هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Destiny ep 15

سلام … بچه ها واقعا ازتون ناراحتم فقط کافیه تعداد دانلود هارو با نظرات مقایسه کنید تا دلیلش رو بفهمید .

انقدر امتحان و کار دارم که وقت نکنم فعلا رمزی کنم ولی در آینده حتما اینکارو میکنم !

 

حرف های بابای سهون باعث شد همه ی تنم یخ کنه .

-: چی داری میگی ؟؟ همین که گفتم هر چقدر میتونی براش پول ببر سهون از من میخواد که با کای برم و اون زن رو ببینم اگه اونجا لو بره که من دروغ گفتم میدونی چی میشه ؟؟ من فکر میکردم تو این مدت بین سهون و کای فاصله بیفته وقتی بفهمن با هم برادرن و عاشق همن از هم جدا میشن ولی این نقشه هم باعث نشد از هم دور بشن … دیگه نمیتونم بیشتر از این روی دروغ گنده ای که گفتم سرپوش بذارم …

حرفش تموم شد نمیتونستم اونجا بمونم سریع برگه هارو جمع کردم و از شرکت بیرون زدم و به داد و فریاد های منشی هم توجهی نکردم ، باورم نمیشد بابای سهون این همه مدت همه ی حرف هاش دروغ بوده … حال و روزی که داشتن خیلی بد بود ، ینی دلیل پدر سهون ارزش این همه دروغ رو داشته ؟ اصلا دلیلش چی بوده ؟

با حال عجیبی که داشتم برگشتم خونه و منتظر لوهان نشستم

………………………………….

“لوهان”

با سهون بیرون رفتیم حس این که سهون مال من بود عالی بود همراهم بود  ، سهون تنهام گذاشت و رفت توی یه مغازه تا برامون بستنی بخره از پنجره به قد بلند و شونه های پهنش نگاه میکردم همیشه عاشق همه چیز سهون بودم … هیچ ک.س برام جذابیت اونو نداشت ولی نمیدونم چرا انگار سهون دست نیافتنی ترین چیز توی دنیا برای منه ،  وقتی برگشت دوتا بستنی قیفی دستش بود و یه جعبه توی اون یکی دستش

سهون : بیابخور

لوهان: اون جعبه ؟

سهون : وقتی رفتیم پیش کای میبریم براش تا بخوره تو در بزن صدای تورو بشنوه در رو باز میکنه !

پکر شدم سرم رو پایین انداختم : من نمیخوام برم پیش کای

سهون با تعجب برگشت سمتم : یعنی چی ؟ کای دوستته لوهان میدونی تو چه وضعیت بدیه

چشمام پر شد و به سهون زل زدم : منو نمیبینی تو چه وضعیت بدی ام ؟؟ تو کلا هیچ وقت منو نمیبینی سهون

سهون دستی تو موهاش کشید خیلی کلافه بود سی.گارش رو روشن کرد و از پنجره بیرون رو نگاه میکرد بستنی هامون توی ظرفش آب شد … میدونستم حال اون از همه ی ما بدتره ولی من به سهون نیاز داشتم واقعا میخواستم که فقط مال من باشه

لوهان: لطفا … منو ببر خونه !

سهون حرفی نزد ماشینش رو روشن کرد و رفت سمت خونه تا برسیم حدود پنج تا سیگار کشید دیگه داشتم خفه میشدم نگه داشت جلوی در

لوهان : بسه سهون دیگه نکش

سیگار رو از دستش کشیدم و انداختمش بیرون سهون به پشتی صندلی تکیه داده بود و بی تفاوت نگام میکرد میدونستم که خیلی داغونه که هیچ حرفی نمیزنه از اختیارم خارج بود ولی سمتش خم شدم و ل.بم رو روی ل.بش گذاشتم … میخواستم حتی اگه از دستش دادم آرزوم رو انجام داده باشم . نمیخواستم برام آرزو بمونه … بو.سیدن سهون !

ب.وسه های آرومی روی لب.ش زدم سهون واکنشی نشون نمیداد فقط چشم هاش رو بسته بود ، ل.ب پایینش رو آروم بین ل.ب هام گرفتم و مک.یدمش دستام رو دور صورتش گذاشتم و صورتش رو نوازش میکرد سهون فقط این اجازه رو میداد که کاری که دوست دارم رو انجام بدم ولی همراهی ای نمیکرد … همین که بهم اجازه میداد حس خوبی بود. آروم ازش جدا شدم و نزدیک صورتش صورتم رو نگه داشتم آروم خندیدم

لوهان :دوستت دارم … عاشقتم سهون …

سهون لبخند کمرنگی زد سرم رو روی سینش گذاشتم و نفس عمیق کشیدم همه ی بوی تنش رو توی ریه هام فرستادم حس آرامش داشتم اینکه توی بغل سهونم ، انگشتام رو روی سینش میکشیدم و زیر ل.ب حرف میزدم : تو همه چیز منی سهون … قول میدم برات بهترین زندگی رو درست کنم هیچ وقت اذیتت نمیکنم برات میشم بهتر از هرکسی که فکرش رو بکنی

صدای بوق ماشینی که اومد باعث شد از حسم بیرون بیام و ازش جدا بشم بیرون رو نگاه کردم ییشینگ توی ماشینش رو به روی ماشین ما بود و بوق میزد تا سهون از جلوی پارکینگ کنار بره ، سریع از سهون جدا شدم

لوهان: من میرم سهونا مواظب خودت باش بهم زنگ بزن

سهون سرش رو تکون داد و لبخند زد : تو هم مواظب خودت باش

با سهون دست تکون دادم و رفتم پیش ییشینگ نمیدونم چرا اصلا حوصله نداشت نگاهش کردم و لبخند زدم : کار چطور بود ییشینگ ؟

جوابم رو نداد و رفت داخل خونه تعجب کردم و دنبالش رفتم ، انتظار نداشتم برای اینکه تو بغل سهون بودم ناراحت بشه چون اون میدونست من عاشق سهونم و همیشه به انتخابم احترام میذاشت  . رفتم و جلوش وایسادم

لوهان : ییشینگ چی شده ؟ من کاری کردم که ناراحت شدی ؟

کلافه دست توی موهاش کشید : آره تو … تو نباید توی بغل سهون باشی لوهان اون با تو نمیونه !!

هر وقت این کلمه رو از کسی میشنیدم قلبم درد میکرد بغض کردم و با ناراحتی نگاش کردم : اون منو ول نمیکنه اون نمیتونه بره پیش کای

اما ییشینگ انگار بی رحم تر از همیشه بود زل زد توی چشم هام : میتونه !!

اشکم ریخت و محکم زدم توی سی.نش : نمیتونه اون برادرشه نمیتونه !!

ییشینگ دست مشت شدم رو گرفت و آروم ب.وسید و منو توی بغ.لش کشید : اونا برادر نیستن لوهان

فقط اشک میریختم نمیدونستم داره چی میگه : یعنی چی ؟

ییشینگ منو از خودش جدا کرد و منو روی مبل نشوند و خودش رو به روی من نشست و دستام رو توی دستش گرفت ، این آمادگی ها ینی واقعا حرفش جدی بود … ییشینگ تحمل دیدن اشک های منو نداشت مگه اینکه واقعا بحث جدی ای باشه نگاهش کردم : بهم بگو

ییشینگ : رفتم شرکت بابای سهون وقتی رفتم توی اتاق اون منو نمیشناخت داشت با تلفن حرف میزد و یه چیزایی میگفت که اصلا نمیتونستم باورشون کنم ، اون به سهون و کای دروغ گفته اونا با هم برادر نیستن اینکه چرا این دروغ رو گفته رو نمیدونم فقط میدونم که همش نقشه ی بابای سهون بوده … میخواست به خانواده کای پول بده تا حرفی به کای نزنن یعنی به مادرش … من نمیفهمم این بلا چیه که داره سر سهون و کای میاد … لوهان ما باید بهشون بگیم .

دیگه هیچی نفهمیدم فقط دست ییشنگ رو هل دادم عقب عین دیوونه ها بلند شدم و میخندیدم : امکان نداره … امکان نداره سهون تازه اومده کنار من … نه امکان نداره

رفتم کنار ییشینگ جلوی پاش روی زمین نشستم و گریه میکردم . دستش رو محکم توی دستم گرفتم و توی چشم هاش نگاه میکردم : تو که نمیخوای به سهون بگی ؟

ییشینگ : چی داری میگی لوهان ؟ ما باید …

بلند شدم و کلافه توی خونه دور میزدم انقدر موهام رو کشیدم و اشک میریختم که داشتم از حال میرفتم برگشتم و بهش نگاه کردم

لوهان : بایدی نداریم ییشینگ فقط هرچیزی رو که شنیدی فراموش کن ! ازت خواهش میکنم ییشینگ به خاطر من

ییشینگ درمونده نگام  میکرد : لوهان به خودت مسلط باش استراحت کن بعدا دربارش حرف میزنیم !

سرم رو تند تند تکون دادم : نمیخوام فقط بهم بگو به سهون نمیگی واگرنه خودم رو میکشم ییشینگ به خدا خودم رو میکشم قسم میخورم ایندفه که سهون رو از دست بدم خودم رو میکشم .

به تراس خونه اشاره کردم : یه روز که بیدار بشی خودم رو از همینجا انداختم پایین .

اینا تهدید نبود واقعا اینکارو میکردم تو اون لحظه اگه سهون رو از دست میدادم اونکارو میکردم .

ییشینگ کلافه نگاهم میکرد بازو هام رو گرفت و بلندم کرد و بردم سمت اتاق روی تخت درازم کرد و پتو رو روم کشید و آروم دستش رو توی موهام میکشید ، بغض کرده بود :خیلی خب خیلی خب لوهان چیزی نمیگم بهت قول میدم فقط این بلا رو سرت خودت نیار آروم باش خواهش میکنم گریه نکن

گریه میکردم . سرم رو تکون دادم : سهون نباید بفهمه … سهون ماله منه فقط ماله منه …

با تکرار این جمله انقدر توی تختم گریه کردم و ییشینگ نوازشم کرد که خوابم برد .

…………………………………………

“کای”

داشتم ساکم رو جمع میکردم که کیونگسو اومد توی اتاقم و روی تخت نشست

کیونگسو : چند روز میخوای بمونی؟

کای: انقدر باید بمونم که بتونم دربارش با مامانم حرف بزنم … قدیم ها هر وقت که اسم بابام رو میاوردم حالش بد میشد همیشه توی خونه حرف زدن دربارش ممنوع بود ، حالا بعد این همه سال نمیدونم چجوری باید بهش بگم .

کیونگسو : قطعا اون درکت میکنه هر تصمیمی که بگیری اقای اوه پدرته !

با درموندگی کیونگسو رو نگاه کردم و دستم رو روی قلبم کشیدم: پس چرا هیچ حسی توی قلبم ندارم ؟ حتی ذره ای خوشحالی ؟ قبلا فکر میکردم اگه بابام رو پیدا کنم همه ی دنیا رو از خوشحالی به هم میزنم

کیونگسو لبخندی زد : حتما به خاطر سهونه … اینکه تو پسرشی باعث شد سهون رو از دست بدی . شاید حس خوبت بعد از مدت ها بیاد سمتت … وقتی که با نداشتن سهون کنار بیای .

کای: یعنی میتونم ؟

کیونگسو : نمیدونم !

کای: آخر هفته کلاس داری؟

کیونگسو : نه !

لبخند زدم : دوست داری با من بیای ؟ فکر نکنم بهت بد بگذره اونجا ساحلیه و آب و هواش عالیه !

کیونگسو لبخندی زد : نمیدونم یعنی باید بیام ؟ بدم نمیاد … یعنی راستش نمیخوام تنها باشم حالا که سوهو هم نیست .

کای: پس وسایلت رو جمع کن که دو روز دیگه میریم .

 

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)

Asra JUNHUN 44 نظر 14 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
http://www.savingplaza.com/s/forever21-coupons
مهمان

Heya i am for the first time here. I found this board and I find It truly useful & it helped me out a lot. I hope to give something back and help others like you helped me.

فاطمه
مهمان

اونهمه عذاب اونهمه گریه بمیرم براشون ولی خوشحالم هورا حالا عذاب وجدانی در کار نیست لولوی بد بزار به زندگیشون برسن تو هم به لی برس خخخخ
دستت طلا کیبوردتم همینطور

elnaz
مهمان

لعنت به تو اوه بزرگ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifاخه چرا بیچاره کاااااای چنگده گریه کرد بیچاااره سهون چنگده حرص خورد ممنونم بابت این قسمت حقیقت اشکار کنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

Hedyeh
مهمان

جان من حداقل کیونگسو این وسط عاشق کای نشه، چرا همه زمین و زمان مخالف این دوتان؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
مرسی ^^

sara
مهمان

وااااااااای خدای من ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
از طرفی خوشحالم که برادر نیستن !!
از طرفیم دلم براشون میسوزه .. مطمئنا حقشون این نبود !!
عالی بود .. خیلی عالی بود .. مرسی مرسی ..

sepid
مهمان

یهت مرتیکه بیشور میدونستم داره زر میزنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifلوهان یکم زیادی غرور نداره .یکم زیاد خودشو کوچیک نمیکنه پیش سهون؟/ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifبه هرحال خوشحالم از سکای موندن داستان مچکرohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Hajar-lu
مهمان
sahelam
مهمان

الان دلم فقط برای لوهان سوخت طفلی گناه داشت
مرسی و ممنون عالی بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

TIFA
مهمان

خیلی خوب بود…
بابا سهون دقیقا چشه؟این چی کاری بود که با این دوتا بدبخت کرد….
اه خیلی بی تربیته….

nika_suel
مهمان

عررررررررررررررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifپس فکرم درست بود بابای سهون زودتر از اینا فهمیده بود سهون عاشقه کایه
بابای کثاافد :/
خو ییشینگ هم یه حرکت بزنه لوهانو عاشقه خودش کنه دیه لیهانم خیلی کیوته من دوز دارمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
میگن عادم عاشق میشه خودخواه هم میشه هااohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifچینججا همینهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
پلیز بوگو سوهو کوجیس؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifواسه سوهو هم یه کاپل بزار پلیزohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
خسته نباشی لاوohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

فاطمه
مهمان

وای چه قدر دلم برا لولو سوخت

فاطي
مهمان

عالی بود عزیزم ممنون
ناراحت نکن خودتو ما همیشه پشتتیم :)

Marzi
مهمان

مرسی چرا باید دروغ گفته باشه ؟
فقط واسه جدا کردن اون دوتا ؟
پس شباهت کای چیه ؟
لوهان دق مرگ میشه !

فرناز
مهمان

به نظرم سهون بفهمه که لولو میدونسته و بهش نگفته
فاصله ازش متنفر میشه
عالی بود گلم ممنون

yas
مهمان

واییییی وایییی
قشنگ بود
تنکس
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

roza
مهمان
BeHiXx
مهمان

لوهان حریض شده برای بدست اوردن سهون..با اینکارش ممکنه خییل چیزای دیگه هم رخ بده

wpDiscuz