:

گفتم اگر راحت نیستی من میتونم رو زمین…

چانیول حوفشو قطع کرد:

لازم نیست…. بخواب روی تخت

خودشم تعجب کرد

چراباید زمین خوابیدن این پسر باعث ازارش بشه یا فکر کنارش شب رو صبح کردن به قلبش انقدر هیجان بده که از ترس از دست دادنش انقدر با عجله حرفشو قطع میکرد؟

دوباره خودشو سرگرم کاراش کرد

با اینکه در اتاقشون بسته بود اما با صدای بلندی که از اتاق لوهان و سهون میومد تاگردن قرمز شد

ااااخخخخ سهوووووون

سریع برگشت تا ببینه بکهیونم اون صدا رو شنیده یا نه

وقتی دید بک هم عین مجسمه با پتو تو یه دستش خشک شده و ازروی تخت داره نگاهش میکنه بیشتر قرمز شد

به محض گزشتن چندثانیه از خیره شدن به هم هر دو همزمان نگاهشونو از هم گرفتن

چانیول کاملا دست پاچه شده بود و بک هم انگار به جز هی صاف کردن پتو کاری نمیخواست بکنه

به هرحال کسی که سکوتو بینشون شکست بک بود:

من…میخوابم دیگه…شب بخیر

چانیول بدون اینکه برگرده:

اها…باشه شب..

ااااییییی سهووووووتننننن

چانیول با فریادی که حرفشو قطع کرد اب دهنشو قورت داد

درسته که اونجا خونه خود لوهان بود اما حداقل با وجود کوچیکی خونه و مهمون داشتن نباید یکم رعایت میکردن؟

فریادها لحظه به لحظه بلندترمیشد:

ای سهوووننن زودباش درررششش   بیااارررر… بکش بیروووننن ……سوختمممم

سهون با صدای خش داری بین جیغ های لوهان گفت:

لوهان….یه دقیقه اروم باش…. پاتو…پاتو ببر اونور….الان تموم میشه

لوهان دوباره جیغ کشید:

زووووودباااااااااش

جیغ و داد لوهان داشت از حد طبیعی خیلی دور میشد و به جای خجالت چانیولو نگران میکرد

حتی فکرشم نمیتونست بکنه که سهون چجوری باعث میشه لوهان اونجور جیغ بکشه

با عربده بعدی لوهان چانیول دیگه تحمل نکرد و از اتاق بیرون رفت و پشت سرش بکهیون هم بیرون دوید

چانیول محکم به در اتاق لوهان و سهون زد:

سهووون…. چیکار میکنی؟؟ لوهان؟؟

یه لحظه سکوت و بعد لوهان با صدایی که بغض داشت نالید:

چان…بیا تو

چانیول خشکش زد:

چی میگی… میگم چتونه خونه رو گزاشتید رو سرتون

سهون این بارجواب داد:

چان من دستم بنده دروباز کن و بیاتو کمک

چشم های چانیول و بک گشاد شد

بکهیون حس وحشتناکی داشت…. ناخوداگاه داشت از سهون و لوهان متنفر میشد

چرا چانیولو به خلوت مزخرف دونفرشون دعوت میکردن؟

با حرص نفسشو ازبینیش بیرون فرستاد

اما بعد فکر کرد که چرا براش انقدر مهمه دقیقا؟؟؟

کار چان افکارشو به هم ریخت

چان نفسی گرفت درو باز کرد ولی چشمهاش رو بست

با پایین کشیدن دستگیره در بک دادی زد:

نهه

لوهان و سهون متعجب به دو نفری,که با چشم بسته جلوشون ایستاده بودن نگاه میکردن

سهون:

چیکار میکنید؟؟؟

چان و بک وقتی چشماشونو باز,کردن یک دقیقه از تعجب سرجاشون خشکشون زد

پای لوهان توی دست سهون بود و انگار یه چیزی کف پاش فرو رفته بود

لوهان با چشم های اشکبار ناlید:

چان….کمک

چانیول و بکهیون وقتی ازشوک بیرون اومدن به هم نگاه کردن و بی اختیار زدن زیر خنده که با پرتاب سویی شرت لوهان به سمتشون ساکت شدن

……………………………………………………………………………………

چانیول پای خونی لوهانو گرفت و گفت: حاضری؟؟؟

لوهان دو دستا بازوهای سهونو چسبید و سرشو تو بغلش پنهان کرد:

اره

چانیول تیکه چینی گلدون شکسته شده رو گرفت و با یه حرکت سریع از پاش بیرونش,کشید

لوهان باز فریاد زد:

اااااااییییییییی

سهون مشغول بانداژ کردن پاش که شد چانیول گفت:

خب ما میریم بخوابیم

لوهان با صدای خشدار از فریادای گوشخراشش گفت:

مرسی…. شب بخیر…ببخشید

چانیول و بکهیون از اتاق بیرون اومدن و درو پشت سرشون بستن و یه بار دیگه از فکرشون خندشون گرفت

……………………………….          .   

لوهان به سهون که جلوش نشسته بود و پاشو میبست گفت:

تو تاحالا دیده بودی چان اینطوری بخنده؟؟؟

سهون اخرین چسب روی باندو زد و به پیشونیش چینی انداختت: نه

تاحالا,ندیده بودم اینجوری بخنده

……………………….

وقتی به اتاق برگشتن هنوز لبخند داشتن

برای خودشونم عجیب بود

باهم خندیدن توی همچین شرایطی

بالاخره چانیول دراز کشید روی تخت و یه دستشو زیر سرش گزاشت

پاهاشو روی هم انداخته بود و به ارومی تکونشون میداد

بک سمت دیگه تخت تا جایی که میتونست از چان و جزابیت انکارناپزیرش دور دراز کشید

زیر چشمی به چانیول که بازوهای مردونه و قویش رو با تاپی که به تن داشت در معرض دید قرار داده بود نگاه کرد

اروم و عمیق نفس میکشید و اخم وسط پیشونیش نشون میداد تو فکر فرو رفته

از اونجایی که به یمن اتفاق چند دقیقه پیش کمی یخش باز شده بود دهانشو باز کرد و خیلی محتاطانه سوال پرسید:

میگم….

چانیول دستشو از روی پیشونیش برداشت و سرشو به سمتش برگردوند

بک کمی هول شد اما ادامه داد :

از این به بعد………چی میشه….ینی…. چیکار باید بکنیم ؟

چانیول کمی تعلل کرد

خودش هم دقیق از کاری که میخواست بکنه خبر نداشت اما نذاشت این دودل بودن رو بکهون متوجه بشه :

باید دعا کنی پدرت به هوش بیاد ……….

چانیول فهمیده بود که لوهان وقتی بک رو با خودش توی اتاق برد وضعیتی که الان توش هستنو بهش توضیح داده بود و چانیول از ش به خاطر برداشتن این بار سنگین از روی شونه هاش تشکر میکرد

بک کمی بغض کرد:

اگر نیاد…….اون…اون وکیل منو میکشه نه ؟

حتی دیگه اسم وکیل رو هم نمیاورد ………

چانیول دوباره نگاهشو به سقف داد :

هی… انقدر نا امید نباش

بکهیون هم به حالت چانیول دراز کشید

سقف هیچ چیز  جذابی نداشت که دونفر اون طوری بهش زل بزنن

زیر لب گفت :

ببخشید…… سربارت شدم …شاید بهتر بود همونحا Lب مرز….. اون

گلوله به جای رد شدن از کنار گوشم به..

چانیول غرید:

بس کن

حتی فکرشم نمیتونست بکنه که توی اون آشوبی که به پا شده بود بک به جای هوای تیر واقعا اسیب جدی تری میدید

با اخم پشتشو به بکهیون کرد

طاقت دیدنش رو توی اون وضع نداشت

انقدر بی دفاع و بی پناه

از خودش ناامید شده بود که کاری به جز قایم کردن یا فراری دادنش ازش براش بر نمیاد

از اینکه خودشم توی شرایطی قرار داشت که پدرخوندش هم به خونش تشنه شده بود و برای گرفتنش ادم میفرستاد

پیش خودش فکر کرد:

چه زود مهره ی سوخته شدی پارک چانیول

بک دوباره گفت:

من باید پدرمو ببینم

چانیول انقدر سریع برگشت سمتش که متوجه فاصله کم و چشم های درشت شده بک نشد :

چیی؟؟؟؟ ینی چی ببینی؟

بکهیون کمی سرشو عقب کشید:

باید…برم بیمارستان و ببینمش…….

چانیول با عصبانیت گفت :

دیوونه شدی؟؟ فکر کردی الان پاشی بری اونجا اون اشغال میزاره تو بری پدرتو ببینی؟

نمیشه… خطرناکه

این بار بک بیشتر لجبازی کرد:

من باید پدرمو ببینم ………..اگر کاری کنن دیگه هرگز از کما برنگرده چی ؟؟ اگر بکشنش چی؟

چانیول پوزخند زد:

فکر میکنی راسا راست میری تو بیمارستان و باباتو میبینی و میای بیرون ؟ به همین راحتی؟

فکر کردی الان کل شهرو برا پیدا کردن و سر به نیست کردنت زیرو  رو نکردن ؟

بری اونجا یا اون وکیلتون دخلتو میاره یا طلبکارایی که بس نشستن بالا سر بابات که ببینن میمیره یا زنده میمونه و پولاشونو پس میده

بک با خشم روشو برگردوند :

من هرطور شده میرم…….. انتظار نداشته باش پدرم بین این همه ادم نامرد توی کما باشه و منم اینجا قایم بشم

چانیول سرشو محکم روی بالشت کوبید

بک:

تو نیا…….ولی من باید برم و میرم

چانیول لبهاشو با حرص خیس کرد:

به کی رفتی انقدر لجباز و یه دنده ای؟

بک جوابشو نداد

چانیول بعد از چند دقیقه گفت:

خیله خب……. میریم پدرتو میبینی اما با شرایطی که من میگم …….. از جایی که من میگم نزدیک تر نمیشی و هروقت گفتم بیمارستانو ترک میکنی فهمیدی؟

بک تو دلش استرس و خوشحالی رو باهم حس میکرد

سرشو به نشونه مثبت تکون داد :

ممنونم……….. این کارتو جبران میکنم برات

چانیول چیزی نگفت و پشتشو به بک کرد ………. تا چند دقیقه ی بعد صدای نفس های بک که سنگین شده بودن رو میشنید

خوابش برده بود

اما خواب به چشم های چانیول نمیومد ………باید نقشه ای میریخت تا اول بفهمه توی بیمارستان چه خبره و بک بتونه پدرشو ببینه

افکار مختلفی داشت ….. خودش و زندگیش… پدر خوندش…. ایندش……. و تازگی بکهیون هم به این افکار اضافه شده بود

نمیتونست خودشو گول بزنه که دوسش نداره

بک با اینکه مثل یه شاهزاده بزرگ شده بود در اصل توی این مسیر پر خطر  و طولانی ای که داشتن خم به ابرو نیاورده بود

توی افکار سنگین خودش غوطه ور بود که تخت کمی تکون خورد و پشت بندش دستی که به ارومی دور شکمش حلقه شد

از شدت شوکه شدن عین مجسمه توی جاش خشک شد

بک همزمان با تنگ تر کردن حلقه دستش دور شکم چانیول بیشتر بهش چسبید تا جایی که چانیول میتونست به راحتی صورتش و حتی تپش قلبش رو روی کمرش حس کنه

با کشیده شدن صورت بک روی کمرش تا مغز استخوانش مور مور شد

تا حالا کسی اینطوری بغLش نکرده بود

بالاخره دست خشک شده اش رو پایین اورد و روی دست بکهیون گذاشت

وقتی بک دستشو محکم تر دور شکمش حلقه کرد فهمید که  اونم هنوز بیداره

زیر لب با لحن مهربون و اطمینان بخشی که از خودش بعید میدونت گفت:

همه چی درست میشه

اروم دست بک رو نوازش کرد :

نگران نباش و…. بخواب

سر بک پشت کمرش کمی تکون خورد

چانیول حس میکرد باید برای  سخت ترین طوفان ها اماده بشه

هرطور شده باید از بک محافظت میکرد

حتی شده با دادن جون خودش 

Print Friendly

25 Responses

  1. من بقیه شو میخوامممممممممممممممممممممممم
    وای که چقدر آخرشو دوست داشتم
    من بقیه شو میخوامممممممممممممممممممممممممممم

  2. خعلی باحال بود انصافا من خیلی نیدوستمش ولی قسمتای قبلیش که بکی قرار بود از مرز رد شه هیجانش بیشتر بود لطفا زود زود بزار خیلی خوبه

  3. واییی دوباره میخواد هیجانی شه ممنوننننننننننننننننن اخرشاحساسی شد ……دیر به دیر میذاری ابجی…..امتحاناتم که رو اعصابن…..مرسی که اپش کردی

  4. مرسی. خیلی خوب بود.
    خخخخخ. هونهان. خیلی بامزه بود. چانبکم که چقد ذهنشون من/حرفه بدتر از من!
    الهی، بغل چانبکی میخوااااام. ای جونم.
    فایتینگ

  5. وووویییی چانبک دووووون!?
    ببکم چه دونه….همزر کوچولوم ??
    چان داره از مشنگی در میاد?
    یهتتتتتتت ?
    مرسی عخشم بابت آپ زیبا، به جا و از حق نگذریم با تاخیرت ?
    ممنون و متشکر و ارادتمند و کلا هرچی ❤❤❤
    و اینکه میزاری وکیل رو بندازم جلو سگ؟ دوست دارم جویده شدن هر کی که قصد کشتن همزرمو داره بببنم ?

  6. عاااااااااااااااااااااااااااالی بود…
    چرا انقد دیر دیر آپ میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من مردم آخه…. به فکر ما هم باش…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *