سلام به گوجه سبزهای عزیز ، ما(من و هستی) برگشتیم بعد از مدت زمان به نسبه طولانی با قسمت 10 از فیک دومینو

تو دنیای افکارش غرق بود…حتی صدای بکی رو هم نمیشنید که صداش میکرد

_هی اقا…هی با شمام ها..خوبی؟؟ الوووو…داری منو میترسونیا..چت شد یه دفعه؟؟ خبر بدی بت دادن؟ عی بابا خب یه حرفی بزن…ببینم نکنه زبونتو تو این چند ثانیه خوردی؟؟ هییییی عمو..اینجاییی؟؟؟

چانی اصلا حواسش به حرفایی که واسش میزد نبود..فقط یه فکر تو ذهنش رژه میرفت

“این غیر ممکنه”

بدون اینکه ریکشنی به حرفای بک و خودش بده دستشو به تنه درخت گرفت و بلند شد..

به سمت خونش راه افتاد

حس کرد به پاهاش یه وزنه ی 200 کیلویی وصل شده ، نمی‌تونست راه بره …پاهاشو با حش خش روی آسفالت کِشید ، اخماش اونقدر عمیق بودن که انگار یکی ابروهاشو بهم گره زده بود

از زور بغض چشماش قرمز قرمز شده بودن..

دلش میخواست بخوابه..عجیب فشار مضاعفی به قلبش حس میکرد

_______________________

بکی خیلی ناخوداگاه درباره این پسر با این غم عجیب تو چشماش کنجکاو شده بود

دستاشو توی جیبش کرد و به سمت خونَش راه افتاد

اینقدر حواسش به چانیول بود که اصلا متوجه نشد کی به ساختمون خونَش نزدیک شدن و تنها زمانی این رو فهمید که چانیول هم باهاش وارد همون ساختمون شد…

اخمی ناشی از فکر روی پیشونی بک نشست..بعد با خودش فکر کرد

“پس اینم اینجا زندگی میکنه؟!”

________________

چان حس کرد یکی از پشت سر دنبالشه..ولی حوصله برگشتن نداشت

تا  رسید به خونش…

حتی حس کرد اون فرد تا پشت در آسانسور هم اومد

عصبی شد یه دفعه همه چی بهش حجوم آورد به خاطر همین مساوی شد با برگشتنش و فریاد زدنش

_میشهههههه بگیییییی چی از جوووونممممم میخواییییی که از پااررررک افتادی دنبال من؟؟؟؟

بکی که از این واکنش یه دفعه ایی ترسیده بود ..چند قدم عقب پرید و دستشو گذاشت رو قلبش و جیغ خفه ایی زد

حرف چانیول که تموم شد..بک درست ایستاد و اخمی کرد و اونم متقابلا داد زد

_هووووییییییی چتهههه؟ کی گفته دنبال توام…بکش کنار میخام برم خونم

در آسانسور که باز شد به چان تنه ایی زد و واردش شد

چان هم با رفتنش تو اسانسور برگشت طرفشو بهش زل زد

بکی دست به سینه با اخم بهش نگاه کرد

وقتی دید چان واکنشی نشون نداد با همون صدای بلند گفت

_اگه نمیخوای بیای بگو کار دارم نمیتونم معطل تو بشم که

چان بدون هیچ حرفی وارد آسانسور شد

خواست دکمه ی طبقه رو بزنه که همزمان بک هم اون دکمه رو فشار داد

آسانسور طبقه ی مورد نظر ایستاد…هردوشون پیاده شدن و رفتن سمت سوویتای خودشون

ولی چان انگار که نه انگار بک هم باهاش پیاده شده بود چون اصلا حواسش تو این دنیا نبود کارت رو کشید..اثر انگشتشو شناسایی کرد و وارد خونه شد

حتی به جمله ی اخر بک که گفت

_انگار باهم همسایه هستیم

هم توجه نکرد

چانیول خودشو روی کاناپه انداخت و باز دوباره حرفای مافوقش به یادش اومد

چطوری سهون تونسته بود ولش کنه؟

یعنی قرار بود دیگه هیچوقت نتونه اون چشمای فندقی و کشیده رو ببینه؟

قرار بود دیگه هیچوقت اون صدای تو دماغی رو نشنوه؟

دیگه قرار نبود روی تابی که اکثر وقتا می رفتن بشینه و سهون با خوشحالی مثل بچه ها هلش بده.

نه … دیگه هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد .

سهون ترکش کرده بود.

چشماش بیشتر از قبل سوختن ولی بازم اشکی روی صورتش نریخت .

با عصبانیت زیادی داد زد و بی اختیار شروع به زدن خودش کرد .

– تو یه احمقی چانیول … تو هم باید باهاش یه اون ماموریت کوفتی می رفتی … احمق …احمق …احمق

وقتی مزه ی خون رو کنار لبش حس کرد بالاخره دست از زدن خودش برداشت

انگار که تمام خشم فرو خورده ی این سالها رو توی ضربات مشت به صورت خودش از بین برده باشه.

با بی حالی روی زمین افتاد و زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد

چشماش رو بست و زیر لب جمله ی ” حالا بدون تو چیکار کنم سهون ” رو گفت.

—–

بکهیون ذهنش هنوزم درگیر رفتار عجیب غریب همسایه ش بود.

شاید یکی از دلایلی که باعث شده بود پلیس بشه همین حس کنجکاوی بیش از اندازه ش بود

مامانش بهش می گفت شبیه به یه موشه که به همه جا سرک بکشه

خندید و از سرجاش پاشد ، فعلا کارهای مهم تری از فکر کردن به همسایه ش داشت … کارهایی مثل باز کردن وسایلش و چیدن آپارتمان شیکش.

بعد از اتمام کارش وقتی تونست کش و قوسی به بدنش بده تازه یاد این افتاد که باید یه فکری به حال پسر آپارتمان رو به رویی کنه.

باید یه طوری به اون پسر نزدیک میشد

خوب اگه یه دختر بود ، این زیاد کاری نداشت .یه کم عشوه ی دخترونه و چندتا لباس کوتاه می تونست کارش رو  پیش ببره.

یکهو نقشه ای توی ذهنش جرقه زد

چطوره به عنوان رفیق اون پسر سمتش بره؟

خوب ، کافیه یه کم بهش نزدیک بشه . مثلا به طور اتفاقی از یه فروشگاه خرید کنن و یا توی ساعت مشترکی برای پیاده روی صبحگاهی برن و…

بکهیون نیشخند زد و از روی رضایت سرشو تکون داد

خودشه ، اون باید تمام رفت و آمدها و کارای روزانه ی اون رو یادداشت کنه … باید درست مثل یه همسایه ی آروم و صمیمی بهش نزدیک بشه

—————

چان نمیدونست چند وقت بود که رو به روی پنجره نشسته  و بطری بطری بو./بون (نوعی و./سکی) خالی میکرد

و فقط هم یه جمله تو سرش زنگ میخورد

“حالا من بدونه تو چکار کنم”

اشکی از چشماش نمیومد..بغض داشت ولی.چشمه اشکش کاملا خشک بود

ولی قلبش!! حس میکرد قلبش داره تیکه تیکه میشه

هم از شدت بزرگ بودن بغضش و هم از تندی اون بو./بون ، گلوش به سوزش افتاده بود.

تمام خاطرات این 6سال جلو چشمش رژه میرفتن…تاب بازیاشون..حمایتای سهون.خرابکاریاشون..خنده های یواشکیشون..ماموریت رفتناشون.همه و همه…

کلافه تر از قبل از جاش بلند شد و توی اتاقش رفت…پیرهنشو دراورد و نیمه لخت خودشو روی تخت انداخت

مست بود ولی کاملا هوشیار…متوجه همه چی بود

چیزی نبود که یادش بره…سرشو به سمت چپ چرخوند و از تو آیینه به خودش نگا کرد

پای چشمش و دور گوشه ی لبش کبود و باد کرده بودن…

اروم زیر لب با خودش گفت

_توهم بایستی میمردی پارک چانیول…همون موقعه که خانوادتو کشتن باید تورو هم میکشتن

زهر خنده ایی کرد و غلت خورد..سرشو کرد تو بالش که بخوابه

اما دریغ از ذره ایی خواب

هوا روشن شد…آفتاب بالا اومد..مردم ریختن بیرون…صداها بلند شد..اکوسیستم شهر دوباره راه افتاد

اما چانیول هیچی نفهمید…اون با صداهای تو ذهنش بیدار بود

خوشبخانه انگار که فهمیدن بودن اون کمی به این خلوت نیاز داره چون کسی بهش زنگ نزده بود.

و چقدر ازشون ممنون بود

ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعت ها گذشت و بالاخره با رسیدنه شب هیاهوی شهر هم خوابید..

صدای معده ی چان که بلند شد اونم وادار ب بلند شدن کرد

رفت تو اشپزخونه..

رفت توی آشپزخونه و تیکه بسکوییتی رو از توی کابینت برداشت و گذاشت دهنش

بی حال جویید و با همون یه تیکه بسکوییت سیر شد!!

رفت سمت بارش

یه لیوان واسه خودش پر کرد و روی صندلی راحتی رو به رو پنجره نشست

رفتو امادو تو ساختمون رو به رویه میتونست تشخیص بده ولی چهره هاشونو اصلا

زیر لب گفت

_صبر کنید بزارید همه اینا تموم بشن…تک تک با دستای خودم میکشمتون

اروم اروم مشروبشو میخورد..عجیب زنگی از طرف فرمانده نداشت..

هنوزم تو خیالاتش غرق بود

خیالاتی که 90درصدش از سهون پر شده بود

حس کرد چقدر دلش تنگ شده واسه اون قیافه ی بی حسش…

اون خنده های ارومش..

داداشش بود…مرهم تنهاییاش بود..گوش واسه حرفاش بود.. کمکش بود در هر شرایطی

سخت بود…خیلی خیلی سخت

جمله ی سهون تو سرش میرفتو میومد

“چانی چه من باشم چه نباشم تو باید راهتو ادامه بدی..باید انتقامه خانوادتو ازشون بگیری..تکرار میکنم چه با من چه بی من”

اروم سرشو تکون داد

به خاطر توهم که شده انتقاممو میگیرم اوه سهون

از روی صندلی راحتیش بلند شد رو به روی پنجره ایستاد و دستاشو کرد تو جیبش

تو همه مراحل میشم کابوس شبانتون…تو همه ی وقتایی که زندگیمو زهر کردید…از این به بعد مطمئن باشید که یه خواب راحت ندارید

#####

دو روز دیگه هم گذشت ، دورزه آروم و بی سروصدا و پر از اتفاقای روتین و تکراری

البته اگر تماس فرمانده که شب پیش بود رو فراموش کنیم

وقتی که گفت

_پارک چانیول اماده باش کم کم ماموریتت داره شروع میشه

ترس ناشی از هیجان به دلش چنگ زد

وارد اتاق مخصوصش شد

دومینوهای سیاه بزرگی که تو یه جبعه رو یه میز مستطیلی بزرگ بود بهش چشمک زد

رفت طرفشون…بازم غم بود که قلبشو فشرد اینارو سهون براش خریده بود

زیر لب گفت

_به زودی میام طرفتون

روی میز کناری 3تا لب تاب کلی پوشه یه لیوان پر از خودکار و ماژیک..چند بسته برگه نت بود..پشت میز نشست و پرونده ی آبی رنگی رو باز کرد

ماهیت اصلی نقشه تو اون بود…

روی صندلی لم داد و آرنجشو رو دسته صندلی گذاشت و انگشتاشو به لبش رسوند…مشغول خوندن پرونده شده

جیمین…کلمه ایی که مثل ناقوس مرگ تو ذهنش زده میشد

پرونده ی مخصوصشو بار کرد

نگاهی ب عکس انداخت ،، با اینکه نزدیک 40سال رو داشت ولی باید گفت مرد جذابی بود…

عکس زاپاس رو برداشت و با یه پونز قرمز تو راس یه مثلث فرضی به دیوار زد

پرونده ی دوم و سوم رو ک باز کرد

پرونده ی نوچه های جیمین بود..یه جورایی معاون و دست راستش

پسر اولی که موهای مشکی کوتاه چشم ابروی مشکی و کشیده و لبایی باریک داشت و تنها چیز متوجه کننده تو صورتش شکستی که از پیشونیش تا ابروش کشیده بود

پسر دوم قیافه معقول تری داشت..ولی تنها چیزی که رو صورتش همون شکستگی با همون مشخصات بود

با یه نوار سبز رنگ از دو گوشه ی پایین عکس جیمین رو به بیرون کشید و عکس های اون دوتا پسرو هم چسبوند زیر عکسا و به ترتیب

،…

به خودش اومد 3ساعت داشت اینارو برسی میکرد…کشو قوصی به تنش داد

که یاد حرف سهون افتاد

“نگا نگا بازم خودشو عینهو گربه پیچو تاب داد”

زهر خنده ایی کرد و گفت

_جات پیشم خیلی خالیه اوه سهون…مرتیکه ی عوضی چطور تونستی تنهام بزاری؟-_-مطمعن باش میام اون دنیا خودم خفت میکنم

رو به رو هرمی که درست کرده بود ایستاد

همه ی اون تشکیلات همراه با اسم و سمتی که دارن

_البته بعد از اینکه همه ی اینارو نابود کردم

 

هستی :

سلاااامممم سلااااممممم به گوجه سبز کوشولو البالویایی عشق من
خب خب بعد از یه مدت خیلی طولانی ما برگشتیم
امیدوارم که امتحاناتتونو عالی داده باشید
و اینکه تابستون خوبی هم داشته باشید*’*
نظر فراموش نشهههههههههه (=
میخام بترکونیدا?
بای بای الوچه سبزا

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)