سلام من اومدم ^^

زوج داستان تا آخر “سکای” میمونه !!

بچه ها یه سری حرف خیلی مهم باهاتون دارم :

من اول داستانم گفتم زوج هام رو مشخص نمیکنم چون قطعا داستان ها با هم متفاوتن و جذابیت بعضی داستان ها به اینه که معلوم نباشه چه زوجی میشه … به هر حال هر کسی سبکی داره !

ولی متاسفانه یه سری ها منو مجبور کردن که بگم ، شنیدم که توی یه سری چنل ها میگن که داستانش رو نخونین چون فلان زوج نمیمونه و فلان زوج تشکیل میشه ! این واقعا درست نیست که اینجوری برخورد کنید ولی خب اونقدرا هم مهم نیست داستان خواننده های خودش رو داره :)

داستان تا آخرش سکای میمونه :))

حالا راحت انتخاب کنید که میخواید داستان رو بخونید یا نه ^^

از کسایی که تا اینجا همراهی کردن ممنونم امیدوارم تا آخر داستان همراهم بمونید .

ببخشید این قسمت کمه زود قسمت بعد رو میذارم .

منتظر نطر هاتون هستم بدونید قسمت رمزی هم در پیشه ^^

لاویا

………………………………………………………………………………………………

سهون

رفتم داخل خونه در برام باز بود ، رفتم داخل یه پسر روی مبل نشسته بود حدس زدم ییشینگ باشه تا من رو دید بلند شد ، بافت سفیدی تنش بود با یه شلوار سفید موهای مشکیش روی صورتش ریخته شده بود … واقعا زیبا و جذاب بود یک لحظه بهش حسودیم شد !

ییشینگ بهم لبخند زد و با دست به مبل اشاره کرد : سلام سهون دست از نگاه کردن من بردار و بشین

پوزخندی زدم و بی تفاوت بهش روی مبل نشستم میدونم بی ادبی بود ولی اصلا حوصلش رو نداشتم

ییشینگ : لوهان راست میگفته توی یه اخمالوی تو دل برویی

سهون:کجاست ؟

ییشینگ : الان میاد !

همون موقع لوهان از آشپزخونه بیرون اومد وسینی قهوه رو جلوم گذاشت و کنارم نشست : سلام سهونا

بهش لبخند زدم ولی لوهان اصلا نگاهم نمیکرد : لوهان من معذرت میخوام بابت اون اتفاق

لوهان خندید : سهون لازم به عذرخواهی نیست تو حق انتخاب داری ، این احساس مسخره ی من نباید جلوی عشق تورو بگیره … تو انتخابت رو کردی

سریع جوابش رو دادم : نه !

لوهان و ییشینگ با تعجب نگاهم کردن

آهی کشیدم: من هنوز انتخابی نکردم … ینی در مورد کای حق انتخاب ندارم اون … اون هم خون منه

ییشینگ با تعجب نگاهم کرد : اوه … تو عاشق برادرت شدی ؟؟

نمیدونستم چی باید بهش جواب بدم ،لوهان با اخم بهش نگاه کرد : ییشینگ من بهت توضیح میدم الان حرف زدنش سهون رو اذیت میکنه

ییشینگ خندید : خیلی خب اذیتش نمیکنم !

لوهان رو نگاه کردم دستش رو آروم توی دستم گرفتم : لوهان … معذرت میخوام دیگه نمیذارم ناراحت بشی خب ؟ جبران میکنم .

لوهان چشم هاش درخشید و لبخند زد و سرش رو پایین انداخت : سهون من واقعا احمقم … من از دست تو هیچ وقت ناراحت نمیشم هر کاری هم کنی من دوستت دارم !

خواستم حرفی بزنم که گوشیم زنگ خورد نگاش کردم بابام بود ، خواستم جواب ندم ولی ته دلم ترسیدم نکنه اتفاقی افتاده باشه

سهون : بابا

-:سهون بیا خونه باید ببینمت میدونم از دست من ناراحتی ولی من باید تو یا کای رو ببینم میدونی که اونقدر فرصت ندارم که ازم دور باشی

راست میگفت بالاخره باید میدیدمش خودم هم دلم نمیخواست دیر بشه : باشه بابا امشب میام خونه

لوهان لبخند زد ، گوشی رو قطع کردم

لوهان : میری پیش پدرت ؟

میخواستم قبلش کای رو ببینم ولی نمیخواستم به لوهان بگم : آره الانم باید برم مواظب خودت باش

از ییشینگ هم خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه کای باید میدیدمش باید میفهمیدم بعد از اتفاق دیشب حالش چطوره ، این غیر قابل انکار بود ، تپش های قلبم که با نزدیک شدن به کای بیشتر میشد … یه عطش عجیب برای دیدن کای …اینکه ببینمش و توی بغلم بگیرمش ، مشتم رو روی قلبم کوبیدم و بازم بغض کردم لعنت به من که نمیتونم این حس گناه آلود رو حتی پنهانش کنم .

زنگ در رو زدم کمی بعد کیونگسو در رو باز کرد با دیدنم لبخند زد : سلام سهون

سهون : سلام … کای خونست ؟

کیونگسو : کای خیلی وقته فقط توی خونه میمونه ولی امروز نزدیک به نیم ساعت رفت بیرون و خیلی داغون برگشت تو نمیدونی کجا رفت ؟

یه لحظه تنم یخ کرد نکنه …

سهون : ساعت چند؟

کیونگسو: یک ساعت پیش

میتونستم حدس بزنم کای اومده دنبال من … همون موقع کای از اتاق بیرون اومد

کای:کیونگی کیه ؟

“کیونگی” ؟؟؟ یعنی انقدر با هم صمیمی شدن ؟ امکان نداره … کای آدمی نبود که با کسی جز با من صمیمی باشه حتی توی این همه سال نتونسته بود خیلی با لوهان صمیمی باشه … من تنها دوست نزدیک کای بودم ، ولی از روزی که این پسر اومده .

انقدر توی افکارم غرق شده بودم که حواسم به کای که با چشم های پر از اشک نگاهش رو ازم گرفته بود نبود .

کای:کاری داشتی ؟ چیزی جا گذاشتی ؟

کیونگسو رفت داخل اتاق و مارو تنها گذاشت ، رفتم داخل و در رو بستم : اومدم ببینمت

کای:عادت هات عوض شده روزت که شروع میشه اول لوهان رو میبینی بعد منو ؟

سهون : کای  من …

کای دستش رو جلوم گرفت : سهون این خیلی مسخرست که من تورو توبیخ کنم تو حق داری هر کاری دلت مخواد بکنی!

سهون : خودتم میدونی توی دل من چی میگذره کای ولی ما نمیتونیم ، کاری از دست من بر نمیاد !

کای جلو اومد و دستش رو روی سینم گذاشت و در کمال تعجب آروم آروم منو سمت در هول داد و توی چشم هام نگاه میکرد و اشک میریخت

کای: برو بیرون

سهون : کای

کای:نمیخوام ببینمت سهون من تصمیمم رو گرفتم اینکه همدیگرو نبینیم برای هر دوی ما بهتره

باورم نمیشد کای چی از من میخواست من یک روزم بدون اون نمیتونستم ، من سال ها بود حتی مسافرت نمیرفتم تا طولانی مدت از کای دور نشم ولی اون میخواست دیگه نبینمش ، اشکم بی اختیار ریخت … کای منو بیرون انداخت و درو روم بست دستم رو آروم به در کوبیدم : کای خواهش میکنم … کای اینکارو با من نکن ، میدونی که نمیتونم نبینمت

…………………………………………….

“کای”

فقط گریه میکردم پشت در نشستم و صدای سهون رو گوش میدادم : ای عوضی … عوضی … ولی تو باید بتونی باید بری کنار لوهان !اونجا برای تو بهتره … من یه جوری با خودم کنار میام سهون حتما میتونم … حتما … آه خدای من …

کیونگسو رو نگاه کردم که جلوم نشسته و داره با گریه نگاهم میکنه

بین گریه هام خندیدم : نمیتونم نه ؟ تو هم فهمیدی من بدون اون نمیتونم این خیلی احمقانست که من انقدر ساده بهش دل بستم و حالا نمیتونم ترکش کنم .

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)