هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Defector ep9

چانبک شیپرا حاضرن ؟؟ ^^

قسمت نهم : 

تقریبا نصف بیشتر رو رو مشغول جمع کردن وسایل و مهم تر از همه داروهای بکهیون بود

بک همچنان خوابیده بود و فقط یکی دو  بار برای خوردن داروهاش یا نهار بیدار شد

چانیول ترجیه میداد بکهیون بیشتر استراحت کنه تا شب انرژی کافی رو برای همراهیش داشته باشه . امیدوار بود حال عمومیش هم بهتر بشه  پس گذاشت تا میتونه بخوابه

بکهیون نسبت به صبح تبش خیلی پایین تر اومده بود و طبق گفته خودش با اینکه گوش چپش و سرش هنوز کمی ذوق ذوق میکرد و زنگ میزد ولی درد کمتری داشت

 

چانیول دوتا سا./ک دستی کوچیکشون رو قبل از اینکه بکهیون بیدار بشه برداشت و از در خونه بیرون اومد

مهمترین چیزهاش رو یعنی کارتهای اعتباریش , کلید خونه اصلی خودش و پاسپورت و مدارک شناساییشو توی جیب سویشرتش گذاشت و زیپ جیبش رو بست

به جای پایین رفتن با اسانسور , وقتی سوار شد دکمه طبقه اخر رو فشرد

از طبقه اخر تا پشت بوم چند تا پله بیشتر فاصله نبود

اما در پشت بوم رو قفل زده بودن

هیچ وسیله ای همراهش نبود که باهاش بتونه قفل رو باز کنه پس به فکر اخرین راه حلش افتاد

از پله ها پایین اومد و یه سرو گوشی اب داد

وقتی مطمئن شد کسی توی راهرو یا اسانسور نیست روباره جلوی درب پشت بوم برگشت

اسلحه کلت کمریشو از جیب جلوی ساک دستیش بیرون کشید ……

صدا خفه کنش رو هم روش نصب کرد

کمی از درب فاصله گرفت و به قفل شلیک کرد

بوم

تیر به قفل برخورد کرد و به جز  شکستنش ,  با برخورد به درب اهنی هم صدای بلندی تولید کرد

قلب چانیول توی سینش میکوبید

هر لحظه ممکن بود یکی بیاد بیرون تا ببینه این صدای بلند برخورد فلز بهم هم از کجاس

اما از شانس خوبشون همچین اتفاقی نیفتاد

دیگه وقتو تلف نکرد

عرق روی پیشونیشو با پشت دست پاک کرد و سا./کها رو برداشت و وارد پشت بوم بزرگ شد

سمت راست ساختمون خیابون فرعی ای وحود داشت که به خیابون پشتی میخورد

موقعیتش خوب بود

چون همه کسایی که زیر نظرشون داشتن اکثرا توی خیابون رو به روی ساخمونشون مستقر شده بودن

تنها مشکل نبودن راه فرار بود

هیچ پله یا راهی برای رفتن به اون خیابون فرعی بدون بیرون رفتن از درب اصلی آپارتمان وجود نداشت

همینطور که داشت دنبال راهی میگشت چشمش به پله های فلزی ساختمان بغلی افتاد

دقیقا سمت راستش قرار داشت

به سرعت سمت لبه پشت بوم رفت

فاصله پشت بوم ساختمونی که توش بودن با ساختمون بغلی کمتر از سه متر بود

مطمئن بود خودش به راحتی با یه دور خیز میتونه بپره ولی بک …. مطمئن نبود

اونم با این حال مریضیش

ولی تا نیم ساعت هرچی گشت هیچ راه دیگه ای نبود … باید از همونجا میرفتن

اگر بک میتونست اونحا رو بپره که هیچ اگر نه ……. مطمئنا میمرد

قبل از اقدام امتحان کرد

سا/.کها رو دونه دونه به پشت بوم بغلی پرتاب کرد

لبه ی پشت بوم خودشون از ساختمان بغلی کوتاه تر بود

چند قدم عقب رفت ….. تمرکز کرد و بعد شروع کرد به دویدن

پاشو روی لبه پرتگاه گذاشت و با تمام قدرت پرید

کوچه بن بست زیر پاشو برای یک لحظه دید و بعد با شدت روی پشت بوم پر از سنگ ریزه فرود اومد

روی زمین به خاطر بی تعادلی چند تا غلت زد ولی بلند شد

بدنش به خاطر فرو رفتن سنگهای سفت نقطه نقطه درد میکرد و میسوخت و زانوهاشم کمی خراشیده شده بودن ولی مهم این بود که پرشش موفقیت آمیز بود

سریع تلفنشو دراورد و با لو هان تماس گرفت

-لو.. راس ساعت 7 یعنی دقیقا یک ساعت دیگه توی خیابون فرعی کنار ساختمون ما باش….خیابون غربی …. بعد از اولین کوچه بن بست , کنار پله های فرار

و با تایید لوهان تلفنو قطع کرد

سا/.کها رو همون گوشه گذاشت و سریع دوباره پرید

باید بکهیون رو بیدار میکرد

//////////////////////////////////////////////////////////

قربان

-بله؟

-همه افرادمون آماده ان

پوزخندی زد و جاشو روی صندلی چرخونش تنظیم تر کرد

سیگارشو رو روشن کرد و با حوصله و بی عجله دو تا پک بهش زد

با فوت کردن دود سومین کام سیگارش گفت :

امشب میرید سروقتشون… منتظر دستورم باش

خم شد و احترام گذاشت :

بله قربان

-مرخصی

با بییرون رفتن مرد , از روی صندلیش بلند شد  و پشت پنجره دفتر کارش قرار گرفت

صدای زنگ تلفنش که بلند شد باز سمت میزش برگشت و تلفن رو جواب داد :

الو؟ سلام…. بله خیالتون راحت…..امشبه….بله……. نگران نباشید فردا حتمن توی اخبار خبر پیدا شدن جنازه اش رو اعلام میکنن …….

خندید :

بله پیش پرداخت به دستم رسید ……. ممنون

تلفن رو که قطع کرد لبخندش از روی لبش ناپدید شد

پیش خودش زمزمه کرد :

نباید نجاتش میدادی چان……. نباید اون بچه رو لب مرز نجات میدادی

و با حرص پک محکمی به سیگار نصفه توی دستش زد و چشم هاشو بست

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

بکهیون؟ بکهیون؟ بلند شو باید بریم

با حس دستای چانیول که به آرومی بازوشو تکون میداد و صدای گرم و بمش آروم

چشم هاشو باز کرد

داشت خواب بدی میدید …چند بار پلک زد و بعد نگاهشو به چانیول دوخت

کنارش روی تخت نشسته بود و صداش میزد … سویشرت مشکی رنگی تنش کرده بود و کلاه نقابدارش رو تا رو چشم هاش پایین کشیده بود

دوباره صداش زد :

هی پسر……. زود باش وقت نداریم

بک آروم سرشو تکون داد و کم کم روی تخت به حالت نشسته درومد

یکم اینور اونورشو نگاه کرد و با پشت دست چشم هاش رو مالید

توی تاریک روشن اتاق چانیول فقط بهش نگاه میکرد

چطور این پسر وسط همچین دردسری افتاده بود ؟؟؟ اونم ناخواسته ؟ بهتر بود

میگفت که بک خودش مرکز همه این دردسرا بود!

بالاخره وقتی لود شدنش تموم شد رو به چانیول گفت :

 

گوش چپم…… زنگ میزنه…… خیلی کم میشنوه …… این همیشگه؟

چانیول سرشو به نشونه منفی تکون داد :

درمان میشی نگران نباش …… فقط یه شوک به پرده گوشت وارد شده پس نترس

بکهیون سرشو تکون داد و پتوشو کنار زد

چانیول هم همزمان با بک ایستاد :

فقط شلوارتو عوض کن و اینو بپوش

و یک سویشرت مثل مال خودش سمت بک گرفت

بکهیون گرفتش و گفت :

الان میپوشم

شلوار جینش رو از صندلی کنار تخت برداشت و با سویشرت از اتاق خارج شد و رفت توی دست شویی

توی خونه فقط صدای تیک تاک ساعت میومد ……..و صدای جریان برق توی وسایل برقی و الکتریکی

موج ظریفی هم توی فضا چریان داشت

موجی که بوی استرس میداد …….بوی ترس ..تشویش و نگرانی

موجی که از بدن دو پسری که توی خونه بودن بیرون میومد و روی هرچیزی که توی خونه وجود داشت مینشست

حسی که باعث میشد توی دلشون خالی بشه وتمام بدنشون گزگز کنه

با اینکه هرکدوم سعی میکرد این رو از دیگری مخفی کنه اما این موج ظریف و قدرتمند خواه ناخواه بهشون فهمونده بود که هردو میترسن

 

چه بکهیون که درست نمیدونست چی به چیه و چه بلایی قراره سرش بیاد و الان با یه پسر جوون که چند روز بود میشناختش … زخمی و سرگردون درحال فرار به ناکجا بود و چه چانیول که بعد از سالها کار کردن برای مردی که مثل پدرمیدونستش … حالا هویت جعلی مکس رو دور انداخته بود و با همه تجربه ای که جمع کرده بود داشت همراه این پسر بی تجربه و بی خبر فرار میکرد ……..

 

فراری که نمیدونست بالاخره آخرش چی میشه

بالاخره بکهیون از دستشویی لباس پووشیده بیرون اومد

مشخص بود که حالش خیلی بهتره

 

قبل از رفتن قرصش رو خورد و دنبال چانیول سمت پشت بوم راه افتاد

ساعت : 6:50

بکیهون با چشمهای گشاد شده به فاصله بین دو ساختمون و کوچه بن بست زیر پاش نگاه کرد

ترس و استرس مخلوط شده توی تنش داشت میلرزوندش و دوباره حس مریضیو وارد بدنش میکرد

با صدای لرزونی گفت :

من……..چجوری بپرم؟؟؟؟ اونم با این شلوار؟

چانیول مقابلش ایستاد:

راه دیگه ای نداریم ……..وقتم نداریم پس همه تمرکتو بزار پسر……. این تنها راهه تا از این ساختمون نجات پیدا کنیم …… من میپرم…منو ببین و دنبالم بیا..با همه قدرت و تمرکزت باشه ؟

بک سرشو با حالت نامطمئنی تکون داد

چانیول دوباره مثل صبح کمی دورخیز کرد و با فشردن پای راستش روی لبه پشت بوم با یه پرش  بلند خودش رو روی ساختمون بغلی انداخت و این بار هم مثل دفعه قبل با چند تا فلت روی سنگریزه ها متوقف شد

بلند شد ایستاد و خودش رو تکوند

به بکهیون اشاره کرد :

بپر

 

بک آب دهنشو قورت داد … نمیدونست از پسش برمیاد یانه

درسته که اون هم یه پسر مثل چاانیول بود اما بلندی و کشیدگی پاهای چانیولو نداشت

تصمیم گرفت به قدرت بدنیش که همیشه توی مدرسه زبونزد بود اعتماد کنه

 

اخم هاشو توی هم کشید و تمرکز کزد

برای اولین بار چان نگران شد….شاید باید راه دیگه ای پیدا میکرد ؟

 

اما با دیدن دویدن بک سمت خودش فهمید که برای عوض کردن تصمیمش دیگه خیلی دیر شده

 

برخلاف انتظارش بک خیلی سریع دوید و با یه پرش فرز تمام طول بین دوتا ساختمون رو طی کرد و قبل از اینکه با زانو روی سنگ های کف پشت بوم دیگه سقوط کنه چانیول سمتش دوید و گرفتش

از شدت ضرب پرتاب شدن بدن بک از پشت محکم روی زمین خورد

و داد آرومی از درد کشید

 

بکهیون که برای اولین بار آغوش نصفه و نیمه چانیول رو تجربه میکرد در عرض چند ثانیه خودش رو جمع و جور کرد

سریع از توی بغلش برون اومد و بلند شد ایستاد و با نگرانی پرسید :

چانیول…. خوبی؟

و کمک کرد تا چانیول هم بایسته

با همه درد کمرش گفت :

خوبم بریم

سا./ک دستیهایی که ظهر پنهان کرده بود رو از گوشه پشت بوم برداشت

بک سا./ک خودشو توی دستش گرفتو پشت سر چانیول اروم میدوید

صدای خرت خرت سنگهای زیر پاشون , همینطور لغزیدنشون که دویدن رو براشون سخت کرده بود باعث میشدن فکر کنن فاصله اشون تا پله های فرار انتهای دیگه بام خیلی زیاده

به پله ها که رسیدن چانیول سریع بازشون کرد و از روی نرده محافظ اونطرف رفت

چون نرده ها کمی بلند بودن دست بکهیون رو گرفت و کمکش کرد تا اون هم رد شه

موقع پایین اومدن از پله ها تمام سعیشونو میکردن تا کمترین سروصدا رو تولید کنن

وقتی به پایین پله ها رسیدن از پشت یه سطل اشغال خیلی بزرگ ماشین لوهان رو دیدن که اگزوز دودالودش بهشون هموند که روشنه و اونم تازه رسیده

چانیول ساعتش رو نگاه کرد

7:5 بود

به بازوی بک ضربه ارومی زد :

بریم

فاصله کوتاه تا ماشین روهم دویدن

چانیول همونطور که پشت سرشون رو دید میزد در عقب ماشین رو باز کرد

بکهیون سریع توی ماشین خزید و در جواب سلام لوهان که کاملا به عقب برگشته بود سلام ارومی کرد

این اولین برخورد درست و حسابیشون محسوب میشد

چان هم بلافاصله بعد از بکهیون توی ماشین نشست و درو بست :

سلام هیونگ….برو

لوهان سرشو تکون داد و راه افتاد

با دور شدن از ساختمون و پیچیدن لوهان توی خیابون اصلی چانیول سرش رو به پشتی صندلی عقب تکیه داد و نفس عمیقی کشید

این تازه اولش بود ……… اول راه خطرناکی که هیچ کدوم نمیدونستن قراره به کجا بکشه 

////////////////////////////////////////////////////////////////////

-اااااااااااااااااااااااااااااااااااه

فریاد بلندش باعث شد زیردستاش خودشونو جمع کنن

تلفن رو از روی میزش برداشت و سمت دیوار پرت کرد

اما حتی تلفن هزار تیکه شده هم نتونست خشمشو کم کنه

دستاشو سمت میز برد و با یه حرکت هرچی روش بود رو روی زمین ریخت :

احمقااااااااااااا احمقااااااااااااا…….. از پس یه بچه مریض برنمیاید؟

-ق…قربان

همونطور دست به کمر و سرخ از عصبانیت سمت صدا برگشت

چیه؟

-تلفنش رو توی آشپز خونه گذاشته ………. نمیتونیم ردشو بزنی….

فریاد کشید:

خفههههههههه شوووووووو….خفه شووووو

با نفس نفس سمت میزش برگشت و دستهاشو بهش تکیه داد

اگر فرار کرده و تلفنش رو هم نبرده پس……….فهمیده قضیه از چه قراره

چانیول از دستش پریده بود بدون اینکه بتونه اون پسربجه  رو بکشه

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Sumi

Real SUHO lover ♥AQUATICS♥☻and a real KaiSoo Shipper .... ☻ohsehunfans fiction =====> ADMIN ohsehunfanss =======> writer . suber. translator

Latest posts by Admin ♛ Sumi (see all)

Admin ♛ Sumi 40 نظر 19 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Alice
مهمان

خیلی قشنگ بود ، هیجانش خیلی زیاده ، آدم نمیدنه که بعدش ممکنه چه اتفاقایی پیش بیاد

(shi jung (나나
مهمان

وااااوووووووووووووووووووو چه اکشنننننننننن من دوست دارم این فیک را بسیار فرکت است این فیک عررررررررررررررررررررر ینی چی میشه ههههههههه عرررر مممونننننن

Hista
مهمان

این فیک رو خیلی دوست دارم مرسی خواهری

Mahya
مهمان
نغمه
مهمان
BeHIxX
مهمان

ریدم من جای اونا به خودم از ترس

SEPID
مهمان

عجب داستان پراسترسی شد….کجامیخان برن حالا..؟؟؟ناموسا پرش بک باورنکردنی بود خخخ فسقلی من..ممنون

RosExo
مهمان

من بیشتر از اونا استرس گرفتم:/
مرسی*.*

Helium
مهمان

خدارو شکر چان بکو نجات داد واقعا پر استرس و هیجان امیدوارم همه چیز بهتر بشه و زمانی نرسه که چان بگه از این کارش پشیمونه بیچاره بک واقعا ضعیفه…
واقعا باید مواظب بک باشه چان
ممنون

Narsis69
مهمان

وااااااهااااای. عالی بوووود.مررررررسی. خداقووووووت.
این یارو، رییس چانیول، تایم واقعی چان و میدونست؟ چقد عوضیه. پست فطرت آدم فرووووش.
الهی ببکم. چقد مریضه، ولی از پرش موفقیت آمیزش خوووووشم اومد. دمش گرم.
چان چقد حواسش جمعه. ای ول. احسنت بر چان و خانم نویسنده!
منتظر ادامش هستم فرزندم.
فایتینگ

tiyam
مهمان
Elena Salvatore
نویسنده

واو…
واو…..
واوووووو خدایا خیلی باحال بود!!! من تا قسمت بعد بیاد دق می کنم :/

فرناز
مهمان

واااااای چقدر شبیه فیلمهای امریکایی شده
عالی بود گلم مررررسی

LILIA
مهمان

Niceeeeeeeeeeee
☺👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

تینا
مهمان

خوبه که چان تونست اون رئیس ابله و خائنش رو فعلا دور بزنه

rani
مهمان

اوه اوه از اولین مرحله جون سالم به در بردن بقیشو خدا بخیر کنه

wpDiscuz