هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Defector ep6

در خدمتتونم با قسمت ششم فراری

داریم به جاهای خوب خوب میرسیم

 

صدای گوش خراش شلیک  دقیقا به پشت سرش و کلی صداهای بلند و مبهم

و دلی که توی سینش ریخت

وحشت زده و بی اراده  برگشت و فریاد کشید :

مکس

و بعد صدای آشنایی که نعره زد :

بک بدو سمت موتور

و بعد صدای شلیکی که صدای مکس توش گم شد و رو به خاموشی رفت

ترس همه وجودشو گرفت

با چشنم های گشاد شده ایستاد … برگشت و مکس رو دید که داره به سمت موتورش میدوه

با پاهای لرزونش شروع کرد به دویدن…تمام توانشو به پاهای بی جونش داد تا به مکس برسه که به سمت موتور مشکی رنگ که کنار درختها بود میدوید و تقریبا بهش رسیده بود 

یه لحظه درد وحشتناکیو کنار گوشش حس کرد و بعد جاری شدن مایع گرمی که بوی اهن میداد و حسی که توی سرش زنگ میزد

صدای وحشتناک بلندی از کنارش رد شده بود که یه لحظه فکر کرد یه تیر به سرش برخورد کرده

درد داشت …. چشمهاش داشتن از حدقه درمیومدن …. دردی که تا کوچیکترین سلول بدنشو به هم فشرد اما دست از دویدن برنداشت گوش سمت چپش به شدت میسوخت و درد میکرد …. و مطمئن بود خونریزی شدیدی داره

 

صدایی رو از خیلی دورتر شنید :

پسر بیون رو بگیرید

چشهاش داشت سیاهی میرفت و به درختی که تقریبا بهش رسیده بود و سایه محوی که داشت سمتش میومد چیزی نمیداد 

تلو تلو خورد و نزدیک بود با زانو روی زمین فرود بیاد 

که انگشتهایی رو دور بازوش حس کرد که به سمت بالا کشیدنش

با برخورد شدید باد سرد توی صورتش و هوشیاری کمی که داشت تونست بفهمه روی موتور چانیول روی قسمت باک یه وری نشسته و سرش روی دست راست چانیول که فرمونو گرفته بود افتاده و دوتا پاهاش از زیر دست جپ چانول رد شده بود

آخرین چیزی که شنید صدای عصبانی چانیول بود که میگفت :

اه چقدر تو نحسی….. تا حالا تو هیچ ماموریتی شکست نخورده بودم…لعنتی…لعنت بهت

و بعد سیاهی مطلق و حس همون مایع داغ که انگار بی پایان از گوشش بیرون میریخت

//////////////////////////////////////////////

چانیول با دیدن بکهیون یه لحظه یخ کرد

تمام سمت چپ بدنش از خون قرمز شده بود

وقتی دید دیگه توانی نداره تا به سمت موتورش بیاد و در استانه ی سقوطه سریع گاز داد و سمتش رفت و جلوش ترمز کرد … پلیسها هنوز درگیر دو مرد باقی مونده روی قایق بودن که بی وقفه بهشون شلیک میکردن 

قبل از اینکه پلیسها بریزن توی جنگل بکهیونو روی موتور مشکیش انداخت و به سرعت دور زد

با تمام توانش با دسته موتور گاز میداد و گاهی به پشت سرش نگاه میکرد

چه خوب که از قبل برنامه موتور رو ریخته بود تا با ماشین برنگرده

وگرنه الان دستگیر یا حتی کشته شده بود

از اونجایی که موتور رو لبه ی زمین جنگلی پارک کرده بود در تیررس گلوله ها نبودن

درواقع بیشتر تیراندازی متوجه همون واسطه های بدشانس بود که انگار یکیشون از پا درومده بود 

با فکر کردن به بکهیون  نگاهی به جسم بیهوشش که تقریبا توی آغوشش روی موتور بود نگاه کرد

خون بدنش لباسهای خودش رو هم خونی کرده بود

عصبانی بود … به شدت عصبانی بود

گاز بیشتری به موتورش داد و از مسیر جنگلی بیرون اومد و توی یه مسیر خاکی و فرعی افتاد

با چشمهایی که از شدت برخورد باد و خاک به صورتش ریز شده بودن

گوشیشو از توی حیبش بیرون اورد و به سختی با  وضعیتی که بکهیون روی موتورش داشت دستش رو روی شماره 2 نگه داشت

و آیفون گوشیش رو فعال کرد

با صدای اونور خط که گفت :

مکس

فریاد کشید :

لوهان… به کمکت نیاز دارم …. یه کارت شناسایی بردار و خودتو برسون به نزدیک ترین درمونگاهی که بهش میرسم… جی پی اسمو فعال میکنم … زود بیا لوهان

لوهان با تعجب گفت:

مکس چی شده؟؟؟ چی میگی؟؟؟

چانیول باز فریاد کشید:

زودبیا لوهان … باید ازم تشکر کنی که بیمارتو به بیمارستان رسوندم 

و قطع کرد

با همون جمله به لوهان فهمونده بود که چیکار باید بکنه 

حجم گردوخاکی که وارد دهانش شده بود نذاشت بیشتر از این حرف بزنه

انقدر از دست بکهیون عصبانی بود که اگر به هوش میومد و خوب میشد خودش میکشتش!! اگر به خاطر اون نبود …… هووف … در وافع بکهیون هیچ تقصیری نداشت … فقط به شدت بدشانس بود 

 

بعد از یک ربع روندن با سرعت سرسام اور  به درمونگاه صحرایی ای کنار جاده  رسید

جی پی اس گوشیش روشن بود و آرزو میکرد که لوهان هرچه زودتر برسه

موتورشو روی جک زد و بکهیونو بلند کرد و سمت در درمونگاه دوید

پرستار شیفت با دیدن پسری که با لباسهای خونی پسر دیگه ای روحمل میکرد سریع داد زد :

دکتر اورژانس رو صدا کنید و سمت چانیول دوید

سریع پرسید :

چی شده ؟

چانیول آدم آموزش دیده ای بود … درسته که هرگز شکست نخورده بود اما برای همچین روزهایی همیشه آماده بود

به پرستار گفت :

کنار جاده پیداش کردم فکر کنم خونریزی کرده

پرستار سریع بکهیون رو از اغوش چانیول به برانکاردی که پرستارا رسونده بودن منتقل کرد و با چراغ قوه اش مشغول تست کردن سطح هوشیاری بکهیون شد

مرد میانسالی به سرعت از سمت اورژانس اومد وهمونطور که جزئیاتو از پرستار میشنید برانکارد رو تا ورودی اورژانس دنبال کرد

آخرین حمله ای که چانیول از پرستار و دکتر قبل از ورود به اورزانس شنید این بود :

هوشیاریش ضعیفه …. گوش چپش آسیب جدی دیده

 

جانیول کلافه دستی توی موهاش کشید و با صدای بلندی نفسشو بیرون داد

پرستاری سمتش اومد و برگه ای دستش داد :

لطفا این برگه رو پرکنید و جزئیات رو هم بنویسید

چانیول سرشو تکون داد و برگه رو گرفت

داشت از بوی خون حالش بد میشد

از درمانگاه بیرون رفت و سا.ک کوچیکی که قبل از خداحافظی با بک روی موتورش گذاشته بد رو برداشت

داخل درمانگاه برگشت و سمت پیشخوان پذیرش رفت

برگه رو پر کرد و اسم تقلبی ای برای خودش نوشت

و به پرستار کشیک گفت :

ببخشید خانم کجا میتونم لباسامو عوض کنم ؟

پرستار با دستش سمتی از راهرورو نشون داد و گفت :

انتهای همین راهرو تابلوی دستشویی مردانه هست

چانیول تشکری کرد و سمت دستشویی رفت 

پیراهنشو دراورد و تی شرتی از توی س.اک دستیش بیرون کشید 

خونهای روی سرو گردنشو شست

آ خرین تلفنشو  به لوهان زد :

لوهان پس کجایی؟

-توی راهم چانیول تقریبا یه ساعتی طول میکشه تا به موقعیتت برسم

چانیو گفت :

خوبه …. عجله کن

-نمیگی چی شده ؟

چانیول نفس عمیقی کشید و گفت : 

پلیسا فهمیدن قراره یکیو رد کنم

درگیری پیش اومد و فکر کنم یه تیر از کنار گوشش رد شده

لوهان با تعجب گفت :

چی؟؟؟ پلیس فهمید؟؟ چطوری؟؟ اخه مگه….. ینی چی ؟

چانیول کلافه گفت :

لوهان بحث نکن تو این وضع اه…. زود خودتو برسونو و منو خلاصکن از این وضع

و تلفن رو قطع کرد … سیم کارتشو دراورد شکست و گوشیشو توی توالت انداخت و سیفون رو روش کشید 

دستاشو به لبه سینک روشویی تکیه داد و به خودش نگاه کرد

آبی به دست و صورتش زد

پیرهنشو توی سطل دستشویی انداخت .. تیشرتو پوشید  و بیرون اومد

خوشبختانه هنوز دکتر از اورژانس بیرون نیومده بود تا به پلیس زنگ بزنن

روی صندلی ای نشسته بود و پاهاشو روی هم انداخته بود و با پایی که روی زمین بود ضرب گرفته بود

بالاخره بعد از سالها!!! در کشویی درمانگاه باز شد و لوهان رو دید که وارد درمانگاه شد

لووهان پزشک بود و خوب میدونست چیکار باید بکنه

بدون اینکه نشون بده چانیول رو میشناسه سمتش اومد و گفت :

بیمار من رو شما اینجا اوردید؟

جوری صحبت میکرد که پرستار بشنوه

چانیول سرشو تکون داد و گفت :

مگه اون پسر مریضه ؟

لوهان گفت :

اره متاسفانه …….. کجاست؟

چانیول به درب اورژانس اشاره کرد

لوهان با چانیول دست داد و گفت :

واقعا ازتون ممنونم… نمیدونم اگر نبودید چه اتفاقی میفتاد.. از صبح گم شده بود و متاسفانه مشاعر درستی هم نداره

چانیول :

متوجهم

سمت پرستار رفتن و لوهان گفت :

من همراه اون سر هستم میخوام رضایت نامه امضا کنم

پرستار گفت :

کارت شناسایی لطفا

لوهان از توی جیبش کارت شناسایی جعلیشو بیرون اورد و پرستار بعد از ثبت اطلاعات توی دفتر ثبتش برگه رو سمت لوهان دراز کرد

به محض امضای دفتر چانیول از در درمانگاه بیرون رفت

به سمت ماشین ابی رنگ لوهان رفت و توش نشست و منتظر شد

از الان همه چی دست لوهان بود

سرشو تکیه به پشتی ماشین داد و چشمهاشو بست

تلفنشو توی چاه دستشویی درمونگاه انداخته بود

باید به سرعت یه گوشی و تلفن دستو پامیکرد و به رئیسش خبر میداد

بعد از حدود دو سه ساعت لوهان رو دید که دستشو زیر بغل بکهیون زده و داره به سمت ماشین میاد

بکهیون رو عقب نشوند و خودش جلو نشست

درحالی که ماشینشو روشن میکرد با خشم به چانیول گفت:

خدا لعنتت کنه …. انقدر شک کردن که مطمئنم به پلیس زنگ میزنن

خدارو شکر پسره خیلی به هوش نیس وگرنه بدبخت میشدم …. مردم که خر نیستن……. میفهمن من دکتر این نیستم

چانیول گفت :

غر نزن لوهان …… میدونی که قصدی نبود … همینطور اولین بارم بود

لوهان ماشینو به سمت جاده روند و گفت :

منم همینو میگم ….. چرا تو باید همچین سوتی ای بدی؟

چانیول خشمگین گفت :

من هیچ سوتی ای ندادم… حتما پلیس از سمت او آشغالا بو برده … تا حالا سابقه نداشت همچین اتفاقی برام بیفته

لوهان نفسشو بیرون داد و گفت :

خدارو شکر که همیشه آماده ای وگرنه یا از پای دار یا از تو قبرستون باید درت میاوردم

چانیول که انگار تازه یاد بکهیون افتاده بود گفت:

راستی این چش شده؟

و برگشت و به بکهیون که با سر باندپیچی شده و چهره رنگ پریده روی صندلی دراز کشیده بود نگاه کرد

لوهان گفت :

چیز خاصی نیست … تیر از بغل گوشش رد شده… شانس اورده بهش نخورده .. ولی..شاید یکم روی شنوایی گوش چپش اثر بذاره یا گاهی سردرد بگیره

چانیول با تاسف سرشو تکون داد

تلفن لوهان رو برداشت و شماره رئیسش رو گرفت

با شنیدن صدای :

الو؟ لو ؟ تویی  رئیسش گفت :

مکسم

رئیسش داد زد :

مکس……. خدایا شکرت فکر کردم مردی

چامیول کمی جا به جا شد و گفت :

شما … چطور؟

رئیسش غرید :

میدونم کار کدوم آشغالیه …. تو واسطه های پلیس نفوذی فرستاده بوده … مطمئنم همینه …

-نه منظورم اینه که … شما چجوری متوجه شدید؟

رئیسش لحظه ای سکوت کرد و گفت :

این از محرمانه هاس مکس… قط بدون هیچی از من دور نمیمونه

و ادامه داد :

پیش لویی؟

-بله

ریسش گفت :

پیش اون نمون …. رسیدی به سئول یه راست برو آشیانه شماره 8 .. کلیدش زیر پادریه … برات یه ماشین تهیه میکنم ولی بعدش باید یه مدت از سئول بری

چشمی گفت و در اخر پرسید :

با این پسره چیکار کنم ؟

رئیسش گفت :

نگهش دار تا من از یه چیزی مطمئن بشم….

چانول چشم دیگه ای گفت و تلفنو قطع کرد

رو به لوهان که با کنجکاوی بهش نگاه میکرد گفت :

مارو ببر آپارتمان قدیمی … این پسرم فعلا با من باید بمونه … هووووووووف … از این بهتر نمیشه

لوهان باشه ای گفت و به ماشینش دنده ای داد تا سریع تر به سئول  برسن

وقتی بالاخره ماشینش روبه روی ساختمان مسکونی بلندی توقف کرد چانیول ازش تشکری کرد و گفت :

خدا رو شکر که حداقل یه رفیق به درد بخور دااشتم

لوهان خندید و گفت:

گوشی بگیر … شمارمم ک حفظی.. هرچی خواستی به من بگو

چانیول سرشو تکون داد

س.اک دستی کوچیکشو روی شونش انداخت

در عقب رو باز کرد و یه دستشو زیر زانوهای بک و دست دیگشو زیر کمرش انداخت و بلندش کرد

وارد ساختمون شد و با اسانسور به طبقه اول رفت

جلوی در واحد 8 ایستاد و اروم با بکهیون روی دست هاش نشست و کلید رو پیدا کرد

کلید رو به سختی روی قفل فشرد و بعد از شنیدن باز شدن صدای در بکهیون رو توی بغلش جا به جا کرد و با پاش درو باز کرد

اپارتمان کوچیک و جمع و جوری بود

بازم با پاش درو بست و وارد خونه شد

یه اشپزخونه اپن کوچیک با چراغهایی اویخته از سقف و یه پزیرایی با دو سه تا دونه کاناپه و وسایل اندک , لوازم اپارتمانو تشکیل میداد

سمت در روبه روش رفت و وارد اتاق شد

بکهیون رو روی تخت دو نفره تخت گذاشت و بلند شد

کمی شونه های خودش رو ما ساژ داد و سا.کشو گوشه اتاق انداخت

چند بار بکهیونو صدا زد تا بلند شه و چیزی بخوره اما وقتی دید بیدار نمیشه اصرار نکرد

از توی یخچال بطری ابی بیرون کشید و تشنگیشو برطرف کرد

خیلی خسته بود

برگشت توی اتاق

ذهنش و روحش اشفته بودن

تی شرتشو دراورد و با همون شلوار جینش کنار بکهیون روی تخت ولو شد

ساعدشو روی پیشونیش گذاشت

برگشت و نگاهی به چهره بی رنگ بکهون انداخت

و به نفسی که از بین لبهاش در رفت و امد بود گوش داد

تا نزدیک های صبح مغز دیوانه وار فکر میکرد

فردا باید یه سر به رئیسش میزد تا بفهمه قضیه چیه

وقتی خورشید اولین پرتوش رو توی آسمون انداخت چشمهاش به ارومی روی هم قرار گرفت و به خواب ناارومی فرو رفت

 

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 53 نظر 31 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
پریما
مهمان

وای عالی بود
میشه لطفا رمزو بدید ممنون

Keivan
مهمان

ممنون نونا عالی بود
لطفا بهم رمزو [email protected]

SEPID
مهمان

ممنون ک بالاخره اپش کردی من خیلی منتظر فیکت بودم برم قسمت بعدیم بخونم خیلی باحال شد

aida
مهمان

عر
باز هم عرررررر
یعنی واقعا عررررررررررررررر
چرا این فیک انقد باحاله😭😭😭😭
مرسی واقعااا😢😢😍😍😍

maryam
مهمان

Sumi😣😭😭😭 تو که خوشحال شدی اپ نکردی کههههه😲😵 خسته شدممم گفتی زودد اپ میکنی یه فیک هم اپ کردی خب فراری رو هم اپ کن😔 من خوشحالت کردم اپ کن ترو خدا جون مادرت البته ببخشید میگم جون مادرت ترو جون سوهو وایییییی چرا سوهوووو لیدر ؟؟😨 گیج شدم ترو جون خودت اصلا اپ کننننننن😫وژدانن هم که گذشت دیگه واقعاااا دیر کردی😡😠 ناراحتم😖 ولی اگر اپ کنی نه😋

السا
مهمان

خیلی خوب داره پیش می ره منتظر ادامشیم 😃😉

mahboubeh
مهمان

بکییییی😭😢
عجب جایی تموم شد…
لطفا زودتر آپ کن
مرسییییییییی😙

maryam
مهمان
Salam😕وژدانان دیر کردی منم حق میدم بهت راستی وقتی ۲۰۲ دو نفر فیک رو خوندن و چهل تا نظره چه انتظارایی دارن هم و اهم اهم مدرسه ها شروع شده و سر ما شلوغ تر😏 به خاطر درس دیگه خیلی کم کم و دیر به دیر اپ میشه نویسنده ها دلگیر نباشین sumi man hamishe ta akhar fik bahat hastam mano beynدوستا خوبت حساب کن لطفا زودتر اپ کن عزیز دل همه بیشتر خودم😘😚😃 دوستت داریم تو بهترینی که من از اخلاق عالیت به خاطر جواب به خواننده ها واقعا ازت خوشم اومد و گفتم که حتما فیک زیبا و… Read more »
tiyam
مهمان

دلم برای بکی سوخت واقعا بد شانسه
مرسی فوق العاده بود

shi jung
مهمان

میدنی من عاشق این فیک شدم خیلی محشره خیلی خیلی خیلی

wpDiscuz