هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Destiny ep 16

سلام بچه ها ^^ این قسمت رو زود گذاشتم که تند تر پیش بریم :)

قسمت بعد حتما اتفاق های مهم تری داریم لطفا یه کم صبور باشید چند قسمت بیشتر نمونده .

ممنونم از همراه های همیشگیم ^^ حتما توی کانال داستانم جوین بدین چون قسمت بعد رمزیه .

بچه ها این لینک کانالمه برای این داستانم و داستان بعدیم که آمادست و بعد از این شروع میشه ^^

لطفا جوین بدید چون قسمت بعد رمزیه و رمز رو اونجا اعلام میکنم :) و اینکه اطلاعیه آپ کردنم رو میزنم :)

https://telegram.me/asrajunhun

اگر با لینک مشکلی داشتید توی بیوم راه ارتباطی هست از خودم بپرسید :)

……………………………………………

“کای”

کیونگسو راضی خندید و رفت سمت اتاقش تا وسایلش رو جمع کنه اینکه خوشحال میدیدمش و این روز ها تشنجی نداشت بهم حس خوبی میداد ، شاید میشه گفت تنها حس خوبم توی این روز ها بود . همون موقع در خونه رو زدن لباسم رو که دستم بود رو روی تخت انداختم و رفتم سمت در با خودم گفتم یا سوهوئه یا سهون که دوباره اومده تا منو ببینه … راستش منتظر سهون بودم مگه میشد من بگم نیا و اون نیاد ؟ یعنی انقدر راحت به حرفم گوش میکرد . نپرسیدم کی پشت دره تا اگه سهون بود مجبور نشم در رو باز نکنم .

اما وقتی در رو باز کردم شوکه شدم یه مرد غریبه پشت در بود که خیلی مرتب لباس پوشیده بود و یه جعبه دستش بود

کای:با کی کار دارید ؟

-:شما کیم جونگین هستید ؟

 سرم رو تکون دادم و با سردرگمی اطراف رو نگاه کردم : چه کمکی میتونم بکنم ؟

جعبه رو جلوی روم گرفت : اینو آقای اوه برای شما فرستادن .

جعبه رو گرفتم و بازش کردم یه سوئیچ توش بود با یه کلید سرم رو کلافه تکون دادم : اینا دیگه چیه ؟

-: این سوئیچ همین ماشینه که اینجا پارکه و اون یکی کلید یه واحد تو بهترین منطقه سئوله هدیه آقای اوه برای شماست

جعبه رو محکم و با حرص توی بغلش کوبیدم : قبلا هم از این کادو ها بهم داده بود ولی من قبول نکردم ، نمیدونم چرا انقدر اصرار داره پول به من بده … به جای اینکه یه بار ازم دعوت کنه برم خونش یا اینکه یه روز رو با پسرش بگذرونه . اینارو ببر بده بهش و بگو من بعد اینهمه سال پدر و پولش رو نمیخوام فقط میخوام تنهایی تو این زندگی نکبتی که برام درست کرده بمیرم .

درو محکم کوبیدم و اومدم داخل به در تکیه دادم نفس نفس میزدم واقعا حالم بد بود و کلافه بودم … من هرروز منتظر مثلا پدرم بودم تا شاید محیتی ازش ببینم بهم بگه میخواد منو ببینه میخواد یه روز رو باهام بگذرونه یا اینکه با من بیاد و مادرم رو ببینه ولی اون فقط حساب های منو پر میکرد و کادو های مختلف برام میفرستاد همین ها باعث میشد شک کنم و جرئت نکنم با مادرم دربارش صحبت کنم .

خودم رو روی مبل انداختم گوشیم زنگ خورد سهون بود ، لبخند پهنی زدم واقعا بهش احتیاج داشتم ، احتیاج داشتم که صداش رو بشنوم و آروم بشم گوشی رو برداشتم ولی حرفی نزدم

سهون : کای … سلام! صدای رو میشنوی کای ؟ چرا باهام حرف نمیزنی دلم برات تنگ شدی به خدا اینکارات نامردیه خودتم میدونی این اتفاق ها تقصیر من نیست میشه بگی کجای اینکه ما با هم برادریم تقصیر منه ؟ فقط بذار ببینمت کای بذار با هم باشیم مثل قبل من بدون دیدن تو دیوونه میشم … روانی میشم حتی اگه هزار تا لوهان هم کنارم باشه .

کای:پس لوهان کنارته !

سهون : منظورم این نبود کای کلی گفتم من با لوهان نیستم ، لوهان این رو میخواد اما من نمیتونم تورو از قلبم بیرون کنم

کای: آخرش که چی … مهم اینه که

سهون حرفم رو نصفه گذاشت : دوستت دارم … عاشقتم کای

سهون داشت گریه میکرد منم اشکام ریختن و به حرفاش گوش میدادم : منم دوستت دارم سهون گریه نکن .

سهون خندید : تو چرا گریه میکنی ؟

بین گریه هام خندیدم : میشه بیای اینجا ؟

سهون:دارم میام

اومدم حرفی بزنم که سهون گوشی رو قطع کرده بود خندم گرفت فقط منتظر بود تا من بهش بگم و بیاد ، نشستم پشت در روی نزدیک ترین مبل به در فکرشم نمیکردم انقدر دلم براش تنگ شده باشه ! وقتی اینجوری غیر ارادی کار انجام میدادم از خودم متنفر میشدم ولی دست خودم نبود . هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که در رو زدن یعنی سهون راه ده دقیقه ای رو توی پنج دقیقه اومده بود درو باز کردم سهون بدون هیچ وقفه ای خودش رو توی بغلم پرت کرد دستام رو دورش حلقه کردم و محکم بغلش کردم … نفس عمیق میکشیدم تا همه ی بوی خوش تنش رو توی بدنم بفرستم

کای:خیلی تند اومدی …

سهون : تو هم پشت در نشسته بودی

خندیدم صورتم رو توی گردنش بردم سهون موهام رو بوسید و ازم جدا شد : اون ماشین دم در مال کیه ؟

کای:بابامون برام فرستاده !

سهون خنده تلخی کرد ، میدونستم به خاطر کلمه “بابامون” بود .

سهون : چندمین ماشینه که برات میفرسته ؟

بی تفاوت رفتم سمت مبل و نشستم اشاره کردم سهون هم بشینه : فکر کنم دومی باشه !

سهون : یادمه یه زمانی دوست داشتی پول دار باشی !

کای: یه زمانی … الان همه چی فرق کرده دیگه هیچی نمیخوام فقط یه چیز میخوام

زل زدم توی چشم های سهون ، سهون لبخند غم داری زد و دستی توی موهاش کشید : لعنت به من !

اومدم حرفی بزنم که بازم صدای در اومد کیونگسو از آشپزخونه بیرون اومد : من بازش میکنم

سرم رو تکون دادم در باز شد و لوهان با عصبانیت اومد داخل خونه و با نفرت منو سهون رو نگاه میکرد ، سهون با تعجب بلند شد سرپا : لوهان تو اینجا چیکار میکنی ؟

لوهان از عصبانیت نفس نفس میزد و فقط با نفرت منو تماشا میکرد ، پشت سرش یه پسر دیگه هم اومد دم در

سهون :ییشینگ بیا تو !

لوهان پوزخند عصبی ای زد : خیلی پست و بی آبرویی توی خونه کای چیکار میکنی ؟ با اینکه فهمیدید برادریر هنوزم همو میبینید ؟ شایدم فقط دیدن نباشه … سهون خجالت بکش اون برادر توئه .

بغض داشت خفم میکرد لوهان هرچیزی که دلش میخواست رو داشت به زبون میاورد فقط به خاطر اینکه سهون رو از من دور کنه … میدونستم سهون تحت تاثیر حرف هاش قرار میگیره چون نصفش حقیقت داشت و ما برادر بودیم و هنوز عاشق هم بودیم

سهون شرمنده سرش رو پایین انداخت : لوهان من فقط اومدم کای رو ببینم

لوهان : یعنی من باور کنم عاشقش نیستی و اومدی برادرت رو ببینی ؟

ییشنگ جلو اومد و دست لوهان رو گرفت : لوهان تمومش کن همین الان بیا از اینجا بریم .

لوهان دست ییشینگ رو محکم پس زد : به من دست نزن ، اونا دوست های منن من به خاطر خودشون دارم این حرف رو میزنم من دلم براشون میسوزه برای گناهی که دارن مرتکب میشن .

سرم پایین بود و فقط به حرف لوهان گوش میدادم و فکر میکردم دهنم بسته بود نمیتونستم حرفی بزنم ، میخواستم سهون رو برای خودم نگه دارم ولی دلیل قانع کننده ای جز عشقم نداشتم … همه چیز خلاف همون یک دلیلم بود .

سهون بلند شد سرپا و لوهان رو نگاه کرد : خودم میدونم چی درسته و چی غلط میدونم که کارم اشتباهه ، الان از اینجا برو منم میرم . فقط اینجا نمون و بیشتر از این کای رو ناراحت نکن .

لوهان دست سهون رو گرفت ، دلم میخواست بلند شم و دست سهون رو محکم از دستش بکشم ولی اینا فقط رویا بافی هام بود سر جام خشکم زده بود و چشم هام پر از اشک بود و فقط به خاطر غرورم جلوی خودم رو گرفته بودم که زار نزنم .

لوهان سرش رو تکون داد و با یه نفرت و تاسفی بدی نگاهم کرد به قدری که حس کردم زیر بار گناهی که مرتکب شدم دارم ذوب میشم آه کشیدم چشمم افتاد به ییشینگ که با ترحم و دلسوزی خاصی داشت نگاهم میکرد ، اون پسر رو نمیشناختم ولی نگاهش چیز عجیبی بود انگار حرف های زیادی داشت .

لوهان رفت و بعدش سهون بدون هیچ حرفی رفت … یعنی من نخواستم که حرفی بزنیم به اندازه کافی هر دومون داغون بودیم .

…………………………………….

“سهون”

رفتم خونه انتظارش رو نداشتم ولی لوهان دنبالم راه افتاده بود و اومده بود از ماشین که پیاده شدم اومدم پیاده شد و اومد دنبالم وارد خونه شد کتم رو روی مبل پرت کردم و نگاهش کردم اخم بدی روی صورتم بود

سهون : برای چی دنبالم اومدی ؟ بهم فهموندی که دارم اشتباه میکنم گناه میکنم حالا میتونی بری

لوهان با بغض سمتم اومد دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم بغلم کرد : سهونا من نمیخواستم ناراحتت کنم فقط دلم برات میسوزه میدونی که چقدر دوستت دارم … هرچقدر کای رو بیشتر ببینی دیر تر فراموشش میکنی !

چشم های درموندم رو به دیوار رو به روم دوخته بودم : یعنی من نباید کای رو ببینم ؟

لوهان : تا وقتی عشقش رو فراموش کنی نه ! نباید ببینیش سهون اینجوری هم برای تو بهتره هم برای کای !

سرم رو تکون دادم لوهان راست میگفت باید تلاشم رو میکردم ، لوهان ازم جدا شد روی پاهاش بلند شد ل.بش رو ل.ب هام نزدیک کرد میخواست منو بب.وسه ولی دیگه تحمل اینو نداشتم دستم رو روی سینم گذاشتم و عقب عقب رفتم و ازش دور شدم

سهون : متاسفم لوهان ولی بهم زمان بده … من الان نمیتونم ! نمیتونم به کسی جز کای فکر کنم .

بغض لوهان شکست و اشکش ریخت با دستش سریع اشکش رو پاک کرد و سرش رو تکون داد : خیلی خب سهون هرچقدر که تو بخوای صبر میکنم تا وقتی زنده ام برات صبر میکنم تو فقط مال من باش !

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)

Asra JUNHUN 72 نظر 18 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
فاطمه
مهمان

لی که عشقه
لوهان الهی عزیزم خودتو اذیت نکن خبیثم نشو و سهونو فراموش کن خیلی سخته ولی میدونم عرررررررر
سهون و کای فایتینگ شما میتونید
اگه دستم به بابای عوضی سهون برسه فقط

Baran
مهمان

عررررررر کایم من حتی توانی عرم از دست دادم
لوهان خیلی داره تند میره
یشینگمم فرشته س فدااااااش

elnaz
مهمان

لوهااااااااااااااان نامردی نکن ای وی مگه اینهمه هونهان داریم کای بنده خدا چیزی میگه بذار سر و سامانی بگیرن این دو کبوتر عاشققohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifممنون بابت این قسمتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

atefeh
مهمان

خسته نباشنباشی عزیزم…خواهشا سکای باشباشه…این ناعادلانه است اگه هونهان بشه…دلم برای لوهان میسوزه…ولی سکای باید به هم بربرسن…ممنون از داستان خوبتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

niki
مهمان

سکایohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
چرا اینجوری شدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
از لوهان خیلی بدم میادohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
مثه انگل میمونهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
خیلی ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
قسمت بعدو زودتر برohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

sepid
مهمان

خیلی کم دیدیم که لوهان چهره خبیثی ذاشته باشه تو فیکا ولی وقته خبیث میشه واقعا له کردنیه ادم دلش میخاد خفش کنه/:
احساسات درونیم نسبت به لوهان بود-_- امیدوارم زودتر رسوا شه سکای گناه داره خوohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
مچکرم بی صبرانه منتظر قسمت رمزیم بعدیمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifالبته اگه سکای باشه که فوق العادستohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

sahelam
مهمان

طفلی سکای البته لوهانم عاشقه دیگه عاشقا کارای عجیب زیاد میکنن اینم ی مدلشه
مرسی عالی بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Hedyeh
مهمان

نامردیههههه، لوهان خیلی داره نامردی میکنه دیگه، دروغ بع این بزرگی؟؟؟ من فقط بخاطر تو اینکارو میکنم :/ کاش لی دست به کار شه، عررر سکای میخوام :(
مرسییی ^^

Leila
مهمان
Leila
مهمان
nika_suel
مهمان

وااای کاش ییشینگ یه چیزی میگفت
الان که لو میدونه داداش نیستن و اینجوری نفرت داره،دیگه وقتی سهون و کای بفهمن داداش نیستن میخواد چیکار کنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
دلم واسه لی هم میسوزه کاش لو هم کم کم عاشقش شه بلکه از این نفرتش کم شهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
مااس سکاااایohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

sachankyul
مهمان

وایییییییییییی خیلی حرصم گرفت….چرا ییشینگ هیچی نگفت درسته لوهان لهش میکرد ولی اون دوتا بهم میرسیدن
عاااااالییییییییییی بود خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Raha
مهمان

لوهان خیلی گناه داره….ولی اخه می ارزه?!سهون واقعا دوسش نداره.
کاش یشینگ می گفت بهشون…کای بیچاره خیلی گناه داره…همینطور سهون…
لوهان دیگه داره بد جنسی می کنه..
کلی منتظر ادامه می مونم..
خسته نباشی نویسنده

فاطي
مهمان

ووووووای خدااااااا من تحمل این همه بغض و ندارم خیلی بده لوهان چرا بهشون نمیگه البته حقم داره
الان فقط میتونم بگم عررررررررررر
راستی من میخواستم اول تشکر کنم که اونایی که همیشه هستند نادیده نمیگیری مثل خیلیا بعد این که میخواستم بگم من نمیتونم تلگرام داشته باشم فعلا متاسفانه من نمیخوام تو تو زحمت بیفتی و رموز برام بفرستی اگه تو قسمت بعد اتفاقات خیلی مهمی نمیفته میتونم نخونمش یعنی درهرصورت که نمیتونم بخونمش چون رموز ندارم فقط خواستم بگم همین
تشکر بابت این قسمت تابعدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

wpDiscuz