اومدم با قسمت یکی مونده به آخر ^^

بفرمایید ادامه

بچه ها قسمت بعد قسمت آخره نظر ها بالای 50 تا نشه نمیذارم ، چون میدونم بالای صد نفرید که میخونید داستان رو :)

پنج شنبه قراره توی چنل سایت بیوگرافیم رو بذاریم اگه دوست داشتید بخونید و اینگه اگه سوالی دارید اینجا بپرسید تا تو بیو بهش جواب بدم هر سوالی که دوست دارید ^^

و اینکه منتظر تیزر داستان جدیدم باشید .

……………………………………………………………………………….

“دو سال بعد”

توی دفترم نشسته بودم و زل زده بودم به ساعت مچیم ، پس چرا دیر کرده … همون موقع گوشیم تک زنگ خورد و دویدم از دفتر کوچیکم بیرون ! کیونگسو باهام دست تکون داد رفتم و توی ماشینش نشستم

کیونگسو:سلام سهون

سهون: سلام کیونگی

لبخندی زد هنوزم وقتی اینجوری صداش میزدم یه لبخند عمیق میزد ! شاید بتونم بگم کای حق داشت که منو لوهان رو رها کنه ولی حق نداشت کیونگی رو تنها بذار ، اون دارو و تنها مرهم کیونگی بود .

سالگرد مادر کای بود و ما هنوزم امیدمون رو از دست نداده بودیم که وقتی میریم سر خاک مادرش خودش رو اونجا ببینیم  اما اون روز هم خبری از کای نشد دست گل رو روی قبر مادرش گذاشتم.

کیونگسو : مادر لطفا کای هرجا هست مواظبش باش و زودتر اونو پیش ما برگردون.

لبخند زدم . ینی میشد کای برگرده ؟

با کیونگسو برگشتیم سئول و من رفتم خونه ! بعد از اون ماجرا که کای منو ترک کرد دیگه زندگیم به روال عادی برنگشت ، از پدرم جدا شدم و خودم یه کار کوچیک راه انداختم و طبقه بالای دفترم هم یه اتاق داشتم . هرجایی رو که فکرش رو میکردم دنبال کای گشتم هنوز هم نا امید نشدم میدونم که بالاخره برمیگرده پیشم و کنارم میمونه … دو سال برای من هیچی نیست ! من بیشتر از این سال ها عاشق کای بودم…

پدرم مریض بود سرطان شکسته و ناتوانش کرده بود و این روز ها دیگه توان حرکت کردن رو نداشت.

صدای باز شدن در اومد ، تنها کسی که کلید داشت لوهان بود . آهی کشیدم!

لوهان : سهونااااا …. سهونا کجایی ؟ من اومدم^^

لبخند بی جونی زدم : اینجام لوهان

لوهان اومد داخل خندید و کنارم نشست : خسته نباشی کجا بودی ؟ لباس تنته

سهون: یادت نیست ؟ امروز سالگرد مادر کای بود با کیونگی رفته بودم بهش احترام بذارم.

چهره خندون لوهان از بین رفت و با غم نگاهم میکرد : خسته نشدی ؟ دو ساله داری دنبال کای میگردی میدونم هربار به امید دیدنش میری اونجا … سهون

نگاهش کردم

لوهان: کای تورو ترک کرده و من اینجام ، رو به روی تو … دو ساله که برات صبر کردم ولی خسته شدم تو حتی منو نمیبینی ، ذره ای بهم توجه نداری شبا توی خواب اسم کای رو صدا میزنی تو بیداری به کای فکر میکنی ، دیوار خونت پر از عکس کایه ! حس میکنم اینجا اضافی ام ، من اینجام ولی تو منو نمیبینی و کایی رو که نیست رو همیشه میبینی ، باهاش حرف میزنی ولی حرفی برای زدن با من نداری … سهون خودت رو از بین نبر !

بی حس نگاهش کردم: دو سال پیش وقتی کای از پیشم رفت بهت گفتم منو تنها بذار بهت گفتم نبودن کای باعث نمیشه از قلبم بیرون بره …فهمیدم برادرمه بازم عاشقش موندم با اینکه میدونستم یه گناه نا بخشودنیه ، فاصله که چیزی نیست لوهان من باهاش کنار اومدم با انتظار کشیدن کنار اومدم حتی منتظرش بودن رو هم دوست دارم  

لوهان اشک هاش ریخت با حرص از جلوم بلند شد و از خونه بیرون زد.

رفت ؟ مگه مهم بود ؟ روزی که کای از پیشم رفت همه رفتن و من تنها شدم.

…………………………

“ییشینگ”

از شرکت برگشتم تا در رو باز کردم لوهان خودش رو توی بغلم انداخت و شروع کرد گریه کردن ، با صدای بلند گریه میکرد . قلبم فشرده شد از صدای گریه هاش ، نمیتونستم تحمل کنم توی این وضعیت ببینمش دستی روی موهاش کشیدم

ییشینگ: لوهان … لو چی شده ؟

لوهان: خسته شدم … خسته شدم ییشینگ من یه احمقم ! یه احمقم که به یه عشق یه طرفه اصرار دارم و هنوزم نمیتونم عشقش رو از دلم بیرون کنم.

ییشینگ : سهون حرفی بهت زده ؟

دستش رو گرفتم روی مبل نشستم و کنار خودم نشوندمش : حالا بگو چی شده

لوهان: سهون بازم رفته بود خونه مادر کای و سر قبرش … باورم نمیشه فکر میکردم دیگه امیدش رو از دست میده ولی فایده ای نداره ییشینگ من توی قلبش جایی ندارم. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم دیگه نمیخوام کاری کنم خسته شدم …

تمام صورت لوهان خیس بود : همون موقع بهت گفتم سهون بهت علاقه ای نداره ، ولی چون خودم دوستت داشتم هیچ وقت به حرفم گوش نکردی…

بغلش کردم و سرش رو روی سینم گذاشتم 

ییشینگ:نمیتونم باز خواستت کنم

دستش رو گرفتم و روی قلبم گذاشتم

ییشینگ: هنوز بعد از دو سال هر بار که میبینمت تند میزنه … هرروز با دیدنت قلبم تند میزنه ! (خیلی غلط کردی عررررهربار غلط کردی دور از جونت) با اینکه میدونم جایی توی قلبت ندارم .

لوهان سرش رو روی سینم جا به جا کرد انگار داشت صدای قلبم رو گوش میداد و مدام این جمله رو تکرار میکرد

لوهان: من اشتباه کردم…

……………….

“لوهان”

شب بود با کابوس وحشتناکی که دیدم از خواب پریدم قلبم توی دهنم میکوبید … نفس نفس میزدم ، حتی یک شب هم آرامش نداشتم زدم زیر گریه و هق هق گریه میکردم

لوهان: ازت متنفرم سهونا … ازت متنفرم … اینهمه سال به خاطر اینکه مال من باشی دروغ گفتم اما بازم نتونستم تورو مال خودم ! زندگی خودم و خودت رو خراب کردی ازت متنفرم .

فقط گریه میکردم دستام میلرزیدن ، دستام رو زیر پاهام پنهون کردم شاید نلرزن ولی فایده ای نداشت میلرزیدن ! چهره ی کای توی کابوس هام از جلوی چشم هام کنار نمیرفت

لوهان: کجایی؟ کیم جونگین کجایی؟

…………….

“ییشینگ”

از لای در لوهان رو نگاه میکردم داغون تر از چیزی بود که به من نشون میداد اشکام ریختن … لوهان … عشق و خودخواهی تو همه ی مارو داغون کرد ! سهون رو کای رو من رو خودت رو … تو اندازه ی پدر سهون مقصری

دیگه نمیتونم لوهان به خاطر عشقی که بهت دارم دیگه نمیتونم باید همه چیز رو تموم کنم ، سینم داره از رازی که توشه منفجر میشه و اتیش میگیره . دیگه نمیتونم اینجوری ببینمت و کاری نکنم …

صبح که از خواب بیدار شدم لباس پوشیدم و زدم بیرون یه دسته گل خریدم و رفتم سمت شرکت کوچیک سهون که توی مرکز شهر بود ، در زدم و وارد شدم سهون پشت میزش نشسته بود با دیدنم یه کم تعجب کرد توی این دو سال انگشت شمار همدیگرو دیده بودیم راستش من چشم دیدنش رو نداشتم ، سهون لبخندی زد بلند شد و جلو اومد

سهون:ییشینگ خوش اومدی

تا چند دقیقه دیگه که بفهمی چه دروغی بهت گفتم از همین جا بیرونم میندازی …گل رو دستش دادم و نشستم نمیتونستم لبخند بزنم حتی نمیتونستم تظاهر کنم

سهون: مشکلی پیش اومده ؟ درباره ی لوهانه ؟

نمیتونستم حرف بزنم سهون خنده ی کوچیکی کرد و خودش شروع کرد : لوهان ناراحته ؟ دیگه وقتشه لوهان این عشق یه طرفه و مسخرش رو تموم کنه میدونم تو …

نذاشتم ادامه بده : اینا نیست

سهون ابروش رو بالا انداخت : پس چیه ؟

ییشینگ : نمیدونم از کجا شروع کنم فقط خواهش میکنم تا آخر به حرفام گوش کن بعدش هرکاری که دلت خواست با من بکن

سهون با تعجب خاصی که انگار یه ترسی توش بود نگاهم کرد ، با انگشت هام بازی میکردم و سرم پایین بود

ییشینگ : من خیلی بهت بد کردم سهون به خاطر همینم دو ساله یک شب هم نمیتونم راحت بخوابم … اون سال ها که کای هنوز کنارمون بود اگه یادت باشه یه روز من رفتم شرکت پدرت تا باهاش حرف بزنم و اونجا استخدام بشم ، ولی وقتی رسیدم اونجا حرف هایی شنیدم که همه چیز رو عوض کرد … سهون … نمیدونم چجوری بهت بگم خودمم دلیلش رو نمیدونم فقط میدونم که اینجوریه … تو و کای با هم برادر نیستید و اینا همش نقشه های پدرت بوده .

سهون پوزخند مسخره ای به حرفم زد باور کرده بود ولی پوزخندش کاملا عصبی بود ، تنها واکنشی بود شاید که میتونست از خودش نشون بده

ییشینگ : اون روز اینو به لوهان گفتم تا بیایم و حقیقت رو بهت بگیم ولی … ولی لوهان جلوم رو گرفت

حالا سهون دیگه لبخند نمیزد بی تفاوت به صورتم خیره شده بود و اشک آرومی روی صورتش ریخت

سریع حرفم رو ادامه دادم : ولی سهون حتما میدونی که لوهان تقصیری نداره؟ لوهان عاشقت بود سهون ! هرکاری برای بدست آوردن تو میکرد .

سهون : برو بیرون

حالت سهون هیچ تغییری نکرده بود فقط زل زده بود بهم با تمام توانش سرم داد زد : برو بیرون

با دستش محکم گلی رو که روی میزش بود پرت کرد و چشم های قرمزش رو به دیوار دوخت بلند شدم و از اونجا بیرون اومدم دیگه نمیتونستم تحمل کنم اونجا باشم دلم میخواست از شرمندگی کارم همونجا بمیرم .

“سهون”

ییشینگ بیرون رفت هنوز حرفش توی گوشم تکرار میشد توی این سال ها هزار بار به حرف بابام شک کردم ولی دیگه کسی رو نداشتم که بخوام ثابتش کنم حتی کای نبود تا با هم یه آزمایش ساده بدیم تا بفهمم اون کیه منه … عشق منه ؟ یا برادرم ؟؟چرا باید پدرم اینکارو میکرد ؟ پس شباهت عجیب کای به پدرم چی بود ؟ خدای من دارم دیوونه میشم

کای کجایی؟ کجایی تا بفهمی تو دیگه برادر من نیستی . گوشی رو برداشتم و سریع به تنها همدمم کیونگی زنگ زدم

کیونگسو:سهونی

فقط گریه میکردم و بین گریه هام میخندیدم کیونگسو گیج شده بود و ترسیده بود : سهون چی شده ؟؟ اتفاقی افتاده ؟الان میام پیشت کجایی ؟

سهون : کیونگی … بگو امروز چی شنیدم … کیونگی منو کای … منو کای برادر نیستیم .

تا دو سه دقیقه کیونگسو فقط ساکت بود تا اینکه به حرف اومد : چی داری میگی سهون ؟ کی این حرف رو بهت زد ؟

با گریه جوابش رو دادم : بیا پیشم کیونگی بیا اینجا …

گوشی رو انداختم زمین و افتادم گوشه اتاق دیگه نای حرکت نداشتم .

کیونگسو اومد کنارم همه ی داستان رو براش تعریف کردم اونم پا به پای من گریه کرد و نمیدونست چی بگه

کیونگسو : سهون … سهون کاش زودتر اینو میفهمیدیم اینجوری الان کای کنارمون بود

سرم رو تکون دادم

کیونگسو : اما پدرت چرا اینکارو کرده ؟

سهون : همین امروز همه چیزو میفهمم قبل اینکه بیشتر از اینا دیر بشه کیونگی بعدش کای رو هرجوری شده پیدا میکنم شده تا آخر عمرم دنبالش میگردم

کیونگسو لبخند زد و سرش رو تکون داد : منم کمکت میکنم سهون !

سهون: دارم میرم پیش بابام باید بفهمم اینجا چه خبره  لطفا درارو قفل کن .

حتی لباس هامو عوض نکردم و از خونه بیرون زدم و رفتم سمت خونه پدرم شاید مسخره بود ولی دعا میکردم تا میرسم اونجا زنده باشه دیگه توی بدشانس بودنم شکی نداشتم . رسیدم خونه و رفتم توی اتاق پدرم روی تخت افتاده بود و چشم هاش بسته بود . ازش متنفر بودم … امروز بیشتر از هر روز دیگه ای ازش متنفر بودم . فقط زنده بمون جوابم رو بده و بعدش بمیر …

رفتم و کنار تختش نشستم با تکونی که تختش خورد چشم هاش رو باز کرد با دیدنم لبخند زد : سهونا … بالاخره اومدی دیدنم پسرم

سهون : الانم مجبور شدم که بیام …اومدم یه چیزی بپرسم و برم نمیخوام ازت داستان های دروغی بشنوم فقط یه چیزی بهم بگو ، منو کای برادریم ؟ من همه چیزو میدونم پس تمومش کنم این دروغ هاتو .

اولش تعجب کرد و چشم هاش گرد شد ولی وقتی دید من جدی ام فهمید که من همه چیز رو میدونم ، شایدم دیگه توان دروغ گقتن نداشت انقدر حالش بد بود که به زحمت حرف میزد . نا امیدانه صورتش رو سمت پنچره برگدوند و اشکش ریخت : کی بهت گفت ؟ آره سهون تو کای برادر نیستید .

اشکم ریخت احساس خفگی میکردم عاجزانه نگاش کردم : چرا ؟ چرا بهم دروغ گفتی ؟ چرا کاری کردی یه شب هم آروم نباشم و هرشب با گریه بخوابم میخوام بدونم ارزشش رو داشته یا نه !

-: منو ببخش سهون

با تمام توانم داد زدم : نمیبخشم فقط بهم توضیح بده توضیح بده لعنتی حق دارم اینو بدونم

-:اون سال ها از مدیر دبیرستانت و دوستات و خدمتکار های خونه شنیده بودم عاشق کای شدی ، توی اتاقت پر از عکس های کای بود … تو تنها پسر من بودی و تنها وارث تمام زحمات اون سال های زندگی من ! من برای بدست اوردن این زندگی همه ی جوونیم رو گذاشته بودم نمیخواستم راحت از دستش بدم میخواستم نوه داشته باشم تا تو و نوه هام مثل رویا هام ازش استفاده کنید و توی خوشی زندگی کنید …

پوزخند تلخی به حرف های مسخرش زدم

-: از کارمندام خواستم درباره ی کای تحقیق کنن احساس میکردم چهرش برام آشناست ، و درست فهمیده بودم اون پسر برادرم بود … برادرم سال ها پیش اومد سئول برای کار ما اصلا رابطه ای با هم نداشتیم پدر و مادرمون از هم جدا شده بودن اون کنار مادرم بود و من سئول کنار پردم ، اومد پیشم ازم خواست کمکش کنم منم بهش قول کمک دادم ولی رفت و دیگه برنگشت بعدا شنیدم همون روز تصادف میکنه و میمیره . من خبر نداشتم که زن و بچه داره اما دوسال پیش با دیدن کای وتحقیق کردن فهمیدم کای پسر اونه … من حاضر بودم تصویر خودم جلوی تو خراب بشه ولی تو آینده درستی داشته باشی … تو جوون بودی من فکر میکردم این عشق از سرت میفته سهون … فکر میکردم فراموشش میکنی . از این داستان استفاده کردم تا شمارو از هم دور کنم … سهون من فکر نمیکردم که هیچ وقت نتونی با این قضیه کنار بیای

پدرم گریه میکرد و به نفس فس افتاده بود حالش داشت خراب میشد به زحمت حرف میزد

-: سهون منو ببخش …

حرفی نزدم بی توجه بهش از اتاق بیرون اومدم پرستار رو دیدم که پشت در بود : فک کنم اکسیژن نیاز داره !

پرستار دوید توی اتاق و منم از خونه بیرون رفتم !

هنوزم باورش برام سخت بود … ظلمی که در حق منو کای شده بود به دست بابام و لوهان … نمیتونستم تحملش کنم ! تنها کاری که باید میکردم این بود که کای رو پیدا کنم .

 

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)